November 13, 2003

« آتش طلعتان | صفحه‌ی اصلی | زُهره‌ی ظهير و زَهره‌ی قبله عالم »

کهيرالملکوت!

قبله‌ی عالم بايد هم درس و مشق را رها کنند و هم تدبير سرحداتِ درگاه را! همين ديروز بود تشر زديم به متمردين. گفتيم سبيلی تاب بدهيم و چشم غره‌ای برويم، شايد حساب کار دستشان بيايد. انگار نه انگار! اين ظهير جان صبح تا شب ورد گرفته است و همه از حشمتِ همايونی می‌گويد که برای اقتدار ما چنين می‌کند و چنان. آن وقت از شنيدن نام وليعهدِ ما کهير می‌زند! يعنی چه اين اقوال سخيفه‌ای که بر زبان می‌رانيد؟ طفلی وليعهد. افتاده است در بلادِ غريب، ميان پروسيان زبان نفهم. خودِ ظهير هم گرفتار همين بلاست در ولايت پراگ ولی نمی‌دانم اينها چرا رعايت حال هم را نمی‌کنند. نازک خان هم که دو کلمه برايتان نوشت. ديگر غصه‌تان چيست؟ نکند می‌خواهيد مليجک و ببری برايتان بياوريم؟ احتشام بارگاه همايونی را می‌خواهيد با اين جلف‌بازی‌ها خراب کنيد؟ خدا سر شاهد است که اين درگاه تا قيامِ قيامت رنگ مليجک‌ها را نخواهد ديد! عجالتاً ذات همايونی در حالِ خروج از اندرونی است. باشد تا بعد سراغتان بياييم. کاری نکنيد که حسابتان را به محتسبان درگاه بيندازند! مراقب اقوال و افعال‌تان باشيد!

(180 کلمه)

مطالب مرتبط

نزاع ميان ابتذال و فلسفيدن

وليعهد منور

تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه

فاخته‌ی ملکوتی

از فتنه‌های دربار

جل الخالق!

اغتنموا ايها الاصحاب!

نظرها (5)

قبله ي عالم به سلامت،
مي بينيد چه جوري با پنبه سر مي برند؟ اينها غم خوارند يا هند جگر خوار؟ در سفر پراگ که بوديم مرغ ماهي خوار ديديم قبله ي عالم، ياد شما کرديم که کاش بوديد و مي ديديد. بال بال مي زنند و يکباره روي آب فرود مي آيند و ماهي درسته را مي دهند تو. نديده بوديم. از بس توي حرم مانديم پوسيديم. الغرض، حال ما خوب است و مثل اين است که داريم با دمب مان گردو مي شکنيم. خدا سر شاهد است هروقت شما را در اقتدار و احتشام و افتخار مي بينيم يک جورهايي شاد مي شويم و خيال مان بابت ممالک محروسه ي ملکوت قرص مي شود.
ديشب قرص مان را نخورده بوديم، بد خوابيديم. تا صبح از اين دنده غلتيديم به آن دنده. تا الاه صبح همين طور اوضاع مي شد.
اوضاع خوب است و شنيده ام ظهيرالملکوت از شهر متواري شده، حالا چه کاسه اي زير نيم کاسه بوده، خدا عالم است، شما که البته خبر داريد. اين بنده ي سراپا تقصير بارها به سمع مبارک رسانده بودم که مراقب کاسه ها باشند. يکي از کاسه ها، همان کاسه ي گردنر قرمز کار روس که عکس گل سرخ بر آن نقش بسته چشم مان را بدجوري گرفته است. هماني که روي طاقچه ي سرسراي سلطان بانو يک گوشه افتاده و مثل اين است که اصلا جلوه ندارد. دستور فرماييد آن را براي ما بگذارند کنار. نازک الملکوت چيزي نداند بهتر است. آخر از بچگي چشم مان دنبال آن کاسه بوده و خاطرات شيرين داريم.
از خاطرات شيرين ديگرمان در سفر پراگ، ضيافت شام ظهيرجان بود که اسم شما را در آن ولايات غريب خوب در مي کرد. خوش مان آمد. قدري حرف و حديث هم شد، لاکن چون ما اهل سعايت و نمامي و اين چيزها نيستيم، رها مي کنيم. حالا که ظهيرجان هم سر به بيابان گذاشته، بهتر است سکوت کنيم. اما ظن ديگرمان مي گويد که شايد ظهير رفته باشد شکار. اخلاقش است. هروقت مي رود شکار، مي گويد رفته بوديم بيابان. آخر يک ران گوشت شکار چيست که آدم به خاطرش حاشا کند؟ بد مي گويم؟ گوشت نديده نيستيم، ولي خوب، گوشت شکار يک مزه ي ديگر دارد. آدم هوس مي کند. گرچه ما هيچوقت هوسباز نبوده ايم و نيستيم و نخواهيم بود، ولي بوي کباب...
چه مي دانم. آدم ساکت باشد بهتر است.
وليعهد دانا

می‌دانيم که آلام و مصائب اخير حضرت سلطان را از پرده خويشتن‌داری به در کرده است. خدا به سر شاهد است از امروز صبح کريمه والکاظمين الغيظ العافين عن الناس می‌خوانديم و در فراز می‌کرديم. چه کنيم؟ بيش از رعايا و شبه‌درباريان رعيت سيرت، حکمت قبض و بسط همايونی را اندرمی‌يابيم. ديگران در پی فرصت‌اند، نه حکمت، و روزی به روز خورند نه با سوز، و طاقت جفا ندارند و دل در گرو پادشا نه! پسر نوح هم که باشند طمع در کشتی نمی‌بندند و با بدان می‌نشينند. گريزی نيست جز شکيبايی تا سلطان معظم از حرارت بيفتد و سودای خلق لغت.
امروز سجده طولانی کرديم و صلات مودع خوانديم. ظهيرها در طول تاريخ چنين بوده‌اند. و مگر خون ما رنگين‌تر است از آن جوی سرخی که از رگ‌های جد جليل‌القدرمان ميرزاتقی خان اميرکبير در حمام فين جاری شد و قائم مقام‌ها و حسنک‌ها و ديگران. ما خواستيم چشم سلطان را به زعارت بوسهل‌ها و آقاخان نوری‌های زمانه باز کنيم مبادا و مگر، زبانم لال، تير غيبی از آستين حرام‌لقمه‌ای مثل ميرزا رضای کرمانی بر سينه کريم شاه بنشيند. در تاريخ اين چيزها را بنويسند عيب دارد به خدا.
ما البته نه نادم‌ايم و نه خائف، مترقبيم و مترصد. دل و ديده به توفان بلا سپرده، ترجيح می‌دهيم موساوار از مدينه خارج شويم. خداوند عاقبت ملک و ملکوت را قرين رحمت خويش کند که الحق کسی غم‌خوارتر از ما نداشت. اگر سلطان چنين می‌پسندد ما را چه يارای ماجرا؟
ظهيرالملکوت بيابان‌گزيده

قبله ي عالم به سلامت،
بيخود نيست که به داشتن چنين قبله ای مفتخريم. مگر ما چه داريم جز همين قبله که درايتش اعظم المحاسن است. وليعهدی هم البته آسان نيست ولی خود حضرت همايونی به نوعی اعلام نظر کردند که مقام ولايتعهدی الحق که برازنده ی ماست، نه ظهير و نازک و آن ديگران.
برای احراز مقامات بايد فره ايزدی داشت. نان که نيست که هر رعيتی بخورد. خوب نان را همه می خورند، ولی ممالک محروسه ی ملکوت فقط يک قبله ی عالم دارد، يک وليعهد دارد، و يک سلطان بانو دارد. ديگران هم البته هستند و محترم اند و بايد نان بخورند و بايد باشند که امورات بگردد و چه و چه و چه.
ما امروز بسيار از درايت و اقتدار حضرت قبله ی عالم خوشحاليم.
باقی باشد برای بعد، بايد برويم در کمال امتنان خاطر استراحت کنيم.
وليعهد مغرور

منم مظلوم واقع شدم اينجا. دستور بفرماييد مليح الملکوت خوش خنده را فقط شاد کنند و بخندانند.

یا سریع الحساب !
گویا قبله ی عالم این شب قدری بدجوری هوس جوشن پوشی و بستن نامه ی تقدیر رعایا دارند ! تا سحر خدا عاقبت همه را به خیر کند...

سبحان من لا يعتدي علي اهل مملکته !!!
ای ملکوته «(:

Free counter and web stats