۰

رؤیاهای بیداری

داشتم خواب می‌دیدم انگار، ولی بیدار بودم. با هر که حرف می‌زدم گویی صدای مرا نمی‌شنید. پیشترها گفته بودم که عشق از جنس مرگ است؛ خواب هم خواهر مرگ است البته. مرزی که عالم واقعیت این‌جهان را از وادی حقیقت آن‌جهان جدا می‌کند، مرزی باریک است گویا. حس می‌کنم پا به عالم برزخ گذاشته‌ام و دارم سفر می‌کنم از آغاز مرگ تا مطلع قیامت. خواجه‌ نصیرالدین طوسی در رساله‌ی مختصر و پرمغز آغاز و انجام توصیف زیبایی از احوال عالم قیامت دارد به این مضمون که احوال نیکان در آن عالم چنان است که گویی کسی خوابی می‌بیند به غایت خوشی و آن خواب را پایانی نیست و احوال بدان در آن عالم بدان ماند که کسی خوابی می‌بیند به غایت تلخ و دردناک و آن خواب را بیداری در پی نیست. رؤیاهای من، چنان‌که رؤیاهای هر کسی دیگر، آمیزه‌ای از احوال نیکان و بدان است:
این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها 

ادامه‌ی مطلب…

۷

اندر حدیث مدارا و دموکراسی

 امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرین برگ کتابچه‌اش ورق خورد. ماجرا شاید از حد یک اختلاف نظر تئوریک فراتر باشد، اما این اتفاق مهر تصویبی بود بر تمام واقعیت‌های جاری در وبلاگستان فارسی گویا. ماجرای قتل فیلم‌ساز هلندی برای عده‌ای گویا پیراهن عثمانی شده است تا تمامی عقده‌های فروخورده‌ی خود را از فرهنگ ایرانی و تمدن اسلامی بیرون بریزند. موضع نظری و تئوریک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و می‌توان به سادگی با آن در پیچید اما هرگز نمی‌توان با ارباب جزمیت و اصحاب خشونت تئوریک گفت‌وگو کرد. آن‌چه جای دریغ بیشتر دارد این است که گروهی که از بیرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بیشتر در راه مسموم‌تر کردن فضای این گفت‌وگو نمودند و عجیب‌تر آن‌که از گفت‌وگوهای ما استنباط کردند که شاید ما هم روزی به روی هم شمشیر بکشیم و سینه‌ی یکدیگر بدریم. به جرأت می‌گویم که اگر این برداشت از گفت‌وگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سیبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غیرمنصفانه و صراحتاً نشان می‌دهد که عده‌ای مطلقاً پیشینه و زمینه‌ی مباحثات ما را نمی‌دانند. در خلال همین نوع مباحثات و اختلاف مشرب‌های فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پیوست و بینه‌ی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشته‌ی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در میان نه کاتب کتابچه مواضع‌اش را بی‌دلیل ترک گفته است و نه من بیهوده از نظر خود دست کشیده‌ام. تمامی بحث ما بر سر این بود که به اشتراک نظری برسیم روشنگر و البته در این میان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث می‌افزود. این نوع مناظرات البته در تاریخ اسلام پیشینه‌ای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگیرید تا مناظرات میان ابوحاتم رازی و زکریای رازی و جدلیات غزالی فقیه در برابر باطنیان و پاسخ‌های گروه مقابل به او.

ادامه‌ی مطلب…

۲

عید فرخنده

روز پیشین را که عید فطر بود، در مجاورت و مجالست احباب شفیق اهل دل و ارباب هنر و ذوق در آکسفورد گذارندیم. هنوز مجال بازاندیشی آن‌چه را گذشته است حاصل نکرده‌ام. نگاهی به ملکوت کردم و دیدم که آتش بحث ون‌گوگ شعله‌ورتر شده است و قصد دارم چیزی در ایضاح آن‌چه نوشته بودم بنگارم. حالیا، اما، نارواست که حلاوت آن لحظات ناب و نادری را که در آکسفورد میهمان امیر حسین بودم، به مجادلات متکلمانه تباه کنم. دیروز از درخشان‌ترین و پرنورترین روزهای عمر به افسوس رفته‌ی من بود. میزبانان پر مهر و با صفای ما، بسیار بیش از آن‌که اکرام میهمان کردند، هنری ورزیدند که برای منِ مانده در کویر هنر و معرفت، فرصتی بود مغتنم و پربها برای پالایش و غبار زدودن از گوهرهای دریای جان. آهنگساز برنای «صبح، بهار، باران»امیر حسین سام، بسی بیشتر از آن‌چه گمان داشتم آشنای دل و پرده‌دار حرم مستوران جان بود. آن‌ها که با موسیقی آشنا هستند از برون تنها ظاهراً یک اثر از ارباب و اصحاب «ادبستان» سابق دیده‌اند و شنیده‌اند. من،‌ اما،‌ مجالی درازتر داشتم تا با جانی شیفته، شوریده و طناز هم‌نفس باشم که از وجودش شور و طرب و چالاکی می‌تراود. به راستی غریب است که در این وانفسای هنر که در غرب و شرق بیداد می‌کند، گوشه‌نشینی طبیب، راه حجره‌های دل می‌گرداند و غبار از آیینه‌ی روح می‌شوید. طرفه‌تر آن بود که در این محفل شوق و همدلی، باریک‌بینی‌های یکی از ارباب خردمدار «عقل اماره» تک مضراب‌های فلسفی-اخلاقی می‌نواخت! خرم‌ترین عید آن‌ است که در کنار یاران همدل باشی و مطربی روشن‌دل مغز سر غم را به زخمه‌ی لطیف سه‌تار فرو کوبد و ضرابی شیرین‌کار، همراه‌ شورانگیزیِ خرم‌دلان خاکیِ آسمان‌پیما باشد. وقت ما خوش بود و نورانی. ماه رمضان را بدرود گفتیم با هلهله‌ی ساز و بدرقه‌ی ضرب! عید فطر امسال بیداری فطرت بود و انگیزش خاطرات ازلی. ایام‌تان پرنور باد که روز ما را نیکو و بهاری ساختید. بسیار نکته‌ها دارم که رشکم می‌آید در منظر همگانش بنهم. باشد تا وقتی دگر که اکنون دغدغه‌ای از نوعی مخالف ذهنم را می‌گزد.

۱

کجایید ای شهیدان خدایی

 امروز بر حسب تصادف در بخش موسیقی سایت صدا و سیمای ایران تصنیفی را یافتم که سال‌ها به دنبال آن بودم. تصنیف «کجایید ای شهیدان خدایی» را که بیژن کامکار با ارکستر سمفونیک خوانده و اجرا کرده است، به اشتباه به نام شهرام ناظری در این سایت آمده است. وقت‌مان بسیار خوش شد از یافتن این تصنیف. آن را به بخش طربستان ملکوت افزوده‌ام. این تصنیف یکی از محبوب‌ترین تصانیفی است که همیشه به آن تعلق خاطر داشته‌ام و مخصوصاً به خاطر غزل پرشور مولانا.

۲

آسمان، ابر، سرما

از صبح تا همین حالا که دیگر باید غروب شده باشد، آسمان تاریک است و هوا به سردی می‌زند. زمستان نیست اینجا اما همیشه سقف آسمان کوتاه است. کمی از کار روزانه فراغت پیدا کردم و خواستم ببینم چه خبر است در دنیا. خبری نیست انگار. نه خبر عرفات رو به احتضار خبر است و نه ریاست جمهوری دوباره بوش. گیجم انگار و چیزی را حس نمی‌کنم. تنها چیزی که فروغی به این ظلمت می‌بخشد، شعله‌ی مهری است که در کنچ قلبم افروخته است و خانه‌ای کوچک که حجم دوستی ما را بسیار کوچک‌تر است. فراخنای آسمان را می‌خواستم برای ابراز عشق، اما چهره‌ی عبوس آهن و دود آدمی را محاصره کرده است. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم این انگلیسی‌ها جنس طرب‌شان با مال ما خیلی فرق دارد،‌ خیلی. ظاهراً شادند، ته دل‌شان هم حتماً شادند. اما انگار چیزی در رگ و پی ما هست که نمی‌توانیم با تمام وجود با طرب و شادمانی این‌ها همدلی کنیم. همین جور که می‌نویسم دارم آهنگ «از کرخه تا راین» را گوش می‌دهم و حس می‌کنم چیزی در گذشته‌های دور دارد مرا به خود می‌خواند. واقعاً ما کجایی هستیم؟ ما را چه چیزی به هم پیوند می‌دهد؟ ملیت؟ نژاد؟ مذهب؟ آدم بودن؟ وقتی که خیلی راحت‌تر می‌توانی در کویری سوخته با بوته‌ی خاری سخن بگویی و در همان زمان نمی‌توانی با آدمی که هم‌وطن، هم‌کیش و خویشاوند توست حرف بزنی، معنی‌اش این نیست که رابطه‌ها و نسبت‌ها اغلب مجازی‌اند؟ دوستی البته بالای همه‌ی این‌هاست:
با دو عالم عشق را بیگانگی / اندر او هفتاد و دو دیوانگی
هنوز هم گویا این ابیات مولوی درخشان‌ترین سخنانی هستند که می‌توانند فضای سرد و مأیوس جهان تهی از جان را پر فروغ کنند. با خودم فکر می‌کنم که اصلاً ما جرأت دیوانگی داریم؟ پشت سر را که نگاه می‌کنم، دیوانگی زیاد کرده‌ام. شاید اگر خودم تنها در این عالم می‌بودم باز هم سودای جنون به صحراهای عالم می‌کشاندم. اما واقعیت این است که بسیار اندک‌اند آن‌هایی از ما که تنهای تنها هستند و هیچ نسبت و تعلقی با هیچ جنبنده‌ای ندارند. دنیای زندگان یعنی همین جهان نسبت‌ها، حال می‌خواهد حقیقی باشد یا مجازی. ما با همین رابطه‌ها و پیوندهای استوار و سست است که جهان خود را ساخته‌ایم. می‌خواهم فراغتی حاصل کنم و چندین ساعت همین جور بی‌هوا به دشت و بیابان بزنم. انگار با طبیعت قهر کرده‌ایم. بس که صبح تا شب گرفتار قطار و اداره و کامپیوتر شده‌ایم، انگار نمی‌فهمیم باید بعضی وقت‌ها بچگی کنیم! شده‌ام گنگ خواب‌دیده، همین جوری انگشت به کلیدها می‌زنم و می‌نویسم. بیهوده شاید. اما فکر می‌کنم سنگی را دارم از روی سینه‌ام به دور می‌اندازم. دل‌ام برای صدای صمیمی سه‌تار تنگ شده است. آن مطرب هم‌نفس ما هم که سر از آن گوشه‌ی دنیا در آورده است، انگار در هاروارد کسی پیدا می‌شود که بیخودی مثل من بزند زیر آواز و مرتب خارج آواز بخواند! آسمان جانم خاکستری است، مثل آسمان لندن. کاش دستی می‌داشتم بلند و پرده‌ی این ابرهای تیره را پاره می‌کردم، آفتاب را لمس می‌کردم. انگار اینجا زیادی سرد است! بس است دیگر.

۱

نشان محبوبی

نامه‌های عین‌القضات همدانی را می‌خواندم و مروری بر تجربه‌های گذشته می‌کردم. به قطعه‌ی زیر برخورد کردم و می‌خواستم آن را در حاشیه بیاوریم، دیدم دریغ است که این عبارات حاشیه‌نشین‌ شوند. آن‌ها که انس و الفتی با قرآن دارند، از نامه‌های قاضی شهید لذت بسیار می‌برند. برای تسهیل کار کسانی که عربی را خوب نمی‌دانند، نشانی آیات را به ترتیب در انتها آورده‌ام.

«جوان‌مردا! فریاد از قَدَر مکار، فریاد از آنکه نتوانم. یا محمد! «الم نشرح لک صدرک»  گفته‌ایم، لکن:
اذا رأیت نیوب اللیث بارزه / فلا تظنن انّ اللیث یبتسمُ
«والله خیر الماکرین»  وا تو می‌گویم. یا محمد! بوجهل خود با جنود ابلیس حساب خود راست وا می‌دارد، او را وا ما چه حساب؟ و او را از مکر ما چه خبر؟ یا محمد! اگر دی‌روز می‌گفتیم: «ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه»، امروز می‌گوییم: «و الله یدعو الی دار السلام». بار خدایا! اگر گلیمی در سر کشم، گویی: یا محمد! «قم اللیل» و اگر روی نمایم، گویی: «یا ایها المدثر قم فأنذر». و اگر برون آیم، گویی: «و اهجرهم هجراً جمیلاً» و «تبتل الیه تبتیلاً». مرا چه باید کرد؟ یا محمد! تو راحت می‌طلبی، و ما از تو سرگردانی می‌خواهیم. یا محمد! تو می‌خواهی با ما حساب به سر بری و به گوشه‌ای نشینی ما می‌خواهیم که در هر نفسی ما را با تو و تو را با ما صد هزار گونه حساب بود.

اگر شادت بینیم، گوییم: «لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین» ان الله یحب کل قلب حزین. و اگر دل‌تنگ شوی: «گوییم و لقد نعلم انک یضیق صدرک». و اگر عبادت بسیار کنی گوییم: «طه!‌ ما انزلنا علیک القرآن لتشقی» و اگر طاعت کمتر کنی گوییم: «و اعبد ربک حتی یأتیک الیقین». اگر بخسبی گوییم: «قم اللیل» و چون برخیزی گوییم: «والله یقدر اللیل و النهار علم ان لن تحصوه فتاب علیکم». و اگر با بوبکر و عمر در سازی، گوییم: «و استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم». و اگر در درون پرده رخت بنهی و خوش بنشینی گوییم: لیست هی بعتبه امک، «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء». اگر آسان فراگیری گوییم:‌«و انذر عشیرتک الأقربین» و «بلغ ما انزل الیک» و اگر سخت گیری گوییم «و اخفض جناحک لمن اتبعک» و اگر رفقی کنی گوییم: «و اغلظ علیهم». و اگر عنفی رود گوییم: «ولو کنت فظاً غلیظ‌ القلب لانفضوا». اگر محابا کنی گوییم: «و قل لهم فی انفسهم قولاً بلیغاً» و اگر مبالغت کنی، گوییم: «فقل لهم قولاً میسوراً» و چون برنجی گوییم: «فأعف عنهم و استغفر لهم» و اگر استغفار کنی از بهر ایشان گوییم: «سواء علیهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم. لن یغفر الله لهم». جوان‌مردا! همه نشان محبوبی اوست و تو ندانی. و خدا تو را عقلی دهاد و توفیق طاعت مبذول داراد و از راه شقاوت اعراض دهاد.»
(بخش اول نامه‌های عین‌القضات همدانی، نامه‌ی هشتاد و پنجم؛ صص ۲۰۳-۲۰۱)

[الشرح: ۱] / [آل عمران: ۵۴] / [النحل:‌۱۲۸] / [المزمل: ۲] / [المدثر: ۲] / [المزمل: ۱۰] / [المزمل: ۸] / [القصص: ۷۶] / [الحجر: ۹۷] / [طه: ۲-۱]/  [الحجر: ۹۹]/  [المزمل: ۲۰] / [الأنفال: ۲۴] / [آل عمران: ۶۴] / [الشعراء: ۲۱۴] / [المائده: ۶۷] / [الشعراء: ۲۱۵] / [التوبه: ۷۳] / [آل عمران: ۱۵۹] / [النساء: ۶۳] / [الأسراء: ۲۸] / [آل عمران: ۱۵۹] / [المنافقون: ۶]

۲

لحظه‌ی دیدار نزدیک است . . .

قطعه‌ی زیر را آذر ماه سال ۱۳۸۰ با مناسبت شب‌های قدر نوشته بودم. به اقتضای وقت، دوباره می‌آورمش.
اوقاتِ قدر، برای آینه‌هایی که زنگار گرفته‌اند، شاید فرصتی مغتنم باشد برای بازاندیشی و پالایشی دگرباره؛ و صافی ضمیرانی را که دلی صیقل خورده دارند، مجالی ارجمند نصیب است که آفتابِ نیمه‌شبِ قدر را آینه‌دار باشند. روشناییِ این شب‌ها، آن چنان که اهل خلوت گفته‌اند، مایه‌ی آشنایی در درون دل است. حکایتِ این اوقات پر بها را حضرت مولانا از زبان رسول اکرم چنین آورده است:
گفت پیغمبر که نفحت‌های حق / اندر این ایام می‌آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را / در ربایید این چنین نفحات را
نفخه آمد مر شما را دید و رفت / هر که را می خواست جان بخشید و رفت
نفخه‌ی دیگر رسید، آگاه باش / تا از این هم وا نمانی خواجه تاش
چون دم رحمان بود کان از یمن / می‌رسد سوی محمّد بی دهن
اما، حکایت این شب‌ها، آیا همین جا متوقف است؟ درست است که پاره ای اوقات را خاصیتی است و هر ساعتی را منزلتی؛ به ویژه اگر آن ساعات، بشارتِ دیدار و مژده‌ی ملاقات داشته باشد. لیکن، شب‌های قدر، کدامین طایفه را بهره رسان است؟ آیا صرفِ توقف در قشرِ این اوقات، فضیلتی دارد؟ ظاهرِ سخن، مانند این است که بگوییم آیا التزام به ظواهر، بدون تفطّن و آگاهی از بواطن، سود و ثمری دارد؟
یک زاویه نگریستن به این معنا، دخیل ساختن مفاهیم شریعت و قیامت است. برای اینکه تعریفی روشنگر و راهگشا به دست دهیم، می توان از احکامِ شریعت به منزله‌ی طاعتِ مقیّد به مکان و موقوفِ زمان یاد کرد و نوامیسِ قیامت را، نیایشِ فارغ از زمان و رسته از مکان دانست. با توجه به اینکه جهان شریعت در بطن جهان قیامت واقع است و قیامت است که شریعت را در برگرفته است، ابزار بهره مند شدن از برکات و نعمات این اوقات چیست؟ شاید، برای روشن تر شدن مطلب، محتاج توضیحی باشیم. وقتی که می گوییم جهان قیامت عالم شریعت را در برگرفته است بدین معناست که عالم ملکوت، بر وادیِ مُلک اشراف و احاطه دارد، لذا برای دریافتِ اشاراتِ ملکوتی باید نخست در همین عالم خلقی استعداد آن را فراهم کنیم تا آماده‌ی دریافت و درک آن حکایات آسمانی باشیم، که ”من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخره اعمی“. بدیهی است که این سلامت چشم و گوش و دل، روی با حواسّ بشری ندارد. چه بسا نابینایانی که جمالِ معشوق با چشم دل ایشان غمزه و کرشمه دارد. چه بسا ناشنوایانی که نغمه‌های ارغنون ساز عالمِ امر را در می یابند و از آن بهره می برند. خلاصه‌ی سخن اینکه، داشتن سلامتِ تن، اگر چه نعمتی پربرکت و بی‌بهاست، برای درک آن اشارت‌ها کفایت نمی کند.

ادامه‌ی مطلب…

۳

شمه‌ای واگو از آن خوش حال‌ها

طرفه نعمتی است غفلت. آدمی وقتی به حال خویش است و اعتنا و التفاتی به جهان خارج و تعلقی به رد و قبول خلایق نداشته باشد، بسیار آسان‌تر می‌تواند چنان که باید شأن خودی را رعایت کند و مکنونات خویش را بی واهمه‌ای از نگاه منتقدانه و سنگین بزرگان و بی امید کسب منزلت و نیل به مقامی بنگارد. این ملکوت زمینی تا به این لحظه که هست، برای من چنین بوده است. باری در این دو سه هفته‌ی اخیر می‌بینم و می‌فهمم که جمعی از ارباب معرفت و خداوندان دانش و حکمت و همچنین صاحبان دل آهسته و آرام از این منزل سوخته گذار می‌کنند و ما را از آن خبری نبوده است. اینجاست که نوشتن برای آدمی دشوار می‌شود. زهی فراغت غفلت! یکی از اوصاف اهل تقوا و پارسایان همین است که پیوسته ملتفت حضور حضرت حق باشند و نگاه عزیز جبار را بر یکایک حرکات و سکنات خود حس کنند. که البته برای زاهدان عالی‌مقام، چنین تقوایی حاصلی جز خوف بی‌حساب ندارد. مقام پارسایان به جای خود محفوظ اما:
راز درون پرده ز رندان مست پرس / کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
که این میزان از زهد، در اغلب موارد آفتی عظیم دارد:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
در عالم خاکی و مخصوصاً مجازی ما و این کنج زمینی ملکوت نیز، اوضاع به همین منوال است. اما در این دیار معرفت‌کش و حقیقت‌سوز که انفجار اطلاعات و سیل خفه‌کننده‌ی اخبار رسانه‌ای مجالی برای تفکر و سلوک نمی‌گذارد، البته نعمت و موهبتی آسمانی است که دو سه یار موافق بیابی و خلوتی حاصل کنی. آن‌چه برای حافظ حسرت شده بود، در این سه سال پر تکلف برای من نیز حسرت بوده است:
دو یار زیرک و از باده‌ی کهن دو منی / فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم / اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی!
آن عزیزان همدلی که می‌خوانند این اشارات را خود به فراست می‌دانند که چه می‌گویم. باری، روز پیشین با یکی از این عزیزان حکایتی رفت از پنجه‌ای که ملای رومی در جان و اندیشه‌ی جوان چندین سال پیش من زد و مرا بدین روز افکند که می‌بینید! شاید از باب نقد حال و زندگی‌نامه خالی از فایده نباشد که مترددین این گوشه بدانند که در راه یافتن کلید فهم و همنشینی با دیوانه‌ی بلخی، چه دشواری‌هایی را از سر گذراندم (که بخت بعضی بلند است و گرفتار این تعقیدات نمی‌شوند!). از سال‌های بسیار دور به یاد دارم، از زمانی که طفلی دوازده سیزده ساله بودم و مثنوی مولانا را مرتب تورق می‌کردم و پس از خواندن سی چهل بیت از هر جایی، خسته و تهی‌دست آن را به کناری می‌انداختم و غضب‌ناک از آن می‌گذشتم تا دو سه روز بعد! و این ماجرا همچنان ادامه داشت تا سال‌های میانی دبیرستان. در همان روزگاران البته در بستر فضای دینی و روحانی اطراف‌ام به نوعی دیگر با غزل‌های شمس آشنا شدم و ابیات آن ورد ضمیرم بود اما باز هم چنان نبود که با خواندن آن‌ها چندین روز را مست و بی‌خود به سر کنم. این ماجرا رفت تا زمانی که رندی عافیت‌سوز به نام عبدالکریم سروش در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد، در سالروز مرگ دکتر شریعتی سخنرانی داشت (به گمان حدود سال‌های ۷۳-۷۴ بود). نخستین بار بود که سروش را می‌دیدم (از دور البته!) و با وجود این‌که موضوع سخن شریعتی بود، تمام آن‌چه من می‌شنیدم مولوی بود نه چیز دیگر! گویی او برای من آینه‌ای شده بود که تنها ترانه‌گوی قونوی را در سخنان‌اش ببینم. از آن روز بود که هر جا بیتی از مولوی می‌شنیدم، چنان باران بهاری که در کام کویری سوخته‌جان می‌رود، هر بیت مولوی در گوشت و خونم می‌نشست و سرمایه‌ی سوداهای جنون‌ام می‌شد و ذخیره‌ی عاشقی‌های دیوانه‌وار سال‌های بعد. وجود عبدالکریم سروش، مفتاح آن معمای ناگشوده‌ای بود که سال‌ها مرا حیران می‌کرد. گویی دیگر برای فهم مراد و مقصود ملای روم نیازی به حضور سروش نداشتم، اما هر بار که ازسروش چیزی می‌خواندم یا او را می‌دیدم، آن آتش بیشه‌ی اندیشه‌ها شعله‌ورتر می‌شد و کویر وجود زمستان‌خورده‌ی مرا گرم می‌کرد!

این را نوشتم از باب یادکرد حق صحبت ملای روم و ادای حق تعلیم عبدالکریم سروش که به او مهر می‌ورزم، هر چند که چنان که اقتضای عقلانیت‌ است، هم زبان به انتقاد از ملای روم می‌گشایم و هم وسوسه‌ی به پرسش‌ گرفتن سروش در دلم خارخار دارد. اما شرط وفا این است که حقوق صحبت نگاه داریم و طریق مروت فرونگذاریم.

۳

مرگ شیرین

غروب است و احساس می‌کنم این منم که با آفتاب فرو می‌روم. هوا سرد نیست اما گویی چیزی دارد استخوان‌های‌ام را می‌سوزاند؛ دارم منجمد می‌شوم. ساعت‌هاست که از ظهر بر خود نهیب می‌زنم و به تلخی گریبان دل و هوش گرفته‌ام که مبادا از دایره‌ی خویش برون بروند. ابیات نانوشته‌ی غزل‌هایی دردآلود و سهمگین در سخنرانی امروز محاصره‌ام کرده بودند و اکنون که فارغ از جمع به فراخوانی آن‌ها نشسته‌ام، می‌بینم که آن زخم‌ها را دوباره نخواهم خورد! تا من باشم که قلم و کاغذ را در اتاقم جا گذاشته باشم! ثانیه‌ها سخت می‌گذرند و سنگین و من تلخم و زهرآگین. گویی هیچ انگبینی این مایه‌ تلخی را زدودن نمی‌تواند. دهانم خشک شده است و حال غریبی دارم. این را عجز و استیصال می‌گویند یا حس غریب غربت؟ نمی‌دانم!‌ اما هر روز گویی از آسمان و زمین گواه می‌بارد و شاهدی می‌آید بر تنهایی ما! سرآسیمه هر روز کنج خیابان‌ها و کرانه‌ی افق را دزدانه از خودم نگاه می‌کنم و باز حیران‌تر از پیش به دامن چشمان خود می‌آویزم که دیدن بس است! صلای نابینایی است اکنون. شاید ماهی نگذشته باشد که می‌گفتم سخن گفتن بس است و سکوت باید. حالا گویی به ندیدن می‌خواهم برسم. نگفتن، ندیدن، نخفتن، نرفتن . . . عجب قرابتی دارد این اوصاف با مرگ! «ای حیات عاشقان در مردگی». بعضی وقت‌ها مرگ را با تمام وجود حس می‌کنم و از فکر این‌که روزی، شاید یکی از همین روزها، در بستر او خواهم خفت، نشئه‌ای در رگانم می‌دود که برابر با اوج لحظات عشق‌ورزی است. مرگ شیرین، شیرینی مرگ! عجب ذوقی دارد کران کردن از وجود و عدم. هیچ در هیچ:
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است / هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

۵

سخن بگو

ای رازدانِ مستی صهبا سخن بگو
ای پرده‌دارِ منزل عنقا سخن بگو
خار خشونت است که در خاک ما دمید
ای خنده‌ات لطافت دیبا سخن بگو
تنگ است عرصه بر نفس پاک آفتاب
ای چهره‌ی گشاده‌ی صحرا سخن بگو
خاموشی‌ات گرفته دگر دامن حضور
غیبت بس است سینه‌ی سینا سخن بگو
هم‌صحبت تمام نهنگان عالمی
با موج‌های پر صلابت دریا سخن بگو
بالاتری ز پرده‌ی این گوش‌های تنگ
بیرون ز سوز ناله‌ی نی‌ها سخن بگو
بغضی که قرن‌هاست فروخورده‌ای به دل
آن دل نه جای اوست، به غوغا سخن بگو
در دیرها عیانی و در کعبه‌ای نهان
ای نورِ کفر و سر هویدا سخن بگو
با هر کلامِ جاری‌ات از بطن خاک ما
جوشیده‌ است جان مسیحا سخن بگو
محبوسِ این زبان نه تویی، ای بیان عشق!
امروز را خموش، ز فردا سخن بگو!

این غزل را پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۸۰ سروده بودم و در  بنی‌هاشم وقتی که من و حامد هم‌خانه بودیم تکمیلش کردم. آن شب شاید نخستین شبی بود که حامد نگار امروزین خویش را یافت! آن شب، در همان میهمانی، داشتم متن یک سخنرانی از آن‌ماری شیمل را درباره‌ی اقبال لاهوری می‌خواند که این ابیات بر قلم‌ام جاری شد و تا آخر شب تمام‌اش کردم.
(اطلاعات بین‌الملل – صفحه‌ی ۶، بخش «سرزمین ما»)

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد