۱۱

حدیث همنشینی با ارواح معلقه

سال‌ها پیش، رفیقی هم‌دل داشتم که شبان و روزان همنشین هم بودیم و جدای از درس و بحث مدرسه، به کار دل و دین نیز در کنار هم می‌پرداختیم. آن روزگاران یکی از کارهای ثابت ما دو نفر التزام به قرائت پی‌گیر قرآن بود. اکنون که از دورترها به آن تجربه می‌نگرم می‌بینم که ذوق و حالی غریب در آن لحظات بی‌بازگشت موج می‌زد. چند شب پیش، دوباره آن سوداها به سرم زد و همراهی می‌جستم که باز طریق هم‌نشینی و هم‌سخنی با وحی را با هم طی کنیم. آن تجربه را دوباره آغازیده‌ام. این خاصیت کلماتی از این دست است که وقتی می‌خوانی‌شان، خون زندگی در شریان روح‌ات جاری می‌کند، چه آن کلام سخن آسمانی وحی باشد، یا اشارات حکمت‌بار شهسوار میدان فتوت و خداوند تأویل و تعلیم باطن، یا باریک بینی‌های حافظ یا عبارات گرم و عاشقانه‌ی مولوی. مداومت بر این‌ها و زیستن با بارقه‌های درخشان معنوی‌شان، درون آدمی را صیقل می‌دهد که:
هر که خواهد همنشینی با خدا / گو نشیند در حضور اولیا
چون شوی دور از حضور اولیا / در حقیقت گشته‌ای دور از خدا
ای خنک آن کس که با زنده نشست / زنده گشت و مردگی از وی بجست

همنشینی با مرده‌دلان، دل را می‌میراند و ظلمت‌افزاست. همیشه لزومی ندارد که به حضور فیزیکی اهل دلی بروی. درهای معرفت و راه‌های نور،‌ در هیچ مقامی به روی کسی که اهل طلب و جست‌وجو باشد بسته نیست:
دست پیر از غایبان کوتاه نیست / قبضه‌اش جز قبضه‌ی الله نیست
صاحبان دولت و سعادت معنوی پیدا و پنهان همه‌جا حاضرند. همان‌ها هستند که پای بر زمین دارند و به تعبیر مولا علی (در گفت‌وگویی که با کمیل داشت) ارواحی دارند که در آسمان معلق است.

ساعتی پیش باران شدیدی می‌بارید و با خود می‌گفتم که این باران در دل چند نفر اثر دارد؟ چندین مرده را زنده تواند کرد؟ کدام افسرده است که از هر اشارتی که می‌بیند، ولو اشارت طبیعت، راهی به سوی خدای خویش بجوید؟ این توفیق کدام یک از ما را نصیب است که به اشارت همین باران ظاهری، شست‌وشویی در درون بکنیم و غبار کبر و نخوت و آز و آرزو، و غم و اندوه و بغض و نفرت از دل بزداییم؟ نمی‌توان به هر بهانه‌ای عنان مرکب وجود را به سوی تصفیه و تهذیب گردانید؟ به خدا که می‌شود! پر همتی می‌خواهد که گوشی شنوا داشته باشد و دیده‌ای تیزبین. دارم صدای بسطامی را گوش می‌دهم که می‌خواند:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
زین تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده‌ی گل نعره‌زنان خواهد شد . . .

نمی‌شود از این‌ها اشاره گرفت که بلبلِ جان را تا سراپرده‌ی گلِ جان‌بخش نعره‌زنان روان کرد؟ این هم می‌شود! مرد می‌خواهد، که:
گر مرد رهی، میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

۱۰

تذکره‌ی عاشقان

حال عاشقی حال غریبی است. وقتی آدم عاشق باشد، دیگر چشم‌اش پر است. به زمین و زمان بد و بیراه نمی‌گوید. گله‌ای هم اگر باشد گله از محبوب است و بس. تازه آن وقت هم آن قدر دل آدمی قرص است که هیچ اندوهی به دل‌اش نمی‌رسد. این غزل شمس (ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماییم و شما) از آن غزل‌های ناب و پر شوری است که سال‌هاست مرا به شور و حال می‌آورد و تلخ‌ترین اوقات‌ام را به طربناک‌ترین لحظات تبدیل می‌کند که در غرقابه‌ای افتاده‌ایم و خوشا آن‌که شنا بداند! و این شنا دانستن کار عاشقان است که ذهن و زبان‌شان با حدیث شکر گره خورده است و شکایت در خاطرشان هم نمی‌گذرد. برای کسی که عشق می‌ورزد، اگر سیلی بیاید و عالم را هم از جا بکند، باز او بر جای خود محکم ایستاده است. بگذارید من با محبوب‌ام خوش باشم و حدیث روی او بگویم. به من چه که فلانی از که خوش‌اش می‌آید یا نمی‌آید. عزیزی دیروز می‌گفت که فلان وبلاگ‌نویس بهمان حرف را نوشته است به طعنه خطاب به آن دیگری. با خود اندیشیدم که آن که چنین می‌نویسد حتماً آتش عشقی در دل ندارد که آن قدر وقت یافته است برای عیب‌جویی. اگر دردی در دل داشته باشی و حسرتی، مجالی پیدا نمی‌کنی برای طعنه زدن به خلایق یا عیب‌جویی. این‌که می‌گویند عشق داروی جمله علت‌های ماست از همین روست که تا درد عشقی نداری، مدام چشم و دل‌ات به این سو و آن سو می‌گردد.

ادامه‌ی مطلب…

۲

تذکره‌ی یقینیه

خیابانی که در آن زندگی می‌کنیم، فروشگاهی افغانی دارد و به ندرت پیش آمده است پا به این فروشگاه بگذارم و بانگ قرآن از آن نشنوم. این تجربه‌ای کمیاب است که در مغرب زمین، کنار خانه‌ات میخانه‌ای باشد و بیست قدم آن‌سوتر، مرتب نوای آسمانی قرآن گوش جان را بنوازد. هر وقت، مخصوصاً در ماه رمضان، پا به این فروشگاه نهاده‌ام، هنگام خروج با فراغت و آسایش برون آمده‌ام. کسانی که روح‌شان با جان قرآن مأنوس باشد، می‌دانند چه می‌گویم. کسی که عمری با آیات روح‌نواز قرآن زیسته باشد می‌فهمد که خواندن و شنیدن قرآن به غواصی در دریای جان می‌ماند و آدمی را تازه می‌کند. همان سخن مولوی زیباترین سخن‌هاست که:
هست قرآن حال‌های انبیا / ماهیان بحر پاک کبریا
چون تو در قرآن حق آویختی / با روان انبیا آمیختی

باری، این تلنگرها اشارتی فروزان را در دل و جان به جنبش آورد. نعمت ایمانی نعمتی است که نصیب هر کسی نیست. و این البته اقل درجات راه سلوک است. ایمانی که قوتی بزرگ است و آدمی را سیراب می‌کند تا چشم‌اش در پی هر چیزی نباشد و مرتب حرص دنیا نورزد. اما راه دین یقینی می‌خواهد و قدمی استوار که به هر تشویق یا طعنه‌ای در آن لرزش یا حرکتی عارض نشود. یقین یعنی این‌که اگر ستایش و تحسین عالمی را شنیدی، مثقال ذره‌ای شوقی فزون‌تر در تو حاصل نشود و از آن سوی اگر طعنه‌ی جهانیان و شماتت کثیری از خلایق را دیدی، در راهی که می‌روی سست نشوی و این البته یکی از نشانه‌های یقین است. این‌ها البته همان عبارات مولوی است که:
مرد باید آن‌چنان در راه خود / که کس‌اش این سو و آن سو کم کشد
گر همه عالم بگویندش تویی / بر ره یزدان و دین مصطفی
او نگردد گرم‌تر از گفت‌شان / جان طاق او نگردد جفت‌شان
ور همه گویند او را گم‌رهی / کوه پنداری تو و برگ کهی
او نباشد در گمان از طعن‌شان / او نگردد دردمند از لعن‌شان
بلکه گر دریا و کوه آید به گفت / گویدش با گمرهی گشتی تو جفت
هیچ یک‌ذره نیفتد در خیال / کی خیال‌اش می‌کند رنجور حال

باشد تا در وقتی دیگر، از آفت‌ها و رهزنی‌های راه یقین هم بنویسم. تشخیص ایمان و یقین، و فرق نهادن میان خیر و شر البته نگاهی بصیر می‌خواهد و فراستی مؤمنانه. شرح آن بماند تا وقتی دگر.

۰

تذکره‌ی جنون‌ها – بهاریه‌ی دوم

آدم وقتی در احوال خودش دقیق می‌شود یا وقتی می‌خواهد خودش از خودش حساب بکشد، ناگهان با مشکل مهیبی مواجه می‌شود که هیچ مثل و مانندی در دنیای بیرون‌اش ندارد؛ انگار یک تنه دارد به نبرد اژدها می‌رود. بگذارید عجالتاً کلمه‌ی «نفس» را، در عین حفظ معنا و جایگاه‌اش، به کار نبرم و از «خود» استفاده کنم. آدمی وقتی با خودش طرف می‌شود، اولین چیزی که در سراسر ماجرای دست و پنجه نرم کردن‌اش با خود، تجلی آشکار دارد، فریب است؛ آدم خودش خودش را فریب می‌دهد. تا می‌آیی گریبان خودت را بگیری و صادقانه حساب بکشی از خودت، می‌بینی قبل‌اش همه‌ی لغزش‌های‌ات را توجیه کرده‌ای. پس پیکار با خود و چالش با این فریب‌کار درون سخت‌تر کاری است که آدمی در اطوار وجودی‌اش با آن دست به گریبان است.

بهار که می‌آید، زمین آن‌چه در دل دارد بیرون می‌ریزد. کشته‌ها می‌رویند. آدمیان هم که به بهار دل و جان برسند، کشته‌های جان‌شان هویدا می‌شود. می‌گویند از پرسش‌هایی که روز قیامت از آدمی می‌پرسند یکی این است که جوانی‌ات را صرف چه کردی؟ وقت‌ات، عمرت، مال‌ات را در چه فنا کردی؟ یعنی که آن‌چه کشته بودی الآن دارد می‌روید و حاصل‌اش خوب یا بد بر سر خودت سایه خواهد انداخت. پس می‌شود تا آن فصل‌های جان سپری نشده‌اند، هرزه‌ها را سوخت و دور ریخت. این شروع کار است.

ادامه‌ی مطلب…

۳

تذکره‌ی بهاریه

بهار که می‌رسد، از مثال رستاخیز طبیعت می‌توان به مقام محاسبه‌ی نفس رسید که در این سالی که بهار و تابستان و پاییز و زمستان‌اش گذشت، تغییر فصول عالم جان، چه محصول و بهره‌ای داشته است. امروز با یکی از احباب فرصت صحبتی دست داد و او اشاره می‌کرد که در این فضای وبلاگ چه بسا چیزهایی که می‌باید نوشته شود، نوشته نمی‌شود و چه بسا آن‌چه نباید بر قلم جاری شود، از نویسنده صادر می‌شود. انصاف می‌دهم که سخنی است سنجیده.

این یادداشت که می‌نویسم، اگر خدا بخواهد، نخستین یادداشت از سلسله‌ی یادداشت‌هایی خواهد بود که عنوان «تذکره» را خواهند داشت. تذکره را البته از آیه‌ی شریفه‌ی قرآن گرفته‌ام که: «ان هذه تذکره فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا» که هر که بخواهد (یعنی تصمیم بگیرد و عزمی داشته باشد) راهی به سوی خدای خود بر خواهد گرفت. این یادداشت نخست بیشتر حدیث نفس است و نقد حال (یعنی برای یادآوری به خودم است تنها؛ که وقتی به گذشته می‌نگرم بدانم چه کرده‌ام. خطاب‌اش به هیچ‌کس نیست، جز خودم). دیروز کتابی را در آداب سلوک می‌خواندم و هنوز عبارات پایانی کتاب گریبان‌ام را رها نکرده است که حاسبوا قبل ان تحاسبوا. آن تلنگر، امروز صورتی جدی‌تر داشت. دو رسول و پیام‌آور از جهان جان داشتم که فارغ از صورت نه چندان خوشایند پیام‌شان، اشارت نهفته و اقتضای پنهان سخن‌شان همانا همین محاسبه‌ی نفس بود و بس. و نیکوتر آن باشد که اکنون که در آستانه‌ی رستاخیز طبیعت هم هستیم، رستاخیزی در دل و جان هم حاصل آید.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی بعد