ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۲۱ آبان ۸۲ :: November 12, 2003 

بس است ديگر!

همين جوری دستپاچه رقعه‌ی همايونی را برای شما دو نفر می‌نويسم! بس است ديگر! ديگ غضبِ خاقانِ جهاندار را به جوش آورديد. يعنی چه که تا چشم قبله‌ی عالم گرم می‌شود شما دو تا، آی ظهير جان! وليعهدِ درگاه!، به جان هم می‌افتيد مثل . . . گربه‌ها! اراده‌ی مقدس همايونی تعلق گرفت به اينکه روی دست هر دوتاتان بلند شويم تا ديگر به همديگر چپ نگاه نکنيد. باری، ظهير جان! ما داريم يواش يواش مشکوک می‌شويم. نکند تو در مسندِ شهرياری طمع کرده‌ای؟ نکند می‌خواهی زيرآب وليعهد را بزنی و جای نورِ ديدگانِ ما را بگيری؟ نمی‌دانستم مفارقت از صدر اعظم تا اين حد تأثيرات بنيان‌کن دارد! دستور می‌دهيم محتسبان فرانسه و ديوانِ حسابِ آن درگاه زودتر گره‌گشايی کنند تا چشم‌تان به جمالِ صدرِ اعظم روشن شود. از اين به بعد، اولاً قدغن می‌کنيم که شما دو نفر با هم عتابی بکنيد. اگر حرفی می‌زنيد تنها سخن از مهر و وفا بگوييد. وانگهی مگر درگاه ما جنبده‌ی ديگر و ذی‌نفسی جز شماها ندارد؟ چرا برای بقيه طومارهای آن‌چنانی نمی‌نويسيد؟ مثلاً همين نازک‌الملکوت را می‌گويم. نمی‌توانيد کمی هم به او چشم غره برويد؟ بس است ديگر! دست برداريد از اين کارها! قبله‌ی عالم کار زياد دارند. مجالِ رسيدگی به دعواهای شخصی شما نيست. نزنيد همديگر را! خون به پا می‌شود.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است