۰

مشکل فنی ای‌میل‌ها

دو روزی می‌شود که آدرس ای‌میل این صفحه دچار مشکل شده است و هیچ ای‌میلی را که به نشانی من (که در ستون سمت راست صفحه آمده است) ارسال شده باشد، دریافت نمی‌کند. در نتیجه اگر در دو روز گذشته کسی ای‌میلی فرستاده است، اصل نامه ناپدید شده است! خوشبختانه مشکل حل شده است (فکر می‌کنم حل شده است!).

۱۰

خوابگرد پدر می‌شود

با سید رضا شکراللهی،‌ خوابگرد سابق، بیدار فعلی، صحبت می‌کردم. آن‌ قدرها هم که خلایق گفتند خوابگرد تمام شد،‌ تمام نشده است. این خوابگردی که ما دیدیم تازه شروع شده است. سید خوابگرد دارد پدر می‌شود، یعنی یک سید دیگر دارد به جمع سادات عالم افزوده می‌شود. ان‌شاءالله، این پسر تاج به سر کاکل زری، پدرش را از خواب بیدار می‌کند و شاید دوباره وبلاگ‌نویسش کرد! تعجب نکنید! از جانب سید خوابگرد و بانوی‌اش اجازه دارم که خبرش را منتشر کنم. امروز که با او حرف می‌زدم، گفتم بدون شوخی این را در ملکوت خواهم نوشت تا ملکوت اولین جایی باشد که خبر پدر شدن سید را عالم‌گیر کند. شما هم بدانید و آگاه باشید! اگر هم تبریک می‌خواهید بگویید، همین جا به سید خوابگرد تبریک بگویید!

۵

بدون شرح

سال‌ها پیش، خیلی وقت پیش از آن‌که مدرسه بروم با خواهر اول


 خیلی وقت پیش‌تر از عکس بالایی. وقتی که تازه راه رفتن یاد گرفته بودم. با پدر در یکی از نخستین زمستان‌های حیات.

۹

هشدار

بارها این نکته را نوشته‌ام و بار دیگر به تأکید می‌نویسم. این چند روزه که بحث نظری درباره‌ی وبلاگ بالا گرفته است،‌ می‌بینم که در «جستار» آشوری نظرهایی مکتوب می‌شود که سراپا توهین و فحاشی هستند. بدون هیچ درنگ و تأملی این‌ها را پاک خواهم کرد،‌ به نام هر کس که باشد و خطاب به هر کسی. تحت هیچ شرایطی مطلقاً اهانت، فحاشی و لجن‌پراکنی علیه کسی را در ملکوت بر نمی‌تابم. از سویی، این شیوه‌ی نظر نوشتن، نشان‌ دهنده‌ی خصایص روانی گروهی از به اصطلاح وبلاگ‌خوانان و وبلاگ‌نویسانی است که سخنان آقای آشوری الحق درباره‌ی آنان مصداق دارد و در این عرصه هنری ندارند جز جفنگیات نوشتن. مرا نه با حسین درخشان نسبت خویشاوندی و الفت دیرین هست و نه با سیاست‌مداران و سیاست‌پیشه‌گان،‌ اما هر گاه در سرزمین ملکوت که اختیارش به عهده‌ی من است، ببینم پا از دآیره‌ی ادب و انسانیت بیرون گذاشته شود و به الفاظ رکیک و موهن از کسی یاد می‌شود، دمی در حذف کردن آن‌ها درنگ نخواهم کرد. به زودی، سیستمی را تدارک خواهم دید تا هر کسی نتواند به این سادگی از در و دیوار ملکوت برای خالی کردن عقده‌های روانی خودش استفاده کند.

۱۴

برای ایگناسیو

ظاهراً وبلاگ ایگناسیو مشکلی جدی و اساسی دارد، چون دقایقی پیش یادداشتی توضیحی در ذیل مطلب اخیرش برای مشکلی وجود داشت نوشته بودم و یادداشت ناپدید شد. برای این‌که بتواند از توضیح من استفاده کند و احیاناً بی‌خبر نماند،‌ دو یادداشت اخیر – که یاداشت آخر من هنوز به جای خود باقی است – را در وبلاگ خودم می‌آورم تا همگان از جزییات ماجرا مطلع شوند.

ادامه‌ی مطلب…

۳

قدم در راه بی‌برگشت

چندین ماه پیش با یکی از استادان‌ام گفت‌وگویی دوستانه داشتیم و اندرزی بسیار حکیمانه از او شنیدم. او می‌گفت: «هیچ‌گاه قدم در راه بی‌برگشت و بی‌فرجام منه به خاطر این‌که ما همگی آدمیانی‌ هستیم جایز‌الخطا و حتی در تشخیص مقدس‌ترین امور هم ممکن است به راه خطا رفته باشیم. در هر مقامی که باشی بدان که باید راهی برای بازگشت داشته باشی حتی اگر هیچ وقت قصد بازگشت نداشته باشی.». این سخنی بسیار سنگین است و شاید نتوان به قطعیت آن را به هر مقامی تسری و تعمیم داد. اما به اطمینان می‌گویم که اندرزی است گران‌بها. اگر بخواهیم درباره‌ی فلسفه‌ی عمومی زندگی سخن بگوییم و مثلاً رویکرد سیاسی یک انسان را نقد کنیم، کسی که برای تئوری‌های فلسفی و روش‌های سیاسی، عقاید دینی و دیدگاه‌های اجتماعی خود جزمیت قایل است، بسا که بارها مایه‌ی رنجش و آزار خود و دیگران را فراهم کند. به هر حال آدمی زندگی می‌کند که شاد و خوش‌بخت باشد (و این خوش‌بختی و شادمانی را به دیگران نیز هدیه کند)  و اگر قرار باشد تفکری داشته باشی که هیچ‌وقت نخواهی در آن تجدید نظر کنی، آن را حقیقت مطلق تلقی کنی و سایر راه‌ها را ضلالت محض ببینی، سعادت خود را به باد احتمال و تقلب روزگار سپرده‌ای. در مورد موضوعات اخیری هم که نوشته‌ام، یعنی ماجرای تروریزم یا بحث سنت و مدرنیته، با وجود این‌که، چنان که صاحب سیبستان به درستی می‌گوید، باید تعریفی روشن و دقیق از این مقولات ارایه داد، هیچ‌گاه رسماً برای هیچ‌کدام از مواضع خود، چنان که دیگران می‌کنند، اعلام قطعیت و جاودانه‌گی نکرده‌ام:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم / چون ره آدم بیدار به یک دانه زدند
آن‌چه من می‌دانم و می‌خواهم جهانی است که آدمیان بپذیرند آدمی هستند و فرزندان آدم. جهان نخوت عقلانی و تفرعن روشنفکری ولو بسیار دلنواز و آرامش‌بخش، چندان به کار من نمی‌آید. عقلانیت و دانش، نخستین ثمره‌ای که باید داشته باشد تواضع است و فروتنی و آمادگی اذعان به خطا کردن. وقتی مدت‌ها با کسی سخن می‌گویی که مثقال ذره‌ای هم در سلامت و صحت عقاید خود تردیدی به خود راه نمی‌دهد، باید از آن فرد هراسید. این راهی است که افراطیون رفته‌اند. این راه اهل ایدئولوژی است، چه قایلان به این شیوه بن‌لادن و مقتدا صدر باشند چه به ظاهر مدرن‌ترین اندیشمندان اروپایی. نقدهای ما همگی ناب و خالص نیستند. نمی‌توان نقد خویش را سکه‌ی مطلوب بازار قلمداد کرد و دیگران را متهم به فروختن کالای قلب نمود. نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟!

۰

نو ملکوتی‌ها

مجموعه‌ی ملکوت، چنان‌که اقتضای زنده‌گی و احوال یک موجود زنده است، همواره قبض و بسط از سر می‌گذراند. تا به امروز، گاهی اوقات چنین بوده است که وقتی عضوی جدید به این مجموعه پیوسته است، تا زمان حضور آشکار و علنی‌اش مدتی زمان گذشته است. به هر تقدیر، ملکوت صاحب دو عضو جدید شده است که مدتی است در کار نوشتن هستند. نخستین آن‌ها، ساقی خردمند است که وبلاگ طرقه را می‌نویسند. وبلاگ‌اش را که بخوانید و یادداشتی که در دبیره نوشته است، حال و هوای وبلاگ‌اش را نشان می‌دهد. بانو هم در وبلاگ‌اش مدتی پیش و همین امروز درباره‌ی او دو یادداشت نوشته است به عنوان‌های «طرقه» و «زاده‌ی اسفند». این‌ها خود معرف ساقی خردمند هستند!
دیگری، پرویز جاهد، سینماگر و منتقد فیلم است که حضورش در مجموعه‌ی ما مغتنم و ارزش‌مند است. جاهد قلمی توانا در عرصه‌ی سینما دارد (نه این‌که مدعی سینما‌دانی شوم؛ اما قلم او را خوش می‌دارم). خودش حتماً گزارشی از آثار و احوال خود در دبیره خواهد داد. جاهد، وبلاگ خشت و آینه را می‌نویسد. عجالتاً مطالب نخست او مجموعه‌ی نقدها و یادداشت‌هایی است که به قلم او در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده‌اند و باقی نوشته‌های او به تدریج در صفحه‌ی تازه‌بنیادش پدیدار خواهد شد. جاهد، جدای این‌که عضو تازه‌ی ملکوت است، دوستی مهربان و شفیق است که بارها او را زحمت داده‌ایم و او صبورانه درشتی‌ها و خطاهای مرا تاب آورده است. باشد که ما او را کمتر زحمت دهیم و بیشتر از دانش‌اش بهره‌مند شویم! آمین!

۳

عتیقه‌های کاون گاردن

پریروز بعد از ظهر راهی کاون گاردن شدیم تا ناهار دیرگاه‌مان را در پیتزاهات آن‌جا بخوریم. تا به حال این‌قدر زود به کاون گاردن نیامده بود. می‌دانستم در کاون‌ گاردن بازاری هست اما هرگز ندیده بودم از چه جنسی است. نگاه که می‌کنی گویی پا به بازار عتیقه‌فروشان گذاشته‌ای. هر چیزی این‌جا پیدا می‌شود. از اسکناس‌های کهنه و قدیمی تا ابزارهای دریانوردی صد سال دویست سال پیش. فروشنده‌ای که تلسکوپ تک‌چشمی و قطب‌نما و این جور و وسایل را می‌فروخت، کارتی به من داد که نام و نشان‌اش بر روی آن بود: آقای ویراف، شرکت اهورا! طرف گویا زردشتی بود. من علاقه‌ی عجیبی به این اشیاء خورده ریز دارم. اگر الهه همراه‌ام نبود شاید ساعت‌ها در این بازار گم شده بودم. این بازار مرا به دوران کودکی‌ام برد. یاد بازار روس‌های مشهد افتادم. هنوز هم وسوسه می‌شوم هفته‌ای یک بار به این‌جا سر بزنم شاید چیز دندان‌گیری نصیبم شود! امان از وسوسه‌های کودکی!

۵

حاشیه‌های ملکوت

دیروز در سیبستان، سیبستانکی برای باغبان آن بر پا کردیم و امروز تدارک همان عمارت خرد را در ملکوت دیدم. ستون حاشیه‌ها را در ملکوت برای عبارات و مطالبی جداگانه در نظر گرفتم که از گوشه و کنار به چشمم می‌خورد و مقتضای حال باشد یا واجد نکته‌ای که مرا به کار می‌آید. نخست نام «حکمت» را برای این ستون برگزیده بودم که سریعاً از نهادن این نام منصرف شدم به دلایل چندی. نخست این‌که نمی‌خواستم باز عده‌ای بانگ و فریاد بر آوردند که حکمت را تباه کردی یا توقع داشته باشند در این ستون فیلسوفی حکیم ببینند. «در کوی نیک‌نامی ما را گذر ندادند»، بگذار همان نام سیاه رندی بر نامه‌ی ما رقم بخورد. ملکوت من زمینی است! با ملکوت شما آسمانیان لاهوتی کاری ندارم. به قول اخوان: «بهل کاین آسمان پاک چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد . . . »! شما شیخان پاکدامن اهل فضیلت و تقوا، ما تردامنان رانده از فردوس برین را در ضلالت خویش رها کنید! بگذریم! جدای از این دلیل مهم،‌ می‌خواستم دستم در انتخاب حاشیه‌ها باز باشد. یعنی اگر روزی از عین‌القضات و مولوی و حلاج نقل کردم، روز دیگر بهانه جویان نگویند که چرا مثلاً از نیچه یا سارتر یا کافکا قطعه‌ای آورده‌ام. شاید هم روزی آبادانی حاشیه بر عمارت صحن ملکوت چربید. کسی چه می‌داند؟

۵

سرور و سوگ!

امشب، شب ششمین ماهی است که من و الهه ازدواج کرده‌ایم. در نتیجه، امشب نیم‌سال‌مان را می‌گردیم (بر وزن سال‌گرد، که در آن چیزی می‌گردد!). اما، امروز ناچار شدم مبلغ فراوانی پول زبان بسته را حرام کنم. شاید بیش از دو هفته شده است که عینک‌ام را از وسط نصف کردم یعنی قاب عینک را به شیوه‌ای حرفه‌ای شکستم! کسانی که گذارشان به لندن افتاده است برای زندگی خوب می‌دانند که شکستن عینک چقدر خرج روی دست آدم می‌گذارد. بعد از کلی این در و آن در زدن، خیال کردیم که با مراجعه به بوتس (به جای رفتن به ویژن اکسپرس)، یکی دو جفت عینک معقول می‌توانیم با حدود ۱۰۰ پوند بخریم. اما امروز بعد از اتمام معاینه چشم هر چقدر قاب عینک عوض کردیم دیدیم قمیت مناسبی یافت می‌نشود! اما بدتر از همه قیمت شیشه‌های عینک است. قیمت شیشه‌ها از خود قاب عینک گران‌تر در آمد. این شد که ۱۴۰ پوند پول را مفتی مفتی ریختیم به جیب چشم پزشک برای فقط یک عینک آن هم با قابی معمولی! تازه بدتر از هر چیزی بعد از یک هفته انتظار برای وقت معاینه‌ی چشم، به ما می‌فرمایند که برای گرفتن عینک یک هفته تا ده روز باید صبر کنید! به گمانم اگر برای خرید عینک ایران رفته بودم ارزان‌تر از آب در می‌آمد! خوب است به خدا! هدیه‌ی ششمین ماه ازدواج باید قیمتی داشته باشد بالاخره!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد