۲۶

از رنج‌های موسیقی ایرانی

عکس فکر می‌کنم از سایت روزنامه‌ی همشهری استامروز با صادق طباطبایی صحبت می‌کردم برای پرسش‌هایی درباره‌ی موسیقی‌ ایرانی. به اجازه‌ی خودش این‌ها را این‌جا می‌نویسم. نمی‌شود بیش از نیم ساعت گفت‌وگوی دقیق را کامل این‌جا نوشت. اما همین اشاره‌های کوتاه هم مغتنم است.

صادق طباطبایی از وسعت شگرف موسیقی ایرانی گفت و این‌که چه اندازه مغفول مانده است و عنایتی با پرورش و کشف آن نمی‌شود. وسعت و حجم موسیقی اروپایی، در برابر موسیقی ایرانی چیزی به حساب نمی‌آید، با این‌حال این‌ همه آهنگ و نغمه‌های فراوان از آن در آورده‌اند. موسیقی اروپایی کلاسیک تنها در دو پرده جولان دارد یعنی در ماژور و مینور که همان در آمد ماهور و در آمد اصفهان ما باشد. اگر هفت نت اصلی موسیقی را بگیریم و پنج نیم‌پرده‌ را هم به آن بیفزاییم تنها به وسعت دوازده صوت و نت می‌رسیم که در واقع الفبای کل موسیقی کلاسیک با آن همه عظمت‌اش است. موسیقی ایرانی اما با شش ربع پرده‌ی اضافی که دارد هجده نت دارد و این چنین مهجور و زار مانده است.

ادامه‌ی مطلب…

۴

من مرثیه‌خوان دلِ بیهوده‌ی خویشم

گاهی اوقات (شاید هم خیلی وقت‌ها) آدم‌ها نیاز دارند خودشان با خودشان خلوت کنند. خودشان باشند و بس. خودشان با خودشان خیال‌شان را پرواز دهند،‌ اندوه را واژه واژه با تار و پود وجودشان تصویر کنند. آدم تا با خودش تنهای تنها نباشد، نمی‌تواند گره‌ِ اندوه را باز کند. نمی‌تواند این دمل چرکین غم را بشکافد. باید این خلوت را در عمل داشت. خلوت ذهنی و تصفیه‌ی خیال، کار هر کسی نیست. باید بتوانی کوتاه مدتی هم که شده انقطاعی داشته باشی از عالم و آدم تا بتوانی گریبان خودت را محکم بچسبی و به حساب خودت برسی. شاید این‌ها بهانه‌های کوچک و بزرگی است برای گریز از چیزی. اما وقتی بخواهی بی‌پروا ساعتی هم که شده خودت باشی بدون این‌که سایه‌های وجودت مزاحم هسته‌ی درون‌ات باشند. آدم‌ها همه‌شان همیشه چیزی توی کارنامه‌شان هست که باید به حساب‌اش برسند. این رسیدگی فرصت و مجال می‌خواهد. مثل کسی که قرار است مقاله‌ای بنویسد یا تحقیقی جدی بکند که باید برود توی اتاق‌اش،‌ در را به روی آدم و عالم ببندد و کارش را انجام دهد.

ادامه‌ی مطلب…

۱۹

اذان: از آن محبوب ازلی

رحیم مؤذن زاده‌ی اردبیلیحدود دو سال پیش، سید خوابگرد یادداشتی نوشته بود درباره‌ی اذان رحیم مؤذن زاده‌ی اردبیلی که گویا این روزها بیمار است و در بستر و شاید روزهای آخر عمرش را سپری می‌کند. با خودم گفتم خوب است الآن که وقتِ وقت است یادی از او شود و فضای «ملکوت» آکنده از بانگ اذان باشد که:
می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند
به عذر نیم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری

من با این اذان خاطره‌هایی دارم شیرین و دلنواز، اذانی که یادگار دوران کودکی است. خاطرم هست که از زمانی که هنوز طفل خردسالی بودم و تابستان‌ها این طفل شرور آتش به پا کن، درد سر همیشگی مادر بزرگ بود، غروب‌ها بانگ اذان مرا به عبادت می‌کشاند. آن روزها عبادت ذوقی خاص داشت، ذوقی که نمی‌دانم چگونه است اکنون. شیرین‌تر شده است؟ نمی‌دانم. این قدر می‌دانم که دیگر شده است. اما این اذان برای‌ام کلی ذوق داشت. اذان مؤذن زاده را همگان می‌دانند که با سانسور پخش می‌کنند در صدا و سیمای وطن به گناه این‌که در اذان تحریر آواز گونه‌ای دارد که از نگاه فقها، غنا به حساب می‌آید و صد البته که گناه است!

بنا به روایت و تأیید تلفنی سید رضای خوابگرد، فایل زیر، اذانی است که مؤذن زاده‌ اردبیلی می‌گوید:
اذان رحیم مؤذن زاده‌ی اردبیلی
این اذان، علاوه بر تحریرهای مختلفی که در خلال خواندن آن هست، آیاتی از قرآن و ادعیه‌ای هم بعد از هر بند اذان دارد که البته طبق معمول حضرات فقها سانسور می‌شود. گویا، نوار اذان کامل مؤذن زاده در ایران موجود است و من در این‌جا به آن دسترسی ندارم. اذان دیگر، اذان سلیم مؤذن زاده‌ی اردبیلی است.

این هم اذانی است که گمان می‌کنم در مشهد در حرم امام رضا پخش می‌شود: اذان مشهد (اگر غلط است کسی تصحیح کند). دو اذان دیگر ناشناس (!) هم یافته‌ام که نمی‌دانم چه کسی گفته است و از کجا پخش می‌شود!
اذان ۱ و اذان ۲.
برای این‌ها بخش مستقلی در قسمت طربستان (اذانستان!) در نظر می‌گیرم تا راحت‌تر بشود آن‌ را شنید.

یادداشت‌های مربوط:
اذان مؤذن زاده (خوابگرد)
صدای اذان (مکتوب مهاجرانی)
اذان مؤذن زاده و موسیقی دستگاهی (روزنامه ایران)

۶

طالب شهیدی و رنج‌های ما

زیاد الله شهیدی و طالب شهیدی، به همراه شوستاکوویچ - عکس‌ها از سایت شهیدیامشب برنامه‌ی آشنایی با طالب شهیدی، آهنگساز تاجیک را، در کتابخانه‌ی مطالعات ایرانی دکتر آجودانی، تا نیمه شاهد بودم.

ادامه‌ی مطلب…

۲

ذوق حضور

داشتم شجریان گوش می‌دادم، این دو بیت عطار ناگهان آتش‌ام زد:
آن‌جا که عاشقان‌ات یک‌دم حضور یابند / دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد
اندر زمین دل‌ها گنجی نهان نهادی / از دل اگر بر آید، در آسمان نگنجد

مگر من خراب و ویران گنجایش آن‌ سلطان پر هیبت را داشتم؟ نمی‌دانم. شاید داشتم که این همه بهره‌های بزرگ را نصیب‌ام کرد و جان تلخ‌ام را به نوازش‌های لطیف‌اش حلاوت بخشید. این سال‌های آخر، انگار بی‌پروا به جراحی عشق نشسته بودم. انگار نمی‌خواستم تعادل این هستی سنگین به نفع عشق به هم بخورد و عقل را در این میانه زیان‌کار ببینم. به پشت سر که نگاه می‌کنم می‌بینم که این سه سال و اندی که در میان این باختریان گذرانده‌ام انگار همه‌اش آموزش شک و تعلیم موشکافی و دقت بوده است. دیگر کمتر از آن همه شیدایی و بی‌پروایی و جنون در خودم نشان می‌بینم. شاید همه‌اش اختیار نیست. بعضی از این رفتارها به اقتضای وقت است که عوض شده است. هر حالی ادبی دارد و هر مقامی شأنی. گویی ادب این مقام شده است احتیاط و سنجش و باریک‌بینی.

ادامه‌ی مطلب…

۴

ای گل خوش نسیم من! بلبل خویش را مسوز!

مثل‌ آدم‌های گیج و منگ به در و دیوار نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم همه چیز دارد ورم می‌کند! انگار این دیوار که کنار من است نرم است. انگار می‌شود دست‌ام را بکنم توی‌اش و از آن طرف بیاید بیرون. یعنی همه چیز این‌جوری است؟ این فکر‌ها که به مغزم هجوم می‌آورد، باز یاد تو می‌افتم که پس تو این وسط چه کاره‌ای؟

ادامه‌ی مطلب…

۱

حجت موجه

تو را نمی‌توان دوست نداشت. از هر سو طعنه‌ای و ملامتی هست، اما حسن خلق و لطافت طبع تو را با هیج نتوان معاوضه کرد. بعضی وقت‌ها، آدم تنها با نگاهی و سخنی و لبخندی، مسحور و محبوس می‌شود. حکایت تو با ما و همه‌ی دلشدگان، حکایت مهری است که با شیر مادر در بدن رفته است و با جان از تن برون می‌شود. نمی‌شود تو را دوست نداشت. شاید کسی باورش نسبت به تو سست شود، شاید اعتقاد مؤمنانه‌ی زاهدان خلل پذیرد، اما این دوستی محکم‌تر از آن است که به ملامت برود. بعضی چشم‌ها، بی‌کران‌اند و راه به دریا دارند. بعضی نگاه‌ها چون خورشیدی که بر خاک منجمد و مرده می‌تابند، دل‌ها را به جنبش می‌آورند و تو را آن نگاه و آن چشم‌ها هست! اگر از سطح خاک و زمین هم به تو بنگرند، اگر تو را چون بشری معمولی هم ببینند، باز هم نمی‌توان مهر را از تو دریغ کرد که خداوندگار مهر ورزیدن و شفقت بر نوع انسانی. افتاده‌ام در دایره‌ی مهر. هر چقدر می‌چرخم باز هم نقطه‌ی اول و آخر این گردش بی‌ آغاز و انجام تویی. هر چه را بگیرند، نمی‌توانند این مهر ساده و بی‌ریا را بگیرند، مهری که از آن صدای صمیمی و پر محبت و آن سخنان لطیف و پر عطوفت می‌جوشد، در سنگ خاره هم اثر می‌کند. نه، نمی‌توان تو را بیان کرد. بگذار باقی را به خلوت دل برای خیال زمزمه کنیم که خیال‌های روحانی وفادارترند از نقش‌‌های پراکنده که واصفان از تو می‌گویند.

۷

روییدن‌های دوباره

امسال، بر خلاف بسیاری از سال‌های پیش، از آن سال‌ها بود که آمدن بهار و قدوم مسیحایی‌اش را به تن و جان حس می‌کردم. چندان غریب بود این حس که گویی تن من و طبیعت با هم در روییدن و رستاخیز، همراه و هم‌نفس بودند. یکی از دلایل بزرگ‌اش البته این بود که این نوروز را هم، این دومین نوروز را، در کنار هم‌راه و هم‌دل و مهربان نازنین‌ام بودم که در سراسر سال پر فراز و نشیبی که گذشت، در تمام رنج‌ها و شادی‌هایی که از سر گذراندیم، صبورانه با من بود و با تمام دشواری‌ها، باز هم مهرش را از من دریغ نکرد و تنها همدم راستین و صادق من بود. در زمانه‌ای که از دوستان دور یا نزدیک هیچ نمی‌توان چشم داشت، حضور مهربان‌‌یار مشفقی که آینه‌ی بزرگ عشق‌ سنجیده و رنج‌دیده‌ی من است، پشتوانه‌ای است که هر دشواری و رنجی را آسان می‌کند. فرخندگی نوروز من را یک سبب این است که در کنار یار است. ساعتی پیش بود که تفألی به دیوان حافظ زدیم و آن غزل قناعت و بلند همتی درخشان او آمد که:
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم / دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

با خود می‌اندیشیدم که تمام آن‌ها که لاف محبت می‌زدند، یک‌یک راه خویش گرفتند و گذشتند و آن‌ها که حریف دوستی بودند نه یاران مرایی، به پاس عشق ماندند و مهر را به بهانه نفروختند. بهای عشق گزاف است، ایثار می‌خواهد؛ کار هر کسی نیست. این عشق پایمردی می‌خواهد تا بگویی که:
در ساغر تو چی‌ست که با جرعه‌ی نخست / هشیار و مست را همه مدهوش می‌کنی؟
و او خود می‌داند که با همان جرعه‌ی نخست، مدهوش مهر او شدم و اگر امیدی هست از ورزیدن همین فن شریف است، ان‌شاء الله.

می‌خواستم به بهانه‌ی تحویل سال، تذکره‌ای بنویسم از گردش احوال و قبض و بسطی که عارض اهل سلوک می‌شوند. بویی از ایمان به مشام‌ام می‌رسد. ایمانی که در این سال گویا باید درخشان‌تر و صافی‌تر باشد. ارجو که این توفیق ما را نصیب شود. آن تذکره را هم در فرصتی مقتضی خواهم نوشت، به زودی.

۷

اسفندگان من

در این بنای خاکی ذرات خفته‌جان
گویی ورود تو،
پیوند مهر دارد با روح خاکیان.

هر چند روز آمدنت،
در ماه مهر نیست.
با مهرِ ماه بود تمام وجود تو!

اسفندگان من!
ای جاودانه عاشقِ دوران!
معمار عشق بودی،
در خاک خسته‌ی بر باد رفته‌ام!

امروز هم،
هر روزِ من تویی.
هر لحظه‌ی خجسته‌ی اسفند ماهی‌ات،
خاکستر خموشی دیرینه‌ی مرا
همزاد شعله‌ها،
همراه بارقه‌ای پاک کرده است.

ای تابناک مهر فروزان عمر من!
ای پاک‌تر الهه‌ی شیرین خسروان،
ای زاده‌ی کیان!

امروز شاد باش و هماره تو دیر زی!

۶

آی عشق! چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست!

مقاله‌ای را می‌خواندم درباره‌ی علل فرار مغزها و مهاجرت نخبگان به خارج از کشور که از دید نویسنده‌ی از درون ایران که محتملاً وابستگی فکری یا اقتصادی به سیستم داخلی کشور دارد نوشته شده بود. صاحب سیبستان مدتی پیش یادداشتی نوشت با عنوان «عشق، فصل محزون انقلاب». مشغول کار بودم و همین‌جور این فکرها به ذهن‌ام رخنه می‌کرد که در آن فضای ذهنی محصور و بسته‌ای که من برای خودم از عالم و آدم و حافظ و مولانا بر پا کرده بودم، البته که گزند هیچ دیو و دد و محتسب و شحنه‌ای مرا نمی‌رسید! اصلاً جای تعجب نیست اگر من تمام عمرم را پای کتاب‌ها و موسیقی‌هایی سپری کرده‌ام که هیچ کس آن سال‌ها بر آن رو ترش نمی‌کرد و باز هم امنیت خاطر و آسایش درون و برون داشتم. اما همه آیا چنین بودند؟

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد