۴

عنکبوت اینترنت و ریاکاری‌های حُشِر!

در این هفته گذشته مرتب با خودم کلنجار رفته‌ام که از نوشتن مطلبی درباره‌ی عنکبوت‌بازی‌های شریعتمداری کیهان‌نویس خودداری کنم. پرهیز من بیشتر از این رو بود که اولویت وبلاگ‌نویسی من پرداختن به مسایل سیاسی نیست. هر انسان زیرک و با فراستی به خوبی انگیزه‌ها و برنامه‌های سیاسی پنهان در پشت نوشته‌های شریعتمداری به طور اعم و این یکی به طور اخص را می‌شناسد. در نتیجه، چون این لاطائلات را در زمره‌ی دغدغه‌های اصلی زندگی خود نمی‌دانستم، از کنارش رد می‌شدم. اما سردبیر کیهان، نه شرم می‌شناسد و نه حیا. نه خدا می‌شناسد و نه اخلاق. هر بار که گذارم به تصادف به صفحات این روزنامه می‌افتد از کثرت و انبوهی ریا و تزویر، سالوس و دروغ،  نامسلمانی و بی‌تقواییِ آشکار این مدعی حفظ ارزش‌ها تأسف می‌خورم و از انحطاط هولناک اخلاقی جاری در جامعه‌ی ایرانی اندوهی عمیق در جانم چنگ می‌اندازد. پرداختن به خطاهای کودکانه‌ی فنی و تناقضات آشکار و صریح سیاسی نوشته‌ی او کار من نیست. بسیاری (از جمله حسین درخشان) سخنان او را پاسخ گفته‌اند و نیازی به تکرار آن‌ها نیست. تنها یک نکته را می‌خواهم بازگشایی کنم که در سراسر نوشته‌های او و مخصوصاً این دو یادداشت او درباره‌ی اینترنت موج می‌زند (از این پس اینترنت را بخوانید:‌ عنکبوت! به فرهنگستان زبان فارسی جمهوری اسلامی پیشنهاد می‌شود برای حفظ کیان اسلام و مسلمین از استفاده‌ از کلمه‌ی «اینترنت» اکیداً‌ پرهیز کنند و از کلمه‌ی آسمانی،‌ مقدس و سلیس «عنکبوت» استفاده کنند).

حسین شریعتمداری، خود و سازمان‌ها، نهادها و ارگان‌ها و مقامات متبوع خود را نماینده‌ی تام‌الاختیار خدا در کره‌ی زمین می‌داند. هر جا هم که پای استدلال‌اش لنگ می‌ماند،‌ ابتدا آسمان به ریسمان می‌بافد و سپس در نهایت وقاحت و بی‌شرمی،‌ از کلام خدا،‌ آیات قرآن، سخنان پیامبر و هر بزرگ دیگری هزینه می‌کند تا مقصود خود را به کرسی بنشاند. در نوشته‌ی نخست خود، اشاره کرده بود که آن‌چه می‌نویسم برای پسند امام زمان است! ما حیران ما‌نده‌ایم که این حضرت آقا پسند امام زمان را از کجا فهمیده است. منظومه‌ی اعتقادی، دینی و کلامی شیعیان اثنی‌عشری، اکیداً‌ و صریحاً‌ چنین مدعیاتی را رد می‌کنند، اگر چه تازگی در ایران این سنت سیئه‌ی هزینه‌ کردن از اخلاق و میراث‌های دینی، رسمی رایج و شیوه‌ای استوار است. در همان نوشته، بدون هیچ پروایی، آیه‌ی قرآن را نقل می‌کند و خود مصداق برای آن [اینترنت=خانه‌ی عنکبوت] می‌یابد. حدیث پیامبر را آن‌ها که اهل مطالعات دینی هستند به کرات شنیده‌اند که: «من فسر القرآن برأیه، فلیتبوأ مقعده‌ النار» یعنی کسی که قرآن را تفسیر به رأی می‌کند، نشیمن‌گاهی در دوزخ برای خود فراهم می‌کند. در نوشته‌ی بعدی‌اش، از موهبت الهی دم می‌زند! حدیث خرافه یا ام عمرو! این آقا واقعاً گمان برده است که غازی اسلام است و مأمور محرز و مسلم از سوی حضرت حق و پیامبران و معصومان! هیچ معصومی چنین بی‌پروا رفتار نمی‌کند که این آقا. آیا در این کشور که ام‌القرای اسلام‌اش می‌خواندید، دیگر هیچ فقیه با تقوا، هیچ دانشمند پارسا، هیچ مسلمان متخلق به اخلاق اسلام نمانده است که نهیبی بر این دین‌ناشناسان بزند که دین ملک طلق شما نیست، میراث اجدادی پدران شما نیست که آن را بازیچه‌ی دعوای سیاسی و منازعات حفظ قدرت خود می‌کنید. اما همگی می‌دانند که اگر همین یک ابزار را از دست این‌ها بگیرند، خلع سلاح شده‌اند. شما آیا چهره‌ی بازماندگان حزب توده را در پس این کسوت به ظاهر مسلمانی تشخیص نمی‌دهید؟ تمام ماجرا در همین ابیات حضرت حافظ خلاصه است:
بیار باده‌ی رنگین که یک حکایت راست
بگویم و بکنم رخنه در مسلمانی
به خاکپای صبوحی کشان که تا منِ مست
ستاده بر در میخانه‌ام به دربانی
به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی

مطالب مرتبط:
حسین شریعتمداری: مرد عنکبوتی (سیبستان)
روزنامه‌نگاران ایرانی، تهدید امنیتی علیه جمهوری اسلامی (کتابچه)
حسن عباسی، اهورا پیروز، حسین شریعتمداری (الپر)
عنکبوت خیال‌باف خانه ؛ چرا باید شریعتمداری را جدی گرفت ؛ نامه‌ی سرگشاده به روزنامه‌ی کیهان ؛ تنبلی مزین به حکمت (حسین درخشان)
بلاى قرن و فتح باب دیالوگ! (پارسا صائبی، فانوس)
حسین شریعتمداری و شبکه‌ی خیالی عنکبوت (ف.م. سخن)
تأملاتی درباره‌ی خانه‌ی عنکبوت (ایرج گلفام)

۳

جامعه‌ی مدرن: اقتدارشکنی و حرمت‌شکنی

یادداشت کوتاه حسین درخشان در واکنش به ماجرای اخیری که آتش‌اش را آشوری برافروخته است، نکته‌ی ظریفی را در خود دارد که چه بسا از نگاه بسیاری از جوانان وبلاگ‌نویس نهان می‌ماند. سخن درخشان درست است که جامعه‌ی مدرن اقتدار و اتوریته‌ی کسی را بر نمی‌تابد. به درستی، این یکی از محصولات و نتایج مدرنیته است که دیگر کسی مرجع مطلق و دور از دسترس نمی‌ماند،‌ مگر در حوزه‌ی زندگی خصوصی و جهانی معنوی و خلوتی درونی. دنیای مدرن و اقتصائات سکولار آن راه را بر بت‌ تراشیدن‌ها می‌بندد. اما لغزشی که در نوشته‌ی درخشان هست و چه بسا اصلاً قصد او نباشد، این است که اقتدار شکنی فرق دارد با اهانت و حرمت‌شکنی. شاید امروزه فرزندانی که دانش‌آموخته مکاتب عالیه و فرهیختگان قرن بیست و یکم هستند، مبنای زندگی و رأی و نظر خود را مواضع فکری و تجربه‌های شخصی پدران‌شان قرار ندهند، اما این نتیجه نمی‌دهد که دیگر از فردا مجاز هستیم هر ناروایی را به آن‌ها بگوییم و آن‌ها را آماج ناسزا و دشنام سازیم. یکی از آشفتگی‌های زمانه‌ی ما همین است که این مدعیان آزادی و مدرنیته گمان برده‌اند که دیگر بندی از هیچ اصل اخلاقی بر پای اندیشه و جان آدمی نیست و می‌توان فارغ از اخلاق به هر کسی تهتک ورزید و نام آن را آزادی نهاد. فرق بسیار است میان آزادی و هرج و مرج. چیزی که صحنه‌ی این ماجرا را به طرز جدی عوض می‌کند، وجود و حضور بازیگران متنوع و متکثری در این صحنه است. ما یکسویه و یکتنه در عرصه‌ی جهان و ایضاً اینترنت حضور نداریم.  هر چه میهمانان این خانه بیشتر شوند، وسعت آن اگر افزون شود و گر نه، هیچ میهمانی یا میزبانی مجاز نیست به میهمانی دیگر تعدی ورزد یا او را نابود کند. حرمت‌شکنی به بهانه‌ی اقتدار شکنی، سنگ‌بنای نخستین خشونت تئوریک است که در دراز مدت حاصلی جز خشونت عملی نخواهد داشت:
سر چشمه شاید گرفتن به بیل / چو پر شد نشاید گرفتن به پیل
راه خشونت را از اکنون و با فراست و زیرکی باید بست. قربانی این بازی در نهایت خود ما خواهیم بود. این تک بیت ناصر خسرو، بیتی درخشان است و چقدر در روزگار ما معنا دارد:
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس / تا کس نکند رنجه به در کوفتن‌ات مشت!

۵

فراخوان مناظره درباره‌ی وبلاگ

یادداشت اخیر داریوش آشوری [«سلامی دو باره»]، حکیم‌الملکوت عرصه‌ی وبلاگ، اگر چه در حقیقت معرفی چند مصاحبه‌‌ای بود که به تدریج پس از گفت‌وگو درباره‌ی «عرفان و رندی در شعر حافظ» روی وبلاگ‌اش خواهد رفت، اما عملاً ماشه‌ی بحثی تئوریک را دوباره‌ درباره‌ی وبلاگ چکانیده است! به اختصار در ذیل همان مطلب نگاشته بودم که با برخی از نکاتی که او گفته است موافقت ندارم. اما پیش از طرح محل اختلاف، باز هم یادآوری می‌کنم که آشوری در زمره‌ی نخستین افرادی از نسل اندیشمند و روشنفکر است که این رسانه را جدی گرفته است و وارد این حوزه شده است. کاملاً طبیعی و قابل درک است که ارباب اندیشه از نوع آشوری، در ورود به این عرصه احتیاط و درنگ ورزند. اما نکته‌ی به حقی که در ذیل یادداشت او به آن اشاره شده بود، این بود که نمی‌توان مروج مدرنیته بود اما از فرزند خلف آن گریزان بود. کاتب کتابچه به چالاکی یادداشتی نگاشته است در واکنش به نوشته‌ی آشوری. همین‌جا به جدیت از تمام کسانی که در وبلاگ‌نویسی تأملی کرده‌اند و به طور جدی وقت صرف تحلیل و بررسی بنیان‌های تئوریک و واقعیت‌های عملی آن کرده‌اند تقاضا می‌کنم در وبلاگ‌های‌شان یا در ذیل یادداشت آشوری عزیز، به نقد و بررسی این مقوله بپردازند تا جوانب ماجرا بیش‌تر از پیش روشن شود. می‌دانم که تا کنون چندین مرتبه به طور مقطعی این بحث‌ها در گرفته است. اما اکنون باید منتظر مناظره‌ای حساب شده و جدی در این زمینه بود که هم از مجادله پرهیز کند و هم بی‌اعتنا و خونسرد از کنار ماجرا عبور نکند. از میان کسانی که پیش‌تر باب این بحث را گشوده بودند، البته حسین درخشان هست و علیرضا دوستدار و سید رضا شکراللهی خوابگرد،‌ که دیگر نمی‌نویسد، و شماری دیگر از وبلاگ‌نویسان. حلقه‌نشینان ملکوت هم در موقعیت‌های متفاوت نظرهای خود را ابراز داشته‌اند. اینک این گوی و این میدان. بگویید تا بگویند. صلای مناظره است!

پی‌نوشت:‌ این هم متن یادداشت مفصل‌تری که برای آشوری نوشته‌ام:


«استاد آشوری نازنین!
اکنون با درنگ بیشتر نوشته‌تان را خواندم و نکاتی را می‌نویسم. نخست این‌که آن دوستان جوان یا میان‌سالی که شما را هشدار داده بودند که وارد این وادی وقت‌کش نشوید، به اعتقاد عمیق من ذهن شما را مسموم کرده‌اند نسبت به فضای شریف وبلاگ، مخصوصاً از نوع ملکوتی‌اش. آری، درست است که اگر کسی نداند چه باید بکند، وقت‌اش تلف خواهد شد و در این تردیدی نیست:
قطع این مرحله بی‌همرهی خضر مکن
ظلمات‌ است بترس از خطر گمراهی!
می‌توان از ورود به این عرصه به این بهانه تن زد و روی نهان کرد. اما در این وادی اگر بیاموزیم و راه و چاه بشناسیم وقتی از آدمی هدر نمی‌رود. برای جستجوی مطلبی کافی است راه‌های کلیدی یافتن آن را بدانیم تا در ظرف چند ثانیه به منزل‌گاه مقصود برسیم. متأسفانه با شما هم‌رأی نیستم که این کارها یکسره «روزانگی و بازی-بازی» باشد. وبلاگ‌نویسی «می‌تواند» این چنین باشد، اما لزوماً‌ این چنین نیست. این ما هستیم که نحوه‌ی استفاده‌ی خود از آن را رقم می‌زنیم. سخنی با مضمون مشابه را دکتر ابراهیمی دینانی گفته بود. من قبول دارم که گروهی از نسل جوان عادت کتاب‌خواندن و جدی خواندن را با سرسری گرفتن و سطحی خواندن جایگزین کرده‌اند. اما ریشه‌ی این ماجرا که وبلاگ‌خوانی یا وبلاگ‌نویسی صرف نیست. به جد این را می‌گویم و مطمئن هستم که این نظر شمار کثیری از نسل جوان و فهمیده ما باشد که شما «بی‌هوده» پا به این میدان ننهاده‌اید. از ملامت طاعنان هراس به دل راه مدهید. شمار فراوانی از کسانی که شما را هشدار داده‌اند، آشکارا دانشی سطحی درباره‌ی اینترنت و وبلاگ دارند و رسانه و ابزار روزانه‌ی کارشان کامپیوتر و اینترنت نیست.

مگذارید این شبهه برای جوانان ما پیش بیاید که شما که همواره از مدرنیته و به روز بودن نوشته‌اید، سخنان‌تان تنها در حد حرف و نظر و کتاب مانده است. همین که به ایجاد این صفحه رضایت دادید، نشانی امیدوار کننده بود که شما مرد عمل هم هستید و فقط برای کتاب و ورق و کاغذ موعظه نمی‌کنید. این باده‌ی وبلاگ در روزگار مدرنیته، به فتوای صاحب ملکوت، غبار زرق را از دل سنت‌زدگان مرده‌پرست فرو می‌شوید و جانی تازه و طربناک در آن‌ها می‌دمد. بیت حافظ را خودتان بار دیگر بخوانید:
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک
غبار زرق به فیض قدح فرو شویم!
قابلیت‌های وبلاگ را مانند هر پدیده‌ی مدرن دیگری هنوز باید آزمود و راه و چاه آن را شناخت. سخن من به تمامی مدعیانی که این کار را اتلاف وقت می‌دانند (دور از جناب شما) این است که: «به جای غرغر کردن و طعنه زدن، چیز بیاموزید و اندکی در برابر علم و معرفت خفض جناح داشته باشید. به سادگی می‌توان به این بهانه که وبلاگ وقت تلف می‌کند،‌ از کسب دانش تن زد و نهایتاً ممکن است فرقی با حسین شریعتمداری نداشته باشیم که آن یادداشت کودکانه و مضحک را در کیهان نوشته است.» وبلاگ با وجود تمامی معایبی که دارد (چنان که تمامی جوانب حیات آدمی، عیب و ایراد دارد و کامل مطلق نیست) منافع و مزایایی هم دارد. شناخت وبلاگ و سوار شدن بر آن صبر و حوصله می‌خواهد. شما هم می‌توانید چنین باشید. به طعنه و هشدار رهگذران از میدان به در نروید. شما به خوبی می‌توانید متر و معیار نوشته‌ی خودتان را تعریف کنید و حتی به مرور زمان این استاندارد را عوض کنید. اما،‌ شما کار دل خودتان را بکنید:
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن!»

پی‌نوشت: این عبارات سعید حنایی کاشانی در «فلّ سفه» بسیار خواندنی است: «برای من وبلاگ «نامه‌ای در بطری» است، نامه‌ای که از جزیره‌ای دوردست در بطری نهاده می‌شود و به آب سپرده می‌شود، چه کسی این بطری را خواهد گرفت؟ آخرین نامه‌های محکوم به مرگی است برای بازماندگان، خراشهای ناخن زندانی است بر دیواره‌های سلول، ما زمانی اینجا بودیم، اعترافات گناهکاری است برای آمرزش … ما باید بنویسیم: ما زمانی اینجا بودیم»

۳

حاشیه‌های خشونت،‌ جامعه‌ی مدنی، تجدد و دموکراسی

 چندی پیش کاتب کتابچه یادداشتی نگاشته بود با عنوان «مطبوعات و قوه‌ی قضاییه:‌ ترویج خشونت». در ذیل آن یادداشت نکاتی را به اجمال و اختصار نوشتم و اکنون قصد دارم به تدریج در بسط آن نکات سر بسته، اشاراتی را بنویسم تا گره‌های ماجرا بیشتر گشوده شود. نخست این‌که چنان‌که در ذیل یادداشت کاتب کتابچه هم نوشته بودم، از بن جان با او موافق‌ام که این نهادها ترویج خشونت می‌کنند. همچنین دغدغه و نگرانی او را نسبت به رواج و گسترش خشونت و تلاش او برای آگاهی بخشیدن را عمیقاً ارج می‌نهم. با این حال باور دارم که کاتب کتابچه، به شهادت وقایعی که نه در ایران،‌ بلکه در مغرب زمین، در اروپا و آمریکا، و حتی کشوری مثل فرانسه که الگوی آزادی و تفکر فیلسوفان فرانسوی گویا سخت مورد احترام کاتب کتابچه است (و به حق چنین است)، خشونت و درشتی‌ و بی‌رحمی کمتر از ایران رواج ندارد. هم چنان که باید نسبت به خشونت جاری در وطن هشدار داد،‌ باز تکلیف روشنفکر و اندیشمند است تا پرده از خشونت‌ها و دژ‌خویی‌های آشکار و نهان، عملی و تئوریزه‌ی جهان و بالاخص مدعیان و گاهواره‌داران مدنیت و تجدد بردارد. جز این اگر رفتار کنیم، نباید خرده گرفت بر این‌که گروهی داوری ما را نامنصفانه و به دور از آداب پژوهش آکادمیک بدانند.

قصه را کوتاه می‌کنم و به اصل مطلب می‌پردازم. در واپسین بخش نوشته‌ی کاتب کتابچه بندی آمده است بدین قرار: «فراموش نکنیم که شالوده‌ی تجدد، تأسیس ساختار حقوقی جدید است. بدون نظامِ حقوقی مدرن، خیال صورت‌بستنِ نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مدرن را باید از سر به‌در کرد. از قضا در ایران، دستگاهِ قضایی بیشترین فاصله را با معیارهای حقوقی جهانِ مدرن دارد.» با وجود این‌که در این بند صراحتاً اشاره‌ای نشده است که زدودن تئوری‌ها و آثار و عواقب خشونت نظری و عملی در گرو متجدد شدن است، با همان تعریفات و توصیفاتی که کاتب کتابچه دارد، اما با اشاراتی که در کل مطلب به دستگاه قضایی شده است،‌ این ذهنیت قوت می‌گیرد که نویسنده رابطه‌ای تنگاتنگ میان جهانی متجدد و مدرن و از میان رفتن یا حداقل کاهش یافتن خشونت می‌بیند. من این مدعا را نادرست می‌دانم و ادله‌ی فراوانی هم در رد این ادعا وجود دارد. در  یک جامعه‌ی مدرن، یک جامعه‌ی مدنی و دموکراتیک، ضرورتاً خشونت از میان نرفته و یا کاهش پیدا نمی‌کند و چه بسا که افزایش یافته و به شیوه‌های هولناکی به آن دامن زده می‌شود. در این زمینه مقالات و کتب فراوانی نوشته شده است که می‌توان حداقل به ده‌ها نمونه از آن‌ها اشاره کرد [بنگرید به یادداشت‌های کتاب زیر]. باری پیشتر از این، پاره‌هایی را از کتاب «تأملاتی در خشونت»‌ نوشته‌ی جان کین آورده بودم. از قضا، این کتاب در شرح و نقد گوهر سخن کاتب کتابچه است و هر چه بیشتر این کتاب و سایر مراجع همراه آن‌ را می‌خوانم، نادرستی یا حداقل نادقیق بودن مدعای کاتب کتابچه آشکارتر می‌شود. برای این‌که هیچ دخالتی در پروراندن مطلب با بیان زیربناهای فکری خود نداشته باشم، بر آن شدم تا به تدریج، پاره‌هایی را از این کتاب در قسمت حاشیه‌ها بیاورم تا دیدگاه نویسنده بیشتر روشن شود. همچنین در فرصتی مقتضی بخش‌های مرتبط و اساسی کتاب را (شاید حدود نیمی از آن را) به صورت پی‌دی‌اف آپلود خواهم کرد تا همگان دسترسی به کل مطلب داشته باشند و داوری آسان‌تر باشد [برای این‌که مشکلی در زمینه‌ی حقوق مؤلف پیش نیاید ناچارم ابتدا از صاحب اثر اجازه‌ی بازتولید این بخش‌ از کتاب را بگیرم. در نتیجه، در صورتی که ناشر اجازه‌ی نشر آن را دهد، مجبور خواهم بود به تدریج آن را تنها در حاشیه‌ بیاورم]. مشخصات کتاب در لینک بالا آمده است. این اثر جان کین، شاید بعد از رساله‌ی مختصر هانا آرنت،‌ «درباره‌ی خشونت»، یکی از جامع‌ترین آثاری باشد که در این زمینه نوشته شده است. بخش مهمی از کتاب به تجلیات خشونت در جهان اسلام تعلق دارد و نویسنده با بی‌طرفی، بدون موضع‌گیری احساسی تلاش دارد تا لب ماجرا را دریابد.

نکته‌ی آخر این‌که، آن‌چه در نقد کاتب کتابچه می‌گویم، به هیچ وجه من‌الوجوه در تأیید خشونت نیست. اگر کاتب کتابچه در استدلال و شناسایی ریشه‌های خشونت و راه‌های زدودن آن خطا کند یا تعلقات فرامتنی داشته باشد، به هیچ عنوان موضوع سخن از اعتبار نمی‌افتد. تمام هدف من روشن‌تر ساختن فضای بحث و نقد شیوه‌ی استدلال است. از سوی دیگر، نوشتار کاتب کتابچه و لحن آن، چنان که گاهی اوقات گریبان‌گیر نوشته‌های من نیز می‌شود، حکایت از نگاهی ژورنالیستی و احساسی دارد. برای یافتن ریشه‌ی این غده‌ی سرطانی دقت نظر و موشکافی بیشتری لازم است. امیدوارم کاتب کتابچه در ادامه‌ی این بحث اهتمامی جدی کند تا بر زوایای پنهان این ماجرا پرتو نوری تابیده شود.

ادامه‌ی مطلب…

۴

معضلات ازدواج‌های خاندان سلطنتی بریتانیا و مدرنیته

 خانواده‌ی سلطنتی بریتانیا قرن‌هاست که با این معضل اساسی دست به گریبان است که ازدواج‌های خاندان سلطنتی ناچار باید از صافی قواعد و مقررات بسیار سخت‌گیرانه‌ی مذهبی عبور کند. در قرن پانزدهم و شانزدهم میلادی هنری هشتم پادشاه انگلستان از همسر خود فرزندی نداشت و او را به همسری نمی‌خواست. از طرفی طلاق دادن این زن و اختیار کردن همسری تازه همگی منوط به رأی و تصمیم کلیسا بود. نهایتاً پادشاه همسر خود را طلاق داد و به زنی که مدت‌ها رابطه داشت عقد ازدواج بست و او را ملکه اعلام نمود. در خلال این ماجرا، سر تامس مور گردن زده شد و شاه خود را رییس کلیسای انگلستان اعلام کرد و راه خود را از پاپ جدا کرد. جریانات پروتستانتیزم هم البته هم‌زمان در حال شکل‌گیری و تأثیر‌گذاری بودند. به هر تقدیر، با وجود این‌که امروز نظام دینی انگلستان از پاپ تبعیت نمی‌کند، معضل ازدواج کردن خاندان سلطنتی کماکان باقی است و به عنوان مثال هنوز پرنس چارلز نمی‌تواند بدون رأی ملکه با کامیلا پارکر ازدواج کند. این ماجرا بارها به رسانه‌ها کشیده شده است. قاعده این است که مادر پادشاه آینده‌ی انگلستان باید (قبل از ازدواج) باکره باشد! از آن‌جا که بریتانیا قانون اساسی مکتوب و نوشته‌شده‌ای ندارد (حتی بر خلاف کشوری مثل ایران!)، همه چیز به رأی ملکه باز می‌گردد که او هم به این سادگی نمی‌تواند به ازدواج این دو تن بدهد. مذهب، حتی در کشوری مثل بریتانیا،‌ رکنی مهم در شکل دادن به تصمیمات سیاسی کشور است. حتی نخست وزیر این کشور نمی‌تواند کاتولیک باشد! این خلاصه را از این جهت نوشتم که در بحث‌هایی که بر سر مدرنیته پیش می‌آید به این نکته توجه داشته باشیم که موانع و محدودیت‌های دینی، صرف‌نظر از درست یا غلط بودن یا معقول و نامعقول بودن‌شان، حتی در کشوری که از پیامدها و نتایج مدرنیته بهره‌ی وافری می‌برد، به قوت و قدرت حضور دارد. پس آن‌چه که در کشورهای جهان سوم مانع پای‌گرفتن مدرنیته می‌شود، دین نیست. دین می‌تواند نقش مثبت یا منفی خود را ایفا کند، اما جهت‌گیری کلی سیاست یک کشور منوط به وجود یا عدم دین نیست. این آدمیان  سیاست‌مداران هستند که سیاست را شکل می‌دهند با تفسیری که از سیاست و دین می‌کنند. کشورهای جهان سوم برای رسیدن به مدرنیته از حذف دین هیچ طرفی نخواهند بست. البته جزییات ماجرا در جهان اسلام، در یهودیت و مسیحیت تفاوت‌های فراوانی دارد. آن‌چه که می‌خواستم بر آن تأکید ورزم این است که مدرنیته برای رشد و گسترش، بر اعدام دین یا سنت متکی نیست. شواهد نقض خلاف آن هم فراوان است. یک کشور می‌تواند مدرن باشد و فرهنگ سنتی و دین خود را نیز حفظ کند. مدرنیته تضادی اساسی با دین ندارد. با اعتقاد من کسانی که مدرنیته و عقلانیت [بخوانید روشنفکری] را در تضاد و منافات قطعی و آشتی‌ناپذیری با سنت و دین می‌بینند، متکلمانی هستند که به شیوه‌ای جزمی و ایدئولوژیک در مقام دفاع از مدرنیته برخاسته‌اند که حتی به باور من در این هم باید تردید کرد. مدرنیته با جزمیت و ایدئولوژی‌گرایی سازگاری ندارد. نمی‌توان مدرن بود و حق عمل به فرایض دینی را از گروهی سلب کرد (چنان که افراطیون فرانسوی در باب حجاب می‌کنند).

در این زمینه سخن بسیار است و به تفاریق دیدگاه خود را روشن‌تر بیان خواهم کرد. چنان‌که صاحب سیبستان خواسته بود، تعریف خود را هم از مدرنیته، سنت و اسلام ارایه خواهم کرد تا موضعی روشن و آشکار داشته باشم.

۵

تروریزم، یازده سپتامبر و حسن نیت

این یادداشت شاید چندان فاصله‌ای با مفهوم اساسی سخن من در نوشتار پیشین نداشته باشد. آیا تروریزم از دل اسلام بر می‌آید؟ این پرسش هولناکی است که شاید بسیاری به سرعت و صراحت بدان پاسخ دهند. اما می‌توان موضعی داشت که بدون تخطئه‌ی آدمیان و ارباب عقاید مختلف، راهی به سوی صلح و آرامش جست. تروریزم چنان‌که تاریخ گواه آن است، مطلقاً پدیده‌ای نبوده است که مختص جوامع دینی باشد. به طریق اولی، این پدیده اختصاص به جهان اسلام ندارد. آیا امروزه کسی خراب‌کاری‌ها و قتل‌های جنبش آزادی‌خواه ایرلند را به پای کلیسای کاتولیک می‌نویسد؟ آیا جنایات شارون را به پای یهودیان جهان می‌نویسند؟ از این قبیل مثال‌ها زیاد است. اتفاقاً موارد فراوانی هم وجود دارد که بسیار شباهت دارد به مدعیات گروه‌های افراطی مسلمان و حزب‌اللهی‌های وطنی که در بعضی جاها به حق بر تجاوز، نقض حقوق بشر و تروریزم از سوی ابرقدرت‌ها انگشت می‌گذارند. نمی‌توان ادعا کرد که رفتارهای خشونت‌آمیز جورج بوش در کشوری که بر جدایی دین از سیاست تأکید دارد، رنگ و بوی دین ندارد. افراطی‌گری‌های صلیبی‌وار بوش به روشنی نشان از عقاید جزمی مسیحی دارد. باری، با وجود این هیچ منصف خردمندی خطاهای عظیم یک سیاست‌مدار غربی را به پای مسیحیت نمی‌نویسد. البته افراطیون ایرانی بسیار تمایل دارند خطاهای شارون را به پای قوم یهود بنویسند و روزی ریشه‌ی نژاد یهود را بخشکانند!
بگذارید اندکی از مقدمه‌ی سخن فاصله بگیریم و به ماجرای روز بپردازم. به اعتقاد من در جهان هنوز آن مایه‌ی خرد و صفای نیت هست که آدمیان فارغ از مذهب و رنگ و نژاد بتوانند در کنار هم با صلح زندگی کنند. خاطرمان هست که در ایران گروهی از هم‌وطنان‌مان، به جان‌باختگان فاجعه‌ی یازده سپتامبر ادای احترام کردند که البته مطلوب افراطیون نبود. این روش نیکو آن چیزی است که باید مورد تأکید قرار گیرد و آن را ترویج داد. خاتمی تنها مسلمانی نبوده است که سعی کرده بود چهره‌ای صلح‌دوست از اسلام ارایه‌ دهد. تلاش‌های او البته به هر دلیل ناکام ماند. اما به جز ساکنان ایران باز هم در ایران مسلمان هست و همه مهر تصویب بر رفتار طالبان، مقتدا صدر و شورشیان مسلمان چچن نمی‌نهند. اهل انصاف حساب مشتی نادان را به پای عقلای قوم نمی‌نویسند. اما می‌توان گریبان عقلای قوم را گرفت که چرا این اتفاقات رخ می‌دهد. و بسیار فرق است میان گریبان گرفتن و توضیح خواستن تا تخریب کردن و ابراز نفرت کردن. اما این را نیز نباید از یاد برد که جبهه‌ی مقابل نیز مجمع قدیسان و محفل پاکان نیست. حتی وجود دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و حقوق بشر هیچ‌گاه گواهی استوار به سلامت این جوامع نبوده است. در این ماجرا آدمیان همگی به یک اندازه سهم دارند. از میان رفتن جان یک نفر در چنین فاجعه‌ای به همان اندازه باید باعث تفکر در یک مسلمان شود که در یک مسیحی یا یهودی می‌شود. انسان‌ها، به اعتقاد من در وضعیت بسیار دشواری قرار دارند و یکایک ما مسئول پایان دادن به خشونت بیشتر هستیم. اما «خون به خون شستن محال آمد محال»، چه این خون خون مسلمانان باشد چه غیر مسلمانان. بهترین راه ترویج این آرمان، گسترش حسن نیت است نه نشر نفرت و بی‌اعتمادی. اعتقاد راسخ من این است که تفاوت چندانی میان افراطیون متدین و افراطیون غیر متدین وجود ندارد:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

۳

مدرنیت و مدنیت:‌ قصه‌ای کهن و گرهی کور


گاهی اوقات که در ماجرای مدرنیته و تقابلی که میان آن و سنت دیده می‌شود فکر می‌کنم، می‌بینم که ماجرا تنها از میان رفتن هویت و اعتبار یک گروه نیست، بلکه بیشتر استعلای آن گروه سرمست از اقتدار تکنولوژیک است که بر آتش این تفرقه‌ها می‌دمد. یادداشتی که کاتب کتابچه، بی‌هیچ محابایی بر نقل قول صاحب سیبستان در سیبستانک آورده بود، عمیقاً مرا به فکر فرو برد که حقیقتاً معضل و گره اصلی کار ما در کجاست؟ چنان که بارها پیش از این آورده‌ام، عقلاً و منطقاً نمی‌توانم با کاتب کتابچه هم‌رأی و متفق باشم. کاتب کتابچه بارها نوشته بود که من در یادداشت‌های‌ام عاطفی و احساسی برخورد می‌کنم و نوشته‌های من (و گویا صاحب سیبستان از دید او) بیش از آن‌که حظ و بهره‌ای از عقلانیت داشته باشد، از آبشخور عاطفه سیراب می‌شود. با این‌ حال یادداشت اخیر کاتب کتابچه گواهی محکم است بر این‌ که خود او بسی بیش از من و صاحب سیبستان دستخوش عواطف و احساسات است. یادداشت‌های متعدد و مکرر کاتب کتابچه و همین یادداشت اخیر به شیوه‌های متفاوت نشان داده‌ است که یک زیر بنا و رکن رکین برای تمامی مدعیات او وجود دارد و آن زیربنا همانا این است که غرب و اروپاییان سردمدار معرفت و آزادی و عقلانیت هستند و شرقیان یکسره در دام تعصب و جهالت دست و پا می‌زنند و در حال سقوط و غرقه شدن هستند. فی‌الجمله همین عبارت را بخوانید بار دیگر: «اگر قرار بود برای لغو حکم اعدام، همه‌پرسی برقرار شود، اروپاییان به این اندازه از مدنیت نمی‌رسیدند که جان آدمی را با چیز دیگری (دست‌کم در سطح نظری) برابر نکنند». پیش فرض مسلم انگاشته شده‌ی کاتب کتابچه این است که اروپاییان این اندازه در مقام مدنیت هستند که حکم اعدام را لغو کرده‌اند. باری از بند واپسین نوشته‌ی کاتب کتابچه که سراسر روانکاوی و عاطفه‌گرایی است اگر بگذریم، هنوز آن میزان سردی و بی‌طرفی لازمه‌ی بحثی عقلانی را در این نوشته نمی‌بینم. کاتب کتابچه از همان آغاز سخن موضع خود را نسبت به مدرنیته روشن می‌کند. او خود را مدرن می‌داند و به آن افتخار می‌کند و خود را مهیای نبردی افتخار آمیز به نفع مدرنیته و علیه سنت می‌کند که به زعم او پوسیده و در حال احتضار است [به نظر شما، تفاوت این کار با جهاد مقدس و جنگ عادلانه‌ای که بن لادن و جورج بوش بر طبل آن می‌کوبند چی‌ست؟]. صرف‌نظر از درستی یا نادرستی این مدعا، به اعتقاد من، همین‌که از ابتدای یک مناظره عقلانی پیش فرضی داشته باشی، ولو پیش فرضی بسیار متعالی و ارج‌مند، غبار تعلق و آرزوست که بر تمام آن انگیزه‌های نیک خواهد نشست. تمام فرض من این است که کاتب کتابچه از سر دردمندی و برای انذار و محض شفقت و نیک‌اندیشی این تذکرها را می‌دهد. اما اگر انگیزه‌ی مطلب او این‌ها باشد، قطعاً روش و شیوه‌ی او نادرست است. با آن‌چه من دیده‌ام، تنها می‌توان مدعیان را فروکوفت و دهان سرکشان را شکست! حاشا که چنین روشی میان دوستان پای گیرد. گمان نمی‌کنم مجادله و نوشتار پلمیک جای دو سطر استدلال عقلانی صریح و روشن را بگیرد. هیچ از خود پرسیده‌اید که چرا آدمیان بر سر مجموع زوایای مثلث در هندسه‌ی اقلیدسی هیچ‌گاه جدل نمی‌کنند، اما گاهی اوقات بر سر ساده‌ترین مسایل زندگی روزمره حاضرند مرتب با هم در نزاع باشند؟ چرا؟ حال بدون این که بخواهید اعتنایی به نوشته‌ی من داشته باشید، یک بار دیگر با آهستگی و طمأنینه، بدون شتاب یا تنگ‌نظری هر دو نوشته‌ی اخیر صاحب سیبستان و کاتب کتابچه را بخوانید.
آن‌چه من می‌دانم این است که نه مدرنیته و نه سنت را نمی‌توانم و نباید بی‌جهت تقدیس یا تقبیح کنم. هر کدام جای خود را دارند و قدر خود را:
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او / ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنیم!

پ.ن. برای احسان می‌نویسم در پاسخ نظرش: دوست بزرگوار! من در این یادداشت در مقام ارایه‌ی تعریف از سنت و مدرنیته نبودم و به اعتقاد من وقتی پیش‌فرض‌ها و انگیزه‌ها و دواعی پیشینی بر بحثی سایه می‌افکنند، اصولاً از تعریف دم زدن کار عبثی است. نمونه‌ی آشکارش، بحث پر جنجال روشنفکری‌ است که هنوز بسیاری از مدعیان تعریف روشنی از مفهوم، معنا و خاستگاه روشنفکری ارایه نکرده‌اند. باری، تمام سخن من در این یادداشت کوتاه همین جمله‌ی به قول شما «کلیشه‌ای» بود! هرگز نمی‌توان با انگ زدن و از پیش قضاوت کردن، حق سخن را در باب موضوعی ادا کرد. حتی اگر هم از تعریف سخن بگوییم، نهایتاً هر کس ممکن است تعریف متفاوت خود را از سنت یا مدرنیته ارایه دهد. تمام سخن من این است که در مقام تعریف پدیده‌های بشری نمی‌توان با جزمیّت و به ضرس قاطع ابراز نظر کرد و مدعی وصول به لُبّ حقیقت در آن موضوع شد. اعتراض ضمنی من به این است که گروهی (فرق نمی‌کند کدام گروه باشد: سنت‌ستیز باشد یا مدرنیته‌ستیز) اندیشه‌ی خود را آینه‌ی تمام نمای حقیقت در موضوع بداند و دیگران را به هر بهانه‌ای محروم از داشتن حظ و بهره‌ای از حقیقت بداند. این‌جا تقابل آشکاری میان پلورالیسم و مطلق‌گرایی است. اندکی تواضع باید (که قطعاً اندرزی برای خود من نیز هست)!

۸

زبان، فرهنگ و قرآن

سها تاجی فاروقی،‌ محقق فلسطینی‌الأصل ساکن انگلستان که در دانشگاه دارهام تدریس می‌کند،‌ اخیراً کتابی را منتشر کرده است که مجموعه‌ی مقالاتی است با عنوان «اندیشمندان مدرن مسلمان و قرآن».
طرح جلد کتاب خانم فاروقی
یکی از این مقالات درباره‌ی نصر حامد ابوزید به قلم نوید کرمانی است (ظاهراً باید ایرانی باشد) با عنوان «نصر حامد ابوزید و مطالعه‌ی ادبی قرآن» (این فایل پی‌دی‌اف و بسیار حجیم است؛ حدود ۹ مگابایت). بارها خواستم بخش‌هایی از این مقاله را به فارسی برگردانم و در ملکوت بیاورم که در این چند روزه مجال آن فراهم نمی‌شد. اما خارخار این وسوسه با آمدن داریوش آشوری به لندن قوت گرفت. آشوری،‌ که حالا او را «حکیم‌الملکوت» می‌خوانیم، دیشب در کتابخانه‌ی مطالعات ایرانی درباره‌ی «زبان و مدرنیت» سخنرانی داشت. سخنان دیشب او و گفت‌وگوهای صمیمانه‌تر پریشب ما هنگام شام، مرا واداشت تا یادی از نصر حامد ابوزید بکنم هر چند گذرا.

ابوزید از بسیاری جهات در طرح تئوری‌های مدرن (ظاهراً مدرن البته)‌ درباره‌ی قرآن از دکتر سروش بسیار جلوتر است، اگر چه سروش در ایران نخستین کسی بود که مقوله‌ی سیالیت تفسیر را طرح کرد. با این حال هزینه‌ای که ابوزید برای طرح مقوله‌ی قداست‌زدایی از تفسیر قرآن و پیش کشیدن بشریت رسول خدا پرداخت بسی بیشتر از هزینه‌ای بود که سروش در حکومت اسلامی پرداخت. بگذریم. گمان می‌کنم بهترین کار این است که همین مقاله از کتاب بالا را بخوانید و البته توصیه می‌کنم خود کتاب را حتماً‌ بخوانید. به اعتقاد من در روزگار ما، اعتنا به جایگاه ادبی قرآن و وزن و منزلت فرهنگی آن رو به افول است. گروهی چنان دین و فرهنگ را به سیاست گره زده‌اند که به خاطر ناکامی یا دژخویی یک نظام سیاسی هر چه فرهنگ و معرفت دیده‌اند قربانی بغض یا ستیز خود با آن نظام سیاسی کرده‌اند. به اعتقاد من قرآن هنوز هم یکی از برجسته‌ترین شاهکارهای ادبی و فرهنگی برای اعراب است. اعراب بدون قرآن هیچ نیستند. قرآن است که زبان عربی را از زمین به آسمان برد.

پ.ن. مسیحا درباره‌ی دو جمله‌ی آخر نوشته است: «این عبارت از پشتوانه تاریخی بهره چندانی ندارد. قرآن محصول یک فرهنگ و زبان است». این دو جمله که به سهو و شتاب نوشته‌ام تنها برداشت من از یکی از بندهای مقاله‌ی فوق است و بس [فکر می‌کنم بهتر باشد همان مقاله را به دقت بخوانید تا جملات مشوش مرا!]. با این حال مغشوش بودن دو جمله‌ی آخر صدمه‌ای به کل مدعای من نمی‌زند. هنوز هم باور دارم که قرآن یکی از استوانه‌های متین و استوار فرهنگ و ادبیات عرب است.

۰

از گزند سوفسطاییان

مطلبی را از سعید در فل‌سفه خواندم (فلسفه و زندگانی شخصی فیلسوفان) و دریغم آمد بخشی از آن را عیناً نقل نکنم:
«
سقراط قواعد بازی فلسفه را تعیین کرد و حریفان خود را به میدانی کشاند که همه در آن شکست می‌خوردند. سقراط به آنان نشان می‌داد که چیزی هست که هیچ عقل انسانی نمی‌تواند آن را منکر شود، چون هیچ انسانی علیه خود شهادت نمی‌دهد مگر اینکه گناهکار باشد. از جمله روشهای سوفسطاییان در مبارزه با آراء حریفان یکی حمله به خود حریف بود در جایی که حمله به آراء او ممکن نبود. در چنین مخمصه‌ای که سوفسطایی نمی‌توانست برهانی علیه استدلالهای حریف خود داشته باشد، به خود حریف حمله می‌شد و شخص با خوار کردن و ناچیز جلوه دادن شخص، اینکه او بیگانه‌ای است یا از تباری پست است یا فلان شعائر دینی را به جا نمی‌آورد و با عموم مردم همراه و همرای نیست و فلان انحرافات را دارد، بحث را منحرف می‌کرد و از میدان می‌گریخت. سقراط در چنین اوضاع و احوالی نشان می‌داد که آنچه ما از آن بحث می‌کنیم هیچ ارتباطی به گوینده‌ی آن ندارد و آن چیز یا خودش درست است یا خودش درست نیست و اینکه من به آن معتقد باشم یا شما به آن معتقد باشید هیچ فرقی در حقیقت آن ندارد. اگر چیزی حق باشد خودش حق است و اعتقاد ما درباره‌ی آن نه به معنای حق بودن آن و نه به معنای باطل بودن آن است.»

و چقدر در این عالم سوفسطایی زیاد است!

۱۸

هرزه‌نویسی‌های ادیبانه

ماجرای ابتذال‌ وبلاگستان چیز تازه‌ای نیست. چندین بار دیگر هم درباره‌ی نوع نظرهایی که گاهی در وبلاگ خودم یا سایر وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت ظاهر می‌شوند، نوشته‌ام. صحنه‌ی وبلاگ‌نویسی به زبان انگلیسی را هم هنوز چندان نیازموده‌ام که بتوان آن را با این مورد قیاس کنم. اما اگر حکایت‌ نظرهای بی‌ربط و تقاضاهایی از قبیل «به وبلاگ من هم سر بزنید» را کنار بگذاریم،‌ به نوع دیگری از نظرها برخورد می‌کنیم که تنها می‌توان نام «تخلیه‌ی روانی» بر آن نهاد. مدتی است شاهد چنین نظرهایی هستم که نویسنده‌ی نظر بدون توجه به ربط موضوع نظرش با مطلب نوشته شده تنها برای این‌که چیزی نوشته باشد، خود را خسته می‌کند. هر وبلاگی در عنوان و محتوا و تنوع مطالب‌اش، کارکردش را تعریف می‌کند و طبیعی است که اگر کسی دارد در وبلاگ‌اش برای دل خودش تنها چیزی می‌نویسد یا دارد بلند بلند با خدای خودش یا محبوب خودش نجوا می‌کند، کاری عبث و بل آزارنده است که نظری پای آن مطلب بنویسیم که ربطی به موضوع ندارد. در وبلاگ ملکوت که بارها این را در آن نوشته‌ام، اینجا کسی نباید دنبال رساله‌ی سیر وسلوک یا معرفت نفس بگردد، عده‌ای بدون خواندن مطالب مختلف در خیال خود غوطه‌ور می‌شوند و توقعی را از ملکوت پیدا می‌کند که روح صاحب آن هم از چنین توقعاتی خبر دار نیست! گروهی هم قسمت باز نظرهای ملکوت را محل عقده‌گشایی‌های خود از نویسنده‌ی ملکوت یا عرض وجود خود می‌یابند. عزیزی می‌گفت به خاطر یک بی‌نماز در مسجد را نمی‌بندند. اما دریغ که فضای وبلاگستان ایرانیان جوری است که عده‌ای بی‌کار گویا تنها دوست دارند خود را این‌جا تخلیه کنند. البته طبیعی است که وقتی در ماجرایی جدی نقدی یا نظری می‌نویسم انتظار واکنشی نسبت به آن را دارم و آن را به دقت می‌خوانم (هر چند که در همان‌ها هم باز عده‌ای سوراخ دعا را گم می‌کنند). اما دسته‌ای از مطالب ملکوت، حرف دل است و بس. فکرش را بکنید اگر روزگاری پیش بیاید که مردم بتوانند بخشی از آن‌چه را که در مغز شما می‌گذرد بخوانند و بدانند، کم‌ حوصله‌گان عیب‌جو چه پدری از شما در می‌آورند! وبلاگ هم چنین است. هر کس هم که وبلاگ می‌نویسد بر حسب ظرفیت خود، توقعات، دیدگاه و اصول خودش مطلب می‌نویسد که شاید جاهایی شدیداً با گفته‌های خودش متناقض باشد. به گمان من هیچ حرجی بر چنین نوشتاری نیست. وقتی کسی به این‌جا می‌آید تا آدمیت خودش را تجربه کند و این هستی مجازی را محک بزند، چه جای بهانه‌ای؟ نمی‌توان به کسی گفت چنین بیندیش یا چنان میندیش. چنین بنویس یا چنان ننویس. اگر کسی مثلاً مدعی شد که فلان قانون فیزیک خطاست،‌ اگر حوصله و دل و دماغ داشته باشی، شاید دو خط برای‌اش بنویسی که به این دلایل مدعای تو نادرست است. چنین نوشته‌ای می‌شود صد در صد غیر شخصی و عاری از حب و بغض. همین پنج شش مطلب اخیر ملکوت را بخوانید. آقا یا خانمی با اسم و آدرس مستعار (از آلمان) این‌جا را کرده‌ است محل بغض‌های خودش از نمی‌دانم که. فکر می‌کنم خیلی مهم است قبل از این‌که بخواهیم برای کسی نظری بنویسیم و در نوشتن جدی باشیم، ابتدا بدانیم و بفهمیم مراد طرف چی‌ست. گویا هنوز ادب زیستن در جهان مدرن برای عده‌ای قابل فهم نیست. وبلاگ هر کسی خانه‌ی مجازی اوست. وقتی که ببینی کسی دارد از باز بودن و بی‌حصار بودن فضای خانه‌ی مجازی‌ات سوء استفاده می‌کند و به جای تردد آرام و بی‌آزار و اذیت، پلیدی از خود به جا می‌گذارد، راه‌اش را می‌بندی. بیماران اینترنتی هم که بی‌شمار هستند. بار دیگر تقاضا می‌کنم از دوستان که نظرهای نامربوط پای مطالب نگذارند و گر نه پاک‌شان خواهم کرد. آن‌ها هم که بیمارند راه‌شان مسدود خواهد شد. بدترین وضعیت هم تعطیل کردن بساط نظرخواهی است. البته گروهی طبیعتی جز عیب‌جویی ندارند «که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند»! واپسین سخن این‌که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

مطالب مربوط:
روزگار معضل فردیت
ملکوت من زمینی است
حکایت اشراق ملکوتی
هیچ کس بی دامنی تر نیست
اندر فضایل وبلاگ‌نویسی
ابتذال در وبلاگستان (علیرضا دوستدار)
ابتذال در ملکوت (مجموع‌نوشته‌های آقا/ خانم م)

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد