سبکساری عشق

شب پيشين، چنان به لطافت و طراوت و سبکی گذشته است و در اين چند سال پر غوغا برای من بيشتر به رؤيا شبيه است. شايد بيش از يکی دو مورد مشابه اين در اين چند ساله‌ی اخير برای من پيش نيامده است. اين را حتماً همه تجربه کرده‌اند که گاهی اوقات در جمعی می‌نشينی و فراوان سخن از عشق و دوستی زده می‌شود. خيلی اوقات مردم دور هم جمع می‌شوند و تعارفات معمول به راحتی جریان دارد. اما زمان و موقعيت‌های دشوارتر نشان می‌دهد که بعضی دوستی‌ها در همان حد حرف يا تعارف می‌مانند. جدای از این‌ها، بعضی اوقات، وقتی از چنين جمع‌هايی خارج می‌شوی، احساس سنگينی يا خستگی می‌کنی. حس می‌کنی سبک‌تر نشده‌ای. هنوز غبار اندوه و غم بر جان‌ات هست. هنوز ملالتی در جان‌ات چنگ می‌اندازد. ميزبان ديشب ما چنان ارباب هنر و اهل علم و فرهنگ را سخاوت‌مندانه گرد هم آورده بود که در ميانه‌ی آن جمع نه حس غريبی می‌کردی و نه بار ملالی بر خاطرت می‌نشست. وقتی جايی باشی که همه برای دل‌شان نشسته باشند و هيچ کس نه بخواهد خودش را به تو ثابت کند يا چيزی را به رخ‌ات بکشد يا دست و پای تو را ببندد، احساس می‌کنی رهايی و هيچ تکلفی در ميانه نيست. جمع صاحب‌دلان را البته حضور عزيزی سخن‌دان دلنشين‌تر و خواستنی‌تر کرده بود، علی‌الخصوص که سخنانی می‌رفت که سال‌های درازی ورد ضميرم بوده است و خواب و خيال شبانه‌روزی من همين قصه‌ها و حکايت‌های معرفت بوده است. اين‌جا گويی کسی عقده‌ای نداشت، کسی را با کسی دعوايی نبود. غل و غشی در ميانه نبود. انگار قصه‌ی ايمان بود که می‌شنيديم و مست می‌شديم. صورت ايمان هم بود البته!

امير حسين سام، آکسفورد - چهارده نوامبردل‌ام نمی‌آيد از اين همه لطافت و شيرينی که نوشتم بگذرم و از يار دلنواز و هم‌صحبت مقام‌شناس‌ام، امير حسين، آهنگ‌ساز «صبح، بهار، باران»، چيزی نگويم که چگونه وقت ما را به زخمه‌های شيرين سه‌تار به همراهی برادرش خوش کرد. ساغر، که به دلايلی صفحه‌اش در ملکوت مسدود است، تاب نياورد و خواست تا ذکر جميلی از ميزبان بنويسد. نوشته‌ی پيشين از آن اوست. از اين پس اگر يادداشتی در بخش «ساغر نوشته‌ها» افزوده شود از اوست تا زمانی که غبارها فرونشيند و ماجرای سخن‌چينان پايان پذيرد. . . مهرتان افزون!


Posted

in

by

Tags: