۰

از ایمان و عمل تا خطاپذیری و فروتنی

آیات انتهایی سوره آل عمران مضامینی مناجات‌گونه دارد که به خیال من جان جان رابطه‌ی قرآن با درون مؤمنان است. آیاتی هستند که در ترازی کاملاً ساده با جان آدمی ارتباط برقرار می‌کنند. یعنی نه جنبه‌ی حقوقی-فقهی دارند و اسلوب قانون‌گذاری‌های زمان‌مند دارند و نه در افقی تأویلی-باطنی‌اند که مستلزم معرفتی متفاوت از داشته‌های درون خود آدمی باشد.

این آیات را می‌گویم: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَآیَاتٍ لِّأُولِی الْأَلْبَابِ‏ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ رَبَّنَا إِنَّکَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنصَارٍ‏ رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ‏ رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَىٰ رُسُلِکَ وَلَا تُخْزِنَا یَوْمَ الْقِیَامَه إِنَّکَ لَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ ‎‏ فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لَا أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکُم مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَىٰ بَعْضُکُم مِّن بَعْض فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِمْ وَأُوذُوا فِی سَبِیلِی وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِّنْ عِندِ اللَّهِ وَاللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ (آیات ۱۹۰ تا ۱۹۵ آل عمران).

می‌شود درباره‌ی یکایک کلمات این چند آیه دفترها سیاه‌ کرد. ولی بگذارید عجالتاً چیزکی بنویسم درباره‌ی این بخش: فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لَا أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکُم مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَىٰ بَعْضُکُم. دو نکته در خاطرم می‌آید. یکی این‌که «عمل» کسی را ضایع نمی‌کند. می‌گویند آن چیزی که به ما وعده دادی از طریق فرستادگانت را به ما عطا کن. گوینده گریبا‌نش را گرفته که تو که خلف وعده نمی‌کنی. می‌گوید نمی‌کنم. هر جا کاری کرده باشی، عمل‌ات ضایع نمی‌شود. ولی ما انسان‌ها آیا «عمل»‌ می‌کنیم یا فقط حرف می‌زنیم؟ حرف تو خالی زیاد داریم. یاد عین‌القضات می‌افتم که می‌گفت عموم عالمیان وقتی کلمه را بر زبان می‌رانند دروغ می‌گویند. حرف تو خالی است چون آن معنای نفی و اثبات توحید را نمی‌فهمند و به آن عمل نمی‌کنند. و بعد می‌گوید این قول از سر اضطرار است. چاره‌ای ندارند. باید از یک جایی شروع کنند. مجازاً دعوی توحید می‌کنند. تا کی شود قرین حقیقت مجاز ما. حالا فکر کنید به این‌که چه کسانی هستند که حتی گفتارشان عمل است! و فکر کنید به کسانی که عمل‌شان هم چنان تباه است که از حرف تو خالی هم بی‌اعتبارتر است ولو صورت عمل‌شان شکل طاعت داشته باشد. این‌جاست آن پیچ معنایی عمل. و درست همین‌جاست که درون‌های صافی میزانی به دست دارند که تشخیص می‌دهند کجا حرف‌شان عمل است و کجا عمل‌شان حرف.

حالا میان همین‌هایی که عمل‌شان قرار نیست ضایع شود، انتخاب دارد و درجات و مراتب ولی درست قبل از آن روشن می‌کند که تبعیضی میان زن و مرد در میان نیست. یعنی ایمان و عمل به ایمان مستقل است از جنسیت. آن قسمت آخر این بخش، گویی حکایت این روزهای بسیاری از ما ایرانیان است. کسانی که هجرت کردند. کسانی که آزار دیدند. کسانی که کشته شدند. و کسانی که ایستادگی کردند و جان دادند. آن قسمتی که می‌گوید خطاهای‌شان را می‌پوشانم هم حکایتی است. انسان تردامن است. هر کاری هم بکند خطاکار است و خطا دارد. عمل هم بکنی باز عملی خطاآلود است. اگر قرار بود آدمی در فضایی یکسره ناب و خالص و عاری از خطا می‌زیست که آدمی نبود. همان فرشته‌ها بودند و این مصیبت‌ها را هم درست نمی‌کردند. ولی این مضمون دو بار در این آیات تکرار شده: آدمی طلب غفران می‌کند و دعا می‌کند که از خطاهای ما درگذر و بپوشان فضیحت ما را.

دیشب موقع شام داشتیم با دخترمان حرف می‌زدیم. صحبت موفقیت در زندگی شد. گفتم: باید توجه کنی که شکست چیز بدی نیست. خطا کردن هم. ما خطا می‌کنیم تا از آن خطاها درس بگیریم. شکست می‌خوریم تا توهم پاکی و بی‌نقص بودن بر ما عارض نشود. ما نیاز داریم به خطا. ما نیاز داریم به ناکامی. این‌ها را نداشته باشیم تبدیل به اژدهایی می‌شویم که نمی‌شود مهارش کرد. ما نیاز داریم زمین بخوریم نه فقط برای این‌که بعد از زمین‌خوردن قوی‌تر شویم. دقیقاً نیاز داریم زمین بخوریم که بدانیم که «ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم». برای این‌که از خود متشکر نباشیم و رعنایی را کنار بگذاریم و مراقب این نرگسانگی هولناکی که در هر قدم در کمین‌مان نشسته باشیم. ما نیازمندیم به این اعتراف: رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ.

بشنوید این آیات را با صدای محمد اللیثی.

۰

آن سرو سایه‌فکن و تیشه‌ی نحیف هجو

مستقیم می‌روم سر اصل مطلب. خانم سایه اقتصادی‌نیا مطلبی نوشته است در «نقد» سایه – حالا که خود سایه نیست بتواند پاسخ مستقیمی بدهد. برای این‌که از انصاف دور نیفتم بلافاصله می‌گویم که خانم اقتصادی‌نیا قلم استوار و شیرینی دارد و با کار ادبی‌اش آشناست. در مورد سایه و مطلبی که ایشان نوشته است، اما بدون مجامله بگویم که یادداشت زهرآگینی است. حقیقت‌هایی در آن هست اما رهزنی‌های بی‌شماری هم دارد که می‌کوشم به اختصار گوشزد کنم.

نکته‌ی نخست این است که سایه خود را آزادی‌خواه و عدالت‌جو می‌دانست و تشنه‌ی رهایی انسان بود. برای سایه این آرمان‌ها از ایام جوانی‌اش در آرمان‌های سوسیالیستی عالم – و به طور کلی چپ‌ها – متجلی بود. این گرایش اجتماعی-سیاسی برای فضایی که سایه در آن بالیده بود هم سابقه‌ی فکری-تاریخی داشت هم موضوعیت جغرافیایی. میرزا کوچک خان برای کسانی مثل سایه الگو بودند. البته در نسل‌های بعدی رفقای نزدیک و صمیمی سایه کسانی بودند مثل کیانوری و طبری. سایه هیچ وقت به آرمان‌های حزب توده پشت نکرد هر چند هیچ وقت رسماً عضو حزب توده نبود و نشد. تعریض‌های لطیفی هم که گاهی به خود کیانوری دارد شاهد این است که در عین دلبستگی می‌کوشد فاصله‌ی عاطفی‌اش را حفظ کند. اما بدون هیچ تردیدی به آن آرمان‌های چپ وفادار ماند. تجلی این وفاداری هم در تعلق خاطر شدید و عاشقانه‌اش به مرتضی کیوان دیدنی است. و همین‌طور می‌شود اسامی افراد مختلفی را که در جریان فکری و سیاسی چپ در ایران – پیش و پس از انقلاب ۵۷ – ظهور کردند ردیف کرد. از خسرو روزبه بگیرید تا طبری و «رفیقان» بی‌شمار سایه در میان فروکوفتگان حزب توده پس از سرکوب گسترده پس از انقلاب. از روزنبرگ‌ها بگیرید تا ستایش میرزا کوچک. از نقد یلتسین بگیرید تا باورش به این‌که توده و کمونیسم تنها از منظر اقتصادی و سیاسی شکست خورد نه از منظر فکری و ایدئولوژیک. این‌ها وصف است. خوب باشد یا بد همان چیزهایی هستند که سایه بدان‌ها باور داشت. هیچ کدام از این‌ها هم چیز پنهان و رازآمیزی نبوده است. هیچ وقت. عالم و آدم این‌ها را می‌دانستند. چطور می‌شود کسی شعر مرثیه سایه برای طبری را خوانده باشد و ستایش شورمندانه سایه را از میرزا کوچک خوانده باشد و گمان کند سایه مثلأ در این موارد مخفی‌کاری کرده یا رندی‌ ورزیده است. پس این‌ها اظهر من الشمس است. خانم اقتصادی‌نیا نکاتی را که علنی و آشکار است بر پاره‌هایی از شعر سایه تطبیق داده است و اول و آخر حرف‌اش این است که سایه کسی نبود جز خادم ایدئولوژی حزب توده و بس. و این‌جاست که می‌نویسد: «از فرق تا قدم دلبستۀ شوروی کمونیستی است، اما شعرش را به‌زور ملی‌ـ میهنی می‌نمایانند». و همین کلید این به اصطلاح «نقد» خانم اقتصادی‌نیاست. با همین درآمد ایشان هر جا که سایه نام «ایران» را می‌برد با ظرافت می‌فرمایند می‌نویسند «ایران» شما بخوانید «شوروی کمونیستی»! و البته برساخته‌ای از ملیت و ملی‌گرا بودن هم در ذهن نویسنده هست که سایه دقیقاً نقطه‌ی مقابل آن است از نظر ایشان.

از جوانی تا پیری

از جوانی تا پیری

در همان روزهای اول پس از وفات سایه ایشان آرزو و ابراز امیدواری کرده بود که حالا که سایه از دنیا رفته، تصنیف «سپیده» هم – که این‌جور که من می‌فهمم هر بار شنیدن مضمون و آهنگش خون ایشان را به جوش می‌آورد – به زودی از حافظه‌ی مردم ایران محو شود تا دیگر کسی فکر نکند این تصنیف ملی یا میهنی است. این رویکردها یک فرض بزرگ و دلیرانه دارد و آن هم این است که یک تصور و برداشت واحد از ملی بودن و ایرانی بودن وجود دارد و هر که در آن دایره نگنجد لاجرم نیرنگ‌باز است و شرنگ در جام مخاطب می‌ریزد. فراموش نکنیم که ملت و ملیت مفهومی است برساخته (نه «جعلی» و توخالی؛ «برساخته» به معنای «کانستراکتد») که در بستر زمانه شکل می‌گیرد. در دوره‌ی قاجار مردم ایران و نظام حاکم بر ایران تصوری و برداشتی از ملی بودن داشت؛ در دوره پهلوی نیز همین‌طور. پس از انقلاب نیز تصور دیگری از ملی بودن شکل گرفت. مطالعه‌ی تاریخ نشان می‌دهد صفت «ملی» صفتی است متکثر که پاره‌های مختلفی دارد که همیشه با هم سازگار نیستند. بی‌شک «ملی» زمان پهلوی زمین تا آسمان فرق دارد با «ملی» جمهوری اسلامی و حتی «ملی» جمهوری اسلامی در دهه‌های مختلف‌اش. دقیقأ به همین دلیل است که چپ‌های مختلف با تمام طیف‌هایی که داشتند و دارند می‌توانند به صراحت و روشنی درکی مشروع از «ملی» داشته باشند. خودشان را ایرانی بدانند و در عین حال دلبستگی به تفکری داشته باشند که نماد سیاسی‌اش در آن زمان اتحاد شوروی یا احزاب چپ بوده است. مهم نیست من و شما با گرایش سیاسی چپ موافق باشیم یا مخالف. مهم این است که این را درک کنیم از منظر خود این‌ها ملی بودن و ایرانی بودن‌شان هیچ تعارضی نداشت با سوسیالیست بودن و چپ بودن و آزادی‌خواه بودن و دل دادن به ایدئولوژی اتحاد شوروی. تکرار می‌کنم: هیچ مهم نیست ما با آن ایدئولوژی موافق باشیم یا مخالف. اشکال بزرگ نقد خانم اقتصادی‌نیا همین‌جاست که در داوری معنا و مفهوم ملیت و ملی‌گرا بودن و داوری درباره‌ی شعر سایه، مستقیم سراغ عواطف و احساسات و آرزوهای خودشان رفته‌اند نه فهم مردم و داوری زمانه.

حالا چرا می‌گویم داوری زمانه؟ به خاطر این‌که باید صبر کرد و دید که مثلأ تصنیف «سپیده» که این‌ همه خون به دل خانم اقتصادی‌نیا کرده است چقدر در خاطره و حافظه ملت ما می‌ماند. این مضامین و ترانه‌ها به دستور و فرموده در ذهن مخاطب ننشسته‌اند که حالا به آرزو و فرمان یا ریشخند کسی از حافظه ملت هجرت کنند. و فراموش نکنیم تصنیف «سپیده» انباشت و برآیند مجموعه‌ای از حوادث تاریخی و فرهنگی متکثر است و فقط یک نفر نیست که در آن متجلی است. سپیده یعنی شجریان و لطفی و علیزاده و مشکاتیان و ابتهاج و چاووش. سپیده یعنی مقطعی از تاریخ ایران که خوب یا بد بخشی از تاریخ ایران است. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. این‌که ما چیزی را خوش نمی‌داریم دلیل نمی‌شود آن چیز وجود ندارد یا نباید وجود داشته باشد.

بگذارید دلیری کنم و یک گام دیگر هم بردارم. به خیال من، سازگاری ملی بودن و چپ بودن به همان اندازه معقول و مشروع است که سازگاری ملی بودن و مسلمان بودن یا شیعه بودن. این‌ها اتفاق‌های تاریخی‌اند. هیچ کدام بر دیگری اولویت یا ارجحیت پیشینی ندارند. فکر کنید به هر دلیل نظام سیاسی حاکم بر ایران الآن یا مثلأ پنجاه سال پیش نظامی چپ‌گرا یا سوسیالیستی می‌شد. آن وقت باز هم تصوری از ایرانی بودن و ملی بودن وجود داشت که صبغه‌ای چپ‌گرایانه و سوسیالیستی داشت و متحدان جهانی‌اش مثلأ می‌شدند چین و کوبا (و اتحاد شوروی سابق).

این را هم ناگفته نگذارم که عادت ناپسندی میان ایرانیان ما باب شده است – خاصه در چند دهه‌ی اخیر – که گمان می‌کنند ریشخندگری همان نقد است. گمان می‌کنند چون بت درست کردن از بزرگان کار بدی است پس خوب است در چاه زمزم هم ادرار کنند تا شبهه پیش نیاید که دارند از چاه‌ زمزم بت می‌سازند. سخن حق را باید گفت. سخن ناحق را باید نقد کرد. دروغ هم نباید گفت. راقم محترم می‌نویسند: «عجب است که بعضی دوستداران او در پی پنهان کردن یا وارونه نمودن یا توجیه افکار و معتقدات سیاسی او برآمده‌اند. این کمال بی‌وفایی است در حق او». من حقیقتأ نمی‌فهمم چه چیزی از سایه پنهان است؟ یا وارونه است؟ سایه همان است که بود. بدون رتوش. هیچ وقت از باورهای‌اش دست نکشید. لازم نیست کسی توجیه کند و بگوید سایه چپ نبود. بود. خیلی هم خوب بود. عضو حزب توده بود؟ نبود. رفیق نزدیک و صمیمی و دلبسته طبری بود؟ بود. دلبسته به اتحاد شوروی بود؟ بله بود. سال‌های اول انقلاب ایران همراه‌اش بود؟ بله بود. بی‌شک بود. هر چند همان یک ماه اول دریافت که راه دارد کج می‌رود و در دهه‌های بعد بارها نشان داد که فهمیده است چه فاجعه‌ای رخ داده است. سایه صوفی بود؟ نبود. عارف بود؟ نبود. شعر و فرهنگ ایران را به خوبی می‌شناخت و رموز و خم و چم‌های‌اش را خوب می‌شناخت؟ بی‌شک در تمام این‌ها استاد بود. موسیقی را با تمام رگ و پی‌اش می‌چشید و می‌فهمید. لذا باورهای سیاسی سایه نه پنهان بود نه پنهان کردنی است.

عکس: داریوش محمدپور – ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۲ – کلن

عکس: داریوش محمدپور – ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۲ – کلن

این‌که کسانی مثل خانم اقتصادی‌نیا می‌خواهند بگویند یا سایه را تمام و کمال همین‌طور که هست قبول کنید و جلوی‌اش تعظیم کنید یا شروع کنید به تخطئه‌اش و او را در برابر ایرانی بودن و ملی و میهنی بودن بگذارید، نه تنها جفاست (ایشان البته وفایی نسبت به سایه نداشته هیچ وقت جز همان شباهت در نام)،‌ بلکه عین نخوت و خودکامگی است. خودکامگی چیزی جز این نیست که بگویی:‌ این منم که شعر و ادبیات و سیاست و ملیت و ایرانی بودن را می‌فهمم و تنها روایت درست از آن‌ها همین است که من می‌گویم و هر که جز این‌ها بگوید کذاب است و «زهر می‌خورد و قند می‌پندارد». سوار شدن بر توسن کلمات آسان است؛ سالم فرود آمدن از آن سمند سرکش ولی سخت است. تا فرود بیایی ممکن است استخوان‌های‌ات شکسته باشد! وقتی می‌گویم «خودکامگی» و «نخوت» به خوبی متوجه بار کلمات هستم. خودکامگی چیزی جز این نیست که شباهتی در لفظ «پیک» در شعر سایه با فلان ارگان خبری چپ پیدا کنی و سرخوشانه مدعی شوی همه‌ی این‌ها از اول تا آخرش همانا و لاجرم اشاره بوده است به شوروی و چپ‌پیشگی و این‌جور سخن‌ها.

خانم اقتصادی‌نیا، سرخوشانه و کودکانه اسباب‌بازی تازه‌ای پیدا کرده‌اند و گمان می‌کنند سایه‌ی سوسیالیست‌ را حالا که نیست می‌شود لکه‌دار کرد و این‌گونه تلاش کرد شعر و کلام‌اش را از حافظه‌ی مردم ایران پاک کنیم. «زمانه کرد و نشد، دست جور رنجه مکن!»

پ. ن. نکته‌ی طرفه‌ای دیدم که آقای میلاد عظیمی در حاشیه‌ی یادداشت ایشان نوشته است درباره‌ی آن ارجاع به «پیک». گویا رادیوی مزبور سال ۱۳۳۶ تأسیس شده است و غزل سایه دو سال قبل یعنی سال ۱۳۳۴ سروده شده است. ارس اشاره به آذربایجان داشته و پیک آشنا هم شهریار بوده است. یعنی خانم اقتصادی‌نیا در خیال‌بافی جهد وافری کرده‌اند. سوار بر توسن کلمات بیشتر خوش داشته‌اند گرد و غبار به پا کنند تا کار پژوهشی درخور انجام بدهند. و در این عبرت‌هاست مر اهل خرد را!

۰

تا کجا حق داریم ندانیم؟

انسان موجود پیچیده‌ای است. یکی از دلایل سلطه‌ی حیرت‌آور آدمی بر طبیعت و جهان – و البته دست دراز کردن‌اش بر آن و تصرف ویرانگراش در عالم – همین است و منطق تکاملی دارد. آدمی‌زاده بقا می‌خواهد. برای بقا دست به هر کاری می‌زند. برای دو روز بیشتر ماندن هر کاری می‌کند. این ماجرا یک سویه‌ی طبیعی دارد که از اختیار آدمی خارج است – یعنی به اقتضای تکامل ژنتیک رخ می‌دهد – و سویه‌ای انتخابی که آدمی هنگام احساس خطر یا تهدید در برابر وضعیت موجود و منافعش، دست به دفاع می‌زند. اما همین آدمی گاهی به خاطر ارزش‌هایی که سخت گره خورده است به جان او، پا بر سر منافع‌اش می‌گذارد و خطر می‌کند. جان و مال و آبروی‌اش را به خطر می‌اندازد تا آن ارزشی که بدان باور دارد، عزیز بماند.

چند بار برای من پیش آمده است که دوستی یا رفیقی درباره‌ی ماجرایی برداشتی نادقیق یا نادرست داشته است. بعضی‌ها کوشش کرده‌اند در داوری شتاب نکنند و فقط با شنیدن یک سوی قصه به قاضی نروند. اما از چیزهای شگفتی که گاهی دیده‌ام یکی این است که وقتی به بعضی می‌گویی چیزهای دیگری هم در میان است، می‌گویند: علاقه‌ای به شنیدن‌اش نداریم. چرا؟ چون ممکن است روایتی که پیش خودمان داریم ترک بردارد؟ این مشکل آدم‌هایی خاص نیست. مشکل دیگران نیست. مشکل یکایک ماست و زاییده‌ی وضعیت انسانی و ترس‌خورده‌ی ماست. که واهمه داریم از این‌که رخنه‌ای در پیکره‌ی فهم ما از عالم و پیرامون‌مان بیفتد. ما با همان تصویری که در حال حاضر از عالم و حقیقت عالم و جزییات و کلیات‌اش داریم، خوشیم. هیچ علاقه نداریم توفانی آرامش مرداب‌گونه‌ی ما را برآشوبد. و همین بیم را هم پشت نقاب اخلاق پنهان می‌کنیم و به عذر این‌که در این فضا خوب است غیبت نشود، از شنیدن حقیقت طفره می‌روند.

دانستن حق آدمی است به معنای سیاسی ولی به معنای معرفتی و از منظر اخلاقی، دانستن تکلیف آدمی است. وظیفه‌ی اوست. این‌که بکوشیم حقیقت را روشن کنیم و نگذاریم دروغ منتشر شود، وظیفه‌ی ماست. اختیار نیست که اگر خواستیم بکنیم اگر نخواستیم نکنیم. فکر کنید در خیابانی راه می‌روید و انسانی انسان دیگر را می‌کشد و شما تنها شاهد قتل انسانی دیگر هستید. کار درست چی‌ست؟ اگر بترسیم از این‌که مبادا دردسر یا هزینه‌ای برای ما داشته باشد، چه بسا قتل انسان دیگر را نادیده بگیریم. ولی فردا که همین ماجرا بر من و تو رفت، آیا حق اعتراض داریم که چرا دیگران این جفا را دیدند و دم برنیاوردند؟

یکی از بهترین مصداق‌های ادای وظیفه‌ی دانستن حق و آشکار کردن حق در همین دهه‌ی گذشته در سیاست ایران پیش روی ماست. میرحسین موسوی در سال ۸۸ به صراحت ایستاد و گفت که «تسلیم این صحنه‌سازی خطرناک نمی‌شوم». و برای آن ایستادگی هزینه داد. از سال ۸۸ تا کنون هر بار که میرحسین دهان گشوده است تمام ارکان ظلم لرزیده است. چه بسیار کسان که آن زمان و هنوز همین امروز هم از او دعوت می‌کنند که سکوت کند و صبر کند تا در آرامش مسایل حل شوند. دروغ و باطل با آرامش از میان نمی‌روند. این ما هستیم که از میان می‌رویم و موقعی که نبودیم بدیهی است که دروغ و باطل هم برای ما موضوعیت و معنایی نخواهند داشت. با هفت‌هزارسالگان سر به سر می‌شویم و انگار که نیستی… اما بودند و هستند کسانی که حق را دیدند و پای آن ایستادند. «این حدیثی دردناک است از قدیم». در نزاع میان علی بن ابی‌طالب و معاویه مهم‌ترین مضمونی که میان اطرافیان او در جریان بود همین بود که: این دعوای تو و معاویه است. و این‌جا بود که رنج علی را می‌شد دید. می‌گفت زمانه مرا فرود آورد و تنزل داد و تنزل داد تا جایی که مدام می‌گویند: علی و معاویه و معاویه و علی. انگار ماجرا شخصی است: الدهر انزلنی ثم انزلنی حتی یقال: معاویه و علی و علی و معاویه. با او می‌گفتند طرف مقابل تو دروغ می‌گوید و پیروز می‌شود. گفت من اهل مداهنه نیستم. برای به کرسی نشاندن حقیقت حاضر به دروغ گفتن نمی‌شود. ولی کسانی برای آشکار نشدن حقیقت و برای تثبیت موقعیت‌شان مثل آب خوردن دروغ می‌گویند. به گفته‌ی آن میر دلاور: «ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که زل می‌زند توی دوربین و دروغ می‌گوید».

این دریافت علی است از آن‌چه در سال‌های عمرش بر او رفت:

«وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْیَهٍ عَمْیَاءَ یَهْرَمُ فِیهَا اَلْکَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا اَلصَّغِیرُ وَ یَکْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى یَلْقَى رَبَّهُ ترجیح الصبر فَرَأَیْتُ أَنَّ اَلصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِی اَلْعَیْنِ قَذًى وَ فِی اَلْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِی نَهْباً»

«و ژرف بیندیشیدم که چه باید، و از این دو کدام شاید؟ با دست تنها بستیزم یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم؟ که جهانى تیره است-و بلا بر همگان چیره بلایى که پیران در آن فرسوده شوند و خردسالان پیر، و دیندار تا دیدار پروردگار در چنگال رنج اسیر. چون نیک سنجیدم، شکیبایى را خردمندانه‌تردیدم و به صبر گراییدم حالى که دیده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شکسته میراثم ربودۀ این و آن» (خطبه‌ی سوم نهج البلاغه، ترجمه‌ی سید جعفر شهیدی).

خوب دقت کنید. نه ما علی هستیم و نه رواست خودمان و شرایط خودمان را با او یکی بگیریم. اما وضعیت حقیقت همیشه همین است. کم پیش می‌آید که حقیقت در کوتاه‌مدت هویدا شود. و این هم عجیب نیست. حقیقت با شتاب حاصل نمی‌شود. زمان می‌برد. پیروزی‌های سریع و کوتاه‌مدت، عمر کوتاهی دارند. اما حقیقت است که می‌‌پاید. حقیقت را نمی‌توان ضایع کرد و از میان برد ولو دو سه روزی دروغ را بتوان برکشید و بر کرسی نشاند. حال و روز احمدی‌نژاد در ایران از نمونه‌های خوب آن است. می‌شود مردم را فریب داد با نقش مار کشیدن ولی عاقبت آن آفتاب رخ می‌نماید:

قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گوید که: «باش
ای مزور! تا برآید روز فاش!»

ما علی نیستیم ولی علی الگوی ماست. این‌که ما او نیستیم دلیل نمی‌شود که به او اقتدا نکنیم و هنگام دیدن باطل سکوت کنیم. گاهی حتی پیش می‌آید که صاحب حقی خار در چشم و استخوان در گلو ناگزیر به سکوت می‌شود ولی آنان که ایمان دارند به حقیقت از برآمدن این آفتاب نومید نمی‌شوند. سخت است حفظ امید در این شرایط و وانهادن میدان به خفاشان آفتاب‌ستیز. ولی اهل ایمان‌اند آن‌ها که دامن امید از کف نمی‌دهند. امید بدون ایمان بی‌معناست. اگر ایمان نداشته باشیم که آن بلند دور، آن سپیده، آن شکوفه‌زار انفجار که جان آدمی هماره در هوای اوست، جایی هست و در دسترس است و محال نیست وصول به آن، آدمی‌زاده مرگ‌اش از زیستن به. ما با امید صبح وصال تو زنده‌ایم:

ز چاک پیرهن یوسف آشکارا شد
که دست و دیده‌ی پاکیزه‌دامانان پاک است.

۰

بهای دُر نشود گم، اگرچه در خاک است

امروز سیزده روز است که سایه در میان ما نیست. سایه با ترکیب تن و روان در میان ما نیست. روانش روانه در جان هستی‌ است و تن‌اش جایی در خاک آلمان سرگردان. هیچ فکر نمی‌کردم روزی برسد که با این واقعیت مواجه شوم و ناگزیر باشم این همه روز سکوت کنم و دم برنیاورم. هر بار که دهان گشودم، خویش و بیگانه زنهارم دادند که لب فروبندم به حرمت رفیقم. و درست می‌گفتند. به یاد رفیق سفرکرده هر چقدر بنویسم، از سویی بغض‌آلود است و از سویی عبث. بغض‌آلود است از آن رو که نمی‌شود آدمی انس و الفتی با رفیقی داشته باشد و یاد و نام او را زنده ندارد و شمه‌ای از شادی‌هایی که او به ما بخشید و رنج‌هایی که تا آخرین ثانیه‌های حیات‌اش به جان خرید نگویم. اما از سویی عبث است چون باور دارم که «با ما و بی ما، آن دلاویز کهن، زیباست». لذا حاجتی ندارد که کسی وصف او بگوید. وقتی ما وصف کسی را می‌گوییم یا او را می‌ستاییم و تحسین می‌کنیم، او را در حقیقت تحسین نمی‌کنیم. در بهترین حالت، خود را ستوده‌ایم:
ستایشت به حقیقت ستایش خویش است
که آفتاب‌ستا چشم خویش را بستود.
وقتی حقیقتی را بگویی، هنری نکرده‌ای. چیزی بر تو افزوده نشده است. همان کاری را کرده‌ای که اگر نمی‌کردی، خطا بود. حقیقت بدهکار ما نیست. ماییم که در پرتو حقیقت و راستی زندگی می‌کنیم:
مادح خورشید، مداح خود است
که دو چشمم روشن و نامُرمَد است.

اغراق و گزافه نیست اگر بگوییم که درخشان‌ترین ستاره‌ی کهکشان ضمیر سایه، مرتضی کیوان بود. سایه در تمام عمرش بی هیچ درنگ و تعللی وفا را در حق مرتضی کیوان به سر برد. چه با نام و یاد خود مرتضی کیوان. چه با پوری. چه با خویشاوندان پوری. سایه در کیوان حقیقتی را می‌دید که تابندگی‌اش، تابندگی جان انسان بود و مژده‌ی رهایی آدمی. گمان من این است – و تأکید دارم که «گمان» من این است چون عمیقاً به خطاپذیری معرفت بشری باور دارم – که چنان‌که سایه راه کیوان را پیش گرفت و الگوی کیوان و جوانمردی و حریت او در زندگی سایه بازتاب یافت، هر آن‌که در پرتو این مرد «روشن‌تر از آفتاب» دمی زیسته باشد، می‌داند که باید با سایه وفا کرد. کمترین درجه‌ی وفا این است که بدانیم او از چه شاد بود و از چه رنج می‌برد. بگذارید این نکته را همین‌جا رها کنم و وعده‌ی سخن درباره‌ی رنج سایه را گردن‌آویز زمان آینده کنم: «دانی که رسیدن، هنرِ گامِ زمان است».

این سخن را جای دیگری هم گفته‌ام و بار دگر می‌گویم: این‌که صاحب این قلم لاف رفاقت و دوستی با سایه بزند و آن را به رخ این و آن بکشاند، خویشتن‌پرستی و خودمحوری عریان است. دوستی، خود می‌ماند و خود را نشان می‌دهد بی‌ آن‌که آن را نمایش دهی یا به صد زبان و بیان و تصویر آن را در چشم این و آن فرو کنی. این نکته را سال‌ها پیش درباره‌ی سایه دریافتم آن هم در ضمن گفت‌وگوهای طولانی‌مان که: سایه نمی‌پسندد که زیاد از او سخن بگویم. این را می‌شود در سوابق همین وبلاگ ملکوت جست که روز به روز ذکر مشخص ارتباط زمان‌مند و مادی با سایه کم‌تر و کم‌تر شده است دقیقاً به خاطر پرهیز عامدانه از بازار ساختن از این معاشرت و مصاحبت. هیچ وقت نخواستم با نام سایه کاسبی کنم. کاسبی هم اصولاً کار کسی است که معیشت و رزقی از جای دگری ندارد. یا کار کسانی است که چنان تهی‌اند و بیگانه با خویشی خویش که ناگزیر به آویزان شدن از این و آن‌اند. به هر تقدیر، در پرتو آن آینه هر چه حاصل نقد قلب ما شد، از لطف آن کمندانداز ازلی بود. و هر چه خطا و لغزش بود از نقصان بشریت ما.

اما این همه را فقط و فقط برای ذکر یک نکته‌ی ساده نوشتم که این روزها به تجربه و چشش دریافتم. خبرهایی که این روزها می‌آمد و دست به دست می‌شد،‌ سوار بر امواج مجازستان و در کسوت بادهای «این مباد، آن باد» در کلاه این آدمیان توهم به چنگ آوردن تمام حقیقت را می‌دمد. ابعاد کامل این ماجرای غم‌انگیز، به روایت خود سایه «غارت خونین باغ» است اما حقیقتی نیز آشکار خواهد شد: مجازستان اسباب هولناکی برای اعوجاج راستی در اختیار آدمیان می‌نهد. هر چه صدای شما در مجازستان بلندتر باشد و بیشتر رعنایی و دلبری کنید، این توهم بر خودتان بیشتر مسلط می‌شود که گوییا با آفتابی هم‌گریبان گشته‌ام! این‌جاست که فریب تحسین و تشویق مخاطب را می‌خوریم و به همان دامی فرومی‌افتیم که لغزش‌گاه ازلی و ابدی آدمی است.

یکی از نگرانی‌های بسیاری از دوستان این بود که مبادا در این اختلاف – اگر بشود نام‌اش را اختلاف نهاد – نام سایه آلوده شود یا به جنجالی ختم شود. این نگرانی را به درستی می‌فهمم. این را نیز درک می‌کنم و به آن باور دارم که در نهایت جسم سایه خوب‌تر است که در خاک ایران آرام بگیرد که او همیشه دلبسته‌ی آن خاک و زبان و فرهنگ‌اش بود. اما و هزار اما که چشم پوشیدن بر تمام ستم‌هایی که بر او در روزهای آخر حیات‌اش رفت، از انصاف و وفا دور است. مضاف بر این، فراموش نکنیم که خاندان پیامبران هم فرزندان و خویشاوندانی داشتند که از خصلت‌های بلند آن شهسواران معنا دور بودند. از فرزند نوح بگیرید تا ابوجهل و ابولهب. از فرزندان یعقوب بگیرید که جملگی در دریدن پیراهن یوسف جهدها کردند تا خاندان و نزدیکان پیامبر اسلام که در میان‌شان کسانی بودند که بلافاصله در پی میراث‌خواری او افتادند – یا به نام یا به موقعیت و جاه. هم‌چنان در طول تاریخ ما هستند کسانی که پیروان علی را رافضی می‌گویند چرا که تن به رأی اکثریت ندادند. از این دست داستان‌ها و عبرت‌های تاریخ فراوان پیش رو داریم. نکته‌ام این است که نه نوح و نه محمد و علی از ضمیر دلدادگان‌شان رخت بربستند و نه باطل و دروغ حرمت و عزت یافت. دور باد از ما که امروز با این همه اشارت و بشارت معنوی و تاریخی، سکوت کنیم و چشم بر نیرنگ فرو بندیم. سایه، آن گوهر قیمتی است که بهای‌اش را از دست نخواهد داد. هیچ مهم نیست در این میانه‌ی غوغا ما چه فکر می‌کنیم. من این‌قدر ایمان دارم که این غبارها چهره‌ی پرفروغ آن دلداده‌ی شاهد ازلی را تیره نخواهد کرد. صبر باید کرد:
روزی دو، باغ طاغیان، گر سبز بینی غم مخور
چون بیخ‌های اصلشان از راه پنهان بشکنم.

چند روزی پیش، در گفت‌وگویی که به یاد سایه انجام دادم این نکته را گفتم که یکی از درس‌های مهم سایه این بود که به ما فروتنی معرفتی بیاموزد. این شامل حال همه‌ی ماست از جمله صاحب این قلم. چه بسا جایی، من هم خطایی کرده باشم. کاملاً ممکن است. حتی اگر به عیان پاره‌هایی از حقیقت را دیده باشم، همیشه ممکن است خطا کرده باشم. این فروتنی معرفتی یعنی که همیشه جایی را باز بگذاریم برای لغزش‌های انسانی‌مان. آن‌که با یقین و قاطعیت از صدق و حقانیت خود و بطلان و تیرگی و شرارت دیگری سخن می‌گوید به محاربه با حقیقت برخاسته است. حقیقت عنقای بلندپروازی است که رام هیچ کس نمی‌شود به ویژه رام آن‌ها که گرفتار توهم یقین‌اند و تنها خویشتن را محور عالم و معیار حقانیت می‌شمرند.

دور باد از من که نخوت‌آلود به تخطئه‌ی دیگران بپردازم و این درس مهم سایه را از یاد ببرم. اما از هم‌او آموخته‌ام که: «پیمان شکستن نیست در آیین مردان». پیمان ما با او این است که دمی از برآوردن بانگ آزادی نیاساییم. نفسی از ایستادن در برابر ستم دست نکشیم. حقیقت هر اندازه هم که گریزپا باشد، جوازی نیست برای ندیدن صدق و راستی. عنقای کوه قاف حقیقت هر قدر هم که گوشه‌نشین باشد، رخصتی نداده است به تاریکی، پلیدی، نشر نفرت و کین‌توزی.

گر بدی گیرد جهان را سر به سر
از دلم امید خوبی را مبر.

پ. ن. این یادداشت نخستین بار در زیتون منتشر شده است.

۰

صبح مشتاقان

بدون شرح

۰

ناکجاآبادی

کنسرت گروه عارف. پرویز مشکاتیان و حمیدرضا نوربخش

۰

از حکمت‌های عین‌القضات

«عجبا بنی آدم! مصطفی – صلعم – چنین می‌گوید: لو علمت البهائم من الموت لما أکلتم منها سمینا. در گوشه‌یی هر روز ساعتی خلوتی می‌کن و می‌گوی: مرگ! مرگ! تا بود که انتباهی پدید آید. اکثروا ذکر هادم اللذات فوالذی نفس محمد بیده لو تعلمون ما أعلم، لضحکتم قلیلا و لبکیتم کثیرا. گفتند: یا رسول الله هادم اللذات چه بود؟ گفت: مرگ. «ولتجدنهم أحرص الناس علی الحیاه الدنیا» صفت کافران است. تا کی قرآن را راست کنی و فهم نکنی؟ أُنزل القرآن لیعمل به فاتخذتم درسته عملا. خواندن و فهم نکردن بچه کار آید. رب تال للقرآن والقرآن یلعنه، فراموش مکن که شرط نیست.»

نامه ۴۱، ص ۳۲۶، ج ۱. نامه‌ها

۰

باز آمدم چون عید نو..

این‌جا مدت‌هاست که خاک خورده است. یعنی فرصت و مجالی نیست برای نوشتن. وقتی هم که فاصله می‌افتد میان نوشتن مرتب، کمتر به این‌جا سر می‌زنم در نتیجه خیلی اوقات در و دروازه‌ی این‌جا بیهوده گشوده است به روی خناسان و کناسان. در نتیجه گاهی رخنه و حفره می‌افتد در برج و باروی ملکوت. گه‌گاهی که فرصت می‌شود دستی می‌کشم به سر و روی‌اش تا غبارش گرفته شود.

۰

جوانی

آلبومی از شجریان هست که از رادیو پخش شده گویا و ابتدای هر قطعه اعلام می‌شود به طریق استریوفونیک ضبط شده است. نیمی از برنامه بیات ترک است و نیم دیگر سه‌گاه و در انتهای بخش سه‌گاه، شجریان تصنیف جوانی را می‌خواند. نسخه‌هایی که در وب موجودند گویا فقط بخش سه‌گاه را دارند. بخش بیات ترک را هم این‌جا اضافه می‌کنم که ثبت شود. هر دو برنامه به سرپرستی همایون خرم اجرا شده‌اند.

 

 

۰

اندر ظنی بودن معرفت انسانی

یکی از مستمسک‌های مهم مخالفان ظنی بودن معرفت انسانی، دین است. استدلال آن‌ها این است که اگر یقین را بگذاریم کنار خدا و دین و آخرت و چیزهایی از این دست پاک بی‌معنا می‌شوند و باید دست از دین‌داری کشید. باور به قطعی و یقینی بودن معرفت انسانی – در واقع باور به خطاناپذیر بودن دریافت انسانی – باور نادرست و خطرناکی است. همین باور است که مبنا و ریشه‌ی طیف گسترده‌ای از افراط‌گری‌هاست. این افراط‌ها بی‌شک منحصر به دین‌ورزان نیست اما دین‌ورزان از این مغالطه استفاده‌ی وسیعی می‌کنند و می‌گویند: در حرف خدا نباید شک کرد و اگر حرف خدا و پیامبرش را نپذیریم، دیگر چه چیزی را بپذیریم. مغالطه‌ای که رخ می‌دهد این است که جایی سلسله‌ی استدلال قطع می‌شود و قایل در میان سخن وجود داشتن حقیقت را با دسترسی داشتن خودش به حقیقت محض و مر و مطلق و خالص یکی قلمداد می‌کند.

۱. دین
بگذارید از دین شروع کنیم. یا در واقع از اتوریته‌ی وحی. از این‌جا به بعد، من تمام باورهای کلیدی دین‌داران را مفروض می‌گیرم و بر پایه‌ی همان جلو می‌روم (یعنی خدایی هست و پیامبرانی و فرشتگانی و روز حساب و کتابی). این‌که قبول کنیم وحی الاهی حقیقت است و در آن شکی نیست (لا ریب فیه) متفاوت است با این‌که دریافت ما از همان وحی هم حقیقت است و خدشه‌ناپذیر. دو گزاره‌ی مهم در متن چنین ادعایی نهفته است: الف) وحی الاهی بری از خطاست؛ ب) چیزی که ما از آن می‌فهمیم هم بری از خطاست. یک گزاره‌ی ضمنی هم وجود دارد: وحی الاهی ناگزیر در همه جا چنان وضوحی دارد که همه به طور یکسان فقط یک چیز می‌توانند از آن بفهمند و بس و آن یک چیز همانا حقیقت عریان است.

اعتقاد من این است که معرفت و شناخت انسانی ظنی است. یکسره ظنی است. هیچ معرفت انسانی در جهان نیست که یقینی باشد. در بهترین حالت، انسان‌ها گمان می‌کنند که تصورشان یقینی است. یا در واقع یقین پیدا می‌کنند به صدق باورشان. این «یقین» امری است یکسره ذهنی و روان‌شناختی. این یقین ناگزیر نمی‌تواند استدلالی باشد. چرا؟ به دلیل انسان بودن ما. به دلیل مقید و محدود بودن ما در قید زمان و مکان. اگر انسانی یافت شود که خود را دین‌دار بداند و مدعی شود که واجد معرفت یقینی است و اساساً خودش توانسته است با ابزار خرد انسانی و استدلال برهانی یقین حاصل کند، پیشاپیش به ما گفته است که هیچ نیازی به پیامبران ندارد. در عرف دین، چنین باوری کفر است. اما این باور یک گام جلوتر هم می‌رود: قایل در واقع به ما می‌گوید که: تمام آن معارف الاهی را که پیامبران به ما دادند از طریق برهان و استدلال برای او قابل حصول است. یعنی خود او قائم به ذات است. به عبارت اخری، قایل بدون این‌که به آن تصریح کند، آشکارا خود را در مقام الوهیت نشانده است. نفس این‌که انسانی باور داشته باشد که می‌تواند در زمین و در دنیای انسانی – پیش از مرگ و تحقق قیامت – به معرفت یقینی برسد، یعنی این‌که آن انسان تفاوتی با خدا ندارد. این ادعا شاید در بافتار سخنان صوفیان وجهی داشته باشد ولی برای جز آن‌ها، با همین مقدمات شرک‌آمیز است.
۲. فلسفه و علم
آن‌چه در روایت دین‌داران و تکیه بر اتوریته‌ی وحی یا در واقع تصاحب اتوریته‌ی وحی می‌بینیم صورتی موازی در فلسفه و علم دارد. در این ساحت، تکیه بر اتوریته‌ی خرد انسانی است که قایل را به سوی ادعای یقین یا ادعای خطاناپذیری سوق می‌دهد. در واقع همان‌طور که دین‌داران پرنخوت بار زیادی بر شانه‌های معرفت دینی بشری خود می‌نهند، این‌ها انتظاری بیش از توان علم و فلسفه از آن دارند. هیچ کدام از این‌ها قایل به فروتنی معرفتی نیست. بلندآوازه‌ترین نمونه‌های این نوع یقین‌باوری را می‌توان در میراث خرد عصر روشنگری دید. از این منظر هر چیزی که با استدلال عقلی قابل اثبات نباشد، باطل و کذب و مهمل است. این نوع نگرش ریشه‌ی مخالفت‌های شمار زیادی از دین‌ستیزان است.

دستاورد مهم فلسفه‌ی تحلیلی و به طور خاص عقلانیت نقاد این بود که آدمیان را به تدریج ملتفت این نکته‌ی مهم کرد که معرفت یقینی و خالص در عالم ناممکن است. این مدعا هیچ سخنی درباره‌ی ممتنع بودن یا ناموجود بودن حقیقت نمی‌گوید (بر خلاف نظر منتقدان‌اش) بلکه به صراحت وجود حقیقت عینی را تأیید می‌کند اما در عین حال می‌گوید کار ما انسان‌ها این است که به جای اثبات حدسیات‌مان (همان معرفت‌های ظنی) در ابطال آن‌ها (سنجش و آزمودن‌شان) بکوشیم و تا زمانی که این معرفت‌ها (این نظریه‌ها، این ظنون) از بوته‌ی آزمون‌های ما سربلند بیرون بیایند، می‌توانیم آن‌ها را بهترین تقریب موجود به حقیقت تلقی کنیم.

خلاصه‌ی سخن خردگرایان نقاد این است که: ما در عالم معرفت فقط می‌توانیم به حقیقت نزدیک‌تر شویم. می‌توانیم میان دو نظریه، آن یکی که تقریب بهتری به حقیقت دارد را برگزینیم. اما در انتخاب میان الف و ب، هر چند ب را تقریب بهتری به حقیقت بدانیم هیچ تضمینی وجود ندارد که راه حل دیگری چون راه حل ج تقریب بهتری به حقیقت نباشد. آن وقت ناگزیر باید دست از تقریب ب بکشیم.

اشکال مهم بعضی از دین‌داران به این موضع این است که:‌ با دین نمی‌شود این کار را کرد و اگر شک در اصول پا بگیرد دیگر دینی باقی نمی‌ماند. این صورت‌بندی البته مغالطه است. به چنگ آوردن تمام حقیقت حتی در زبان قرآنی برای انسان در زمین دور از دسترس است. دور از دسترس به معنای ممتنع بودن نیست بلکه به معنای همیشه رفتن از حرکت باز نماندن است که هیچ منافاتی با فربه شدن تدریجی ایمان ندارد. مهم‌ترین قاعده‌ی این رویکرد این است که انسان‌ها دست از ادعای احاطه و اشراف به حقیقت و باطن افراد و دنیا و آخرت بکشند و متواضعانه از حیطه‌ی انسانیت خود خارج نشوند. از سوی دیگر، در تقابل با پوزیتیویسم، عقلانیت نقاد به ما می‌گوید که مدعیات ابطال‌ناپذیر از قبیل پاره‌ای گزاره‌های متافیزیکی به صرف این‌که قابل اثبات علمی نیستند، ضرورتاً مهمل یا کذب نیستند. این‌که خرد انسانی نتواند نشان بدهد گزاره‌ای تحت چه شرایطی کاذب یا باطل است، فقط علمی نبودن آن را به ما نشان می‌دهد و می‌تواند به ما بگوید که از این گزاره نمی‌شود – دست کم در حال حاضر – استفاده‌ی «علمی» کرد و بس.

یکی گرفتن دین و حقیقت با دریافت و معرفت ما از همان دین و حقیقت اشتباه مهلک‌ ظاهرگرایان است. وحی به پیامبر می‌رسد ولی همین وحی برای این‌که به انسان‌ها منتقل شود از مجرای الفاظ و عبارات و از بستر زبان انسانی عبور می‌کند. به محض رسیدن آن وحی از چشم و دل پیامبر به دو لب او، حقیقت تخته‌بند زبان می‌شود. انتقال این حقیقت از زبان پیامبر به گوش و دل مخاطب قید دومی است که بر آن پیام نهاده می‌شود. این قیود هیچ کدام ناقض و مبطل حقیقت نیستند ولی اولین هشدار را به انسان‌ها می‌دهند که در یقینی خواندن دریافت خود از این وحی احتیاط کنند و از طمع ورزیدن در الوهیت پرهیز کنند.

همین مضمون را در زبان عین‌القضات همدانی داریم: 

خلق جهان هنوز در جوال غرورند، می‌پندارند که دارند. باش تا موفقی را به شک راه دهند و بداند که ندارد. به افلاس خود بینا گردد …پس اهل شک عزیزند. یا داود لا تسأل عنی عالماً اسکره حب الدنیا، فیقطعک عن محبتی اولئک قطّاع الطریق علی عبادی. چون مرد را دیده دهند در نگرد، ببیند، داند که ندارد. شک این‌جا پیدا گردد. شک، اول مقامِ سالکان است، و تا به شک نرسد طلب نبود. پس در حق ایشان: الشکّ و الطلب توأمان بود. چون‌که بداند که ندارد، طلب کند. اول راه طلب کند از راهبران،‌ پس راه رود. چون برسد دیگر بار     جلال ازل کمین قدر برو بگشاید، او را وازو نماید. این‌جا مرد به کفر خود بینا گردد که «ان الأنسان لربه لکفور». من عرف نفسه فقد عرف ربه، این‌جا پیدا بود (نامه‌ها؛ ج ۱؛ ص ۳۰۹)

این شک در برابر یقین نیست. شک در مقابل طلب است. آدمی تا شک نکند به داشته و معرفت خود، در طلب چیزی بالاتر برنخیزد. یقین حالت عالم سکون است. یقین برای احوالی است که در آن تغییر و تغیری رخ ندهد. یقین امری دنیوی نیست. اخروی است. آن یقینی که در زبان دین و زبان قرآن دیده می‌شود همان حقیقتی است که در زبان فلسفه می‌بینیم. حقیقتی است که انسان‌ها برای نزدیک شدن به آن می‌کوشند. تقرب به حقیقت با واصل شدن به حقیقت و این ادعای یقین معرفتی را مبنای رفتار با سایر آدمیان کردن تفاوت دارد. 

پ. ن. چند سال پیش بعضی از جوانب همین مسأله‌ی توهم یقین را در آموزش و مخاطرات آن در فصلی از این کتاب بررسی کرده بودم (بنگرید به فصل ۱۵ کتاب: آموزش و افراط‌گری‌ها‌). اگر مایل به خواندن این فصل باشید، پیغام بدهید تا فایل را برای‌تان بفرستم.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل