۱

از آفتاب و ماه و ستاره…

«اکنون بدان‌که او را چندین هزار هزار آفتاب است که آفتابِ عالم مُلک به نسبت به آن هم‌چنان‌ است که چراغ نسبت به آفتاب. باش، هنوز تو از مردان چه دیدی و دانستی؟ تو از مردان گوشت و پوست دیدی، باش تا «جلعناً نوراً یمشی به فی الناس» با تو وانماید که او چی‌ست! و آفتاب چی‌ست!… اگر جان‌های مردان بینی، هر یکی چو ستاره و ماهی و آفتابی، اصحابی کالنجوم، راه‌روان را بینی که راه خدا روند، به نور ایشان بدانی که این چه بود «و علامات و بالنجم هم یهتدون». تو هنوز از «یعلمون ظاهراً من الحیاه الدنیا» قدم بیرون ننهاده‌ای. للقرآن ظهرٌ و بطنٌ. این‌که «و بالنجم هم یهتدون» ظاهراً بوجهل و بولهب و همه‌ی کافران دانستند که راه به ستاره کنند در بیابان به شب. پس قرآن را، مگر ایشان و مؤمنان برابر دانستند؟ عجبا از غفلت خلق بس دورند، و اگر نه این کار بس نزدیک است…
ای عزیز! همانا در خاطرت گذر کند که چندین بلا که در جهان است، اگر او قادر است که برگیرد، أرحم الراحمین کجا بود؟ این اشکال از آن می‌افتد  تو را که کارهای الهی را به ترازوی عقل مخصوصِ خود می‌سنجی. این بدان ماند که عالمی بزرگ تصنیفی می‌کند در علمی و فرزندی دارد یک‌ساله بر او اعتراض کند که تو را این به چه کار می‌آید که بدان مشغولی؟ کاغذ چرا بعضی سیاه می‌کند و حواشی اوراق سفید می‌گذاری؟ اگر صلاح در سپیدی کاغذ است، پس همه سپید بگذار. و اگر کمالِ کاغذ در سیاهی است، پس همه را سیاه کن که تو قادری که همه سیاه کنی. و تو دانی که پدر از جوابِ این کودک عاجز بود، نه از عجزِ خود، یا از آن‌که اعتراض او را جواب ندارد، بلکه از قصور آن کودک که از عالم پدرش هیچ خبری نیست. اگر نه، این سؤال را این همه قدر و خطر نیست که پدر از جوابِ آن عاجز آید.
اکنون بدان‌که ملائکه و انبیا و اولیا و علما همه نسبت واکمالِ علم و قدرتِ ازلی قاصرترند به بسیاری از این کودک به نسبت وا پدرِ خؤیش. و اهل غفلت که عموم خلق‌اند نسبت وا انبیا و علما قاصرتر از آن کودک‌اند وانسبت به پدر خویش. اگر عالمی جواب ابلهی ندارد در حقیقتِ جریانِ قضا و قدر و کیفیت ترتیب احکام ازلی یکی بر یکی، تو تعجب مدار!…» (عین القضات همدانی، نامه‌ها؛ ج ۱؛ صص ۳۴۴-۳۴۷)
۱

فریبِ نفس و فریبِ خویش

ما انسان‌ها خود بزرگ‌ترین دشمنِ خویش‌ایم. هر وقت که از این عظیم‌ترین دشمن آسوده‌خاطر شویم، آفت‌های بیرونی کم‌تر می‌توانند آرامش از ما بربایند یا آسیبی به ما بزنند. آدمی هرگز خوش ندارد کسی عیوب‌اش را پیش چشم‌اش بیاورد؛ چه این نمایش عیب آشکار و علنی در روی آدمی باشد چه به اشاره و تلویح. ما همیشه دوست داریم و خوش می‌داریم که مقبول باشیم و محبوب. تصورِ این‌که نزدِ کسی خوار باشیم یا کسی به رضایت در ما نظر نکند، می‌آزاردمان. گاهی همین خیال باعث می‌شود مدام بکوشیم چهره‌ی خود را پیش خود تطهیر کنیم و به فرافکنی مشغول شویم. صوفیان این نکته‌ی عمیق را خوب دریافته بودند که این همه اهتمام به تهذیب اخلاق و تربیت نفس می‌کردند و سال‌های درازی وقت خود را صرف کشف حیله‌های نفسِ آدمی می‌کردند.

این فریب البته دو جنس و دو سطح دارد. یکی همین فریب‌هایی است که شهوداً قابل درک است. فریب‌هایی که زاییده‌ی شهوت و غضب آدمی است؛ همان فریبِ نفس و هوا (که در اخلاق دینی فراوان از آن سخن می‌گویند). سطح دوم و عمیق‌ترش، که البته بی‌ربط به سطح اول نیست، به خودِ ما بر می‌گردد که خویشتن را می‌فریبیم. آدمی دیر می‌آموزد (یا اصلاً نمی‌آموزد) که نفس خودش را متهم کند. این گریختن از متهم کردن نفس، گاهی شیوه‌ای است دفاعی. گاهی ممکن است فکر کنیم که با پرهیز از متهم کردن نفس خود و با به تعویق انداختن محاسبه‌ی نفس، هیولای خفته در درونِ آدمی آرمیده است یا کاری به کار ما ندارد. اما واقعیت این است که تا آدمی زنده است، نفسی از حملاتِ این دشمنِ درونی در امان نیست. حکایتِ جهاد اکبر، تنها اختصاص به پرهیز از معاصی یا رعایت آداب اخلاقی و پارسایی و پاکی ندارد. بخش مهم‌تر جهاد اکبر، همان پاره‌ی خفی و دست‌نیافتنی آن است که کمتر شکارِ نگاهِ آدمی می‌شود و برای رسیدن به چنین نگاهی سال‌ها سلوک لازم است یا همنشینی پیران و بودن در جوارِ حکیمان را می‌طلبد.
سایه غزلی دارد (که فکر می‌کنم منتشر نشده است) و بیتی از آن غزل این است:
تن درون پیرهن مار است اندر آستین
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است
این بیت، وصفِ حالِ همگی ماست. بسیار جاها که کار بر ما دشوار می‌شود، ترجیح می‌دهیم آسان‌ترین راه را اختیار کنیم و به جای گریبان گرفتن از خویش، علت ناکامی‌ها، تلخی‌ها، کوتاهی‌ها و کژروی‌های خود را عمدتاً در جای دیگری جست‌وجو کنیم. این‌ها البته هیچ کدام نتیجه نمی‌دهد که بیرون از ما، عیبی و خللی نیست. تمام نکته‌ی سلوکی ماجرا در این است که نفس آدمی، به شیوه‌های حیرت‌انگیزی او را فریب می‌دهد. گره گشودن از فریب‌های نفس آسان نیست. عجیب نیست اگر آدمی برای فهم اتفاق‌هایی که پیرامون‌اش رخ می‌دهند، آسان‌ترین راه را اختیار کند و آموخته‌های مألوف خود را بدون کمترین زحمتی تکرار کند. کار دشوار آن است که بتوانیم رنجِ محاسبه‌ی نفس را بر خود هموار کنیم. پیش از این، در اشاره به همین نکته، بخش‌هایی از فصل اول «آغاز و انجام» طوسی را نقل کرده‌ام. فرصتی حاصل شود، باز هم بخش‌های دیگری از این رساله‌ی عمیق باطنی را نقل می‌کنم. قاضی همدانی هم در همین معنا بسی نکته‌های نغز دارد. خوب است این دو را در کنار یکدیگر بخوانیم.. محاسبه‌ی نفس آسان نیست. متهم کردن هر که جز خود همیشه آسان‌تر است. آدمی میل به آسانی دارد. علو درجات و تصفیه‌ی باطن با سخت گرفتن بر خود حاصل می‌شود.
۹

تو از آیین انسانی چه می‌‌دانی؟

بیش از یک سال از آن واقعه‌ی شوم و ضد-انسانی می‌گذرد و روز به روز چشمه‌های تازه‌ای از انحطاط و تباهی سران کودتا را می‌‌بینیم. یک سال پیش، نوشته بودم که: «این حیرت‌آور نیست آیا که – چنان‌که حمیدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترین فرزندان این خاک،‌ باید به محبس بیفتند و رنج و شکنجه ببینند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خیابان‌های تهران بدون اندک هزینه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، باید دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزینه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرویی کمی نیست. این بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشین نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نیاید… حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل اندیشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در این نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. این‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نمایاند و نمایش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. این‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت دیارمان می‌تپد.»
امروز هم هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد. این پرسش در ذهن کدام انسان آزاده و دین‌داری نمی‌جوشد که جرم جلایی‌پور چه بوده که چنین او، همسرش و تمام بستگان‌اش را عذاب می‌کنند و چنین در حق آنان بی‌حرمتی می‌کنند و ابتدایی‌ترین آداب اخلاق را هم زیر پا می‌نهند؟ این سؤال را پیوسته باید از خود بپرسیم که این تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل نشانه‌ی چی‌ست و چرا جوانان گرم و گرامی ما، آن‌ها که از جان و دل برای آبادانی سرزمین‌شان کوشیده‌اند، آماج تیرهای تهمت و طعنه،‌ دروغ و جفا، بی‌اخلاقی و بیدادند؟ آن‌چه بر محمدرضا و همسرش می‌رود، آیینه‌ای است از نابود شدن اخلاق و انسانیت در نظامی که ادعای اخلاق و دیانت‌اش گوش فلک را کر کرده است. اما چرا؟ چرا با آن‌ها و با ما، با همه‌ی ما، چنین می‌کنند؟ پاسخ ساده و کوتاه است: جان‌سختی ما، تسلیم نشدنِ ما در برابر بیداد، تن ندادن‌مان به دروغ و بی‌اخلاقی، کرامتِ نفسِ ماست که آتش انتقام‌جویی و نادانی آن‌ها را شعله‌ورتر می‌کند. حکایت دشمنی خفاش با نور است. فروغِ راستی و ایمان،‌ چشمان دروغ و تباهی را می‌آزارد. اما مظلومان چیزی دارند که ظالمان هرگز نخواهند داشت: آهِ سردی که در صخره و خارا اثر می‌کند. انباشته شدن این آهِ مظلومان عظیم‌تر از این نظام‌ها را شکسته است. و آن‌ها که ستم می‌کنند زودا که خواهند دانست که چه کرده‌اند و چه بر سرشان خواهد رفت. حکایت این بیدادگران، این آیات سوره‌ی عنکبوت است: «وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءهُم مُّوسَى بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ وَمَا کَانُوا سَابِقِینَ فَکُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَهُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلَکِن کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» (آیات ۳۹ و ۴۰). [و قارون و فرعون و هامان را (هم هلاک کردیم‏). و به راستى موسى‏ براى آنان دلایل آشکار آورد، و(لى آنها) در آن سرزمین سرکشى نمودند و (با این همه بر ما) پیشى نجستند. و هر یک (از ایشان‏) را به گناهش گرفتار (عذاب‏) کردیم‏: از آنان کسانى بودند که بر (سر) ایشان بادى همراه با شن فرو فرستادیم‏؛ و از آنان کسانى بودند که فریاد (مرگبار) آنها را فرو گرفت‏؛ و برخى از آنان را در زمین فرو بردیم‏؛ و بعضى را غرق کردیم‏؛ و (این‏) خدا نبود که بر ایشان ستم کرد بلکه خودشان بر خود ستم مى‏کردند.] این عاقبت محتوم همه‌ی بیدادگرانی است که به ملک و قدرت غره شده‌اند. جزای این بیداد دیر نیست که بر سر ستم‌کاران فرود آید: «وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَوْلَا أَجَلٌ مُّسَمًّى لَجَاءهُمُ الْعَذَابُ وَلَیَأْتِیَنَّهُم بَغْتَهً وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَهٌ بِالْکَافِرِینَ یَوْمَ یَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَیَقُولُ ذُوقُوا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (عنکبوت،‌ آیات ۵۳ تا ۵۵) [و از تو به شتاب درخواست عذاب (الهى را) دارند، و اگر سرآمدى معین نبود ، قطعاً عذاب به آنان مى‏رسید و بى‏آنکه خبردار شوند غافلگیرشان مى‏کرد. و شتابزده از تو عذاب مى‏خواهند، و حال آنکه جهنم قطعاً بر کافران احاطه دارد.  آن روز که عذاب از بالاى (سر) آنها و از زیر پاهایشان آنها را فرو گیرد، و (خدا) مى‏فرماید: ( (نتیجه‏) آنچه را مى‏کردید بچشید.)].
و حکایت ما با اهل ستم همان است که اشارت الهی است: «یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی وَاسِعَهٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ» [(اى بندگان من که ایمان آورده‏اید، زمین من فراخ است‏؛ تنها مرا بپرستید.)]. این نکته را تنها کسانی در می‌یابند که در گردن‌کشی ظالمان و سلطه‌ی بیداد،‌ عبادت کسی جز خدای صمد واحد را اختیار نکرده‌اند نه آن‌ها که شرک می‌ورزند و گمان مسلمانی به خود می‌برند.
یقین دارم که آن‌ها که در راه باورهاشان و به خاطر ایمان‌شان و صداقت‌شان آزار می‌بینند و ستم می‌کشند، شیرین‌ترین حاصل را پس از فرونشستن این غبار ستم و پایانِ سیطره‌ی انحطاط و تباهی خواهند دید. آن روز نه دور است و نه دیر. ما خواهیم ماند و شکست بیداد را جشن خواهیم گرفت. «زمانه کیفرِ بیداد، سخت خواهد داد». آن‌ها که معاون ستم‌اند و یاریگر بیداد و تطهیرگر دروغ و ریا، از خود می‌پرسند آیا که آیین انسانی چی‌ست؟ ایمان چی‌ست؟ اخلاق کدام‌ است؟ مروت و فتوت چی‌ست؟ اگر می‌پرسیدند و مُهر بر دل‌ها و خردهاشان نبود، باز هم روا می‌داشتند سلطه‌ی فاجران و فاسقان را بر پاکان سرزمین ما؟!

پ. ن. آن‌ها که با مضامین این مصحف شریف انسی دارند، بی‌شک از شنیدن این آیات حظی و بهره‌ای خواهند برد و قوّت قلب و قوتِ جان خواهند یافت.
۴

چون غرض آمد، هنر پوشیده شد

برای آن ویرانه‌ترین نهاد – بدون هیچ شرحی دیگر!

برای آن‌‌ها که گمان می‌کنند رشوه،‌ فقط این است که قاضی پول از کسی بگیرد تا حکم ناحق براند، می‌توان لغت‌‌نامه را دید: «آنچه بر کسی دهند تا کارسازی به ناحق کند، و در فارسی قدیم آنرا پاره گویند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و شرح نصاب)». همین‌که قاضی جانب قدرت و زور را بگیرد، رشوت‌خواری آغاز کرده است. و چقدر مثال‌های جانب‌داری از قدرت و سیاست این روزها زیاد است. و چقدر قاضی‌ها این روزها پیشاپیش علم به همه چیز دارند و اساساً بر مبنای همین علوم غیبی قضاوت می‌کنند!
قاضیی بنشاندند و می‌گریست
گفت نایب: «قاضیا گریه ز چی‌ست؟
این نه وقت گریه و فریاد توست
وقت شادیّ و مبارک‌باد توست»
گفت: «اَه چون حکم راند بی‌دلی
در میان آن دو عالم جاهلی
آن دو خصم از واقعه‌ی خود واقف‌اند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند
جاهل است و غافل است از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان»
گفت: «خصمان عالم‌اند و علّتی
جاهلی تو لیک شمع ملتی
زان که تو علت نداری در میان
آن فراغت هست نور دیدگان
وآن دو عالم را غرض‌شان کور کرد
علمشان را علّت اندر گور کرد
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد

چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار

جهل را بی علتی عالم کند
علم را علّت کژ و ظالم کند
تا تو رشوت نستدی بیننده‌ای
چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای»
از هوا من خوی خود واکرده‌ام
لقمه‌های شهوتی کم خورده‌ام
چاشنی گیرِ دلم شد با فروغ
راست را داند حقیقت از دروغ
(لب لباب معنوی، عین ثانی، نهر خامس، رشحه‌ی دوم)
۲

طعم قدرت و تباهی علما

 
پیش از این‌که این عبارات آتشین قاضی شهید همدان را که تازیانه‌های سلوک هستند، نقل کنم،‌ فکر می‌کنم لازم است مقدمه‌ای بنویسم. عبارات زیر، عبرت‌آموزند. نیاز به شرح و بسط بسیار ندارد. دیدگانی بصیر می‌خواهد و خردی بیدار و دلی زنده تا نیک ببیند که این سخنان مهیب چگونه عمقِ تباهی را نشانه گرفته است. مسأله ساده است: قدرت، اسبابِ تباهی علما می‌شود، الا علمایی که اهل تقوا باشند. و تقوا سال‌هاست که در سرزمین ما مرده است. و مرگ تقوا (مرگِ تقوا یعنی مهجور افتادن آن و بی‌قدر و منزلت شدنِ آن) نشانه دارد.و بارزترین نشانه‌های مرگ تقوا را می‌توان در دروغ‌پردازی و اشاعه‌ی مستمر تهمت،‌ نفرت، خشونت و ریا در رسانه‌هایی دید که از حمایتِ تام و تمام و بی‌دریغ قدرت برخوردارند. همین اشاره، به گمان‌ام، کافی است. خلاصه‌ی وضعیت این است که قدرت، همین چرب و شیرین مسندِ دنیایی و منصب پنج‌روزه، به سرعت علما را تباه می‌کند و آن‌ها را تبدیل به پیشوایان گمراهی و علماء السوء می‌کند. در متن زیر، پادشاه همان صاحبِ قدرت است. مهم نیست کسوت‌اش، کسوت علمایی باشد یا نه. مهم نیست به معنای تحت اللفظی مست و جنب باشند. مست و جنب بودن یا فسق کردن، تنها در همین لفظ خلاصه نمی‌شود. بسی کارهاست که آدمی مرتکب می‌شود که به مراتب هول‌ناک‌ترند از همین‌ها که در لفظ وصف شده‌اند. این‌جاست که قاضی شهید،‌ این دسته از علما را، که دین را به دنیا و قدرت می‌فروشند، قومی می‌شمارد که راه شیاطین می‌روند. این‌ها همان گروهی هستند که در حدیث قدسی، قطاع الطریق و راهزن بندگانِ خدا خوانده می‌شوند. به لباس شبان‌اند و به صفت گرگ. تکان‌دهنده‌ترین بخش این عبارات آن‌جاست که می‌گوید روز قیامت کسی از میانِ آدمیان شدیدترین عذاب را دارد که جاهل، فاسق، گمراه و گمراه‌کننده است و به واسطه‌ی جهل و حماقت‌اش گمان می‌برد که نزد خدا عزیز است و از وارثان انبیاء است. درد از این عظیم‌تر؟ حماقت از این بزرگ‌تر؟ این است خسرانِ مبین! و البته گوشی کو که اندرزی بشنود؟ طعم قدرت، شیرین‌تر از این‌هاست!
«اکنون علما را به طیلسان وآستین فراخ شناسند. کاشکی بر این اختصار کردندی که انگشتری زرین دارند، و لباس حرام و مراکب محظور و آن‌گه گویند: عزّ اسلام می‌کنیم! اگر این عزّ اسلام است، پس عمر چرا چندین روز مرقع می‌دوخت؟ مگر ذلّ اسلام می‌طلبید؟ معاویه با او این عذر آورد به شام. پس عمر گفت: نحن قومٌ اعزّنا الله بالاسلام فلا نطلب العز فی غیره. و سلمان فارسی گفت:
أبی الاسلام لا اب لی سواه / اذا افتخروا بقیس او تمیم
اکنون اگر کسی دعوی علم کند، در نوشته و خوانده‌ی او نگاه نکنند؛ و نطق او ببینند هر که فصیح‌تر زبان بود به هذیانات، محدث او را عالم‌تر نهد. و در سلف صالح و در اخلاق و اوصاف مرد نگاه کردندی، و هر که از دنیا دورتر بودی، او را عالم‌تر نهادندی. و چون این نبودی، هر که طلب دنیاش کمتر بودی و قانع‌تر بودی و قیام اللیل و صیام النهار او را بیش بودی، او را به صلاح نزدیک‌تر دانستندی. و لیکن کما انا کما انت کما الموضع کما الدّر. اکنون دینی دیگر است در روزگار ما. فاسقان کمال الدین، عماد الدین، تاج الدین، ظهیر الدین و جمال الدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین، دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راهِ شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داوود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی إولئک قطّاع الطریق علی عبادی.
در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی و ایشان می‌گریختندی. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار به سلامِ ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جنب خفته باشند. پس اگر یک بار، بار یابند از شادی بیم بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دستِ‌ فاسقی دهند، آن‌ را به تبجح بازگویند و شرم ندارند «و ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصف القیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان داده‌اند. در نطق نزدیک بدیشان، در معامله دور از ایشان. بیت:
اما الخیام فانها کخیام / و اری النساء الحیّ غیر نسائها
أشد الناس عذاباً یوم القیامه عالمٌ لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد، و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد.
جوانمردا! علماء السوء دیگرند و جهال السوء دیگر. هر که بوی علم هنوز نشنیده،‌ او را از علماء السوء نتوان نهاد. ائمهُ مضلون چون بدانند که راه خدای چی‌ست، پس به حقوق آن قیام ننمایند. این مرد را از علماء السوء توان نهاد. اما آن‌که از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود، کجا عالم بود؟! ثبت العرش، ثم انقش علیه. اول عالم بباید بود تا پس بد بود. صدق رسول الله – صلعم – أشد الناس عذاباً یوم القیامه جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله‌ و حمقه انّه عزیزٌ عند الله و من ورثه أنبیائه. أیُّ داءٍ ادوی من هذا؟ و أیه حماقهٍ أعظم من هذه؟ «و ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخره. «یدعو لم ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر».»
نامه‌های عین القضات همدانی، ج ۱، صص۲۴۳-۲۴۵
۱

از قرآن‌خوانی تا قرآن‌دانی

«محدثان و مفسران و حافظان و ناقلان دیگرند و عالمان دیگر. بوبکر صدیق و عمر خطاب و علیِ بوطالب حافظِ قرآن نبودند. و پنج یا چهار کس در همه‌ی صحابه حافظِ قرآن بودند. چه گویی اهل القرآن بوبکر و عمر و علی بودند یا آن چهار پنج کس؟ نه پوستین کسی می‌کنم از سرِ جهل، تا خود را به از غیری آورم، تفسیر ظاهر قرآن هم من بِهْ دانم از مفسران، چه اقل شرایط آن عربیت دانستن است، و ایشان تازی به تقلید دانند نه به ذوق. پس کمتر از بوجهل‌اند، که او فصاحتِ عربیت قرآنِ تازی دانستی. و لیکن به یقین می‌دانم که به اهل القرآن برکت (*) اولی‌تر است. اما من به یقینِ خود چه توانم کرد؟ مغرور نمی‌توانم بودن چون دیگران. ای دوست! برکت مثلاً جز «الحمدلله» أعنی فاتحه الکتاب و سورتی چند از قرآن یاد ندارد، و آن نیز بشرط هم بر نتواند خواندن. و قال، یقول نداند که چه بود. و اگر راست پرسی حدیثِ موزون به زبانِ همدانی هم نداند کردن، و لیکن دانم که قرآن او داند درست، و من نمی‌دانم الا بعضی از آن. و آن بعض هم نه از راهِ تفسیر و غیر آن بدانسته‌ام، از راهِ خدمتِ او بدانسته‌ام. و هذا حدیثٔ یطول.»
 
نامه‌های عین القضات همدانی، ج ۲، صص ۵۰-۵۱
(*) برکت (یا برکه‌ی همدانی) نام یکی از استادان امی عین القضات است.
۴

این استثنای پر حشمت!

«قومی را محبت خدای‌ تعالی فرانماز و روزه آرد، و قومی را فرمانِ خدای، و قومی را اجلال و اعظام، و قومی را هیبت و قومی را طمع و قومی را ترس. و آن‌ها که از نماز ظاهر دست واداشتند بسیار بودند. هر قومی را مانعی دیگر فراپیش آمد و شرح آن موانع را هم علی التفصیل حرام بود. و بیشتر غالط بودند آن‌ها که به ترکِ نماز بگفتند، الا قومی که از مغلوبان بودند، به تجلی وصفی قاهر از اوصاف حق بر عمل مواظبت ننمودند. و خدای تعالی را هزار و یک نام است و به هر نامی هزارگونه تجلی کند، و هر نوعی از تجلی موجب حالی بود در سالک، و هر حالی در وی نکته و کاری دیگر پیدا کند.»
نامه‌های عین‌القضات همدانی، ج ۱، صص ۷۳-۷۴
 
«بسیار کس بود که هیچ عمل نکند، از آن‌جا که به طریق است، اما او یک نفس خالی ننشیند از ذکر و فکر. یوم التغابن تو را وادید آید که تو را نماز فراکردن چه آورد، و منصور را از نماز کردن چه واداشت. یحشر الناس علی نیاتهم. اعتبار نه به عمل است که به دل است.»
همان، ج ۱، ص ۶۲
 
۲

نماز قیام و قعود نیست!

«اولاً بر تو و بر عموم فرض است که نماز بیاموزی. اول علم‌اش حاصل کنی پس به عمل مشغول شوی! و چون خدا گوید «فویلٌ للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون» تو را فریضه بباید دانستن که شرط نمازِ مقبول چی‌ست؟ و چه سبب را ثمره‌ی بعضی نمازها ویل آمد. چه اگر این ندانی چه دانی که فریضه‌ی نماز گزاردی یا نه. مصطفا – صلعم – می‌گوید که یأتی علی الناس زمان یجتمعون فی المساجد و یصلون و لیس فیما بینهم مسلم، آخر تو را سودای آن نبود که این یصلون که حدیث مصطفا بدان ناطق است،‌ و مقرون است بدین‌که لیس فیما بینهم مسلم چی‌ست.
آخر نگویی که خلیل چرا گوید: «رب اجلعنی مقیم الصلاه»؟ از این حرکات قیام و قعود که تو در نماز به‌جا آری،‌عاجز بود؟ آخر نگویی که «الذین هم علی صلاتهم دائمون» چی‌ست؟ و دوام نماز چون صورت بندد؟ اگر الأنبیاء فی قبورهم یصلون تو را معلوم گردد که چی‌ست، بدانی که فی صلاتهم دائمون چی‌ست! ای دوست! یموت المرء علی ما عاش علیه. و انبیا از این قوم بودند که «فی صلاتهم دائمون». پس ضرورت بود که الأنبیاء فی قبورهم یصلون. باش تا «و ذکر اسم ربه فصلی» نقاب از روی خود برگیرد، فای تعقّب در فصلی با تو بگوید که نماز چه بود، آن‌گه در این حقایق راهی بری!»
نامه‌های عین‌القضات همدانی، ج ۲، صص ۷۴-۷۵
۱

چون شر از تو برخیزد، همه را دوست خود بینی!

«ای برادر عزیز! ایدک الله بتوفیق طاعته، چندان‌‌که توانی ظلم مکن، و وا ظالمان مباش، الا لعنه الله علی الظالمین، فراموش مکن! و تا توانی راحتی به درویشان می‌رسان، و مال و جاه و قلم و زبانِ خود را در راهِ عاجزان خرج کن، که روزی خواهی و دست ندهد. و چون خواهی که شرّ کسی از تو مصروف بود، تو شرّ خود از دیگران مصروف دار! و هیچ اندیشه مدار. و این راهی است عظیم که تو را وانمودم. اگر توانی و دانی که چه می‌شنوی. و یقین دان که چون تو شرّ خود را از دیگران واداشتی، شرّ هیچ کس به تو نرسد. در آن کوش که شرّ خود از خود کفایت کنی که چون شر از تو برخیزد، همه‌ی عالم را دوستِ خود بینی!
و در هر حال که آدمی بود نشاید که طمع از خدا منقطع کند. تو نیز اگر چه دوری از دین، طمع نشاید که منقطع کنی. راهِ تو آن است که خیر چندان که توانی به درویشان رسانی، و علی الخصوص به دوستانِ او. و چندان‌که توانی شر خود را دفع کنی از خود و از دیگران. والله یجمعک من أمه محمد. والسلام.»
نامه‌های عین القضات همدانی، ج ۲، ص ۳۴۳.
۱۲

به آب زندگانی برده‌ام پی

پیش از این‌که توضیح بدهم چرا چنین عنوانی برای این یادداشت انتخاب کرده‌ام و بگویم چه حالی بر من رفته است امشب (و شما را هم در این حال شریک کنم)، فکر می‌کنم خوب است این چند جمله را که در فیس‌بوک بعضی از دوستانم دیده‌ام بخوانید:

«در این هفت ماه اتفاق‌های تلخ زیادی برای عزیزانم افتاده اما تلخ ترین آنها بازداشت دو تن از دوستانم سمیه عالمی پسند و پیمان چالاکی جلو چشم مانا دختر سه ساله آنهاست. به خصوص اینکه مأموران می‌خواستند مانای کوچک را به بهزیستی تحویل دهند و فقط بعد از فریادهای مادر و پدر حاضر می شوند مانا را به یکی از دوستان تحویل دهند. مانا سه روز است که فقط جیغ می‌زند.»

این مشاهده، این تجربه هول‌ناک چیز تازه‌ای نیست. بسیاری از ما و شما در این ماه‌ها، نمونه‌های فراوان‌اش را یا خوانده و شنیده‌ایم و یا به چشم دیده‌ایم. و البته به شهود می‌توان دریافت که جنبش سبز نه مأمور دارد و نه ضابط قضایی. یعنی نکته‌ی بدیهی را به عقل و فهم متوسط می‌توان دریافت (مگر البته برای کسانی که بر دل‌ها و خردهاشان مُهر باشد). تجربه‌ی بالا، تنها به همین ماه‌های پس از انتخابات تلخ ۲۲ خرداد ۸۸ محدود نمی‌شود. این نوع رفتارها پیش‌تر هم وجود داشته است، اما تفاوت بزرگ این است که با حادثه‌ی عظیمی که در ایران رخ داد، تشت رسوایی چنین کردارهایی از آسمان افتاد و هر چه می‌کوشند این نوع رسوایی‌ها را پنهان کنند، نمی‌شود که نمی‌شود. کافی است اندکی به حافظه‌تان فشار بیاورید تا نمونه‌های فراوان قبل و بعد از این حادثه (و به قول مخالفان سبزها «فتنه») را به خاطر بیاورید. اما چرا این‌ها را دارم می‌گویم؟

آن‌چه بر ما و بر ملت ما (حتی بر ملت غیر-سبزِ ما)‌ رفته است، تلخ است. در این تلخی‌ها،‌ آدمیان پی پناه‌گاهی می‌گردند و هر کسی به شکلی و نوعی، پناهی می‌جوید و جسته است. برای این‌که نوشته‌ام مطول نشود، خلاصه می‌گویم که در چنین احوالی پناه‌گاه یکی چون من قرآن بوده است و حافظ و مولوی. قرآن را به ویژه با تأکید خاص می‌گویم چون اگر سلامت نفسی باقی باشد، همین قرآن مهم‌ترین مستمسک هر مؤمن صافی‌ضمیر است. این معنی را نمی‌توان به طور عینی ثابت کرد و مقوله‌ای است ایمانی، اما باور من این است که آن‌چه بر حاکمیت و بر قدرتِ سیاسی در کشور ما رفته است، عمدتاً به خاطر مهجور کردن قرآن است. کاش حتی از همین قرآن پوست و ظاهر را بر می‌داشتند. آن‌چه من می‌بینم رها کردن ظاهر و باطن قرآن است و سپردن عنان مدیریت کشور و سطوح مختلف قدرت به بی‌خردان و بی‌کفایتانی بوده است که نه حرمتی برای شریعت قایل‌اند و نه فهمی از طریقت و حقیقت داشته‌اند. اصلاً حقیقت و باطنِ دین پیشکش؛ کاش به همین صورت و به همین فقه وفادار می‌ماندند. در سال‌های گذشته هم کم نبوده‌اند آزادگانی که به ستم‌هایی از جنس آن‌چه که نمونه‌اش را در بالا آوردم اعتراض کردند؛ از جمله آن فقیه فقید و عالم شجاع و آزاده، منتظری مرحوم. هر چه هست این قصه‌ی بی‌اعتنایی به دین، آن هم به دست مدعیان دین‌داری که دعوی عرضه‌ی مغز و اساس دین را هم دارند و همه‌ی آدمیان غیر از خود را در طریق ضلالت می‌دانند و در ردیف حیوانات می‌شمارند، قصه‌ی تازه‌ای نیست. اما این قصه‌ی تکراری این روزها، شکل پنجه زدن در چهره‌ی ستاریت خدا گرفته است و به بازی گرفتن حلمِ او. گفتم این حکایت‌ها، حکایت‌های ایمانی است و مجال یا ادعای استدلال هم در این فهم شهودی یا ایمانی نیست. ولی فهم بلاواسطه‌ی من از قرآن و سال‌های مؤانست‌ام با این مضمون شریف و آسمانی همین را گواهی می‌دهد.

امروز، چندین ساعت است که مشغول گوش دادن و دوباره گوش دادن به ترتیل سوره‌ی فرقان با صدای شیخ ابوبکر شاطری هستم. چه حالی دارد؟ اول از همه برای من آرامش خاطر است. اطمینان است. این استماع ترتیل هم‌چنان که برای رسول در لحظه‌ی فرود آمدن وحی، اسباب تثبیت فؤاد می‌شد، برای من هم همین حس محکم شدنِ دل را دارد. تردیدی ندارم که آن‌ها که اهل ایمان‌اند در این روزهای تلخ و سیاه، بسیار استمداد جسته‌اند از این مصحف نورانی و بسیار قوت قلب گرفته‌اند در برابر این همه ستم‌های فزون از حد که در برابر مدارای لطف حق،‌ جسارت‌های بی‌کرانه می‌کنند و از حد گذرانده‌اند و مدت‌هاست که پروای حساب و قیامتی را ندارند. سوره‌ی فرقان، آیه‌آیه‌اش این روزها خواندنی است. جایی نیست از آن که بصیرتی تازه به آدمی ندهد در این احوال.

آیاتی که در زیر می‌آورم علی‌الخصوص عبرت‌افزا هستند و بصیرت‌بخش (حتی برای کسانی که خبر رفتاری را که در بالا آوردم می‌شنوند و وسعت و تداول گسترده‌ی این رفتارها را باور ندارند و خودشان را به خواب می‌زنند و در ظلم ظالمان و جنایت مجرمان شریک می‌شوند). این‌ها آیات ۲۷ تا ۴۳ از سوره‌ی فرقان (سوره‌ی ۲۵) هستند.

«وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا یَا وَیْلَتَى لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءنِی وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِّنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَى بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَهً وَاحِدَهً کَذَلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلًا وَلَا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیرًا الَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ إِلَى جَهَنَّمَ أُوْلَئِکَ شَرٌّ مَّکَانًا وَأَضَلُّ سَبِیلًا وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَى الْکِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیرًا فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِیرًا وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آیَهً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ عَذَابًا أَلِیمًا وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَیْنَ ذَلِکَ کَثِیرًا وَکُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِیرًا وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَى الْقَرْیَهِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ یَکُونُوا یَرَوْنَهَا بَلْ کَانُوا لَا یَرْجُونَ نُشُورًا وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا إِن کَادَ لَیُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلَا أَن صَبَرْنَا عَلَیْهَا وَسَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلًا أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا»

ترجمه‌ی آیات را به خاطر پرهیز از طولانی کردن متن نمی‌آورم. قرآنی به دست آورید و ترجمه‌اش را خودتان بخوانید اگر عربی نمی‌دانید. آیاتی را که زیرشان خط کشیده‌ام به باور من آینه‌ی تمام نمای نظامی است که متکی و مستظهر به قدرت و زور است اما به زبان و در نمایش لاف داشتن پشتوانه‌ای الهی و خدایی می‌زند. عاقبت چنین کسانی به زبان قرآنی یا «تدمیر» است یا «غرق» یا «عذاب عظیم» و نمونه‌های‌اش را هم قرآن ذکر می‌کند از اقوامی که بسی زورمند بوده‌اند. در آیه‌ی آخر این سوره، این عبارت برای آن‌ها که با قرآن انسی دارند، معنادار و تکان‌دهنده است: «قُلْ مَا یَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّی لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ»! گمان می‌کنم اشاره‌ای به مضمونِ مستتر در این عبارت کافی است برای اهل این سخنان. زیاده دردسر نمی‌دهم. حرف زیاد است. ترتیل این سوره را با صدای شاطری در این‌جا می‌آورم شاید در این شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شود، پناهگاه کسی شود و آسایش خاطری بیاورد و اطمینانی به فرا رسیدنِ آینده‌ای روشن پدید آورد که امیدی است دلفروز و جان‌بخش. آری، این سخنان «آبِ زندگانی» است و مرده زنده می‌کند. فقط باید پنبه از گوش بیرون آورد. همین. کار زیاد سختی هم نیست.

پ. ن. نخواستم از کسانی بنویسم که در همین روزها شرک می‌ورزند و کسانی از آدمیان را چنان اطاعت می‌کنند که اطاعت‌شان شانه به شانه‌ی شریک قایل شدن برای صمد بی‌نیاز می‌ساید. بخوانید و چندین بار به دقت بخوانید: «وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَهً لَّا یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ وَلَا یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَلَا یَمْلِکُونَ مَوْتًا وَلَا حَیَاهً وَلَا نُشُورًا وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْمًا وَزُورًا». کسانی که نه یارای آفریدن چیزی دارند بلکه خودشان مخلوق‌اند و برای خود هم توانایی مالکیت ضرر و نفعی را هم ندارد و مالکیت موت و حیات آدمیان را هم ندارند و کسانی را هم نمی‌توانند زنده کنند. بله، بت‌‌پرستی تنها پرستیدن بتِ سنگی نیست! بگذریم از این یکی که قصه‌اش خیلی دراز است!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد