۳

مسجد شیخ لطف‌الله و کلیسای سن پانکراس

روی بالکن بودم و به برج کلیسای سن پانکراس نگاه می­کردم. بنای معظم و زیبایی است. قدمتش نمی‌دانم چه اندازه است. امروزی‌ها و جوانترها شاید با فیلم هری پاتر آن را به یاد بیاورند. اینجا همان ایستگاهی است که فیلم از آن آغاز می‌شود. این برج و ساعتش نمایی است که صبح و شام می‌بینم. هر روز صبح از روی تختم تصویرش را و ساعت را از توی آینه اتاق می‌بینم. اما این کجا و مسجد شیخ لطف‌الله کجا؟ این کجا و ارگ بم کجا؟ این کجا و ماهان کجا؟ این کجا و بادگیرهای یزد کجا؟ ناگهان هوس کردم کاش به جای اینها عظمتِ آسمانیِ آن مسجد را اینجا می‌دیدم! این برج با آن مناره‌های نوک تیزی که بالایشان صلیبی آسمان را خراش می‌دهد، برایم تنها زیبایی دارد. جذبه ندارد اینها برای من. کلیسای سن پانکراس درست پهلوی بریتیش لایبرری است که شاید یکی از غنی‌ترین و بزرگترین کتابخانه‌های جهان باشد. ولی کسی به یاد می‌آورد که چه جفایی بر کتاب و کتابخانه‌ها در دیارِ ما رفته است؟ کسی غارت‌های صلاح‌الدین ایوبی را در قاهره به یاد می‌آورد؟ کسی یادش می‌آید که جوینیِ مسلمان چگونه کتابخانه‌ی الموت را به خاکستر نشاند؟ دورتر نرویم. کسی یادش می‌آید کتابسوزان کسروی را؟ یا همین دهه‌ی گذشته را که آقایان در ظلّ ولایت اسلام دارند کتاب خمیر می‌کنند و کتابفروشی آتش می‌زنند. فکرش را که می‌کنم بند بندِ وجودم می‌لرزد. راستی کسی جرأت دارد در مغرب زمین کتابخانه آتش بزند؟ اگر کسی چنین کند، چه کارش می‌کنند؟ سخت است، خیلی سخت است فکر کردن به اینها. اینها را به نام دین و اسلام ننویسید. به عیان دیده‌ام که آن طرفی‌ها هم که سوار بر اسبِ قدرت شوند، بهتر رفتار نمی‌کنند. کجاست ولایتِ انسان بر پهنه‌ی خاک؟ انسان را آیا منزلتی هست؟ کسی دردِ دین و پروای خرد دارد آیا؟

۱۰

غبار بر تن و جان بر افلاک

روزهای فوز است برای من که با این احوال آشنایم. حوادثی که در این چند ساعت گذشته رخ داده است، هر یک اشارتی بود و فتوحی که سنگِ خارای دل را به عصایی موسی‌وار شکافت. نخستینِ آنها در آمدنِ کاتب زخمه بود که بر این پهنه حاضر شد. عجالتاً باشد که بیش از این سخنی درباره‌ی او نگویم که حالِ دیگری دارم. ترانه‌ای شنیدم (سایه از سرِ من تا سپیده مگیر) که بندِ بند وجودم را به ایران کشید و هوای خاکِ دیارِ دوست به طوفانم انداخت. نمی‌دانم که این سلطانِ ساغر به هوش و باده در خیال، این مایه قدر دارد؟ این همه منزلت دارد که تا اینجا رسیده باشد؟ بارها این را از حضرتِ دوست در همین روزهای اخیر پرسیده‌ام. با سپندم بارها به زبان حال و قال گفته‌ام که: «این سکوتِ مرا ناشنیده مگیر»، که من دیر زمانی است که میان سکوت و سخن در ترددم.

۹

آتش طلعتان

ازان چون موی آتش دیده یک دم نیـست آرامـم
که آتــش طلـعتـان دارند نبـض پـیـچ و تــابـم را
به دامـــان قیـامت پـاک نتــوان کـرد خــون مـن
همین‌جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را
پ.ن. هیچ تفسیر خاصی نشود. دو بیت زیبا دیدم، آوردمش اینجا، همین! درگاهِ ما فالگوش زیاد دارد. برای همین این تذکر را نوشتم!!

۰

بانوی موسیقی و گل

بانوی موسیقی و گل اسطوره ی عاشق شدن تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن لبخنده ی تو جانمو مغلوب رؤیا می کنه انگار جهان وا میسته و ما رو تماشا می کنه . . . بانوی موسیقی و گل تندیش شاعرانگی نوازشم کن و ببر مرا به جاودانگی شب از نگاهت آینه رو پر از ستاره می کنه برهنه میشه از خودش به من اشاره می کنه تا از سپندم جدا شدم امشب، سوار بر ماشینی که مرا می رساند، این آهنگ ابی را گوش می دادم. عجب شعر لطیفی دارد!

۷

بیا وز غبنِ این سالوسیان بین . . .

امروز در دانشگاه فرصتی به دستم آمد تا آن دشنام‌نامه‌ی معاشرانِ همشهری نوین را به شجریان (نامه‌ی مرجانِ دارابی) مرور کنم. خواندن این نوشته‌ی سرشار از بی‌رسمی و آکنده از ریا و تملق به اربابِ قدرت به جز حس اشمئزاز، ذهنم را پریشان ساخت که تا چه اندازه امکان دارد در این روزگار آدمی به میزان ۲۵ سال پیش بیندیشد و چنان از ارباب قدرت و اصحابِ حکومت سخن بگوید که گویی مدیح رسول‌الله را می‌سراید! با خود اندیشیدم که باید منصفی عزم کند و یکایک این نکاتِ پلیدِ این خودبینان را در روی‌شان بنهد که: خربطی ناگاه از خرخانه‌ای / سر برون آورد چون طعانه‌ای . . . دریغم می‌آید که حتی درشت‌گویی‌های مولوی را خطاب به طاعنان خرج این طایفه‌ی متحجر و منجمد کنم که نه شأن هنر می‌شناسند و نه قدر فرهنگ.

ادامه‌ی مطلب…

۰

از تبارِ اسماعیل

از تبارِ اسماعیل
دیشب شبکه‌ی یک بی‌بی‌سی توی یه سری برنامه‌ی فیلمای برنده‌ی اسکار، «فهرست شیندلر» رو نشون داد که خیلی مشتاق دیدنش بودم. از یه جهتی، به تعبیر بعضی از دوستا، این فیلم خیلی احساسات رقت‌انگیزی درباره‌ی یهودیا داره. من اصلاً دوست ندارم از این زاویه، یعنی از موضع سیاسی با ماجرا برخورد کنم. یادمه یه جایی توی صحنه‌ی آخر فیلم اسحاق اشترن بر می‌گرده به شیندلر می‌گه که: «هر کسی جان یک نفر را نجات بدهد گویی جان تمام آدمیان را نجات داده است» که اینو داشت از تلمود نقل می‌کرد. همون موقع به جیمی گفتم این یه آیه‌ از قرآنه که ظاهراً توی تلمود هم هست. بحث من اینه که وقتی خودِ بشر اصالت پیدا کنه، دیگه کیش و ملیت از موضوعیت میفته. این فیلم یکی از جذاب‌ترین فیلمایی بود که من تا حالا دیده بودم. آخر فیلم یادِ تبارِ خودم افتادم که بیش از ده قرن قربانی جمود و تعصبِ اربابِ زر و زور بودیم و هنوز هم که هنوزه هر وقت اندیشه‌های جزمی سوارِ اسبِ قدرت میشن، یه جوری گزند و آزار فاشیسمشون به یکایک افراد قبیله‌ی من می‌رسه! از خودم می‌پرسم که آیا ما هم اسکار شیندلری داشتیم یا نه؟ و می‌بینم که اگر تک و توکی جایی، انسانی پیدا می‌شد که به خاطر حرمت برای بشریت، جان انسانِ دیگه‌ای رو که داره به خاطرِ اندیشه یا نژاد کشته می‌شه، نجات می‌ده، این یه چیز نادری است؛ خیلی نادر!
شاید ماجرای شیندلر جعلی یا اغراق باشه، ولی من به ذهنم خطور نمی‌کنه که توی عالم اسلام، یه مسلمون بخواد جوانمردانه جونِ یه مسلمون -اصلاح می‌کنم، یه جمع، یه گروهِ مسلمونِ- دیگه رو که مثِ خودش فکر نمی‌کنه نجات بده. اگه اشتباه می‌کنم لطفاً اصلاح کنید. شاید کسی جون یه نفر رو نجات داده باشه، ولی مث این نمونه رو من توی مسلمونا بعید می‌دونم. حافظه‌ی تاریخی ما همیشه گواهی می‌ده که خودمون با دستای خودمون تیشه به ریشه‌ی هم زدیم. دریغ از اسلام! دریغ از مسلمانی! دریغ از فتوت! ولی:
من چو اسماعیلیانم بی حذر / بل چو اسماعیل آزادم ز سر
اگه قرار بود از بیمِ جان، دست از اندیشه بکشیم که امروز نبودیم:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

صفحه ها ... 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی بعد