۰

پهندشت بی‌خداوند

اخوان شعری دارد که بن‌مایه‌ای دارد سرشار از نومیدی ولی واقع‌بینی و عصیان تلخ و تندی در آن هست. یکی از مضامین گشاینده‌ی شعر آرزوی رفتن به دیاری است که آن همه رنج و مشقتی را که شاعر کشیده دیگر در آن‌جا نباشد. که ببینید آیا آسمان جاهای دیگر هم همین رنگ است یا همه‌جا آدمی‌زاده به همین اندازه مستأصل و خوار است؟ فهمیدن‌اش سخت نیست که چطور فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران در دوره‌ی حیات اخوان او را به این‌جا رسانده است. آری، همه مثل اخوان چنین تلخ نشدند. بهترین نمونه‌اش سایه است که این بخت‌یاری را داشت که به رغم رنج‌هایی که دید، صفای چشمه‌ی روشن نگاه داشت و دامن امید از کف نداد و با همان زیست و تا این‌جا ادامه داد. به خیال من، آدمی – شاعر باشد یا غیر آن – وقتی از پا می‌افتد که چراغ امیدش خاموش شود. از سخن دور نشوم. اخوان دلتنگی‌اش را به شیواترین بیانی تحریر می‌کند.

از مضامین کافرانه‌ی شعر اخوان آن‌جایی است که آشکارا در مسیح طعن می‌زند که ما بالاخره نفهمیدیم پدرش کی‌ست یا سود و ثمرش چی‌ست.  یا شما بگو در فهمی از مسیح – که همان فهم مؤمن عادی مسیحی یا مسلمان باشد – طعنه می‌زند. ولی کلید این سرکشی‌های رندانه‌ی اخوان چشم دوختن به افق همان «پهندشت بی‌خداوند» است.

سطرهای دیگر شعر اخوان فضای واقعی زندگی اخوان را هم ترسیم می‌کند. فضایی که پیداست می‌خواهد از آن بیرون بجهد. جایی که «خون نشیط زنده‌ی بیدار» گرم در رگانش بدود نه آن خونی که خودش دارد پیر و سرد و تیره و بیمار در دهلیز نقب‌آسای زهراندود رگ‌های‌اش. و این همان است که سایه در وصف‌اش گفته بود که اخوان خود برای تیشه به ریشه‌ی خویش زدن، دست در دست روزگار گذاشت.

اما در متن شعر، در عین نومیدی و تلخی و سیاهی، نشانی هست از سرزمینی دیگر که اخوان هم به خوبی می‌داند وجود دارد و می‌توانش یافت.

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده
به سوی سرزمین‌هایی که در آن هر چه بینی
بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز مخمل گونه‌ی دریا
می‌اندازیم زورق‌های خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبان‌ها را می‌آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

پ. ن. قطعه‌ی اول، اجرای بخش‌هایی از این شعر اخوان است که شجریان با کمانچه‌ی کیهان کلهر در سال ۲۰۰۵ در تورنتو اجرا کرده است. دومی هم قرائت همین شعر است با صدای خود اخوان با آهنگ مجید درخشانی.

۰

ادب درونی و نقد بیرونی

آدم‌ها علاوه بر کوشش برای تهذیب نفس‌شان و پیراستن درون‌شان از رذایل، همیشه نیازمند مواجهه با ناظر بیرونی یا منتقدی سخت‌گیر هستند. بعضی چیزها را خود آدمی هرگز نمی‌تواند بفهمد به ویژه اگر عیبی باشد که در ضمیر آدمی جاگیر شده باشد. ما انسان‌ها عادت و تمایل داریم به عبور کریمانه از کنار عیوب ریز و درشت خودمان. آن دیگری به مثابه‌ی آینه یا حتی عقل منفصل و شما حتی بگو عیب‌جوی بدقلق برای ما آدمیان نعمتی است که غالباً قدرش را نمی‌دانیم.

بعضی وقت‌ها ما کارهایی را انجام می‌دهیم و فکر می‌کنیم خیلی خوب‌اند این کارها. و همین‌ها را – به حساب و اعتبار این‌که راهش اصلاً همین است – در منظر و مرآی عموم هم به نمایش می‌گذاریم غافل از این‌که اصل کار چقدر اسباب خفت و شرمساری است. ولی خودمان نمی‌فهمیم. کسی هم یا اهمیت نمی‌دهد یا به روی‌مان نمی‌آورد (و چه بسا پشت سرمان تکرارش کند) یا مرعوب ماست و جرأت و جسارت‌اش را ندارد که با نفسانیت فربه ما دربیفتد و بگوید که: ای بی‌خبر! از معصیت جان می‌کنی!

این رد پا را این‌جا برای خودم می‌گذارم که گه‌گاهی بازگردم و نگاهش کنم. صادر و وارد این‌جا را هم زیان ندارد. شاید باعث شود بیشتر به تفرس در احوال درون‌شان بپردازند. خدا عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر کند. کل بنی آدم خطاؤون وخیر الخطائین المستغفرین.

۰

بر زمین بشریت

مدت‌هاست چیزی در وبلاگ ننوشته‌ام. بسیاری از حرف‌های پراکنده یا حتی منسجم را یا بریده‌بریده در توییتر و فیس‌بوک رها کرده‌ام یا هرگز ننوشته‌ام. مشغله‌های کاری و تدریس هم طبعاً مانع دیگری هستند. یکی دو روز است نکته‌ای در خیالم مرتب می‌گذرد و به گمانم ثبت‌اش دست کم برای خودم مهم است. ما آدمیان را – آدمیان دیگر جز خودمان را – چگونه داوری می‌کنیم؟ این سؤال بسیار مهمی است.

عموم ما به خاطر شاید ترس‌های نهادینه در نهاد انسانی از زوال و نابودی یا احساس تهدید در برابر غیر حتی وقتی که واقعاً تهدیدی از جانب دیگری متوجه ما نباشد، ناخواسته سپر دفاعی ستبری در برابر دیگری بلند می‌کنیم. خیلی اوقات شناخت ما از دیگر محدود و منحصر به خوانده‌ها یا نوشته‌های سطحی این و آن است. تربیت دوران کودکی، آموزش‌های ایدئولوژیک مذهبی یا سیاسی خیلی اوقات جا را برای اندیشه و خردمندی و حتی انسان بودن ما تنگ می‌کنند. اولین قدم برای مقاومت در برابر این وسوسه‌ها این است که همیشه در برابر خیلی از دانسته‌هایی که مفروض می‌دانیم و خیال می‌کنیم یقینی و قطعی است اگر نه تشکیک جدی دست کم جای اندکی بازنگری باقی بگذاریم. در زمین، در میان انسان‌ها، هیچ معرفتی قطعی و یقینی و نهایی نیست. از همین روست که از هیچ انسانی و هیچ طایفه‌ای به سادگی و به سرعت نباید اهریمن ساخت یا گمان کرد که این فقط ماییم که بر صراط مستقیم‌ایم و دیگران در راه باطل سرگردان‌اند.

نکته‌ی دیگر که به همین مضمون مرتبط است این است که ما به دشواری خودمان را جای دیگران می‌گذاریم. سخت است که خودمان را جای کسی که جنسیت‌اش، افکارش، اعتقاد و مذهب‌اش، زبان و فرهنگ‌اش با ما تفاوت دارد بگذاریم و سعی کنیم کمی دنیا را از منظر او ببینیم بدون داوری‌های غلاظ و شداد قبلی. این پرهیز هم البته به خیال من از ترس است. از ترس این‌که مبادا آن‌که تا دیروز دیو تلقی‌اش می‌کردیم هنگام برخورد نزدیک و انسانی‌تر به چشم‌مان یکی بیاید مثل خود ما. آن وقت آن دیوار ستبری که میان خود و دیگری برکشیده‌ایم ناگهان فرومی‌ریزد و دنیای‌مان یکسره عوض خواهد شد. برای بسیاری از آدمیان برداشتن این گام سخت است.

داوری کردن دیگری و تحلیل کردن او هیچ وقت نباید در خلاء رخ بدهد. هر فرد، هر گروه فکری، دینی، سیاسی را باید در بافتار تاریخی و سیاسی خودشان و از همه مهم‌تر در مقایسه با سایر بازیگران هم‌سنخ خودشان مقایسه کرد. ما هیچ وقت انسان‌ها را با فرشتگان مقایسه نمی‌کنیم. نمی‌شود یک فرد یا گروه را گذاشت سینه‌ی دیوار و محاکمه کرد اما هم‌زمان تمام افراد یا گروه‌های دیگر بازیگر در صحنه‌ی مشابه را طیب و طاهر قلمداد کرد و گمان کرد که بقیه خوبان عالم‌اند و جز همین چند خطاکار و طوایف ضاله بقیه نیک‌فرجامان عالم‌اند و بس.

راه رهایی از این آفت‌ها البته درگیر شدن با انسانیت خویش است. دیدن ضعف و نقصان خود مهم است. فروتنی معرفتی و اخلاقی کلید رهایی از این نخوت‌های هولناک و ویرانگر است.

۱

اسطوره‌ی ملیت در برابر عزت آدمی

آدمی‌زاده کشور و وطن‌اش را می‌سازد یا وطن است که آدمی را می‌سازد؟ کدام اولویت دارد: انسان یا خاک؟ آدمی یا زمین؟ جایی در ادبیات و گفتار آدمیان مدرن – فارغ از شرقی یا غربی یا مسلمان یا غیرمسلمان بودن‌شان – این انحراف با مقاصد و اغراض سیاسی و ایدئولوژیک آغاز شد که: «نگویید کشور/انقلاب/نظام برای شما چه کرد است. بگویید شما برای کشور/انقلاب/نظام چه کردید؟» (می‌دانیم که هم جان ف. کندی این حرف را زده است هم آیت‌الله خمینی. انقلابیون کشورهای دیگر هم حرف‌های مشابهی زده‌اند). مضمون مشابهی میان متدینین در ایران انقلابی وجود داشت: «به نماز نگویید وقت کار است؛ به کار بگویید وقت نماز است». مضامینی از این دست، همگی بن‌مایه‌ای مشترک دارند: در تمام آن‌ها آدمی، انسان، سعادت و رضایت او همیشه فرودست است و در رتبه‌ای پایین‌تر از غرض سیاسی، ایدئولوژیک یا دینی گوینده.

سال گذشته که اولین بار به قونیه رفته بودم، تجربه‌ی دیدار مرقد مولوی سخت مرا به فکر فرو برد که چه اتفاقی افتاده که پدر این طفل خرد او را از آن سوی عالم در بلخ به این سوی دیگر در قونیه کشانیده است و او در همین خاک و دیاری که زبان‌اش زبان خود او نیست، روییده و بالیده و تبدیل به ستون و چراغ فروزان ادب و فرهنگ ایرانی شده است؟ پاسخ خیلی ساده است: این خاک و سرزمین و کشور نیست که مایه و سرچشمه‌ی این زایندگی است بلکه خود آدمی است که مدار و محور همه‌ی این‌هاست. بدون عاملیت این انسان تمام آن خاک و هر آن‌چه که آن خاک می‌تواند بدهد و ببخشد (که تازه آن را هم به واسطه و عاملیت انسان می‌بخشد)، هیچ است و پوچ.

پیامبر اسلام هجرت کرد. یاران‌اش هم در روزگار دشواری پیش از این‌که محمد با اقتدار و عظمت به مکه برگردد یا مدینه را در اختیار داشته باشد، هجرت کردند. هجرت و رفتن به جایی که امنیت جان و مال و خاطر داشته باشی، در آیین مسلمانی امری است محمود و معقول (نه تنها حق بلکه وظیفه‌ی آدمی است). طرفه آن است که انقلابیونی که گاهی لاف مسلمانی هم می‌زنند نام هر هجرتی را – نام هر پناهندگی و جست‌وجوی خانه‌ی امنی را – «خیانت»‌ می‌نهند. اگر طلب امنیت و آرامش برای انسان خیانت است، این طایفه باید در نگاه‌شان به پیامبر اسلام تجدید نظری اساسی کنند.این آیه‌ی سوره‌ی نساء، دست بر قضا به آدمیان نهیب می‌زند که اگر برای زیستن انسانی و اخلاقی سرزمینی برای شما مشقت و تکلف می‌آفریند، اخلاقاً موظف به هجرت از آن دیارید: إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَهُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنتُمْ ۖ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّـهِ وَاسِعَهً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا ۚ فَأُولَـٰئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖوَسَاءَتْ مَصِیرًا (کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند و آنان بر خود ستم روا داشته‌اند، به ایشان گویند در چه حال بودید؟ گویند ما در سرزمین خود مستضعف بودیم، گویند آیا مگر زمین خداوند وسیع نبود که بتوانید در آن [به هر کجا که خواهید] هجرت کنید؟ سرا و سرانجام اینان جهنم است و چه بد سرانجامی است). البته آیه‌ی مزبور آن‌ها را که چاره‌ای ندارند و مضطرند استثنا می‌کند.

ملت و وفاداری به یک نظام سیاسی خاص قراردادی بیش نیست. ایران نه تنها به معنای خاک و وطن بلکه به همان معنای وسیع فرهنگی،‌ معرفتی و ادبی وابسته و مقید به هیچ نظام سیاسی خاص گذشته، حال یا آینده نبوده، نیست و نخواهد بود. ایران را آدمیانی می‌سازند که زبان و بن‌مایه‌ی فرهنگی، انسانی و اخلاقی آن را می‌پرورانند و آبیاری می‌کنند. نام‌‌های این قله‌های معرفتی برای ما آشنا هستند: از رودکی و فردوسی و ناصر خسرو بگیرید تا سنایی و عطار و بوسعید و بوالحسن خرقانی و مولوی. از ابن سینا بگیرید تا طوسی. از بیهقی بگیرید تا قائم مقام فراهانی. از حافظ بگیرید تا محمدرضا شجریان. فرهنگ ایران و خود ایران را این‌ها می‌سازند. و گرنه این خاک سلجوقیان و خوارزمشاهیان را دیده است و مغول را هم دیده است. سامانیان را هم دیده و صفویان را نیز. قاجار و پهلوی را دیده و جمهوری اسلامی را هم. با یا بدون این‌ها ایران می‌تواند پابرجا بماند. ایران هیچ وابستگی و تعلق مصداقی و مفهومی به نظام‌های سیاسی ندارد. نظام‌های سیاسی می‌توانند افتخاری را به نام خود ثبت کنند اگر بتوانند و بخواهند آدمی و انسان را محترم بشمارند و در ظل مضمون و اندیشه‌ی انسانی و جهان‌شهری ایران – شما بگو «ایرانشهری» – برای خودشان و خاک‌شان افتخار و عزت بیافرینند. اگر ستیز با یک نظام سیاسی یا تن دادن به یک نظام سیاسی خاص به خودی خود معنادار بود یا واجد ارزش‌گذاری اخلاقی، از قاجار تا امروز هر کسی که با نظام سیاسی پیشین درافتاده «خائن» است: چه با پهلوی و قاجار ستیز کرده باشد چه با جمهوری اسلامی. عکس آن هم صادق است. همکاری با هیچ یک از این نظام‌ها به خودی خود و به تنهایی از آدمی خائن نمی‌سازد. بیهقی هم در خدمت همان نظامی بود که حسنک وزیر را بر دار می‌کرد. این‌ها را فراموش نکنیم. با این یا آن نظام ستیز کردن یا ساختن، جایی می‌تواند قابل فهم باشد که در سایه‌ی آن برای آدمی و انسان قدمی برداریم نه این‌که عزت و کرامت آدمی را خار و خاک قدم مفهوم ذهنی نظام کنیم و بعد برای آن خیالات ذهنی مدیحه‌سرایی کنیم.

اول و آخر سخن این‌که: مدار و محور ارزش ما آدمی است، انسان است، با تمام رنج‌ها و شادی‌ها و ضعف‌ها و قوت‌های‌اش. هر نظامی و فکری که آدمی را قربانی و خاکسار خود بخواهد و از او طلب‌کار باشد، آدمی‌ستیز است. هیچ نظامی، هیچ خاکی، هیچ سرزمینی، هیچ عقیده‌ای از انسان طلبکار نیست. همه‌ی این‌ها بدهکار آدمی هستند. همه‌ی این‌ها موظف‌اند به انسان خدمت کنند. هر جا انسان را به خدمت و عبودیت خود خواستند و گرفتند، به دامان شرک لغزیده‌اند و توحید حکم می‌کند که با آن‌ها ستیز و مقابله کنیم.

۰

مرو به صومعه کآنجا سیاه‌کاران‌اند!

متولی آستان قدس دست ولایت و تمام ولایت را هم‌زمان به دست تتلو سپرد و رفت. در تتلو بودن و تتو داشتن و ترانه‌های آن‌چنانی خواندن (ولو جفنگ باشد) فی نفسه هیچ عیب و خللی نیست. حتی این‌که یکی از قماش تتلو در ظاهر یا باطن دست ارادت به ولایت چنان کسانی بدهد هم شاید عیبی نباشد. نکته این‌جاست که امثال رییسی خارج از گردونه‌ی رأی خریدن که بیفتند، نه تنها امثال تتلو را به خاطر ظاهر و پوشش و موسیقی و حواشی‌شان عقوبت و آویزان می‌کنند بلکه هنر و معرفت را از هر سنخی که باشد به صد تیر سهمگین تندخویی و درشتی می‌درند. اما پای رأی ستاندن از مخاطبان تتلو که برسد، هیچ ابایی ندارند از عشوه کردن در برابر او. در این شیوه تنها چیزی که نیست صدق است. یعنی همدلی با تتلو و نوازش او (اگر قصه‌ی پنهانی از ارعاب دستگاه‌های امنیتی نداشته باشد) از سر ریاست و دروغ‌گویی و دروغ‌ورزی. در این دین‌ورزی هر چه هست هواست. در هر رقعه‌ی دلق این متولی آستانه هزاران بت شانه به شانه نشسته‌اند و جلوه‌فروشی می‌کنند.

این همان مشی و منشی است که برای چشیدن ولو یک قطره از جام قدرت، تن به هر رذالتی می‌دهد. رذالت یعنی این‌که تبسم کنی به روی آن‌چه بدان باور نداری و گذشته و حال‌ات شاهدی است بلیغ بر این ناباوری و ریاکاری‌ات. به زبان قرآن، این رفتار را نفاق می‌نامند. «یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ». و آن‌ها که اهل قرآن‌اند تهی بودن دعوی این اصحاب ولایت و آستان‌بوسان قدرت از پس حجاب بقعه‌ی رضا را نیک می‌بینند. این همان چیزی است که آن میر دلاور، آن شیر به زنجیر، هشت سال پیش در ناصیه‌ی اینان دیده بود و آن را در گوش عالمیان جار زد (و از همین روست که هنوز در حصر است) که: «ملات سنگ‌های کاخ قدرت، دروغ است و فریاد حقیقت‌خواهی است که به زوال آن می‌انجامد». قصه‌ی امثال رییسی و علم الهدی موسیقی نیست. مشکل این‌ها موسیقی و هنری است که قدرت‌مداری و ریاکاری آنان را کرنش نمی‌کند. و گرنه برای آن‌ها چه شجریان چه تتلو. تو دیده بر ریاکاری و دین‌فروشی و دروغ‌پروری آن‌ها فرو ببند، عزیز دو عالم می‌شوی به چشم‌شان! مبادا کسی دردمندانه بایستد در برابر شناعت‌شان که نوه‌ی پیامبر هم اگر باشد «مفتیان مزدبگیر، او را به خروج از دین و ایجاد فتنه متهم خواهند کرد».

قصه‌ی شجریان هنوز تمامی ندارد. در این سال‌ها سه بار (تا جایی که من دنبال کرده‌ام) پیش آمده است که متون و مثلا اشعاری از زبان شجریان (و حالا همایون) در مجادله با این لجن‌پراکنان منتشر شده است که هر سه جعلی بوده است. درست همین امروز است که حجره‌های دروغ‌پراکنی حامیان رییسی این جعلیات را به پای دولت روحانی می‌نویسند. رسوایی نمایش اجرا کردن با تتلو برای ناظران عبرت‌آموز است ولی طرفه آن است که خودشان از این بازی ملال‌آور و مهوع درس نمی‌گیرند و حال که در بازی‌سازی‌های این چند ماه‌شان ناکام مانده‌اند می‌کوشند شجریان را که خود زخم‌خورده‌ی بت‌تراشی آن ابراهیم‌نام آزرصفت است، در برابر امید مردمانی بنشانند که می‌خواهند خار دروغ و رذیلت ریا از خاک خراسان و آستان رضا کنده شود، غافل از آن‌که: «اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است». این‌ها درست همان‌ها هستند که از سند ۲۰۳۰ لولویی ساخته‌اند و هر چه دروغ است به آن می‌بندند به این امید که کسی سراغ خواندن آن متن نرود و هرگز سوابق ماجرا را دنبال نکند. درست همان کسان که تار و پودشان دروغ و بی‌ایمانی است فریاد بر می‌آورند از به باد رفتن مسلمانی!

این‌که رییسی با این دستگاه دروغ‌سازی و دروغ‌پروری و ریاکاری همراهی می‌کند تصادفی نیست. این تتلو نیست که به دستبوسی رییسی می‌رود. جمعی مشاور، رییسی را به دیدار تتلو می‌برند که از آن نمایش تبلیغاتی برای جلب رأی بسازند. رییسی خود بخشی از همان دستگاه امنیتی است که فکر می‌کند با بازی کردن و بازی دادن خامانی چون امیرحسین مقصودلو – این تتلویی که امروز نام و نشان و رسم و رفتارش سنجاق عبا و قبای متولی آستانه شد – می‌توانند دل از مردم بربایند. و این همه بازی از بهر این است که چهر‌ه‌ی دروغ و ریای مفتضح‌شان را پشت نقاب مردم‌فریب مردم‌دوستی و لاف محروم‌نوازی پنهان کنند.

آخرین برگ سفرنامه‌ی ابراهیم رییسی هم‌آغوش با تتلو این بود: که ستاد و استخوان‌بندی بالا رفتن او از نردبان قدرت یکسره چرکین است و ملوث. در سرتاسر این نهاد و ستاد سر مویی ایمان و اعتقاد نیست. همه چیز فروختنی است. کافی است بهایی به دست کنی که جوینده‌ی متاع قدرت حاضر باشد به آن تن دهد. و چه چیزی ارزان‌تر از ایمان مردمان. و چه کسی فروختنی‌تر از رضای خراسان!

به گفته‌ی آن شاعر فرزانه:
ای دست حق علی بزند گردن تو را
کز بهر کار ناحق از او خواستی مدد!

۰

سیل ادبار و طوفان سوء عاقبت!

دریغ است این را همین حالا نگوییم هر چند شیرین‌تر بود اگر دو سه روز دیگر می‌گفتیمش. رییسی از دامان امام رضا و تولیت قدس دست تولا به دامان تتلو زد. همین نکته شاهدی بلیغ و بینه‌ای است استوار در بخت‌برگشتگی و ادبار:
چو تیره‌ شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار
و عبرت‌آموز است که خویشاوند منبرنشین خراسانی رییسی کشتی ارباب هنر می‌شکند به بهانه‌ی حواشی کنسرت اما دامادش به هول و دستپاچگی به تمنا و دریوزگی رأی چنین نمایش رسوایی را با کسی اجرا می‌کند که سرتاپای‌اش حاشیه است! این‌که ابوالقاسم طالبی آن به اصطلاح نخبه‌ی قلاده‌دار رییسی آب دهان می‌اندازد به روی ماه شجریان اما رییسی گمان می‌کند که می‌تواند جای شجریان را با تتلو پر کند کم نکته‌ای نیست. قصه‌ی ریاکاری متولی آستانه دیگر بی‌مزه و خنک شده است. این هم‌آغوشی رییسی با تتلو مرتبه‌ای تازه است از افول. چه شد آن همه خروش و دبدبه‌ی تبلیغات؟ چه شد آن همه خدمتکاری صدا و سیما و فارس‌نیوز و کیهان و تسنیم؟ چه شد آن همه جانفشانی وطن امروز؟ کوه‌تان موش زایید؟ امام رضا متعلق به همه است؟ آری هست! مثل این است که بگویید بهشت متعلق به همه است حتی متعلق به فاسقان و دروغ‌گویان و ریاکاران. یعنی رییسی که آن نمایش را در برابر دوربین دست در آغوش تتلو اجرا کرد همان را در دل داشت که تتلو بر زبان؟ امام رضا متعلق به همه است؟ پس چرا امام رضا باید به گروگان علم‌الهدی برود و سایه‌اش از محمدرضا شجریان دریغ شود؟ «انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ»!

۰

باد فقر و باد فقه

سنایی در آن قصیده‌ی قلندرانه و آزادواری که در مقام اهل توحید دارد، تازیانه‌ی نقد را هم به گرده‌ی صوفیان می‌کشد و هم فقها را به آن می‌‌نوازد. این حکمت شگفت در فهم و عمل به دین را شاید بتوان به زبان مدام برای مردم بیان کرد ولی در عمل ملتزم به آن بودن دشوار است. قاعده این است که مردم بسیاری که اهل آداب و مناسک شرعی هستند و از هیچ دقیقه‌ای فقهی فروگذار نمی‌کنند (مثلا نماز و روزه و مسایل مربوط به طهارت و نجاست ستبرترین قشر فقهی‌نگری در دین‌اند)، عمدتاً از توجه به ظرایف عمیق‌تر دین‌داری غافل‌اند. این را من بارها به عینه و حتی در زندگی روزمره دیده‌ام. اهل ایمانی که به دقت مراقب ادای نماز سر وقت‌شان هستند ولی وقتی با ملاک و معیار تقوا زندگی‌شان را می‌سنجی، هول برت می‌دارد. در آزار دیگری و قضاوت کردن گفتار و رفتار تو چنان دلیرانه گام بر می‌دارند و سخن می‌گویند که تصور می‌کنی هم‌اکنون از قلب جنت فردوس برای‌ات نسخه می‌‍پیچند.

این آفت دین‌داری شرعی و فقیهانه است. مستعد ریا ورزیدن است. زمینه‌ی آزار رساندن به دیگران در آن فراهم است. آدمی را سخت معتاد می‌کند به شهوت قضاوت دیگران و خود را دانای کل دانستن. به تعبیر سنایی این‌ها چیزی نیستند جز باد. باد هوا. حرف. کاری در میانه‌ی این‌ها نیست. باید کار کرد. یکی از کارهای مهم اهل ایمان همین است که: مباش در ‍پی آزار و هر چه خواهی کن. این فاصله گرفتن از داوری و قضاوت کردن از کشف‌های اولیه‌ی صوفیان کلاسیک و اولیه بود پیش از این که تصوف تبدیل به دستگاه و بارگاه و بازار شود.

برای من نخستین نشانه‌ی داوری و آزار در اهل دین، اول اشارت برای حفظ فاصله‌ی جدی است از متشرعانی که یقین به رستگاری خود دارند و گمان می‌کنند سر دو عالم را کشف کرده‌اند. دین‌ورزی‌ای که به آدمی فروتنی نیاموزد و به او درس آدمی بودن ندهد، کفر است. دین یعنی چیزی که به تو بگوید تو انسانی با تمام محدودیت‌های بشری‌ات و ممکن است در بسیاری از چیزهایی که خیلی مطمئن فرض‌شان می‌کنی خطا کرده باشی. شریعت ما، پارسایی ما یعنی کم‌آزاری. یعنی فاصله گرفتن از داوری. مغز و خلاصه‌ی دین یعنی این. این همان چیزی است که حافظ هشدارش را می‌‌داد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌ پرست
این دود بین که نامه‌ی من شد سیاه از او

۰

در منزلت حریت کافرانه‌ی ایمانی

عین‌القضات در نامه‌ها تعبیری شگفت‌انگیز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجیب است. ولی نیست. مضاف بر این‌که شگفت نیست باید حتی از میان آن همه کفرگویی عین‌القضات ایمان او را بیشتر و بهتر دید. تعبیری که از آن یاد می‌کنم در این جملات آمده است:

«ای دوست! ‍پنداری که هرگز دانسته‌ای زنارداری چی‌ست؟ لعمری دانسته‌ای و لیکن همچنان‌که اهل عادت دانند در بلاد روم. کفر ایشان و اسلام شما عادت است نه حقیقت. نیک بشنو از من؛ انّ من الشعر لحکمه:

بی دیده ره قلندری نتوان رفت

دزدیده به کوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده‌ی ایمان است

آسان آسان به کافری نتوان رفت» (نامه‌ها؛ جلد ۲، ص ۴۶).

این تعابیر معرفت‌شناسی دینی عین‌القضات را خوب نشان می‌دهد. مشرب‌اش با مشرب فقیهان و متشرعان ظاهری تفاوت بسیار دارد. شطحیات و سخنان خلاف آمد عرف و فهم متعارف دینی هم بسیار دارد ولی درست در همین نامه در صفحات ابتدایی‌اش وقتی که می‌خواهد توضیح بدهد که آدمی چی‌ست (یعنی تن است یا جان، قالب است یا روح – حالا روح و جان یعنی چه؟ بماند)، آخر قاعده‌ی سخن‌اش ارجاعات مکرر به احادیث و روایات است و تکیه‌ی محض و مطلق بر نقل. تمام استدلال‌های او دوری می‌شود (مثلا صفحات ۳۸ و ۳۹ را ببینید) و از عقل فاصله می‌گیرد.

غرض این بود که این حریت و بلندنظری عارفانه‌ای که در او می‌بینیم از عقل‌گرایی نیست. ایمان گه‌گاه متعبدانه و خالی از خردورزی او نیز منافاتی با حریت و آزادگی او – که ابعاد سیاسی پیدا می‌کند – ندارد. ماجرا انسانی است. انسانی است با تمام محدودیت‌های بشری و فردی عین‌القضات و قیدهای زمان و زمانه‌ی او. از عین‌القضات و بسا هم‌عصران او – و بسا کسانی که پس از او آمدند – نمی‌توان انتظار فردیت و استقلال خرد مدرن قرن بیستم و بیست و یکم را داشت. ولی باید این مایه حریت و جسارت آن‌ها را در نقد این فهم‌های کهنه و عادتی دینی ارج نهاد.

۲

خوانِ کرم… (۴)

همیشه ضرورتی ندارد در توصیف و تعریف کرم و سخاوت کسی چیزی بنویسد:

لب ببند و کف پر زر بر گشا

بخل تن بگذار و پیش آور سخا

ترک شهوتها و لذتها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

این سخا شاخیست از سرو بهشت

وای او کز کف چنین شاخی بهشت

عروه الوثقاست این ترک هوا

برکشد این شاخ جان را بر سما

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش

مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

یوسف حسنی و این عالم چو چاه

وین رسن صبرست بر امر اله

یوسفا آمد رسن در زن دو دست

از رسن غافل مشو بیگه شدست

یکی از مصادیق ترک لذت‌ها و شهوت‌ها – یعنی یافتن این رسن استوار – همین است که آدمی چیزی نگوید و ننویسد. این ترک گفتن و نوشتن، آزمون سخاست. لب ببند وقتی متعاقب‌اش واو عطف می‌آید و آن‌گاه کف پر زر برگشودن، معنای عطف نمی‌دهد لزوماً. لب بستن مقدمه‌ای است برای کف پر زر برگشودن. یعنی «هر چه در این پرده نشان‌ات دهند | گر نستانی به از آنت دهند». پس سکوت باید. تا همین‌جا هم بیگاه شده است.

۰

خوانِ کرم… (۳)

هیچ فکر کرده‌اید که می‌شود (یا آیا می‌شود) رمضان را جایی خارج از کفر و دین تعریف کرد؟ به گمان من، بزرگ‌ترین آزمون اهل ایمان این است که بتوانند خارج از تقسیم‌بندی‌ها و مرزهای کفر و دین، بیرون قواعد و مقررات شرعی و مناسک آیینی، قلمرویی ببینند که هر جنبده‌ای بتواند زیر سقف‌اش بیاساید و بیارمد فارغ از ایمان یا بی‌ایمانی. قدر مشترک همه‌ی این جنبدگان، انسان بودن است (از این هم می‌توان یک گام فراتر نهاد و هر ذی‌وجودی را در این سهم شریک کرد).

رمضان را چطور می‌توان جوری دید که قدم بیرون از کفر و دین نهاده باشی؟ به گمان من، کلید مسأله در همین قصه‌ی ضیافت و مهمانی و کرم است. مهمانی‌‌های اختصاصی که در آن تبعیضی از هر نوعی باشد (تبعیض میان مرد یا زن، فقیر یا غنی، مؤمن یا کافر یا هر تقسیم‌بندی‌ دیگری)، خصوصیت کرم‌ورزی ندارند. کرم و سخاوت علت و رشوت بر نمی‌دارد. خوان کرم اعتبارش به همین منزلت سخاوت‌مندانه خواهد بود که بتواند حتی – حتی – از کمند «با دوستان مروت با دشمنان مدارا»‌ هم فراتر برود. چنان پرواز نگاه‌اش بلند باشد که نخواهد (یا نتواند) میان دوست و دشمن فرق بگذارد. آن‌قدر گداخته باشد که بتواند بی‌رنگی همه را – موسی باشند یا فرعون – ببیند.

هیچ فکر کرده‌اید که چطور می‌شود رمضان را «غنی‌سازی» کرد؟ رمضان معمول و متعارف را متشرعان همیشه رعایت کرده‌اند و لابد باز هم خواهند کرد. ولی رمضانی که در آن چشم دیگری برای آدمی گشوده شود که پا بر فرق علت‌ها بنهد و جایی که سخن از حقیقت در میان باشد، فرقی میان عبرانی و سریانی و جابلقا و جابسا ننهد. مسجد و میخانه یکی می‌شود آن وقت. آن وقت کرم و ضیافت به غنی‌ترین درجه آزموده می‌شود. این بر عهده‌ی میزبان نیست که به پاره‌ای از مهمانان بفهماند که به بهانه‌ی این مهمانی بر آن‌ها که مانند شما نیستند مفاخرت نکنید. این ضیافت بهانه‌ای است برای بعضی میهمانان، فرصتی است برای عده‌ای که چشم دگری بگشایند. روزه بهانه‌ای باشد برای‌شان تا بدانند که از این مناسک عادتی هم باید پاک شد. این هم مصداق دیگری از تطهیر و تمحیص است.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل