۲

مأکول نور

آزمودن ایمان تجربه‌ای است عمیق و درخشان. نمی‌شود کسی طعم شیرین ایمان را بچشد و باز هم مرتب حرص بخورد. چشیدن ایمان حداقل تأثیری دراز بر روح و روان آدمی دارد. البته بسیار تفاوت است میان آزمودن ایمان و قرار گرفتن در معرض تجربه‌های اجتماعی و تحمیلی دین. شاید دین را بتوان در شرایطی ناخواسته به کسی تحمیل کرد. دین و عقیده برای انسان‌ها اختیاری نیست. اما در ایمان اختیار عنصری شاخص و مهم است. در ایمان آدمی خطر می‌کند و ایثار. دین اما محصول شرایط اجتماعی، فرهنگی و جغرافیایی است. مهم نیست تجلی ایمان چگونه باشد. ایمان به هر روی بر محور پاکبازی و بی‌علت مهرورزیدن و بی‌چشمداشت عاشقی کردن می‌چرخد. این ایمان البته تفاوت نوع چندانی ندارد. مهم نیست مسلمان باشی یا مسیحی یا یهودی و یا زردشتی و یا هر آیین دیگری داشته باشی. اهل ایمان صفاتی ژنریک و بسیار مشابه دارند. به قول عزیزی، تفاوت شگرفی است میان ایمان و جزمیت. اهل ایمان را می‌توان از نوع رفتارشان تشخیص داد. مؤمنین بر خلاف جزم‌اندیشان در گفتار و رفتار طمأنینه و سکینه‌ی خاطری دارند که اهل جزمیت و تعصب هرگز از آن برخوردار نیستند. جزمیان از ایمان، به تعبیر مولوی، تنها قناعت به قول کرده‌اند. از ایمان همان تکرار کلمات را فهمیده‌اند. ایمان برای اهل تعصب، اخلاقی به ارمغان نیاورده است:
ذات ایمان نعمت و لوتی است هول / ای قناعت کرده از ایمان به قول

ایمان پذیرفتنی است و برگزیدنی. باور داشتن نیازمند دل به دریا سپردنی است عاشقانه که نه عاقلان نامؤمن به آن دل می‌دهند و نه جزم‌اندیشان. جزم اندیشان متعصب که در کسوت دینداری ظاهر می‌شوند، چه بسا که برای هر کاری هزار بار حساب و کتاب کنند. جزم‌اندیشی محتاج تعلیم و آموزش چندانی نیست. اما ایمان، تعلیم می‌طلبد و سلوک. برای جز‌م‌اندیش بودن، نیندیشدن کافی است. باقی صفات رذیله‌ی جزم‌اندیشی و تعصب و خون‌آشامی بدون هیچ زحمت در خلق و خوی آدمی راسخ خواهد شد. برای ایمان، هم اندیشه لازم است و هم عمل و البته در این عمل امتحان هم هست: «احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون»؟ ایمان فتنه‌ هم دارد و امتحان در راه‌اش هست. طعم ایمان را که چشیدی، چشم‌ات سیر خواهد شد:
گر خوری یک بار از مأکول نور / خاک ریزی بر سر نان تنور

اما ایمان آیا به جایی می‌رسد که دیگر محتاج مواظبت و مراقبت نباشد؟ آری، ایمان را می‌توان از دست داد:
گرت هواست که معشوق نگسل پیوند / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


بگذریم. قصه دراز می‌شود. یکی از احادیث غریب روزگار ما این است که چنان سطح عقلانیت تنزل کرده است که ارباب جزمیت و تعصب را با اهل ایمان یکی می‌گیرند! جای تعجب چندانی نیست:
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند / به قدر بینش خود هر کسی کند ادراک

۷

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

محاق ملکوت شاید بیشتر از این باید به درازا می‌کشید. عبور از امروز، که برای من روز فرخنده‌ای است، البته انگیزه‌ای بزرگ بود برای شکستن این روزه‌ی سکوت. در این چند روز پرده‌نشینی البته برای دل خود می‌نوشتم و قصه‌ی بی‌زبانان مکرر می‌کردم. گرد ملالت‌ها هنوز بر دل باقی است، اما شستشو به چشمه‌ی طربناک ولادتی مبارک پاره‌ای از این غبارها را از دل شسته است و آن‌چه باقی است حوالت به ارادت ذوالجلال باد.

این مختصر اشارت بازگشت را نمی‌خواهم تمام کنم بی آن‌که از همنفس و هم‌نشین همدل خود یاد کنم که در سخت‌ترین و دشوارترین لحظات زندگی همراه من بوده است و در غوغای بی‌مروتی‌ها دمی جانب مهر و محبت را فرونگذاشته است. این یک سال گذشته، با وجود تمامی دشواری‌ها و درشتی‌های زمانه،‌ از شیرین‌ترین ایام زندگانی من بوده است چرا که با او سپری شده است و آغوش مهر بی‌دریغ او به روی شکسته‌ای چون من، کریمانه باز بوده است و باز تردید ندارم که این سخاوت عاشقانه، نشانی از کرامت باری است که مرا در این ظلمت بی‌خضر تنها نخواسته است. دوست‌اش دارم و برای او زنده خواهم ماند. چندان زنده خواهم ماند تا بیخ غم از دل او بر کنم. مسیحا صفت تن بر صلیب خواهم کرد تا عقده‌های اولاد یهودا، جان عزیزان نیازارد. عشق می‌ماند. عشق کلمه‌ی طیبه‌ای است که از آن درخت طوبایی می‌روید سر به گردون‌سای که سایه‌سارش آرام‌‌بخش بی‌دلان و خستگان باشد. هو العشق!

۲

مشق سکوت

دارم در سکوت، سخن می‌گویم. مشق خموشی کار سختی است. شمار کثیری از آدمیان، شاید اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها، که احتمالاً‌ بسیاری از اوقات من هم در زمره‌ی آن‌ها هستم، بزرگترین داعیه‌ای که برای نوشتن دارند، استماع مخاطب است. ما خیلی اوقات می‌نویسیم برای این‌که خوانده شویم. بارها گفته‌ام که وبلاگ برای من بلند بلند فکر کردن است. حالا می‌خواهم مدتی آهسته فکر کنم و این وسوسه‌های فکری را بی‌ سر و صدا مکتوب کنم. این کار ظرفیت سنجی است برای خود من نخست. کاری به ظرفیت جمعی از خوانندگان ندارم. کافی است انعکاس هر سخنی را در بخش نظرهای وبلاگ بخوانید تا بفهمید، میزان ظرفیت خوانندگان عمدتاً چقدر است. یک نوشته را در هر وبلاگی ممکن است طیف گسترده‌ای از آدمیان بخوانند. گروهی تنها می‌خوانند و هیچ رد و نشانی از خود باقی نمی‌گذارند. گروهی می‌خوانند و نظر می‌دهند. گروهی می‌خوانند و مجادله می‌کنند. گروهی هم البته اصلاً نمی‌خوانند. اما،‌ سخن گفتن بدون مخاطب عینی کار سختی است. دشوارتر از آن، سخن گفتن بی لب و دهان و نوشتن بی‌ قلم است! وقتی تجربه‌های شهودی و عرفانی سر ریز می‌کنند و آدمی را به آزمودن عرصه‌ای می‌کشانند که خلاف‌آمد عادت است، گاهی باید به این سوداهای پر کشش لبیک گفت و پا به وادی بی‌سخنی و سکوت نهاد. ما در سکوت می‌توانیم سلوک کنیم. در خاموشی می‌توان پاسخ داد. در دم فروبستن می‌توان دم برآورد و حتی کوبنده‌ترین پاسخ‌ها را داد. خیلی وقت‌ها ما بعضی حرف‌ها را می‌زنیم که خیلی حرف‌های دیگر را نزنیم. بسیاری از سخنان پرده‌ای است بر روی حرف‌هایی که گفته نمی‌شوند. بعضی‌ها هم البته حرف می‌زنند تا دیگران اصلاً حرف نزنند! دیده‌اید آدم شلوغی را که در جمعی نشسته باشد و مجال حرف زدن به کسی ندهد؟ بعضی وقت‌ها نمی‌شود افرادی از این دست را ساکت کرد. نباید هم ساکت‌شان کرد. شاید متهم به آزادی‌ستیزی شوی و هر رطب و یابسی را به تو نسبت دهند. اما باید مشق سکوت کرد، هم برای سلوک و پخته شدن و هم برای پرهیز از کلنجار بیهوده:
تا کنی مر غیر را حبر و سنی / خویش را بدخو و خالی می‌کنی
آزمودن سکوت و کنج خلوت جستن، تکرار تجربه‌ی پیامبری است:
امر قل زین آمدش کای راستین / کم نخواهد شد، بگو، دریاست این
متصل چون شد دلت با آن عدن / هین بگو مهراس از خالی شدن
وقتی دریایی شدی مواج که جوشش و تلاطم اندیشه‌ات، گوهرزا باشد، می‌توان پیوسته سخن گفت و شیرین سخن گفت. رمز شیرین سخنی هم همین است:
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد / چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب‌ها گشادم، ز هزار می چشیدم / چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
ز پی‌ات مراد خود را دو سه روز ترک کردم / چه مراد ماند از آن پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهی‌ات را چو شدم غلام و چاکر / به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
نه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد / که سمن‌بری لطیفی چو تو در برم نیامد
یاد سخنان مولوی می‌افتم در باب گویایی:
گر چه ناصح را بود صد داعیه / پند را اذنی بباید واعیه
تو به صد تلطیف پندش می‌دهی / او ز پندت می کند پهلو تهی
جذب سمع است ار کسی را خوش لبی است / گرمی و جدّ معلم از صبی است
یک کس نامستع ز استیز و رد / صد کس گوینده را عاجز کند
مستمع چون تشنه و جوینده شد / واعظ ار مرده بود گوینده شد
گر نبودی گوش‌های غیب گیر / وحی ناوردی ز گردون یک بشیر
از کجا این قوم و پیغام از کجا / از جمادی جان که را باشد رجا؟
گر تو پیغام زنی آری و زر / پیش تو بنهند جمله جان و سر
که فلان جا شاهدی می‌خواندت / عاشق آمد بر تو و می‌داندت
زان خبر بر تو زر افشانی کنند / و ز تلطف هر چه می دانی کنند
ور تو پیغام خدا آری چو شهد / که بیا سوی خدا ای نیک عهد
از جهان مرگ سوی برگ رو / چون بقا ممکن بود فانی مشو
قصد خون تو کنند و قصد سر / نز برای حمیت و دین و هنر
بلکه از چفسیدگی بر خان و مان / تلخشان آید شنیدن این بیان

۳

سلیمان و اسطوره‌ی عشق

سلیمان و قصه‌های مربوط به او در ادبیات دینی و اسطوره‌های عرفانی جایگاه بلندی دارند. سلیمانی که از کودکی صاحب حکمت است و قضاوت و داوری او زبانزد است، پیامبری است که سلطنت هم دارد. سلطانی که زبان مرغان می‌داند و دیو و پری زیر حکم او هستند، عاقبت آن سلطنت‌اش بر باد است اگر چه باد به فرمان اوست. از سویه‌های تاریخی ماجرا که بگذریم، سلیمان چهره‌ای است که در حکایت‌های عاشقانه و داستان‌های عرفانی فراوان از او یاد می‌کند. عین‌القضات همدانی از زمره‌ی عارفانی است که فراوان از سلیمان و نسبت او با بلقیس و هدهد یاد می‌کند. حافظ هم که البته اشارات فراوانی به سلطنت بر باد رفتنی سلیمان دارد. مولوی البته به جوانب بیشتر توجه دارد:
ای سلیمان در میان زاغ و باز / حلم حق شو با همه مرغان بساز
مرغ پر اشکسته را از صبر گو / مرغ جبری را زبان جبر گو
که: تا سلیمان لسین معنوی / در نیاید بر نخیزد این دویی
سلیمان خاتمی دارد که یاوه می‌کند و:
زبان مرغ به آصف دراز گشت و رواست / که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست
حافظ هشدار می‌دهد که:
با دعای شبخیزان ای شکر دهان مستیز / در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
و حتی خود را با داشتن آن اسم اعظمی که از لبان معشوق می‌جوید، سلیمانی می‌بیند:
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی / چو اسم اعظمم باشد، چه باک از اهرمن دارم
این اسم اعظم است که حافظ آن خاتم سلیمانی است و خطاب به صاحب خاتم گم‌گشته می‌گوید که:
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت / کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
و آن‌جا که خاتم گم می‌شود به دلداری او می‌گوید که:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند / چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
اسم اعظم و خاتم سلیمانی در کف اهریمنان به کار نمی‌آید:
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش / که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
این ملک تنها از آن سلیمانی است که واجد آن کیفیات است:
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم / ملک آن تست و خاتم، فرمای هر چه خواهی
این همه اما حکایت نگین سلیمان بود. آن‌چه میان او و هدهد رفته است به بهترین وجهی در منطق‌الطیر عطار آمده است که راهنمای مرغان در سلوکی روحانی و معنوی است و راه بردن به سر منزل عنقا و قطع مراحل طریق به مدد ارشاد و دستگیری هدهد میسر است. این هدهد همان قاصدی است که میان سلیمان و بلقیس پیغام عشق می‌برد. عشقی که سلطان دارد و خود سلطانی است که ویران می‌کند و بلقیس را به لرزه می‌افکند که پادشاهان تا پای به ملکی می‌گذارند آن را تباه می‌کنند و عزیزان آن دیار را ذلیل می‌سازند. و این خود وصف عشق است که هر چه جز معشوق باشد جملگی می‌سوزد:
عشق آن شعله است کو چون برفروخت / هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
تیغ لا در قتل غیر حق براند / در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الا الله و باقی جمله رفت / شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت
قصه‌ی سلیمان حکایت عدم است که از هیچ به هیچ می‌رویم. فرق است البته میان هیچ و پوچ. فرق است میان هیچستان و پوچستان. آن خواجه که ممکلت‌اش بر باد می‌رود اوست که:
شکوه اصفی و اسب باد و منطق طیر / به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست
سلیمان شدن یعنی این:
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد / یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست!
این خاصیت عشق است که هم عاشق را می‌سوزاند و هم معشوق را البته در هر یک به وجهی این آتش را بر پا می‌کند:
مطرب عشق این زند وقت سماع / بندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دریای عدم / در شکسته عقل را آن‌جا قدم
منزل‌گاه عاشقان عدم است که:
عاشقان اندر عدم خیمه زدند /

۴

تهی‌دستان توانگر

تا به حال وضعی داشته‌اید که مرگ را لمس کرده باشید؟ نه، اصلاً از مرز مرگ و زندگی عبور کرده و باز هم از جهانی ورای محدودیت‌های ماده، این عالم را ‌دیده باشید؟ آزمودن برزخ، تجربه‌ای است نادر و شاید هم محال. اما مرگ حسی دارد بسیار عجیب و شیرین. با خودم فکر می‌کنم این زندگی که ما اکنون داریم به خواب می‌ماند. انگار همه‌ی این‌ها در رؤیا رخ داده‌اند. وقتی بر می‌گردم و به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم که چقدر سنگینیم، چقدر بار به خود آویخته‌ایم. حکایت شکوه تاج سلطانی و بیم جان است. بار تعلقات آن قدر روی جان‌مان سنگینی می‌کند که تا می‌خواهند ذره‌ای از این زینت‌های رفتنی را از ما جدا کنند، فغان‌مان به عرش می‌رسد. زینت رفتنی؟ نگاه کنید. همین اطراف‌تان را ببینید: از همین تعلقات و اموال عادی و مادی بگیرید تا همین ننگ و نام‌ها و افتخار و شهرت‌های مجازی. راه دوری لازم نیست بروید. چند نفر اطراف ما هستند که مدح ما می‌گویند؟ این‌ها از همان تعلقات هستند. اگر فرض را بر این بگیریم که واقعاً صاحب حسنی هستیم، باید اهل ذکری ناگهان گریبان ما را بگیرد و نهیب بزند که:
هر که داد او حسن خود را بر مزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد
مشکل این‌جاست که غالباً آن حسن خداداد را همگان ندارد، اگر چه از نگاه آفریدگار که نگاه کنی همه زیبایند و همه سزاوار زیستن. آن عارف انسان‌مدار می‌گفت که آن که نزد خدای من به جان ارزد البته نزد من به نان ارزد. بگذریم. نگاه کنیم اطراف را. با خودمان یک بار دیگر بخوانیم که:
غیرتم ناید که پیشت بایستند / بر تو می‌خندند و عاشق نیستند
در تلاقی روزگارت می‌برند / چون شوی غایب ز تو هم می‌خورند
سر بجنبانند پیشت بهر تو / رفت در سودای ایشان دهر تو
عاشق آن عاشقان غیب باش / عاشقان پنج‌روزه کم‌تراش
و اطراف ما را چقدر عاشقان پنج‌روزه گرفته‌اند. عادت‌هایی که آدمیان به مرور سال‌ها بر می‌گیرند دیر هم می‌میرند. آدمی اگر عادت کند به تملق گفتن و تملق شنیدن، دیگر اگر به او تذکر هم بدهند با خودش می‌گوید خوب این‌ها را به من که نمی‌گویند. همه‌اش برای دیگران است! اما واقعیت این است که این اهریمنی است که در وجود یکایک ما هست:
اژدها را دار در برف فراق / هین مکش او را به خورشید عراق
نفس، فرعونی است، هان، سیرش مکن / تا نیارد یاد از آن کفر کهن
آدم لازم نیست برای این‌که جمود فکری و جزمیت داشته باشد، حتماً دیکتاتوری خونریز باشد یا جان کسی را بگیرد. اخلاق یعنی همین که بیاموزیم همه‌ی ما در معرض خطاییم. تقوا یعنی این‌که بدانی هیچ چیزی، نه روشنفکر بودن، نه فیلسوف بودن و نه حتی پیامبر بودن به آدمی مصونیت و معصومیت نمی‌دهد. وقتی که راه‌ِ این احتمال را برای خودمان بستیم و این ظن را به هر کسی جز خودمان بردیم اول سقوط است، آغاز انحطاط است، ابتدای خودکامه‌گی است. برای ما اخلاق کجا هیبت و ارزش خود را از دست داده است که به راحتی می‌توانیم بر خود هموار کنیم که دروغ بگوییم؟! چرا؟ مگر ما قرار نیست بمیریم؟ ما عمر جاوید قرار است داشته باشیم؟ دنیایی که خورشید ندارد، با کدام نور روشن می‌شود؟ با نور شمع؟ با نور چراغ موشی؟! به جای خورشید اخلاق، کدام نورافکن را می‌خواهیم بگذاریم که فردا رو به خاموشی نرود؟ امروز داشتم در تلویزیون برنامه‌ای می‌دیدم که مدام مرا به یاد مرگ می‌انداخت. یاد آن حدیث حضرت رسول افتادم که گفته بود: «اکثروا ذکر هادم اللذات. فوالذی نفس محمد بیده لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلا و لبکیتم کثیرا». خاطرم هست که عین‌القضات همدانی در نامه‌ها جایی در کنار همین حدیث به یکی از شاگردان‌اش می‌گوید: «هر روز در گوشه‌ای بنشین و مدام می‌گو: مرگ! مرگ!» تا یادت باشد که رفتنی هستی. دچار توهم نشوی که قرار است جاوید همین‌جا بمانی. پیامبران ما را مرگ‌اندیش کردند. به ما یادآوری کردند که نمی‌مانید. ما آیا از روبرو شدن با این واقعیت سال‌ها نیست فرار می‌کنیم؟ اگر هم پیامبران به ما نمی‌گفتند، باز هم رفتنی بودیم. ولی این تذکر چند نفر را تکان داده است و چند نفر را بیدار کرده است؟ اما، حتی اگر پیامبران هم نبودند، حتی اگر خدایی هم نبود، باز هم اخلاق معنا داشت. باز هم عقل سلیم حکم می‌کرد که اگر دروغ بگویی، جزایش گریبانگیرت خواهد شد: که از دروغ سیه‌روی گشت صبح نخست! ما واقعاً شهامت مردن را داریم؟ شجاعت پذیرفتن مرگ و اندیشیدن به آن را داریم؟ اگر داریم، تصور ما از مرگ، نحوه‌ی زندگی ما را چگونه رنگ‌‌آمیزی می‌کند؟ مرگ‌آگاهی معنای تازه‌ای به زیستن ما می‌دهد؟ یا بیشتر دوست داریم غافلانه خود و دیگران را فریب بدهیم؟ هر کسی شهامت
شعار دادن و این مباد آن باد گفتن را دارد، حتی روسپیان! اما هر کسی شهامت مردن را ندارد. هر کسی شهامت ترک اختیار و ترک تعلق را ندارد. چقدر سخت است خو نکردن به همه‌ی اینها! چقدر سخت است فکر کردن به این‌که روزی ما می‌مانیم تنهای تنها و حتی عزیزترین کس ما هم نیست در کنارمان باشد. بعد از آن هم روزی می‌آید که کودکان را پیر سپید موی می‌کند! کاش می‌شد طعنه‌ی بزرگتری به هستی زد. کاش می‌شد سخت‌تر از این گریبان وجود را بگیریم. کاش زلزله‌ای در جان‌مان بر پا می‌شد و همه‌ چیز را زیر و زبر می‌کرد. اگر می‌شد زخمی سهمگین به عظمت این هستی سنگین وارد کرد که دیگر سر بر نیاورد و در برابر سلطان عدم، وجودی مذبذب و چند روزه را به رخ نکشد، چه‌ها که نمی‌شد کرد! دارم از نیروانا حرف می‌زنم؟! شاید! نفس زدن در این غوغاکده‌ی عالم به عبور از میان خارستان می‌ماند. هر جور که راه بروی زخمی می‌خوری. مانند عبور از رودخانه است، ناچار خیس می‌شوی وقتی قرار است در آن راه بروی.

اما، تجربه‌ی تهی‌دستی عجب تجربه‌ی زرینی است که نصیب هر دنیادوستی نمی‌شود. فکر کنید در مقامی هستید که هیچ ندارید. حس نیاز به هیچ چیزی هم نمی‌کنید. می‌شود پاکباز و رها بود و اندک مایه‌ای طمع در خیر و شر عالم نبست. می‌توان عطای معروف بودن را به لقای بدنامی همنشینی با متملقین بخشید. حرف شمس به مولوی همین بود دیگر: گفت که تو شمع شدی، قبله‌ی این جمع شدی! اما گوش‌ها خیلی خیلی سنگین است. دستگاه فرافکنی ما بس پرزور کار می‌کند. ما دوست داریم تملق بشنویم. اگر مستقیماً از ما تملق نشود، دوست داریم حداقل خودنمایی کنیم و حساب خودمان را با حساب بزرگان بیامیزیم. قصه‌ی آن طوطی داستان مولوی است که هر طاسی را که می‌دید گمان می‌کرد از شیشه‌ روغن ریخته است. چقدر از این طوطی‌ها زیاد می‌شود دید. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اتفاقات آن‌قدر پیچیده است که آدم عادی نمی‌تواند هضمش کند. یاد سایه می‌افتم که گفته بود:
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بدخواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم
ولی اصلاً این معیارها در این عالم کار نمی‌کند. ما سیاووش لازم نداریم. مکر سودابه‌ها و جوانمردی و ایثار سیاووش را بگذاریم برای قصه‌ی فردوسی. وقت نداریم پهلوان‌مان را قربانی دسیسه کنیم. به قدر کافی در تاریخ این اتفاق رخ داده است. مهم این است که ما نباید مصروف این گرد و غبار شویم. ما نگاه نافذ عاشقان را نیاز داریم و استغنای مردان را که تن به شهوت‌ها و شهرت‌های حقیر نسپارند. حکایت عاشقان مگر جز این است؟
ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا
گر سیل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان و جانفزا
این باد اندر هر سری، سودای دیگر می‌پزد
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما!

۳

پیاده آمده بودم…

مدتی پیش شعری از محمد کاظم کاظمی شاعر افغان را در ملکوت آورده بودم که وصف حالی از آوارگان افغان بود و حکایت در به دری آن‌ها در میزبان همسایه‌شان که در سال‌های اخیر آن‌ها را از ایران اخراج کرده است و دوباره راهی دیار ویران‌شان کرده است. «سرود بازگشت» را اسد بدیع با آهنگی حزین خوانده است که برای میهمانان ملکوت باید شنیدنی باشد. «سرود بازگشت» را به بخش طربستان افزوده‌ام.

از افزوده‌های دیگر طربستان، تصنیف «خموشانه» است که ساخته‌ی مجید درخشانی است. خوانندگانی ملکوت اگر به یاد داشته باشند، آقا/خانم میم در اصالت تصنیف خموشانه‌ی امیر حسین سام تشکیک کرده بودند و آن را توارد یا کپی‌برداری از کار درخشانی دانسته‌اند. برای آشکار شدن فرق فارق این دو تصنیف، خموشانه‌ی درخشانی را در بخش طربستان در کنار تصنیفی که امیر حسین سام ساخته است آورده‌ام تا شنوندگان منصف داوری کنند. با این اوصاف لاجرم مقصود آقا/خانم م. این بوده است که چون درخشانی همان شعر را برای تصنیف برگزیده است، هر کسی که تصنیفی دیگر با این شعر بسازد حتماً یا دچار توارد شده است و یا کپی‌برداری کرده است. والله اعلم بالقلوب!

لینک‌های مربوط:
وبلاگ محمد کاظم کاظمی
شعر «سرود بازگشت»

ادامه‌ی مطلب…

۸

جادوشکن

دیگر این داس خموشی‌تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو کردید آواز مرا
باز هم
سبزتر از پیش
می‌بالد آوازم.

هر چه در جعبه‌ی جادو دارید،
به در آرید که من
باطل السحر شما را همگی می‌دانم:
سخنم،‌ باطل‌ السحر شماست!

شفیعی کدکنی – ۱۳۵۱

۳

ملکوت

واژه‌ای که معنای بلند عرفانی و دینی دارد، سال‌هاست در دل و جان من رخنه کرده است و همراه و هم‌نفس من بوده است. دیر زمانی التزام ظواهر کردم که راهی به بواطن ببرم. سخن از شریعت و طریقت و حقیقت نمی‌گویم که قصه‌ای است مکرر. ملکوت، نام و نشان آسمان دارد. آن ملکوت آسمانی را در میان زمینیان نشاندم بلکه به بوی آن محبوب آسمانی و دلدار نهانی، راهی به سوی آسمان جان ببریم. بارها نوشته‌ام که ملکوت زمینی است و البته وجه آن این بود که ما خاکیانی هستیم از تبار آدم. همان آدمی که حافظ می‌گفت:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم بیدار به یک دانه زدند!
همان آدمی که برق عصیان بر او می‌زند. اما تفاوت است میان عصیان آدمی‌وار و تکبر ابلیس‌وار. من ملکوت را همواره مؤمن بوده‌ام و اگر جانی و نفسی باقی باشد و توفیقی افزون‌تر رفیق طریق، همواره مؤمن‌اش خواهم ماند. نخست بار، عین‌القضات همدانی بود که با نامه‌های شورانگیز و بیدارگرش آتش ملکوت را در جان‌ام افروخت. آن آتشی که قاضی شهید همدان در بیشه‌ی اندیشه‌ی نوپای من افروخت (تصویر نغز مولوی را ببینید: ای آتشی افروخته در بیشه‌ی اندیشه‌ها! بیشه‌ی وسیعی را تصور کنید که آتش گرفته است!)،‌ هنوز در کنج دل‌ام شعله می‌کشد. سخن عیسی مسیح است که گفت کسی که دو بار زاده نشود به ملکوت آسمان‌ها نمی‌رسد. به قول مولوی:
چون دوم بار آدمی‌زاده بزاد / پای خود بر فرق علت‌ها نهاد
غرض همین است از جست‌وجوی ملکوت:‌ تولدی دوباره که آدمی پس از آن پای بر فرق علت‌ها بنهد و قلم بر معصیت تعصب و خون‌آشامی بکشد. با این اوصاف البته ملکوت رویی به آسمان دارد اگر چه در وبلاگ، زمینی‌اش خوانده‌ام و این دو منافاتی با هم ندارند. زمین من سایه‌ی آسمان بر سر دارد. زمین من از آسمان بریده نیست، چنان‌که تن را از جان جدا نمی‌دانم،‌«لیک کس را دید جان دستور نیست». زمینی بودن ملکوت در وبلاگ تنها از آن رو بود که اقرار به خطاکاری کنیم و تردامنی. به یاد بیت نزاری قهستانی افتادم که گفته بود:
ما را مبر به صحبت اصحاب خود پسند / در قالب پلید نگنجد روان پاک!
روان پاک را هم قالبی پاک و منزه باید. تا خار علت‌ها و غده‌ی متعفن تعصب از جان برنکنیم، روان آدمی مکدر می‌ماند و تعصب را انواع است. هر کسی را در جهان دینی است. آدمی‌زاده بدون دین وجود ندارد. دین برخی البته آسمانی است و دین برخی دیگران زمینی شاید. در میان ارباب همه‌ی ادیان تعصب ریشه و رخنه دارد. اکثر ساکنان سرزمین این ادیان زمینی و آسمانی هم متوسطین هستند و نمی‌توان از هر کسی توقع داشت رو به سوی دین ناب خلوت‌نشین خواص کند. ملکوت من، خانه‌ی همدلی است و آرمیدن‌گاه خستگان. هر که اهل دل است و نشانی از سوز عشق در او باشد، میهمان عزیز این خانه است. ارباب نفس اماره و عقل سوداگر بهانه‌جو الفت قلوب را خوش نمی‌دارند که به قول مولوی: هر درونی کو خیال‌اندیش شد / چون دلیل آری خیال‌اش بیش شد. ملکوت راه سیر و سلوک خود را خواهد رفت. بارها خطا خواهد کرد و هر بار رو به سوی محبوب می‌گرداند که: اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن / نظر بر این دل سرگشته‌ی خراب انداز. ملکوت رویی به آسمان دارد و عجیب نیست اگر خناسان و «نفاثات فی‌ العقد» و حاسدان سودای رهزنی از مسافران ملکوت داشته باشند. به یاد اقبال لاهوری افتادم و این ابیات او:
اگر چه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت / تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست
تو ره شناس نه‌ای، وز مقام بی‌خبری / مگو که زورق ما رو شناس دریا نیست
مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دریا نیست
شریک حلقه‌ی رندان باده‌پیما باش / حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست
جاده‌ی ملکوت، فراز و نشیب دارد و «بیفتد آن‌که در این راه با شتاب رود»!
ذکر جمیلی که باید همواره بشود از عین‌القضات همدانی است که آشنایی و هم‌نفسی با ملکوت را وامدار نفس آتشین و دم روحبخش او هستم. شهیدی که سر از خاکستر قرون بر می‌آورد:
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت از این خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدا خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

 

۹

سیاه و سپید

شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستان سحر ایستاده بود گمان
سیاه کرد مرا آسمان بی‌ خورشید…
دریغ جان فرو رفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید
نبود در صدفی آن گهر که می‌جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید…
سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
سزاست گر برود رود خون ز سینه‌ی دوست
که برق دشنه‌ی دشمن ندید و دست پلید
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید…
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید

عشق می‌ماند. سیاست، دروغ، کینه و نیرنگ زوال می‌پذیرد. «این جهان کوه است و فعل ما ندا»… دیشب، از کتابفروشی داور، ترجمه‌ی قرآن آربری را خریدم که ترجمه‌ای است بلیغ و به اعتقاد من وزن و اعتبارش از ترجمه‌ی یوسف علی بالاتر است. در قطار داشتم ترجمه‌ی او را از سوره‌ی نوح می‌خواندم. از ترجمه به سراغ متن آمدم. به این آیات رسیدم: «قَالَ رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلًا وَنَهَارًا * 
فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعَائِی إِلَّا فِرَارًا* 
وَإِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَارًا» (آیات پنج و شش). با خودم گفتم همین جا باید توقف کرد. ما که بالاتر از رسولان الهی نیستیم! معاملتی که با آنان می‌رود این است: « إِن یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْدَاء وَیَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ» (سوره‌ی ممتحنه،‌ آیه‌ی ۲)، تا با ما چون کنند!

۸

حدیث از مطرب و می‌ گو

آن‌ها که الفتی با بخش طربستان ملکوت دارند، قطعاً متوجه افزایش‌های این قسمت شده‌اند. در ذیل بخش طربستان، تصانیف آلبوم «صبح، بهار، باران» را به طور مجزا آورد‌ه‌ام، تا هم با صدای علی‌ بیات آشنا شوید و هم آثار آهنگساز جوان و طربناکِ طبابت پیشه را بشنوید. ذکر یک نکته را لازم می‌دانم. علی بیات خواننده‌ای است جوان که شاید هنوز ربع قرن از سنش نمی‌گذرد. طبعاً نمی‌توان صدای او را در ردیف صدای اساتید آواز دانست. اما در مقام خواننده‌ای تازه‌کار که هنوز راه زیادی در فراگیری دارد، صدایی قوی و در خور اعتنا دارد.

مقدمه‌ای که امیر حسین بر جلد این اثر نگاشته است، این است:
«موسیقی ملی و سنتی ایران در ربع قرن اخیر به برکت ظهور و حضور چهار استاد بی‌بدیل: محمد رضا شجریان، محمد رضا لطفی، حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان، نشاط و طراوتی بی‌سابقه یافته است. انس کم‌نظیر با گوهر ردیف، همنشینی دیرینه با شعر پارسی، ممارست مداوم و از همه مهم‌تر شور و شیدایی درونی این بزرگواران، جانی تازه در پیکر ستبر اما رنجدیده‌ی موسیقی سرزمین‌مان دمیده است.
به پاس تمامی رنج‌های صبورانه و عاشقانه‌ای که این عزیزان برای اعتلای موسیقی کشورمان برده‌اند، مجموعه‌ی «صبح، بهار، باران» به ایشان تقدیم می‌شود.
امیرحسین سام
دانشگاه آکسفورد، تابستان ۱۳۸۳»

سراینده‌ی اشعار تصانیف به ترتیب ذیل هستند:
به کجا می‌روی: عبدالکریم سروش
صبح آمده است برخیز: محمد رضا شفیعی کدکنی
می‌دانم که می‌آیی: امیر حسین سام
برف نو: احمد شاملو
چه خبر: امیر حسین سام
خموشانه: محمد رضا شفیعی کدکنی (تصنیفی برای ماتمزدگان بم)
ایران: مهدی اخوان ثالث – شعر تصنیف از امیرحسین سام

پ.ن. جهت تنویر افکار عمومی، امیر حسین سام، آهنگساز «صبح، بهار، باران» در پاسخ آقا/خانم م. توضیحات زیر را نوشته است که لازم است در متن بیاید:

«دوست گرامی و نادیده آقا/خانم م.
پس از سلام. ذکر چند نکته کوتاه را در پاسخ به مطلبتان خالی از لطف نمی‌دانم. میان من و سالار عقیلی سابقه انس و دوستی و مهری برادرانه بود. تمامی تصانیف آلبوم “صبح بهار باران” یکبار با صدای سالار عقیلی ضبط شد: با خون دل و مشقت بسیار. خوب به یاد دارم شبهایی را که تا صبح روز بعد با سالار “خموشانه” را می‌زدیم و می‌خواندیم و صدای سالار بارها و بارها روی نوار ضبط شده که می‌گوید: “این تصنیف خموشانه آتشی در دل‌های عاشقان خواهد زد. و یک شب ساعت‌ها با من بحث کرد که از دو نواری که با هم ضبط کرده بودیم اول خموشانه را منتشر کنیم چون او اعتقاد داشت که این اثر- که البته ۷ تایی ست و نه ۵ تایی- بهترین تصنیفی‌ست که در روزگاران اخیر شنیده است. و شاید هم اشتباه می‌کرد. البته برای شما این حق را محفوظ می‌دارم که این اثر را دوست نداشته باشید و حتی آنرا “سبک” بخوانید. و شما نیز به سلیقه داریوش و سالار عقیلی احترام بگذارید.
علی بیات تجربه شاگردی حسین علیزاده و همکاری با گروه کیوان ساکت و سعید ثابت را داشته است.
جالب است بدانید که علی بیات تا زمان ضبط “صبح بهار باران” هنوز “عشق ماند” (و نه “دل ماند”) را –که اثری بسیار زیباست- نشنیده بود!!

من شاید تنها آهنگسازی باشم که فرصت آنرا داشته است تا پس از صدها ساعت کار در استودیو با سالار و علی بیات اوج صدای هر دو را به خوبی بداند. برای آشنا شدن بیشتر با قدرت صدای علی بیات اگر برایتان مقدور بود در آواز “مسافر” به بیت “پر خنده ای و مستی از بند غم گسستی” در سی‌دی گوش کنید که هر شنونده منصفی به آن آفرین می‌گوید. البته با گوش دادن به اصل سی‌دی مشکل تلفظ حروف هم (که از روی اینترنت به خوبی شنیده نمی‌شوند) برایتان حل خواهد شد. هم برای علی بیات و سالار عقیلی –که هر دو ان‌شاءالله آینده‌ای درخشان خواهند داشت- و هم برای شما آرزوی نیک سرانجامی دارم.
و در انتها دوستانم را میهمان می‌کنم به غزلی که سالها پیش سروده‌ام:

بر آن شکر شکن قصه گو هزار درود
همان که گفت یکی بود و هیچ چیز نبود
شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود
چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود
از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود
خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود
چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و باز گشت چه زود
حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!…

امیرحسین سام
آکسفورد
۰۴/۱۱/۲۲»

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد