ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۸۳ :: April 27, 2004 

منشی قبله‌ی عالم

تاجری در خم شد
عارفی بازاری
در همان منزل اول گم شد

شاعری خم می شد
منشی قبله عالم
می شد

زاهدی نام خدا را به زبان جاری کرد
بعد
خرما را خورد

زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آوای حزین آه کشید
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

شاعری خانه نداشت
در خیابان خوابید
شهرداری سر ذوق آمد و
اقدامی کرد

جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد
ژنده پوشی طلب برهان کرد
شاعری شعری گفت
عاشقی آه کشید
عارفی هوهو کرد
تاجری دسته چکش را رو کرد

عارفی وارونه حس می کرد
و کرامات غریبی هم داشت
مثلا طشت طلا را
لگن مس می کرد

شاعری کهنه سرا
شعر نیما را دید
زیرلب غرغر غرایی کرد

شاعری اشک نداشت
و لهذا خندید

از سيد حسين حسينی - نقل از: ابراهيم نبوی


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است