۵

استادی عشق

در یادداشت قبلی گفته بودم که عشق، گریزگاهی است برای رهایی از خود. این قدح عشق نیست، شاید مدح آن هم نباشد. سوء تفاهمی پیش نیاید: ‌آری عشق اسطرلاب اسرار خداست. در این بحثی نیست. برای من که با تعالیم عارفان زندگی کرده‌ام، قطعاً جایگاه بلندی دارد. اما عشق را که همواره نباید از بالا نگریست. وقتی بخواهیم آسمانی و لاهوتی‌اش ببینیم البته حرف برای گفتن زیاد است و آخر الأمر بر می‌گردیم به آموزه‌های عارفان. اما تجربه‌ی عشق برای کسی که عمرش را پای مباحث تئوریک و صوفیانه نگذاشته است، چگونه تجلی پیدا می‌کند؟ برای یک آدم عادی عشق چی‌ست؟

ادامه‌ی مطلب…

۲

کشف‌های سلوک

آدم‌ها وقتی بخواهند تعادلی میان جهان تن، و دنیای‌ جان‌شان بر قرار باشد و حق روح را ادا کنند، راه‌های مختلفی را می‌آزمایند. بار هستی سنگین است و طاقت‌فرسا. همه‌ی انسان‌ها با هر درجه‌ای از ظرفیت معنوی و روحانی که باشند، به شیوه‌های مختلف سعی می‌کنند خود را از این بار برهانند. به قول مولوی:
تا دمی از شر هستی وا رهند / ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند!

ادامه‌ی مطلب…

۳

برای عشق

شکنجه‌ی جانکاهِ عزلت
و بی‌خویشیِ رهزنِ خود را
تاب آوردم
تا نگاهی تابناک
در عمقِ ظلمتم درخشیدن گرفت.


تا دمیدنِ این خورشید
بسی قربانیِ عزیز دادیم
از فرزندانِ وقت
که اسماعیل‌های ابراهیمِ جان بودند.


این آفتاب (**)
که معنایی تازه از خدای و صنم داشت
الهه‌ای بود از نور
برای فهمی دیگر از صمدِ پیشین.


از آتشِ نمرود تا گلستان
از طوفانِ قهر تا کشتیِ نوح
از نیلِ خون‌آلود تا چشمه‌های موسوی
و از وسوسه‌های شرق و فلسفه‌های غرب
تا این وادی که هستیم
راه پیموده‌ایم و هنوز راه است
تا بر زمین نهادنِ خرقه‌ی هستی!


بارِ هستی و شأنِ اختیار را تابِ آوردن
چون هم‌عنانی با خورشید است!
غرقه گشتن در عشق دشوار کاری نیست
وقتی که اختیار را در نیافته باشی!

* بیش از یک‌سال پیش این را نوشته بودم. اقتضای وقت و سوداهای آتشین جان، بازنوشتن‌اش را الزام می‌کرد؛ این تابش نگاه بر کرانه‌ی افق جان، هستی را در کوره‌ی امتحانی عظیم افکند که الماسی از آن برآورد. چنین بادا!

** به نیم‌شب اگرت آفتاب می‌باید / ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
خورشید می، ز مشرق ساغر طلوع کرد / گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن!

۱۲

یک‌صدا علیه جنگ و دشمن تازه‌ی دموکراسی

دوره‌ی دوم ریاست جمهوری بوش و ترکیب جدید دولت او، بیش از هر چیزی نشانه‌ی حرکت اژدهای مهیبی است که هیچ چیزی او را جلودار نیست. حکومتی که تمام سخنان و به ظاهر حقایقی را که تبلیغ می‌کند، با زور و قدرت نظامی به کرسی می‌نشاند، امروزه تبدیل به خطری بزرگ برای سلامت و صلح جامعه‌ی جهانی شده است. تناقض و طنز تلخ ماجرا هم در این است که این دستگاه دیوانه از ادبیات و زبان دموکراسی، آزادی و صلح بهره می‌گیرد. دموکراسی، در جهان امروز دینی نوین است که بزرگترین آفت آن، مانند هر دینی، ریا و سالوس است. دست بر قضا، رییس دوباره بر مسند نشسته‌ی آمریکا، در ریا و سالوس، اسطوره‌ای مثال زدنی است. پیشتر از این وقتی به او نگاه می‌کردیم، فقط اسباب تفریح و خنده بود و گاهی اوقات ساده‌لوحانه بر شیرین‌کاری‌های آدمی با ضریب هوشی پایین می‌خندیدیم و طعنه می‌زدیم. اما گویا این دیوانه به جد دارد دنیا را به هم می‌ریزد تا ثابت کند آقای قلدر دنیاست و هیچ کس نمی‌تواند به او بگوید بالای چشم‌اش ابروست.

ادامه‌ی مطلب…

۱

در میانه‌ی خارا

شکسته‌دل‌تر از آن ساغر بلورینم
که در میانه‌ی خارا، کنی ز دست رها

۲

حس بکارت

امروز مطلبی را که مدتی است مشغول آن هستم جمع و جور کردم تا در وبلاگ بیاورمش. گفتم خوب است بدهم یکی دو نفر از دوستان بخوانندش. فی‌الواقع وسوسه بود، وسوسه‌ی نقد شدن. یکی از احباب نظرش را برای‌ام فرستاد و باعث شدن ناگهان تمام مهری که به آن دو سه صفحه داشتم از من بگریزد! دست خودم نیست، هر چه فکر می‌کنم تا دوباره آن نوشته را بازخوانی کنم و به وبلاگ بکشانم‌اش دل‌ام رضا نمی‌دهد. خودم حس بدی دارم نسبت به آن. هر چند خیلی وقت است با آن درگیری فکری دارم و هنوز هم دوست دارم دوباره درباره‌ی آن بنویسم. حالا که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم یکی از جاذبه‌های شوق‌آمیز وبلاگ این است که بتوانی اندیشه‌ یا حرفی بکر و بدیع را که نداده‌ای از هیچ صافی و نقدی رد شود، ناگهان پیش روی مردم بگذاری. شاید آن وقت حس نقد شدن برای آدم شیرین‌تر است! این دغدغه‌های عجیب و این رمیدگی از این‌جاست که ما در وبلاگ میان دو سر یک طیف در نوسانیم. از یک سو ناگهان ویر آکادمیک نوشتن‌مان می‌گیرد و از سوی دیگر بعضی حرف‌ها اصلاً در قالب آکادمیک نمی‌گنجد. لازم نیست آدم همه‌ی مدعیات‌اش و همه‌ی احساسات و عواطف‌اش، همه‌ عقایدش را در قالب آکادمیک بیان کند. گاهی اوقات حس می‌کنم با وجود این‌که کلمات مثل موم در دستم می‌چرخند، عاجزم و ناتوان از گفتن. آن قدر ذهن‌ام به این سو و آن سو می‌گریزد و آن‌قدر دواعی و موانع عجیب و غریب دست و پای‌ام را می‌بندند که عطای نوشتن را به لقای‌اش می‌بخشم. گاهی اوقات عمیق‌ترین و درست‌ترین سخنان بدون هیچ صورت‌بندی و تدوین و تبویب علمی و آکادمیک در یکی دو جمله‌ی خیلی ساده و به ظاهر بدیهی گفته می‌شوند که صد سخنرانی آن کار را نمی‌کند. دنبال حسی می‌گردم غیر منتظره، مثل عشق. درست در لحظه‌ای که آدمی توقع‌اش را ندارد از راه می‌رسد و بیخ گلوی آدم را می‌گیرد. بعضی نوشته‌ها و بعضی افکار باید این‌جوری باشند. بکر باشند، تازه باشند و دست نخورده!

۲

سبکساری عشق

شب پیشین، چنان به لطافت و طراوت و سبکی گذشته است و در این چند سال پر غوغا برای من بیشتر به رؤیا شبیه است. شاید بیش از یکی دو مورد مشابه این در این چند ساله‌ی اخیر برای من پیش نیامده است. این را حتماً همه تجربه کرده‌اند که گاهی اوقات در جمعی می‌نشینی و فراوان سخن از عشق و دوستی زده می‌شود. خیلی اوقات مردم دور هم جمع می‌شوند و تعارفات معمول به راحتی جریان دارد. اما زمان و موقعیت‌های دشوارتر نشان می‌دهد که بعضی دوستی‌ها در همان حد حرف یا تعارف می‌مانند. جدای از این‌ها، بعضی اوقات، وقتی از چنین جمع‌هایی خارج می‌شوی، احساس سنگینی یا خستگی می‌کنی. حس می‌کنی سبک‌تر نشده‌ای. هنوز غبار اندوه و غم بر جان‌ات هست. هنوز ملالتی در جان‌ات چنگ می‌اندازد. میزبان دیشب ما چنان ارباب هنر و اهل علم و فرهنگ را سخاوت‌مندانه گرد هم آورده بود که در میانه‌ی آن جمع نه حس غریبی می‌کردی و نه بار ملالی بر خاطرت می‌نشست. وقتی جایی باشی که همه برای دل‌شان نشسته باشند و هیچ کس نه بخواهد خودش را به تو ثابت کند یا چیزی را به رخ‌ات بکشد یا دست و پای تو را ببندد، احساس می‌کنی رهایی و هیچ تکلفی در میانه نیست. جمع صاحب‌دلان را البته حضور عزیزی سخن‌دان دلنشین‌تر و خواستنی‌تر کرده بود، علی‌الخصوص که سخنانی می‌رفت که سال‌های درازی ورد ضمیرم بوده است و خواب و خیال شبانه‌روزی من همین قصه‌ها و حکایت‌های معرفت بوده است. این‌جا گویی کسی عقده‌ای نداشت، کسی را با کسی دعوایی نبود. غل و غشی در میانه نبود. انگار قصه‌ی ایمان بود که می‌شنیدیم و مست می‌شدیم. صورت ایمان هم بود البته!

امیر حسین سام، آکسفورد - چهارده نوامبردل‌ام نمی‌آید از این همه لطافت و شیرینی که نوشتم بگذرم و از یار دلنواز و هم‌صحبت مقام‌شناس‌ام، امیر حسین، آهنگ‌ساز «صبح، بهار، باران»، چیزی نگویم که چگونه وقت ما را به زخمه‌های شیرین سه‌تار به همراهی برادرش خوش کرد. ساغر، که به دلایلی صفحه‌اش در ملکوت مسدود است، تاب نیاورد و خواست تا ذکر جمیلی از میزبان بنویسد. نوشته‌ی پیشین از آن اوست. از این پس اگر یادداشتی در بخش «ساغر نوشته‌ها» افزوده شود از اوست تا زمانی که غبارها فرونشیند و ماجرای سخن‌چینان پایان پذیرد. . . مهرتان افزون!

۹

شکست زلزله

چقدر سخت است وقتی دخمه‌ای هم نداشته باشی که در آن شب‌ات را روز کنی. دلم می‌خواهد بنویسم، آن‌قدر بنویسم که دیگری نای نوشتن نماند. خسته‌ام. سر تا پای‌ام درد می‌کند. ذهن‌ام پریشان است و دل‌ام آشفته. لحظه‌ها برای‌ام سخت می‌گذرند و سنگین. دشوار است نبودن و دشوارتر است بودن. حس می‌کنم از درون دارم پاره‌پاره می‌شوم. چنگالی دارد دل‌ام را، جگرم را، از هم می‌شکافد و من با این همه رنج دندان بر دندان می‌سایم که شکنجه‌ی این ساعت‌ها بگذرد، شاید شب را تاب آوردم و صبحی دمید. ذهن‌ام ورم کرده است. این آماس دارم سرم را می‌ترکاند. درد دارم. سردم است. صدای دردهای من و زوزه‌ی زمهریری که در رگ‌های‌ام خون را منجمد می‌کند، به گوش کسی نمی‌رسد. فریاد رسی نیست. تنهای تنهایی! صدای فریادت از دل به لب نمی‌رسد از فرط ضعف و ناتوانی. زلزه آمده است؟ بیرون را که نگاه می‌کنم ظاهراً خبری نیست. همه به کار خویش‌اند. همه چیز ظاهراً عادی است. پس این همه صدای ناله و شیون چی‌ست که می‌شنوم؟ آن‌ها دارند با من هم‌دردی می‌کنند؟ یا من‌ام که جهان دارد بر سرم آوار می‌شود که من هم بنالم؟

احساس می‌کنم از میان شهر مصیبت‌زدگان دارم عبور می‌کنم. هر کسی گویی در سوگ کسی است، زنان در سوگ شوهران. شوهران در سوگ زنان. پدران و مادران داغ فرزند به دل دارند و یتیمان مبهوت بی‌پدری و بی‌مادری. من هم سوگوارم؟ حس‌اش هست، اما سوگ کیست این که دارد استخوان‌ام را آتش می‌زند؟ ناخن‌های‌ام از سرما سیاه شده است. نای نوشتن ندارم بس که بیرون راه رفته‌ام و با خود گریه‌ها را زمزمه کرده‌ام. ابرهای لندن ناپدید شده‌اند و نیزه‌ی سرما تا قلب زمین فرو می‌رود. نه. نیزه‌اش اول از فرق من عبور می‌کند و همین‌جور می‌شکافد تا خود زمین. زمین و زمان دارند با هم ناله می‌کنند. هم‌ناله‌شان می‌شوم که گویی آسمان و زمین با من هم‌درد شده‌اند. طبیب لازم دارم. اما طبیبی نیست. هیچ کس دارویی برای این درد ندارد. دوای‌اش جگرسوز است. باید سوخت. راهی دیگر نیست.

به دورترها که بر می‌گردم، به هفده هجده سال پیش، فکر می‌کنم سیلی آمده است یا زلزله‌ای و ما را و خانمان ما را یک‌جا با خود برده است. آخر اگر سیل و زلزله‌ای نبوده است، این همه ویرانی، این همه تباهی ما از چی‌ست؟ چرا هیچ چیز درست نمی‌شود پس؟ همه جا را سیاه می‌بینم. وقتی جایی را سرخ ببینی،‌ خون جلوی چشمان‌ات را گرفته است، عصبانی هستی. اما عصبانی که نیستم. جایی را هم سرخ نمی‌بینم. این پرده‌ی سیاه سوگ است پس. همین‌جور که قدم زنان رد می‌شوم ناگهان نوشته‌ای آشنا بر زمین می‌بینم. روی سنگ نوشته‌اند. نام من است! عجیب است، من کی مرده بودم که خودم نفهمیده بودم؟ یعنی این سرما، سرمای قبر است؟ نه، نمی‌تواند از قبر باشد. آخر من دارم راه می‌روم. می‌بینم که سرد است و همه لباس گرم پوشیده‌اند. من همه بیشتر از قبل لباس به تن دارم. پس چرا این‌ها مرا خاک کرده‌اند؟ اصلاً کی گفته است این‌ها را روی قبر من بنویسند؟ سرم بیشتر ورم می‌کند. دارد می‌ترکد. احساس می‌کنم این همه آدمی که در خیابان می‌لولند دارند روی شانه‌های من راه می‌روند. حس می‌کنم وزن‌شان را. دیشب تا صبح دست‌های‌ام را حلقه کرده بودم دورت. هذیان می‌گفتی و من بیدار می‌شدم. اما من در کنارت گرم بودم. هیچ وقت در عمرم این‌قدر احساس گرمای لطیف نکرده بودم. چرا این شب این قدر طولانی است؟ مهم نیست چقدر سرم دارد ورم می‌کند. مهم نیست که شاید تا چند ساعت دیگر واقعاً من هم بروم توی آن چاله. فکر می‌کنم خیال شده‌ام. اصلاً جنس من از جنس خیال است. جز این اگر بود که باید آن زیر می‌بودم، زیر آن سنگ قبر. این‌ها مهم نیست. دوست دارم تا این خیال تمام نشده، تا سوت آخر بازی را نزده‌اند، تا صدای لا اله الا الله پشت جنازه‌ام بلند نشده است، در کنارت باشم. سردم است. خیلی سردم است. فقط تو می‌توانستی در این سال پر هیاهو و عزادار گرم‌ام کنی. حیوانات دارند زوزه می‌کشند. هیچ پرنده و چرنده‌ای آسوده نیست. دارد همه جا می‌لرزد. حواست هست؟ فرصت خیال من دارد تمام می‌شود. دارد دیر می‌شود. مثل همیشه. این خانه هنوز محکم است انگار. اما مدام فکر می‌کنم دارد دیر می‌شود. نمی‌خواهم با من بروی. دوست ندارم زودتر از من هم بروی. تاب ندارم تو را در آن تنگنای تاریک رها کنم و خودم راست راست راه بروم با تتمه‌ی خیال‌ام. خیال من دارد زودتر از خیال تو ته می‌کشد. می‌خواستم بگویم مواظب‌ام باش. می‌خواستم بگویم هم نازک‌‌دل‌ام و هم تن‌ام نازک است. اما تو که نازک‌تری.

هی ناله‌ها را توی دل‌ام می‌ریزم که ناگهان بغض‌ها نشکند. می‌دانم اگر بشکنند صدا می‌دهند. صدای‌شان مهیب است. تا حالا دو سه بار بی‌هوا این‌ها را به شکستن داده‌ام. اما کسی کنارم نبوده که از این موج بشکند. موج این‌ها تو را می‌گیرد. نمی‌خواهم بشکنی. وقتی قرار است این پایین‌ها زلزله بیاید، وقتی قرار است همه چیز با این شکستن مهیب پایین بیاید، دوست ندارم تو در این حوالی باشی. شیشه‌ها به پای‌ات می‌روند. زخم بر می‌داری و من دوباره می‌شکنم. خیال‌های من دارند با خودم می‌شکنند. از پشت سرم دارد صدا می‌آید. ای داد بیداد!‌ قبر دارد شکاف بر می‌دارد. قبر خودم است! آخر قرار نبود این قبر شکاف بردارد که. قرار بود خی
ال من تمام شود. صدای زنگ می‌آید. خودم هم دارم می‌آیم.

۵

دم عیسوی یلدا

شب یلدا را می‌گویند که شب ولادت خورشید است. اوقات بیداری شب و روز نمی‌شناسند. شب یلدایی هم که با آگاهی و بیداری و صفای مصاحبت و همنشینی دوستان می‌گذرد، کم‌تر از شب قدری که اهل خلوت می‌گویند نیست. آن‌چه غبار از آینه‌ی شب‌های درخشان قدر می‌شوید، البته درون‌های صیقل خورده‌ای است که نفحات مسیحایی وقت را در می‌یابند و نسیم روح‌نواز معرفت را ادراک می‌کنند:
بر جمله مؤمنان شب یلدا خجسته باد / اموات جهل را دم عیسا خجسته باد
بر زمره‌ی مجالس تحقیق هر زمان / این موهبت به مخفی و پیدا خجسته باد
این شب بر آن فریقه‌ی رحمت که بسته‌اند / همت به قرب ذروه‌ی اعلا خجسته باد
این شب که لیل قدر مسمای اسم اوست / بر اهل حق، اقاصی و ادنا خجسته باد
این شب که ظلمتش شده رشک فروغ مهر / بر اوسط و ضعیف و توانا خجسته باد
این لیل نور بخش که از ذیل روز خاست / بر تحت و فوق و خانه و صحرا خجسته باد
این شب بر آن فریقه‌ی عرفان که می‌کشند / بر یاد حق شراب مصفا خجسته باد
این بزم پر فتوح که آیینه‌وش شده است / ظاهر در او عکوس تمنا خجسته باد
از بهر دفع زردی رخسار اعتقاد / تعیین نقل و باده‌ی حمرا خجسته باد
بر تایبان نشئه‌ی بی‌انتهای دهر / مستی ز فیض ساغر صهبا خجسته باد
مستان جام شوق خداوند عصر را / عیش و نشاط و ذوق تماشا خجسته باد
این سجده‌ها که مرغ اجابت قرین اوست / بر سطح و صحن مسجد اقصا خجسته باد
این خوان جان که از پی شکران فیض اوست / قامت ز جام و سجده‌ی مینا خجسته باد

ابیات بالا، برگرفته از قصیده‌ی بند میرزا حسین قاینی، صوفی قرن ۱۲ هجری است که اگر مجالی بود در وقتی که «هزار تیر بلا در کمین احباب نباشد»، شرحی مفصل از آن خواهم نگاشت و توضیحی درباره‌ی مراسم و مناسبت سرودن این قصیده خواهم داد. قصیده‌ی یلداییه‌، از قصایدی است که برای من بسیار عزیز و دلنشین است و انس و الفتی خاص به آن دارم. شب دوشین، با استاد بزرگواری مجال صحبت افتاد که شاید بیش از سالی است که او را از نزدیک ندیده‌ام و شوق دیدار قریب‌الوقوع او، مرا کشید تا به این‌جا که این ابیات را بنگارم. کاش فرصت بیشتری بود تا در آن مکالمه‌ی تلفنی، از شب یلدا مفصل‌تر سخن می‌گفتیم. می‌دانم که او خود این سطور را می‌خواند. متن کامل قصیده را که البته  او بستر فکری و اعتقادی آن را نیک می‌شناسد، در ملکوت آورده‌ام تا هدیه‌‌ای خرد باشد به شکرانه‌ی آن گفت‌وگوی شیرین دوشین. شب یلدای شرقیه‌تان در غربت غربیه خجسته باد!

۹

وفا

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد