۷

افتاده در غرقابه‌ای. . .

این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد / سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما
دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله / امروز می در می‌دهد تا بر کند از ما قبا

۵

ناقه‌ی مجنون

تازه از راه رسیده‌ام و وسایل را که در اتاق‌ام نهادم به همراه مهدی بیرون زدم. طاقتِ خانه ماندن و مرتب کردن نداشتم. خستگی تن ندارم. دل ام در جایی است و تنم در اینجا. هنوز قصه‌ی عروسک قشنگِ مخمل‌پوش‌ام در گوش طنین‌انداز است. اشک‌های‌ام را یکسره فروخوردم. چه دشوار است بند کردن سیل! در طول سفر خود را مشغول به خواندن بخارایی کردم که دهباشی داده بود مگر خود را در آنجا رسوا نکنم. اما دل رسواتر از آن است که بود:
هر چه دل از سنگ خارا می‌کنم / باز رو سوی بخارا می‌کنم!
هوای لندن خنک است. سوزش آزار می‌دهد آدم را. هوای تهران در برف و باران‌اش هم گرم‌تر از اینجا بود. امشب و امروز را گذاشته‌ام تا در و دیوار و حال و هوای لندن را بازآفرینی کنم. فردا را صبح تا شب کار دارم. شدیداً! مشغول‌ام. هزار و یک کار عقب مانده و یک زندگی نوین که باید یک نفس برای‌اش کار کرد. یا علی مدد!

۳

شاعر و شیرینی و گل

دیشب را میهمان همایونی حامد بودیم! بماند که چه ماجرایی پیش آمد بر سر خمی که بشکسته بود!! القصه شب دوشین را با حامد گذرانیدیم در خلوتی سه‌نفره و فارغ از حضور اغیار. تا روایت حامد از آنچه دیشب گذشت چه باشد. باری صبح که راهی خیابان شدیم، یکی دو ساعتی را برای تکمیل خرید کتاب‌ها و سفارشات احباب سرگرم تفرج در کتاب‌فروشی‌های روبروی دانشگاه بودیم. آخرین باری که نزد دهباشی بودیم قرار کرده بود که نسخه‌ای از یکی از شماره‌های کلک را که خواهان مقاله‌‌ای از آن بودم،‌ برای‌ام تهیه کند. سپرده بودم که مصطفی و تقی که نزد او می‌روند آن نسخه را از او بستانند که نکرده بودند. ناچار هم برای ستاندن آن نسخه و هم برای تجدید دیدار و درد دلی با دهباشی دوباره سر از سمرقند و بخارا در آوردیم. یک ساعتی را به گفت‌وگو گذارنیدیم تا وقت رفتن شد و هنگام ظهر. دو سه روزی پیش با سایه که این روزها در ایران است صحبت کرده بودم که پیش از مراجعت به لندن و آغاز درس و مشق حتماً‌ ببینم‌اش. قرار ما به امروز ظهر افتاد. دوست داشتم با تقی و مصطفی هم هماهنگ کنم تا بیایند و دقایقی با سایه باشیم. مصطفی خود ناپدید شده بود و تا پدید آمد فرصت گذشته بود و مجال هماهنگی با تقی نیز حاصل نشد. با الهه نزد او رفتیم و یک ساعتی را به سخن نشستیم و حکایت و روایت. سایه برای من همان سایه‌ی همیشگی و دیرین بود که دیدن‌اش مرا به شوق می‌آورد و ندیدن‌اش دلتنگ‌ام می‌کند. منش و گفتار و صمیمیت سایه برای الهه نیز بسیار دلنشین بود و توقعی جز این هم نداشتم. تنها چیزی که ماند این بود که سایه کلی سفارش الهه را به من کرد که مراقب‌اش باشم و حرمت‌اش نگاه دارم که مبادا در دیار غربت نه رنجیده‌خاطر که دلتنگ هم نشود! راست می‌گوید!
من و دل گر فدا شویم چه باک / غرض اندر میان سلامت اوست
متأسفانه دوربین همراه‌ام نبود که باز سایه‌ی گریزان را شکار کنم! قول‌اش دادیم که دیگر بار در کلن به دیدن‌اش برویم، اگر عمری باقی باشد.

۱

شمه‌ای واگو از آن خوش حال‌ها

دو شب پیش، قصد کردیم سری به کافه‌ی شوکا بزنیم. از سال گذشته که آخرین باری بود به شوکا رفته بودم،‌ یار علی مقدم را ندیده بودم. وقتی که وارد شدیم و احوال‌پرسی کردیم با مقدم، ما را به اتنهای کافه راهنمایی کرد. تا می‌خواستیم بنشینیم، ناگهان کسی که سیگار به دست در کنار پیشخوان ایستاده بود و جرعه جرعه آبش را داشت می‌خورد به سمت ما برگشت. با دیدن چهره‌اش ناگهان با صدای بلند گفتم: «استغفر الله ربی و اتوب الیه»! کافه ناگهان ساکت شد. باورم نمی‌شد کسی را که سال‌ها ندیده بودم و همیشه پاتوق ما و او و سایر حلقه‌ی دوستان از جمله مهرداد شوقی همین کافه بود، ‌اینجا ببینم. محسن قریب به یک سال یار غار و حریف حجره و گرمابه و گلستان من بود. دست روزگار و حوادث غریبه میان من و او و دیگران شکافی عمیق انداخت. این سال‌ها اگر چه مرتب با او در تماس تلفنی بودم اما هرگز ندیده بودمش. آن شب تا یکی دو ساعت بعد مرتب ذهنم درگیر بود و تا اعماق سال‌ها به عقب رفتم. یاد آن شب‌ها و حکایت‌های پرشور. حدیث معنا و حکایت باطن. شور و حال خضر و سلیمان و ادریس. شوق حضور عیسی و بال در بال فرشتگان پریدن. نمی‌دانم که دیگر بار آیا آن حدیث معنویت برای ما تکرار خواهد شد؟‌ آیا خواهیم توانست میان آن معنویت‌ و خواطر روحانی با عوالم جسمانی و ابعاد دنیوی حیات توازن و تعادلی بسازیم؟ می‌شود آیا؟

۳

قربان‌گاه اسماعیلیان

در دلم بود که . . . عید قربان است. ندانستیم که خود قربانی هستیم و:
مست و پریشانِ توام، موقوف فرمان توام / اسحاق و قربان توام، کاین عید قربانی است این
و روزگار ابراهیم سپری شد و عید اسماعیل. دریغا که تیغی نیست و عزمی صافی نه که تسلیمی در برابرش باید و فدایی صفت شدن را شاید. عید گذشت. نه، همین امشب می‌گذرد و حدیث مجال بازگشتش را ندانم:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان، وین راه بی‌نهایت
ای آفتابِ خوبان! می‌جوشد اندرونم / یک ساعتم بگنجان در سایه‌ی عنایت
خود به قربان‌گاه می‌رویم شاد و خندان؛ اسماعیل‌وار. خلیل! گلستان! نمرود! آتش! هاجر! زمزم!

۷

کرمانیه‌ی ۳

برف می‌بارد! کرمان هوای‌اش برفی است! باور کردنی نیست. هنوز ساعتی نگذشته است که برای کاری تا ارگ رفته بودیم و قدم زنان خیابان شریعتی را طی کردیم. هوا صاف بود. این چند روز مرتب باران می‌بارید، اما اکنون برف می‌بارد. برف می‌بارد به خاک ستم‌کشیده و سوخته‌ی کرمان. برف با دانه‌های درشت‌اش زمین تشنه‌ی اینجا را نوازش می‌دهد. نمی‌دانم این برف دانه‌درشت چه اندازه تاب می‌آورد. اما دیدن این برف برای من که در این دو سال اخیر به ندرت برف دیده‌ام، شوق انگیز است.

۶

ایوان مدائن

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان / ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان
دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو / پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی و ما خاک توایم اکنون / گامی دو سه بر ما نه اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه‌ی جغد الحق ماییم به درد سر / از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی / جغد است پی بلبل نوحه است پی افغان
ما بارگهِ دادیم این رفت ستم بر ما / بر قصر ستمکاران گویی چه رسد خذلان
کاش بعضی‌ها عبرت بگیرند!

۳

آواز بنان: تولدی در خواب!

داشتم خواب می‌دیدم. استاد عبادی را. احمد عبادی را. بسیار عجیب بود. استاد عبادی وقتی که از جهان رفت،‌ شاید من طفلی بودم. هرگز هم او را در عمرم ندیده‌ام. او را در همان احوالِ آخر عمر دیدم. مهمانش بودم. مرا به اتاقی برد و قطعه‌ای را برایم گذاشت تا بشنوم. گفت این آواز را همین حالا تمرین می‌کنی تا یاد بگیری! آن آواز، یک قطعه‌ی افشاری بود که بنان می‌خواند و اتفاقاً از اوج شروع می‌شد. شعرش تصور می‌کنم از حافظ بود. اگر دوباره خوابیدم و دنباله‌ی خوابم را طبقِ‌ معمولِ خواب‌هایم دیدم،‌ حتماً شعر را در خواب یادداشت می‌کنم. اما من یقین دارم که بنان هرگز چنین آوازی را در افشاری با این کیفیت نخوانده است. انگار بنان اختصاصاً برای من و در خواب من به طور زنده می‌خواند! الآن که در بیداری به آن فکر می‌کنم دارم شاخ در می‌آورم! در همان احوالِ رؤیا،‌ چند ساعتی قبل در خانه‌ی مشکاتیان خود را به خواب می‌دیدم. این برایم عجیب نبود اصلاً چون هم سابقه‌ی الفتی با هم داریم و هم امشب تلفنی با او صحبت کردیم. یکی از دوستان می‌خواست سؤالاتی را درباره‌ی مرحوم بسطامی از او بپرسد از جمله درباره‌ی توانایی چپ‌کوک خوانیِ ایرج. شاید کسی باید همین روزها مطلبی مفصل درباره‌ی ایرج و توانایی‌های آوازی او بنویسد. همین روزها که هنوز تن او در خاک بم داغ است. عجیب است. مشکاتیان هم داشت در خانه‌ی خودش مرا تعلیم آواز می‌داد. این واقعاً از عجایب است. اول استاد عبادی و بعد هم مشکاتیان! من و مشکاتیان هرگز با هم در این زمینه صحبتی نکرده بودیم که من آواز بخوانم! اتفاقاً او مرا همواره از آواز خواندن منع می‌کرد! خوابِ عجیبی بود. بنان برایم ولی آوازی خواند در افشاری که از اوج شروع می‌شد و شعری از حافظ را خواند. دریغ که شعر یادم نمی‌آید. در خواب دو بیت اول را دو سه بار در حضور عبادی مانند بنان برایش خواندم و او ایراداتم را تذکر داد. آوازِ افشاری بنان!
گل عزیز است،‌غنیمت شمریدش صحبت / که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
پ.ن. مزید اطلاع، تعدادی از آثار مرحوم بسطامی را در فهرست طربستان افزوده‌ام که می‌توانید از منوی همین صفحه پیدایشان کنید. کارها زیاد است اما فرصت نداشته‌ام که همه را منتقل کنم.

۲

برف می‌بارد

از صبح آسمان لندن بارانی است. ساعتی پیش که از ایستگاه گرین‌پارک بیرون آمدم تا راهی دفتر ایران ایر شوم، میان قطرات باران برف هم شروع به باریدن کرد. دفتر هواپیمایی ایران ایر اما در و دیوارش قصه‌ی رنج بود. بر دیوارهای دفتر، تنها عکسی که دو نسخه از آن وجود داشت، عکس ارگ بم بود! گفتمشان که این عکس‌ها را بردارید که دیگر نه ارگی مانده است و نه شهری، نه دیاری و نه دیّاری. بم شهر ارواح است. گویی هر چه بمی بوده است راهی دیار فنا شده است. بم دیگر ساکنی ندارد. خانواده‌ای نیست که داغدارِ عزیزانش نباشد. چنان ابعاد فاجعه وسیع است که در خیال نمی‌گنجد. باری می‌خواستم دیگر از بم ننویسم. می‌خواستم گریه‌ها را خاموش فروبخورم. امروز عکس‌های بم بر دیوار دفتر هواپیمایی آشفته‌ام کرد دوباره. خاتمی گویا هنوز به بم نرفته است. طبیعی است که کارشناسانش نمی‌گذارند! در این میانه‌ی غوغا، غارتگران مجالِ چپاول یافته‌اند. گویی خیلی پیشتر از این آدمیت در میانِ اینها مرده بود. از مردگان و مرده‌ریگِ رفتگان نیز نمی‌گذرند. چه خبر است در دیارِ من؟ نمی‌دانم که اگر در اروپا هم مثل ایران مرتب زلزله می‌آمد چه می‌کردند. ولی نه. معلوم است چه می‌کردند. زلزله‌ی هفته‌ی پیش آمریکا نشان داد که چه می‌کنند. تنها دو نفر کشته! دیدیم که چند روز بعدش زلزله‌ی ایران چند نفر قربانی گرفت. بس است دیگر. نمی‌خواهم از زلزله بنویسم. هنوز خیال برف در ضمیرم می‌چرخد. به یاد سیاوش کسرایی افتادم و آرش کمانگیر. زمستان رسیده است و همین روزها نوروز از راه می‌رسد. بشنوید حکایتش را از زبانِ خودِ سیاوش: آرش کمانگیر
اما می‌خواستم تمامِ آثاری را که از ایرج بسطامی دارم جمع کنم و همه را یکجا روی سایت بگذارم. اولین و آخرین برای که ایرج را دیدم در منزل پرویز مشکاتیان بود. خاطرم هست که دو سه هفته‌ای مانده بود تا به لندن بیایم. هنگام غروب بود که رسیدم به خانه‌ی پرویز. قرار نبود مهمانی داشته باشد. ما بودیم و پرویز. شاید دو ساعتی پرویز سخن گفت و گله‌ها کرد از چیزی که من سر در نمی‌آوردم. پروای سخن گفتن هم نداشتم. در این میانه زنگ در خانه را زدند و شکوه‌های پرویز قطع شد. هیچ کدام باورمان نمی‌شد. ایرج بسطامی بود و شهلا صالح. هنوز نیم ساعتی نشده بود که پرویز او را واداشت که آوازی بخواند. حالش خوش نبود. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌اش اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. با آن حالی که داشت گمان هم نمی‌کردم بتواند آواز بخواند. اما خواند و بی‌نظیر خواند. صدایی بود در اوج. پنجره‌ها با صدای او وقتی که در اوج می‌خواند می‌لرزید. اتفاق را، در مسیری که به سمتِ خانه‌ی پرویز می‌رفتیم، همین آواز کنسرت افشاری را داشتیم گوش می‌دادیم و توانایی حنجره‌ی ایرج که برایم حیرت‌آور بود همیشه. نمی‌دانستیم که قرار است ایرج را هم به تصادف آنجا ببینیم. و نمی‌دانستم که بارِ آخری است که او را می‌بینم. آری، ایرج بسطامی دیگر نیست. بسطامی نیست.

۱۱

ارگ بم: چندین هزار امیدِ بنی‌آدم!

بزرگترین بنای خشتیِ ایران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گریان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من داد، دهانم از درد و حیرت باز ماند. هنوز هشت ساعت نگذشته است که داشتم به ارگ بم فکر می‌کردم و اینکه این بار که به ایران رفتم حتماً سری به آنجا بزنم. امروز جهانی از یاد و خاطره برای من آنجا مدفون شد. امروز بخشی از تاریخ من و تبارم در آنجا ویران شد. امروز من ویران شدم. هنوز پنج روز نشده است که نوشتم دیدنِ ارگِ بم برایم حسرت شده است. حالا شد حسرتِ جاوید. شبِ ولادت عیسا مسیح بود و شب مرگ ارگِ بم.
نمی‌دانم بر فقدانِ آن بنا باید گریست یا بر نابودیِ آدمیانی که در آن بنا بودند. گروهی از دانشجویان مرمت دانشکده‌ی هنر کرمان در آن میان بودند که بی‌خبریم از آنها. اگر کسی از مسئولین قصوری کرده بود، شاید می‌شد گریبانِ یکی را گرفت که کوتاهی کرده است. اما، این بار کارِ بشر نیست. شما فکر می‌کنید می‌شود با وجود زلزله‌ی عظیم، ارگ بم را حفظ کرد؟ می‌شد؟ هنوز گیجم، گیج. باورم نمی‌شود. باورمان نمی‌شود. ارگِ بم؟ رفت؟ خبر را به هر کسی که می‌دهم، به همان اندازه که برای آدمیان اندوه می‌خورد، از نابودی ارگ هم گویی تیشه بر جانش می‌زنند. این بنا با جانِ چند نفر آدم گره خورده بود؟ معمارش که بود؟ ساکنانش که بودند؟ این چه مکافاتی است برایِ ما؟ این سال‌ها در ایران، زلزله از زلزله، سیل از سیل، قتل از قتل، نامردمی از نامردمی باز نمی‌شود. این زنجیرِ بلا و عقوبت تا کجا می‌رود؟ سالِ بلواست، سالِ بلوا! مرثیه‌خوانان کجایند که داغدار ماتمی بزرگیم. وقتی بنایی با این عظمت و این همه فرهنگ و تاریخ از میان می‌رود، گویی ریشه‌ی یک قوم را از بیخ کنده‌اند:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است . . .

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد