آدمی به غار بر نمی‌گردد!

از امید نوشتن خوب است، اما کافی نيست. از امید گفتن، سویه‌ی ديگری هم دارد. از نور گفتن، بی آن‌که حکايتی از ظلمتِ عافیت‌سوز بگويی، فریب است. اميد، همزاد جاويدانِ ایمان است. اما ايمان و امید در بوته‌ی رنج آب‌ديده می‌شوند. من رنجِ همرهان و دوستان‌ام را می‌بینم و باز هم از امید می‌گويم. باز هم دلی روشن دارم که فردايی روشن در انتظار ماست. فردایی که زلالِ صفا و مردمی را بتوان بهتر در آن ديد. از امید گفتن، صداقت هم می‌خواهد؛ صداقتِ تصديق تلخی‌های و درشتی‌هایی که در دوزخِ حال بر ما می‌رود. همین تصوير را اگر صادقانه و از دل پيش چشمِ خود بگذاريم، دشوار نيست اگر دلربايی اميد و اطمينان به آن را باور کنيم. اين کاروان به عقب باز نمی‌گردد. شاید رهزنانی در مسیر این کاروان دست در خونِ کاروانيان ببرند. شايد حراميان به غارتِ اميد و ايمان ما بکوشند. اما اين کاروان از رفتن نمی‌ماند. سرعتِ رسيدن شايد در زمان‌های مختلف فرق کند. شاید سنگلاخ‌ها بيشتر از وقت‌های ديگر باشند، اما هم‌چنان رسيدن در افقِ نگاه ما هست. اين راهِ ناگزيری است که روندگان و ماندگان چه بخواهند و چه نخواهند رفتنی است. پشتِ سر را اگر بنگريم که چقدر راه آمده‌ايم، می‌توانيم باور کنیم که این ستم‌ها به سکسکه‌ای بیش نمی‌ماند. تا رسيدن به مقصود، یک قدم بيشتر باقی نيست. تنها تفاوت این است که مقیاس‌ها متفاوت است و کسی نمی‌تواند دقیقاً بگويد این یک قدم کی تمام می‌شود.

صبر، کيميايی است که نصیبِ هر هاضمه‌ای نمی‌شود. چه بسا بسیاری از ما دوست داشته باشيم هر چه آزادی و خرمی و شادی و آسایش است همه را همین امروز و به چشمِ خودمان ببینيم. اما از ياد نبریم که نياکانی داشته‌ايم که صبر تلخ و درازی داشته‌اند برای این‌که روزی برای ما وقتِ بهروزی از راه برسد. نه نياکانِ ما مرده‌اند و نه ما خواهیم مرد. اين پيروزی از آنِ ماست. «مردنِ عاشق نمی‌ميراندش / در چراغی تازه می‌گيراندش». نويدِ آزادی در همين نکته است که قدم در راه ایثار هم بگذاريم.

بگذاريد این تصویر را هم با شما در میان بگذارم. این تصویر یا اين روايت را از سايه وام دارم: آدمی از وقتی پای از غار بیرون گذاشته است، هميشه به جلو حرکت کرده است؛ اما هرگز به غارنشینی بازنگشته است! شاید در مسیر راه‌اش زمین خورده باشد یا راه‌اش دور شده باشد، اما هرگز جهت حرکت‌اش به سوی عقب نبوده است. حال،‌ با آن‌چه تا اين‌جا گفتم، شايد بهتر بشود این شعر سایه را خواند و فهمید و با آن همدلی کرد و از آن امید گرفت:


می‌‌خوانم و می‌ستايمت پرشور
ای پرده‌ی دلفريب رؤيارنگ
می‌بوسمت ای سپيده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ
ديری است که من پی تو می‌پويم.
هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پيش می‌روم برپاست
سرنيزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وين راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.
ره می‌سپریم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
اين است که کاروان نمی‌ماند.
آری ز درونِ اين شبِ تاريک
ای فردا من سوی تو می‌‌پويم
رنج است و درنگ نيست می‌تازم
مرگ است و شکست نيست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست اين پيکار.
می‌دانمت ای سپيده‌ی نزديک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز اين شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آيی شکفته و پيروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.
می‌آيی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آيی و در دل تو صد امّيد
می‌آيی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.
در سينه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ اميدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پايان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ!
(سايه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)


Posted

in

by

Tags:

Comments

3 responses to “آدمی به غار بر نمی‌گردد!”

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *