۶

از غزل مولانا تا زمان دایره‌ای

یادم نیست این یکی دو هفته‌ی گذشته، کی و کجا داشتم این غزل مولانا را با خود زمزمه می‌کردم که:
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد

شاید هفته‌ی پیش، در حال و هوای دل و حلقه‌ی ذکر بود. نمی‌دانم. اما آدم وقتی یک بار شور و حال این دریای آتش را ، به تجربه، آزموده باشد، هر بار که آن حال باز می‌گردد، خاکستر وجودش دوباره مشتعل می‌شود:
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دلِ ریش

آن‌ها که به لقلقه‌ی زبان این ابیات را خوانده‌اند (مانند آن‌ها که به لقلقه‌ی زبان یا به ریا و سالوس قرآن می‌خوانند و نماز می‌کنند) هرگز ذوق این لحظات روحانی را حس نمی‌کنند. دیروز داشتم چند آواز ماهور شجریان و بعد از آن بیات‌ترک‌ را با درآمدهای مختلف گوش می‌دادم و ناگهان حس کردم این غزل مولانا را چقدر خوب می‌توان با درآمد «روح الارواح» بیات ترک به آواز خواند:
آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا عذرخواهم ساعتی از کار خود

و چقدر این مایه با این غزل سازگار است و حال و هوای پرشور مناجات را دارد که در پی آن بخوانی:
آمدم به چشم گریان تا ببیند چشمِ من
چشمه‌های سلسبیل از مهرِ آن عیار خود

و چقدر محتاج‌ایم به ساعتی تأمل. چقدر جای دقایق مراقبه و حساب‌کشی خالی است. زمانه‌ی پر شتاب و آشوب‌ناک ما کم مجال محاسبه‌ی نفس به آدم می‌دهد. اما اگر زندگی می‌خواهیم و صفا و صیقل، این محاسبه را باید هر جا که باشیم تکرار و تمرین کنیم، خاصه که پای عشق و ایثار در میان باشد. حال غریبی است. هوای لندن مرتب آفتابی و بارانی می‌شود. هوای مسیح نفسی است. در این هوا می‌توان به روی نازنینان می گلگون نوشید! با خودم زمزمه می‌کنم که:
آن میر ساقی را بگو، مستان سلام‌ات می‌کنند
آن عمر باقی را بگو مستان سلام‌ات می‌کنند

اما: «تو رستمِ دل و جانی و سرورِ مردان / اگر به نفس لئیم‌ات غزا توانی کرد». هفته‌ی آینده پا به سی و یک سالگی می‌گذارم. امسال اما به چیز تازه‌ای دارم فکر می‌کنم که راستی معنای روز تولد چی‌ست؟

زمانِ ما دایره‌ای است. چون دایره‌ای است داریم سالگرد می‌گیریم. بعضی اتفاقات را دوباره بازسازی می‌کنیم. اتفاقاتی که رخ می‌دهند بسته به اهمیت‌شان برای فرد، ارزش خاصی پیدا می‌کنند. برای من سیزده‌ رجب روز پر نور و مبارکی است (به اضافه یکی دو تا سیزده دیگر البته!)، همچنان‌که روز مبعث و زادروز پیامبر و عید قربان و شب یلدا و نوروز و عید غدیر. اما خاصیت این زمان دایره‌ای چی‌ست؟ به عقب‌تر اگر برگردیم، می‌بینم این خصلت دایره‌ای بودن زمان و تکرار شدنِ آن و آغاز یک دورِ تازه بسی تغییرات مهم و شگفتی را پدید آورده است. به ادوار پیامبران نگاه کنید: دور آدم، دور نوح، دور ابراهیم، دور موسی، دور عیسی و دور محمد مصطفی. پایانِ دوره‌ی هر پیامبری، آغاز دوره‌ی پیامبر دیگر است. پایانِ دوره‌ی نبوت محمد مصطفی (خاتمیتِ او)، آغاز دوره‌ای دیگر است. به تعبیر خواجه‌ی طوسی، حضرت رسول، خاتم «ادوار شرایع» بود و «فاتح دورِ قیامت» و این البته نکته‌ی مهمی است. روز تولد هر آدمی هم می‌تواند مهم باشد اگر تحولی جدی ایجاد کند. خاتمه‌ی یک دوره و آغاز دوره‌ای تازه. بعضی اوقات ما یک دوره را تمام می‌کنیم، اما تمام ذهن و هوش و حواس‌مان در دوره‌ی ماضی متوقف می‌ماند و رویی به پیشرفت و تحول ندارد. هر چه باشد، برای من سی و یک ساله‌گی تمام شده است، با تمام خوبی‌ها و بدی‌های‌اش و تمام کامرانی‌ها و ناکامی‌های‌اش. هیچ دلیلی ندارد در این «دور» تازه، ناکامی‌ها را به رخ خودم بکشم و کامِ جان را با خاطره‌های ناگوار تلخ کنم؛ اما البته که می‌توان از آن‌ها درس گرفت. امیدوارم از روزی که این «دور» تازه آغاز می‌شود تا پایان یافتن این دایره و آغاز دایره‌ی تازه، آرام‌تر باشم و با جهانیان در صلح باشم و از گناه کبیره‌ی آزار خلایق به دور باشم و دلی نیازارم. امیدوارم همه از دست و زبان‌ و (نوشتارم!) در امان و سلامت باشند و شرط نخستین «مسلمانی» خویش را حفظ کنم!

۰

شطحیات ملکوتی

میان صوفیان درباره‌ی سه عالم ملک، ملکوت و جبروت اختلاف است. اختلاف آن‌ها نه تنها بر سر تعاریف این سه عالم (در واقع تعاریف ملکوت و جبروت؛ چون اختلافی چندانی بر سر تعریف ملک نیست)، بلکه در باب ترتیب آن‌ها نیز اختلاف دارند. در روایتی که آن را به امام صادق منسوب کرده‌اند، آمده است که: «ان الله تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و اسس ملکوته علی مثال جبروته لیستدل بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته» یعنی: خداوند عالم ملک را بر مثال ملکوت و ملکوت را بر مثال جبروت آفرید تا انسان از ملک او به ملکوت او و از ملکوت او به جبروت او پی برد. همین روایت را شهرستانی در سخنرانی خوارزم‌اش چنین آورده است: «ان الله اسس دینه علی مثال خلقه لیستدل بخلقه علی دینه و بدینه علی وحدانیته».  اما غزالی در باب ترتیب این‌ها صریحاً خلاف این را می‌گوید و عالم جبروت را بین ملک و ملکوت می‌شمارد.  اما ابوطالب مکی جبروت را ورای ملکوت می‌شمارد و عین القضات همدانی نیز که در این زمینه از منتقدین صریح غزالی است می‌گوید که: «ملکوت سایه و عکس جبروت است و ملک سایه‌ی ملکوت» و یکی را به قرص آفتاب و دیگری را به تابش آن تشبیه می‌کند: «آفتاب دیگر است و تنویر آفتاب صفتی دیگر، و شعاعات خود موجوداتی دیگر. و در این نظر جبروت نه از ملکوت بود که معانی متصل به ذات این‌جا جبروتی توان خواند». معانی متصل به جبروت که سبب امتیاز آن از ملکوت است این‌هاست: نهایت ملکوت اسرافیل است، چنان‌که «از ابن عباس یا از غیر او منقول است که انه لیس شیء اقرب الی الله فیما خلق من اسرافیل. و این دلیل است که ایرن روای اسرافیل را آخر ملکوت دانست». پس از آن نزدیک‌ترین معانی به خداوند عبارت است از رحمت ازل و ام الکتاب و حکمت. و بالاتر از این معانی نیز قدرت ازل است. «لیس بعد اسرافیل شیء اقرب الی الله الا ثلاثه: الرحمه و امّ الکتاب و الحکمه. و شک نیست که قدرت بالای حکمت است. و این معانی همه جبروتی است.» عین القضات ذات قدیم را لم یزک می‌خواند، و جبروت را ازل و نهایت جبروت را ازل الآزال. و این هم حرف آخر قاضی شهید:«ای عزیز! بدان که افعال خدای تعالی دو قسم است:‌ملکی و ملکوتی. این جهان و هر چه در این جهان است ملک خوانند. و آن جهان و هر چه در آن جهان است ملکوت خوانند. و هر چه جز این جهان و آن جهان باشد جبروت خوانند.» (مبسوط این معانی را می‌توان در کتاب موجز اما پر مغز استاد نصر الله پورجوادی «عین القضات و استادان او» یافت.)

اما قاضی می‌گوید که نهایت ملکوت، اسرافیل است. و اولیا «اسرافیل وقت‌اند» یعنی نافخ صور اول و دوم. یعنی اسرافیل با دمیدن صور اول اهل ظاهر و باطن را می‌میراند و به صور دوم قیامت بر پا می‌شود. می‌توان آیا گفتن که نهایت ملکوت که بدایت اسرافیل است، سرآغاز قیامت است. یعنی قیامت معنایی جبروتی است؟! خلاصه کنم: احوال «قائمیان» آیا این نیست که نه به این جهان تعلق دارند و نه به آن جهان؟! یعنی از دیار مشابهت و مباینت عبور کرده‌اند و خودی خویش در میانه ندارند و همه او هستند.

۱

اژدها را دار در برف فراق

دوران دنیا می‌گذرد و شوکت‌اش برای هیچ کس ماندنی نیست. ریاست، خود ریاستی است اعتباری و مسندی که امروز یکی بر آن نشسته، دیری نمی‌پاید که دیگری بر آن خواهد نشست. اما کدام وارسته‌ی آزاد از زنجیر وسوسه است که قدرت چشم خردش را کور نکند؟ کدام دل‌زنده است که منصب او را به فساد خودکامی و خودرایی نکشاند؟ به همان اندازه که از کردار نابخردانه ارباب قدرت بیزارم، از خود هراس دارم که اگر روزی خود در آن مقام باشم چه خواهم کرد؟ حیران‌ام که ما کی به هوش می‌آییم و این «فهم‌های کهنه‌ی کوته‌نظر» را معزول می‌کنیم! قدرت، وقتی درونِ آدمی را به فساد می‌کشاند، ریا و تزویر را پر زور می‌کند. بلکه، پیش از آن‌که کسی به منصبی برسد، اگر حریفِ نفسِ خود نشده باشد و درس فرزانگی نیاموخته باشد، منصب بندهای بیشتری بر بال دل و خردش می‌نهد. تمام حرف را ملای روم به بلاغت تمام گفته است:
اژدها را دار در برف فراق
هین مکش او را به خورشید عراق
نفس اژدرهاست، او کی مرده است؟
از غمِ بی‌آلتی افسرده است
نردبان خلق مایی و منی است
عاقبت زین نردبان افتادنی است
هر که بالاتر روی ابله‌تر است
استخوان‌اش سخت‌تر خواهد شکست

۳

کرامت نفس

یا هر روز به خودم نهیب می‌زنم که دندان روی جگر بگذار و چیزی ننویس تا پخته‌تر شود، یا آن‌قدر سرم شلوغ است و گرفتارم که مجال دو خط هذیان هم نمی‌ماند. با دوستی نازنین امروز صحبت می‌کردم و در اثنای سخن اشاره شده به این‌که وقتی کسی خودش را به هر چیزی آلوده کرد، وقتی دیگر هیچ چیز برای‌اش جز خودش و منافع لحظه‌ای‌اش محترم نبود، وقتی عزت نفس خودش را از یاد برد (و حرمت و عزت دیگران را هم به طریق اولی) همیشه می‌توان او را خرید. همیشه می‌توان او را خوار کرد که: من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته. بیش از هر چیز باید از کسی هراسید که هیچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نیست و حاضر است خود را به هر چیزی بفروشد. این موجودات البته دیر یا زود قربانی وسوسه‌های قدرت‌مندان می‌شوند. قدرت چه بسا روزی از این‌ها به عنوان هیزم آتش‌های افروخته‌ی فعلی و آتی استفاده کند، هر چند دو سه روزی آن‌ها را به کامی هم برساند. این سخنان پوشیده و در پرده بس آن‌ها را که اهل اشارت‌اند!

۸

کارِ کارستان

کار سختی نیست عیب دیگران را بجویی و به رخ‌شان بکشی، کار سخت این است که عیبِ خود در یابی و نفس‌ات را ذلیل کنی که گردن‌کشی نیاغازد و خود را برتر از دیگران نبیند. سخت این است که عیب‌ات را به رخ خودت بکشی و از خودت حساب پس بگیری.

 همه خطاکاریم! اما می‌توانیم حداقل عیب‌جو و طعنه‌زن نباشیم.

۲

تلخ‌کامی‌های خودکامی

یکی دو روز پیش، با دوستی، خویشاوندی، سخنی می‌رفت از کار و بار و روزگارش. گفت من هر کار بخواهم می‌کنم و زیر بار هیچ قانونی هم نمی‌روم (چیزی در این حدود). نمی‌خواستم چیزی که به او می‌گویم رنگ موعظه و پند و اندرز به خود بگیرد. رهای‌اش کردم که در حال خود خوش باشد (یا فکر کند که خوش است). اما خودم عمیقاً به فکر فرو رفتم که اگر آدمی عنان خویش رها کند و هر چه او را خوش آمد اختیار کند، آیا سعادت و شادی در انتظار او خواهد بود و تلخکامی جهان گریبان او نخواهد گرفت؟

می‌توان بسیار شیرینی‌ها را اختیار کرد و نام انتخاب بر آن نهاد، اما حزم و احتیاط چیزهای دگری حکم می‌کند. آدمی اگر هر جا که خواست نشست و هر چه که میل کرد انجام داد، روزی می‌رسد که هر چه بخواهند با او می‌کنند و از او هم نخواهند پرسید که خوش می‌دارد آن را یا نه؟ خلاصه کلام این سخنان حکمت‌‌نشان ملای رومی است که گفت:
هست حلوا مشتهای کودکان / صبر باشد مشتهای زیرکان
هر که تن را می‌پرستد جان نبرد / هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد
ترک لذت‌ها و شهوت‌ها سخاست / هر که در شهوت فرو شد بر نخاست
این سخا، شاخی است از شاخ بهشت / وای آن کس کو چنین شاخی بهشت

و سخت بر خود لرزیدم که آن‌جا که خویش رها می‌کنی به دست لاابالی‌گری، روز تیره‌ای را رقم می‌زنی به دست خویش که باید حسرت آن خوشدلی‌های بی‌خیالانه را بخوری. تکان‌دهنده‌تر آن‌که در آن روزگار کامرانی، چه بسا دیگرانی را بیازاری که دلیل این سرخوشی و قاعده‌شکنی را نفهمند. این آیات قرآن خطاب به من و ما نیست که می‌گوید: تلک دار الآخره نجعلها للذین لا یریدون فی الارض علواً و لا فسادا (ارباب حکومت‌ها بهتر است هر روز صبح این آیه را برای خودشان بخوانند!) یا و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون؟

هر چه با خود اندیشیدم راهی جز این نیافتم که مدام هشدار ذکر را به گوش دل فرو بخوانم که یاد رفتن را زنده کنم،‌ مرگ را زنده‌تر کنم! و نام حی قیوم را مرتب طنین‌انداز صحن جان گردانم. اما سخت است. رها کردن نفس، آدمی را تنبل و فریب‌کار می‌کند. هزاران سال اگر مجاهدت و سلوک داشته باشد، دو سه روزی که رها کنی خود را،‌ دوباره آن دیو درون سر بر می‌کند. هر نفس زبانه می‌کشد این آتش بنیان‌سوز. اما بند گسستن آدمی را آرام‌تر می‌کند؟ آری می‌کند، اما گسستن کدامین بند؟ وقتی از بند درون آزاد نبودی، هزاران بند برون را که از پای‌ات بردارند، هنوز گرفتاری! این تازه حدیث گرفتاران نفس است که بندگی‌شان تلخ است و شادی‌کش. عاشقان را هم بندگی از درون هست:‌ عاشقان بندی وفا و مهرند. کسی که اهل مهر و وفا باشد، هر بندی را نمی‌گسلد. بعضی بندها همیشگی هستند و اصلاً آدمی را آدم‌تر می‌کنند. قیصر امین‌پور بیت نغزی دارد:
به آن زخم‌های مقدس قسم
که جز زخم،‌ مرهم برای تو نیست

لاابالی‌گری دیگران حال‌ام را بد می‌کند. از خود بیم‌ناک‌ام که روزی ممکن است من نیز چنین باشم و کثیری از دست و زبان و رفتار من به رنج افتند. از شر خود به او باید پناه برد که هر چه تاریکی و عذاب و دوزخ است، از این «خودی» بر می‌خیزد. یادم باشد زمانی نظر عین‌القضات همدانی را درباره‌ی معاد بنویسم که چگونه معاد را تأویل می‌کند و تازیانه‌ی سلوک می‌شود. خدایا! ما را از ما برهان!

۴

هادم اللذات

هنوز مبهوت‌ام. باورم نمی‌شود که آن که چند ماه پیش در کنار ما سیزده به در را در گرینویچ گذارند و جوانانه به دنبال توپ می‌دوید دیگر در میان ما نیست. به یاد جمله‌ی مولا علی به امام حسن می‌افتم که به او گفته بود دل خود را با یاد مرگ، نرم کن: و ذلله بذکر الموت! ابوطالب مرد نازنینی بود که با او که سخن می‌گفتی جز آرامش و متانت چیزی در او نمی‌دیدی. بعضی‌ها وقتی که می‌روند، عبورشان مانند پتکی بر سر آدم فرود می‌آید و تنها برای ما حیف و حسرت می‌ماند.

سال‌ها پیش وقتی عین‌القضات محبوب شب و روز من بود، عجیب دلبسته‌ی این عبارات او بودم که می‌گفت: «هر روز در گوشه‌ای می‌نشین و می‌گو: مرگ! مرگ!» و این سخن را از رسول الله نقل می‌کرد که: «فاکثروا ذکر هادم اللذات. فوالذی نفس محمد بیده لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلاً و لبکیتم کثیرا». و ما نیز می‌رویم و از جامه‌ای به جامه‌ی دیگر در می‌آییم و صورت جسمانی را به معنای روحانی می‌سپاریم. دیر یا زود این جنین از رحم خاک به در می‌آید و پا به فراخی افلاکی جان می‌نهد. اما دریغ که دلبستگی‌های جنینی چنان صورت این سرای شکننده را می‌آرایند که حکایت ما می‌شود همان که با رسول الله گفتند که:‌«لعمرک لفی سکرتهم یعمهون» . . . تا کی این شب شراب بگذرد و بامداد خمار برای دنیاپرستان فرارسد! کاش ارباب قدرت هر روز حدیث مرگ را در گوش خویش زمزمه کنند و آه مظلومان به افلاک نرسانند و جاهلان را مکرم و عالمان را ملجم ندارند! کاش!

۲

تذکره‌ی تنبیهیه

قرآن می‌گوید که هر که از یاد خدا تن زند، شیطانی را با او قرین و همنشین می‌کنند: و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطاناً فهو له قرین. و چه اندازه رهزنان فراوان‌اند و شیاطین بسیار! بعد از مدت‌های درازی «آغاز و انجام»‌ خواجه‌ی طوسی را از زیر خروارها کتاب دوباره بیرون کشیدم و تورقی کردم. این رساله‌ی کوتاه، که پیشتر بارها به اشاره از آن نوشته‌ام، در عین این‌ که بسیار کم حجم است (بیست فصل دارد و شاید از پنجاه صفحه تجاوز نکند) رساله‌ای عمیق و پر مغز و سرشار از اشارت‌های معنوی و باطنی بلند است. در همان آغاز رساله خواجه‌ی طوسی از راه آخرت یاد می‌کند که آشکار است و ظاهر، اما مردم از آن روی‌گردان‌اند. راه آخرت راهی آسان است از آن رو که آدمیان یک بار این راه را آمده‌اند و راهی غریب و ناآشنا برای‌‌شان نیست. هر چه باید ببینند یا بشنوند یک بار دیگر دیده و شنیده‌اند پس تمام قصه‌ها و حکایت‌ها برای‌شان آشناست. 

اما سبب روی‌گردانی مردم سه چیز است (که در روزگار ما به وفور یافت می‌شود): نخست آلودگی‌های طبیعت و تعلقات خاکی است و حب و جاه و مال و غیره که آخرت سرایی است از آن کسانی که در دنیا گردن‌کشی نمی‌کنند و اهل استعلاء نیستند و فساد نمی‌جویند. عاقبت نیکو از آن پرهیزگاران است. بنگرید به دیده‌ی انصاف که از چندین سو چه کسانی اهل گردن‌کشی هستند! (این روزها اخبارش را زیاد می‌تواند خواند).

دیگر سبب، اعمالی است که به چشم خلایق نیکو می‌آیند اما ریشه‌ی هر تباهی و گمراهی‌اند: قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالاً الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعاً (کهف، ۱۰۴). پوسته‌ی ظاهری آیه خطاب به اهل دنیاست که روزگار به غفلت می‌گذرانند و اشاره‌ی باطنی آیه البته خطاب به دین‌دارانی است که گمان می‌کنند به سبب کثرت رعایت ظواهر دین و افزونی نماز یا روزه به فلاح و رستگاری می‌رسند. نفس رعایت شریعت اسباب رستگاری نیست: هزار نکته در این کار و بار دلداری است!

آخرین سبب، به تعبیر طوسی، «نوامیس امثله» است مانند «متابعت غولان آدمی پیکر و تقلید جاهلان عالم نما و اجابت استغواء و استهواء شیاطین جن و انس و مغرور شدن به خدع و تلبیسات ایشان». به تعبیر مولوی:
از پی این عالمان ذو فنون
گفت ایزد در نُبی لا یعلمون!

غالباً رهزنان دین همین عالمان و مفتیان مسند نشین و فقیه‌اند و فردا ماییم که در پیشگاه قیامت خواهیم گفت: ربنا ارنا الذین اضلانا من الجن و الانس نجعهلما تحت اقدامنا لیکونا من الأسفلین (فصلت، ۲۹). چرا؟ چون این به ظاهر عالمان «یعلمون ظاهراً من الحیوه الدنیا و هم عن الآخره هم غافلون» (روم،‌۷) پیروی از این عالمان جز ضلالت و گمراهی نمی‌افزاید. شاهدش کجاست؟ «و ان تطع اکثر من فی الأرض یضلوک عن سبیل الله ان یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون» (انعام،‌ ۱۱۶). و دریغ که یافتن هادی و نصیر و راهنمای صادق چه اندازه دشوار است در این روزگار غلبه‌ی دروغ و نیرنگ و ریا و تزویر که «آتش زهدِ ریا خرمن دین خواهد سوخت».

اهل ذکر کاری دشوارتر دارند:
آن منافق مشک را بر تن زند
روح را در قعر گلخن می‌نهد
مشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود؟ نام پاک ذوالجلال

و ذوالجلال را در عالم تجلی و ظهوری دایم است و قائم را البته قیامی هست مستمر و حضوری هست پیوسته. و از این عبارات، اشاراتی منظور است. پس به قول علما و عرفا: فتأمل!

۵

تذکره‌ی تهذیبیه

احوال اضطراب و سرگشتگی محض است. ترجیح می‌دهم هیچ نگویم. روزگار هجوم فتنه‌هاست و دشواری انتخاب‌ها. مثنوی را می‌خواندم و به قسمت حرص رسیدم. این حرص در وجود همگی ما هست، اما حرص قدرت و شهوت مقام چیزی است عجیب! این ابیات برای هر که اهل اشارت باشد،‌ برای سلوک باطنی حرف‌ها دارد. برای اهل سیاست هم البته کم حاوی نکته نیست. «آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!»

ملا حسین کاشفی در بخش مربوط به حرص و در صدر ابیات مولوی می‌گوید: «در بیان حال آن کس که گوید حرص ندارم و او دروغ می‌گوید از برای آن‌که حرص چون سگ خفته است هر گاه که بوی مردار دنیا به او رسد، سر بر آورد و در حرکت آید مگر آن‌ها که این سگ را به زنجیر قناعت بسته‌ باشند . . .»

میل‌ها همچون سگان خفته‌اند / و اندر ایشان خیر و شر بنهفته‌اند
چون‌که قدرت نیست خفتند این رده / همچو هیزم پاره‌ها و تن زده
تا که مرداری در آید در میان / نفخ حرص زشت کوبد بر سگان
چون‌که در کوچه خری مردار شد / صد سگ خفته بدان بیدار شد
حرص‌های رفته اندر کتم غیب / تاختن آورد و سر بر زد ز جیب
مو به موی هر سگی دندان شده / از برای حیله دم جنبان شده
صد چنین سگ اندر این تن خفته‌اند / چون شکاری نیستشان بنهفته‌اند
شهوت رنجور ساکن می‌بود / خاطر او سوی صحت می‌کشد
چون‌که صحت یافت حرص‌اش تازه شد / شهوت هر چیز بی‌اندازه شد . . .
(قرائت این بخش با صدای دکتر سروش؛ صص. ۳۱۱-۳۱۰ لب لباب)

۴

کار دونان حیله و بی‌شرمی است

بحث سیاست با گروه خونی من زیاد سازگار نیست. بعد از این همه فکر آشفته و آن عاقبت آشفته‌تری که در میدان سیاست مثل کرکسی بر سر مرداری (مردار قدرت و شهوت جاه و مقام) چرخ می‌خورد، همان به که آدمی مدتی به تأمل باطن و تصفیه‌ی درون بپردازد. داشتم لب لباب مثنوی را می‌خواندم و به قسمتی رسیدم که ملا حسین کاشفی در صدر آن نوشته است: «در صفت جماعتی که راه نرفته‌اند و دعوی راهنمایی کنند و به منزل نارسیده از آخر مقامات خبر دهند . . .» و ابیات مولوی عجب مناسب احوال بود:
ای بسا زراق گول بی‌وقوف / از راه مردان ندیده غیر صوف
(این یکی از ره مردان ندیده غیر ریش!)
ره نمی‌داند، قلاووزی کند / جان زشت او، جهان‌سوزی کند . . .
حرف درویشان و نکته‌ی عارفان / بسته‌اند این بی‌حیایان بر زبان
حرف درویشان بدزدد مرد دون / تا بخواند بر سلیمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان حیله و بی‌شرمی است
حرف درویشان بسی بگرفته یاد / تا دکانی وا کند بهر رشاد
لاف شیخی در جهان انداخته / خویشتن را بایزیدی ساخته
هم ز خود سالک شده واصل شده / محفلی وا کرده در دعوی‌کده!
بی‌نوا از نان و خوان آسمان /  پیش او ننداخت حق یک استخوان
او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام / نایب حق‌ام، خلیفه‌زاده‌ام!
الصلا ساده‌دلان پیچ پیچ / تا خورید از خوان جودم سیر هیچ
طفل راه فقر چون پیری گرفت / پیروان را غول ادبیری گرفت
که بیا تا ماه بنمایم تو را / ماه را هرگز ندید آن بی‌صفا
چون نمایی چون ندیدستی به عمر / عکس مه در آب هم ای خام غمر
چنند دزدی حرف مردان خدا / تا فروشی واستانی مرحبا
چون‌که آید خیز خیزان رحیل / گم شود زان پس فنون قال و قیل
چاپلوس و لفظ شیرین و فریب / می‌ستانی، می‌نهی چون ظن به جیب
ای بسا شوخان ز اندک احتراف / از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر یکی بر کف عصا که موسی‌ام! / می‌دمد بر ابلهان که عیسی‌ام!
(ص ۱۵۵-۱۵۶ لب لباب؛‌ قرائت با صدای دکتر سروش)
به نظر شما، مردم آن قدر هشیار هستند که گول این چاپلوسان و مدعیان دروغین معرفت و ارزش و خاکساری را نخورند؟! زمان نشان خواهد داد که ساده‌دلان چه تعدادند و اهل کیاست چه تعداد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد