عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟

حديث رفت و آمد ما حکايتی غريب است. آنچه که در قبض‌های عظيم بر دل و جانِ من می‌رود ماجرايی جانسوز است و «يکی داستان است پر آبِ چشم». اينکه چگونه به هر زخمی می‌ميرم و رستاخيز دگرباره آغاز می‌شود، نکته‌ای است که با نکته‌دان کنند. اما عاشقان را حيات و نفس از دمِ حضرت دوست است و حضور معشوق. تقدير عشق‌ورزی و نصيبه‌ی مهر از ازل بر پيشانیِ ما ثبت بوده است و به هر سوراخی که از دستِ سلطانِ عشق نهان شوم، عاقبت اسير پنجه‌ی آن شير بيشه‌ی جانم. اما اينکه چه می‌رود و چه می‌شود اين است که:
دی بر سرم تاجِ زری بنهاده است آن دلبرم / چندان که سيلی می‌زنی آن می‌نيفتد از سرم
شاهِ کله دوزِ ابد، بر فرقِ من از فرق خود / شب‌پوشِ عشقِ خود نهد، پاينده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه / زيرا که بی حقه و صدف رخشان‌تر آيد گوهرم
حکايت ما داستانِ صدف است که وقت شکستن خنده‌ می‌زند؛ ماجرای زر است که آنگه که در آتش می‌رود می‌گويد که «گر نه قلبی بنما وقتِ ضرر خنديدن». باری اين تلاطم‌های دريای دل اين دلشده را غريب نيست. خلافِ طبيعت مفطور رفتار نمی‌توانم کردن هر چند خلافِ آمدِ عادت رسمِ ديرينِ من است.


گفته بودم که تا مرگی ديگر، تولدی ديگر، رستاخيز ديگر، اين خانه را بدرود خواهم گفت. به نوعی آن سخن‌ها همه در رسيدند و مرگی ديگر و تولدی ديگر و رستاخيزی ديگر وجودِ نحيف مرا در خويش فروبلعيد و چنان دمار از روزگارِ هستی برآورد که گويی ديگری شده‌ام. آری:
شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد . . .
چيز دگر ار خواهی، چيز دگرم آمد!
آن نازنينانی که در اين ايام عسرت و روزگار خموشی به اين ويرانه‌ی قديم قدم رنجه می‌کردند، حضورشان مشکور باد. در سکوت هم ناظر همه‌ی نازنينان بودم. نمی‌دانم که اين طوفان‌های عافيت‌گداز چند بار ديگر در بادبانِ اين سفينه‌ خواهند پيچيد. باری اين را می‌دانم که در اين روزها مصاحبت با مولوی چندان صيقل جان بوده است که با خويش قرار کرده‌ام که هيچ گاه ترکش نگويم ديگر. در اين چندين روز البته جای ديگری برای خويش و در سکوت می‌نوشتم و عالميان را از آن خبری نبود. آن خانه، خانه‌ی سکوت بود نه سرای سخن. از همين رو مهجور مانده بود و مکتوم. نيازی نبود که نامش در افواه افتد. آنجا قصه‌ی من، قصه‌ی خون خوردن و خاموشی بود. اينجا شرحِ همدلی است و طرحِ دلنوازی.
نوازش‌ها و خواهش‌های حلقه‌نشينانِ ملکوت، هر يک به نوعی، البته دل را می‌آشفت و بندی بر پای جان بود که اجابتِ آن همه خواهشِ مهر را داعيه می‌سوزاند. در اين ميانه عباس معروفی، کاتب کتابچه و نويسنده‌ی نکته خروش‌هايی برآوردند که گوش افلاک را کر نمودند. باری اينک آن صيام را افطار نموديم. چندی ديگر البته در آستانه‌ی ماه صياميم. برای من روزه، چندان که با سکوت هم‌عنان است با امساک از طعام نيست. آدمی با امساک در طعام، شهواتِ تن را مهار می‌زند و با امساک در سخن، شهواتِ عقل را به بند می‌کشد. سکوت را حکايت‌هايی است شيرين و شنيدنی. اين هم وجهی از سکوت است که:
من ز بسياری گفتارم خمش / من ز شيرينی نشستم رو ترش
ترشرويی ما و عبوس بودن نشانِ تهی‌دستی يا تباهی نيست البته. در اين وادی سخن فراوان می‌توان گفت که اينک مجالِ آن نيست و در نوبتی ديگر به شرحِ آن خواهم آمد. اين روزها در تدارک سفری کوتاه هستم به ديارِ پروس (پيشاپيش قصه‌اش را آورده‌ام در «وقايع سفری قبله‌ی عالم»!). طرفه اين است که آنجا هم برای سخن می‌روم. آنجا هم مجالِ سکوتی نيست. آنجا هم فرصتِ سرفروبردنم در خويش به کف نمی‌آيد. سخن در جانِ من آويخته است. سرّ اين آميختگی را روزی اگر عمری باقی بود، جايی خواهم نوشت هر چند حکايت نوين و عجيبی نيست. قصه‌ای است آشنا که از فرطِ آشنايی مهجور افتاده است. خوشبختانه در اين سفرِ آلمان فرصتی فراخ‌تر و امکاناتی بيشتر در اختيارم خواهد بود که نکته‌هايی را که شکار می‌شوند به ارض ملکوت بکشانم. هنوز تا سفر البته چندين روزی باقی است. باقی ماجرای رفتن و آمدن ما را هم بگذاريد و بگذريد:
شرح اين هجران و اين خونِ جگر / اين زمان بگذار تا وقتِ دگر!


Posted

in

by

Tags: