جانداروی اميد

از صبح برای چند نفر این حکايتی را که صاحب وبلاگوار در مطلب‌اش آورده نقل کرده‌ام که چگونه عده‌ای فرانسوی در اوج قدرت و زورمداری و ستمگری هیتلر چراغ امید را در دل زنده نگه داشته بودند و به فکر آینده‌ی وطن‌شان بودند. این مضمون مرا به قرآن، به دعا و به شعر می‌کشاند. در اين هفت-هشت ماهِ گذشته، هر بار که به فکر مضمونی الهام‌بخش و گرمابخش افتاده‌ام،‌ یکی از ابیاتی که همیشه زمزمه کرده و برای دوستان‌ام هم خوانده‌ام این بيت سایه است:
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است

و شاید هر بار که با سایه سخن گفته‌ام و حرف‌مان به شعر و اميد و حال و روزِ امروزمان رسیده، او باز همین بیت را برای‌ام خوانده است. سايه اين غزل را در اوین، در زندان، سروده است (و داستانِ این غزل را در شبِ شعرش در لندن هم گفت؛ فیلم‌اش را از این‌جا ببينید). این غزلِ سايه، غزلی است که خلاصه‌ی درد و رنج اما در عين حال امید و زندگی است. این بیت را ببینید:
باشد که یکی هم به نشانی بنشيند
بس تير که در چله‌ی این کهنه‌ کمان است

و فکر می‌کنم هر بیت از این غزل برای هر کسی که این روزهای تلخ و سیاه و مسموم را از سر گذرانده پیامی دارد و حسی آشنا. تمام غزل را اين‌جا می‌آورم به اضافه‌ی تصنیفی که مشکاتيانِ زنده‌یاد روی این غزل سايه ساخته است. این تصنيف را علی رستمیان با هم‌خوانی سپيده رييس السادات خوانده است. کاش می‌شد اين تصنیف را شجریان یا ایرج بسطامی می‌خواند. اما هر چه هست، تصويری خوب است از این غزل سایه که آن را در ذهن و خيالِ شنونده‌ی جويا ماندگارتر می‌کند.

این روزها، نمی‌مانند. ستم هم نمی‌پايد. همه می‌دانند و می‌دانيم که شب، رفتنی است. صبح می‌آید. بر چهر‌ه‌ی خورشيد نمی‌توان نقاب کشید. اين شبِ دراز را به صبر و به امید باید از سر گذراند، اما برای فرارسیدن صبح و دميدنِ خورشيد هم باید آماده بود و فکر کرد. سرما و درازی اين شبِ خون‌بار و زمستانی نباید ما را از لطافت و گرمای بهاری که در راه است نااميد کند که در خود فروبرویم و همه چیز را حواله به تقدیر کنيم. آينده‌ی ما و فرزندان‌مان در گروِ همين اميد و ایمان است. آن‌قدر در این ماه‌ها، از امید، از ایمان و از صبر نوشته‌ام که فکر می‌کنم یک پای ثابت زندگی‌ام همین‌ها شده است. خوب است بينديشيم که پس از پايانِ این شامِ تيره چه‌ها باید کرد و کجاها را باید ساخت. می‌توان از هم‌اکنون انديشيد و زمزمه کرد و گفت:
جام به جامِ تو می‌زنم ز رهِ دور
شادی آن صبحِ آرزو که ببينيم
بوم از این بام رفت و خوش‌خبر آمد

این غزل سایه را که می‌خواندم و تصنیف کنج صبوری را می‌شنیدم، متوجه شدم که اتفاقاً بسیاری از آن ابيات اميدبخش غزلِ سایه در تصنیف نيست. کاش مشکاتيان حال و هوای غزل را به تمامی درمی‌یافت (یا به عبارتی خودش در حال و هوایی می‌بود که برای آن بیت‌ها هم آهنگ می‌ساخت). شاید آن آلبوم کنج صبوری هم حال و هوای دیگری می‌گرفت. اما به هر حال، همین مقدار هم بهانه‌ی خوبی است برای انس گرفتن با معانی آن. اين است تمامِ غزل:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 


Posted

in

by

Tags:

Comments

5 responses to “جانداروی اميد”

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *