قصه‌ی صبر و ايمان

آسان نيست درک این‌که چرا عده‌ای بی‌وفایی می‌کنند يا همه آداب مروت و مردانگی فرو می‌نهند. سخت‌تر از آن همه این است که ببینی کسانی که قاعدتاً باید میزان درک بالاتری داشته باشند، فهمی فروتر دارند و چنان می‌کنند و می‌گویند که نه در خور خرد و انصاف است و نه شرط ایمان و اخلاق. از خودم می‌پرسم بايد با این‌ها چه کرد؟ بايد گریبان اين‌ها را گرفت؟ یا باید بر نادانی و ناتوانی‌شان اندوه خورد؟ اندکی آرام‌تر که می‌شوم نخست به ياد نوح نبی می‌افتم و حکایتی که با دعوت قوم‌اش داشت:
نوح نهصد سال دعوت می‌نمود
دم به دم انکار قوم‌اش می‌فزود

و نوح پیامبری است سختی کشيده که وصف حال‌اش اين است:
قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا (سوره‌ی ۷۱، آيات ۵-۸). هر چه او بیشتر فرا می‌خوانَد به ایمان، آن‌ها بيشتر می‌گریزند. هر چه او دعوت به پاک شدن‌شان می‌کند، آن‌ها انگشت در گوش‌هاشان می‌نهند و لباس بر سرشان می‌کشند و با اصرار بر شيوه‌ی خود، مستکبرانه همان راه پيشين را می‌روند. و این می‌شود حاصل دعوت لیل و نهار نوح! واقعاً وضع ما اين است؟ ما به اندازه‌ی نوح دشواری کشيده‌ايم؟

اما اندوه می‌خورم و افسوس بر جماعت‌ای که چنان دستخوش عاطفه (يا ترس) می‌شوند که يکباره هر چه آداب خرد، ايمان، اخلاق و تقوا هست با هم فرو می‌نهند. گاهی چندان نوميد می‌شوم که می‌گويم هيچ چشم‌انداز روشنی در افق این طایفه نمی‌شود ديد. بارها زخم و گزند این کوته‌بینی‌ها را خورده‌ام و باز هم سخت‌رويانه دست اميد از دامن ايمان نکشيده‌ام. اگر بیاموزيم که باید اين جماعت را به لطف و مدارا از مغاک نادانی‌ها، تندروی‌ها و نابخردی‌ها بیرون کشيد، صبر بايد. اگر پیامبر رحمت می‌گوید:‌ «انی لم ابعث لعاناً و بعثت رحمة اللهم اغفر لقومي فانهم لا يعلمون»، ما نيز بايد بياموزیم که اهل لعن و نفرین نباشيم و به رحمت و شفقت در بندگان خدا – حتی آن‌ها که بد  می‌کنند و بد می‌گويند – نظر کنيم. خدای‌شان بيامرزاد که نمی‌دانند چه می‌کنند و چه می‌گويند. ما را هم اگر شکایتی است،‌ با يکی بيش نيست. هم‌او که می‌داند این جماعت چه‌ها که نکرده‌اند و نمی‌کنند: « إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ». و هم‌او می‌تواند آرامش و طمأنينه در دل‌های بندگان‌اش بیفکند. و هم‌او می‌تواند دل‌ها را به سوی ذکری بکشاند که شيطان را می‌گریزاند و رحمان را همنشین لحظه‌لحظه‌ی سختی‌ها و درشتی‌ها می‌کند.

می‌دانم که وقتی با این زبان و اين اشارات می‌نويسم، آن‌ها که امروز خود را حق‌-به-جانب می‌پندارند و گمان می‌کنند چه مصلحت‌انديشی و حکمت عظیمی در کار کرده‌اند، هرگز جفاهايی را که از آن‌ها صادر شده است، نخواهند ديد. اما صبر باید. صبر بر نادانی‌های قوم. بعید می‌دانم آن‌ها که جانب انصاف و خرد فرو گذاشته‌اند، به اين اشارت‌ها دریابند که چه آسان متاع تقوا را به ترس و جهل می‌توان فروخت. قصه‌ی ما، قصه‌ی بی‌باکی، سخت‌رویی و صبر است:
من از که باک دارم؟ خاصه که يار با من
از سوزنی چه ترسم؟ وان ذوالفقار با من

و من عمری است که دشوارترين گردنه‌های زندگی را با اين غزل گذرانده‌ام:
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم!
وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من!
در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند!
چون شهرها نگیرم وآن شهریار با من؟!
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من؟
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من

من غرق ملک و نعمت، سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من


Posted

in

by

Tags:

Comments

2 responses to “قصه‌ی صبر و ايمان”

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *