تذکره‌ی جنون‌ها – بهاريه‌ی دوم

آدم وقتی در احوال خودش دقيق می‌شود يا وقتی می‌خواهد خودش از خودش حساب بکشد، ناگهان با مشکل مهيبی مواجه می‌شود که هيچ مثل و مانندی در دنيای بيرون‌اش ندارد؛ انگار يک تنه دارد به نبرد اژدها می‌رود. بگذاريد عجالتاً کلمه‌ی «نفس» را، در عين حفظ معنا و جايگاه‌اش، به کار نبرم و از «خود» استفاده کنم. آدمی وقتی با خودش طرف می‌شود، اولين چيزی که در سراسر ماجرای دست و پنجه نرم کردن‌اش با خود، تجلی آشکار دارد، فريب است؛ آدم خودش خودش را فريب می‌دهد. تا می‌آيی گريبان خودت را بگيری و صادقانه حساب بکشی از خودت، می‌بينی قبل‌اش همه‌ی لغزش‌های‌ات را توجيه کرده‌ای. پس پيکار با خود و چالش با اين فريب‌کار درون سخت‌تر کاری است که آدمی در اطوار وجودی‌اش با آن دست به گريبان است.

بهار که می‌آيد، زمين آن‌چه در دل دارد بيرون می‌ريزد. کشته‌ها می‌رويند. آدميان هم که به بهار دل و جان برسند، کشته‌های جان‌شان هويدا می‌شود. می‌گويند از پرسش‌هايی که روز قيامت از آدمی می‌پرسند يکی اين است که جوانی‌ات را صرف چه کردی؟ وقت‌ات، عمرت، مال‌ات را در چه فنا کردی؟ يعنی که آن‌چه کشته بودی الآن دارد می‌رويد و حاصل‌اش خوب يا بد بر سر خودت سايه خواهد انداخت. پس می‌شود تا آن فصل‌های جان سپری نشده‌اند، هرزه‌ها را سوخت و دور ريخت. اين شروع کار است.


حکيمان تعبيری دارند که «اول الفکر آخر العمل». ظاهراً آدمی برای اصلاح خودش سه سطح بديهی دارد. يکی فکر يا ذهن، ديگری قول و حرف و آخری عمل‌اش. اما خيلی وقت‌ها قول قبل از عمل نيست. خيلی وقت‌ها لغزش آدمی در قول و عمل مقارن هم هستند. تصفيه‌ی ذهن و به دست گرفتن عنان فکر، کار دشواری است. اگر چه عمل و قول هم هر دو از ذهن زاييده می‌شوند. روزی که اسرار هويدا می‌شوند، يوم تبلی السرائر، روزی است که نهفته‌های ذهن هم به تعين و تشخص گريبان آدم را می‌گيرند. ولی همين ذهنيت‌ها که در عالم عمل نمود کمتری دارند – و گاهی اوقات در ضمير آدم بسی پليدی‌ها می‌گذرد که اگر قرار بود به فعل بيايند واويلا بود -،  تا زنده هستی سپر-اند برای‌ات. اما کسی که مو از ماست می‌کشد آن را هم می‌بيند. پس می‌ماند حکايت من و خدای من. ياد توبه‌ی نصوح افتادم و آن‌چه کرده بود. تا وقتی در ذهن هستی، حتی در قول و عمل هم تا وقتی پرده از کارت بر نيفتاده است، تو می‌دانی و آن ستار خويش. قول و عمل‌ آشکار هستند ولی ذهن آدمی نهان و دست بر قضا،‌ چه بسا آن ذهن را توان و قدرتی باشد شگرف. ممارست که کردی، با همان ذهن می‌توانی کوه‌ها را هم بجنبانی. گمان می‌کنم قول حضرت عيسی است که اگر ايمان داشته باشيد، کوه‌ها را هم به حرکت خواهيد آورد. مولا علی وقتی محمد حنفيه را به يکی از جنگ‌ها می‌فرستاد به او می‌گفت که تزول الجبال و لا تزل، يعنی اگر کوه‌ها هم لغزيدند تو قرص و محکم بمان. اين استواری مگر جز با ايمان ميسر است؟ تا درون را صاف نکنی، تا خانه‌ی ذهن‌ات را از اين بت‌ها پاک نکنی و خيال‌ات را نپيرايی از هر وسوسه و سودای تاريک، نسيم ايمان نخواهد وزيد و هنوز با دیو لعين همشيره‌ای.

جهان ذهن آدميان عمدتاً خاکستری است. تيره‌دل‌ها را رها کنيم. اما خاطر سپيد و پاک هر کسی را روزی نيست. باشد که به همتی و دمی، آن خاطر سپيد روزی ما شود. اين‌جاست که می‌گويم ذهن و قول و فعل با هم مثل مهره‌ها‌ی تسبيح مرتبط‌اند. يکی که تيره و تار می‌شود در آن دو تای ديگر اثر می‌گذارد. اين‌جاست که در اين ظلمات خضر راهی بايد باشد تا موسای جان را دست بگيرد. اين‌ها را نوشتم تا به ياد خودم بياورم که در جهان مدرن، در همه جا، نه لزوماً در غرب، آن وسوسه‌های ظلمانی و آن خواطر تاريک، پرده می‌شوند و حجاب برای اين‌که خود باشی، همان خود پالوده و صافی؛ همان خودی که وقتی فراموش‌اش کردی، خدا فراموش می‌شود و لب مرز فسق راه خواهی رفت:‌ «و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون». حال ترازو را که دست می‌گيرم می‌بينم مدام در مرز فسق در نوسان‌ هستيم. هم خود- فراموش‌ايم و هم خدا-فراموش.

به نيتم که نگاه می‌کنم برای نوشتن اين‌ها،‌ می‌بينم زمان دارد می‌گريزد. وقت به باد می‌رود. بهار طبيعت و رستاخيز خاک از راه می‌رسد و مهيا شدن برای رستاخيز دل و جان را زمان و مجال اندک است. ثانيه‌ها فرار می‌کنند و هزار بار طاقت‌سوز بر خاطر دارم. دم‌ها مثل ابر می‌گريزند و زمان محاسبه کم است. اين حساب‌ها تنها برای اهل ايمان نيست. تا از خودت حساب نکشی و نفس‌ات را تربيت نکنی، بی‌دين هم که باشی از آرامش و سکينه بی‌بهره خواهی ماند. بماند که آن طمأنينه را ايمانی بايد دريایی. برای اين طمأنينه بايد به خورشيد وصل شوی يا خورشيد مدام سايه بر سرت داشته باشد. خورشيد عالم خاک نور می‌تاباند تا تميز اشياء بدهيم. خورشيد عالم جان که روز قيامت تابان می‌شود، قيامتی که هر لحظه می‌تواند برای مؤمن بر پا شود، نوری ازلی دارد که در افلاک روح آدمی، فارق خير و شر و اسباب تميز حقيقت از باطل و پليدی است. تقوا با آن مفهوم وسيع و فربه‌اش که جان‌ام در حسرت تجربه‌ی عميق‌اش می‌سوزد، شعله‌ی کوچکی است از آن خورشيد قيامتی. به قيامت که می‌رسم، ذهن‌ام و زبان بی‌تابی می‌کند و سودای همدمی با با آن خسرو افلاکی دماغ‌ام را مست می‌کند. اين همه از خورشيد قيامت و آفتاب عالم جان گفتم که برسم به عينيت حق. همان‌جور که باطل تمثل دارد و تعين، حق هم دارد. تمثل حق می‌شود شخص حق. آن وقت است که صراط مستقیم هم تنها راه نيست، جاده نيست. صراط مستقیم می‌شود يک شخص، شخص ولی؛ بی‌پرده بگويم که صراط می‌شود علی. که علی مع الحق و الحق مع علی و اصلا الحق هو علی!

می‌دانم رسيده‌ام به مرز شطاحی. قرار بود از خودم حساب بکشم که «در نهاد هر کسی صد خوک هست». که سوختن‌ پليدی‌ها و شکستن‌ بت‌های دل و جان را بياغازم. ولی مگر می‌شود بی مسيحای وقت و بدون سليمان زمان، اين راه پر آفت و خطر خيز و عافيت‌کش را رفت؟ اين بار دارد شانه‌های جان‌ام را می‌شکند. سنگين شده‌ام اگر چه هوای سبکی در دماغ دارم. بهار نزديک است. يادم باشد اين را که:
هين که اسرافيل وقت‌اند اوليا / مرده را زيشان حيات است و نما
ما بمرديم به کلی کاستيم / بانگ حق آمد همه بر خاستيم
فراموش نکنيم اگر ما را خواندند که «استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما يحييکم».


Posted

in

by

Tags: