۴

از شهیدسازی تا شهید-دزدی

هنوز غبار توفانی که سبزها دیروز به پا کردند فروننشسته است که رسانه‌های فتنه‌ی محمودیه واکنش‌شان را شروع کرده‌اند. خبر کوتاه است: صانع ژاله، دانشجوی دانشگاه هنر، کرد زبان و اهل پاوه، دیروز شهید شده است و فارس‌نیوز می‌نویسد: «عوامل فتنه‌گر و گروهک مزدور و تروریستی منافقین روز گذشته (دوشنبه) با برپایی تجمعات غیرقانونی و راه‌اندازی اغتشاشات خیابانی در برخی معابر تهران به ‌سوی رهگذران آتش گشودند که در جریان این تیراندازی یکی از دانشجویان دانشگاه هنر تهران به شهادت رسید».

خوب است به چندنکته‌ی مهم توجه داشته باشیم:
۱. به نظر عجیب می‌رسد که هنوز هیچ تحقیقی صورت نگرفته است و متهم و مجرمی یافت نشده ولی فارس‌نیوز پیشاپیش هم برای شهید شناسنامه درست کرده است («بسیجی»، «حافظ قرآن» و الخ) و هم قاتل/قاتلان‌اش را به انگشت نشان می‌دهد و از هم‌اکنون به سمت برپایی تشییع‌جنازه برای شهید رفته است. پرونده‌‌ای که مراحل قانونی و حقوقی‌اش طی نشده چرا باید تبدیل به ابزاری سیاسی شود؟
۲. خبرسازی فارس ماجرا را جوری نمایش می‌دهد که انگار سبزها با «منافقین و سلطنت‌طلب‌ها» همدست‌اند و هیچ «بسیجی» سبزی هم یافت نمی‌شود که میانه‌ای با «قرآن» داشته باشد. سناریو کاملاً روشن است و بوی تکفیر و تفسیق از هزار فرسنگی آن به مشام می‌رسد (سناریوی شکایت ولی دم مقتول از «سران فتنه» سناریویی تکراری نیست؟ شعار «اعدام باید گردد» نمایندگان اکثریت مجلس به این ماجرا ارتباطی ندارد؟)
۳. روز ۲۳ بهمن، روزنامه‌ی جوان می‌نویسد: « به تازگی وپس از اعلام فراخوان موسوی و کروبی در مورد ۲۵بهمن جلسه ی هماهنگی بین گروهکهای ضد انقلاب،ازجمله حزب منحله دمکرات، کومله، پژاک و نفاق برگزارشده است. دراین جلسه گروهک های ضد انقلاب از سران منافقین  خواسته اند تا یک نوع مواد منفجره که به اندازه بسیار کوچک باشد، تهیه و دراختیار عناصر ضد انقلاب قراردهند؛ تا برای اهداف خرابکارانه در روز ۲۵بهمن مورد استفاده قرار دهند.  بنابراین گزارش شنیده شده که با توجه به روابط خوب میرحسین موسوی با سران گروهک کومله و ارتباطی که وی ا زمدتها پیش با آنها گرفته بود این گروهک تروریستی در آستانه ۲۶بهمن سالروز تاسیس  خود هسته های مخفی خود جهت انجام فعالیت های تبلیغی و خرابکاری وارد کشور کرده تا در روز ۲۵بهمن که قرار است موسوی و حامیانش به خیابان بیایند نقشه شوم خود را در مورد حرکت احتمالا انتخاری عملی کنند. لازم به ذکر است  سران این گروهک در اظهاراتی مدعی شدند قصد دارند برخی از مزدوران خود را به منظور انجام اقدامات ایذایی و خرابکارانه وارد کشور نمایند». کجای این سناریو مشکوک نیست؟ این پیش‌بینی‌های خود-تحقق‌باش چرا همیشه در نظام جمهوری اسلامی تکرار می‌شود و همیشه عناصری خودسر آخر کار مسؤول جنایات قلمداد می‌شوند؟
۴. مجموع دلالت‌های قصه حکایت از مداخله‌ی دستگاه‌های امنیتی برای منحرف کردن اذهان مردم از برخورد خشونت‌آمیز و غیرقانونی حکومت با راهپیمایی مشروع و به حق سبزها بر اساس قانون اساسی دارد.
۵. این همه شتاب در نسبت دادن قتل به یک گروه خاص مشکوک است و اگر ادعای روزنامه‌ی جوان درست می‌بود چرا این‌ها پیش‌دستی نکردند که گروه‌های خشونت‌طلب تروریست را دستگیر کنند؟

۶. فراموش نکنیم که هنوز پرونده‌ی قتل شهید سید علی حبیبی موسوی (خواهر زاده‌ی میرحسین) باز است و همین طایفه قتل او را می‌خواستند به پای میرحسین بنویسند. دست و دامان این تبلیغ‌گران فتنه البته که سخت آلوده است ولی هم‌چنان باید درنگ کرد تا ابعاد دقیق ماجرا روشن شود.

نتیجه‌ی روشن ماجرا این است که صانع ژاله که دیروز شهید شده است، قاتلی دارد اما رسانه‌های دولت کودتا چنان گرد و خاکی به پا کرده‌اند که هیچ معلوم نیست قاتل کدام‌طرفی است دقیقاً‌ و مقتول کی‌ست؟ این احتمال جدی وجود دارد که شهید دیروز از سبزها بوده باشد و مطابق معمول دستگاه کودتا وارد فاز مصادره‌ی شهید شده باشد. هر چه هست، جنبش سبز، موضعی از پیش‌تعیین‌شده و روشن در قبال خشونت دارد. سبزها باید نسبت به این دام‌ها هوشیار و حساس باشند. اما هم‌چنان جای این پرسش باقی است که چرا این همه شتاب در متهم کردن معترضانی که دیروز راهپیمایی کردند؟
هنوز از خاطر نبرده‌ایم که پس از شهادت ندا آقا سلطان، دولت فتنه، سناریو پشت سناریو ساخت و یکی پس از دیگری نقش برآب شد و هنوز هم که هنوز است از این‌که انگشت اتهام به سوی آن‌ها دراز است خشمگین‌اند. شهیدسازی و شهید-دزدی و مصادره کردن قربانیانی که به تیغ خودشان کشته می‌شوند، خصلت ثابت این رسانه‌هاست. جای این پرسش بزرگ باقی است که چرا این همه شتاب؟ چرا آن زمینه‌سازی سایت جوان؟ چرا نقشه‌ای که سایت جوان داده است تبدیل به سناریوی شهید صانع ژاله شده است؟
این واکنش‌های عصبی، شتاب‌زده و وقیحانه، یک نکته را بیشتر برجسته می‌کند: حضور پررنگ و شاداب سبزها، فضای ذهنی دوستان اقتدارگرا را سخت به هم ریخته است. این طایفه مدت‌هاست که اخلاق و تقوا را رها کرده‌اند اما بازی تازه‌شان فقط نشانه‌ی بی‌تقوایی نیست بلکه نشانه‌ی دستپاچگی و آشفتگی آن‌ها در برابر زندگی، امید و ایمان مردمی است که دیروز ثابت کردند هنوز پیش وجدان، ایمان و خردشان سرفرازند. آیا دستگاه کودتا شهدای ما را پس خواهد داد؟

پ. ن. یادداشت هم‌دانشگاهی صانع ژاله را بخوانید (او دانشجو بود): «یک چیز فراموش نشود.صانع ژاله برخلاف دروغ هایی که در آگهی ترحیمش نوشته اند نه حافظ قرآن بود و نه بسیجی.حداقل تا جایی که ما هم دانشگاهیانش می شناختیم.دانشجوی نمایش بود،یک هنرمند جوان.به دست منافقین هم کشته نشد.خدایا ما می دانیم تو هستی.این بی وجدان های کریه المنظر نمی دانند.التماس داریم.خودت را نه به ما،که به این ها نشان بده.این جانوران را بنشان سر جایشان…». واقعاً بدون شرح است!

۲

عاقبتِ نامحمودِ «جنگ با سایه»ها – یک درس از ۲۵ بهمن

مغز درسی که امروز در ۲۵ بهمن برای ما تکرار شد چیزی نیست جز همین سخنِ حکیمانه‌ی میرِ دلیرِ سبزاندیشان: «در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است».

خوب است کسانی که در این دو سال گذشته جامعه‌ی ایرانی و فضای مجازی را مطالعه و مشاهده ‌کرده‌اند در مفروضات‌شان تجدید نظر کنند. ملت ما به تدبیر و اشاره‌ی فضای مجازی مدیریت نمی‌شود. فضای مجازی تنها انعکاسی است از فضای واقعی جامعه که در شبکه‌های اجتماعی اینترنتی ریزش کرده است. این فضای مجازی چیزی نیست جز آینه‌ای کوچک که پیش روی فضای واقعی بزرگ ایرانی نهاده باشند. نقش فیس‌بوک، گودر، توییتر و وبلاگ‌ها، چیزی نیست جز انعکاس همین فضای واقعی.

اهتزاز غرور ملت در آن‌چه که امروز رخ داد با فضای مجازی خاصه با این همه محدودیت و داغ و درفشی که بر سرِ آن هست، ناشدنی است مگر این‌که این فضا انعکاسی و بازتابی باشد از همان چیزی که در فضای واقعی رخ می‌دهد.

یکی و تنها یکی از درس‌های امروز این بود که شبکه‌های اجتماعی واقعی ایرانیان و سبزها بسیار استخوان‌دارتر و قوی‌تر است از شبکه‌های اجتماعی مجازی. کافی است کمترین روزنه‌ای باز شود تا درخشش و نوشخند این آفتاب گرمی‌بخش ظلمت را بسوزاند.

این واقعیت، یکی دیگر از ناکامی‌های فتنه‌ی محمودیه و بساط کودتا را به بلیغ‌ترین زبانی تصویر کرد. این همه قصه‌ی ارتش سایبری و داستان راهزنی‌های اینترنتی و تجسس در احوال ملت و پرونده‌سازی‌های سخیف و شنیعِ حامیان فتنه‌ی محمودیه و «افسران جنگ نرم» چیزی نیست جز تف سربالایی که به روی نامیمون سیاه‌کاران بهتان‌ساز فرو می‌آید. جنگ واقعی این دروغ‌زنان در دل‌های مردم و وجدان‌های آدمیان بیدار است. دل آدمی و وجدان او را نمی‌توان با هک کردن و نیزه‌اندازی افسران جنگ نرم فتح کرد. ابزار این میدان، چیزی نیست جز صداقت ، تقوا، دادگری، بسط آزادی و بازگشتن از راهِ بی‌فروغ دروغ، دین‌فروشی، ریا و تحقیر مردم و بزرگی‌ فروختن به ملت.

به خیالِ خامِ افسر پروراندن برای جنگ نرم باشید و هم‌چنان تغافل کنید. دل‌های ملت سبز ما در حصن حصینی است که به این افسون‌ها مغلوب دروغ نمی‌شود. کی خواهید فهمید که بارِ کج‌تان به منزل نمی‌رسد؟
۲

از روز حمایت تا روز حمیت

آن‌چه امروز در ایران رخ داد تنها یکی از هزاران بود. این قطره‌های پراکنده به مجرد این‌که به هم پیوند بخورند اقیانوسی می‌شوند که هیچ سد سکندری در برابرش نمی‌تواند بایستد. اما امروز گویاترین تصویر بود از این‌که راهپیمایی و تظاهراتی که در سایه‌ی حمایت حکومت و در امن و آسایش رخ می‌دهد یعنی چه و تظاهراتی که از سر حمیت ملتی سربلند و نجیب که غروری زخم‌خورده دارد و جانی مجروح یعنی چه. امروز سند آشکار تفاوت بزرگ روز حمایت با روز حمیت بود!

روز ۲۲ بهمن را از این پس باید روز حمایت از قدرت و حمایت قدرت از سرسپردگان‌اش خواند و روز ۲۵ بهمن را روز حمیت نامید. می‌دانم که این شیرینی در کام ملت، به مذاق سرکردگان فتنه‌ی محمودیه سخت ناگوار خواهد آمد. اما یک اتفاق بزرگ امروز رخ داد و نکته‌ای که مردم به شهود و غریزه می‌دانستند به عیان پیش دیدگان‌شان آمد: ملت ما اعتماد به نفس دارد و هر چقدر که آماج تیغ و تیر شود، باز هم قد راست می‌کند.
ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور…
و ما هم‌چنان نغمه‌خوان و استوار بر همان عهد آزادی باقی ماندیم. دلاور مردا که میرِ ماست و شگفتی‌آفرین ملتی که در خاک ایران مسکن دارد! این ملت عظیم‌تر از این است که فرومایگان بتوانند بر آن‌ها بزرگی بفروشند و بیدادِ بی‌کیفر کنند! دست مریزاد به این دلیران!
۰

تفنگ‌ات را زمین بگذار!

برادر ارزشی! هنوز وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار نشده است که برادر و خواهرت را هم‌اکنون در خیابان‌های تهران می‌زنی و به آیین گرگان و درندگان می‌درانی؟

۱

الا ای صبحِ آزادی…

کلید گشایش همه‌ی رنج‌های ما در فتوح امید است و استقامتِ قامتِ ایمان. فردایی که اکنون در ایران دمیده است، فردایی است که «نه آغاز و نه انجامِ جهان است». غم و شادی‌های بسیاری پیش روی ما هست و خواهد بود. اما فردا، روزی است که خویشتن را می‌توانیم تماشا کنیم. تمام هجوم همه‌جانبه‌ی دستگاه کودتا و بساط فتنه‌ی محمودیه همین بود که از ما امید را بستاند و همین که شادی را از ما برباید. تنها در نومیدی و اندوه است که آن‌ها پیروز و ظفرمند خواهد بود. امید و شادی ما، آیه‌ی هزیمتِ آن‌هاست. به گفته‌ی آن میرِ دلاور: «مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود». این بزرگی فروختن، این تکبر کردن، این لاف خدایی زدن‌ها که سخت با آن آشنا هستیم، همان است که غرور این ملت را زخمی کرده است اما رویش سبز جان‌های‌شان را نستانده است.
فردا، روز محک است. روز آزمون است. فردا یک فرق بزرگ با ۲۲ بهمن دارد. روز ۲۲ بهمن روزی بود که در سایه‌ی تبلیغات حکومتی و در پرتو نمایش‌های مهندسی‌شده می‌توان به آسودگی و آرامش قدم زد. در راهپیمایی‌های حکومتی که نظام‌های حاکم و دولتیانِ بر مسندِ قدرت به حمایت از آن بر می‌خیزند و حفاظت خود را از آن دریغ نمی‌‌کنند، بیمی نیست و هراسی هم نیست. رفتن به چنین جمعی کارِ آسودگان است. ۲۵ بهمن اما روزی است که – با آن همه تهدید و خط و نشان کشیدن‌های قدرت – تنها دلاوران خطرش را به جان می‌خرند. یکی نمایش سرسپردگی به نظامی مستقر است که این روزها آلوده شده است به ننگ جنایت و بی‌فرهنگی دروغ و ریا. دیگری تجلی امید و ایمان و صبر ملتی است که تسلیم تیغِ تبرزن نمی‌شود و هم‌چون جنگلی سبز می‌روید و رسم شکفتن را از فرو نمی‌گذارد.
امروز را به بازخوانی بندهایی از بیانیه‌های موسوی مشغول بودم و تجربه‌ی عجیبی است مرور تحولی که در ذهن و زبان این مرد رخ داده است. این بخش‌های‌اش را بخوانید:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله.»

«اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.»

«ما با هم آمدیم تا با تجسس در احوال شخصی مردم مخالفت کنیم و از نفرت‌پراکنی و پرونده‌سازی بیزاری بجوییم.»
این‌ها همان چیزهایی است که مغز و اساس حرکت فرداست. فردا چیزی نیست جز جلوه‌ی امید، ایمان، صبر و استقامت ما. فردا نه قرار است پایان این نظام باشد و نه قرار است کسی بمیرد. فردا روز زندگی است. اما فردای ما که ۲۵ بهمن باشد چه تفاوت‌های بزرگ و شگفتی دارد با فردای ۲۲ بهمنی که گذشت. یکی مردِ میدان می‌طلبد و «دریا دل و دلیر و سرآمد» و دیگری جای هر آسوده‌ی بی‌غم و بی‌دردی هم می‌تواند باشد. «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوه‌ی رندان بلاکش باشد».
این‌ها را که می‌نویسم حکایت دل است. برای خودم زمزمه می‌کنم. باکی است که آن‌ها که تازیانه‌ی ترس خورده‌اند یا تیر ستم در جان‌شان نشسته است و چراغ امیدشان کم‌فروغ شده است و صبرشان سر آمده است، گله یا ابراز خستگی کنند و گروهی طعنه بزنند در همراهان این مسیر سبز. اما «روزی که بجنبد نفس بادِ بهاری / بینی که گل و سبزه کران تا به کران است». آن روز، همه‌ی یاران نومید و زخم‌‌دیده و ترس‌خورده‌ی ما نیز می‌توانند سر برآورند و به بانگ بلند بگویند آن حکایت‌ها «که از نهفتن آن دیگِ سینه می‌زد جوش». هر چه با خود فکر می‌کنم، می‌بینم که برای فردای ما، برای فردای ۲۵ بهمن و برای فرداهای امید، این شعر درخشان و روشنی‌افزا و گرمابخش سایه، چه مایه ناز و نوازش در خود دارد. باور فردای روشن برای بسیاری آسان نیست ولی این مضمون را همواره باید زمزمه کرد که: الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی / کزین شب‌های ناباور منت آواز می‌دادم!
این شعر سایه را با «فتح بهشت» ونجلیز زمزمه کنید!

می‌‌خوانم و می‌ستایمت پرشور
ای پرده‌ی دلفریب رؤیارنگ
می‌بوسمت ای سپیده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نیرنگ
دیری است که من پی تو می‌پویم.
هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پیش می‌روم برپاست
سرنیزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وین راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.
ره می‌سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد
یک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
این است که کاروان نمی‌ماند.
آری ز درونِ این شبِ تاریک
ای فردا من سوی تو می‌‌پویم
رنج است و درنگ نیست می‌تازم
مرگ است و شکست نیست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست این پیکار.
می‌دانمت ای سپیده‌ی نزدیک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز این شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.
می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آیی و در دل تو صد امّید
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشید
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.
در سینه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ امیدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پایان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نیرنگ!
(سایه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)
پ. ن. این یادداشت مهدی هم بسیار خواندنی و به جاست: روز عصیان
این بندش را نقل می‌کنم که برویم کل متن را حتماً بخوانید:

«راهپیمایی برای تایید چنین نظامی که ریاکاری کمترین صفت آن است و بر گرده ظاهرسازی سوار است اصلا خرجی ندارد که هیچ کلی هم تشویق دارد. اتوبوس مجانی و ساندویج صلواتی و شربت نذری و هدایای رنگ و وارنگ سازمانهای دولتی. مثل یک پیک نیک است با بزرگترهای خانواده و خاندان. حالا اگر اهل اجر اخروی باشید آن هم به حساب تان منظور می شود. اهل اجر دنیوی باشید هم بالاخره دیده شدن در آن راهپیمایی اسباب آبروی مدیر و رئیس اداره شما ست و یک جایی حساب خواهد شد. فراموش نمی شود»

«قرار است ۲۵ بهمن یک ۲۲بهمن دیگر باشد؟ هرگز! این راه و مسیر سوته دلان و شکستگان و خون به دلها و اشک به چشمها و باتو خورده ها ست. کسانی که در وطن خود اسیرند. در خانه خود گروگان اند. آنها که زندانی دارند مثل آنها که فامیل شان و برادرشان در سپاه است یا دست اش به نفت و گاز و ارز و بانک می رسد راهپیمایی نمی کنند. آنها که شهیدی در راه آزادی و برابری داده اند تا در وطن خود آزاد زندگی کنند و با دیگر هموطنان شان برابر باشند مثل کسانی که برای تبعیت از فتوا و حکم مرجع تقلیدشان شهید شده اند راهپیمایی نمی کنند. آنها که از تحقیر روزمره و همه جانبه خود و ارزشها و عقایدشان بیزار شده اند مثل کسانی که هر روزه دیگران را تمسخر کرده اند و آنها را براحتی بیدین و جاسوس و مزدور و بی غیرت نامیده اند راهپیمایی نمی کنند

۴

تلویزیون الجزیره و سقوط مبارک

هنوز نیم ساعت نشده است که خبر استعفای مبارک اعلام شده است. نزدیک به سه هفته است که تلویزیون الجزیره پوشش مستقیم و کاملی از قاهره داشته است و دست‌کم یک دوربین را فقط روی میدان تحریر نصب کرده بود. الآن با خود فکر کردم که: ایمان بیاوریم به قدرت رسانه در قرن بیست و یکم! و پند بگیریم که چگونه حاکمان مستبد در برابر رسانه به زانو در می‌آیند.

اگر مبارک درست به شیوه‌ی حکومت جمهوری اسلامی درست از شب قبل از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ که تمام رسانه‌ها را ناگهان منجمد کرد و هجوم همه‌‌جانبه‌ای به رسانه‌های مستقل و آزاد را آغاز کرد، به همان شیوه الجزیره را از مصر اخراج می‌کرد، وضع امروز مصر آیا همین بود که دقایقی پیش رخ داده است؟

نمی‌خواهم ساده‌نگر باشم و پیچیدگی‌های متعدد وضعیت مصر را نادیده بگیرم، اما بی‌شک مهم‌ترین و قوی‌ترین عامل سقوط مبارک را نقش رسانه و نقش همین تلویزیون الجزیره می‌دانم. ملت مصر علاوه بر اعتماد به نفس‌اش و ایستادگی‌اش، حتماً سپاسگزار و منت‌پذیر الجزیره نیز هست.

یک نکته‌ی دیگر را بیفزایم. الجزیره در این روزها تمام قد در قامت جبهه‌ی غرور و تعصب عربی ظاهر شد. مصر، تنها مسأله‌ی مصر نیست. مسأله‌ی جهان عرب است. عرب‌ها هم‌زبان‌اند و هم‌فرهنگ.  سقوط مبارک تصویری از همبستگی جهان عرب هم می‌تواند باشد. اگر الجزیره نمی‌بود، مصر اکنون کجا بود؟

این‌ها را جمع بزنید و خوب بیندیشید که چرا ایران هم‌چنان محبوس چنگال بیداد و استبداد است. به باور من، کلید این معما رسانه است. ایرانی‌ها، از دیروز باید به فکر تأسیس عاجل و فوری یک رسانه‌ی تلویزیونی مستقل، حرفه‌ای و قوی بیفتند  – امروز دیر است – و خیال تلویزیون‌های چریکی و شخلته و ضعیف را هم از سر بیرون کنند. رسانه‌ی حرفه‌ای آزاد کلید – یا یکی از کلیدهای – آزادی ماست. رسانه همه چیز را حل نمی‌‌کند اما چیزی است که رخنه در سد سکندر ستم می‌اندازد. خبر و آگاهی این بساط بیداد را برخواهد چید. 

پ. ن. بدیهی است که رسانه بدون مردم و مقاومت، ایستادگی و خیزش آن‌ها هیچ کاری نمی‌تواند بکند. فراموش نکنیم که قدرت سیاسی، پول و رسانه وقتی که در انحصار قدرت باشد، عجوزی را هم می‌تواند یوسف بنماید و اتفاقی را که چه بسا در یک ماه ممکن است رخ‌دادنی باشد، سال‌ها به تعویق بیندازد. اما رسانه را هم‌چنان کلیدی می‌دانم (با حفظ توجه به همه‌ی مؤلفه‌های ریز و درشت دیگر برای تغییر و دگرگونی سیاسی).

پ. ن. ۲. خوب بگذاریم غرم را هم بزنم دیگر: به نظر من بی‌بی‌سی فارسی به جز مدتی کوتاه که خیلی حرفه‌ای و کمابیش مستقل عمل کرد، هم‌چنان موجودی است محافظه‌کار که عمدتاً به فرموده و در حبس دستورالعمل‌های بوروکراتیک عمل می‌کند. شاید این قضاوت من شتاب‌زده و حتی درشت باشد ولی پس ذهن‌ام همیشه با خود فکر می‌کنم که حکومت فعلی جمهوری اسلامی ایران گاهی سخت وامدار همین تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی می‌شود. اگر به قدر سر مویی حس و حمیت و شهامت الجزیره در بی‌بی‌سی فارسی می‌بود، شاید وضع ایران امروز بهتر می‌بود. این را به حساب غر بعد از تحلیل‌ام بگذارید ولی فکر می‌کنم این مضمون خیلی هم خالی از حقیقت نباشد.

۱

کدام متن؟ کدام حاشیه؟

این روزها – و روزهای پیش‌تر – زیاد خوانده‌ام و شنیده‌ام که «خارج‌نشین‌ها» نمی‌توانند – یا «حق ندارند» – برای کسانی که داخل ایران هستند «تعیین تکلیف» کنند یا مضامینی از همین دست با شدت و ضعف‌های مختلفِ صورت‌بندی عبارت. بخش زیادی از این اظهارنظرها – که گاهی از حد اظهار نظر فراتر می‌رود و پهلو به پهلوی تهتک می‌ساید – احساسی و عاطفی‌اند و بخشی ظاهراً مبتنی بر استدلال هستند. کوشش می‌کنم به اختصار و اجمال موضع‌ام را توضیح بدهم. شاید فرصتی پیش بیاید که به تفصیل بیشتری درباره‌اش بنویسم.

۱. گمان می‌کنم تعبیر «خارج‌نشین‌ها» بیش از آن‌که حامل و واجد توصیفی واقعی باشد، به دشنام شبیه‌تر است؛ به این معنا که ظاهرِ لفظ توصیف است اما تعریض و شلتاقی در مضمون‌اش مندرج است: هر کس که تابعیت ایرانی داشته باشد و شهروند ایران باشد، به محض این‌که خارج از مرزهای جغرافیایی ایران واقع شود، آیا حق فکر کردن به ایران، غم خوردن برای سرزمین‌‌‌اش و انسان‌های سرزمین‌اش، نگرانی برای آینده‌ی خود و خانواده‌اش و صدها چیز دیگر را ندارد؟ یا این‌که حق ندارد به صدای بلند بگوید اگر من در این وضعیت بودم چه می‌کردم؟ یا اگر قرار بود به دوستان‌ام توصیه‌ای بکنم چه می‌گفتم؟ گمان می‌کنم این حق مشروع و مسلم هر ایرانی – چه در داخل و چه در خارج ایران – است که به صراحت و بی‌هیچ پروایی نظرش را بگوید و حتی آرزوی خود را بیان کند. بیان نظر یا آرزو تفاوت دارد با این‌که دیگری را مخیر کنی به این‌که من یقین دارم فلان کار درست است و هیچ کس حق عدول از آن را ندارند. این مغالطه زیاد رخ می‌دهد که بیان نظر و عقیده‌ را چنان برنمی‌تابند که گویی کسی تپانچه بیخ شقیقه‌شان گذاشته که چنین یا چنان کنند.

۲. کسی که خارج از ایران زندگی می‌کند، بدون شک در حال و هوای واقعی داخل ایران زندگی نمی‌کند. این نکته بدیهی است و گفتن و به رخ کشیدن ندارد. اما در این‌که «آن کسی که خارج از ایران زندگی می‌کند، هرگز نمی‌تواند درک واقع‌بینانه و منصفانه‌ای از کلیت اوضاع داشته باشد» به گمانِ من تردید جدی است به دلایل زیاد. درست است که کسی که داخل ایران باشد و از نزدیک با مردم در تماس باشد، شاید بهتر بتواند واقعیت‌های روی زمین را لمس کند، اما هم‌چنان نگاهی فراگیر ندارد. از یاد نبریم که در ایران اولاً رسانه‌های عمومی در انحصار تبلیغات دولتی و حکومتی نظام‌اند و تقریباً همیشه همان تصویر مطلوب نظام را به داخل و خارج ارایه می‌دهند و این تصویر، تصویری واقعی نیست و دست‌کم دو سال گذشته بیش از هر وقت دیگری پرده از این تبلیغات دروغین برداشته است. دیگر این‌که هیچ ایرانی چه در داخل و چه در خارج، دسترسی کامل و جامعی به آمار و اطلاعاتی از سراسر کشور ندارد. در بهترین حالت، هر روایتی، مشاهده‌ی شخصی هر فرد در جامعه‌ی آماری محدودی است که با آن مواجه است و ممکن است به سادگی با تغییر فضا، داوری‌اش هم عوض شود. این آمار و اطلاعات دقیق‌تر، اتفاقاً در اختیار حکومت‌ها هست. در ایران این قید بزرگ را داریم که دیگر امروز سر سوزنی تردید نداریم که حکومت همیشه واقعیت‌ها را هم به نفع خود مصادره و حتی تحریف می‌کند و در این کار سابقه‌ای طولانی دارد. پس عقل حکم می‌کند که در این موارد هم  که همه‌ی مردم چنین یا چنان نیستند یا فلانی (فرقی نمی‌کند موسوی باشد یا احمدی‌نژاد) آن‌قدرها که شما فکر می‌کنید کم‌طرفدار و بی‌اقبال نیست، احتیاط پیشه کنیم و معیارهای قابل‌اتکاتری را برگیریم.

۳. تا به حال ندیده‌ام که هیچ دعوت به حضور جدی و فعال سیاسی و اجتماعی را که باعث انگیزش عمومی شده باشد، کسی از بیرون مرزهای ایران هدایت کرده باشد. به نظر من این اتفاقی کاملاً طبیعی است که رهبران هر جنبشی از داخل کشور بهتر بتوانند جنبش را هدایت کنند. در نتیجه، این تصور که حرکت‌های مهم سیاسی و اجتماعی تأثیرگذار را می‌توان یا باید از خارج کشور هدایت کرد، باطل می‌دانم. حتماً ایرانیانی که خارج از کشور هستند می‌توانند بر جریان‌های داخل «تأثیر» بگذارند اما قطعاً «هدایت» کار آن‌ها نیست. سلسله‌جنبان همه‌ی این قضایا کسانی هستند و باید باشند که داخل ایران‌اند نه به دلیل این‌که مشروعیت بیشتری برای اظهار نظر دارند بلکه به دلیل حضور فیزیکی در بطن ماجراها و البته درگیری مستقیم‌تر با قضایا.

۴. ظن قوی دارم به این‌که دامن زدن به این گفتمان متن و حاشیه یا خارج‌نشین و داخل‌نشین یکی از ابزارهای تبلیغاتی و عملیات روانی دستگاه‌های امنیتی و اطلاعاتی است که بی‌شک راه‌گشای سیاست‌های آن‌هاست. باید این نکته را به صدای بلند و با قاطعیت گفت که هر ایرانی در هر جای جهان که باشد حق دارد نگران کشورش باشد. البته وزن اظهار نظر و ارزش سخن هر ایرانی هنگام بیان خودش را آشکار می‌کند: تا نسوزد بر نیاید بوی عود / پخته داند کاین سخن با خام نیست. این‌که «هر ایرانی حق دارد» نتیجه نمی‌دهد که هر چه هر ایرانی بگوید بهره‌ای مطلق از واقعیت و حقیقت دارد. اما هم‌‌چنان این حق از هیچ ایرانی سلب‌شدنی نیست. مراقب باشیم که به دام بازی‌های اطلاعاتی و امنیتی نیفتیم. ایران، خانه‌ی همگی ماست. هیچ کس حق ندارد به اختیار یا تصمیم خودش – از سر احساس و حتی استدلال – این حق جدایی‌ناپذیر هیچ ایرانی را از او سلب کند. ترک علقه‌ی ایرانی بودن به انتخاب و تصمیم هر شخص مربوط است و هیچ کسی نمی‌تواند این حق را از هیچ آدمی بستاند.
۵. هم‌چنان به دلایلی که پیش‌تر گفتم و دلایل بالا، حق خود می‌دانم که از تصمیم موسوی و کروبی برای راهپیمایی ۲۵ بهمن بی هیچ تردید و مجامله‌ای دفاع کنم. من به هوش سیاسی، صداقت، درستکاری و اعتقاد خستگی‌ناپذیر موسوی ایمان دارم و در این دعوت موسوی همواره این آیه‌ی مبارکه‌ی قرآن پیش روی من است: «إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ أَوْلِیَاؤُکُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَهِ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَشْتَهِی أَنفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَدَّعُونَ نُزُلًا مِّنْ غَفُورٍ رَّحِیمٍ وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَلَا السَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یلَقاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ باللَّهِ انّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» (سوره‌ی ۴۱ (فصلت)، آیات ۳۰-۳۶).

پ. ن. برای این‌که حق سخن ادا شده باشد، فکر می‌کنم دست‌کم باید به این نگاه منتقد «خارج‌نشین‌ها» جاهایی حق داد. عده‌ای ایرانی هستند که عمدتاً خارج از ایران زندگی می‌کنند – و قبل یا بعد از انتخابات از کشور خارج شده‌اند – اما جز شعار دادن و بیرون گود ایستادن و تحلیل‌های سطحی صادر کردن هنری ندارند و اگر خودشان در موقعیت عمل قرار بگیرند، هیچ نشانی از حساسیت یا درایت سیاسی و اجتماعی در گفتار و کردارشان نیست. یک‌بار جایی نوشته‌ام که افرادی هستند که حتی در این انتخابات رأی هم نداده‌اند و باور و اعتقادی به تغییر مسالمت‌آمیز، قانون جاری، صندوق رأی و مسایلی از این دست از همان ابتدا هم نداشته‌اند اما اکنون ناگهان «کاسه‌ی داغ‌تر از آش» می‌شوند و پیدا نیست که اگر خودشان در مقام عمل واقع شوند و به اختیار یا اجبار در شرایط داخل ایران قرار بگیرند، به کدام سو خواهند لغزید. این طایفه از «خارج‌نشینان» همان‌ها هستند که نه هزینه‌ای داده‌اند، نه هزینه‌ای می‌دهند و نه حاضرند جایی که احتمال خطر کردن هست حتی نفسی برآورند اما همیشه مدعی‌اند و انتظار هم دارند جایگاه‌شان برابر با همان‌ها باشد که هستی‌شان در گرو به میدان رفتن بوده است و مدام در داخل و خارج ناگزیر به هزینه دادن هستند.

پ. ن. ۲. این نوشته‌ی ابراهیم نبوی را ندیده بودم. به گمان من سطر سطرش خواندنی است ولی اختصاصاً این قسمت‌اش را بخوانید که به بحث ما مرتبط است: «افسانه پنجم، رهبران خارج، رهبران داخل: یکی از استانداردهای دوگانه در جنبش ها این بود که چرا گروهی بیرون از ایران چه به عنوان نماینده واقعی و چه حامی جنبش از آن حمایت می کنند؟ این انتقاد هم از سوی اپوزیسیون لوچ و چه از سوی حکومت و چه از سوی برخی منتقدان خارجی جنبش انجام می شد. در حالی که راشد الغنوشی رهبر گروهی از مخالفان تونس بعد از ۲۲سال به تونس بازگشت، نووال السعداوی مخالف مبارک و فمینیست شناخته شده مصری بعد از سالها اقامت در آمریکا به مصر بازگشت، بسیاری از مخالفان مبارک نیز پس از دگرگونی در اوضاع به مصر بازگشتند. این امر نه تنها مسبوق به سابقه است، بلکه قاعده ای بزرگتر از استثناست. آیت الله خمینی و ابوالحسن بنی صدر و ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده، بعد از سالها به ایران بازگشتند، از تمام رهبران انقلاب شوروی تنها " کبا" یا استالین در روسیه بود و بقیه در اروپا بودند و اتفاقا همان یکی هم همه مشکل را ایجاد کرد. امیرعباس هویدا پس از سالها سکونت در فرنگ به تهران رفت و نخست وزیر شد. و بررسی دقیق تر نشان می دهد که در تمام تغییرات حکومت در ایران دو گروه رهبری حکومت جدید را پذیرفتند، یا روستائیانی که با ایل و تبارشان حکومت را در دست گرفتند، یا رهبرانی که سالها در فرنگ بودند.»

پی‌نوشت ۳ اسفند: کاوه لاجوردی یاداشتی نوشته است با عنوان «ترغیبِ از-راهِ-دورِ دیگران به حضورِ سبز» (گویا قبلاً تیترش بود «حضور رنگین»!)؛ ضمن این‌که یک نکته‌ی کلی در سخن او درباره‌ی عده‌ای مصداق دارد، جهت‌گیری کلی نوشته به گمان من حتی تحقیرآمیز و از سر تبختر و تکبر است (اگر نگوییم همسویی با بیداد و ستم نظام است). عجالتاً فکر می‌کنم این یادداشت مهدی جامی در گودر بالای نوشته سخت مناسب است: «به معنای واقعی کلمه این متن مبتذل است. نه اینکه چیز درستی در آن نیست. اما برای گفتن اش شیوه ای را انتخاب کرده است که بسیار مبتذل است. محور ابتذال اش هم در این دعوت است که اگر نظام بد است چرا نمی آیید خودتان باهاش مبارزه کنید. این خارج ستیزی بی ارتباط با گفتار سیاسی نظام هم نیست. فکر می کنند لابد خارج نباشد همه چیز خوب است و آسوده است. در عین حال این نکته را هم نادیده می گیرد که خارج رفته ها در واقع رانده شده همین نظام مقدس اند و «حق» دارند از متزلزل شدن نظام ظلم خوشحال باشند و به رخ کشیدن اینکه شما نمی توانید به وطن بیایید پس حرف هم نزنید ظلم مضاعف و ایستادن در کنار ستمگر است و با زبان او با هموطن رانده شده حرف زدن. می خواهید نقد کنید راه بهتری انتخاب کنید. این بدترین راه است اگر از اصحاب خرد هستید.»

۱

شباهت غریب ما و مصریان

ایرانی‌ها – اعم از سبز و غیر سبز – به جز شباهت‌های زیادی که این روزها پیدا کرده‌اند، وجه مشترک غریبی با مصری‌ها دارند. هر دو ملت، شناخت و آگاهی دقیقی از حال و روز هم ندارند! ایرانی‌ها می‌دانند که رژیم مبارک در مصر مستبدانه حکومت کرده است اما در همین حد. ایرانی‌ها آگاهی چندان عمیق و دقیقی از سیاست و اوضاع فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی مصر ندارند. ما تاریخ مصر را خوب نمی‌شناسیم. یکی از دلایل ساده‌اش این است که ملت ایران – بعد از انقلاب – عملاً هیچ ارتباطی با مصر نداشته است. ایرانیان به ندرت به مصر سفر کرده‌اند یا می‌توانسته‌اند سفر کنند. ما تاریخ گذار مصر پادشاهی به مصر جمهوری را خوب نمی‌شناسیم. این خلاء آگاهی عمومی خوب نیست.

از سوی دیگر، مصری‌ها هم شناخت دقیقی از ما ندارند. شناخت مصری‌ها هم به اندازه‌ی شناخت بقیه‌ی ملت‌های جهان از ایرانی‌هاست: آن‌ها هم ایرانی‌ها را به همان اندازه می‌شناسند که رسانه‌ها را تسخیر کنند و نه بیشتر. هر رنگ و لعابی که رسانه‌ها به ایران بدهند، ایران همان می‌شود و با ایران و ایرانی واقعی تفاوت دارد. مثال‌های‌اش فراوان است: ایران تا پیش از ماجرای گروگان‌گیری برای غرب آن‌قدر شناخته شده نبود و به طور مشخص اسلام ایرانیان و نسخه‌ی شیعی مسلمانی چندان در غرب نامِ آشنایی نبود و ناگهان با یک حادثه‌ی سیاسی تشیع به بدترین شکل ممکن به جهان عرضه شد آن هم در قالب تبلیغات منفی رسانه‌ای غرب. اکنون هم جهان غرب اسلام ایرانیان و جامعه‌ی ایرانی را خوب نمی‌شناسد. مسلمانان جهان هم وضع چندان بهتری ندارند: یا ایرانی‌ها را تروریست می‌دانند و مسلمانانی که در آیین تشیع‌شان آدابی مشرکانه دارند و یا آن‌ها را ملتی می‌دانند که در برابر آمریکا و اسراییل ایستاده‌اند. این تصور مغشوش و برساخته‌ی رسانه‌ای در پنج شش سال اخیر با جنجال‌آٰفرینی‌ها و رجزخوانی‌های اسطوره‌ی دروغ سیاست ایران، معوج‌تر از پیش شده است. در نتیجه، تصویر دیگری که مسلمانان و مردم خاورمیانه از ایران و ایرانی دارند، تصویر ملتی است که هیچ غم و مشکلی در جهان ندارند جز مبارزه با آمریکا و اسراییل و اصلاً همه‌ی مشکلات‌شان حل شده است و تمام زندگی‌شان توأم با عزت و آزادی و سرفرازی و کرامت است!

این فقدان اطلاعات دقیق البته مسؤول هم دارد. از یک سو غرب مسؤول دامن زدن به این فضای تیره و مبهم اطلاع‌رسانی است و از سوی دیگر نظام حاکم بر ایران تمام روزنه‌های اطلاع‌رسانی را که ممکن باشد صدایی متفاوت جز صدای دستگاه‌های تبلیغاتی و رسانه‌های حکومتی را به گوش مردم ایران و مردم جهان برساند، خاموش کرده است. برجسته‌ترین نمونه‌اش در جریان انتخابات ۲۲ خرداد رخ داد که حکومت در جریان کودتایی که رخ داد تمام رسانه‌های داخلی و خارجی را به انسداد محض و مطلق کشاند. لذا هرگز نباید انتظار داشته باشیم که عموم جامعه‌ی مصری از کهریزک و اوین و از قتل‌های زنجیره‌ای و فجایع کوی دانشگاه باخبر باشند. این دقیقاً همان تصویری است که مردم مصر – چه مذهبی باشند و چه سکولار – از ایران ندارند. مردم ایران هم وضع بهتری ندارند.

اما تصور من این است که این فضای کنترل‌شده‌ی اطلاع‌رسانی دوام زیادی نخواهد داشت. گفت‌وگو می‌تواند این فضای بسته را بشکند. دولت‌ها وقتی از برابر افق دید مردم کنار بروند، مردم بهتر می‌توانند حال همدیگر را ببینند. آمدن این روز را من دور نمی‌بینم. آزادی و دموکراسی تیغی دو لبه است که همه را بی‌دریغ در برابر نقد خواهد نهاد و هیچ قداستی برای هیچ کس باقی نخواهد گذاشت. مستبدانی که امروز خیال‌بافانه گمان می‌کنند آزادی مصری‌ها به سودشان خواهد بود، باید صبر کنند تا فردای این آزادی را بهتر ببینند. فکر می‌کنید همین نظام فعلی ایران زمینه‌ی سفر و ارتباط فعال مصری‌ها را با ایران و ایرانیان فراهم خواهد کرد؟!
۱

آواز و ضرب مرشد مرادی

قطعات زیر، برنامه‌‌هایی است که مرشد مرادی در رادیو به دعوت سایه اجرا کرده است و در برنامه‌‌های مختلف گلچین هفته پخش شده است. شاید لازم باشد در فرصتی دیگر چیزی به تفصیل درباره‌ی مرشد مرادی بنویسم اما همین‌قدر برای این‌که حق مطلب را در انتشار صدای او ادا کرده باشم، قطعات اجرای او را این‌جا می‌آورم. یکی از قطعات تکراری است که از دوباره شنیدن‌‌اش ضرری نخواهید کرد. ابتدا و انتهای اجرا هم صدای مجری برنامه‌ی گلچین هفته را دارید که گاهی اوقات اشاره‌هایی به تاریخ و زمان برنامه نیز می‌کند. شماره‌‌ها به شماره‌ی برنامه‌ی مربوطه‌ی گلچین هفته اشاره می‌کنند.
پ. ن. برنامه‌های شماره‌ی ۲ و ۹ را من خیلی دوست دارم.

۱

قضای عهد ماضی یا بقای «فتنه»!

میانه‌ی کار، مشغول شنیدن این چهارگاهی هستم که فرهاد فخرالدینی ساخته است و شجریان غزل سعدی را به آواز با آن می‌خواند. گفتم شما هم در حظ این لحظه سهیم باشید. این برنامه، در گلچین هفته‌ی شماره‌ی ۲۲ پخش شده است.

پ. ن. برای این‌که بدانید خالی از خیال سبزاندیشانه نیست، بدانید و آگاه باشید که این بیت سعدی در این غزل هست:
دلم صد بار می‌گوید که چشم از «فتنه» بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم!
آن‌که این تعبیر «فتنه» را باب کرد شاید هرگز نمی‌دانست چه خدمت بزرگی می‌کند به کسانی که تمام زندگی‌شان به شعر و ادبیات آغشته است و چگونه میدان بازی را دودستی تقدیم فتنه‌خواهان و فتنه‌گران و فتنه‌انگیزان کرده است:
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره‌ی هندوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه‌انگیز جهان غمزه‌ی جادوی تو بود!

 

صفحه ها ... 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد