ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۵ آذر ۸۲ :: November 26, 2003 

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت!

هم اكنون به رتق و فتق امور اندروني مشغول بوديم كه زنگ تيليفون بارگاه همايوني ناگهان رشته‌ي افكار خاقان جهاندار را گسيخت. فكرش را بكنيد كه بود؟ ملك‌الشعراي درگاه‏ كاتب نكته! سر از لندن در آورده است ناگهان. پيشتر البته با ذات اقدس شهرياري رايزني كرده بودند كه قرار است براي تفرج صنع و سياحت طبيعت و البته مبالغِ هنگفتي نظربازي به عاصمه‌ي معظمه‌ي بريطاني لندن مشرف شوند. باري خاطر مبارك همايوني بس كه مشغول امور درگاه و گرفتار تداركات نزول اجلال سلطان بانو بود، گمان برديم ملك‌الشعرا هنوز در بلده‌ي اطريشيه‌ي وين هستند و در ملازمت بانوي مكرم‏‏‌ مصورالملكوت! ناگهان ديديم فغانشان به عرش رسيد كه قبله‌ي عالما! ما ديشب مشرف درگاه شديم! شما چرا التفاتتان كم شده است؟! گفتيمشان كه فغان و فرياد و جزع و فزع بيهوده نكنند. در تعجبيم كه چرا نازك‌الملكوت كه در اين ديار مكلف امور بيروني شهرياري هستند از ايشان استقبال نكرده بودند. هنوز نفس‌هاي ملك‌الشعرا گرم بود توي گوشي كه نازك‌الملكوت زنگ زد. ديديم نخير ملك‌الشعرا سعايت فرموده بودند. اتفاقاً نازك‌الملكوت در ملازمتِ ايشان بود (يا بالعكس). به هر حال‏ در بارگاه همايوني مراتب استقبال كماكان مرعي‌ست. اين وجيزه را نوشتيم تا مصورالملكوت در ديار غربت دلتنگ مرد خانه نشوند! القصه سخن كوتاه مي‌كنيم و بيش از اين اسرار بر صحرا نمي‌نهيم و نمي‌گوييم كه ملك‌الشعرا هنوز نيامده چه تقاضاهايي آن هم در حوالي محله‌ي كينگزكراس از ما نكرده است! همين مختصر گفتيم تا اهل اشارت بدانند!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است