۵

که یکی هست و هیچ نیست جز او

این روزهای شلوغِ پربهانه کمتر مجال می‌دهد که آدم خودش را با خودش و درون‌اش رها کند. اندکی که فشار کار کمتر ‌شود و دغدغه‌ای جان‌ات را زخمی نکند، انگار روح‌ات به آشتی با تن‌ات می‌آید. فکرش را کرده‌اید؟ فکر کرده‌اید که خیلی اوقات روح‌مان با تن‌مان سر ستیز دارد؟ این‌ها، مخصوصاً در این روزگارِ پر آفتِ جان‌گداز، عمدتاً با هم ناسازگاری می‌کنند. دل و جان آدم را به سویی می‌کشد و تن (و خردِ معاش) به سویی دیگر.

چند روز پیش غروب که از اداره بازگشته بودم یکی از این شبکه‌های ماهواره‌ای ایرانی را می‌دیدم که جمعی جوان فارسی زبان نصرانی به همراه کشیشی جوان چون خودشان مشغول خواندن کتاب مقدس بودند. کشیش‌شان فردی جوان و خوش‌پوش و خوش‌سخن بود. سخنان‌اش سخت به دل‌ام نشست. چنان با ایثار و اخلاص و خالی از نمایش و تبلیغ از باورش حرف می‌زد که حاضر بودم ساعت‌ها به سخن‌اش گوش بدهم هر چند باورهای‌اش سنخیتی با باورهای من نداشت. دقایقی بعد سر از شبکه‌ی قرآن در آوردم که یکی آیاتی را از سوره‌ی مریم می‌خواند (تصادف را ببینید). چند دقیقه‌ای که گوش دادم میخکوب شده بودم پای دریای مواج آیات قرآن. نه دل‌ام می‌آمد نه جرأت‌اش را داشتم کانال را عوض کنم. به بانو هم گفتم این را که از دوران کودکی این حس را داشتم که وقتی جایی قرآن می‌خوانند باید به دقت فقط گوش بدهم و فکر می‌کردم اگر نیمه‌راه رهاش کنم اسائه‌ی ادب کرده‌ام. دریغا روزهای پرشورِ ایمانِ جوانانه! حال غریبی بود آن روز. کلام وحی تار و پود جان‌ام را می‌لرزاند و روان‌ام را شست‌وشو می‌داد.

عصر گرم و شرجی لندن است و این پارک روبروی اداره از ملتی که زیر آفتاب، نیمه عریان ولو شده بودند، خالی شده است. زندگی اما جریان دارد. و من غریبانه چشم می‌گردانم به سینه‌ی آسمان . . . می‌شود در میان همه‌ی دردها و غصه‌ها و دغدغه‌ها هم ساعتی آدم خودش را با خاطرات و خیال‌های لطیف روحانی رها کند و غوطه‌ور شود در آتشِ شرابِ جان! می‌شود. باید بخواهی و باید بدهندت. اگر بخواهی و ندهندت، آسمان را هم به زمین بدوزی نمی‌شود. وقت اقبالِ دل را غنیمت باید شمرد که همیشه نمی‌آید.

۲

عشقِ بی‌فرزانگی دیوانگی است

امروز داشتم این مثنوی تازه‌ی سایه‌ی نازنین را می‌خواندم. مناجات شگفت‌انگیزی است و سخت اشارت‌ها دارد به روزگار ما. مزید منفعت همگان تمامی مثنوی را، که در مجله‌ی شعر یافتم‌اش، در این‌جا می‌آورم:

روزگارا قصد ایمانم مکن
زانچه می گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل ِمحبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام ِ مردان ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سر بسر
از دلم امیّد ِخوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری

چونکه هنگام ِنثار آید مرا
حبِّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راه ِمرا از راستی

ادامه‌ی مطلب…

۴

فسقی که در این پرده‌ی پرهیز است

در هواپیما نشسته‌ایم به سوی لندن و دارم خاموش اندوه می‌خورم به آماس بیمارگونه‌ی دین‌داری و تشرع در خاکِ خانه. در فرودگاه چنان که شیوه‌ی پرهیز متظاهرانه است، زنانی که مسئول بازرسی (!) بودند، بانو را آزردند به آداب مردسالارانه‌ای که در جان‌شان به فرمان قدرت و وسوسه‌ی دین ریایی رسوخ کرده است. برای اینان، چنان که به عیان دیدیم و شنیدیم، آن‌چه مهم است حفظ همین ظاهر و پوسته و قشر ستر و پوشش است هر چند در درون هزاران رذیلت و ناپاکی جان‌ات را رنجور کرده باشد. به بانو – که سخت از این رفتار کریه و دل‌آزار رنجیده خاطر بود – می‌گفتم که این‌ها چه از جنس مرد باشند و چه از جنس زن در باطن‌شان بیماری و و مرضی هست که زن را سرچشمه‌ی شر و فساد و گناه می‌بینند و طرفه آن است که ببینی یک زن – همان که مسئولیتی دارد – به اندام زن دیگر چشم می‌دوزد تا ببیند وسوسه‌های ناپاک‌اش می‌جنبد یا نه؟ این مرض آیا نیست که بتوان در وجود زن، در ظاهر زن، همواره با نیم نگاهی «گناه»‌ و وسوسه را شناسایی کرد،‌ اما هرگز نتوان به همان مقدار راه به باطن مرد برد؟ تا این‌جا قصه، قصه‌ی جامعه‌ی مردسالاری است که همه‌ی قوانین‌اش را به سایقه‌ی برتری جنسی – اما در لفافه‌ی آیین و شریعت – به جامعه تحمیل می‌کند.

اما این داستان را در ساحتی دیگر البته سویه‌ای پر معناتر نیز هست. چندی پیش در یادداشت «محمد نمی‌میرد» به پاره‌ای از آن اشاره کرده بودم. هر چه در این دو سه هفته با اطراف نگریستم، چندان که جستم ظاهر را قوی دیدم و باطن را فرتوت و ناکام. گواه‌اش همین که فریاد اصول‌گرایی حضرات گوش فلک را کر می‌کند، اما وقتی که نیک در رسانه‌ها و مطبوعاتی که دست بر قضا از مطبخ خود این به اصطلاح ارزش‌اندیشان برون می‌آید می‌نگری، می‌بینی که خود ناقض مدعیات خویش‌اند و نه تنها در دین،‌ بلکه در سیاست هم خدای ریاکاری و دروغ‌اند. تا می‌توانند در ذم و طعن غرب تبلیغات دارند،‌ اما تا مغز استخوان همین‌ها غرب ریشه دوانده است. از تلویزیون و رسانه‌ی ملی‌‌ای که در اختیار قدرت غالب است بگیرید که صبح تا شب همه‌ی فیلم‌های هالیوودی را – حتی آن‌ها را که من در لندن هم ندیده‌ام – در تلویزیون نشان می‌دهند و آن‌گاه این سینما بد است و ظلمانی و گناه‌‌آلود. واقعاً که معصیت را از استغفار حضرات خنده می‌آید: توبه بر لب،‌ سبحه بر کف،‌ دل پر از شوق گناه!

داستان زن در دیار ما البته داستانی است پر آب چشم. من نمی‌خواهم خود وارد این قصه‌ی خون‌افشان شوم. اما همین مقدار بگویم که هر روز، درشت‌ترین، تحقیرآمیزترین و نارواترین رفتار با یکایک زنان ما می‌شود. زن که می‌گویم مقصودم زنِ مرده نیست. من از زن زنده سخن می‌گویم. به یاد آن سخن پروین اعتصامی می‌افتم که سروده بود:
چشم و دل را ستر می‌باید و ولیکن از عفاف
چادر پوسیده آیین مسلمانی نبود
خود البته می‌توانید سایر ابیات این منظومه پروین را بیابید و قطعاً بستر سرایش آن را هم می‌دانید. دردناکانه به این بیتِ‌ سایه‌ی نازنین ختم می‌کنم که پاره‌ای از آن بر صدر نوشته آمده است:
برخیز و بزن بر دف رسوایی
فسقی که در این پرده‌ی پرهیز است!

پ. ن. این یادداشت را دیشب در هواپیما نوشته بودم و امروز منتشر می‌شود که دیگر رسیده‌ام خانه. چند مطلب دیگر هم باید بنویسم از جمله‌ی درباره‌ی مطلب محمود فرجامی (و سخنان طنزش). مجمل بگویم که انتظار نداشتم محمود دبش‌آبادی چنین چیزی بنویسد. مفصل‌اش را بعد توضیح می‌دهم.

۳

زنده باد علم!

آه زندگی! پدرت بسوزد! (پدر بعضی‌های دیگر هم همچنین!) الآن سایت جان کین را بعد از مدت‌ها دوباره دیدم و آهی جگرسوز از نهادم بر آمد! حسرت روزهای وست‌مینستر به دل‌ام مانده است. تصادفاً دیدم که درس علوم انسانی را این ترم جان کین دارد ارایه می‌کند نه آن شانتال موف دیوانه! گریه‌ام گرفت که الآن جان کین هوس کرده است این درس را ارایه کند. مگر آن موقع چه مرگ‌اش بود؟ این را من می‌دانم که از تسلط بی‌نظیر او به درس دادن و مهارت شگفت و دانش حیرت‌آور او آگاه‌ام. اگر وقت می‌داشتم، خط به خط درس‌های‌اش را (که تصادفاً در سایت‌اش بیشتر مطالب‌اش موجود است) هر روز می‌بلعیدم. الآن با خودم می‌گویم روزهای خوش دانشجویی بدرود! روزهای شیرین قیل و قال مدرسه و بحث‌های شیرین دانشجویی الوداع! اما پرروتر از این‌ هستم که بی‌خیال شوم. ده سال دیگر هم که بگذرد، پای‌ام هم که دوباره به دانشگاه باز نشود (از مرحمت دوستان شفیق – شفیق‌اش البته ایهام دارد!)، باز هم می‌خوانم و می‌خوانم. نمی‌گذارم این‌ها رؤیا بماند. پول دانشگاه شاید هیچ وقت به کف نیاید، اما مایه‌ی همت از درون است که می‌جوشد نه از جیب ارباب بی‌مروت دنیا! این یادداشت خیلی به مسایل روز بی‌ربط به نظر می‌رسد، اما حال دل است و شوق جان! نصیب همه‌ی علم دوستان باد!

۰

غدیر

عید غدیر بر اردات‌مندان حضرت امیر و محبان ولایت خداوند تأویل و بنیان‌گذار دور معانی باطنی شریعت مبارک. باشد که این عید،‌ مبدأ گردشی فرخنده در حال ظاهر و باطن اهل اشارت باشد و غدیر امسال، اهل نیرنگ و غدر را، که به نام علی بنیان سالوس ریا را عمارت می‌کنند، رسوا کند:
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن

۱

حسرت همیشگی

امروز خبر سقوط هواپیمای حامل خبرنگاران و عکاسان را که خواندم، باز یاد رفتن، یاد مرگ، تمام قد پیش چشم‌ام ایستاد و این شعر قیصر امین‌پور را با خود زمزمه کردم:

حرف‌های ما هنوز ناتمام…
تا نگاه می‌کنی:
                       وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که باخبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی…
ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان
          چقدر زود
                       دیر می‌شود!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم این «مرگ اندیشی» عجب گوهر درخشانی است که آدمیان را هدیه کرده‌اند که:
طوطی قند و شکر بودیم ما
مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما!

ای آفرین بر آن دست و بازوی پیامبران باد که چنین خواب آرام از دیدگان خلایق ربودند!

۳

تحفه‌ی رمضانی اشکان کمانگری

صاحب یک سبد آواز نو، قطعه‌‌ی آواز افشاری اشکان کمانگری را که با نی پاشا هنجنی آغاز می‌شود در صفحه‌ی خود به صورت فایل صوتی آورده است (یک آواز آسمانی). کسانی که دسترسی به اینترنت با سرعت بالا ندارند می‌توانند آواز افشاری اشکان کمانگری را از بخش نغمه‌ی روز طربستان ملکوت گوش دهند.

۶

نشاط عیش

این دو سه لینکی را که تازه در لینکدونی گذاشته‌ام می‌خواندم و هر چه بیشتر تا انتها می‌رفتم دردم تازه‌تر می‌شد. از ریاکاری متدینین بیزارم که به هر بهانه‌ای فوری سجاده آب می‌کشند و هر لحظه باید نشان دهند که به خیال خودشان رابطه‌ی خیلی استوار و محکمی با خدا دارند و البته به اعتبار این به اصطلاح طاعات باید، حتماً‌ یا گناهان‌شان آمرزیده می‌شود یا بهشت را در آخرت تضمین کرده‌اند. این‌ها البته آفت دین‌داری انسانی هستند. دین‌داری انسانی که می‌گویم مقصودم آن دین‌داری است که در پی آزار کسی نیست و مردم از دست و زبان و حرکات آدم دین‌دار در امان باشند و اصلاً در حضور آدم دین‌دار احساس راحتی و امنیت بیشتری کنند تا همنشینی با کسی که پای‌بند باوری نیست.

آن سر دیگر طیف البته این طایفه‌ی تازه به دوران رسیده‌اند که فکر می‌کنند اگر احیاناً عبادت کردی، یا مخصوصاً در همین ماه مبارک، روزه گرفتی، یا حج رفتی یا هر کدام از جلوه‌های دین‌ورزی در زندگی‌ات حضوری پیدا کرد، لاجرم امل می‌شوی و عقب مانده! خیلی روشن‌تر بگویم که بسیار بسیار فرق است میان خرافه‌بافی و باور به خرافات یا حشو و زوایدی که از سر جهل، عوام به دین بسته‌اند و آن‌چه روح و گوهر دین‌داری است. کسی که برای تصفیه‌ی باطن‌اش و لطیف‌تر دیدن جهان‌اش عبادت می‌کند، عجیب است که باید برای این جماعت روشنفکر که این همه بر طبل آزادی فردی می‌کوبد یا در خور ملامت است یا مایه‌ی تمسخر و استهزاء. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم این افه‌ها و ژست‌های روشنفکری که این روزها میان ما ایرانیان بسیار مد شده است، فقط دستاویز و بهانه‌ای است برای خلاص کردن خودشان از هر مسئولیت انسانی یا حتی تفکر آگاهانه درباره‌ی آن‌چه در جهان انسانی واقعیت دارد. وقتی می‌گویم جهان واقعی مقصودم یک عده از نخبگان نیست (اگر چه در باب نخبگان و باورهای‌شان هم حرف‌ها هست بی‌شمار). عموم مردم، آن‌ها که متن و پیکره‌ی یک جامعه‌ را می‌سازند نه این‌جور فکر می‌کنند و نه این‌جور رفتار. حتی در غرب هم ماجرا همین است. ظاهر ماجرا برای بعضی از ایران‌گریختگان (!) خیلی دلچسب است که هیچ کس را به کسی کاری نیست و این را حمل بر ترک دین‌ورزی می‌کنند. من چنین باوری ندارم. چطور است که وقتی پا به غرب می‌گذاری، روشنفکر لاییک ما در برابر هیچ چیزی ابرو بلند نمی‌کند و به محض این‌که به گوش‌اش می‌خورد فلانی اهل عبادت است یا مثلاً قرآن می‌خواند یا نمی‌دانم هر چیزی، به تریج قبای آقا بر می‌خورد که «ای بابا! شما امل‌ها!» واقعاً درک نمی‌کنم! خیلی ساده و بدیهی فکر می‌کنند که ملازمه‌ای تنگاتنگ و مستقیم بر قرار است بین آدم بودن، روشنفکر بودن، دموکرات بودن و هر چه از به اصطلاح فضایل هست و دین‌دار نبودن و دین‌ورز نبودن! آدم روزه‌دار و آدمی که روزه نمی‌گیرد (حتی اگر خود من اهل روزه نباشم) برای من فرق دارند. مگر می‌شود محبوبی داشته باشی و کسی به آن محبوب اعتنایی بکند،‌ آن وقت تو توجهی به آن محب نداشته باشی؟ من دارم از اخلاص حرف می‌زنم نه فیلم‌ بازی کردن یا دین‌ورزی کورکورانه‌ی متعصبان! می‌فهمم که پس این ماجرا حرف‌های دیگری هم هست. شاید وقت دیگر درباره‌اش نوشتم.

ولی یک چیز هست که به اعتقاد من بسیار بسیار مهم است. آدم وقتی یادش برود یا عمداً تغافل کند از این‌که روزی خواهد مرد، عجیب نیست به این‌جا برسد. باور به مرگ و توجه به مهابت مرگ، هستی آدم را دگرگون می‌کند. و آخر سر هم قصه‌ی بزرگ و پر غصه‌ی عشق است که سر دراز دارد. بگذریم . . .

نمی‌بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی!

۴

در کوی اهل دل

هر آدمی را لحظات پریشانی و تفرقه‌ی خاطر هست. در اوقات پریشانی هر کس به چیزی متوسل می‌شود تا دقایقی از هجوم خیال‌های ویرانگر بیاساید. برای من همنشینی با چند کتاب عادتی دیرین بوده است که همواره مرا از چنگال دیو غم می‌رهانده است. نهج‌ البلاغه و صحیفه‌ی سجادیه دو همنشین قدیم ایام نوجوانی من بودند و حافظ و مولوی از پس این‌ها فریادرس لحظات تنهایی و بی‌پناهی‌ام بودند. چندین سال پیش، این را بارها به دوستی همنشین گفته بودم که اگر این چند کتاب نمی‌بودند،‌ چه بسا در آن دشوار لحظات فشار روحی که بنیان آسایش‌ام را بر می‌کندند، خرقه‌ی هستی به دست خود سوزانده بودم. باری امشب، دو جمله‌ی کوتاه چنان ذهن و روان‌ام را آشفته ساختند که به مرز جنون رسیده بودم. در چنین موقعیت‌هایی، آن‌ها که این تجربه‌ی بشری را مانند من دارند می‌دانند که ناگهان همه‌ی فکر و خیال‌ها و به قول مولوی «اندیشه‌»ها مثل لشکر جراری به غارت سرای جان آدمی می‌تازند و اگر نباشد دستگیری خیالی نورانی یا چابک‌سواری معنوی، زخم‌هایی که این هجوم‌ها بر سیمای دل و جان آدمی می‌نهند،‌ به سادگی ترمیم‌پذیر نیستند. امشب‌ام را وامدار نفس گرم مولانا هستم. مولوی غزلی دارد که سال‌هاست مونس لحظات دشوار من است و بار سنگین تنهایی را از شانه‌های نحیف روح‌ام بر می‌دارد. خود بخوانید این غزل را و انصاف دهید که آیا چنین هست یا نه؟

من از کی باک دارم خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم
وز سگ چرا هراسم میر شکار با من
در بزم چون نیایم ساقیم می‌کشاند
چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من
من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

۱

دلیل شکست

دل‌ام ز نازکی خود شکست در غم عشق
و گرنه از تو نیاید که دل شکن باشی
. . .
ز چاه غصه رهایی نباشدت هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد