۰

حکمت وقت

بارها نوشته‌ام که عین القضات همدانی چه اندازه در شکل‌گیری احوال باطنی‌ام نقش داشته است. امشب به چندین دلیل، نامه‌ها را تورق می‌کردم پس از دقایقی خلوت با خود. رسیدم به این بند:

«اول سطری که بر لوح محفوظ نوشته است این است که: انی انا الله الذی لا اله الا انا رب العالمین، سبقت رحمتی‌غضبی، من لم یرضَ بقضائی و لم یصبر علی بلائی و لم یشکر علیّّ نعمائی،‌ فلیخرج من تحت سمائی ولیطلب رباً سوائی. «ذلک بأن الله مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولیٰ لهم». بدانی که چنین بود «الله ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات» الله!‌ الله! در نماز حاضر باشد که به قدر اقبال دل بر او، روزِ قیامت او را اقبال خواهد بود.» (نامه‌ها، بخش اول، بند ۶۵۸، ص ۳۹۴-۳۹۳).

آن‌ها که اهل حال و اشاره هستند، از همین بند، بدون هیچ شرح و توضیح اضافی قوت‌ها می‌خورند و رزقی می‌برند چرب و شیرین! کم کس است که نکته‌ی رضا به قضا، صبر بر بلا و شکر بر نعمتِ او را به نیکی دریابد و حق‌اش را ادا کند. و کم کس است که تفاوت نورانیت و ظلمت و اولیای خدا و اولیای طاغوت را به همین معیار بشناسد.

پ. ن. این جنس حرف‌ها اختصاص به عین‌القضات همدانی ندارد. بعضی‌ها همین جنس حرف‌ها و شاید عین همین‌ها را از کسان دیگر، از عارفان، زاهدان، صوفیان و سالکان دیگر شنیده‌اند. عین القضات برای من شخصیتی بوده است جذاب. نه قدیس است نه موجودی آسمانی. اما هر چه بوده، آدمی بوده است سخت صادق و یکرنگ.

۶

زُهد و ریا؛ اضطرار و نیاز!

۱. دیشب قبل از این‌که خواب‌ام ببرد، با خودم این بیت حافظ را می‌خواندم که:
آتشِ زهدِ ریا / زُهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه‌ی پشمینه بینداز و برو

و فکر می‌کردم کدام قرائت درست‌تر است و چرا. گمان کنم این را یا جایی از سایه شنیده‌ام یا خوانده‌ام. روایتِ‌ «زُهد و ریا» درست‌تر می‌نماید به این دلایل که: اولاً ترکیب زُهدِ ریایی کمی نازیباست. مگر زُهدِ غیرریایی چه چیزی مطلوبی در خود دارد که حال زُهدِ ریایی نامطلوب شده است؟ این‌جا حافظ با دو چیز به صراحت می‌ستیزد: یکی زُهد که اساساً در جهان‌بینی او امری است منفی و مذموم و دیگری ریا که برای او امّ الرذایل است. توجه توأمان به این دو رذیلت، شاید یکی از ارکان ذهن حافظی است. در نفسِ زُهدورزی در برابر رندی و عاشقی، اندک فضیلتی نیست و این را سایر ابیات حافظ به خوبی نشان می‌دهد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوفِ هدایت باشد

زُهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دهی است
من که بدنامِ جهان‌ام چه صلاح اندیشم

یارب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید
دودِ آهی‌اش در آیینه‌ی ادراک انداز!

و همین بیت اخیر، از آن ابیات طنزآمیز و رندانه‌ی حافظ است: زاهدِ خودبین،‌ به جز عیب نمی‌بیند!‌ یعنی فقط خودش را می‌بیند و بس. آیینه‌ی ادراک‌اش جز خودش را نشان نمی‌دهد و خودش عینِ عیب است! پس همان به که آیینه‌ی ادراک‌اش دودآلود شود تا دیگر خودش – و این همه عیبِ درون و برون – را نبیند! شاهکار است این حافظ! این همه که از زهد مذمت کرده است،‌ آن را هم‌ردیف ریا آورده است گویی. به همان اندازه که ریا برای او تعفن‌آور است، زهد هم آدمی را از کمال مطلوب‌اش دور می‌کند. و البته یک وجهِ بارز این زهد، تشرع‌ورزی است (و زهدفروشی هم در همین طبقه است):
دلا دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

به هر حال،‌ هر چه هست،‌ در نگاهِ حافظ چیزی به اسم زُهدِ ریایی نباید معنای روشن و درستی داشته باشد. در نظرِ او هم زهد است که مذموم است و هم ریا؛‌ هر یک جداگانه. و البته این ریا، همین شرکِ مخفی، چیزی نیست که به سادگی بتوان در ضمیر و باطنِ آدمی تشخیص‌اش داد. شاید سال‌ها مجاهدت کنی و عمری مراقبتِ نفس، اما باز هم فریب بخوری که ریایی نکرده‌ای! یک بار دیگر این را شاید نوشته باشم که می‌شود حرفِ صوفیان و عارفان را به تکرار و تقلید، به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار بازگو کرد و خود را میانِ آن‌ها جا زد. کار سختی نیست. کمی حافظه می‌خواهد و یک شرایطِ آزمایشگاهی مناسب (!). بعد از مدتی می‌شود مثل بلبل شعر حافظ و مولوی و سعدی برای مردم خواند. بماند که اولاً جهان‌بینی این سه بزرگ با هم تفاوت‌های مهمی دارد، اما گمان می‌کنم هر کسی خودش باید خودش را پیدا کند و ببیند کی‌ست:
تو به هر صورت که آیی بایستی
که: «من‌ام این!»؛‌ والله این تو نیستی!
آدم البته همیشه دوست دارد خودش را جورِ خاصی ببیند؛ خوب ببیند و از دیگران هم بر خوبی خود شاهد و دلیل بیاورد! چه می‌شود کرد؟ آدمی است و خدای فریبِ نفسِ خویش!‌ ولی این فریب‌کاری، باطل‌السحری هم دارد: هنگام نیاز، «هنگامِ بادِ استغنا»، جایی که دیگر از آدمی نه شعر می‌خرند و نه علم، نه زُهد و نه نسب، نه فن و نه پیشه، جایی که عاجز می‌شود و هیچ راهِ برون‌رفتی از هجومِ حادثه نیست، آن وقت است می‌فهمی که لافِ پهلوانی و معرفت زدن، در میدان چقدر می‌ارزد و در خانه چقدر!

۲. مدتی است فکر می‌کنم که این دعای «امّن یُجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» عجب دعای شگفتی است و چه اندازه کارآمد است! بعضی، یا بسیاری، از مؤمنین این دعا را به هنگام کارهای فروبسته‌‌ی بزرگ می‌خوانند. اما چه کارِ فروبسته‌ای بزرگ‌تر از وجود و هستی آدمی که دایماً سدِ راهِ پروازِ اوست؟ وجودِ آدمی تناقضی است ناگشودنی: هم بارِ اوست و هم بال‌اش. تا زنده باشی نمی‌توانی بگویی که از ننگ هستی رهیده‌ای!‌ تا هستی هم نداشته باشی، نمی‌توانی بگویی عاشقی کرده‌ای. وضعیت دردناک و دشواری است: خیرهای آمیخته با شری پیش روی آدمی است که واقع‌بینانه اگر بنگری وضعیت را جز به مصیبت تبدیل نمی‌کند! «…الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون»؛ مصیبت همیشه مرگ نیست، خود هستی هم مصیبتی است. این هستی هم به ما اصابت کرده است: ما نبودیم و تقاضامان نبود…

۳. داوری نکردن کارِ ساده‌ای نیست؛ ما هم سخت دوست داریم داوری کنیم از حیث خودخواهی و دیگرستیزی و هم با داوری، به نوعی فرافکنی می‌کنیم و نگاهِ خود را از سنجشِ نفس و باطنِ خویش به باریک‌بینی در کار دیگران، معطوف می‌کنیم. داوری نکردن سخت است. بارها درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم درباره‌اش خواهم نوشت. ما هیچ وقت نمی‌دانیم عاقبت خودمان چی‌ست؛ عاقبت دیگران که جای خود دارد. «زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت». این «دار السلام» نصیب همه‌ی اهل نیت و همت باد که به زهد، غرور و ریا راضی نشده‌اند و مشغول خودفریبی نیستند: «قل هل ننبئکم بالأخسرین اعمالاً الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً». این آیه زلزله در وجودِ اهلِ ذکر می‌اندازد. اگر اهل اشاره باشی، هر بار این آیه را می‌خوانی باید دوباره بنشینی و در تمام چیزهایی که خوب می‌دانسته‌ای تجدید نظر کنی! اهل اشاره می‌دانند وقتی می‌گویم «تجدید نظر» یعنی چه. این نکته همین‌جا سربسته بماند بهتر.

۰

شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطقِ طیر…

مالِ دنیا بد است؟ بد است آدم تنعم و تمولِ دنیوی داشته باشد؟ بله، به قول مولوی:
چی‌ست دنیا؟ از خدا غافل بُدن
نی قماش و نقده و میزان و زن
مال را کز بهرِ دین باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول

مالِ دنیا اصلاً بد نیست. این‌ها البته در جایگاه مختلفی گفته می‌شود. ربط چندانی به چیزی که می‌‌‌خواهم بگویم ندارد. بارها با خودم فکر کرده‌ام و هر وقت مجال خلوتی و حالی دست داده است، چیزی که در نظرم آمده است این بوده که اگر مُلکی و مالی قرار باشد فراهم شود، حکمت‌اش هم باید باشد. سلیمان‌وار باید مال را با حکمت خواست. اما از یک جایی به بعد، تصمیم گرفتم حسابِ کار خودم را از حسابِ کار خدا جدا کنم. وظیفه‌ی من چیزی است، کار او چیز دیگر. بهتر است کارهای خودش را به خودش حواله دهم و با همان که او می‌کند ذوق و بهره‌ای ببرم. همین مرا کافی است. به من چه که اصرار کنم مالِ سلیمان و حکمت‌اش را توأمان می‌‌خواهم؟‌ دوست دارد بدهد، دوست ندارد، ندهد. (البته اگر بدهد، آدم بدش نمی‌آید!). ولی هنوز مسأله‌ای که می‌خواهم بگویم این نیست.

آدم وقتی مال داشت و بهره‌ای از نعمتِ دنیا داشت، با آن چه می‌کند و خود، آن را چگونه می‌بیند؟ فقط مهم نیست که آدم با این مال چه بکند. کلی آدم خیرخواه در دنیا هستند که کار بشردوستانه و نیکوکارانه از آن‌ها سر می‌زند. این‌که شما با این‌ پول چه می‌کنید، سرنوشت‌اش همانی است که فردی خیرخواه با هر کیش و آیین و ایمانی می‌کند. فرقی نیست میان مؤمن و بی‌‌ایمان. اما فرقِ فارق آن است که مؤمن بداند – یا اعتقاد داشته باشد که – این مال، این بهره‌مندی دنیایی از کجا آمده است. این بهره‌مندی را اگر جز عنایت بدانی و سخاوت، در گامِ اول افتاده‌ای به دام غرور. اصلاً همین‌که پیوسته و دایم، بتوانی یا از باطن‌ات خطور کند که این مال را «داری» و این مال، «مالِ تو»ست، آغاز لغزش باطنی توست. اگر از یاد ببری که این مال، اعتباری است و حقیقی نیست، اگر از یاد ببری که میانِ‌ تو که دست‌ات به دهان‌ات بیشتر از بقیه می‌رسد و آن‌‌ها که به هر دلیلی، زندگانی پررونق دنیوی ندارند و تمول تو را ندارند، فرقی نیست، یعنی هنوز نمی‌دانی که این که می‌گویی «مالِ من»، «پولِ من»، «میراثِ من»، حقیقتاً مالِ تو نیست. این داشتنِ تو با آن نداشتنِ آن درویش، به حقیقت یکی است. شک داری؟ این‌ها را وقت امتحان می‌شود دید. امتحان‌اش کجاست؟ وقتِ بیماری؛ وقت فراق؛ وقت عاشق شدن؛ وقت مرگ. در عجب‌ام از آدم‌های اهل ایمانی که این همه نشانه دارند برای علم به این‌که مال‌شان اعتباری است – و به زبان هم اقرار دارند که این مال اعتباری است – اما در کردار، جوری رفتار می‌کنند (و حتی جوری سخن می‌گویند) که انگار این مال حقیقی است! مسأله فقط از حیث اُنتولوژیک مهم نیست. این مسأله جنبه‌های دیگری هم دارد. مسأله فقط منحصر به نوعِ شناخت و دریافتِ ما از مال نیست. مسأله این هم هست که منِ مال‌دار، در عمل چگونه می‌توانم کاری کنم که آهِ یک درویش، آتش در خرمنِ این مالِ خداداده بزند (اصلاً چرا آتش بزند؟ می‌شود افزون‌تر بکند و جان‌ات را غرقه‌ی غفلت یا غرور کند و هیچ وقت نفهمی روز به روز چطور داری غرق می‌شوی).‌ کافی است گاهی اوقات فراموش کنی که این مال، مالِ تو نیست؛ همین که جوری حرف زدی که دلِ درویشی را اندک ذره‌ای رنجاندی (و من و تو هیچ ابزاری نداریم برای این‌که بسنجیم کی و کجا دل درویشان می‌رنجد)، در آستانه‌ی سقوطی. این‌جاست که نه تنها این مال می‌رود، بلکه ایمان هم به تبعِ آن ممکن است برود. بله، «بی‌دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی». درویشی هم سهل است اگر بی‌دینی در پی‌اش نباشد!‌ پس اولیٰ‌تر آن‌که از موضع تهمت و لغزش پرهیز کرد و اصلاً نزدیک نشد به دم زدن از داشتن و دارایی.

این همه، البته بیشتر به کار اهل ایمان و کسانی می‌خورد که اهل تفقد باطن‌اند. این جور نگاه کردن به کار کسانی می‌آید که اهل محاسبه‌ی نفس باشند، نه کسانی که این‌ها را به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار تکرار می‌کنند. چند ساعتی است که این بیت حافظ مدام در ذهن‌ام می‌آید و می‌رود:
شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطق طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

تکرار می‌کنم که نه در مال داشتن چیزی هست که در خورِ طعنه باشد، نه درویشی و فقر چیزی است که بشود و باید آن را تشویق کرد. چه بسا رذایل که از همین درویشی‌ها و تهی‌دستی‌ها زاییده می‌شود. اما تهی‌دستی اگر زمین حاصل‌خیزی برای رذیلت‌ها و کژی‌ها می‌شود، توانگری هم زمینی‌ است حاصل‌خیز برای رذایلی از جنسی دیگر.
گفتا: «کجاست خوشتر؟» گفتم که: «قصرِ قیصر»
گفتا: «چه دیدی آن‌جا؟»‌ گفتم که: «صد کرامت»

گفتا: «چراست خالی؟» گفتم: «ز بیمِ رهزن»…
خلاصه، این قصرِ قیصر هم کم رهزن ندارد. این‌جا هم باید مراقب بود. کار ساده‌ای نیست. بسیار کار دشواری است که در ناز و نعمت زندگی کرده باشی و تنها از «تماشا کردن» احوالِ تهی‌دستان و خواندن اشعار عارفان و صوفیان بخواهی درس اعتباری بودنِ مالِ دنیا را بیاموزی. نشدنی نیست. می‌شود. اما به این شکل، این حال چشیدنی نیست. دانستنی شاید باشد، اما وقتی چشیدنی می‌شود که رفتن، دود شدن و سوختن‌اش را به چشم ببینی. مباد که این سوء عاقبت (یا به عبارتی این تنبیه) نصیب کسی شود. آگاه شدن و متواضع شدن، راه‌های بهتر و کم‌هزینه‌تری هم دارد.

شکوه سلطنت و حُسن کی ثباتی داد
ز تختِ‌ جم سخنی مانده است و افسرِ کی…
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی
نوشته‌اند بر ایوان جنت المأویٰ
که هر که عشوه‌ی دنیا خرید وای به وی…

بله، «که می‌رسند ز پی، رهزنان بهمن و دی…». یکی ما را از دستِ خودمان برهاند! آدمی دشمنی بزرگتر از خودش ندارد.

۳

حکمت روز – پرهیز از نیش!

به این بیت از مولوی برخورد کردم:

آن سخن‌های چو مار و کژدم‌ات
مار و کژدم گشت و می‌گیرد دم‌ات

کافی است کسی چند مرتبه همین بیت را برای خودش بخواند. اگر از هول و هراس بر خودش نلرزد، یا اهلِ این عالم نیست یا خیلی وقت است دل‌اش مرده است و به فکر محاسبه‌ی نفس‌اش نیست. این نیش‌هایی که به دیگران می‌زنیم، اگر همین‌جا گریبان‌گیرمان نشود، جای دیگر وبال‌ گردن‌مان خواهد شد. نرم‌خویی فضیلتی است دیریاب. همه کس نرم‌خو نمی‌شود. همه کس زبان‌اش را از درشتی و زخم زدن نمی‌پیراید. همه به نوعی گرفتار این زخم زدن هستیم. تا این بخت و اقبال نصیب که شود که از این زخم زدن‌ها، چه نرم و چه سخت، رها شود. این سخن‌های چو مار و کژدم لازم نیست به عریانی و صراحت با الفاظی سخیف و رکیک، دیگران را زخمی کند. گاهی این نیش در لفافه‌ی عباراتی آرام، روح دیگری را زخمی می‌کند. محاسبه‌ی نفس کار آسانی نیست. ما انسان‌ها هم در فریب دادنِ خود استادیم، استاد!

۷

زرِ ناسره و ثمنِ بخس

وقتی بشود، یعنی اگر بشود، از آن بالا بالاها، از آن بالای ابرها به آدم‌ها و حرص و جوش زدن‌هاشان، به گریبان دریدن‌هاشان، به خشم و شهوت‌هاشان و به رفاقت‌هاشان و عهد شکستن‌هاشان نگاه کرد، آدم ممکن است با شفقت بر حالِ پریشان و رقت‌انگیز کسانی بنگرد که به خاطر «جیفه‌ی دنیا» خیلی چیزها را به سادگی زیر پا می‌گذارند: اخلاق، انسانیت، شرف، رفاقت، مردانگی و بسیار چیزهای دیگر را. مثل آبِ خوردن. و البته انسان همیشه نیاز دارد موجه باشد. همیشه می‌خواهد خوب باشد. حتی اگر بدترین جنایت‌ها را مرتکب شده باشد، دوست دارد مردم خوب ببینندش و ستوده و سزاوار بشمارندش. و این‌جاست که توجیه‌گری انسان شروع می‌شود.

ادامه‌ی مطلب…

۱

تأثیر تصفیه

می‌خواستم حدیث نفسی بنویسم. هر چه سنجیدم و اندیشیدم تنها به این رسیدم که: «انما اشکوا بثی و حزنی الی الله». جای شکایتی نمی‌ماند. تنها «حکایت‌»ای هست از اسرار التوحید در احوال بوسعید مهنه. ساعتی پیش این حکایت را می‌خواندم که الآن که دوباره حکایت را می‌خوانم می‌بینم که چه اندازه مناسب حال است و نقدِ وقت. تفسیر و تأویل‌های دلبخواه از این متن آزاد نیست!

«هم در این وقت که شیخ ما ابوسعید قدس الله روحه العزیز به نیشابور بود، مریدان می‌آمدند از هر جنسی، بعضی مهذّب بعضی نامهذّب. وقتی یکی توبه کرد، روستایی ناهموار عظیم جفتی کفش کوهیانه برقتری در پای کرده، چنانک هر وقت در خانقاه فرا رفتی آوازی از آن به سمع عزیزان می‌رسید و در بر دیوار می‌زدی و حرکاتی از او در وجود می‌آمد که صوفیان از آن می‌رنجیدندی و از غلبه و مشغله‌ی او می‌کوفتندی. روزی شیخ آن درویش را بخواند گفت: «به درمیُوُن باید شد.»‌ و آن دره‌ای است در میان کوه نیشابور و طوس. چون از نیشابور به طوس روند راه بر سر این درّه بود. و آبی از آن درّه فرو می‌آید و در رود خَروِ نیشابور می‌رود. شیخ گفت: «چون بدان درّه شوی، پاره‌ای بروی سنگی بزرگ بر آن‌جاست: بر لب آب وضو باید ساخت و بر آن سنگ دوی بگزارد و منتظر بود. دوستی از دوستان ما نزدیک تو آید. سلام ما بدو برسانی. و سخنی چند بازان درویش بگفت که «با وی بگو که او دوست عزیز ماست و هفت سال با ما صحبت داشته است.»

ادامه‌ی مطلب…

۳

معامله با نفس

آدم یکی از این سه راه را پیش رو دارد – یا حداقل این‌ها آن‌هایی است که به ذهنِ‌ من می‌رسد:
۱. یا نفس‌اش را بکشد – مثل «مردی که نفس‌اش را کشت» – که در این صورت چه بسا خودش می‌شود عینیت و تجسم همان نفس. یعنی همان نفس دوباره در خودش حلول می‌کند و می‌شود موجودی مزاحم که لحظه‌ای رهای‌اش نمی‌کند.
۲. یا مغلوب نفس‌اش بشود و مثل بره‌ای دنبال‌اش راه بیفتد.
۳. یا نفس‌اش را تسلیم امر و اراده‌ی خودش بکند و به تعبیری نفس‌اش را «مسلمان» کند.

هنوز فکر می‌کنم مطمئن‌ترین راه معامله با این نفس، همین راه سوم است. ولی انگار راه‌ها برای عملی کردن شق سوم خیلی زیاد است و همه هم دشوار. این همه سبک سنگین می‌کنی و می‌بینی این سه‌گانه و چند‌گانه‌ای که می‌شماری تازه صورت‌بندی کودکانه‌ای است از آن چیز پیچیده و تو در تویی که داری با آن زندگی می‌کنی. آرامش و طمأنینه یعنی این‌که تلاطم‌های این «چیز» از پا نیندازد تو را. سکینه یعنی این‌که بتوانی با تمام توفان‌های این «چیز» آرام بمانی، لبخند بزنی، مثل قطارِ ترمز بریده از ریل خارج نشوی، مضطرب نشوی و سرت به کار خودت و هدفِ خودت باشد. حالا این سکینه و طمأنینه نصیب‌ات می‌شود یا نه؟ خدا می‌داند!

۱

از-خدا-راضی!

فرق بین از-خود-راضی و از-خدا-راضی، فقط یک الف است! از-خود-راضی همه چیز را در آینه‌ی خود می‌بیند. از-خدا-راضی، همه چیز را انعکاس مشیت او می‌بیند و اراده‌ای برای خود نمی‌بیند. راضی است به همین که به او داده‌اند. این‌که بفهمی مؤثر در وجود خداست و بعد هم از او راضی باشی، کار ساده‌ای نیست. همان قدم اولِ معرفت است که خیلی سخت است. همین که بدانی که «گویی هستی بی دست و پا»، بقیه‌اش آسان است؛ رضایت هم به دنبال‌اش آرام آرام می‌آید. هر چقدر هم که سخت باشد، می‌آید!
۱

بزرگی شفقت بر خلق

این است آن بندی که ذکرش رفت:
«آورده‌اند که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحه العزیز، در نیشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد امام بلقسم قشیری و شیخ بومحمد جوینی و استاد اسمعیل صابونی. هر یکی سخنی می‌گفتند در آنک در شب وردِ ما چه باشد و به چه ذکر مشغول شویم. چون نوبت به شیخ ما رسید از شیخ سؤال کردند که «وردِ شیخ در شب چیست؟» شیخ ما گفت: ما همه شب می‌گویید «یا رب! فردا صوفیان را چیزی خوش ده که بخورند.» ایشان به یکدگر اندر نگرستند و گفتند: «ای شیخ! این چه ورد باشد؟» شیخ ما گفت: «مصطفی صلوات الله و سلامه علیه گفته است:‌ان الله تعالی فی عون العبد مادامَ العبدُ فی عون اخیه المسلم.» ایشان جمله اقرار دادند که وردِ شیخ ما تمام‌تر است، و هیچ وردی ورای این نیست.

دقیقه در این حکایت این است که شیخ بدیشان نمود که از وردی که شما می‌خوانید و نمازی که می‌گزارید، برای ثواب آخرت و طلبِ درجت می‌کنید و این هم نصیبِ نفسِ شماست. اگر نیکی می‌طلبید هم برای نفسِ خویش می‌خواهید. و همگی روزگار و اوراد و دعواتِ ما موقوف و مصروف است بر نیکی خواستن برای غیری. پس از این تمام‌تر. چنان‌که در سخنانِ یکی از مشایخ بزرگ است که در مناجات می‌گفت: «خداوندا! اعضا و جوارحِ مرا روز قیامت چنان گردان که هفت طبقه‌ی دوزخ از آن پر گردد، که هیچ کس را جای نماند. پس هر عذاب که همه‌ بندگان خویش را خواهی کرد بر نفسِ‌ من نه، تنها، تا من داد از نفسِ خویش بستانم و او را به مرادِ خویش نبینم و همه‌ بندگانِ تو از عقوبت خلاص یابند.» خصومت این طایفه با نفسِ خویش و شفقت ایشان بر خلق و بندگان حق سبحانه و تعالی چنین بوده است.»
(اسرار التوحید، بخش اول، ص ۲۲۶)

برای من گوهر دین همین چیزهاست. و این چیزها اصلاً چیزهایی تازه‌ای نیست. نه مبتدع است و نه کار اهل بدعت. به مذاق ملایان و بعضی از «فقها» خوش نمی‌آید. اما فقیه‌تر از آن کسی که بر خلق خدا شفقت دارد در عالم کی‌ست؟ فقیه‌تر از آن‌که با هوای نفس خود می‌ستیزد و تا این‌ اندازه مراقبت نفس می‌کند چه کسی است؟ فقیه‌تر از کسی که در کار مردم داوری نمی‌کند و امید مردم را از رحمت خدا منقطع نمی‌کند چه کسی است؟ و نافقیه‌تر از آن‌که پیوسته به مردم مژده‌ی دوزخ می‌دهد و عمودِ آتشین نشان‌شان می‌دهد، کی‌ست؟ دین و ایمان برای من این چیزهاست. این بوسعید از دوران کودکی همراه من بوده است. الآن نفس‌ گرم‌اش را در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام جاری کرده است و تمام آن‌چه را آموخته‌ام و پرورده‌ام، آبیاری می‌کند. صحبت گرم می‌خواهی و نفسِ گیرا؟ با چنین آدم‌هایی باید نشست و خاست!

۱

حدیث خویش گفتن

این حکایتِ نفس، حکایتِ شگفتی است. این خویشتن خویش را ندیدن کار آسانی نیست. بزرگ‌ترین مانع رشدِ جانِ آدمی، همین خویشتن‌بینی است. از این یک مرحله که گذشتی، حاجت به هیچ چیز دیگری نیست. چنین آدمی همه‌ی حرکات و سکنات‌اش کرامات می‌شود. هیچ چیز خارق‌العاده و عجیب و غریبی هم لازم نیست در او باشد. نه بر آسمان پریدن، نه بر آب رفتن. همین خویشتنِ خویش را ندیدن است که مهم است. همین در میان خلق بودن و با آن‌ها زیستن و خالی شدن از این کبر و ناز و نخوت است که مهم است. جملات زیر از اسرار التوحید، خواندنی است و تأمل برانگیز:

یک روز شاعری پیش شیخ ما برخاست و شعری آغاز کرد که: «همی چه خواهد این گردش زمن ز منا» شیخ گفت: «بس بس وابنشین. ابتدا حدیث خویش ورگرفتی مزه ببردی.» (ص ۱۵۲؛ «آن سوی حرف و صوت»)

چندین روز پیش، حکایتی از اسرار التوحید خواندم. عین عبارات در برابرم نیست ولی مضمون را کمابیش به خاطر دارم. ابوسعید با جمعی از اقران و بزرگان و به اصطلاح شیوخ گرد هم بوده‌اند و هر یک از «ورد» خویش حرف می‌زده است که مثلاً ذکر و وردِ من فلان است یا بهمان (یا این‌که عده‌ای از ابوسعید وردی و ذکری خواسته‌اند). رسم این است که ورد یا ذکر، دعایی باشد یا مناجاتی یا اسمی از اسماء الهی یا چیزی شبیه به این. ابوسعید می‌گوید که ورد من این است که «خدایا درویشان را غذا ده!» (یا چیزی شبیه به این) یعنی مثلاً اگر عبادت‌اش تمام می‌شود و به فرض بقیه ۳۳ مرتبه می‌گویند «یا وهاب» این ۳۳ بار می‌گفته: «خدایا درویشان را غذا ده!» و بعد توضیح می‌دهد و آیه‌ای از قرآن هم نقل می‌کند در باب مقام و جایگاه آن‌که دیگری را بر خویش مقدم می‌دارد در همین امور عادی و معمولی دنیایی و در فکر آسایش و راحتی آن‌هاست. ابوسعید انسان‌گرایی خود را حتی در دلِ آداب و مناسک بنیادین صوفیه نیز راسخ می‌کند. مهم‌ترین و برترین چیزی که نزد ابوسعید اهمیت دارد همین انسان و همین آفریده‌ی خدای بوسعید است.

این دو حکایت را نوشتم که بعضی حرف‌ها را نزنم دیگر. جلوی این زبان را گرفتن سخت است. این‌جوری بحث را منحرف می‌کنم ولی حرف‌های‌ام را هم می‌زنم دیگر. یکی ما را به دعا یاد کند که – به قول عین القضات همدانی – «ارجو که از ادبارِ خود برهیم.»

پ. ن. مدت‌های درازی است که این نکته را با خودم تمرین می‌کنم که اگر از خشم خدا می‌خواهی در امان باشی، خشم‌ مگیر. زود-خشم مباش. همان حدیث حضرت عیسی است که گفته است کسی از خشم خدا در امان است که اهل خشم گرفتن و زود خشم گرفتن نباشد. مدت‌هاست تلاش می‌کنم این «خود» را نرم‌تر کنم و زمختی‌های‌اش را بگیرم که زود خشم نگیرد. ملایم‌تر باشد. زود خشم گرفتن آسان است. بر خشم مسلط شدن و آرام شدن سخت است. اولی‌ٰ‌تر آن‌که کارِ سخت را پی بگیری تا تن به آسانی‌های نفس بدهی…. و «گر شوند آگه از اندیشه‌ی ما مغبچگان…»… چه می‌شود کرد دیگر؟ هفته‌ای یک بار می‌خوانم که:
از دلِ تنگِ گنه‌کار بر آرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد