۹

خواب‌های‌اش را باد برد

هنوز رد پای نوشته‌ی آخرم درباره‌ی رؤیاهای سید رضای خوابگرد دارد روی خط ول ول می‌زند اما به گمانم باز هم باید بنویسم برای سید خوابگرد. لازم نمی‌دانم بگویم که سید خوابگرد را من از نزدیک دیده‌ام و ذره‌ ذره‌ی وجودش، صفا و صمیمیت و صداقت‌اش را در نگاه‌اش و وجنات و سکنات‌اش دیده‌ام. اما این هم دلیل نوشتن نیست. در یادداشت پیشین به اشاره گفته بودم که وبلاگ‌نویسی برای بعضی‌ها تجمل است. از شما چه پنهان شاید برای من هم بدجوری تجمل است! اما از حکایت سید رضای خوابگرد چیزهای دیگری را هم باید و هم می‌توان فهمید اگر دیده‌ی بصیرت داشته باشی و قصد آزار نداشته باشی: «حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود». اما سید رضا نَقلِ می را در افواه عام کرده است و در معبر خرقه‌پوشان (که در اینترنت و سرزمین وبلاگستان هم کم نیستند) حدیث خلوت انس گفته است. پس عجب نیست که طعنه‌ی زاهدان عالم و محتسبان وبلاگستان خواب‌های او را هدف قرار دهند. اما یک نکته هست و آن این است که همواره از آن نوشته‌ام. آمدن و رفتن در وبلاگستان، چنان که لحن و شیوه‌ی نوشتار هر کسی به خود او مربوط است و نمی‌توان به او گفت چنین باش و چنان باش. اگر روزی در جایی از این کره‌ی خاک، که رؤیاهای آدمی هم حفاظ ندارند، به خواب‌های کسی دستبرد بزنند و رؤیاهای شیرینش را به سلول انفرادی بیندازند و کابوس به خواب‌اش بفرستند، آن آدم حق دارد بگوید من دیگر اصلاً خواب نمی‌بینم! آخر چه مرضی داریم بی‌دردی و رفاه خودمان را بخواهیم به همه تسری بدهیم؟ مگر همه در همه‌ جای دنیا آرام و بی‌دغدغه نشسته‌اند و نان ارزان و بی مشقت می‌خورند؟ جز آن عده‌ی معدود خارج از ایران که چنگال زور بر گلوی‌شان نیست، باقی هشت‌شان گرو نه است. هر روز ممکن است بساط‌شان را جمع کنند،‌ علی‌الخصوص که بخواهند جدی بنویسند، اهل معامله و سوداگری نباشند، برای ارباب قدرت و ثروت هم لوندی نکنند! خوب این‌جوری معلوم است که خواب‌های‌ات را هم باد می‌برد! اینجا که در وبلاگستان «کبر و ناز حاجب و دربان در این درگاه نیست»، پس چه معنی دارد به کسی بگویی (با درشتی و تشدد) که کی بیا و کی برو یا چه بگو و چه مگو؟! اما با تمام این‌ها، سید جان! اگر رنجیدی، تو خوش باش که ما گوش به هر کس نکنیم: «دولت پیر مغان باد که باقی سهل است / دیگری گو برو و نام من از یاد ببر». اما، «روزی ما دوباره کبوترهایِ‌مان را پیدا خواهیم کرد / و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . . .». غمین مباش! آن روز هم می‌رسد. اگر دل‌ات از وحشت زندان سکندر گرفته است، چرا عزم ملک سلیمان نمی‌کنی تا از گزند دیوان خود را برهانی؟ بند زندان سکندر هم اگر سخت باشد، باز در آن همه ظلمت، خضرِ راهی هست! خضری که همراه پیادگان است! غصه دار مشو از فخرفروشی و طعنه‌ی سوارگانی که دیگران سوارشان کرده‌اند. تو باش تا عزیز شوی و بگویندت روزی که:


امروز عزیز همه عالم شدی اما / ای یوسف من حال تو در چاه ندیدند

۵

قصه‌ی معیشت و ماجرای عاشقی

دیشب این یادداشت نقطه‌ی صفر سید رضا شکراللهی را خواندم. با خودم گفتم با توپ پر می‌روم سراغ‌اش و به او می‌گویم تو این کاره نیستی! باز فردا می‌نویسی، اگر اینجا نشود جای دیگر. اما آیا واقعاً ماجرا به همین سادگی است؟ وبلاگ‌نویسی آیا تجملی است که نصیب هر کسی می‌شود؟ ببخشید اگر با لحن پرولتاریا ستیز و بورژوا شکن مارکسی حرف می‌زنم، ولی واقعاً هر کدام از ما که وبلاگ می‌نویسیم چقدر وقت داریم تا بنویسیم و جدی بنویسیم؟ آری، می‌شود وبلاگ نوشت و حرف روزمره زد اما شرط دارد البته. برای بعضی‌ها حضور در عرصه‌ی اینترنت به نوعی نشان دادن جایگاه متفاوت‌شان در حوزه‌ی اجتماع است. وبلاگ‌نویسی برای همه فقط نشستن پای اینترنت و تایپ کردن نیست. اما با تمام این اوصاف مطلقاً با سید خوابگرد موافق نیستم که یا همه یا هیچ. سید خودش هم خوب می‌داند که با این شعار اصلاً نمی‌شود زندگی کرد حتی، مخصوصاً در ایران. در ولایت ما (دیگر مملکت نداریم که؛ ملکی در کار نیست!)، تنها اهل قدرت و سیاست که تمامی مجاری اعمال اقتدار را در اختیار دارند می‌توانند بگویند یا همه یا هیچ. بقیه با این شعار یا باید منزوی شوند و سکوت کنند یا سر به باد دهند. پس نتیجه می‌شود این‌که خاموش و سر به زیر حرف بزنی. گاهی اوقات هم به رندی و زیرک‌ساری در پس هزاران پرده حرف بزنی که: «به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است»! هر جا را هم که نگاه کنی هیچ کس در آن ولایت بند زبان ندارد که جان در امان بماند. پس حکایت باز هم حکایت جان است و لقمه‌ای نان. این را هم در همین حواشی بگویم که وقتی ازدواج کردی دیگری خودت تنها نیستی که بگویی کار ملک است آن‌که تدبیر و تأمل بایدش! زندگی خانواده هم تدبیر و تأمل می‌خواهد. می‌خواستم بگویم که اگر سید خوابگرد قلم بر زمین می‌نهد، کسانی هستند که بختک غصه‌ی نان بر زندگی‌شان نیست و می‌نویسند به جای او و اوهای دیگر. اما نمی‌شود! رضا شکراللهی خودش باید بنویسد و خودش باید باشد. اگر نباشد، یک جای آسمان انتقاد و ادبیات و فرهنگ سوراخ می‌شود. وقتی هم که سوراخ شد دیگر رفو نمی‌شود. روزگاری خودم نیت کرده بودم این وبلاگ را تعطیل کنم و بروم پی کارم با انگیزه‌هایی شاید مشابه سید خوابگرد. اما نمی‌دانم، راستش را بخواهید نمی‌دانم که چه شد باز نوشتم. نوشتن آن هم به این ترتیب «نفس اماره»‌ای می‌خواهد که خیلی زورش به تمامی کف نفس‌های زاهدانه بچربد. ما هم که خدا را شکر (هزار شکر که یاران شهر بی‌گنه‌اند) بازیچه‌ی نفسیم! سر سید رضا سلامت که از بند ملامت می‌رهاند خودش را! ولی خودمانیم. کسی که این مرض لاعلاج نوشتن در جان‌اش رخنه کند شب‌ها هم کابوس نوشتن می‌گیرد. می‌گویید نه؟ می‌بینید! اگر سید رضا شکراللهی دیگر ننویسد، شب‌ها حتماً خواب می‌بیند دارد توی وبلاگ‌اش می‌نویسد. مگر نه این‌که وبلاگ‌اش نام خوابگرد را دارد. خدا به خیر کند! حالا که شب‌ها توی وبلاگ‌اش نمی‌نویسد، کجا می‌رود خوابگردی؟!

۱

هیچ کس بی‌ دامنی تر نیست

شاید در خیلی از وبلاگ‌های جدی و تفننی، یا مبتذل و غیر مبتذل (استفاده از فرهنگ خوابگردی!)، به این جمله برخورد کرده باشید که: «این وبلاگ صفحه‌ی شخصی من است» یا به عبارتی روشن‌تر، مردم در وبلاگ‌شان بلند بلند فکر می‌کنند. البته بلند بلند فکر کردن، چندان شوخی و هزل نیست و طبعاً بی‌صدا و خاموش هم نیست در نتیجه نمی‌تواند فارغ از تأثیر گذاری باشد. خلاصه این‌که نوشتن در وبلاگ، چندان نمی‌تواند معادل اندیشیدن باشد که بتوان خیلی صریح آن را در دایره‌ی آزادی بیان قرار داد. البته آزادی بیان و آزادی پس از بیان حرمت دارد به شرطها و شروطها! به گمان من هیچ چیزی در این عالم بی‌قید و شرط و مطلق نیست، حتی آزادی. وقتی که کسی در وبلاگ درباره‌ی موضوعی اظهار نظر جدی می‌کند و چه بسا سخنانی تند و گزنده می‌گوید طبیعی است که گروهی آزرده خاطر شوند و عده‌ای خشنود. این طبیعت عالم انسانی است. آدم نمی‌تواند دل همه را به دست آورد. به اعتقاد من، آدم اگر بخواهد همه را خوشحال نگه دارد، موجودی بی‌خاصیت می‌شود. کسی که بخواهد دل همه‌ی آدمیان کره‌ی زمین را به دست بیاورد دیگر برای خودش کسی نیست. دیگران است. اما آدم اگر آینه باشد، هر کسی را همان‌طور که هست به خودش نشان می‌دهد و البته در توصیف مقام آینه‌گی مناقشه و مجادله بسیار می‌رود که ترجیح می‌دهم از خیر آن بگذرم.

اما بعد، به کرات دیده‌ام که گروهی از خوانندگان صفحه‌ی من انتقاد، شکایت یا درشتی کرده‌اند که چرا من در سخن‌ گفتن از دیگران (احتمالاً از بعضی‌ها؛ چون نمی‌توانم درباره‌ی همه حرف بزنم!) درشتی می‌کنم و لحنی گزنده و طعنه‌آلود دارم. انصاف می‌دهم که بخشی از این تندخویی خصلت ذاتی و عیب طبیعی من است! خرده مگیرید! به بزرگواری سخاوت‌مندانه‌ی خود از قصور و خطای من بگذرید! خدای‌تان خیر دو جهانی دهاد! اما، یک حرف صوفیانه بگویم، اجازت است؟ من یک نفر در مقام نوشتن شاید جاهایی نهان‌ورزی کنم و در نوشتارم به دلایلی تستر و تقیه بورزم، اما به طور قطع و یقین، از ابراز صریح عقیده‌ام درباره‌ی چیزی که گمان می‌کنم خطاست (شاید هم واقعاً آن چیز درست باشد!) پروایی ندارم. اما سایر آدمیان چگونه‌اند؟ شما وقتی که بخواهید درباره‌ی موضوعی جدی حرف بزنید چه می‌کنید؟ لی‌لی به لالای همه می‌گذارید؟ وقتی نوشته‌ای را می‌خوانید که شدیداً از آن رنجیده خاطر می‌شود و بغض‌تان می‌گیرد از نادانی یا تنگ‌نظری نویسنده‌اش (به نظر خودتان و با مبانی فکری خودتان) چه کار می‌کنید؟ اگر دستی به قلم داشته باشید نظرتان را گوشه‌ای می‌نویسید. در روزگار ما هم اینترنت خیلی از دیوارها را برداشته است و نتیجه‌اش می‌شود چیزی شبیه وبلاگ! من بارها گفته‌ام که وبلاگ جایی است برای انسان بودن و انسان خطا می‌کند. اصلاً بیایید اینجا که خطا کنید. مگر ما آمده‌ایم خود را اینجا قدیس بنماییم؟ مگر مثلاً من با انتخاب نام ملکوت، ادعای رسالت کردم و جهانیان را به آیین تازه‌ی خودم دعوت کردم؟ تا جایی که به یاد دارم، خیلی به ندرت پیش آمده است در وبلاگ کسی (البته شاید به جز وبلاگ‌های اصحاب ملکوت) یادداشتی نقادانه نوشته باشم و خواسته باشم گریبان کسی را بگیرم. سعی کرده‌ام هر چه می‌نویسم همین جا باشد، مگر این‌که دلیل جدی و محکم دیگری برای نوشتن در جای دیگری داشته باشم. نتیجه‌ی مستقیمی که از این حرف می‌شود گرفت این است: آن علامت ضرب‌در گوشه‌ی سمت راست صفحه‌ی مرورگرتان را بی‌هوده نگذاشته‌اند. صفحه‌ی ما را ببندید و شما را به خیر و ما را به . . . ملامت! ما هم که نامه ننوشته‌ایم در خانه‌ی مردم که یا ایها‌الناس بیایید بخوانید که: «بلعجب نادر شکار آورده‌ام»! دوست ندارید نخوانید. چه نقدی بر حسین درخشان باشد یا مهدی خلجی یا سایت لوح یا محمدرضا شجریان! حاشا که مثلاً مهدی خلجی را با سایت لوح یا نوشتارهای حسین درخشان در یک جا بنهم. هر کسی جای خودش را دارد. اما من نظر خودم را می‌نویسم و بس! من و دوستان‌ام همدیگر را می‌شناسیم و حکایت ما از آنِ ماست. اما آن‌ها که به تلخی از نامردمی‌شان یاد می‌کنم، قطعاً در نظام فکری من جایگاهی درخور اعتنا و منیع ندارند که از آن‌ها پرهیز کرده‌ام. اگر مثلاً من آقای آوینی را خوش نمی‌دارم حتماً برای آن دلایلی دارم. چه لزومی دارد که من از آقای آوینی خوش‌ام بیاید یا مجیزش را بگویم؟ اصلاً چه لزومی دارد که شما مثلاً جلوی جرج بوش کرنش نکنید؟ خوب معلوم است! مثل او فکر نمی‌کنید! رفتارش را با معیارهای خودتان انسانی یا خردمندانه و منصفانه نمی‌دانید. پس هر کس به دلیلی ممکن است از کسی خوشش نیاید یا نظر خودش را به گونه‌ای ابراز کند. در این پریشان نوشته‌‌ها تلاش کرده‌ام خودم باشد بی‌هیچ پرده‌پوشی با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها‌ی‌ام (که البته بدی‌های‌ام قطعاً بر خوبی‌های‌ام می‌چربند!). خدا را هم به قدر شعور خودم بنده‌ام! به رسول‌اش و روز جزا هم به مقدار وسعی که دارم باور دارم (این قدر هست که گه‌گه قدحی می‌نوشم!). اگر هم درشتی کرده‌ام و از این به بعد می‌کنم، بدون هیچ‌گونه تزویر و ریایی این کار را می‌کنم. ظاهر و باطن من همین است. برقی است که می‌جهد و می‌رود. خوش نمی‌داریدم؟ با بسته شدن صفحه‌ام به دست شما دوست عزیز، تخفیف زحمت می‌کنم. اما محال است که من کور شوم، لال شوم، کر شوم! سع
ی می‌کنم خودم باشم با همین سواد اندک.

بگذارید تأکید کنم که این نوشته مخاطبی خاص و معین ندارد. افراد زیادی از آشنا و غریبه سخنی به مضمونی مشابه در نقد یا مذمت من نوشته‌اند: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم! گله‌ای نیست. اما ما راه خود را می‌رویم و حکایت آدمیان خاکی در این جهان ناسوتی که ملکوت‌اش هم در مرزهای خیال ما تنها می‌گنجد این است و بس:
هیچ کس بی‌ دامنی تر نیست لیکن دیگران
باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ایم! 

۱۶

الواح جزمیت و هنر ایدئولوژیک

 

یکم
دیر زمانی است که می‌خواهم یادداشتی برای سایت به اصلاح فرهنگی و ادبی لوح بنویسم که یا فرصت آن را نمی‌یافتم و یا حال و حوصله‌اش را نداشته‌ام. به هر روی مختصری که می‌نویسم نگاهی است که مدت‌ها روی این سایت سنگینی کرده است و امروز باید بیان شود. بدون هیچ مجامله و تعارفی بگویم که سایت لوح (که هنوز نمی‌دانم املای نام سایت چرا [louh] است!)، از نگاهی ادبی و زبانی سایتی است قوی. اکثر نویسندگان آن و در صدر همه‌شان سرلوحه نویس آن‌ها رضا امیرخانی قلمی دارد استوار. اما دریغ که «جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض خال». از آن هزار نکته‌ی کار و بار دلداری، خال درشتی بر عارض این نوشته‌ها نشسته است که هر چه جمال است در سایه‌ی آن ضایع می‌شود. اگر بخواهید در روزگار معاصر فضایی اینترنتی را بجویید که هم اهل ادب و قلم باشد و هم شدیداً دلبرده و سر سپرده‌ی آرمان‌های انقلاب و اسطوره‌های شخصی‌ شده و جزمی این دو دهه‌ی گذشته، حتماً باید این سایت را در صدر همه‌شان ببینید. به نظر من لوح، نمونه‌ای است معتدل، بزک شده و فریبنده از روزنامه‌ی کیهان که تمام نیش و زهرهای سیاسی‌اش در لفافه‌ای ادبی نهان شده است. بگذارید بسیار صریح به آینه‌ی تمام عیار این سایت اشاره کنم که همانا رضا امیرخانی است (نویسنده‌ی سرلوحه‌ها) و به اعتقاد من این‌جا تریبون اختصاصی و جولانگه یکه تازی اوست و دیگران تنها در زیر سایه‌ی سنگین او حرفکی می‌زنند. درباره‌ی داستان‌نویسی امیر خانی می‌توانید یادداشت پدرام رضایی زاده را ببینید که بسیار رسمی و سرد بدون هیچ اشاره‌ی صریح و بی‌محابایی از او یاد کرده است. اما، در شاعری امیرخانی عمیقاً متأثر از علی معلم دامغانی است که به خوبی معروف خلق عالم است و مراتب و درجات او در سلوک ولایی و ذوب فقهی اظهر من الشمس. به همان طریق می‌توان ارادت امیرخانی را به او و تمامی تیره و طایفه‌ی این قوم و قبیله خوب فهمید، لذا عجیب نیست اگر در لایه‌های زیرین سخنان امیرخانی ردپای آشکار دیدگاه‌های سید احمد فردید را هم ببینید. طبیعی هم هست که او از شیفتگان و مریدان سینه‌چاک سید مرتضی آوینی هم باشد. شعر او را با عنوان امام‌زاده در مدح آوینی بخوانید تا بفهمید با چه موجودی طرف هستید! امیر خانی از سویی دیگر از منتقدان طراز اول اصلاحات است و زبانی بسیار گزنده دارد در کوبیدن ارباب اصلاحات. بخوانید یادداشت او را در مضحکه ساختن ابطحی تا لطافت طبع و ایضاً وقاحت‌های لفظی او را دریابید. خلاصه کنم که در لوح جایی برای تکثر و تنوع نیست. این‌جا هر چه هست جزمیت است و ایدئولوژی. این‌جا هر که با ما نیست بر ماست. این‌جا هر کس اهل ولایت نباشد، انگ خیانت می‌خورد و مزدور است. این‌جا به هوش باشید و گرنه به طرفه‌العینی به استعمار و استکبار وابسته می‌شوید و سیل دشنام‌هایی از جنس دشنام‌های صبح و کیهان و فردید و قبیله‌ی تهمت‌زنان بر سر و روی‌تان می‌ریزد. لوح زبان گویای حوزه‌ی هنری تبلیغات اسلامی است. دوست دارم آن‌ها که در ایران هستند و شاید بیشتر با این حوزه و حلقه آشنا هستند، بیشتر از آن‌ها بنویسند و حتی بر نوشته‌ی من نقد بگذارند. چه بسا برخی نکاتی را هنوز من نمی‌بینم.

دوم
نغمه‌ی روز را عوض کرده‌ام و نی‌نوای حسام‌الدین سراج را گذاشته‌ام. این کار شعرش از علی معلم حمید سبزواری است و آهنگ‌اش از حسین‌علیزاده. شعر بسیار قوی و استوار است و سرشار از تصویر گری. آهنگ‌ هم که دیگر جای گفتن ندارد. این نمونه‌ی موسیقی یکی از برجسته‌ترین شاهکارهای استفاده از ادبیات، شعر و موسیقی در پیش‌ بردن اهداف انقلابی و ایدئولوژیک است. این تصنیف عمیقاً برای من لذت‌بخش است، بماند البته که نشانه‌های افراطی‌گری انقلابی و جزمیت در آن آشکار است. به هر روی تصنیفی است بسیار قوی و پر ضرب که شور و هیجان را در رگ‌های آدمی می‌دواند.

۴

سلاح‌های هسته‌ای و جنجال قدرت

 یکی دو سال است که ماجرای سلاح‌های هسته‌ای ایران بحث داغ اخبار جهان است. مدتی است که می‌خواهم یادداشتی برای نیروهای هسته‌ای بنویسم و مجال پیدا نمی‌کنم. اتفاقاً مقاله‌ای که باید برای درس حقوق بشر بین‌الملل می‌نوشتم موضوع‌اش همین بود. پیش از این‌که به ایران بپردازیم، توجه به این نکته از هر چیزی واجب‌تر است که تنها حکومت‌هایی که عملاً در برابر ممنوع اعلام کردن سلاح‌های هسته‌ای مقاومت کرده‌اند و تن به معاهدات سازمان ملل نداده‌اند کشورهای عضو شورای امنیت و در رأس آن‌ها آمریکا است. پیشنهاد ممنوع اعلام کردن استفاده از سلاح‌های هسته‌ای به عنوان سؤالی از سوی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۹۴به دیوان عدالت بین‌المللی ارایه شده بود که پاسخ به آن‌ [تحت عنوان Advisory Opinion] پرسش هم تنها مشوش و مبهم ارایه شده بود و جوابی در خور نیافته بود (مقالات سایت کمیته‌ی بین‌المللی صلیب سرخ را هم در این زمینه ببینید.). القصه، نکته‌ی ظریف ماجرا این است که آمریکا تنها با دستاویز بازدارندگی برای خود مجوز استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را حفظ کرده است و هر گونه قطع‌نامه‌ی سازمان ملل را نیز وتو کرده است. در نتیجه، بدون هیچ تردیدی تنها عامل بزرگ و عمده‌ای که در برابر منع استفاده و گسترش سلاح‌های هسته‌ای وجود دارد خود آمریکاست که با ممنوعیت آن‌ها تفوق و برتری سیاسی و نظامی خود را در جهان به مخاطره می‌اندازد. آمریکا هنوز پای بسیاری از معاهدات بین‌المللی را امضا نکرده است. از جمله این‌که در قوانین آمریکا قانونی هست به نام حمله به لاهه که بنا بر آن دولت آمریکا می‌تواند برای آزاد ساختن هر یک از تبعه‌های‌ خود حتی به دادگاه بین‌المللی لاهه لشکرکشی کند!
اما سوای قلدرمآبی و قداره‌بندی آمریکا، این را هم نباید از یاد برد که نفس استفاده از سلاح‌های هسته‌ای و گسترش آن‌ها به هر نحوی، حاوی مشکلات جدی و اساسی اخلاقی و اجتماعی است. برای خلاصه کردن مطلب تنها یک بند را از کتاب «تأملاتی بر خشونت» [Reflections on Violence] نوشته‌ی جان کین نقل می‌کنم که به خوبی گویای این مطلب است:
«سلاح‌های هسته‌ای این امکان را دارند که از اختیار آدمی خارج شوند. کشورهای جهان می‌توانند هزاران سلاح هسته‌ای تولید کنند. در شرایطی غیر‌قابل تصور، جنگ‌هایی ممکن است رخ دهد که هزاران سلاح هسته‌ای در آن به کار می‌رود و صدها میلیون انسان کشته می‌شوند. با وجود این‌که این امر شدیداً غیر محتمل است، این امکان طبیعت ذاتی سلاح‌های هسته‌ای است.»
اما برای جهانیان، تنها وجود دولت دیوانه‌ای چون آمریکا کفایت است. سیاست‌مداران همواره ممکن است دیوانه شوند. نه برای ایران و نه برای هیچ کشور دیگری توجیه عقلی و اخلاقی مناسبی برای استفاده از سلاح‌های هسته‌ای وجود ندارد. ولی زورگویی و قدرت‌طلبی مسری است. حکومت‌های جهان هیچ‌کدام الاهی و دست‌نشانده‌ی خدای عالم نیستند. همگی خطاکارند و همان به که ابزار نظارت آدمیان بر سر آن‌ها باشد تا خشونت نورزند و دریغ که دموکراسی همیشه در ذات خود نطفه‌ی خشونت را می‌پروراند. تفصیل این ماجرا باشد تا بعد. اما عجالتاً از این کتاب جان کین در صورتی که یافتیدش غفلت مورزید.

۲

دموکراسی ایرانیان

امروز جلسه‌ی مفصلی داشتم با جان کین درباره‌ی سفر اخیرش به ایران. یکی از نکات برجسته‌ی سفرش البته دیدار با سران جبهه‌ی مشارکت بود که مخصوصاً از دیدار محمد رضا خاتمی، حجاریان،‌ مزورعی و سایر ارکان مشارکت بسیار ذوق‌زده بود. خاتمی بیش از هر کسی دیگری برای او دلنشین و جذاب بوده است. چنان که پیش‌بینی می‌کردم وقتی که او درباره‌ی اصلاحات و سرنوشت آن از مشارکتی‌ها پرسیده بود،‌ گویا همگی اتفاق‌ نظری ولو ضمنی داشته‌اند که اصلاحات و تجربه‌ی پارلمانتاریسم در ایران شکست خورده است! یک نکته‌ی حاشیه‌ای دیگر این‌که سران محافظه‌کاران هیچ‌کدام به سراغ او نرفته بودند و لاریجانی تئوریسین هم که قرار ملاقاتی با او داشته، هرگز با او دیداری نکرده است. محافظه‌کاران چندان از جان کین‌ خوششان‌ نمی‌آید. قابل درک است البته! عجالتاً شتاب دارم و مجالی هم برای وبلاگ‌نویسی نیست. فرصتی فراهم شود مفصل‌تر درباره‌ی دیدار اخیر جان کین از ایران خواهم نوشت.

۲۱

هذیان‌های یک ذهن بیمار

امروز به مدد لینکی که کاتب کتابچه در وبلاگ‌اش آورده بود،‌ نوشته‌ی دراز داریوش آشوری را درباره‌ی سید احمد فردید خواندم. متن این مقاله که بهتر است نام آن را کتاب بگذارم،‌ در سایت نیلگون منتشر شده است و برای سهولت دسترسی عین فایل را به فضای ملکوت منتقل کردم. عنوان مطلب این است: «اسطوره‌ی فلسفه در میان ما». (البته این فایل به صورت پی‌دی‌اف است).
دیر زمانی است که مترصد این بودم تا نویسنده‌ای شرحی (!!) یا نقدی بر تنها کتاب منتشر شده از فردید که در حقیقت تقریر سخنرانی‌های اوست بنویسد. آشوری این کار را بالاخره انجام داده است و به باور من اثری است بی‌همتا و درخشان در نقد فردید و تمام آن‌چه که به او نسبت می‌دهند. شاید جذاب‌ترین بخش تحلیل آشوری قسمتی است که در آن به زبان‌شناسی و زبان‌دانی فردید می‌پردازد که همان زمینه‌ای است که بسیاری از شاگردان‌اش او را در آن نابغه‌ای چیره‌دست می‌دانند. آشوری اما در عین روایت و گزارش پریشانی فکری فردید و موج‌سواری سیاسی او به زبانی بسیاری صریح و بی‌محابا او را به چالش می‌گیرد و بدون هیچ‌گونه ترحمی این تئوریسین خشونت را فرو می‌کوبد.
تنها برای این‌که چند نمونه از نقدها – بهتر بگویم حملات بی‌دریغ آشوری – را به او ببینید،‌ چند بند را نقل می‌کنم. در صفحه‌ی ۳۸ این فایل آشوری چنین می‌نویسد (در ذیل بخش «فردید و زبان‌شناسی تاریخی»):
«فردید . . . در نوشتن عاجز بود و به کسانی که توانایی نوشتن داشتند سخت حسادت می‌کرد . . . از دل آن ذهن پریشان و این زبان درمانده است که حکمت متعالیه‌ی فردیدیه به صورت گورزادی زمینگیر به دنیا می‌آید با زبان الکن،‌ اما با گزاف‌ترین ادعاهایی که تا کنون کسی بر روی زمین در قلمرو اندیشه و فلسفه کرده است. اما این افلیج فلسفی برای پوشاندن همه‌ی درماندگی خود و جبران آن به شگردی دست می‌زند که آن هم به تقلید از هایدگر است . . .». از صورت‌بندی جملات می‌توان دریافت که فردید و عقبه‌ی فکری‌اش تا چه اندازه مایه‌ی رنجش و آزار آشوری و جمع کثیری از ارباب قلم و اندیشه بوده است. در ادامه،‌ آشوری از آن‌جا که موضوع زبان‌شناسی در حوزه‌ی دانش خود اوست،‌ معایب آشکار تئوری‌های عجیب‌ و غریب فردید را نشان می‌دهد. مخصوصاً جایی که فردید، تهی و تائو را از یک ریشه می‌داند اسباب خنده‌ی فراوان من شد.
شاید قسمت ارزیابی پایانی مطلب که از صفحه‌ی ۵۲ آغاز می‌شود توصیفی از عمق ماجرا و توضیحی بر دلایل تعویق در نوشتن چنین مطلبی از سوی آشوری را آشکار می‌کند:
«دیدیم که در این مجموعه‌ی گفتارها نه از ادب درس چیزی هست و نه از ادب نفس – دو اصطلاحی که فردید بسیار دوست داشت به کار ببرد. یک سال است که با دریافت کتاب دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان می‌خواهم چیزی درباره‌ی آن بنویسم، زیرا از چند جهت،‌ که بر شمردم، به نظر-ام ضروری ست. اما دست‌ام به نوشتن نمی‌رفت. این که دست‌ام به نوشتن نمی‌رفت از جهت زشتی و پلشتی بی‌اندازه‌ی این کتاب بود. آنچه مرا از این کتاب گریزان می‌کرد آن همه عربده‌جویی،‌ آن همه فضل‌فروشی بیمارگونه‌ی بی‌بنیاد،‌ آن همه پارانویا و مگالومانیا،‌ آن همه کین‌توزی و بدخواهی و بدخیمی و نفرت‌زدگی بود؛ آن همه ضعف و زبونی که نمایش پهلوانی می‌دهد؛‌ آن همه شارلاتانیسم و دروغ که به نام عالی‌ترین پایه‌ی معرفت و فضیلت و حقیقت و معنویت و عرفان در این سخنرانی‌ها یقه می‌دراند؛ آن همه تباهی و پوسیدگی که می‌خواهد خود را داروی شفابخش جا بزند؛ آن همه نادانی و پریشان‌دماغی که می‌خواهد خود را به نام عالی‌ترین مرتبه‌ی تفکر به صحنه‌ آورد . . . هیچ دل‌ام نمی‌خواست دست‌ام را به چنین چیزی بیالایم؛‌ کاری که همه‌عمر نکرده بودم. اما،‌ سرانجام می‌بایست یقه‌ی خود را بگیرم و خود را بنشانم و بر خود زور آورم تا این مقاله را بنویسم. این کار را همچنین می‌بایست به عنوان نوعی روان‌پالایی می‌کردم،‌ برای پاک کردن حساب خود-ام با دورانی از زندگی‌ام، چه بسا با آلایش‌هایی که هنوز از آن دوران در من مانده است؛‌ و نیز به نوعی سندی و گواهی برای جوان‌ترها و شاید نسل‌های آینده که با حیرت به سکوت ما در برابر این کتاب نگاه نکنند و به ریش ما نخندند و نگویند که چه احمق‌هایی بودند این‌ها که هذیان‌درایی را از گفتار فلسفی باز نمی‌شناختند.»
آشوری در این مقاله،‌ در نقد و بازنمایی هذیان‌ها یک ذهن بیمار که کوس خدایی می‌زد،‌ جهد بلیغی کرده است. دست مریزاد. اکنون که با این دقت در گفتارهای فردید که دست بر قضا و شاید به رغم خواسته‌ی پیروان فردید مکتوب شده‌اند،‌ این شبه‌فیلسوف ضد فلسفه، چنین به باد انتقاد گرفته شده است، جای آن است که اگر طرف‌داران فردید باور دارند که استادشان این نبوده است که آشوری گفته است،‌ چند خطی در ایضاح یا حتی نقد – ولو نقد بی‌محابایی از جنس نقد آشوری – بنویسند «تا سیه ‌روی شود هر که در او غش باشد».
اما چنان‌که یک بار دیگر مدت‌ها پیش در همین وبلاگ نوشته بودم،‌ با همان برخورد نخستی که با آن کتاب داشتم،‌ فردید را فردی یافتم فوق‌العاده بی‌ادب و بی‌تقوا که مثقال‌ ذره‌ای پروای مسلمانی ندارد. حتی اگر او را فیلسوف بدانند،‌ من به چنین فیلسوف دهن‌دریده‌ و ناسزاگویی نه امیدی دارم و نه ایمانی. معلمی که هیچ بهره‌ای از تزکیه‌ی نفس و ادب و خداترسی ندارد، تنها باید از فاصله‌ای دور در او نگریست و همانا باید مایه‌ی عبرت باشد. دریغا که می‌بینم فردید در مقام علم هم حظی از دانش ندارد و هر آن‌چه گفته است،‌ مشتی پریشان‌گویی و هذیان‌بافی بوده است.
اکنون که این عبارات را می‌نویسم از خودم می‌پرسم که آیا نباید اندکی آهسته‌تر گفت؟ به اعتقاد من نه. اگر کسی سزاوار تکریم و تعظیم است، استادانی از قبیل زرین‌کوب و مینوی و همایی و صفا (که از قضا فردید به هیچ رو با آن‌ها میانه‌ی خوشی نداشت)‌ هستند که هیچ اگر از اخلاق‌شان نگوییم،‌ در کار علم و امر دانش حق معرفت ادا کرده‌اند و عمری را صادقانه در پای معرفت و حکمت نهاده‌اند و برای ارضای «نفس اماره»،‌ از انبان خویش «حکمت معنوی» در نیاورده‌اند. کار آشوری را حتی اگر ایراداتی داشته باشد،‌ بسیار درخشان می‌دانم. جای چنین نوشته‌ و نقدی درباره‌ی فردید شدیداً‌ خالی بود.

۱

هان تا سر رشته را گم نکنی

می‌خواهم اشارتی به اختصار بکنم به نوشته‌ی ما قبل آخرم در نقد مطلب اسلام اروتیک کاتب کتابچه و ادامه‌ی بحث‌ها و در عین حال تلاش کنم تا چندان خود را درگیر مباحثه و احیاناً جدلیات نکنم. نوشته‌ای که من در نقد آن مطلب نگاشته بودم،‌ تنها به قصد نقد ساختار نوشته بود و یکی دو تذکر محض. در آن نوشته به هیچ رو قضاوت و داوری درباره‌ی مهدی نکرده بودم که هر کسی مشی و منشی دارد و اندیشه‌ای و خود اوست که باید نهایتاً پاسخگوی آن اندیشه باشد. اما انتظار نوشته‌ی منطقی و دقیق داشتن از کسی که خود را محقق می‌داند انتظاری گزاف نیست. چنان که به طریق اولی مهدی نیز اگر من نوشته‌ای نادقیق و سرشار از ابهام بنویسم مرا به عتاب خواهد گرفت. خوشبختانه در نوشته‌ی بعدی او یعنی «کابوس تن، کابوس زن» موضع او روشن‌تر طرح و تبیین شده است که جای خشنودی دارد.

ادامه‌ی مطلب…

۱۲

بازخوانی اسلام اروتیک

دیشب مجال پیدا کردم تا یک بار دیگر مطلب کاتب کتابچه را درباره‌ی اسلام اروتیک به دقت بخوانم تا نکاتی را که به اعتقاد من محل ایراد است طرح کنم. چنان که در ذیل همان یادداشت آورده بودم،‌ به اعتقاد من مهم‌ترین و متین‌ترین جمله در این متن همین یک جمله است: «آزادی انسان روی تن‌اش بنا می‌شود.» که این جمله را هم تنها در سیاق آزادی‌های فردی و بشری که نتیجه‌ی برآمدن فرهنگ بوروکراتیک و اخلاق پروتستان بعد از اعدام لویی شانزدهم است معنا پیدا می‌کند،‌ از این جهت که قداست تن حاکمان از میان رفت و در عوض حقوق و آزادی‌های یکایک افراد جامعه حداقل در نظر بیشتر به رسمیت شناخته شد. عجالتاً در مقام بسط این نکته نیستم و تنها به نکاتی می‌پردازم که در مطلب کاتب کتابچه محل مناقشه و خدشه است.
پیش از ذکر نکات فوق،‌ سخنی کلی را درباره‌ی این نوشته‌ی کاتب کتابچه و برخی از نوشته‌های دیگر متذکر می‌شوم. به اعتقاد من،‌ نوشته‌های وی در بسیاری از موارد سرشار از اطلاعات، داده‌ها و معلومات پردازش نشده‌ی فراوان است که برای خواننده‌ی نکته‌سنج بسیار مغتنم است. اما جای دریغ است که ساختار استدلالی در عمده‌ی این مطالب سست و لرزان است و کاتب عزیز ما غالباً به جای ارایه استدلال خواننده‌ را به مطالعه‌ی منابعی حوالت می‌دهد که ذکر می‌کند. وقتی مطالبی از این دست نوشته می‌شود،‌ حداکثر می‌توان خواننده را برای دیدن شواهد بیشتر و نه دلایل کافی به این مأخذ حواله داد. جدای از این استفاده‌ی نابجا و عجولانه از سورهای عمومی،‌ به زبان منطق ریاضی،‌ و کلی‌گویی‌ها و صادر کردن احکام قطعی از ایرادات مشهود نوشته‌های اوست.

ادامه‌ی مطلب…

۴

محافظه‌کاران محکوم به شکست‌اند

عنوان را یک بار دیگر بخوانید. ظاهرش خیلی فریبنده و مطبوع است اما گزاره‌ای است کاملاً نامربوط و غیر علمی. به طریق اولی، این‌که بگوییم اصلاح‌طلبی در نهایت پیروز است یا رو به زوال و افول است هم گزاره‌ای است بی‌معنی و فاقد محمل علمی. اگر به یاد بیاورید مارکس هم گزاره‌هایی مشابه را صادر می‌کرد: «سرمایه‌داری سقوط خواهد کرد»! پیش‌بینی مارکس درست از آب درنیامد و روز به روز شاهد شکوفایی و درخشش سرمایه‌داری بودیم. نه به این معنا که پیشرفت و ترقی سرمایه‌داری و کاپیتالیسم امری محتوم و قطعی است،‌ بلکه از آن رو که نفس این گونه پیش‌بینی‌ها غلط است. اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران ناچارند یک بار دیگر در تئوری‌های خود تجدید‌ نظر کنند. در فرصتی دیگر به تفصیل خواهم نوشت که مرادم چیست. بگذارید یک گزاره‌ی دیگر از همین دست را اضافه کنم تا موضع‌ام روشن‌تر شود: «سنت راهی برای شکوفایی ندارد». کسانی که می‌گویند تنها راه حرکت به جلو متمسک شدن به تجدد است («یا مرگ یا تجدد»)،‌ همین خطا را مرتکب می‌شوند. منطق علمی همگی ایرادی اساسی دارد. باز هم خواهم نوشت.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد