عرفان قانعی فرد هم حلقوی شد!

وليعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست می‌کند. ما بارها گفته بوديم که شکوه تاج سلطانی بيمِ جان در او مندرج است. نايب‌السطنه گويی نمی‌داند که فردا اگر قبله‌ی عالم آماج تيرِ ميرزا رضاها واقع شد، اين من‌ام که می‌شوم شاهِ شهيد نه او! باری عرفان، از زمره‌ی تلاميذِ قديمیِ صاحب سيبستان است. عرفان در وادی ترجمه خواهد نوشت و خود داستانش را البته خواهد گفت. حکايت ترجمه‌ی کتابِ «سروش مردم» هم درباره‌ی شجريان لاجرم به گوشِ هر ديّاری رسيده است و ضرورتی ندارد که ذاتِ مبارک همايونی منشوری جداگانه در اين باب صادر کند. آن‌چه که اين ايام دغدغه‌ی خاطر سلطان است اين است که با اينِ ملکِ عالمگير، تدبيری بايد که سلاطينِ عاشق را در توان نيست البته. به وليعهد سپرده‌ايم تا او که عاقل‌تر از سلطان است و قاعدتاً وزرِ ولايت را بايد بر دوش بکشد، مترصد احوالِ ملک باشد. قبله‌ی عالم بسيار پريشان است اين روزها. وليعهد جان! تصدقت گردم! جانِ تو و جانِ ملکوت. ما عمری خون دل خورديم تا بارگاه را بر پا نگاه داريم. مبادا که گزندی از بدخواهان متوجه حضرتِ همايون‌آثارِ درگاهِ شريفه شود! وصايای خاقان را به گوش گيريد که گردش دور فلکی وفا ندارد. ناگهان ديدی که قبله‌ی عالم شد خاقانِ مغفور! آن وقت ملکوت می‌ماند و يک خيلِ يتيم! پدری کن برای اينها وليعهد جان! سايه‌ی سرِ اينها باش که منِ بی‌دل با قلبی مطمئن و روحی آرام به جوارِ حضرت جبروت بروم. روزگارِ عدم هم ذوقی دارد. آنجا اگر شعر بخوانی يا حتی مست کنی، کسی نمی‌گويد چرا باز شعرِ کلاسيک خواندی يا بد مستی کردی! حداقل آنجا رعايت خاطرِ نازک همايونی را می‌کنند. وليعهد! می‌سپاری به چاکران درگاه که آنجا خمخانه‌ای درخورِ شأن خاقانِ جهاندار فراهم کنند. مرديم از حسرتِ باده! نه کبابی، نه شرابی، نه عيشی نه طربی! اين هم شد روزگار؟ فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش!
پ.ن. اضافه کنم که وليعهد، احمد احقری را هم با بهشاد حلقوی کرد! اين حلقه خدا کند دور حلق ما نيفتد!


Posted

in

by

Tags: