November 22, 2003

« الهی‌نامه | صفحه‌ی اصلی | ماجراهای حاجی ظهير و سيادت نسوان! »

اندر حکايات انبساط حلقه و تطور ادبی

روزگاری که نخستين بار قصد وبلاگ نوشتن کردم، شايد ماجرا به اين جديت نبود که امروز هست. پيشتر از آن، حتی نفسِ ماجرا برايم غريب بود و دور از ذهن. سلطان بانو بود که مرا به اين وادی کشانيد و بازی تقدير را نمی‌دانستيم که روزی شريک زندگی يکدگر خواهيم شد. باری، پس از نزديک يک سال و نيم که از نضج گرفتن ملکوت که نخستين روزنوشت‌های من بود می‌گذرد و امروز نه تنها همراهانی موافق و يکدل دارم، بلکه سبک نوشتار و ادبيات اين صفحه نيز دستخوش تحولات زيادی شده است. روزهای آغازينِ اين نوشتارِ الکترونيکی، ميان لحن محاوره‌ای و عاميانه و گفتار ادبی و فصيح مردد بودم و در نوسان. نخستين نازنينی که در اين وادی همراه من شد، مهدی سيبستانی بود. چه بسا بايد بسط اين حلقه را وامدار پايمردی او دانست که نيکخواهی و مددکاری فکری او مقوّم بسياری از ارکانِ اين پهنه بود. از يمنِ دوستی مهربانانه و خالصانه‌ی او بود که حلقه‌نشينان افزوده شدند. دوستیِ او تا به امروز در اين ديار غريب از فرصت‌های مغتنمِ حياتم بوده است. ماجرای ما ميانِ ما باشد بهتر، اما مهدی تنها وبلاگ‌نويس نيست. دوستی است مهربان و باصفا و يکرنگ. باری، در خلال مباحثاتِ من و او بود که کاتب کتابچه نيز به جمعِ ما پيوست. چند روزی از افتتاح صفحه‌ی او نگذشته بود که ماه‌منير نيز از بيم هوويی مجازی، پا به اين ميدان نهاد با چای تلخِ آن روز و مختصرِ امروز. روزگاران بعدتر، شاهد حضور عباس معروفی بودم که گويی ناخواسته ردای ولايتعهدی و قبای نيابت سلطنتِ ملکوت با حضورِ خلوتِ انس بر دوشش افتاد!

اين نازنينان، هسته‌ی پديد آمدن حلقه‌ی ملکوت بودند و بسياری از حلقه‌نشينان به اشارتِ اين همراهان پا به اين عرصه نهادند و هنوز هم صوابديدِ آنان و امروزه سلطان بانو، رکنی است در بسطِ بيشتر حلقه که ديگر امروز از فرط فزونیِ اراضیِ آن بايد به قولِ جمشيد برزگر، نويسنده‌ی نکته، امپراتوری‌اش خواند! جمشيد که به اين جمع آمد، همسرش کيانوش نيز با زنی به طعم خاک، لرزان لرزان به جمعِ ما پيوست. سخن گفتن از ساير ساکنانِ اين مجموعه سخن را به درازا می‌کشاند. امروز اين مجموعه قريب به 30 نفر قلمزن دارد که اکثراً فعال هستند و جدی در کار نوشتن. وسعت اين مجموعه از ايران است تا آمريکای شمالی، اروپای مرکزی و اروپای غربی. اين حلقه‌نشينان از انگليس، آلمان، جمهوری چک، سوئد، هلند، فرانسه، کانادا و ايران هستند. گويی همگی به شيوه‌ای زبانی مشترک را می‌شناسند و غل و نزاعی در ميان نيست. القصه، اگر چه من در اين صفحه، کماکان به شيوه‌ی پيشينِ خود ادامه می‌دهم و خود را مقيد به نوشتاری تخصصی نکرده‌ام چنان که کاتب کتابچه می‌کند. نوشتار اين صفحه از سخنان طنزآلودی که به نثر ناصری ميان من و عباس معروفی و کاتب کتابچه و گاهی نويسنده نکته در می‌گيرد، تا سخنانِ جدی درباره‌ی سياست، دين، فرهنگ و ادبيات همگی را شامل است. هنوز برای آن محدويتی قايل نشده‌ام و چنين می‌نويسم. باری ادبيات را قطعاً می‌توانيد ببينيد که چگونه دستخوش تحول اساسی شده است. شايد باز بيشتر در خصوصِ اينها بنويسم. عجالتاً اين نکات واجب می‌نمود که نوشته شوند.

پ.ن. زمانی که من شروع به وبلاگ‌نويسی کردم، سلطان بانو را تنها با همان صفحه می‌شناختم که داشت. نوشتارِ او بود که بارقه‌ی اين کار را در ذهنم زد. الآن می‌فرمودند که مگر ما شما را کشانديم به اين وادی؟! آری، ايشان به اختيار ما را نکشاندند، ما خود به اختيار رفتيم!!

(561 کلمه)

مطالب مرتبط

نزاع ميان ابتذال و فلسفيدن

وليعهد منور

تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه

فاخته‌ی ملکوتی

از فتنه‌های دربار

جل الخالق!

اغتنموا ايها الاصحاب!

نظرها (10)

داريوش عزيز

باز هم سلام؛

امروز به بهانه اين يادداشتت ؛ دوباره سري به دبيره زدم ؛ به اين اميد كه شايد باقي دوستان حلقه هم زندگينامه خود را ولو به اختصار و اشارت گذاشته باشند تا بتوانم آن را هم ببينم و با زندگي فرهنگي و ادبي و ...آنها و خصوصا جواتتر ها آشنا شوم . اما به مقصود نرسيدم. به قول خودت از قول مهدي سيبستاني كه خواسته بود تا اعضاي حلقه شرح حال مختصري از سوانح احوال فكري و قلمي شان را بياورند؛ استناد و اشاره مي كنم و تاكيد بر اين پيشنهاد مهدي سيبستاني كه؛ خوب است عزمي نموده و حركتي صورت گيرد و باقي حلقه نشينان هم مختصري از احوال و سوانح احوال فكري خود را ولو بسيار موجز در آن صفحه نقل كنند .

باز هم درود و بدرود

قبله عالم به سلامت!
لازم ديديم تا به رسم دبيران بارگاه همايونی سفرنامه حج خود را مختصراً و موجزاً برای اطلاع حضرت سلطان ادام الله بقائه و مقيمان حرم بنويسيم. ايام رمضان المبارک را برای سفر حج عمره صلاح ديديم، پياده رفتيم، پياده آمديم. تقبل الله اعمالنا و اعمالکم و غفر الله لنا و لکم. خدا به سر شاهد است که چه اندازه سبک شديم. دلمان گرفت از بس در اين بلاد کفر، نساء مکشوفات ديديم و اشربه غير طهور و دير تهی و بی‌تقوايی. آخر هر چيزی هم حدی دارد. رفتيم يک کمی دلمان پاک شود. برای وليعهد هم توصيه می‌کنيم قبله جان. بالاخره ولايت پروس هم يک ناخالصی‌هايی دارد که آدم، ولی‌عهد هم که باشد، دلش يک زنگارهايی می‌گيرد که سفر حج به او واجب می‌شود. خلاصه در مکه منوره و مدينه منوره بيش از هر چيز قبله عالم را ياد کرديم، دعا و ثنا گفتيم. به جان همه جانشينان ملک قسم، پرده کعبه را از آب ديدگان خيس کرديم و منتهای تضرع در کار نموديم و از حی لايموت خواستيم تا ثبات قدم و رأی به قبله عطا فرمايد و البته سلامت و سعادت و مقاومت در برابر سعايت که سعادت در سعايت صورت نبندد و سعايت برای سلامتی اصولاً مضر می‌باشد!
برای سلطان بانو دعا کرديم. همين امروز از حجره‌شان می‌گذشتيم سرپايی احوالی پرسيديم. کتب اجنبه در برابر گذاشته بودند. گفتيم شما را چه می‌شود؟ فرمودند زبان قبله تعليم می‌کنند. شرح سفری مختصر، پای در، به استحضار رسيد. گفتيم که دعا کرديم زبان قبله آسان شود. رب يسر لی امری واحلل عقده من لسانی يفقهوا قولی می‌خوانديم برای قبله. مهمات زياد بود برای تيسير همه عسرها و فتق همه رتق‌ها و به عکس دعا کرديم. از ياد ولی‌عهد هم غافل نبوديم گاهی. دعا کرديم برای عاقبت عمرش که خير باشاد! جوان است و جويای سلطنت. قلبی صاف دارد و نيت خالص. البته حاسدان بسيارند و نمامان پرشمار و در گوش می‌دمند و در آيينه سينه ولی‌عهد آه می‌کنند. برای همه اين‌ها دعا کرديم.
حالا هم صدر اعظم ضيافت می‌دهد خلايق را و وليمه. گوسفندان از پی هم قربان می‌کنند و سفره‌ها می‌گسترند تا سر همان خيابان‌مان که قبله در جريان‌اند. حالا مشغول ميهمان‌داری هستيم. البته در اين مدت از کار ديوان هم بی‌خبر نبوديم و دبيران و ايضاً پنهان‌پژوهان ما در معرض اخبار می‌گذاشتند.
حاجی ظهيرالملکوت

سلام ! در اين ديار بي سامان پيدا كردن آدرس اين سراي موهبتي بود ! و از اين بابت خوشحالم !

سلام... آرزوي بهروزي براي حلقه ملکوت دارم. جمعتان جمع و سعادت همراهتان.

دوست خوبمان داريوش عزيز,

باز هم سلام .

شرح ماواقع خوبي بود . آنچه مهم است و ميمون تولد و رشد و بلوغ حلقه است و سبك و سياقي كه خودت هم اشاره كرده اي و بر آن حاكم است . البته بيشتر به نظر مي رسد اين حاكميت نهادي و ساختاري باشد تا ارشادي و دستوري . آنچه هم كه بر جذابيت و گيرايي اين مجموعه مي افزايد همين ويژگي و صفت است و مدارايي كه بر آن حاكم است و كمتر اين جنبه به چشم مي آيد و بايد كمي پيرامون آن كنكاش كني( البته اين استنباط من است ). اين مدارا را بيشتر از حيث ميزان مشاركت و فعاليت مجموعه وبلاگ نويسان حلقه مي دانم و صبوري قبله .

برايت و براي مجموعه حلقه ملكوت كه براستي ارزش دوام را داريد دوام و ماندگاري آرزومندم و الفت بيشتر.

كماكان همان داغي كه گفتم بر گرده ما نهاده است .

برقرار باشي دوست نازنين .

قبله عالم عنايت بفرمايند که اين ديوانخانه دبيره تعطيل نشود. اين درباريان نوآمده را بفرماييد که منشور ی چيزی از خود در آن ديوان به ثبت برسانند وگرنه ما چگونه يکديگر را بجا آوريم که در يک حلقه می باشيم؟!

حكايتي به يادم آمد از احوالات رفيق ايام شباب كريم خان شيره اي الممالك (راستي بنويسيد كه امروز به لطف عزيزان از سيادت به طلحكي ارتقا مقام يافتيم كه اين خود بسيار مقام شريفي است). حالياتو گويي كريم جانم اين حكايت را از باب سوزن زني هاي سلطان بانو بر پيژاماي قبله عالم گفته ....

باشد براي آنگاه كه حكايت را در ديزي سراي خودمان بر دامان البرز عزيز بر عزيزان باز خوانم.

باقي بقايتان

سلطان بانو اگر سوزن به دست گرفتن مي دانستند (به قول قبله ي عالم: ياد داشتند) كه اين اوضاع مملكت نبود! ما را به رفو كردن چه كار؟ فعلا كلاس اكابر مي رويم لااقل زبان قبله را بدانيم.
جاي ظهير خالي است. نكند باز به غار پناه برده؟

قبله ی عالم به سلامت،
الساعه که با رضا درويش، نقاش الملکوت که نقاشی هايش را آورده و به ديوارهای ما آويخته تا کمی از پکری روزگار به در آييم، و نيز در کنار غايب الملکوت (که صفحه اش را به زنی سياوش نام اجاره داده و لبخند می فرمايد) نشسته ايم و گل می گوييم و گل می شنويم. خدا سر شاهد است که نه هزل می کنيم، نه هجوی در کار است. از صفات نيک قبله ی عالم می گوييم که چه تولرانسی دارند! آدم حظ می کند، بخدا.
جای ظهير جان خالی است. اگر بودند ايشان بحث به درازا می کشيد و ذکر خيرهايی که ناچار به دفاع از جان قبله ی عالم شويم.
سلطان بانو هم مشغول رفوی پيراهن قبله اند و وقت ندارند به ما بپيوندند.
خوش باشند. يعقوب هم به پيراهن يوسفش دلخوش بود لابد. چه می دانم.
وليعهد مهماندار

Free counter and web stats