۰

آن سرو سایه‌فکن و تیشه‌ی نحیف هجو

مستقیم می‌روم سر اصل مطلب. خانم سایه اقتصادی‌نیا مطلبی نوشته است در «نقد» سایه – حالا که خود سایه نیست بتواند پاسخ مستقیمی بدهد. برای این‌که از انصاف دور نیفتم بلافاصله می‌گویم که خانم اقتصادی‌نیا قلم استوار و شیرینی دارد و با کار ادبی‌اش آشناست. در مورد سایه و مطلبی که ایشان نوشته است، اما بدون مجامله بگویم که یادداشت زهرآگینی است. حقیقت‌هایی در آن هست اما رهزنی‌های بی‌شماری هم دارد که می‌کوشم به اختصار گوشزد کنم.

نکته‌ی نخست این است که سایه خود را آزادی‌خواه و عدالت‌جو می‌دانست و تشنه‌ی رهایی انسان بود. برای سایه این آرمان‌ها از ایام جوانی‌اش در آرمان‌های سوسیالیستی عالم – و به طور کلی چپ‌ها – متجلی بود. این گرایش اجتماعی-سیاسی برای فضایی که سایه در آن بالیده بود هم سابقه‌ی فکری-تاریخی داشت هم موضوعیت جغرافیایی. میرزا کوچک خان برای کسانی مثل سایه الگو بودند. البته در نسل‌های بعدی رفقای نزدیک و صمیمی سایه کسانی بودند مثل کیانوری و طبری. سایه هیچ وقت به آرمان‌های حزب توده پشت نکرد هر چند هیچ وقت رسماً عضو حزب توده نبود و نشد. تعریض‌های لطیفی هم که گاهی به خود کیانوری دارد شاهد این است که در عین دلبستگی می‌کوشد فاصله‌ی عاطفی‌اش را حفظ کند. اما بدون هیچ تردیدی به آن آرمان‌های چپ وفادار ماند. تجلی این وفاداری هم در تعلق خاطر شدید و عاشقانه‌اش به مرتضی کیوان دیدنی است. و همین‌طور می‌شود اسامی افراد مختلفی را که در جریان فکری و سیاسی چپ در ایران – پیش و پس از انقلاب ۵۷ – ظهور کردند ردیف کرد. از خسرو روزبه بگیرید تا طبری و «رفیقان» بی‌شمار سایه در میان فروکوفتگان حزب توده پس از سرکوب گسترده پس از انقلاب. از روزنبرگ‌ها بگیرید تا ستایش میرزا کوچک. از نقد یلتسین بگیرید تا باورش به این‌که توده و کمونیسم تنها از منظر اقتصادی و سیاسی شکست خورد نه از منظر فکری و ایدئولوژیک. این‌ها وصف است. خوب باشد یا بد همان چیزهایی هستند که سایه بدان‌ها باور داشت. هیچ کدام از این‌ها هم چیز پنهان و رازآمیزی نبوده است. هیچ وقت. عالم و آدم این‌ها را می‌دانستند. چطور می‌شود کسی شعر مرثیه سایه برای طبری را خوانده باشد و ستایش شورمندانه سایه را از میرزا کوچک خوانده باشد و گمان کند سایه مثلأ در این موارد مخفی‌کاری کرده یا رندی‌ ورزیده است. پس این‌ها اظهر من الشمس است. خانم اقتصادی‌نیا نکاتی را که علنی و آشکار است بر پاره‌هایی از شعر سایه تطبیق داده است و اول و آخر حرف‌اش این است که سایه کسی نبود جز خادم ایدئولوژی حزب توده و بس. و این‌جاست که می‌نویسد: «از فرق تا قدم دلبستۀ شوروی کمونیستی است، اما شعرش را به‌زور ملی‌ـ میهنی می‌نمایانند». و همین کلید این به اصطلاح «نقد» خانم اقتصادی‌نیاست. با همین درآمد ایشان هر جا که سایه نام «ایران» را می‌برد با ظرافت می‌فرمایند می‌نویسند «ایران» شما بخوانید «شوروی کمونیستی»! و البته برساخته‌ای از ملیت و ملی‌گرا بودن هم در ذهن نویسنده هست که سایه دقیقاً نقطه‌ی مقابل آن است از نظر ایشان.

از جوانی تا پیری

از جوانی تا پیری

در همان روزهای اول پس از وفات سایه ایشان آرزو و ابراز امیدواری کرده بود که حالا که سایه از دنیا رفته، تصنیف «سپیده» هم – که این‌جور که من می‌فهمم هر بار شنیدن مضمون و آهنگش خون ایشان را به جوش می‌آورد – به زودی از حافظه‌ی مردم ایران محو شود تا دیگر کسی فکر نکند این تصنیف ملی یا میهنی است. این رویکردها یک فرض بزرگ و دلیرانه دارد و آن هم این است که یک تصور و برداشت واحد از ملی بودن و ایرانی بودن وجود دارد و هر که در آن دایره نگنجد لاجرم نیرنگ‌باز است و شرنگ در جام مخاطب می‌ریزد. فراموش نکنیم که ملت و ملیت مفهومی است برساخته (نه «جعلی» و توخالی؛ «برساخته» به معنای «کانستراکتد») که در بستر زمانه شکل می‌گیرد. در دوره‌ی قاجار مردم ایران و نظام حاکم بر ایران تصوری و برداشتی از ملی بودن داشت؛ در دوره پهلوی نیز همین‌طور. پس از انقلاب نیز تصور دیگری از ملی بودن شکل گرفت. مطالعه‌ی تاریخ نشان می‌دهد صفت «ملی» صفتی است متکثر که پاره‌های مختلفی دارد که همیشه با هم سازگار نیستند. بی‌شک «ملی» زمان پهلوی زمین تا آسمان فرق دارد با «ملی» جمهوری اسلامی و حتی «ملی» جمهوری اسلامی در دهه‌های مختلف‌اش. دقیقأ به همین دلیل است که چپ‌های مختلف با تمام طیف‌هایی که داشتند و دارند می‌توانند به صراحت و روشنی درکی مشروع از «ملی» داشته باشند. خودشان را ایرانی بدانند و در عین حال دلبستگی به تفکری داشته باشند که نماد سیاسی‌اش در آن زمان اتحاد شوروی یا احزاب چپ بوده است. مهم نیست من و شما با گرایش سیاسی چپ موافق باشیم یا مخالف. مهم این است که این را درک کنیم از منظر خود این‌ها ملی بودن و ایرانی بودن‌شان هیچ تعارضی نداشت با سوسیالیست بودن و چپ بودن و آزادی‌خواه بودن و دل دادن به ایدئولوژی اتحاد شوروی. تکرار می‌کنم: هیچ مهم نیست ما با آن ایدئولوژی موافق باشیم یا مخالف. اشکال بزرگ نقد خانم اقتصادی‌نیا همین‌جاست که در داوری معنا و مفهوم ملیت و ملی‌گرا بودن و داوری درباره‌ی شعر سایه، مستقیم سراغ عواطف و احساسات و آرزوهای خودشان رفته‌اند نه فهم مردم و داوری زمانه.

حالا چرا می‌گویم داوری زمانه؟ به خاطر این‌که باید صبر کرد و دید که مثلأ تصنیف «سپیده» که این‌ همه خون به دل خانم اقتصادی‌نیا کرده است چقدر در خاطره و حافظه ملت ما می‌ماند. این مضامین و ترانه‌ها به دستور و فرموده در ذهن مخاطب ننشسته‌اند که حالا به آرزو و فرمان یا ریشخند کسی از حافظه ملت هجرت کنند. و فراموش نکنیم تصنیف «سپیده» انباشت و برآیند مجموعه‌ای از حوادث تاریخی و فرهنگی متکثر است و فقط یک نفر نیست که در آن متجلی است. سپیده یعنی شجریان و لطفی و علیزاده و مشکاتیان و ابتهاج و چاووش. سپیده یعنی مقطعی از تاریخ ایران که خوب یا بد بخشی از تاریخ ایران است. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. این‌که ما چیزی را خوش نمی‌داریم دلیل نمی‌شود آن چیز وجود ندارد یا نباید وجود داشته باشد.

بگذارید دلیری کنم و یک گام دیگر هم بردارم. به خیال من، سازگاری ملی بودن و چپ بودن به همان اندازه معقول و مشروع است که سازگاری ملی بودن و مسلمان بودن یا شیعه بودن. این‌ها اتفاق‌های تاریخی‌اند. هیچ کدام بر دیگری اولویت یا ارجحیت پیشینی ندارند. فکر کنید به هر دلیل نظام سیاسی حاکم بر ایران الآن یا مثلأ پنجاه سال پیش نظامی چپ‌گرا یا سوسیالیستی می‌شد. آن وقت باز هم تصوری از ایرانی بودن و ملی بودن وجود داشت که صبغه‌ای چپ‌گرایانه و سوسیالیستی داشت و متحدان جهانی‌اش مثلأ می‌شدند چین و کوبا (و اتحاد شوروی سابق).

این را هم ناگفته نگذارم که عادت ناپسندی میان ایرانیان ما باب شده است – خاصه در چند دهه‌ی اخیر – که گمان می‌کنند ریشخندگری همان نقد است. گمان می‌کنند چون بت درست کردن از بزرگان کار بدی است پس خوب است در چاه زمزم هم ادرار کنند تا شبهه پیش نیاید که دارند از چاه‌ زمزم بت می‌سازند. سخن حق را باید گفت. سخن ناحق را باید نقد کرد. دروغ هم نباید گفت. راقم محترم می‌نویسند: «عجب است که بعضی دوستداران او در پی پنهان کردن یا وارونه نمودن یا توجیه افکار و معتقدات سیاسی او برآمده‌اند. این کمال بی‌وفایی است در حق او». من حقیقتأ نمی‌فهمم چه چیزی از سایه پنهان است؟ یا وارونه است؟ سایه همان است که بود. بدون رتوش. هیچ وقت از باورهای‌اش دست نکشید. لازم نیست کسی توجیه کند و بگوید سایه چپ نبود. بود. خیلی هم خوب بود. عضو حزب توده بود؟ نبود. رفیق نزدیک و صمیمی و دلبسته طبری بود؟ بود. دلبسته به اتحاد شوروی بود؟ بله بود. سال‌های اول انقلاب ایران همراه‌اش بود؟ بله بود. بی‌شک بود. هر چند همان یک ماه اول دریافت که راه دارد کج می‌رود و در دهه‌های بعد بارها نشان داد که فهمیده است چه فاجعه‌ای رخ داده است. سایه صوفی بود؟ نبود. عارف بود؟ نبود. شعر و فرهنگ ایران را به خوبی می‌شناخت و رموز و خم و چم‌های‌اش را خوب می‌شناخت؟ بی‌شک در تمام این‌ها استاد بود. موسیقی را با تمام رگ و پی‌اش می‌چشید و می‌فهمید. لذا باورهای سیاسی سایه نه پنهان بود نه پنهان کردنی است.

عکس: داریوش محمدپور – ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۲ – کلن

عکس: داریوش محمدپور – ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۲ – کلن

این‌که کسانی مثل خانم اقتصادی‌نیا می‌خواهند بگویند یا سایه را تمام و کمال همین‌طور که هست قبول کنید و جلوی‌اش تعظیم کنید یا شروع کنید به تخطئه‌اش و او را در برابر ایرانی بودن و ملی و میهنی بودن بگذارید، نه تنها جفاست (ایشان البته وفایی نسبت به سایه نداشته هیچ وقت جز همان شباهت در نام)،‌ بلکه عین نخوت و خودکامگی است. خودکامگی چیزی جز این نیست که بگویی:‌ این منم که شعر و ادبیات و سیاست و ملیت و ایرانی بودن را می‌فهمم و تنها روایت درست از آن‌ها همین است که من می‌گویم و هر که جز این‌ها بگوید کذاب است و «زهر می‌خورد و قند می‌پندارد». سوار شدن بر توسن کلمات آسان است؛ سالم فرود آمدن از آن سمند سرکش ولی سخت است. تا فرود بیایی ممکن است استخوان‌های‌ات شکسته باشد! وقتی می‌گویم «خودکامگی» و «نخوت» به خوبی متوجه بار کلمات هستم. خودکامگی چیزی جز این نیست که شباهتی در لفظ «پیک» در شعر سایه با فلان ارگان خبری چپ پیدا کنی و سرخوشانه مدعی شوی همه‌ی این‌ها از اول تا آخرش همانا و لاجرم اشاره بوده است به شوروی و چپ‌پیشگی و این‌جور سخن‌ها.

خانم اقتصادی‌نیا، سرخوشانه و کودکانه اسباب‌بازی تازه‌ای پیدا کرده‌اند و گمان می‌کنند سایه‌ی سوسیالیست‌ را حالا که نیست می‌شود لکه‌دار کرد و این‌گونه تلاش کرد شعر و کلام‌اش را از حافظه‌ی مردم ایران پاک کنیم. «زمانه کرد و نشد، دست جور رنجه مکن!»

پ. ن. نکته‌ی طرفه‌ای دیدم که آقای میلاد عظیمی در حاشیه‌ی یادداشت ایشان نوشته است درباره‌ی آن ارجاع به «پیک». گویا رادیوی مزبور سال ۱۳۳۶ تأسیس شده است و غزل سایه دو سال قبل یعنی سال ۱۳۳۴ سروده شده است. ارس اشاره به آذربایجان داشته و پیک آشنا هم شهریار بوده است. یعنی خانم اقتصادی‌نیا در خیال‌بافی جهد وافری کرده‌اند. سوار بر توسن کلمات بیشتر خوش داشته‌اند گرد و غبار به پا کنند تا کار پژوهشی درخور انجام بدهند. و در این عبرت‌هاست مر اهل خرد را!

۱

رفتی و بس بیراه رفتی…

همایون شجریان خواننده‌ای است مستعد و توانمند. اما راهی که این سال‌ها رفته است راهی است که بیش از آن‌که راه هنر باشد راه صنعت است و بس. آلبوم تازه‌ای که همایون شجریان با علیرضا قربانی منتشر کرده است، پیش‌تر حاشیه‌هایی داشت که نتیجه‌اش این شد که همایون شجریان قلم به دست گرفت و هر آن‌که را که به قلم یا زبان بر او خرده گرفته بود با تعبیر «قلم‌کش» (شبیه قمه‌کش) نواخت. آن پاسخ را من شتاب‌زده و بیش از اندازه درشت یافتم. اما حالا می‌بینم در همین آلبوم «افسانه‌ی چشم‌هایت» تصنیفی خوانده‌اند به اسم افسوس که متن آن به اصطلاح شعر را به هوشنگ ابتهاج نسبت داده‌اند.

آن به اصطلاح شعر را هر طفل دبیرستانی می‌توانست بسازد. آن کلمات نه انسجام مضمونی دارند نه محتوایی درخور اعتنا. و البته چنین چیزی را هوشنگ ابتهاج – ه. ا. سایه – نساخته است. این‌ها بدیهی است. چیزی که حیرت‌آور است این است که چطور علیرضا قربانی و همایون شجریان حاضر به خواندن چنین به اصطلاح شعر سست و بی‌مایه‌ای شده‌اند؟ به صرف انتساب غلط چنین پرت و پلایی به هوشنگ ابتهاج؟ از هر زاویه‌ای که به همین یک مورد نگاه کنیم، حاصل چیزی جز حیرت و بی‌آبرویی نیست. حتی اگر توضیح می‌دادند که این کلمات وصله‌پینه‌ای است از یکی دو خط شعر فریدون مشیری با بافندگی‌های مختلفی که کلمات را مثل پاره‌آجر کنار هم گذاشته‌ است، باز هم جای سؤال باقی است که چه شده که همایون شجریان تن به خواندن چنین پرت و پلایی داده است؟

همایون شجریان حالا خودش را پس از آن پاسخ شتاب‌زده گرفتار معضل بزرگ‌تری کرده است. چنین کاری – همین به اصطلاح تصنیف افسوس – هیچ چیزی جز افسوس برای همایون شجریان ندارد. هر چه هست سرافکندگی است و خجالت. همایون شجریان به خاطر خودش، به خاطر پدرش، به خاطر هوشنگ ابتهاج، به خاطر موسیقی و شعر و ادب و فرهنگ ایرانی یک عذرخواهی به همه‌ی ما بدهکار است. همایون شجریان آشکارا دارد بیراهه می‌رود و استعداد و توان و درخشندگی هنرش را جایی هدر می‌دهد که نسنجیده است. کاش همایون از این پس «نه گفتن» را بیاموزد. از جمله در برابر این وسوسه که بلافاصله تن به خواندن هر شعری و هر آهنگی بدهد و پاسخ هر انتقادی را چنین بدهد. کار هنری خوب، می‌ماند و جای خودش را باز می‌کند. هنرشناسان و شعرشناسان هم تفاوت اثر سست و بی‌‌مایه را با اثر فخیم و استوار بهتر می‌شناسند. کاش همایون برای خودش این‌قدر ارزش قایل شود که به خاطر همان یک تصنیفی که در آن آلبوم منتشر شده عذرخواهی کند، دست کم از هوشنگ ابتهاج عذرخواهی کند.

۰

هنر خود بگوید نه صاحب هنر

عکس از الهه کيانپور

 

شعر یک شاعر چگونه ماندگار می‌شود؟ آن شاعر اگر شعر درخور و سنجیده و اثرگذاری نگفته باشد، خواهی نخواهی به فراموشی سپرده می‌شود و به هیچ آیه و افسونی نمی‌شود آن شاعر را زنده کرد یا عزیز کرد. قدر شاعر هم به این نیست که این حکومت یا آن حکومت درباره‌اش چه بگوید و چه بکند. صاحبان قدرت وقتی هنرمندی یا شاعری را عزیز می‌دارند، در حقیقت گفته‌اند که: هنرشناس بوده‌اند. و این برای آن‌ها مزیت است و اسباب مباهات. صاحب‌هنر، هم‌چنان صاحب‌هنر است اگر بگویند و اگر نه.

یکی دو روزی است جنجالی کرده‌اند که «خانه‌ی مادری» سایه را در رشت خراب کرده‌اند و البته ملتی نشسته‌اند به نوحه‌سرایی که آی چه ملت و کشور و حکومت هنرناشناسی داریم که با هنر و هنرمند و شاعر چنین و چنان می‌کند. فارغ از این‌که واقعیات ماجرا در قصه دارد به فراموشی سپرده می‌شود و این‌که «مادر» سایه یا «پدر» او چه ربطی به فرهنگ و هنر دارند به کنار ولی همان قسمت اسناد و مالکیت و بخش دنیوی قصه هم کلی ابهام دارد. این‌ها حالا چه ربطی دارد به شاعر ما؟ چه چیزی به سایه می‌افزاید و چه چیزی از او می‌کاهد؟

یعنی اگر حکومتی یا شهرداری یا صاحب‌قدرتی می‌داشتیم که مثلاْ هر جایی که سایه پا گذاشته بود و رفته بود را موزه می‌ساخت و علم و کتل به پا می‌کرد، وضع آیا بهتر می‌شد؟ ناگزیرم خیلی عریان و با صراحت و شاید حتی با قساوت تمام بگویم که تمام این‌ها روضه‌خوانی است و عوام‌فریبی. سایه عزیز است و عزیز بوده است و عزیز خواهد ماند نه به این دلیل که این خانه یا آن خانه را به اسم او نگه دارند یا تبدیل به موزه‌اش کنند یا بکنندش میراث فرهنگی. سایه خواهد ماند به خاطر این‌که شعرش در ذهن و ضمیر و حافظه‌ی مردم ایران خوش نشسته است. آن توفیقی که سایه در شعرش حاصل کرده به خاطر این تعلقات یا نشانه‌های دنیوی یا خاکی و زمینی نیست. این را من می‌دانم و شما هم می‌دانید. خود او هم بسی بهتر از همگان این نکته را می‌داند چون شعر از جان او تراویده است و چنین شده که شاعر ما از آن چاه برون آمد و یوسف ما شد.

خواجه حافظ شیرازی قرن‌هاست که در ضمیر و روان و رگ و پی فارسی‌زبان گوشه‌گوشه‌ی عالم زنده است و عزیز. کسی خانه‌ی پدری و مادری حافظ را یافته؟ کسی از آن‌ها میراث فرهنگی ساخته؟ حتی همان مقبره‌ی حافظ هم کمترین اثری منفی یا مثبت در حافظ بودن حافظ نگذاشته است. مردم شعر حافظ را به خاطر آن معماری و آن فضای مقبره که تازه پدیده‌ای است کاملا مدرن و هیچ ربطی هم به زمان حافظ ندارد، نمی‌خوانند. سایه هم وضع‌اش همین است.

چند سال پیش که به قونیه رفتم بودم برای تدریس، محل اقامتم در مجاورت مقبره‌ی مولانا بود. هر روز می‌رفتم و سری می‌زدم به گورگاه او. روز نخست تنها رفته بودم و واقعاً خلوتی می‌خواستم که بنشینم گوشه‌ای و با خودم راحت باشم. بی هیچ تعارفی بگویم که هول برم داشت از چیزی که دیدم. این مقبره‌ی شوریده‌ی دیوانه‌ای نبود که هیچ تعلق خاطری به دنیا و عقبا نداشت. تبدیل شده بود به امام‌زاده. شده بود بازار. جایی شده بود که ملت می‌رفتند دست به در و دیوار می‌‌مالیدند و زاری و ندبه می‌کردند و دعا و نیاز. اشکالی در آن کار آن مردم نمی‌دیدم. مردم عادی به هر سنگ و بتی هم می‌توانند روی نیاز بگردانند. توقعی هم از آن‌ها نیست. ولی این مولوی دیگر آن مولوی من نبود. مولوی من در کتاب و کاغذ خانه نداشت. روحی بود جاری در زمانه که قرن‌هاست با من و بسیار بسیار کسان نفس کشیده است و نفس خواهد کشید. اگر آن مقبره نبود از مولوی چیزی کاسته می‌شد؟ بی‌شک نه. سایه هم وضع مشابهی دارد.

از این قبیل روضه‌خوانی‌ها و به تعبیری «دل‌نوشته‌‌»ها – که چه تعبیر مبتذل و بی‌‌مایه و خنکی است به خیال من – درباره‌ی چیزهای دیگری مربوط به سایه هم گفته شده و مطمئنم باز هم گفته خواهد شد. بهترین نمونه‌اش «ارغوان» است. شعر ارغوان سایه را وصل کرده‌اند به آن درخت فیزیکی و مادی که هنوز هم در خانه‌ای که سایه در ایران در آن می‌زیسته زمانی وجود دارد. ملت عوام برای همان درخت گنبد و بارگاه به پا کرده‌اند. هیچ صاحب عقلی هم نیست بگوید که خوب درخت، درخت است. این درخت خاص به خودی خود هیچ معنایی ندارد. آن درخت نمادی بوده است از چیزهایی که سایه می‌خواسته و می‌طلبیده در عسرت و عزلت زندان. دوست. یار. رفیق. خانواده. زن و فرزند. فضایی که در آن می‌توانسته حرف دلش را بزند. ارغوان شده بهانه‌ی گفتن آن شعر. شده زمینه‌ی آن. به درخت ارغوان گره خورده است. این است که دیگر آن درخت مادی استعلا پیدا می‌کند و از زمین و زمان خودش بیرون می‌زند و در فضا و افقی بسیار بلندتر و مرتفع‌تر نفس می‌کشد. حالا شما دوباره دارید خودتان را به در و دیوار می‌زنید که این درخت ارغوانی را که استعلا پیدا کرده از آسمانی که در آن نفس می‌کشد به زیر بکشید و ببرید در همان چاردیواری که دیگر خانه‌ی سایه هم نیست حبس‌اش کنید؟ چرا؟ چون هوس کرده‌اید برای سایه و چیزهای مربوط به سایه، گنبد و بارگاه درست کنید؟ شرم‌آور است انصافاْ.

نکته‌ی آخری را هم بگویم که باعث رهزنی بسیاری شده است. صحبت میراث فرهنگی می‌شود. می‌گویند و می‌بینیم در کشورهای اروپایی هر جا که صاحب‌نامی رفته علامتی گذاشته‌اند که فلانی این‌جا بود. ولی هیچ کس فکر نمی‌کند که این کارها هم ابعادی دارد. مقیاس دارد. حد و اندازه‌ای دارد. هر دو قدمی را که کسی از آن عبور کرده باشد تبدیل به گنبد و بارگاه نمی‌کنند. از آن جنجال نمی‌سازند. آن را اسباب و دست‌‌مایه‌ی بازی‌های سیاسی و سیاست‌بازی یا کسب نام و شهرت نمی‌کنند. قدر صاحبان معرفت را درست و در اندازه‌ی خود می‌دانند. تازه آن هم نه قدر همه و همگان را. کم نیستند صاحبان فضیلت و معرفتی که به دلایل مختلفی در گمنامی می‌مانند. اما برگردم به نکته‌ی اصلی: هوشنگ ابتهاج – امیرهوشنگ ابتهاج فرزند خانم فاطمه رفعت – با یا بدون آن خانه هم‌چنان هوشنگ ابتهاج و سایه است. مادرش هم هم‌چنان مادر اوست. هیچ چیزی از شعر سایه و شخصیت سایه یا از شخصیت مادر نه کاسته می‌شود و نه بدان افزوده. تنها آدمیانی که دست‌شان تهی‌ست و خودشان را در آویزان کردن خود به سایه پیدا می‌کنند و از این فضاسازی‌ها لذت می‌برند گمان می‌برند که این خانه‌ی مادری یا آن خانه‌ی پدری (!) یا آن درخت ارغوان مادی به خودی خود معنای خاصی دارند. آدمی‌زاده را قدر بدانید. بروید سراغ خود سایه. به خود او گوش بدهید. با خود او هم‌نفس و هم‌‌‌نوا شوید. شعرش را بخوانید و بفهمید. دست بردارید از این روضه‌خوانی‌های بی‌مزه و بی‌معنا. سایه‌ی زنده را دریابید. شعر سایه که ماندگار شده است و ماندگار خواهد بود. سایه‌ی انسان را سعی کنید بهتر بفهمید و بهتر قدر بدانید تا هست. همین.

۰

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

این غزل، این تصنیف، این آواز، هزار حرف و حدیث دارد. هزار غم دارد. هزار تمنای بی‌پاسخ در این کلمات نشسته است. این غزل، حکایت امیدی است نومید. قصه‌ی انتظارهایی است که سنگ شده‌اند و فراموش شده‌اند.

 

 

 

۲

عشقِ بی‌فرزانگی دیوانگی است

امروز داشتم این مثنوی تازه‌ی سایه‌ی نازنین را می‌خواندم. مناجات شگفت‌انگیزی است و سخت اشارت‌ها دارد به روزگار ما. مزید منفعت همگان تمامی مثنوی را، که در مجله‌ی شعر یافتم‌اش، در این‌جا می‌آورم:

روزگارا قصد ایمانم مکن
زانچه می گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل ِمحبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام ِ مردان ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سر بسر
از دلم امیّد ِخوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری

چونکه هنگام ِنثار آید مرا
حبِّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راه ِمرا از راستی

ادامه‌ی مطلب…