ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۶ آذر ۸۷ :: November 26, 2008 

حجاب در چنبره‌ی دليل و علت

يادداشتی که درباره‌ی حجاب نوشته بودم، گویا دستخوش سوء تعبيرهای بسياری شده است.  پيش از ادامه‌ی سخن‌ام بيفزايم که شايد گروهی از بانوان محترم محجبه گمان کرده باشند که من قصد جسارت یا اسائه‌ی ادب به آن‌ها را داشته‌ام به صرف اين‌که آن‌ها محجبه هستند. من حتی اگر با منطق التزام‌شان به حجاب مشکلی داشته باشم، حاشا و کلا که تا اين حد مقام ادب را فرو بگذارم. من مطلقاً چنين قصدی نداشته و ندارم. مسأله، يک مسأله‌ی علمی و معرفتی است در ميدان و آوردگاه دليل. در همين حد. به هیچ رو دوست ندارم این بحث از همین محدوده‌ای که در آن قرار دارد خارج شود و بحث به تعيين مصداق‌های موسع و خودسرانه و قاضيانه (!) کشيده شود.

نکاتی را در حاشيه توضيح می‌دهم شايد مقصودم روشن‌تر شود. اول از همه اين‌که من نه فمينیست‌ام نه آرمان‌های فمينيستی دارم. بسيار هستند کسانی که در پی اين آرمان‌ها باشند. کارشان را هم خوب بلدند. اما نکته‌ی سخن من چيزی بود که شايد بشود به طور منطقی چنین صورت‌بندی‌اش کرد:

در جامعه‌ی (الف)، در وضعيت (ب)، حکم (ج) جاری می‌شود؛ و نافذ الاجرا بودن حکم (ج) در گرو وضعيت (ب) است. در این صورت با عوض شدن وضعيت (ب)، حکم (ج) هم از آن‌جا که منطق‌اش در گرو بقای وضعيت (ب) بوده است، از اعتبار ساقط می‌شود.

حالا فرض کنيد به جای (الف) بگذاريد جامعه‌ی عرب پيش از اسلام يا بعد از اسلام؛ وضعيت‌ (ب) را هم بخوانيد نظام طبقاتی يک جامعه‌ی کشاورزی قبيله‌ای. حکم (ج) هم همان حکم حجاب باشد. اگر گزاره‌ی بالا درست باشد، خدشه‌ای در آن‌چه من نوشته‌ام وارد نمی‌شود مگر آن‌که بشود نشان داد گزاره‌ی بالا منطقاً وافی به مقصود نيست و نقص‌هايی دارد. مدعای من این است که حتی آن نقص‌ها را هم می‌شود توضيح داد. بگذاريد مثال ديگری بزنم تا مقصودم روشن شود. اگر در اسلام، حکم قطع دستِ دزد وجود داشته است (یا به عبارتی دارد!)، منطق حکم و شأن اجرای آن، زايل کردنِ جرم از جامعه است نه قطع کردن دستِ انسان‌ها به قصد تشفی خاطر يا به صرف پيروی مو به مو و تحت اللفظی از احکام. اگر توانستيم راه‌های ديگری برای کاهش دزدی يا از بين بردن آن پيدا کنيم، هيچ دليلی برای توسل به قطعِ دستِ دزد نيست. توجه پيامبران و امامان هم بيشتر به روح قوانين بوده است نه صورت و ظاهرِ آن‌ها.

اما در مورد حجاب؛ در باور من کسی که حجاب دارد نه شأن و منزلت عقلی و اخلاقی کمتری از فرد بی‌حجاب دارد و نه بيشتر. کسی که حجاب دارد، به صرف حجاب داشتن نه واجد عزت و احترام کمتری (يا بيشتری) می‌شود و کسی هم که حجاب ندارد نيز ايضاً. به طريق اولیٰ، حجاب داشتن يا نداشتن هم دخلی به ايمان ندارد. هيچ شکی نيست که برای بسياری، حجاب نماد هویتی مسلمان است (به درست یا غلط). دليل اشاره‌ی من با کتاب فاطمه مرنيسی اين بود که مرنيسی به خوبی نشان داده است (و ليلا احمد هم به همین نکته اشاره دارد) که مخاطب آياتِ اوليه‌ی «حجاب» در زمان پيامبر، اساساً زنان پيامبر بودند. شأن نزول و بستر تاريخی آيات را هم توضيح می‌دهد. نکته‌ی کلامی ماجرا اين است که يک سری آيات به سادگی از بستر زمانی و مکانی خويش جدا می‌شوند، زمان و مکان را در می‌نوردند و تبديل به احکام جاودانی می‌شود (همان موضوع حلال و حرام محمد). من به سادگی با اين شيوه مشکل دارم. و اين کار نه تنها درباره‌ی حجاب، بلکه در خصوص هر حکم دیگر شرعی و ظاهری هم که انجام شود، وضع‌اش همین است.

دو نظر درخور تأمل درباره‌ی اين موضوع ديدم و فکر می‌کنم مهم است توضيحات خودم را هم اضافه کنم. خورشيد خانم، پای مطلبی که آق بهمن از من نقل کرده است، نوشته است:

«همونقدر که حجاب به اسلام بی ربطه، همونقدر هم به اسلام مربوطه. ممکنه پیدایش حجاب و سنت استفاده از اون به قبل از اسلام برسه، اما مهم اینه که الان یک سمبل مهم هویتی برای یک بخشی از مسلمون ها هست. من حس می کنم گاهی برای اینکه مثلا تبعیض جنسیتی در اسلام کمرنگ نشون داده شه یا مثلا بار سنگینی که روی محجبه بودن وجود داره برداشته شه، توی بحث ها تاکید می شه که حجاب به اسلام مربوط نیست. در صورتی که همچین بحثی زنی رو نادیده می گیره که به قول صبا محمود حجاب می ذاره برای اینکه اعتقاد داره با محجبه بودن انسان مومن بهتری خواهد بود و به خدا نزدیک تر خواهد شد. باید قبول کنیم و بپذیریم که یک سری زن های مسلمون هستن که واقعا اعتقاد دارن که حجاب مهمه و راهی هست برای نزدیک شدن به خدا. به همین سادگی! (مشکلی هم البته توش نیست که همچین زن هایی وجود دارن که اینطور فکر می کنن. اینهمه عقیده و طرز فکر و احساس هست. حجاب گذاشتن هم یک شکلش. مشکل به نظر من توی افرادی هست که هی می خوان حجاب رو یک جوری توجیهش کنن یا وقتی نمی تونن توجیهش کنن از اسلام جدا بدوننش که یه موقع برای وجهه اسلام بد نشه یا مثلا اسلام رو دین کول تری جلوه بدن.)
فکر کنم این رو هم باید اضافه کنم که مشکل بدتر به نظر من البته آدم هایی هستن که با استناد به وجود مساله حجاب دین اسلام رو می کوبن و گفتمان های اسلاموفوبی و غیره راه می ندازن. وسط همه این بحثا زنی که دلش آروم می گیره اگه حجاب بذاره و احساس مسلمون بهتری بودن بهش دست می ده و دلش می خواد به خدا نزدیک تر شه رو نادیده می گیرن.»

نقطه‌ی عزيمت من در آن يادداشت اين نبود که بخواهم نشان بدهم در اسلام «تبعیض جنسيتی» نيست یا هست. بگذاريد تصحيح و تأکيد کنم که من به جای آن «اسلام» هميشه می‌گذارم «مسلمان‌ها». اگر قرار باشد مدام با کلمه‌ی «اسلام» وارد بحث شويم هيچ وقت به نتيجه نمی‌رسيم. اسلام تفسير بردار است و نمی‌شود آخر کار چماق تکفير دست‌مان بگيريم و دايره‌ی کفر و ايمان ترسيم کنيم. بهتر است با خود «مسلمان‌ها» کار کرد که هم تاريخ دارند و هم کارنامه‌شان قابل سنجش است (سؤال: اسلام با مسلمان‌ها چه فرقی دارد؟ نمی‌شود گفت که اسلام يعنی همين مجموع مسلمان‌های طول تاريخ؟). در نتيجه، واقعيت تاريخی اين است که ميان مسلمان‌ها، تبعيض جنسيتی وجود دارد. اما علل وجود این تبعیض جنسيتی چی‌ست؟ فهم من اين بوده است که اين تبعيض‌های جنسيتی دلايل مختلف اجتماعی، فرهنگی و تاريخی داشته است. به اعتقادِ من نه کسی با داشتن حجاب مسلمان‌تر می‌شود، نه بدون آن‌، بی‌دين‌تر. بله، می‌شود گفت با حجاب داشتن، يک زن ممکن است متشرع‌تر شود (به همان معنای عرفی «متشرع»)، موقعيت هويتی خود را در قبال مسلمانی‌اش محکم‌تر کند (اگر نيازی به ابراز قاطع هويت مسلمانی‌اش داشته باشد) و در بافت يک جامعه‌ی دينی که حجاب را نماد و نشانه‌ی لايتغير دين‌ورزی می‌داند جايگاه‌ محکم‌تری پيدا می‌کند. من با اين مشکلی ندارم. سلمنا. البته بايد بررسی کرد کسی که اين کار را می‌کند بنا به علت اين کار را می‌کند، يعنی چون در یک خانواده‌ی خاص، در يک زمان و مکان خاص به دنیا آمده اين کار را می‌کند؛ یا بنا به دليل يعنی عقلاً به اين نتيجه رسيده است که اين حجاب جزء لا ينفک ايمانِ مسلمانی اوست. گمانِ من اين است که عمده‌ی زنانی که حجاب را بخشی از مسلمانی‌شان می‌دانند در گروه اول واقع‌اند. اما با عده‌ی کمتری که در گروه دوم هستند،‌ می‌توان احتجاج کرد (حال آن‌که احتجاج با گروه اول را من موجه و معقول نمی‌دانم). به اعتقاد من،‌ دلايل قانع‌کننده و کافی برای توسل به حجاب به عنوان يکی از اجزای مهم و اساسی دين اسلام وجود ندارد. و همين عدم کفايت ادله است که جايگاه دليلی آن را برای من سست می‌کند. اما از منظر علتی اگر به ماجرا نگاه کنيم، من نمی‌توانم به مادرم که تمام عمرش را در جامعه‌‌ای زيسته است که فرهنگ‌اش حجاب را با مسلمانی يکی می‌دانسته، بگويم حجاب نداشته باشد! مرغ بريان هم از اين توصيه خنده‌اش خواهد گرفت. لذا، گيرِ اصلی من با منطق الزام اين حکم است نه برای «کول‌تر» نشان دادنِ دين اسلام. ايمانِ من به يک آيین ربطی به «کول» بودن‌ يا نبودن‌اش ندارد. نهايتاً حجاب داشتن، يک انتخاب فردی است که محترم است. طبيعی هم هست که هر انسانی به خاطر انتخابی که می‌کند هزينه می‌دهد. اما من نمی‌توانم فرافکنی کنم و انتخاب شخصی‌ام را به پای خدا و دين و ايمان بيندازم و مسئوليت‌اش را هم ايضاً.

اما در ذيل آن مطلب، وحيد لاهوتی عزيز، نظری افزوده است که گمان می‌کنم با حرارت اعتقادی و عرق مذهبی‌اش نوشته شده است تا با عقل سرد و سنجش‌گر. توضيح می‌دهم چرا. وحيد نوشته است:
«...به نظر تو در این چهارده قرنی که از اسلام می گذرد، این همه عالم و عارف و فقیه که داشته ایم چند درصدشان حجاب را رد کرده اند؟ از نواب امام زمان گرفته تا علامه حلی، بحر العلوم و شیخ بهایی و شیخ مرتضی انصاری و شیخ جعفر مجتهدی ، علامه طباطبایی و علامه حسن زاده و ... اینها هیچ کدام اهل فکر و تحقیق نبوده‌اند؟ همه وامدار دسته بندیهای سیاسی و فقهی بوده اند و نان به نرخ روز خور؟ دگم و بسته و متحجر بوده‌اند؟ بعضی از اینها، اگر نگویم بسیاری، به ملکوت وصل بوده اند، عرفان را که می دانم قبول داری. گمان نمی کنی اگر چنین چیزی درست می بود در مشی و روش علما در اهل بیت خودشان، نمودی می داشت؟ یعنی فهم فاطمه مرنیسی از دید تو با فهم تقریبا تمامی علما و مراجع و دانشمندان و عرفا برابر و بلکه بالاتر است؟ گمان نمیکنی کمی بی‌تامل آنچه خوانده‌ای باور کرده‌ای؟»

مگر «این همه عالم و عارف و فقیه» به اقتضای شغل‌شان يا شأن‌شان حرف‌شان پذيرفتنی است؟ بله،‌ معلوم است که عوام به همين علت آن‌ها را سرمشق خود قرار می‌دهند و دنباله‌رو شخصيت‌شان می‌شوند. ولی عقلا هم؟ فرض کنيم من بر سر يک حکم با تمام آن علمای فوق‌الذکر که وحید از آن‌ها نام برده است اختلاف نظر داشته باشم. این نه به اين معناست که آن‌ها «هیچ کدام اهل فکر و تحقیق نبوده‌اند» (و همين‌جا مغالطه‌ای است که وحيد مرتکب می‌شود)‌ و نه به اين معناست که فهم فاطمه مرنيسی لزوماً «با فهم تقریبا تمامی علما و مراجع و دانشمندان و عرفا برابر و بلکه بالاتر است». اگر استدلال فاطمه مرنيسی قوی‌تر بود و قابل تأييدتر، شک نکنيد که رأی مرنيسی را فوق رأی تمام اين‌ها می‌نشانم. بدون هيچ ترديدی. وقتی آدم در استدلال کسی خدشه وارد می‌کند، کاری به شخصيت‌اش ندارد. بدون شک من هيچ جا ادعا نکرده بودم – و انتساب آن به من از جانب وحيد که با اين شور و حرارت دينی سخن می‌گويد بی‌انصافی بزرگی است – که اين‌ها «همه وامدار دسته‌بندیهای سیاسی و فقهی بوده‌اند و نان به نرخ روز خور» و «دگم و بسته و متحجر بوده‌اند». اين‌ها چه ربطی به هم دارند؟

ببينيد غزالی می‌گويد – و از پيامبر نقل قول می‌کند – که زنان نيمی از ارتش شيطان هستند؛ ابن سينا، اين فيلسوف تراز اول عالم اسلام، آلت جنسی زنان را جزو اموال مرد می‌داند؛ مولوی، همين عارف برجسته‌ی ما، زنان را موجوداتی می‌شمارد که به کار پاک کردن اخلاق مردان می‌آيند (نجاست خویش در ايشان می‌مالند!) درست مانند دستمال! و از اين مثال‌ها فراوان است. غزالی بودن غزالی، ابن سينا بودن ابن سينا، مولوی بودن مولوی، نه باعث می‌شود اين حرف‌ها را از آن‌ها بپذیرم و نه باعث می‌شود خيره‌سرانه تمام دستاوردهای آن‌ها را به تمسخر بگيرم. مدعای من اين است که نگاه فقها و علما (و همچنين مردم)‌ به حجاب در فضايی شکل می‌گيرد که نوع نگاهی که غزالی، ابن سينا و مولوی به زنان داشته‌اند در آن عرف و هنجار جامعه بوده است. حرف من اين است که وقتی عرف و هنجار جامعه عوض شود، آن نگاه و آن حکم هم می‌تواند تغيير کند. به همين سادگی. البته گفتن‌اش ساده است. در عمل با يک دنیا مقاومت رو به رو می‌شويد.

اشکال من به مسأله، بار ارزشی و ايدئولوژیک غليظ دادن به مسأله‌ی حجاب است (و انصافاً که حجاب «مسأله» است و آقای مطهری خوب اسمی روی‌اش گذاشته!). وقتی اين بار ارزشی را از آن برداشتی و آن را فروکاستی به نوع پوشش اختياری، ديگری نيازی به اين همه جنگ و جدل نيست. به عبارت ديگر، می‌توان صورت مسأله را به این شکل بازخوانی کرد: اگر قرار باشد حجاب را به نوع پوشش اختياری تقليل دهيم که دخلی به دين و ايمان ندارد، انگار عده‌ای با فروپاشی ايمان و مسلمانی مواجه می‌شوند. حرف من اين بود که با عدم وجود حجاب، هيچ چيزی از اسلام کم نمی‌شود. و البته ممکن است بعد اين سؤال، برای زن محجبه‌ی مسلمان پيش بيايد که اگر من دليل و حجّت شرعی برای حفظ اين نوع پوشش ندارم و آن‌چه می‌کنم معلل است نه مدلل، پس چه دلیلی برای ادامه‌ی اين کار دارم؟ اين ديگر البته مسأله‌ی من نيست. حرف من اين است که بنيان وجود دليل و حجّت شرعی در مسلمانی برای حجاب و پوشش به شيوه‌ای که امروز اين همه در آن افراط می‌شود، بنيان محکمی نيست. البته بنيان اعتقادی دارد. بدون هیچ شکی. اما مردم به بسياری چيزها اعتقاد دارند (اعتقادهای غزالی، ابن سينا و مولوی را به ياد بياوريد درباره‌ی زنان)، ما هم بايد دنبال همان اعتقادها برويم؟

می‌دانم اين بحث سؤال‌های بيشتری ايجاد می‌کند. حرف من هم حرف آخر نيست. من بنده‌ی دليل‌ام. اگر کسی دليل قوی‌تر و قابل‌دفاع‌تری دارد، من متمايل به آن دليل‌ام و آن را گردن می‌نهم (و مدعای خود را اگر دليل‌اش سست‌تر باشد، فرو می‌گذارم). اما مرعوب نام و اعتبار عرفا و فقها و فلاسفه و متکلمان و مفسران نمی‌شوم. من از آن‌ها دليل می‌پذيرم:
خدای از تو طاعت به دانش پذيرد
مبر پيش او طاعت جاهلانه!

مرتبط: «حجاب ساسانی يا حجاب اسلامی»

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است