۱۰

تعبیر خواب

داشتم خواب می‌دیدم. من زیاد خواب می‌بینم. وقتی هم که خواب‌های آشفته می‌بینم عجیب نگران می‌شوم. حتماً خبری هست یا اتفاقی افتاده است وقتی که این خواب‌ها را می‌بینم. این رؤیاها برای من مثل تاریخ شده‌اند. انگار تمام زندگی‌ام را دارم تماشا می‌کنم. همه‌ی شخصیت‌ها با نیمی از وقایعی که اتفاق افتاده‌اند یا می‌افتند و نیمِ دیگری که همه خیال است، جلوی چشمم رژه می‌روند. کسانی را که دلم برایشان خیلی تنگ شده است، توی همین خواب‌ها می‌بینم.
همین غروبی که چشمم گرم شده بود، فرهنگ را خواب دیدم توی هتلی که با پارسا نشسته بودند سرِ میز صبحانه بخورند. داشتم شاخ در می‌آوردم. پریدم بغلش کردم وسط جمعیت. نزدیک بود زار بزنم از فرط خوشحالی. چقدر دلم برایش تنگ شده است. راستی از اون بعید بود: کراواتش رو چیکار کرده بود؟ اون که هیچ‌وقت بدون کراوات جایی نمی‌رفت! پسرش سیاوش باید حالا دو سالش شده باشه. هم‌سن خواهر زاده‌ی من بود. . . چند وقت پیش که تلفنی در بیداری با هم صحبت می‌کردیم متوجه شدم دوباره دارد پدر می‌شود. چقدر زود! تا آمدیم با هم گپ بزنیم، دیگر بیدار شده بودم.
عجیب است. در آن واحد داشتم با شش هفت نفر صحبت می‌کردم. با یک دستم گوشی را نگه داشته بودم و با محمود و فرخ و فیروز توی پاریس حرف می‌زدم. از یک جای دیگر صدای زهرا از آلمان می‌اومد. شماها هم که همه‌اش صداتون از پراگ تو گوشمه. ساعت سه صبح بود. دراز کشیده بودم وسط لابی هتل. عجیب بود که هیچ بنی بشری اونجا نبود. انگار هتل مالِ خودم بود! مثل اینکه توی خواب، خوابم تعبیر شده بود: یک شرکت مخابراتی عظیم مال خودم بود. همین بود که کمبود خط تلفن نداشتم!

۰

شیرین‌تر از انگبین

عسل‌ات می‌خوانم، اما شیرین‌تری از عسل!

۸

تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیده‌ام!

این نوشته البته که مخاطب دارد. مخاطبش محبوب ازل و ابد است. روی این سخن به هیچ وجه با خاکیان و زمینیان نیست. روزگارمان به در به دری و غربت، از این شهر به آن شهر، از این کشور به آن کشور گذشت. روزی سر به سوی آسمان کردم که در آسمانت بجویم، اشارت به زمین کردی مرا. در زمین، در میان زمینیان، دلِ خود را به هزاران شیوه آزمودم، اما باز هم در میان آنها نیافتمت. سایه‌وار از من می‌گریزی. از آسمان به زمین و از زمین به آسمان. به هر کجا که رسیدم، نامرادی‌ها را برکشیدی و بدگمانی‌های خلایقِ تنگ‌حوصله را. گویی می‌خواستی به عمل بیاموزم و بیازمایم که آن که در خورِ عشق است، تویی و بس! بشریت را آزمودیم تا تهی‌دست از خاک به افلاک نیاییم و سیب زنخدانِ شاهدان گزیده، در حضورت باشیم. اما نه. آنجا هم نبودی. آن آزمون هم هزار مکافات در پی داشت. سود و زیان جهان را آزمودم و رنجش بسی بیش از راحتش بود. اما تا کجا؟ تا کی؟ چقدر باید در پی‌ات دیوانه‌‌وار و هشیار صفت آمد؟ دردی در جانم انداخته‌ای و زخمی به دل نهاده‌ای که درمان‌اش تنها با تست. از این همرهان سست‌عناصر تنگ‌دلم. صاحب‌دردی بودیم، اگر نه صاحب‌دل. بی‌دردان را از این عالم چه خبر؟
هنوز، در پیِ آن سینه‌ی آتش‌افروزم. هنوز ضمیری صافی می‌جویم که هم احتمالِ آدمیت و خطاکاریِ مرا داشته باشد و هم همدلی همراه باشد. آری، یافت می‌نشود! و چه می‌ماند جز آن نکته که هزار بارش تحقیق کرده‌اند و کرده‌ایم. حدیثِ عشق را می‌هلم اکنون که از همین رهگذر قیامت‌ات را به پا کردی:
ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها و جعلوا اعزه اهلها اذله

۴

هنوز . . . لاله می‌دمد از خونِ دیده‌ی فرهاد

از میهمانیِ یلدای ایرانیانِ اینجا بازگشته‌ام و هنوز شب است. شبِ من امشب عجیب یلداست! تلخی می‌کنند این شب‌ها و بدتر از هر شبی امشب:
دیرگاهی است که در خانه‌ی همسایه‌ی من خوانده خروس
وین شبِ تلخِ عبوس
می‌فشارد به دلم پای درنگ!
با خودم می‌اندیشیدم که در تمامِ این سال‌ها، به جز یک روز در همین ماه اکتبر، هیچ روز و هیچ شبی تهی از غم نبوده است و گویی آن نذرِ دیرینِ من هیچگاه نباید ادا شود. پریشان‌تر اینکه روزهای فرخنده و شب‌های مبارکِ من، حداقل آنها که آدمیان مبارک‌شان می‌دانند، برای من غم داشته است و دلتنگی. از جهان، در بهترین وضع و شیرین‌ترین دمش هم گویی تنها رنج و محنت حاصل است:
دریغ و درد که در جستجوی نقدِ حضور / بسی شدم به گدایی برِ کرام و نشد
به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم / شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
و این شب‌ها چه کند می‌گذرند. سپیده‌ای کجاست؟ می‌خواستم آواز کوچه‌سارِ شب را بگذارم. با خود گفتم که آنچه که اکنون وصفِ حال است تنها این است که:
هست شب یک شب دم‌کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است!

من سردم است. امشب نه تنها شب است و شبی دراز است و قصه‌ای خون‌افشان را از سر خواهد گذراند، سرد هم هست. چنان سرد است که استخوان می‌سوزاند. من گرمم نمی‌شود. هیچ چیز گرمم نمی‌کند. شب است. سرد است. خورشید کجاست؟

۴

من هنوز باکره‌ام!

دلم گرفته است برای خودم. غمِ غریبی در جانم موج می‌زند. نه، اشتباه نکنید! وقتی می‌گویم غم، مرادم اندوهِ نامرادی نیست. هرگز! خودم را آدم بدبختی نمی‌دانم. آدم اگر آرزویی داشته باشد، آدم اگر، چه باک، حسرتی هم داشته باشد، باز هم دلیل نمی‌شود بدبخت باشد. من حسرتِ دیدار بعضی‌ها را خورده‌ام. از شما چه پنهان اوقاتی را که صبح و شام حسرتِ دیدار خضر و سلیمان را می‌خورم. نه که نمی‌یابمشان، نه. نمی‌گویم قدیس شده‌ام. این هم نه. اما گاهی از همین مرزها هم رد شده‌ام و دیده‌ام اینها را، ولو در لباسی دیگر. گاهی اوقات، حتی مثلاً دیدن ارگِ بم برایم حسرت شده است! عجیب است ولی آدمی بعضی چیزها را دوست دارد. اما بگذارید از این وادی بیایم بیرون. می‌خواستم از اول بنویسم من هنوز باکره‌ام؛ و هنوز هیچ دستیِ تنِ جانم را لمس نکرده است! می‌خواستم بگویم چنان دست نخورده‌ام که . . . اما خیالی از راه رسید که مثل لشکر تاتار فروریخت تهِ دلم. من که هزار بار به غارتِ عشق رفته‌ام. گاهی روزی ده‌‌ها بار تازگی و بکارتم را می‌رباید! اما غریب‌تر این است که او که پا به این حریم می‌گذارد، هر بار تازه‌تر می‌شوم. انگار بکارتی دارم بدیع. این چه کیمیایی است که آدمی را می‌سازد؟ یاد آن شعر حیرت‌آور مولوی افتادم که این گونه آغاز می‌شود: داد جاروبی به دستم آن نگار . . . غزلی بی‌نظیر است. چنان تصویرهای تو در تو و بلندی دارد که آدمی سرگیجه می‌گیرد و هوش از کف می‌دهد با دیدن این همه پرواز ذهن. دریغم می‌آید همه‌ی غزل را نیاورم:
داد جاروبی به دستم آن نگار / گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت / گفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش او / گفت بی‌ساجد سجودی خوش بیار
آه بی‌ساجد سجودی چون بود / گفت بی‌چون باشد و بی‌خارخار
گردنک را پیش کردم گفتمش / ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر بیش شد / تا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتیل / هر طرف اندر گرفته از شرار
شمع‌ها می‌ورشد از سرهای من / شرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغرب چیست اندر لامکان / گلخنی تاریک و حمامی به کار
ای مزاجت سرد کو تاسه دلت / اندر این گرمابه تا کی این قرار
برشو از گرمابه و گلخن مرو / جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
تا ببینی نقش‌های دلربا / تا ببینی رنگ‌های لاله زار
چون بدیدی سوی روزن درنگر / کان نگار از عکس روزن شد نگار
شش جهت حمام و روزن لامکان / بر سر روزن جمال شهریار
خاک و آب از عکس او رنگین شده / جان بباریده به ترک و زنگبار
روز رفت و قصه‌ام کوته نشد / ای شب و روز از حدیثش شرمسار
شاه شمس الدین تبریزی مرا / مست می‌دارد خمار اندر خمار
من هنوز گیج این جمالِ شهریارم که بر سرِ روزن، من سرگشته را می­پاید. نه! من دیگر باکره نیستم. تو عصمتم را به باد دادی! اصلاً پیشِ تو مگر عصمتی هم می‌ماند؟ تو که خود جانِ هر عصمتی هستی، پیش تو چه باید گفت؟ پیش تو تردامنی و پاکدامنی یعنی چه وقتی میزانش خودت باشی؟ عصمت را که ستانده‌ای، من اما منتظر ولادتِ مسیحای تازه‌ی توام. طاقت بارداری‌ام ده!

۹

اهلِ کام و ناز را . . .

دیری بود که حسرتِ گریستنی دراز در سر داشتم و آرزوی سیلِ سرشکی که بندِ هزاران مانع بود. همین سحرگاهان بود که مجالِ خلوتی دست داد تا شکوه‌ی خویشتن را با او بکنم. من اما از که باید به که شکایت ببرم؟ این سحرگاهان چنان رازی سینه‌ام را می‌فشرد که با هیچ کس‌اش نمی‌توانستم گفتن. در میان این همه آتش و خون، در متنِ این همه فاجعه، تنها اشک بود و آرزو که مرا دوره کرده بود. دردی که آدمیان بر آدمیان نازل می‌کنند. ستمی که از بی‌خردی می‌خیزد؟ یا از خودخواهی؟ نمی‌دانم. این قدر می‌دانم که سخت بر خود لرزیده‌ام، چنان که مادر بر فرزند. بر ایمان خود لرزیدم امشب و غوغایی در درونم به پا شد که من هم آیا؟ من هم روزی تا این مایه ممکن است از خویشتن و از تو جدا بیفتم که معرفت و ارزش و حکمت و آدمیت را به بهای هیچ بفروشم؟ یوسف خود را به ثمنِ بخس ارزانیِ دنیا کنم؟ از من می‌آید؟ کابوسی چنین، گریبانم را چنان گرفته است که خوابم از دیدگان می‌رباید. دریغا که غمگساری نیست. دردا که این قصه را برِ هیچ کس نمی‌توان برد. این چندین هزار امید بنی‌آدم است که دود می‌شود. این زندگانیِ ماست که بر باد می‌رود. این دل است، دل! آهن نیست! این دوست است، این یار است، یار! یاری که دیگر به این خوبی و لطافت، به این صفا و صداقت نتوان یافتش. این عشق است، عشق! عشقی که در این زمانه کمیاب است و دیریاب. عشقی که این روزها گریزپا شده است و روی از همگان نهان می‌کند. زمانه‌ی ما را چه افتاده است آیا؟ این سیه‌روزی و تیره‌بختی حاصلِ کدامین دژم‌خویی است؟ این وفا شکستن‌ها و بی‌مروتی‌ها از کجاست که بر می‌خیزد؟ دریغم از خود می‌آید. اما مباد! مباد که رها کنم این خصمِ جان را. رسوایش می‌کنم که قصد آزار عزیزان نکند. خسته‌ام، خسته. اما تنها خرمیِ خاطرم سایه‌ی دوست است که بر سرم هست هنوز.
نمی‌دانم چه نوشتم و چرا نوشتم. شاید خودم هم دو روز دیگر نفهمم اینها چیست. تنها شده‌ام دریای کف‌آلودی که از خشم و حسرت می‌غرد. همین. اما، این را هنوز دارم:
از سرِ کوی تو هر کو به ملالت برود / نرود کارش و آخر به خجالت برود
از نزدِ چون تو کریمی، هرگز تهی‌دست باز نخواهم گشت.
اینها را بگذارید و بگذرید. بگذرید که پریشانم و پریشان نوشته‌ام.

۱

انگور و آفرینش

انگور، شراب، باده و مستی حتی زمانی که تنها با نامشان نردِ عشق می‌باختم برایم عظمتی داشتند. خلقتِ انگور به گمانم هم‌عنان با خلقتِ آدمی باشد. انگور، حامل رازهاست و حامله‌ی شراب. انگورِ سفینه‌ی مستی است؛ مستی و راستی. شاید حکمتی باشد در اینکه گاهی اوقات گرانبهاترین چیزها را در جایی می‌شود یافت که گمانِ آن نمی‌رود: در خراباتِ مغانِ نورِ خدا می‌بینم! انگور چنان که نمادِ مستی است، رمزِ خرابات و خرابی را نیز در خود دارد. وه که وقتی به یادِ تاکستان می‌افتم، تصورِ اجتماع و ازدحامِ آن همه مستی، آن همه می، هوشم از سر می­رباید! در این سال‌ها، همین سه چهار سال گذشته، با خودم اندیشیده بودم که اگر من این نبودم که اکنون هستم، اگر روز و روزگارم به قلم و اندیشه پیوند نخورده بود، اگر جاذبه‌ی شعر و دغدغه‌های فیلسوفانه جانم را چون کشتی بی‌لنگر به این سوی و آن سو نمی‌برد، حتماً میخانه باز می‌کردم! باده‌فروش می‌شدم. ذوقِ عجیبی دارد دیدن مستی و آسودگیِ آدمیان. چندان خیال و نازک‌اندیشی در باده موج می‌زند که ناگهانِ عنانم از دست می‌رباید. تنها دریغی که دارم این است که هر بار باید این باده را تأویل کنم! آری همین باده‌ی انگوری را باید تأویل کنم، بس که ناشسته‌رویانش به دهان بردند. آخر بوسه زدن به جامِ می، هم‌نفس شدن و همراز شدن با باده کارِ هر کسی نیست. حافظ بود که می‌گفت:
ما سر خوشان مستِ دل از دست داده‌ایم / همراز عشق و هم‌نفسِ جام باده‌ایم
این جذبه‌ی هوش­ربا چگونه تسخیرش کرده بود که می‌گفت:
مهل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند / مرا به میکده بر، در خمِ شراب انداز!

۱

آن نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم

۵

همه‌ی اعتراف‌ها

. . .
تو خوبی
و این همه‌ی اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گریسته‌ام
و این بار راست می‌گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.
***

ادامه‌ی مطلب…

۲

رندانِ تشنه‌لب را . . .

گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

صفحه ها ... 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد