۹

«شنیدید چی‌ گفت؟ حرف بدی نزده!»

عنوان بالا، عنوان جزوه مانندی است که سال‌ها پیش، سال‌های بسیار دور منتشر شده است. این جزوه مانند، تا جایی که من به خاطر دارم نه نام ناشر داشت نه تاریخ. این جزوه، نسخه‌ی مکتوب سخنان رادیویی حاجی عبدالصمد شاه، والی وقت کربلا بود که در رادیو متفقین در زمان جنگ پخش می‌شد. اهل تاریخ می‌توانند بروند دنبال‌اش. من فقط از عنوان جزوه استفاده می‌کنم برای حرف‌های زیر!

قضیه این است: سروش مصاحبه‌ای می‌کند به زبان انگلیسی با وب‌سایتی به نام «زم‌زم». مصاحبه به زبان فارسی ترجمه می‌شود و در وب‌سایت زمانه می‌آید. جنجال شروع می‌شود. سروش می‌شود آماج حمله. سروش حرف تازه‌ای زده بود؟ نه. تمام این حرف‌ها و مضامین در آثار قبلی سروش و به نحو برجسته‌تر در «بسط تجربه‌ی نبوی» آمده بود. پس چه خبر شده است که ناگهان این همه تحرک، این همه حمله، این همه نقد، این همه تلخی و درشتی رخ داده است؟ کلید دعوا کجاست؟ کلید اصلی به نظر من زبان است. بله، سیاست نقش ایفا می‌کند. تمام حملاتی که پیش‌تر به سروش می‌شد، اکنون بهانه‌ی عامه‌پسندتری یافته است. اما باز هم کلید زبان است. زبان است که در ترجمه عریان شده است. اما چرا؟

ادامه‌ی مطلب…

۹

قرآن و مولوی

مولوی، دست‌پرورده‌ی فکری شمس تبریزی است. آن‌قدر غوغا راه‌ انداخته‌اند که کسی نمی‌خواهد ببیند خود مولوی سخنانی درباره‌ی قرآن گفته است در همین حد. شمس هم که تکلیف‌اش روشن‌تر از این‌هاست. این نمونه‌ها را از مقالات شمس ببینید:
«من قرآن را به آن تعظیم نمی‌کنم که خدا گفت. به آن تعظیم می‌کنم که از دهان مصطفا برون آمد. بدان که از دهان او برون آمد»
شمس آشکارا می‌گفت قرآن تابع محمد است نه محمد تابع قرآن. از نظر او اسراری که در کلام محمد است بسی بالاتر از اسرار قرآن است و او سخن محمد را تأویل آیات الهی می‌داند. گمان نمی‌کنم هیچ کدام از این سخنان موافق طبع فقها و کسانی که امروز به سروش حمله می‌کنند باشد. و هنوز این را هم خوب می‌دانیم که مولوی شمس را تا چه پایه می‌ستود و به او عشق می‌ورزید. به هر حال، این نکته را شمس آن موقع دریافته بود و بدون شک او تنها کسی نبود که چنین رأیی داشت. در رابطه‌ی میان محمد و احد، نه کتاب حایل و حجاب است نه کلام. جبرییل هم مقامی فروتر از محمد دارد. اگر مقامی فراتر داشت، در معراج پای به پای او می‌توانست رفتن.
۳۱

درد دلی با مجید مجیدی

آقای مجیدی عزیز!
امشب که سخنان شما را در مراسم دریافت جایزه‌تان درباره‌ی قرآن و پیامبر خواندم، سخت اندوه‌ناک شدم. یادداشت قبلی را که نوشتم البته اندکی از سر احساس و عاطفه و رنجیدگی بود. جاهایی عباراتی نوشته بودم که شاید روا نبود به شما بگویم. آن تعبیر «قلم به مزد» را من در گیومه آوردم بودم که نشان بدهم از دیگری است و از جنس سخنان من نیست. اما خوب، همین را هم نباید می‌آوردم. گفته بودم شما صلاحیت حرف زدن در این مورد را ندارید. این هم کمی تند است. شما می‌توانید درباره‌ی هر چیزی نظر بدهید، ولی بعد اهل فن می‌نشینند و حرف‌های شما را می‌سنجند و اگر مخدوش باشد و معیوب، این شما هستید که نمره‌ی مردودی می‌گیرید. آن وقت می‌شود گفت صلاحیت نداشته‌اید. اگر هم من این تعبیر را به کار بردم بیشتر از آن رو بود که آن‌چه در این سخنان می‌دیدم، از نظر من، اعتبار کل نقد را زیر سؤال می‌برد. بعد از این مقدمه، می‌روم سر دردِ دل‌ام با شما.

ادامه‌ی مطلب…

۵۴

سروش، قرآن، خدا و پیامبر اسلام

پیش‌درآمد: کسانی که این یادداشت را می‌خوانند، لطفا یادداشت «درد دلی با مجیدی» را هم بخوانند (زود قضاوت نکنید). بعضی از نکات اصلاح شده‌اند در یادداشت بعدی.
نخستین بار که آراء سروش را درباره‌‌ی قرآن در «بسط تجربه‌ی نبوی» خوانده بودم، دیدگاه‌های او را از منظرهای مختلفی می‌سنجیدم. بدون شک، یکی دیدگاه‌هایی بود که خودم داشتم و البته در تاریخ اسلام سابقه‌ی درازی دارد دیدگاه‌هایی شبیه به دیدگاه سروش (و البته غزالی از تکفیرگران تراز اول آن بود). مصاحبه‌ی اخیر دکتر سروش درباره‌ی قرآن هم البته چیزی نبود جز تکمیل، شرح و بسط همان‌ها. من نه ابهامی در آن مصاحبه دیدم نه کفریاتی. البته در قاموس عوام هر آن‌چه با باور عامه متفاوت باشد، می‌شود کفریات. دقت بفرمایید. می‌گویم «کفریات». نمی‌گویم «اشتباه» یا «قصور» یا «افراط». روی سخنِ من با کسانی است که تیغ تکفیر به دست دارند. سخن سروش در منفی‌ترین دیدگاه،‌ یک نظر است. یک دیدگاه است، نه یک تجویز و دعوت. کسی اگر با آن اختلاف دارد، می‌شود با همان زبان و بیان، با منطق و استدلال به مصاف آن برود. چندین بار خواسته بودم نکاتی دیگر را در حاشیه‌ی بحث بیفزایم که به خاطر گرفتاری فراوان و مشغله‌ی کاری و درسی، از آن باز ماندم. به هر حال الآن لازم است دوباره این نکات را تکرار کنم.

به نظر من، سروش سخنانی گفته است که شجاعت می‌خواهد و البته او همین سخنان را به وجه دیگری پیش‌تر گفته است و چیز عجیب و خارق‌العاده‌ای در آن‌ها نیست. می‌شود در آن‌ها تشکیک کرد. می‌شود این آراء را تنقیح کرد. می‌شود پالایش‌اش کرد. می‌شود مبناهای استدلالی‌ و کلامی‌اش را محکم‌تر کرد. اما اصل سخن به نظر من بسیار مهم است. تمایز قایل شدن میان وجود ذاتی و عرضی قرآن، هیچ فرقی ندارد با تمایز قایل شدن میان محکم و متشابه. نزاع اصلی بر سر ولایت است. اختلاف نظرها آن‌جا شروع می‌شود که مشخص کنی ولی تو کی‌ست؟ باید بگویی به تبعیت از چه کسی این‌ها را می‌گویی. می‌شود گفت به تبعیت از عقل. و این پاسخی سست نیست. از این بخش می‌گذرم. شاید در یادداشتی جداگانه شرح این را نوشتم.

اما این سخنانی که از زبان مجید مجیدی صادر شده است و خبرگزاری مهر منتشر کرده، مثل آب سردی بر شانه‌های‌ام ریخت. یخ کردم. مات‌ام برد. یعنی می‌شود حماقت و «قلم‌به‌مزدی» این اندازه هنرمندی را به سخره بگیرد که مشتی یاوه و تحریف را در کنار شعر مولوی بنشاند و قلم یکی مثل سروش را قلم «منحرف» بخواند؟ یعنی مجید مجیدی نمی‌داند که بحث سروش، بحث علمی و کلامی است و اصلاً مجید مجیدی صلاحیت لب گشودن درباره‌ی آن را ندارد؟ یعنی مجید مجیدی نمی‌داند که تا به حال یک مقاله هم درباره‌ی پیامبر و قرآن ننوشته است و او در برابر سروش، حتی اگر سروش همه‌ی حرف‌های‌اش باطل باشد، اصلاً دیده نمی‌شود؟ یعنی مجید مجیدی نمی‌داند که اگر خرمشاهی یا یک مجتهد در برابر سروش اعتراض می‌کنند و سخن‌اش را به درست یا غلط نقد می‌کنند، آن‌ها لااقل کارکشته‌ی این میدان هستند. ولی مجیدی چه؟ چرا مجیدی حرف‌هایی می‌زند که فقط از دهان یک مسلمانِ مؤمن عامی در می‌آید که هر چه به او گفته‌اند مقلدانه تکرار می‌کند؟ تنها باید تأسف خورد به حال این هنر و این فرهنگ که مروجان‌اش از جنس مجیدی باشند. و صد البته معلوم است که مجیدی از کجا جایزه گرفته است و چرا. بعضی‌ها خیال می‌کنند مسلمانی و ایمان کار ساده‌ای است و البته آقای مجیدی ایمان را خیلی برای خود ساده می‌بیند و برای یکی مثل سروش سخت!‌ شگفتا از این همه ساده‌لوحی!

تنها به یاد ناصر خسرو می‌افتم که گفته بود:
هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش
تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی
من بگویم از زبان ابن حیان راستی
عاقلان را گوش کردن قولِ من یاراستی
پشت این مشت مقلد کی شدی خم در رکوع
گر نه در جنت امید قلیه و حلواستی

و البته با آن نگاه آقای مجیدی صد البته که ناصر خسرو هم کافر است! همان ناصر خسرویی که می‌گفت: «گزینم قرآن است و دین محمد». نمی‌دانم مجیدی با خودش فکر کرده بود که فردای قیامت (اگر به آن باور داشته باشد به دل)، اگر خدا و رسول‌اش به خاطر این سخنان از او بازخواست کند، می‌تواند سر بلند کند و بگوید چرا این‌ها را گفته است؟ من اگر جای مجیدی بودم از هراس بر خودم می‌لرزیدم. کاش ایمانی هنوز بود. کاش هنوز چراغ تقوی روشن بود!

پ. ن. تو را به خدا بالای تیتر فارس‌نیوز را ببینید. نوشته است: «با انتقاد شدید از توهین‌های اخیر به قرآن و حضرت محمد(ص)». یا این‌ها معنی کلمه‌ی «توهین» را نمی‌دانند یا واقعاً دوره‌ی آخرالزمان شده است. قضیه، قضیه‌ی پیراهن عثمان است و نماز نخواندن علی! خدا پدر سبحانی را بیامرزد که این قدر انسانیت دارد می‌گوید: «او با آن چهره نورانی، و بیان شیرین، روزگاری مدرس نهج‌البلاغه بود. خطبه‌‌ همام را به نحو دلپذیری تفسیر می‌کرد، چه شد که از این گروه این همه فاصله گرفت؟»
 واقعاً چه اتفاقی دارد در این کشور می‌افتد؟ چه خبر است؟ الحق که حرف سعدی چقدر درباره‌ی کسانی که آتش‌بیار این معرکه شده‌اند و این خیمه‌شب‌بازی را راه‌ انداخته‌اند مصداق دارد: «سنت جاهلان است که چون به حجت از خصم فرو مانند سلسله‌ی دشمنی بجنبانند»!

۸

نقد نامتین خرمشاهی بر سروش

بهاء الدین خرمشاهی یادداشتی نوشته است – ظاهراً – در پاسخ به مصاحبه‌ی دکتر سروش درباره‌ی قرآن. نکته‌ی نخست این‌که وب‌سایتی که این یادداشت را منتشر کرده است، عمدتاً پاسخ مخالفان را آورده است. توضیحی که دکتر سروش در رفع ابهامات در مصاحبه با روزنامه‌ی کارگزاران داده است در این وب‌سایت نیامده است. این پاسخ را من در ادامه‌ی مطلب می‌آورم – به نقل از وب‌سایت دکتر سروش – و چند حاشیه هم بر آن می‌افزایم.

یکم این‌که پاسخ آقای خرمشاهی هیچ اشاره‌ای به سروش نمی‌کند. هیچ اسمی از او نمی‌برد و انگار سروش سوم شخصی است که حتی اسم‌اش را نباید برد. از خرمشاهی این شیوه‌ی نوشتار بسیار بعید و مایه‌ی تأسف است. بعد از آن لحن و زبان این یادداشت جدلی است و تکرار مدعیات تاریخی. یعنی اگر سروش هم این حرف‌ها را نزده بود، می‌شد در آثار متکلمان اسلامی ظاهرگرا کمابیش همین سخنان را یافت. خرمشاهی در مقام ذی‌نفع در مسأله ایستاده است و از درون متن می‌خواهد درباره‌ی بیرون متن داوری کند. او به سادگی سر سید احمد خان را تخطئه می‌کند و در مقام شاهد از سید جمال اسدآبادی نقل قول می‌کند. گویی حرفی که آن‌ها در زمانِ خودشان گفته باشند به نحوی برای زمان ما نیز حجت است و تقابل میان سید احمد خان و سید جمال تقابل اهریمن و اهوراست! گذشته از این من یک بار دیگر در همین وبلاگ مطلبی را از خواجه‌ی طوسی نقل کرده بودم که مضمون‌اش تا حد بسیار زیادی همانی است که سروش در مصاحبه‌ی خود گفته است.

طرفه‌تر آن‌که با این لحن تکفیرگری که خرمشاهی و برخی از منتقدان سروش پی گرفته‌اند می‌شود تیشه به ریشه‌ی بسیاری زد که سروش قلم کوچک ماجرا به حساب می‌آید. خواجه‌ی طوسی یک نفرشان. ابن سینا مورد بعدی. مورد متأخرش آیت‌الله خمینی است. این بخش از سخنرانی آقای خمینی را ملاحظه بفرمایید: «ماه رمضان مبارک است. برای این‌که نزول وحی بر او شده است یا به عبارت دیگر معنویت رسول خدا وحی را نازل کرده است… و به عبارت دیگر وارد کرده است پیغمبر اسلام جبرییل امین را در این دنیا.» (ج ۲۰ صحیفه‌ی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردین ۱۳۶۶). با این حساب آقای خمینی کافر است؟ سخن آقای خمینی اگر نکته‌ای بالاتر از آن‌چه سروش می‌گوید نباشد، دست‌کم همان است که سروش در مصاحبه‌ی خود آورده است. پس این همه غوغا و جنجال بر سر چی‌ست؟ چرا خرمشاهی خود را فروخته است به این بازی زشت؟ می‌شود یادداشت خرمشاهی را که عمده‌ی نکات‌اش اساساً ربط چندانی به مدعای سروش ندارد به دقت شکافت، ولی چه سود؟ این جملات خرمشاهی را بخوانید: «اینان خود را نواعتزالی می‌شمارند. و در اوج بی‌پروایی می‌گویند پیامبر(ص) و وحی قرآن (به تعریف خودشان) درجاتی از خطاپذیری دارند. آری پیامبری را امری انسانی و خودخواسته و خودساخته و قرآن را فرآورد ذهن و زبان و ضمیر و زندگی او می‌شمارند». این‌ها آشکارا در اشاره به سروش است («نواعتزالی»). ولی سروش هیچ جا نگفته بود پیامبری امری انسانی و خودخواسته و خودساخته است. تحریف آشکار شاخ و دم ندارد. آری قرآن از صافی وجود پیامبر عبور کرده است اما سروش هیچ جا در مصاحبه‌اش این رشته‌ی میان پیامبر و خدا را نگسسته بود. این رشته را خرمشاهی خودخواسته و خودساخته پاره کرده است. به هر حال، توضیحات سروش را در زیر بخوانید. در یادداشت دیگری باز ادامه‌ی بحث را پی می‌گیریم و نکاتی را در حاشیه‌ی این به اصطلاح جوابیه‌ی آقای خرمشاهی می‌افزایم.

ادامه‌ی مطلب…

۱

حاشیه بر بحث مخلوق بودن قرآن

مصاحبه‌ی سروش، که به اعتقاد من هیچ چیز تازه و شگفت‌انگیزی در آن نیست و تنها در آن همان سخنان پیشین سروش (و متکلمین متقدم) به زبانی بی‌پرده‌تر بیان شده‌ است. ابتدا یک پرسش را پیش می‌کشم که به اعتقاد من گوهر سخن سروش از پاسخ به این پرسش بر می‌آید و بعد، جملاتی را از خواجه نصیر الدین طوسی نقل می‌کنم که مناسبت تامی با این بحث دارد. پرسش این است: اگر پیامبر اسلام، در زمان دیگری، فرض کنید در قرن بیستم یا بیست و یکم میلادی، در مکان دیگری و در میان قوم و ملت دیگری مبعوث می‌شد و به زبانی جز عربی سخن می‌گفت، آیا قرآن همین قرآنی بود که اکنون داریم؟ آیا احکام‌اش و الفاظ‌اش فرق نمی‌کرد؟ آیا خدا فقط به زبان عربی می‌توانسته سخن بگوید؟ آیا پیام وحی جز به زبان عربی، به زبان دیگری قابل ابلاغ نبود؟ پاسخ به این پرسش‌ها حدود این بحث را کمی روشن‌تر می‌کند.

اما برسیم به نقل سخنان طوسی. طوسی در تصور ۲۴ کتاب تصورات در ذکر نبوت می‌گوید: «و قبول وحی و الهام او از ملاء اعلیٰ و ملکوت اعظم چنان است که ما در خواب می‌بینیم و او در بیداری می‌بیند، بالقاء الشیء الی الشیء بالسرعه، یعنی از نفس کلی که لوح محفوظ است با نفس مطهر او می‌تابد و از این روی که می‌گوید انا بشر مثلکم از پیوند و مادت و مشارکت با دیگران و هر چه تعلق به اعمال جسمانی دارد، خالی نمی‌تواند بود. و امتیاز او به آن است که یوحی الیّ و چون یوحی الی از مشارکت انا بشر مثلکم معرا نیست، نزول وحی و الهام بی معارضه‌ی خیال نباشد. و آن معارضه از پرده‌ی رقیق شفاف و صافی تصور باید کرد که چندان‌که بر می‌آید کثیف‌تر می‌شود تا آن‌جا که به غایت کثافت رسد…» (ص. ۳۳۲)(بدیهی است که معنای «کثیف» و «کثافت» معنای تحت‌اللفظی عام فهم نیست و در مقابل «لطیف» و «لطافت» است نه «پاک»‌ و «پاکی»).

اما در باب معجزه: «و در معجزات و کرامات پیمبران گویند: ایشان از آن‌جا که حیز جنس است به حکم انا بشر مثلکم با دیگر مردم در ترکیب جسد و چهره و صورت و طعام و شراب و لباس و نکاح و هر چه تعلق به آفرینش خلقی دارد مشارک‌اند و از آن‌جا که از حیز فصل است به حکم ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی مُباین. و معجز به حقیقت معجز علم و حجت است نه معجز فعل و قدرت. زیرا آن وقت کسی که به قدرت بر همه‌ی عالم مسلط شود، تواند بود که گرگی یا شیری برو مسلط شود و نتوان گفت که آن گرگ یا شیر از او بهتر باشد. و آن‌جا که علم است کسی باشد که حجت علمی اظهار کند و در آن مُهر عجز بر لب جمله ناطقان عالم نهاد که هیچ کس نه کسر او به حجت تواند گفت و نه به جواب در مقابل او نطق تواند زد… پس اگر کسی خواهد که پیمبر را به معجز بشناسد اول‌اش بباید شناخت که غایت قوّت و قدرت بشر هر یک علی الانفراد تا کجاست و شبهِ معجز چون سحر و طلسم و مانند آن کدام‌ است، از سر یقین صادق معتمد علیه، تا چون علم او به این همه محیط شود، آن قدرت و قوت که بالای قوت و قدرت خلایق باشد آن را به معجز می‌دارد معین گردد. و معلوم است که هیچ مخلوق را این ممکن نباشد، و اگر باشد او را خود به پیمبر چه حاجت؟ پس هم پیمبر باید تا او معجز را از نه معجز باز شناسد. و آن کس که از مدعی نبوت معجز خواهد آن است که او عقل خود را به میزان کرده است و خود را به وزن خدایی خدا و نبوت نبی بر می‌سنجد و آن وقت که به معجز به او ایمان آورد، به عقل خود ایمان آورده باشد نه به او.» (صص ۳۳۷-۳۴۰). (تمام نقل قول‌ها از تصحیح دکتر جلال بدخشانی آمده است). بر همین قیاس، می‌توان درباره‌ی «معجزه‌ی لفظی» قرآن نیز سخن گفت.

تأکیدها در نقل قول از من است. این سخنان را مقایسه کنید با آن‌چه سروش می‌گوید. در سخن سروش عین همین معانی منعکس شده است، ولی به زبان امروزی و قابل فهم برای انسان قرن بیست و یکم. طرفه این‌جاست که وقتی در زمان طوسی چنین سخنانی گفته می‌شد، نه کسی در نبوت پیامبر شک می‌کرد و نه قرآن و اصالت آن زیر سؤال می‌رفت. نه کسی در وجود خدا شک می‌کرد و نه کسی منکر جبرییل می‌شد. و نتیجه‌ی مستقیم این سخنان این بود که قرآن متنی است که نمی‌توان لفظ به لفظ و عیناً به تمام آن عمل کرد و برای فهم آن و عمل به آن نیاز به معارف دیگری نیز هست (و تاریخ گواهی می‌دهد که مسلمانان در دوره‌های مختلف با چنین درک و فهمی از قرآن و اسلام به مسلمانی خود ادامه داده‌اند). این مختصر را آوردم که بگویم چیز بدیع یا عجیب و غریبی در سخن سروش نیست که هول و وحشت بعضی از دین‌داران را بر می‌دارد که وا اسلاما و وا پیامبرا! این سخنان را بیش از هزار سال است که می‌گویند و دین و ایمان مردم هم به قوت بر جای خود باقی است و اهل دانش هم هیچ کدام ندای الحاد و بی‌دینی سر ندادند از این کشفی که کرده‌اند! می‌دانم که هنوز جای بحث باقی است و ابهامات زیادی هست که باید مرتفع کرد. فرصتی اگر بود باز هم می‌نویسم.

۷

فهم بشری از قرآن یا قرآن بشری؟

ترجمه‌ی مصاحبه‌ای از دکتر سروش در رادیو زمانه منتشر شده است (با عنوان «کلام محمّد») که عملاً مضمون‌اش خلاصه‌ی سخنانی است که سروش در «بسط تجربه‌ی نبوی» و پاره‌ای از مقالات دیگرش آورده است (اصل انگلیسی مصاحبه را از این‌جا بخوانید). جمله‌ی ابتدای متن (که از خودِ سروش نیست؛ و واقعاً هم فرقی نمی‌کند که باشد یا نباشد) این است: «محمد آفریننده‌ی قرآن است». همین جمله برای خیلی از افراد تکان‌دهنده است و شاید بدون خواندن صدر و ذیل مطلب به هزار داوری و پیش‌داوری برسند.

مضمون سخنان سروش در این گفت‌و‌گو چیزی است فراتر از تئوری قبض و بسط و این‌که دانش دینی بشر متأثر از معارف غیر دینی نیز هست و اساساً فهم دین با خود دین متفاوت است. نظریه‌ی بسط تجربه‌ی نبوی یعنی زمینی ساختن کلام مقدس (که به باور من پیامبر اسلام با زندگانی‌اش دقیقاً این کار را می‌کرد). مضمون اساسی این نظریه این است که پیام الهی (وحی) هر چه هست و از هر کجا که می‌آید ناگزیر از صافی ذهن و ضمیر پیامبر عبور می‌کند. تلقی‌های سنتی از مفهوم نبوت و تعریفی که از شخص پیامبر ارایه می‌کند، عملاً پیامبر را تبدیل به شخصی می‌کند که در نقش پرده‌ای شفاف است که نور از آن عبور می‌کند یا قاصد و پیام‌رسانی که فرمان‌بردار و مطیع محض است و هر آن‌چه را که به دست او سپرده‌اند و برای‌اش خوانده‌اند بی‌ کم و کاست به مخاطبان می‌رساند. برداشت‌های دیگری که از نبوت شده است و می‌شود (و تلقی سروش هم تنها یکی از همین تلقی‌هاست)، در اساس این ساختارِ دست و پا بسته و مکانیکی تشکیک می‌کند. در انتهای این گفت‌وگو نکته‌ای هوشمندانه را طرح کرده است: «گر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصه‌ای لاینحل می‌شوید.» و یکی از این مخمصه‌های لاینحل آن‌جا درست می‌شود که باید قایل به حضور فیزیکی جبرییل باشید. که در یک زمان و مکان خاص، تحت شرایطی مادی «شخصی» به نام جبرییل که اساساً فرشته‌ای است که اوصاف مادی ندارد، صورت بشری پیدا می‌کند و بر پیامبر ظاهر می‌شود. به زبان عربی سخنانی را به او می‌گوید و پیامبر از عظمت و هیبت آن سخن بر خود می‌لرزد و می‌فهمد که پیامبر شده است و داستان پیامبری از آن روز آغاز می‌شود. و ده‌ها نکته‌ی ریز و درشت دیگر هم که پیامد این مدعاست.

در روزگاران پیش‌تر، فلاسفه، عارفان و مکاتب مختلف عقل‌گرای عالم اسلام، بارها در این درک فیزیکی و مکانیکی از دین و مفاهیم دینی تشکیک کرده‌اند (و البته چوب جسارت و شهامتِ خود را هم بارها خورده‌اند). آن‌چه من از این فهم از نبوت درک می‌کنم این است که اساساً پیامبر کسی است که توانایی صورت بخشیدن به پیام و معنایی بی‌صورت را دارد و البته که یکی از ابعاد این «توانایی» این است که خودِ او با تکیه بر داشته‌ها و توان‌مندی‌های فردیِ عقلی و معنوی و روحانی خود، صورتی خاص به این پیام بدهد. و چنان‌که سروش می‌گوید این وحی، امری است ذو مراتب و ذو بطون. این وحی وقتی به زنبور می‌رسد (به قول مولوی)،‌ چرا انسان نتواند برخوردار از این وحی شود؟ پس به انسان هم وحی می‌شود و به پیامبر هم بر همین اساس وحی می‌شود. با این تفاوت که (چنان‌که سروش می‌گوید) پیامبر «نَفْسی» دارد که از آن الهام الهی بر می‌آید و خودِ او نیز از الهی بودن این الهام آگاه است. و این انتقال پیام، به اندازه‌ی ظرفیت پیامبر است که «گر بریزی بحر را در کوزه‌ای/ چند گنجد؟ قسمت یکروزه‌ای!» یا «دم که مردِ نایی اندر نای کرد / در خور نای است، نی در خوردِ مرد». و این نظریه البته راه را بر حل بعضی از مشکلات مغلق مسلمان‌ها در زمانِ ما باز می‌کند. اگر بپذیریم که قرآن بخشی ذاتی و بخشی عرضی دارد و بخش (یا بخش‌های) عرضی آن امروز یا نشدنی هستند یا تناقض‌آفرین، می‌توان با تکیه بر باور به مخلوق بودن قرآن و جاودانی نبودن آن، به سادگی معضل را حل کرد. اما آیا در قرآن جایی آمده است که «قرآن جاودانی است» و این قرآن همان است که از ازل بوده است و تا ابد خواهد بود؟ تاریخ در این زمینه داوری‌اش با داوری سنت تفاوت عمیق دارد.

باز در این باره خواهم نوشت. بحث، بحثی است بسیار مفصل و پردامنه و سرشار از ابهام. بهترین گواه ابهام‌آمیز بودن آن همین سرنوشت تلخی است که در تاریخ اسلام گروه‌های عقل‌گرا دچار آن بوده‌اند. گاهی اوقات ناکامی در فهم مدعای این گروه‌ها، باعث می‌شود شنونده ناگزیر شروع به تکرار سخنان رقبا و حریفان قایلان آن کند (فکرش را بکنید که یک شنونده‌ی مستقل به خاطر ناکامی در فهم سخنان معتزله، دقیقاً همان حرف‌های اشاعره را تکرار کند). به هر حال، اگر مجال بیشتری برای این بحث باشد، ادامه‌اش خواهم داد.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2
صفحه‌ی بعد