دير

صد ره به رخِ تو در گشودم من / بر تو دلِ خويش را نمودم من
جان‌مايه‌ی آن اميدِ لرزان را / چندان که تو کاستی فزودم من
می‌سوختم و مرا نمی‌ديدی / امروز نگاه کن که دودم من
تا من بودم نيامدی افسوس! / وانگه که تو آمدی نبودم من!
جای گله‌ای نيست. قاعده‌ی کار عالم با همه همين است. باری:
ز تشنه‌کامیِ خود آب می‌خورد دلِ من
کويرِ سوخته‌جان، منّتِ بهارش نيست!


Posted

in

by

Tags: