۷

بهاران؟ خجسته باد؟

امروز سالگرد ۲۵ سال انقلاب ایران است. این موسیقی را بشنوید (بهاران خجسته باد) و آن روزهای نخست را به یاد بیاورید. ببینید در آن روزها چه حالی داشتید؟ چه احساسی نسبت به ایران، انقلاب، شاه، و تحولات ایران داشتید؟ چه آرزویی برای ایران داشتید؟ اصلاً آرمانِ شما چه بود؟ امروز آرمان‌تان چیست؟ امروز چه می‌خواهید؟ آیا هنوز هم ایرانی هستیم؟ به آنان که با قلم قوانین دهر را . . . هنوز آیا قلم را همان قدرت هست یا نه؟ قلم دیگر چه کاری می‌تواند بکند؟ به چشمِ جهانیان ما امروز چه هستیم و چه جایگاهی داریم؟ اصلاً جهانیان برای ما مهم هستند؟

۶

سکوت یا سخن؟

امروز در کلاس شانتال موف، در انتهای بحث وقتی سخن از دموکراسی و مشروعیت کاریزماتیک از نگاه ماکس وبر بود،‌ اتفاقاً سخن از ایران به میان آمد و چهره‌ی کاریزماتیک آقای خمینی که من به عنوان مثال از آن یاد کردم. ماکس وبر پدید آمدن چهره‌های کاریزماتیک را از پیامدهای نظام‌های دموکراتیک می‌داند. باری در خلال صحبت سخن از میزان اثرگذاری مردم در نقش دادن به نظام سیاسی کشور هنگام حضور یک چهره‌ی کاریزماتیک بود که چگونه یک رهبر با وجهه‌ای فرهمند با تکیه بر عواطف مردم نظامی را اداره می‌کند. به اعتقاد شانتال موف، هیتلر برجسته‌ترین رهبر کاریزماتیک در جهان بود. نکته‌ی مهم این است که در نظام‌های سیاسی باید از رویکرد ارزشی پرهیز کرد. یعنی اینجا در جایگاه کاریزماتیک نمره‌ی هیتلر از آقای خمینی هم بیشتر می‌شود. لذا در سیاست و حتی یک نظام دموکراتیک ضرورتی نیست که رهبر الزاماً اخلاق‌گرا باشد.
بهانه‌ی این یادداشت،‌ نوشته‌ی اخیر عباس معروفی است در حضور خلوت انس با عنوان «با استعفا مخالفم». شاید ضرورت داشته باشد که اهل تحقیق این ماجرا را به داوری بنشینند که اهل ادبیات چگونه می‌توانند در رخدادهای سیاسی یک کشور نقش ایفا کنند و تا چه اندازه مؤثر واقع می‌شوند. به عقب برگردید و چهره‌هایی مثل ملک‌الشعرای بهار، سید حسن تقی‌زاده، احمد کسروی، علی دشتی، جلال آل احمد و افرادی از این دست را ببینید که کارشان از سویی مربوط به ادبیات بود و از طرفی متصل به سیاست. هنوز که هنوز است ادبیاتی که آل‌احمد و شاید سید احمد فردید در خصوص غرب‌زدگی در ادبیات سیاسی ما جاری کردند در نگاه ما نسبت به غرب حضور دارد. به طریق اولی نوع نگاه کسانی چون تقی‌زاده نیز تأثیر خود را بر جای نهاده است. در کشور ما متأسفانه، ادبیات سیاسی ادبیاتی صیقل‌خورده و عالمانه نیست. محور عمده‌ی این نگاه‌های سیاسی واکنش‌های عاطفی و برخوردهای احساسی است. همه چیز از غیرت و حمیت یا هیجان و عاطفه برمی‌خیزد. در دوران اخیر هم،‌ حرکت‌های اصلاح‌طلبان و مقاومت‌ها و واکنش‌های عصبی محافظه‌کاران از این قاعده مستثنی نیست. این تنها محافظه‌کاران نبودند که ترمز بریده و فرمان‌کنده شدند. اصلاح‌طلبان نیز همین خطا را به نوعی دیگر مرتکب شدند.

ادامه‌ی مطلب…

۳

یک اشتباه تاریخی

دیروز که توی هواپیما داشتم بخارا را می‌خواندم چشمم به عکس نامه‌ای افتاد منسوب به امیرکبیر که گویا به ناصرالدین شاه نوشته است. این نامه که خیلی از وبلاگ‌نویسان آن را در مدیحت امیرکبیر و مذمت خویشاندسالاری آورده بودند، جعلی است. آن دستخط از آن میرزا تقی خان نیست. شماره جدید بخارا که آن‌لاین شد، به صفحه‌ی مربوط لینک خواهم داد. عجالتاً محض تذکر و اصلاح این نکته را نوشتم تا دوستانی که با شور و حرارت و غیرت آن نامه را نقل کرده‌اند، خطایشان را اصلاح کنند.

۰

دموکراسی و اسلام

امروز اولین جلسه‌ی آغاز ترم جدید بود. وقتی که می‌خواست وارد آسانسور بشوم، استاد درس «دموکراسی و اسلام» عبدالوهاب الافندی هم همراه‌ام بود. کلاس خلوتی داریم. برای هشت نفر دانشجو جان می‌دهد که استاد را ذله کنند. البته کلاس ما فقط دو موجود پر سر و صدا دارد که سرشان برای بحث درد می‌کند: من و امتیاز خان. بقیه‌ی دانشجوها از این قماش نیستند و اصولاً چندان سابقه و زمینه‌ی مطالعاتی عمیق در این مقولات ندارند. تازه دارند می‌فهمند اسلام یعنی چه. یکی از هم‌کلاسی‌های ما آمریکایی است و داشت مثال می‌زد که رد صلاحیت محمدرضا خاتمی نمونه‌ای است از تناقض اسلام و دموکراسی!! جالب است که رفتار شورای نگهبان در جریان انتخابات حتی موضوع بحث‌های یک محفل آکادمیک را هم این‌طور متأثر می‌کند. امروز علی‌رغم بحث کوتاه دو سه ساعته‌ای که داشتیم مرور فشرده‌ای از وقایع سیاسی ایران در قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم داشتیم. برای استادمان خیلی جالب بود بداند شیخ فضل‌الله نوری پدر بزرگ کیانوری رهبر حزب توده‌ای ایران بوده است. مجالی حاصل شود فشرده‌ای از رووس مطالب کلاس را خواهم آورد. ساعتی پیش در بالکن طبقه‌ی چهارم داشتم قدم می‌زدم و صبحانه‌ام را می‌خوردم. همین طور که به آسمان زل زده بودم، ناگهان احساس کردم آسمان اینجا چقدر صاف و شفاف است! انگار اینجا زمین کروی‌تر از ایران است! با خودم می‌گفتم هر کجا باشم آسمان مال من است، اما انگار اینجا آسمان بیشتر مال من است تا در ایران. خدا به همه آسمان بدهد هر چقدر دل‌شان می‌خواهد. آسمانِ همه‌تان افزون باد.

۱۶

شجریان؟ تا کجا؟!

امشب مطلب صفحه‌ی آخر شرق را می‌خواندم به قلم سجاد پرهیز با عنوان «باز هم شجریان را آزردند». توقع‌ام این بود که گزارشی را بخوانم که روایت اخبار باشد و حکایت واقعیت‌ها. با کمال تعجب به سیلی از مدیحه‌ها و ستایش‌ها برخورد کردم که حتی برای من که روزگار درازی است دل‌بسته و سر سپرده‌ی آوازِ او هستم، آزار دهنده و گزنده بود. این شاید ایرادی است که از جهتی به خودِ من وارد است، اما چیزی که همواره محل توجه من بوده است این است که هیچ‌گاه آدمیان را ناگهان فوق‌بشر نکنم که دست نقد از آنها کوتاه شود. زمانی برخی از دوستان ملامت‌ام کرده بودند که چرا از سایه با آن همه تکریم یاد می‌کنند یا چرا به سخنان سروش ابراز تمایل فراوان می‌کنم. شاید از جهتی سخن‌شان درست باشد، اما در تمام این موارد هیچ وقت آنها را از دایره آدمیان خارج نکرده‌ام و تمام سعی‌ام این بوده است که در عین اینکه تکریم مقامِ آنها (از نظر خودم) می‌کنم، بیهوده عبارات و الفاظ وزین را خرج کسی نکنم.
جای دریغ است که یادداشت امروز شرق، چنان شجریان و کلهر و علیزاده را هم‌ردیف و هم‌عنان سیمرغ و عنقا و ققنوس و هر چه موجود اسطوره‌ای در تاریخ و فرهنگ ما یافت شود، قرار داده است که کسی به خودش جرأت نمی‌دهد بگوید بالای چشم شجریان ابروست. از نظر من شجریان پهلوان آواز ایران است. استادی است مسلم که در توانایی و مهارت مثقال ذره‌ای تردید نیست. اما انصاف باید داد که به کار بردن عباراتی از آن دست تنها به کار نوشتن انشاء در دوره‌ی دبیرستان و راهنمایی می‌خورد تا نمره بگیریم. این گونه خرج کردن مفاهیم و گوهرهای ادبیات و فرهنگ ایران روا نیست. کاش در مصرف این تعابیر درنگ و تأمل بیشتری به خرج می‌دادیم. با این مدایح تنها شجریان را می‌توان تخریب کرد و آبروی ادبیات و فرهنگ را برد:
نازنینی تو ولی در حد خویش / الله الله پا منه از حد به پیش

۱۳

ایرانیان با سواد و بی‌بی‌سی

دقایقی پیش اخبار شبکه‌ی یک بی‌بی‌سی را نگاه می‌کردم. ظاهراً سفارت ایران مراسم بزرگداشتی را برای زلزله‌زدگان بم برگزار می‌کند. تلویزیون بی‌بی‌سی با فردی به نام خلیل‌نژاد امروز صبح مصاحبه کرد و از او پرسید که آیا در این مراسم شرکت می‌کند یا نه؟ این آقا با انگلیسی شکسته‌بسته و اسفناکی گفت که با وجود اینکه اعضای خانواده‌اش را در بم از دست داده است در این مراسم شرکت نخواهد کرد چون دولت ایران هیچ کاری برای نجات جان مردم نکرده است. در اینکه دولت یا حکومت در خیلی جاها قصور کرده است تردیدی نیست، اما کار بی‌بی‌سی کاری خنده‌دار بود. با کسی مصاحبه می‌کردند که نه سخنانش انسجام منطقی داشت و نه حتی انگلیسی را درست صحبت می‌کرد. حتی ابتدایی‌ترین ساختارهای زبان انگلیسی را نمی‌دانست. شما تصور بکنید کسی که سال‌ها در لندن زندگی کرده باشد و انگلیسی را بدین نمط سخن بگوید، چه کاره است؟ اینها از میان پیغمبرها هم جرجیس را انتخاب کرده بودند. یکی نیست به آن آقا بگوید شما که مقصودت را به طور عادی نمی‌توانی با انگلیسی سلیس و روان بیان کنی، چه اجباری داری که در شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی برای مصاحبه حاضر شوی؟ خداوند شعور عنایت کناد!
بعدالتحریر: امشب نکته‌ای را که شاید بدان توجهی نکرده بودم باید متذکر شوم. این آقا ظاهراً ۶ نفر از بستگانِ خود را در زلزله‌ی بم از دست داده بود. اهمیت انتخاب این فرد برای مصاحبه از این رو بوده است. اما جهتی که برای من مهم بود تصویری است که از ایرانیان در رسانه‌های عمومی انگلیس مطرح می‌شود. نامِ این آقا را هم تلویزیون سراسری بی‌بی‌سی اعلام کرده بود. با گفتن من چیزی نه از آن کم می‌شد و نه به آن اضافه. در ضمن، دریافتن سطح نازل ارایه‌ی مطلب هم ربطی به دانش یا فضل‌فروشی ندارد. اگر کسی به ضعفِ بیان مطلبی ایراد بگیرد نمی‌توان او را فضل‌فروش دانست.

۸

پریشان‌خانه‌ی وبلاگستان

ماجرای وبلاگ‌نویسیِ ما ایرانیان حکایتی است دیدنی و شنیدنی. این که جمع فارسی زبانِ ما و ایرانیان تا چه اندازه ظرفیت و گنجایش فضای ابراز خودی را دارد و چه اندازه آدمیت و حرمت رعایت می‌کنند، مقوله‌ای است که به راحتی با یک چرخش سریع در عمده‌ی وبلاگ‌های پر خواننده قابل سنجش است. امروز به فلسفه‌ی وجودی بخش نظرخواهی فکر می‌کردم و حال و هوای برخی نظرها. به عنوان کسی که وبلاگ می‌نویسد شنیدن رأی خواننده و دانستن نظر دیگرن برای‌ام مهم است. اما چنان که کاتب کتابچه نوشته بود وبلاگ گناهی شده است پر لذت؛ برای من هم. دل بستن به تعریف و تمجید کسان از نوشته‌های وبلاگ کار بخردان و اهل بصیرت نیست. اگر چه باید قدردان عنایت و التفات خواننده‌ای بود که وقتِ شریف خود را صرف خواندن تراوشات ذهن ما می‌کند،‌ اما دل نهادن به این تمجیدها آفتش بسی عظیم‌تر است. گروهِ دیگر ناقدانی هستند که کژی و نقصان رأی ما آدمیان جایز‌الخطا را به شیوه‌ای انسانی باز می‌نمایند. دیگر گروه اما همان کسانی هستند که ذهن مرا امروز به خود مشغول داشتند. گروهی که یا فحاشی می‌کنند و لجن‌پراکنی و یا عقده‌های دیرین خود را از این و آن در فضایی که در مرآی خاص و عام است به نمایش می‌گذارند و مکانی را می‌یابند برای خالی کردنِ خود. تشخیص اینها چندان دشوار نیست. مرور ادبیاتی که در نوشتنِ یادداشت‌های‌شان به کار می‌برند و نوع مباحثات‌شان،‌ وزن سخنِ ایشان را باز می‌نماید.

ادامه‌ی مطلب…

۱۸

زلفِ‌ خود را شانه‌ کردی،‌ شانه بوی گل گرفت

خیال ایرج بسطامی آسوده‌ام نمی‌گذارد. خاطره‌ها را که مرور می‌کنم می‌بینم با هر نفسِ او خاطره‌ دارم. دیشب که با مشکاتیان سخن می‌گفتم،‌ پریشانی و درد در صدای‌اش بود. شاید هیچ کس به قدر مشکاتیان ایرج را نمی‌شناخت. دقایقی پیش تصادفاً یکی از نوارهای ایرج را از کشوی میزم بیرون آوردم. تا جلد نوار را دیدم،‌ چشمم به عکس ایرج افتاد و ناگهان دلم فرو ریخت. نمی‌دانستم این قدر دلبستگی به او داشتم. هنوز هر وقت به یاد می‌آورم که آن شبی که در خانه‌ی پرویز دیدمش شبِ آخر بوده است،‌ آه از نهادم بلند می‌شود. اکنون، ایرج مانده است تنهای تنها. این جمله‌ای را که مشکاتیان دیشب گفت و در گزارش بی‌بی‌سی آمده است یک بار دیگر بخوانید: «مشکاتیان او را خواننده ای می‌داند که در عین فقر خود را حفظ کرد و به سرودخوانی تن نداد». حتماً سرودخوان بلند آوازه صدا و سیمای لاریجانی را خوب می‌شناسید! درنگ ایرج اما برای ما به قدرِ یک نفس بود و . . . یک نفس با ما نشستی،‌ خانه بوی گل گرفت؛ ساقی و ساغر،‌ می و میخانه بوی گل گرفت!
پ.ن. این را نمی‌خواستم بیفزایم به نوشته‌ام ولی تاب نیاوردم. در گزارش بی‌بی‌سی، آقای علی‌نژاد مطلبی را نوشته است که تنها مایه شرم است. بخوانید این را: «آن نوارها که بسطامی بعد از «افشاری مرکب» بیرون داد نشان از افت صدایش داشت. اعتیاد از او جلو افتاده بود و کارش را در زایل کردن صدا بهتر از خود او در پرورش صدایش پیش می برد». درد آور است که در این هنگامه‌ی فقدان بسطامی این کوته‌نظری‌ها چنین خود را بروز می‌دهد. نخست اینکه بسطامی اگر معتاد بوده است یا نه،‌ که حکایت ترکِ اعتیاد یا اعتیادِ او موضوعی است شخصی که تنها به او مربوط است و بس،‌ چنان در صدای او تأثیر نگذاشته است که علی‌نژاد می‌گوید. در همین مجموعه‌ای که من در طربستان افزوده‌ام و اتفاقاً قطعات کار وطن من در آن نیست می‌توانید توانایی صدای بسطامی را ببینید. آقای علی‌نژاد با همین جمله ثابت کرده است که نه تنها موسیقی ایران، آواز و ایرج بسطامی را نمی‌شناسد بلکه بی‌پروا می‌خواهد نام بسطامی را هم لکه‌دار کند. آن هم آن ایرجی که دیگر امروز در میان ما نیست. فرض را بر این بگذارید که بسطامی معتاد بوده است. امثال آقای علی‌نژاد آیا سخن مشابهی را درباره‌ی شاملو و نادرپور و بسیار کسان دیگر گفتند؟ این جفا در حق بسطامی نیست آیا؟ آن هم ایرجی که در عین فقر و تهی‌دستی عزت و آبروی خود را حفظ کرد و قناعت ورزید؟ باقر معین چگونه نشر این سخنان را روا می‌داند؟ آیا طرح اعتیاد ایرج آن قدر در کارنامه‌ی او مهم بود که بشود حیثیت هنر و آبروی بسطامی در گذشته را با آن به بازی گرفت؟ ما ایرانیان عادت کرده‌ایم که پهلوانان و بزرگان خود را مرده بخواهیم و وقتی هم که مردند به آنها لگد می‌زنیم. آقای علی‌نژاد! دست مریزاد! شرف و جوانمردیِ ایرانیان را رو سپید کردید!

۱

زبانِ دین و حقوقِ مفسران

تا به حال چندین مرتبه مقاله‌ی محمد رضا نیکفر را درباره‌ی دین و حقوقِ بشر خوانده‌ام. به کاتب کتابچه هم گفتم که این مطلب را بیشتر می‌پسندم تا موضع‌گیریِ برهنه و تندِ او را. در سخنان نیکفر هم البته ایراداتی می‌بینم که شاید در مجالی دیگر به تفصیل بنویسم. مقاله‌ی نیکفر شاید به جز تدوین عباراتی منسجم و منطقی چیزی زیادی به موضوع بحث نیفزوده است. در سراسر این مقاله چندین بار به بیان‌های مختلف نیکفر آورده است که افراد حق تفسیر دین را دارند و باید به این حق آنها احترام گذاشت. از سویی نیکفر در بسیاری از جاها تفسیر اربابِ عقاید گوناگون را در حدِ یک اختلاف سلیقه فرو می‌کاهد. آنچه که من فهمیدم این است که گویی از نظرِ نیکفر دین یک مقوله‌ی یکپارچه و عینیِ تاریخی است که صفات و ویژگی‌های ثابت و معینی دارد و نهایتاً عده‌ای ممکن است بر حسبِ آرزو یا سلیقه، استنباطی مختلف یا متفاوت با آن پیشینه‌ی تاریخی عرضه کنند. لذا، نهایتاً از منظر یک انسان مدرن می‌توان و باید به حق این تفسیر سلیقه‌ای و بیانِ آرزو احترام گذاشت.

ادامه‌ی مطلب…

۱۴

عزای خاکیان یا مرثیه‌ی آن بنای گلین؟

از صبح دیروز که آن خبر دهشتناک روزم را تباه کرد و غم‌های کهنم را زنده ساخت، واکنش فراوان دیده‌ام. هم در ماتم آن همه جان‌باخته‌ی بی‌گناه و هم در عزای آن گوهرِ میراثِ تاریخ ایران زمین. خودم گفتم اما که نمی‌دانم بر کدامین درد باید گریست. رنجم از این است که می‌بینم گروهی از هم‌وطنانِ ما نه شأن این را نگاه می‌دارند و نه حرمت آن را. ما ملت افراط و تفریطیم. هیچ وقت نتوانستیم این را دریابیم که هر چیزی به جای خویش حرمتی دارد و حرمتی شگرف و بلند دارد. خودم وقتی که رنج و دردِ‌ همسرم را که عشق به آن بنا و هنرش و معماری در جانش ریشه دارد دیدم، ملامتش کردم که به یاد آدمیان هم باشد. این را گفتم که تنها از رنجِ او بکاهم. خودم نیز دلم برای آن همه مصیبت‌زده گریان است. دریغ این است که وقتی دیگران را دیدم که از فقدانِ آن اثر طرفه‌ی معماری نوشته بودند، گروهی زبان بر ایشان دراز کرده بودند که پس آن همه کشته را چه می‌گویید؟ آخر ما چگونه آدمیانی هستیم؟ چرا همه چیز را دوست داریم با هم خلط کنیم؟ چرا فقط آموخته‌ایم که به هم ناسزا بگوییم یا مچ همدیگر را بگیریم؟ حتی در وقت حادثه و هنگام فاجعه هم عادات بد خود را از خاطر نمی‌توانیم بردن و گویی باید از هر فرصتی برای ابزار خود استفاده کنیم. آی آدم‌ها! آن شهر، گوهری بود بی‌نظیر که از کف رفت. آن آدم‌ها کویریانی بودند نازنین که تباه شدند! بیایید آدم باشیم. هم محیط خود و طبیعت را قدر بدانیم و هم حرمتِ جانِ آدمیان نگاه داریم. بس است دیگر. به خدا خود پرستی بس است دیگر. چرا از هر فرصتی برای لجن‌پراکنی و روان‌کاوی استفاده می‌کنید؟ جای چون و چرا و تردیدی نیست که جان آدمیان عزیز است. کسی که اندوه تباهیِ‌ جانِ کسی را نخورد، آدمی نیست. اما هرگز شده است فکر کنید که ما داریم با محیط‌مان چه می‌کنیم؟ چگونه است که آن همه زیبایی و لطافت را در آن ارگ کهن ندیده می‌گیرید و نابودی آدمیان را بهانه‌ی نسیانِ خود می‌کنید؟ باورم نمی‌شود که کسی که ذات زیبایی و گوهر عشق را درنیافته باشد، حتی برای جانِ آدمیان ارزش قایل باشد. اینجا سخن از انتخاب میان جان و بنا نیست. سخن از فهم است و ادراک. کسی نمی‌گوید بیایید آنها را که زیر آوار مانده‌اند از یاد ببرید و برای ارگ صبح و شام بر سر و روی بکوبید. اما بفهمید که چه چیزی را از دست دادیم. همین که یکایکِ ما از مسئول گرفته تا آدمِ عادی از فهمِ‌ این ظرافت‌ها عاجز بوده‌ایم کار را به اینجا کشانده است که هر روز گوهری را از دست می‌دهیم. معضل تنها سازمانِ‌ میراث فرهنگی نیست. از آنهایی حساب بخواهید که مال و سرمایه‌ی شما را خرج ایدئولوژی‌ها می‌کنند و به جیب برادرخواندگان سیاسیِ خویش می‌ریزند. اینجا دیگر معضل حتی طبیعت نیست که فعلِ عادی خویش را انجام می‌دهد. شما آیا دریا را به خاطر طوفانی شدن هرگز ملامت کرده‌اید؟ ملامت را باید متوجه اهل اختیار دانست نه معطوف به آن که رفتارِ‌ مفطورِ خود را دارد. شما را به خدا آدم باشیم. در بم دو ماتم بزرگ داریم که هیچ یک از آن دیگری کم ندارد. بیایید بفهمیم چه از دست داده‌ایم. جز این اگر باشد باز هم روزی خواهد رسید که حتی شاید کسی مثلاً در تختِ‌ جمشید زیر آوار نماند و نمیرد اما میراثِ هزاران‌ساله‌تان به باد برود. روزی شاید برسد که دیگر مسجد شیخ لطف‌الله بناشد. شاید روزی برسد که نقش رستم ویران شود. نمی‌دانم دیگر کجا را نام ببرم که احساس غیرت بکنید هم برای خاکِ دیارتان و هم برای ساکنانش. هرگز فکر کرده‌اید که یک اثر معماری چرا و چگونه خلق می‌شود؟ برای که خلق می‌شود؟ هرگز به دستانی که با عشق و سوزِ دل در آن کویر خشت بر خشت نهادند فکر کرده‌اید. بیایید اروپا را ببینید تا بدانید با میراثِ تاریخ خود چه می‌کنند. مهدی راست می‌گوید. ما به فاجعه خو کرده‌ایم. اما با فرهنگ و دردمندی هم گویی فاصله داریم. به خدا ذره‌ذره‌ی ایران جواهر است. انصاف داشته باشیم. همه چیز را خرج سیاست اسلامی یا ضد اسلامی، کمونیستی یا لیبرالیستی نکنید. آدمیان هم مهم‌اند با تمامیِ شئون حیاتشان. از گوشت و خون و جانشان گرفته تا خانه و میراثشان. آدم باشیم.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد