ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۱۷ آبان ۸۲ :: November 8, 2003 

دنيا وفا ندارد، ای نورِ هر دو ديده

هنوز سوار بر طياره‌ايم و شايد دو ساعتی نشده است که از سفر ايران و زيارت سلطان بانو به محروسه‌ی معظمه‌ی لندن مراجعت می‌کنيم. دو سه روزی است که خاطرِ مقدس ذاتِ همايونی آشفته‌ی دل‌نگرانی‌های ميرزا عباس خان وليعهد است. همين ديروز بود که حکايتِ غم‌های روانسوز عباس ميرزا را با خاتون مکرم در ميان نهاديم. از قضا عندالمراجعت از سفر کرمان، در ميانه‌ی راه، در پاسخ ندای قبله‌ی عالم، تيليفونِ وليعهد بارگاه عزّ وصول يافت. باری خاتون معظم تفقدها فرمودند و گله‌ها که چه معنی دارد خاطرِ نايب‌السلطنه آزرده‌ی ملال باشد؟! القصه، اين حکايت‌ هم در ميان آمد که گوييا وليعهدِ درگاه انتظارها نيز می‌کشند! ديدگان خاقانِ جهاندار روشن باد از اين قصه‌ها! يعنی وليعهدِ ما آرزوی مرگ ما را می‌کند که به جای ما بر مسندِ جم‌اقتدارِ شهرياری تکيه کند؟! همين است رسمِ مروّت؟ مگر ذاتِ اقدس همايونی از مراتب قدرشناسی و درجاتِ قرب و عزت در حقِ وليعهدِ نازنينِ نورِ ديدگان مثقالِ ذره‌ای قصور فرموده‌اند که اين حکايت‌ها می‌فرمايند؟! قباحت دارد به خدا! نکنيد اين کارها را. دشمن شاد می‌شويم! مگر ظهير جان کم غصه‌ی تدبير ملک و ملّت خورده‌اند که شما با او بنای ستيزه نهاده‌ايد؟ ما که البته گله‌ای نداريم و خاطرِ مبارک آسوده است اگر هر از گاهی سعايتی (؟) هم از نازک‌الملکوت شود تا به قدرِ خردلی بار دلِ ظهير جان کاهش يابد! من نمی‌دانم اين وسط کی مجال خواهد بود از ساير ساکنانِ درگاه سعايت‌ها شود ملکوتی؟!! از هم مهم‌تر ملک‌‌الشعرای ملکوت است که اين روزها دير به دير برای اظهارِ چاکری به محروسه‌ی معظمه مشرف می‌شوند! باری بگذريم. بگذريم و به حکايتِ جانشينی و انتظار باز گرديم. برای صفای خاطرِ وليعهدِ درگاه می‌گويم اين را که درگاه ما چون درگاهِ ساير سلاطين نيست که وليعهدها را همين طور منتظر نگه دارند تا وقتِ وفات شهريار از راه برسد. درگاه ما همين جوری شهرياری‌اش در گردش است. اين مسند هم يک روز وليعهد را بر خود دارد روز ديگر ظهير جان را. اما به گمانم از حالا به بعد بايد در پی به دست آوردنِ خاطرِ شريفِ سلطان بانو باشيد. سلطان بانو هم اخيراً رسم‌شان شده است که جملگی دوستان سلطان نزدِ ايشان قرب و منزلتی حاصل می‌کنند بلاسابقه تا آنجا که ديگر . . . ديگر نمی‌دانم. وليعهد و ظهير جان هم که عزيز شده‌اند ديگر. پس غصّه‌ی شماها چيست؟ خوش باشيد. جای غمی نيست.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است