۹

برای امروز

غلامِ نرگسِ مستِ تو تاج‌دارانند / خراب باده‌ی لعلِ تو هوشیاران‌اند
تو را صبا و مرا آبِ دیده شد غماز / و گرنه عاشق و معشوق رازداران‌ند
نصیبِ ماست بهشت ای خداشناس برو / که مستحق کرامت گناه‌کاران‌اند
تو دستگیر شو ای خضرِ پی خجسته که من / پیاده می‌روم و همرهان سواران‌اند
نه من بر گلِ عارض غزل سرایم و بس / که عندلیب تو از هر طرف هزاران‌ند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد / که بستگانِ کمندِ تو رستگاران‌اند

۵

دردی باید

غباری بر تن دارم که رخصتِ پروازِ جانم نمی‌دهد. آنها که بال در بال من بوده‌اند و هم‌پروازم، می‌دانند که در سیرِ جان، چالاک‌تر از اینیم. همین اکنون در خاطرم گذشت که زمانه‌ی ما را چه افتاده است که دردِ ابوسعید ابوالخیر و تیزبینیِ مولوی و رندی حافظ در آن نیست. اشتباه نکنید. مقصودم این نیست که در زمانه‌ی ما باید حلاج و عین‌القضات و ابوسعید با همان کیفیات ظهور کنند. حاشا! دریغم از این است که گوهرِ سخنانِ ایشان در غبارِ فراموشی و جفاست. بگذارید این گونه بنگریم: مگر سخنان افلاطون و ارسطو را امروزه از آن رو که هزاران سال پیش زیسته‌اند کسی به خواری می‌نگرد؟ چه شده است که آنها که سخن از معرفت می‌گویند و حدیث حکمت بازگفته‌اند نزدِ مدعیانِ امروزیِ معرفت قدری ندارند؟! یادداشتِ پیشین را که می‌نوشتم با خود می‌اندیشیدم که کسی که دردی نداشته باشد، نه تنها این سخن به کارش نخواهد آمد که مایه‌ی طعن او هم خواهد بود. کسی خدمتِ جامِ جهان نما می‌کند که باور داشته باشد که این جام را خاصیتی هست. جز این اگر باشد، ملکوت و لاهوت و جبروت مشتی الفاظ و عبارات رهزن خواهند بود برای آن طایفه که مجال عرضِ اندامِ از ایشان می‌ستانند:
طبیبِ عشق، مسیحا دم است و مشفق لیک / چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟
دردی باید. دردی بزرگ. بی‌دردان نشسته در کنجِ عافیت چه می‌دانند که از چه دور افتاده است این نای؟
هر که او از همنشینی شد جدا / بی‌نوا شد گر چه دارد صد نوا
و اگر بانگِ این نغمه‌سرای جاوید در گوش این خفتگان اثری ندارد یا از ناپاکیزگی این گوش‌هاست که حکم اغلب است:
نوای بلبل‌ات ای گل کجا پسند افتد / که گوشِ هوش به مرغانِ هرزه‌گو داری
و یا اینکه بسامدی دارد این نغمه برون از طاقتِ ادراکِ این گوش‌های حقیر:
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز / بیرونی از این پرده‌ی تنگ شنوایی

۵

برای ایمان

دیر زمانی است می‌خواهم چیزی بنویسم برای ایمان. ایمان برای من گره خورده است به فرهنگ و سنتی که در متن آن روییده و بالیده‌ام. ایمانم را هرگز نخواستم و نمی‌خواهم قربانی جنجالِ علم کنم که متأسفانه ایرانیانِ شیفته‌ی غربِ ما بسی در آن تهی‌دست‌اند. قصد اسائه ادب به هیچ پژوهشگری را ندارم، اما دریغم می‌آید که گوهر ایمان را در غبارِ نزاع‌های بیهوده گم کنم. آری، ایمان برای من به آموزه‌های دین‌ام گره خورده است. البته که ضرورتی ندارد هر ایمانی از متنِ یک فرهنگِ دینی شناخته شده برآید. تردیدی نیست که ایمان را خارج از قالب شناخته شده‌ی مذهبی‌اش نیز می‌توان جست. اما این ایمان،‌ چنان که من می‌بینم‌اش و می‌شناسم‌اش برای من عزیز است و گرانبها.
آدمی در تلاطم‌ها و طوفان‌های روزگار متکایی می‌خواهد که چندان استوار باشد که او را از گزند هر تندبادی در امان بدارد. میان این و عافیت‌طلبی البته فرق بسیار است. آری‏، من نیز بسی از نگاه‌های‌ام به دین و فرهنگ از خلاف‌آمدِ‌عادت بوده است‏،‌ اما معنای خلاف‌آمد عادت را من در انهدام و تخریب آنچه دارم نمی‌فهمم. شاید فهمِ پیشینیان‌ام را به نقد بکشم و خویشتنِ خویش را در استنباط معانی دین به بازی جدی بگیرم، اما این را که من بلندهمتی‌اش می‌فهمم به هیچ رو معادل و هم‌سنگ عصیان و خشم و خروشِ لجاجت‌بار نمی‌دانم. صریح بگویم که آن تعاریف موسع و بی‌در و پیکری که برخی از روشنفکری می‌دهند که روشنفکری یعنی اعتراض، برای من به پشیزی نمی‌ارزد. اگر روشنفکری – که حتماً در مقابل تاریک‌فکری بعضی می‌فهمندش – معنای‌اش پشت پا زدن به هستی و وجود و خویشتنِ خویش است و دل بستن به سرابی که کرانه‌اش پیدا نیست، من یکی نه روشنفکرم و نه عاقل:
احمقی‌ام بس مبارک احمقی است / که دلم با برگ و جانم متقی است
دانش، چنان که من می‌خواهمش و می‌فهم‌اش برای فهم بهتر آفرینش و خلقت خداوند است. من دانش را به این کار می‌خواهم. احتجاجی هم با کسی در این باب ندارم. داستان بینش که البته خود تکلیفش روشن است.
می‌خواستم از سایه بنویسم و ایمان. آن وقت که سخن در ذهنم بود،‌ مجالِ تقریرش فراهم نشد. اکنون معانی از ذهنم می‌گریزند. باشد تا وقتی که معانی جمع شوند و گوی بیان بتوان زد.

۱۰

چون آیتِ عشق

دو سه ساعتی نشده است که از شبگردی‌های معمولم برگشته‌ام. سایه امشب از لندن می‌رود. شبِ پیشین به اتفاق صاحب سیبستان و نویسنده‌ی سمرقند با پرویز جاهد در خانه‌ی بهنود بودیم که سایه در آنجا مهمان بود. شوق دیدار سایه و شنیدن سخنانش مرا تا هر کجا می‌کشاند. باکی ندارم که به خاطرِ گفتن این سخن چه بگویندم، اما هر چه که باشد من از حضور سایه بسی نکته می‌آموزم و جدای از صداقت و صفا و صمیمیتِ این مرد، چنان که بارها گفته‌ام، دانشِ سرشار ادبیِ او گوهری کمیاب است. من از سایه فراوان نکته آموخته‌ام در خواندن شعر و فهم شعر، اگر چه خود هیچ‌گاه شاعر نشدم! خاطرم هست که سالی که با مشکاتیان در تهران به خانه‌ی سایه رفته بودم و دکتر شفیعی هم آنجا بود، مشکاتیان به سایه گفت که داریوش خراسانی است و شعر هم می‌گوید. سایه هم بلافاصله جواب داد: «خدا آخر و عاقبتت را به خیر کند!» باری، سایه با همین طنز جدی که گاهی به سختی می‌توان تشخیص داد کدام یک از سخنانش جدی است و کدام شوخی، برای من عزیز است و دلنشین. دوستش دارم، به قول خودش: «همین‌جور بیخودی!» آدم که برای دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد.
امشب، فرصتی بود مغتنم برای شنیدن حکایت‌ها و سخنانی از زبان کسی که درشعر فارسی پیش‌کسوت است و خدمتِ او به هنر و فرهنگ و ادبیات ایران بسیار ارزنده و ماندنی است. خاصیت این خاطرات و روایت‌ها این بود که کسی آنها را می‌گفت که خود همنشینِ نزدیک اخوان، کسرایی، مشیری، شاهرودی، زهری، نادرپور و شاملو بوده است. نوشتنِ آن همه سخن، فرصتی دراز می‌خواهد که اکنونم نیست. اما چونان مواقع دیگرِ بسیار، این تجربتی است برای من که در کارِ ادب و فرهنگ، بدون خضوعِ فراگیری و گوش سپردن به نکته‌ی بزرگان و سالفان، آدمی را تنها کبر و رعونت به سخره خواهد گرفت. و سایه تنها یکی از این کسان است. دریغا بر پر سخنانی که بزرگان را نادیده گرفته و خروار خروار در بابِ شعر و ادب حکم صادر می‌کنند و غوره نشده می‌خواهد مویز شوند!
موسیقیِ امروز صفحه، آواز راک، هم حکایتی دارد. آوازی نسبتاً طولانی است از شجریان. شعر را با انتخاب سایه خوانده است. نوازندگان باید پرویز یاحقی، فرهنگ شریف و جهانگیر ملک باشند. بعد از اجرای کار شجریان بنا به دلیلی از سایه می‌خواهد که این برنامه پخش نشود. سایه اما امشب می‌گفت که دریغ بود صدای زلال و بی‌نظیر آن شبِ شجریان پخش نشود. در راه که می‌آمدم با خود گفتم که امشب این آواز را روی صفحه خواهد گذاشت، هر چقدر هم که طولانی باشد!

ادامه‌ی مطلب…

۵

سایه‌آفتاب!

ای آیه‌ی نیامده از عرش بر زمین!
ای نقشِ در خیال!
چون سایه می‌گریزی از من و ای ذاتِ گمشده
همچون نگاه خفته تو در چشمِ خیره‌ام!
چندان که چون خدات به هر خانه جسته‌ام
امروز هر کجا که نگه می‌کنم، خداست!
گفتم که: «رشته‌ی محبت تو پاره می‌کنم!»
آن رشته‌ها گسیخت؛
اما تو همچنان
در جان و در دلی!
آه ای خدای وسوسه‌سازِ غریبِ من!
گویی جهان پر از تو و من نیز پر ز تو،
من نیز خود توام!
پس از چه روست این همه پرهیز و نازِ تو؟!
بی من، خدایی تو به چیزی نیایدت!
در قهر اگر چه سلسله‌ها ساز کرده‌ام،
هرگز دریچه‌های آشتی‌ات را نبسته‌ام.
باز آ به دوستی!
مگریز از نگاهِ من ای سایه‌آفتاب!

۱

ظرافت را نمی‌توانی . . .

شبی که با اربابِ ملکوت و احمد پوری بودیم، او یکی از ترجمه‌هایش را از شعری از آنا اخماتوا برایمان خواند که به قولِ خود پوری از طنزهای عاشقانه‌ی اوست:
ظرافت را نمی‌توانی
با چیزی در آمیزی، رام‌خویی را هم
بیهوده شانه‌ام را
بر خز مپیچ!
بس است دیگر، خواهش می‌کنم
نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پر سوز،
آن نگاهِ وحشی و گرسنه را
بهتر می‌شناسم!
دسامبر ۱۹۱۳،
تزارسکویه، سلو

۴

برای ساغرِ ساقی

از بد حادثه آن جام که دادی بشکست
شادیِ این دلِ بشکسته، یکی جامِ دگر!

۴

الهی‌نامه

الهی به مستانِ جامِ شهود
به عقل آفرینان بزمِ وجود
به آنان که بی باده مست آمدند
ننوشیده می، می‌پرست آمدند
به عشق که شد از ازل آشکار
به حسنی که شد عشق را پرده دار
به ساغر کشانِ شراب ازل
به میخوارگانِ میِ لم یزل
دلم مجمرِ آتش طور کن
گلم ساغرِ آبِ انگور کن

۴

در این سرای بی‌کسی . . .

چه چشمِ پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند!

۷

بی مرغ، آشیانه چه خالی‌ست
خالی‌تر آشیانه‌ی مرغی
کز جفتِ خود جداست!
آه، ای کبوترانِ سپیدِ شکسته‌بال
اینک به آشیانه‌ی دیرین خوش آمدید!
اما دلم به غارت رفته‌ست
با آن کبوتران که پریدند،
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند . . .

صفحه ها ... 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد