July 25, 2003

« روزگارِ افولِ مولانا؟ | صفحه‌ی اصلی | . . . از غمت که زخمه‌ی بيراه می‌زند! »

آه

وليعهدِ ممالکِ محروسه و نايب‌السلطنه‌ی معظمه‌ی ارضِ ملکوت، کاتبِ شکرافشانی‌های «حضورِ خلوتِ انس»، بس که حديث آزرده‌خاطری و پريشانی ما را شنيد و فريادهای خاموش ما را در چاهِ دل فروخورد، آن چاه به دريا پيوست و از قعرِ آن دريا گوهری برآمد به نامِ «عشق». باری، چندان که امروز پس از سيلی از واقعه، خسته و دل‌رميده بودم، سری به بالين نهادم که شايد دمی محنتِ جانسوزم را از دردِ فراموشکاریِ اهلِ جهان به خواب از ياد بزدايم. چندان که گريبان دل گرفتم که چشم بر هم زدنی اين دلشده‌ی رنجور را فرصتی دهد، نشد. گويی يا تيغِ بی‌دريغ در قتل خاطره‌هايم رانده‌اند يا حضرتِ دوست را در گوشه‌ای از ملکِ اين جهان به سببِ دلبردگیِ اين رسوا آزاری رسانده­اند که چنين اوضاع قمر در عقرب می‌نمايد!

آن نازنين که مقام ولايت‌عهدیِ ملکِ ملکوت را به کفايت در يد اشارت گرفته است، نيکوتر می‌داند که کدامين شعله است که بند از بند و تار از تارِ پرده‌های دل می‌گسلد و اين سلطانِ بی‌تخت و تاج را همدمِ آه می‌کند. چندان که از دلِ ما ناله به مهر و ماه رسيد، آن عزيز را در دل افتاده است که چنان که برای همگان، برای ما نيز که قبله‌ی عالم باشيم، حديث اميد و حکايت روز و روشنی بازگويد. شبِ دوشين به طنز و مطايبه يا به همدلی و مکاشفه، سخن‌ها بر زبان راند بلکه زبان در کام گيريم و اندکی صبوری پيشه کنيم. در خاطرِ مبارک استوار نيفتاد که نيفتاد!

باری اگر اين جهان را هنوز آبرويی باقی باشد، همانا اين خواهد بود که عزت و حرمت عشاق را محفوظ دارد و در شيشه‌ی دلِِ دلدادگان سنگِ جفا نيندازد. عاشقان را خود شکستنی هست شگرف. شکست روزگار چيزی بدان نيفزايد. دريغا که «ز خوبرويان اين کار کمتر آيد». جمله‌گی ساکنان ارضِ ملکوت را از همين دم تا قيام تمامِ ابنای آدم در صحرای عرصاتی که تنها من دانم چگونه است (حديث هول قيامت که گفت واعظِ شهر . . .)، از سوی سلطان چنين وصيت است که:
جامِ جهان ز خونِ دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می‌کنی
می جوش می‌زند به دلِ خم بيا ببين
يادی اگر ز خون سياووش می‌کنی

اين صاحب‌نگينِ وادی ملکوت را که از طفوليت خاتمی در انگشت کردند به نامِ عشق، اگر چه اسمِ سلاطينش در سجل مرقوم داشتند، امروز چنين در دل افتاده است که عشق را آزمونی بايد. از ميان اين همه آفت و قحط عافيت، تنها شيردلان را يارای عبور است. اگر نه، در روزگارِ بی‌فريادی که بر ما می‌رود، حتی عزيزان نيز عشق را باور ندارند تا بدان حد که اين شکسته‌خاطرِ تهی‌دست را که در عينِ پادشاهی از مالِ عالم خرقه‌ای هم ندارد که مدعی درويشی شود چه رسد به سلطنت، در دعوی عشق خام می‌شمارند. نه، به اين بيان نگفته‌اند. قوای دماغی و دلی سلطان را چنان سست و پريشان ديده‌اند و چندان در نگاهِ ديدگان او به ظن و شک نگريسته‌اند که او را حتی متهم داشتند به اينکه يارای تشخيص معشوقِ خود را ندارد! باری بيش از اين نتوان از اين حکايتِ روانسوز سخن گفت که: «از ضعيفی شيشه‌ی دل بشکند»! از دست عزيزان هم گله‌ای نيست. اين قدر هست که تغيير قضا نتوان کرد. سلطان را چنان که رسمِ سلطنت است، عهدی هست با جانان که فرمود:
تا دامنِ کفن نکشم زير پایِ خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت

تا وليعهد را که بايد صاحبّ سرّ سلطان باشد، احوالِ سوزِ او روشن افتد، به اشارت گوييم که:
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش
زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک!

دعای خاطرِ همايونی سلامت و استواری قلم و قدم و همت و شوکتِ ساکنانِ ارضِ ملکوت است.

(604 کلمه)

مطالب مرتبط

نزاع ميان ابتذال و فلسفيدن

وليعهد منور

تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه

فاخته‌ی ملکوتی

از فتنه‌های دربار

جل الخالق!

اغتنموا ايها الاصحاب!

نظرها (2)

هنگامي که پا به ارگ همايوني قبله ي عالم گذاشتيم، حضرت عشق را نديديم. گفتند که حجت الحق روي پشت بام مشغول کفتر بازي است. غافل ار آن که داشت هلال دو روزه و لاغر شرق را روئيت مي کرد و ما همه غافل بوديم. مقام همايوني سلامت باشند. مگر ما فضوليم؟

قربانت گردم.
حلال حلال تو چنان به آسمان است که ما جز هلال عشق از شرق نمي بينيم. شايد که هوا مه آلود است و راويان خبر به کور رنگي گرفتار آمده اند. حضرت عشق به سلامت، جز فراق حرف ديگري هست که ما جان نثار کنيم وِ آزاد از وليعهدي که فحش روزگار ماست، به شغل شريف ديگري در آييم؟ در لغت ها که مي گشتيم «مقام ولايتعهدي» را هم ديديم. تاکنون نظر قبله ي عالم بدان افتاده بود؟ اگر قصور شده باشد گردني به زيبايي داستان آن دريا روندگان در خدمت دوست، حضرت عشق مهياست.
به راستي که بوسيدن دارد، نه زدن.

Free counter and web stats