۱۶

زخمِ غزه تازه نیست

گمان نکنم هیچ انسان منصفی که اندک ذره‌ای دردِ اخلاق و انسانیت داشته باشد بتواند نسبت به فاجعه‌ای که در غزه اتفاق می‌افتد – و فاجعه‌ای که سال‌هاست در فلسطین نهادینه شده است – بی‌تفاوت باشد و هیچ موضعی نگیرد. حسابِ دو موضع افراطی له یا علیه اسراییل را که کنار بگذاریم، بعضی مواضعِ انسان‌دوستانه‌ی چه بسا اهل اعتزال هم هستند که به سادگی می‌گویند: «خون‌ریزی بس». اما مسأله واقعاً به این سادگی نیست.

ندیدنِ تاریخِ این درگیری‌ها و ریشه‌های این خشونت‌ها، تنها به کار پاک کردنِ حساسیت‌های اخلاقی و انسانی می‌آید. و به گواهیِ آشکارِ تاریخ، اسراییل، سال‌های درازی است که در خشونت‌ورزی زبان‌زد است. فرق خشونتِ اسراییل و خشونت حماس چی‌ست؟ اولی را یک دولتِ استقرار یافته مرتکب می‌شود و دومی را یک گروه چریکی مخالفِ آن دولت یا حاکمیتِ‌ سیاسی. بر چه مبنایی می‌توان گفت که خشونتِ دولتی موجه است و خشونتِ غیردولتی ناموجه؟ اتفاقاً خشونتِ سازمان‌یافته و دولتی، خشونتی بسیار هول‌ناک‌تر است. خشونت دولتی نه تنها قدرت و تأثیرش بیشتر است، بلکه بعد از ارتکاب دولت یا نظامِ سیاسی آلوده‌دامن به سادگی می‌تواند تمام نشانه‌ها را پاک کند و همه‌ی اقدامات‌اش را توجیه کند. چنین کاری برای طرفِ‌ مقابلی که در اقلیت واقع است به این سادگی اتفاق نمی‌افتد. تاریخ را قدرت‌مندان می‌توانند دست‌کاری کنند و بازنویسی. تاریخ شاید در ذهن اندیشمندان و اهل اخلاق و دردمندانِ بیدار تحریف نشود. اما این تاریخ جایی نوشته می‌شود. اسراییل با حملاتِ مکررش و بیانیه‌های‌اش دارد تاریخ را از نو می‌نویسد؛ به سودِ خود و منافعِ قدرت‌اش.

فکر می‌کنم مغالطه‌ی پناه گرفتن حماس میان غیرنظامیان به قدر کافی رسوا شده است. پاسخ این سؤال را می‌توان با نگاهی به نقشه‌ی غزه در گوگل هم یافت. در منطقه‌ای تا آن حد پرازدحام و فشرده که جای سوزن انداختن در آن نیست (در مقایسه با منطقه‌ی سرسبز و مزارعی که دقیقاً دیوار به دیوار همین منطقه در داخل مرز اسراییل واقع‌اند)، هر نیروی نظامی و چریکی هر جایی که برود و باشد، ناگزیر میانِ مردم خواهد بود. اگر جای اسراییل و حماس عوض می‌شد، وضع برای آن‌ها هم همین بود. اسراییل این را به خوبی می‌داند و هنوز هم از این مغالطه در بیانیه‌های‌اش استفاده می‌کند.

وضعِ غزه تازه نیست. حمله‌ی اسراییل به غزه در این یکی دو هفته‌ی اخیر رخ نداده است. اسراییل ماه‌هاست که به غزه به خشونت‌بارترین وجهی حمله می‌کند و صدایی از احدی بلند نمی‌شود. ربودن امنیت، آسایش و رفاه مردم تنها با حمله‌ی نظامی رخ نمی‌دهد. حمله‌ی نظامی آخرین مرحله است. تیرِ خلاص است. اسراییل مدت‌هاست که تحت پوششِ مبارزه با حماس و تروریسم، راهِ رسیدن دارو، غذا و کمک‌های انسانی را به منطقه مسدود کرده است. درست در زمانی که حماس وارد روند عملِ سیاسی و انتخابات می‌شود، راهِ رسیدن کمک‌های اقتصادی به غزه مسدود می‌شود. اسراییل مدت‌هاست شاهرگ زندگی اجتماعی، اقتصادی و بشری مردمان غزه – و همچنین سیاست‌مداران و چریک‌های‌اش – را هدف قرار داده بود. سیاست‌مداران جهانی،‌ به درستی می‌گویند که حماس با ختمِ آتش‌بس مسببِ آغاز درگیری‌ها بوده است. اما هیچ کس تاریخ‌اش را می‌پرسد؟ نه می‌توان حماس را تطهیر کرد و نه باید گفت که هر که با حماس است، قدیس است. اما نکته ساده است: ختمِ آتش‌بس چیزی بوده است که اسراییل قدم به قدم به سوی آن رفته است و طرفِ مقابل را تحریک کرده است.  نمی‌توان با کسی صلح کرد، در شرایطی دشوار که ابتداییات زندگی سالم و ساده‌ی انسانی را از او ربوده باشی و مرتب با استمرار وضعیت او را تحریک کند و سپس انتظارِ استمرار صلح داشته باشی.

هم‌اکنون سیاست‌مداران در شورای امنیت سازمان ملل تلاش می‌کنند به قطع‌نامه‌ای برای آتش‌بس فوری برسند. اسراییل از لحظه به لحظه‌ی این فرصت برای ادامه‌ی خون‌ریزی استفاده خواهد کرد. یکی از چیزهایی که اسراییل تشخیص نمی‌دهد یا اگر تشخیص می‌دهد حاضر به اذعان به آن نیست این است: حماس، فقط یک گروهِ نظامی یا تروریستی نیست. جمعیت غزه هم جمعیتی متکثر با عقاید بسیار متنوع نیست. جمعیت غزه، عضو حماس یا غیر عضو حماس، همه دردِ مشترکی دارند. اسراییل راه غذا و دارو، برق و سوختِ همه‌ی آن‌ها را مسدود کرده است؛ اسراییل رفاهِ همگی را بدون هیچ تبعیضی ربوده است. شاید تا جایی بتوان به این مردم فشار آورد که برای به زانو در آوردنِ حماس، شما هم تحت فشارید. آن‌ها که رفتند،‌ شما هم آسوده خواهید شد. همه می‌دانیم که اگر آن حماس هم برود، حماس تازه‌ای و مقاومتِ تازه‌ای می‌روید. قربانی مردم هستند؛‌ بهانه امروز حماس است، فردا فتح و پس‌فردا حزب‌الله (ایران را هم که همیشه با فهرست اضافه می‌کنند). اصلِ مسأله حل‌ناشده باقی می‌ماند. تمام تلاش‌ها برای پاک کردنِ صورتِ مسأله است. کارنامه‌ی اسراییل و حماس را باید با هم مقایسه کرد و تاریخِ هر دو را دید. یک‌طرفه به قاضی رفتن و ندیدنِ تفاوت ۴ نفر کشته‌ی اسراییلی و ۴۰۰ نفر کشته‌ی فلسطینی – و برجسته نکردنِ آن – آغاز زوالِ حساسیت‌های اخلاقی ماست.

پ. ن. جالب است که محمود عباس که اکنون در سازمان ملل سخن گفت، خوب می‌داند که حماس علیه دولت‌اش کودتا کرده است (پیروزی حماس در انتخابات به جای خود؛ این موفقیت را نباید با بقیه‌ی وضعیت‌ها خلط کرد). اما عباس، اندک‌ ذره‌ای از حقوق هم‌وطنان‌اش کوتاه نیامد و از این فرصت برای تسویه‌حسابِ سیاسی با حماس استفاده نکرد. یکی از مغالطه‌های دیگر در این بحران این است: مقابل قرار دادن حماس و فتح. دفع‌الوقتی دیگر برای سرپوش نهادن برای ادامه‌ی خون‌ریزی.

پ. ن. ۲. توضیح می‌دهم: این نوشته فقط دعوای اخلاقی بر سر قضیه‌ی غزه نیست. هدف‌اش هم کم‌رنگ کردنِ نقش حماس نیست. اتفاقاً نقش هر کدام از طرفین درگیر باید به خوبی روشن شود. روان‌شناسی حماس و روان‌شناسی اسراییل را باید خوب دانست. هر کدام به دلایلی این کارها را می‌کنند. حتی اگر تمام نسبت‌هایی را هم که به حماس می‌دهند درست باشد، باز هم وضعیت ناموجه است. دولت اسراییل یک ملت را چند پاره کرده است. این کار پیامد دارد. هزینه دارد. زخمی است که به این زودی التیام پیدا نمی‌کند. بحث من فقط نامشروع بودن اخلاقی خود جنگ نبود. بحث من برجسته‌ کردن غیر اخلاقی بودن و ناموجه بودنِ رتوریک وقیح اسراییلی‌هاست. برجسته کردن یک چیز، به معنای نادیده گرفتن چیزهای دیگر نیست.

۱۳

اسراییل: یک معضل اخلاقی

برای فهم تهی شدن دولت اسراییل از اخلاق نیازی نیست هم‌فکر جمهوری اسلامی باشی و مدام در رسانه‌ات به آن حمله کنی. برای فهم آن چهره‌ی ضد اخلاقی، کافی است به آمار توجه داشته باشی؛ و البته تاریخ. اسراییل در تمام جنگ‌هایی که داشته است، هر نیم سوزنی که می‌خورد، صدها جوالدوز به حریف‌اش می‌زند. مسأله‌ی اسراییل جنگ نابرابر است و زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی و انسانی. مسأله‌ی اسراییل نقض مستمر و نهادینه‌ی حقوق بشر است. ریشه‌های این ارض موعود در هر کجا که باشد، چه این ارض موعود از آنِ یهودیان باشد و چه مسلمانان، وقتی پای موعود بودن آن در میان می‌آید و تقدیری از پیش معین، به طور طبیعی حقوق بشری عده‌ای به سادگی سلب می‌شود. اما اسراییل این روزها شست سالگی‌اش را جشن می‌گیرد. اما چه جشنی؟

دولتی که از آغاز با کشتار و چپاول و غارت و اشغال پیش آمده است و اکنون هم با همین معیار پیش می‌رود، به کدامین ارزش است که می‌بالد؟ به رعایت کردن حقوق بشر؟ به دفاع از انسانیت؟ به چه می‌نازد؟ اسراییل برای من همیشه همان معنایی را داشته است که در بالا گفتم. هر بار که به هر دلیلی کسی بگوید بالای چشم اسراییل ابروست، صدها برابر و به خشن‌ترین وجهی پاسخ می‌شنود. قضیه‌ی جنگ اخیر لبنان یک نمونه‌ی روشن‌اش بود. اسراییل ظاهراً هدف‌اش آزاد کردن دو سربازِ به قول خودشان ربوده‌ شده‌شان بود. اما هیچ کس دیگر به آن اسیر یا ربوده شده فکر نکرد. تمام دعوا بر سر این بود که حزب الله چگونه نابود شود. اما حزب الله کی به وجود آمد و چرا؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسراییل چه زمانی بلندی‌های جولان را اشغال کرد؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسراییل تا کی در صحرای سینا ماند و چرا؟ چرا ریشه‌های سیاسی دعوا خوب سنجیده نمی‌شود و تمام این درگیری فروکاسته می‌شود به نزاع تمام اسلام با تمام یهودیت (و به قول بعضی صهیونیسم)؟ مسأله اسلام و یهودیت نیست. مسأله حتی جمهوری اسلامی و اسراییل نیست. مسأله نادیده گرفتن شدن سیستماتیک یک ملت و یک قوم است. مسأله نسل‌کشی آرام و آهسته‌‌ای است که در اسراییل رخ داده است.

اصلاً دقت کرده‌اید که در عرف بین‌المللی و حتی در رسانه‌های غربی، اصطلاح «سرزمین‌های اشغالی» اصطلاحی است جا افتاده؟ هیچ دقت کرده‌اید که مردم آرام آرام حساسیت‌شان را دارند از دست می‌دهند به نفس «اشغال»؟ دولت اسراییل بدون هیچ شکی دولتی است اشغال‌گر. یعنی دولتی که عرف بین‌المللی را زیر پا گذاشته است. حال چرا اسراییل معضل اخلاقیِ جهان است؟ چون دولتی است که تمام اصول اخلاقی را مکرر زیر پا می‌گذارد و مرتکب تمام جنایت‌هایی می‌شود که دیگران را به آن متهم می‌کند، اما به خاطر جانب‌داری آمریکا از اسراییل هیچ قدرتی نمی‌تواند از اسراییل حساب بکشد. به همین سادگی. و تمام آن جنایت‌های دولت اسراییل با مظلوم‌نمایی آن‌ها در برابر حملات انتحاری فلسطینی‌ها و یا جار و جنجال‌های رییس جمهور ایران در غبار هیاهوهای اسراییل گم می‌شود. چرا تمام چیزهایی که قرار است قاعدتاً علیه اسراییل به کار برود، دقیقاً به نفع اسراییل تمام می‌شود؟ چرا انتقادهای سازمان یافته از اسراییل عملاً تبدیل می‌شود به بیانیه‌ای در دفاع از مظلومیت دولتی که هیچ نشانی از مظلومیت ندارد؟ اسراییل معضلی است اخلاقی. برای جهان. نه تنها برای غرب. نه تنها برای شرق. بلکه برای بشریت. اسراییل فراتر از سیاست و ایدئولوژی، معضلی آفریده است اخلاقی. بار گناهی است که بر دوش بشریت سنگینی می‌کند. اسراییل کابوسی است که می‌تواند خواب آرام هر آدم منصفی را بر هم بزند. و صلح کی میسر می‌شود؟ صلحی که شرایط‌اش همیشه نابرابر بوده است و یک طرف همواره زبانی دراز دارد و طرف‌ مظلوم همیشه مدافعانی دارد بدنام یا ضعیف، کی پای می‌گیرد؟

۶

بحران خاورمیانه و حامیان دردسر ساز

دردناک‌ترین بخش ماجراها و معضلات جهان اسلام این است که عمدتاً کسانی به دفاع از مظلومین بر می‌خیزند که چندان سابقه‌ی درخشان و خوشی ندارند. نمونه‌اش همین آقای جورج گلووی (سوابق او را در ویکی‌پیدیا ببینید). سخنان او البته که بسیار به جا هستند و قلب ماجرا را هدف قرار داده‌اند. اما ای کاش کس دیگری این سخنان را گفته بود. پارادوکس ماجرا هم البته در این است که کسانی که معمولاً بسیار صلح‌طلب و معتدل هستند، به ندرت خودشان را در گیر بحث‌های جنجالی می‌کنند.

حساب‌اش را بکنید که ما داریم کشتار قساوت‌آمیز انسان‌ها را در خاور میانه محکوم می‌کنیم و از آن سوی دیوانگانی افراطی فتوا می‌دهند که باید با هر کس که از حمله‌ی اسراییل به لبنان حمایت می‌کند جنگید و خون‌اش را ریخت. من البته که مخالف جدی مداخله‌ی وحشیانه و نظامی اسراییل هستم. اما موضعِ من کجا و موضع افراطیون کجا؟ این مشابهت‌هاست که کار را دشوار می‌کند. کار بسیار طاقت‌فرسایی است که طرف حقیقت باشی و برای جان انسان‌ها ارزش‌ها قایل باشی و تبعیض‌های آشکار قدرت‌ها را ببینی و در عین حال بخواهی دامن‌ات از افراط و تفریط پاک باشد. کسی که نه طرف‌دار القاعده باشد و نه طرف‌دار بوش و بلر، کجا می‌ایستد؟ کسی که طرف‌دار سیاست‌های ایدئولوژیک افراطیون اسلام‌گرا که گوهر دین را گروگان سیاست ساخته‌اند نباشد، چگونه می‌تواند سخن‌اش را شجاعانه بگوید؟ به گمان من خیلی ساده است. هر دو سوی این نبرد مشمئز کننده یک تئوری مشترک دارند: جهان سیاه و سفید است؛ همه چیز صفر و یک است. شما یا طرف‌دار القاعده باید باشید یا طرف‌دار آمریکا. این همان تقسیم‌بندی کثیف و دل‌آزاری است که خیلی‌ها که حتی لباس روشنفکر و اندیشمند به تن دارند، به سادگی در دام آن می‌افتند. ارزش‌ِ جان آدمی، بالاتر از ایدئولوژی‌های سیاسی و دینی شرق و غرب است. آزادگی و حریت بالای تعلقات و منافع سیاسی و حزبی است.

بحران بزرگ در خاورمیانه، بحران بشردوستی است. بحران بشردوستی و حقوق بشر و آزادی بیانِ بدون تبعیض و منصفانه است. اندیشمندی که برای آزادگی و حریت‌اش ارزش قایل است باید رسماً برائت خود را از هر دوسوی افراطی ماجرا اعلام کند. (نبرد و جنگ در میدان جنگ قصه‌ی دیگری است و با آدم‌کشی و نبرد ناجوانمردانه زمین تا آسمان فرق دارد؛ اشتباه نکنید).

۶

حقوق کدام بشر؟

این وسوسه‌های ذهنی آدم را راحت نمی‌گذارد. مدت درازی نگذشته است از بحثی که درباره‌ی استشهاد پیش آمده بود. به گمان‌ام قصور است و بی‌انصافی محض اگر از بحران و فاجعه‌ی انسانی فلسطینیان در غزه حرف نزنیم. نخست بگویم که آن‌چه باعث وقوع این ماجراها شده است، البته قابل پیش‌گیری بود که به ریشه‌ی همان بحث استشهاد بر می‌گردد. اگر آن آدم‌ربایی با آن شکل و تبعات رخ نمی‌داد، این‌ همه انسان بی‌گناه و بی‌دفاع فلسطینی قربانی حرکت کور یک گروه‌ِ سیاسی نمی‌شدند. اما این‌ها به هیچ وجه رفتار اسراییل را چه قبل و چه بعد از ماجرا توجیه نمی‌کند.

دولت اسراییل بارها و بارها ثابت کرده است که مثقال ذره‌ای برای حقوق انسان‌ها اعتبار و احترام قایل نیست و تنها ملاک برای‌اش رسیدن به اهداف و اغراض‌اش است و بس و در راه رسیدنِ به آن‌ها از نقض گسترده و وسیعِ حقوق بشر ابایی ندارد (دولت آمریکا کجاست که اعتراض کند؟).

به جای حاشیه‌ رفتن، بهتر است تمام کسانی که به جنبه‌ی حقوقی بحث توجه دارند، مروری بر قوانین حقوق بشرِ بین‌الملل و کنوانسیون‌های ژنو داشته باشند. بر اساس قوانین حقوقی بین‌المللی اقدامات اسراییل در حمله به تأسیسات غیر‌نظامی و از بین‌ بردن زیر ساخت‌های مدنی مردم معمولی، نقض صریح و آشکار حقوقِ انسانی مردمی بی‌دفاع و بی‌گناه است. هر چقدر رفتار استشهادیون منجر به نقض حقوق مسلم افرادی می‌شود که کاملاً از مبارزاتِ آن‌ها برکنار هستند، عملکرد دولتِ نظامی اسراییل صدها بار ضد انسانی‌تر از آن‌هاست. دو طرف ماجرا هم هر روز به بهانه‌ای با هم گلاویز‌ند و جان مردم عادی است که در این میانه قربانی نزاعِ آن‌هاست. اما کاش  همان دادگاهی که در نورنبرگ برای رسیدگی به جنایات جنگی پس از جنگ جهانی دوم بر پا شد، وقتی که بحران خاورمیانه به پایان برسد، برای اسراییلی‌ها هم بر پا شود و بر اساس همین قوانین موجود بین‌المللی عملکردشان بررسی شود و کاش آن وقت رسیدگی به نقض حقوقِ بشر در یک کشور خاص به بهانه‌ی وجود نقض حقوق بشر در کشوری دیگر معلق یا منتفی نباشد! کاش نباشد و همه انسان باشند و بعضی‌ها از بعضی دیگر انسان‌تر نباشند!

محض اطلاع (برای کسانی که انگلیسی می‌دانند!)، به صفحات متفاوت قوانین حقوق بشر بین‌الملل در سایت صلیب سرخ جهانی مراجعه کنید. این هم فهرست تمامی اسناد و معاهدات مربوط به حقوق بشر (توجه کنید چه اندازه از این‌ها به درگیری‌های نظامی که غیرنظامیان در آن‌ها قربانی می‌شوند مربوط است).

این خبر بی‌بی‌سی را هم ببینید: اسرائیل به نقض قوانین بین المللی متهم شد (بالاخره!)

پ. ن. حضراتی که پرونده‌شان پاک‌تر نیست، لطفاً بل نگیرند که بعله این هم از غرب! شما بروید خودتان را درست کنید به جای تکذیب کردن‌های پی‌درپی و آدرس عوضی دادن!

۱۹

از قابیل تبرا بجوییم

هنوز دارم فکر می‌کنم به آن ای‌میل محمد مسیح مهدوی درباره‌ی استشهادی بودن. فکر می‌کردم چه بنویسم که هم پخته باشد و هم به زبان محمد مسیح نوجوان سخن بگوید. دیدم که نیک آهنگ و مهدی خلجی زودتر از من به ندای او پاسخ داده‌اند. مدتی می‌اندیشیدم که اصلاً چرا باید این بحث نوجوانان را جدی گرفت. اما بیشتر که می‌اندیشی، می‌بینی یکی از سرچشمه‌‌های مهم خشونت و درگیری، همین مسکوت نهادن و اعتنا نکردن به این حرف‌هاست به بهانه‌ی این که جدی نیستند. اگر یکایک ما مدت‌ها پیش، سال‌ها پیش، نوشتن در تقبیح خشونت و سرزنش قتل به نام اندیشه – چه اندیشه‌ی دینی، چه اندیشه‌ی غیر دینی – را جدی گرفته بودیم، شاید دامنه‌ی خشونت آن اندازه گسترده نمی‌شد که امروز با کشته شدن دیوانه‌ی انسان‌ستیزی چون زرقاوی شاد باشیم.

بگذارید پیش از این که روشن‌تر نظرم را بگویم، چند نکته را بی‌تعارف روشن کنم. نخست این‌که من از احکام دینی اسلام آگاهم و به آن‌ها معتقد، ولو در تفسیر و نحوه‌ی عمل به آن‌ها با کسی اختلاف نظر داشته باشم. اما چند حاشیه‌ی مهم بر موضوع احکام اسلامی هست. یکی این‌که در کارهای فقهی، تعیین مصداق کار حتی فقیه نیست چه برسد به مردمان عادی. در این جنبش استشهادی صراحتاً تعیین مصداق می‌شود که کار را از هر روحیه‌ی دینی و فقهی تهی می‌کند. دیگر این‌که خوب می‌دانیم قاعده‌ی فقهی « تدرؤ الحدود بالشبهات» را. این رفتار را اگر در زمره‌ی «حدود» بدانیم، عمل به آن‌ها محل اشکال و ایراد جدی است. وانگهی به کدامین فتوا؟ به کدامین ارشاد و حجیت می‌توان در این روزگار (این روزگار آکنده از شبهه) حکم استشهاد صادر کرد؟ نکته‌ی بعد این است که اگر پای جهاد و شهادت را به میان می‌کشید، هزار و یک حاشیه بر آن هست. موضوعیت جهاد در روزگار ما از منظر اسلام خود جای بحث جدی دارد. اما برای نوجوانی که زمان خاتمه‌ی جنگ ایران و عراق یا به دنیا نیامده یا طفل خردسالی بوده است، این بحث‌ها بیشتر به قصه و افسانه شبیه است. اما این نوجوان چه اندازه جهاد با نفس را آموخته است که امروز سودای جهاد با کفر را دارد؟ اصلاً معنای کفر در زمان ما با معنای کفر در زمان پیامبر یکی است؟ وقتی علی ابن ابیطالب در جهاد به روی‌اش آب دهان می‌اندازند دست نگه می‌دارد که مبادا نفس‌اش بر او مسلط شود، منِ جوان آیا آن اندازه اطمینان دارم که کاری که می‌کنم به وسوسه‌ی هوای نفس نیست؟ خیلی اوقات بسی هواهای نفسانی در لباس مقدسات بر آدمی جلوه می‌کنند. من فکر می‌کنم محمد مسیح پیش از آن‌که بخواهد به استشهاد اصلاً فکر کند، بهتر است راه تهذیب نفس و جهاد اصغر اکبر را برود.

جنبش استشهادی، چنان که محمد مسیح گفته است، «دفاع از خود» نیست بلکه دفاع از یک ایدئولوژی است. ما شاید بتوانیم شخصاً تصمیم بگیریم که با جان‌مان چه می‌خواهیم بکنیم (با هزار اگر و اما)، ولی نمی‌شود این تصمیم را به یک اندیشه و به سرنوشت هزاران انسان دیگر که با مبنای باور ما می‌اندیشند گره بزنیم و بدتر از همه چندان فریفته و مغرور باشیم که زیر چشمانِ خدا دست به خونِ آفریدگان او بیالاییم و خود فتوای ریختنِ خونِ آن‌ها را صادر کنیم. دفاع از خود جایی معنا دارد که کارد زیر گلوی من باشد و من از جان خویش دفاع کنم. شاید اگر آن‌ها که با این همه شور و هیجان از استشهادی بودن دفاع می‌کنند، بیش‌تر می‌خواندند و بیش‌تر می‌دانستند – مستقل و فارغ از القائات ایدئولوژیک – دیگر رضا نمی‌دادند که بازیچه‌ی ایدئولوژی و قدرت باشند و جانِ خویش را ابزار پیشبرد مقاصد کسانی سازند که آن‌ها را تنها به مثابه‌ی پل‌هایی می‌خواهند برای رسیدن به اغراض دنیایی‌شان اما نیت آلوده‌شان در لباس اهداف مقدس پنهان است.

هستند کسانی که مخلصانه و مؤمنانه می‌اندیشند که کشتن را حاصلی هست. اما دیده‌ایم درس تاریخ را که از کشتن، کشتن می‌زاید و خشونت، خشونت به بار می‌آورد. قتل، آدمی را حریص‌تر می‌کند به قتلِ بیشتر، مگر به تیغی متوقف شود و دریغ که آن‌گاه کشته شده، خود را شهید می‌نامد – حساب این کشته را باید البته از شهدای واقعی به جدیت جدا کرد. اگر در این جنبش، آدمی ارزش دارد و جان انسان‌هاست که برای آن به پا خاسته‌ایم، باید ستمی را که بر هر انسانی می‌رود محکوم کرد و با آن جنگید. بی‌گناهِ بی‌دفاعی که کشته می‌شود، چه فلسطینی باشد و چه اسراییلی، به هر کیش و آیینی که باشد، جفایی بر بشریت رفته است. چرا آن‌جا که یک مسلمان بی‌دفاع، بی‌گناه و مظلوم کشته می‌شود فریادمان به عرش می‌رود، اما معصومیت و بی‌دفاعی، بی‌گناهی و انسان بودن گویا برای هیچ کس جز مسلمان معنا ندارد؟ این عدول صریح از ابتدایی‌ترین تعالیم اخلاقی دین نیست؟ راستی فراموش کرده‌اید معامله‌ی رسول اکرم را با ابوسفیان مشرک؟ چند بار ابوسفیان جان‌اش نزد پیامبر اسلام در امان بود و نهایتاً پیامبر او را بخشید؟ من در این شیوه‌ی کشتار نشانی از خلق محمدی نمی‌بینم. کاش روزی بتوانیم سیره‌ی پیامبر را و اخلاق دین را از چنگال ایدئولوژی برهانیم و غبارهای تعلقات قدرت را از ناصیه‌ی ایمانِ خالصانه‌ی مؤمنان از هر کیش و ملتی که باشند پاک کنیم. به همان اندازه که دین و آیین در اسلام ابزار جزم‌اندیشی شده است، چه بسا بیشتر در سایر ادیان و ملت‌ها هم همین جفا بر میراث ادیان و پیامبران‌شان رفته است. من میان کشتار کورِ اسراییلی‌ها و جنبشِ استشهادی از این دست تفاوت چندانی نمی‌بینم. گویی هیچ یک از دو سو، پیام صلح و سلام را باور ندارند. انگار هر دو سوی این جبهه برای بقای خود از خشونت و خون‌ریزی و خصومت تغذیه می‌کنند. بیایید میراث قابیلیان را از خود طرد کنیم. بیایید قبطیان و یهوداهای مسلمان را از دردمندانی که دغدغه‌ی بشریت دارند و صلح را به بهای خون نمی‌طلبند جدا کنیم. احکام قرآن و خدا را با اجتهادهای شخصی و ایدئولوژیک بدنام و سیاه نکنیم. برای محمد مسیح از قرآن می‌گویم که: «و لا تقف ما لیس لک به علم. ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا». در پی آن‌چه بدان علم نداری مرو (و مراد از علم، دانش و بصیرت عمیق است، نه علم سرسری و تقلیدی) که گوش و چشم و دل در برابر همه‌ی این‌ها مسئول‌اند. هیچ اگر نباشد، پروای از خدا و تقوای راستین بر آدمی نهیبِ درنگ می‌زند.

مطالب مرتبط:
چرا جنبشی استشهادی نیستم: ۱، ۲، ۳ (نیک‌آهنگ)
دیالوگ دشوار؛ هم‌سخنی با دو نوجوان استشهادی (مهدی خلجی)

۴

مونیخ، اسراییل و دموکراسی!

می‌خواستم از واقعه‌ی مبهوت کننده‌ی دیشب بنویسم و این‌که چطور می‌شود در یک کشور مدرن و متمدن، امنیت و آسایش آدمی به همین سادگی بازیچه‌ی هوس‌های چند نوجوان افسار گسیخته شود. عجالتاً تا نتیجه‌ی تحقیقات پلیس روشن شود و حاصل کار را ببینم، این را رها می‌کنم و باز می‌گردم به موضوعی که چند شب پیش می‌خواستم درباره‌اش بنویسم.

رویدادهای اخیر فلسطین، پیروزی حماس در انتخابات و اتفاقاتی که در اسراییل رخ داده است – از جمله اغمای شارون و جنازه‌ی متحرک او – همه و همه دنیایی پرسش ایجاد می‌کند. دو روز پیش فیلم تازه‌ی اسپیلبرگ – مونیخ – در لندن اکران شد (این نقد جانانه را هم در اپن‌دموکراسی ببینید) و شب قبل‌اش تلویزیون مستندی پخش کرد درباره‌ی جریانات المپیک مونیخ و کشته شدن ورزشکاران اسراییلی. این مستند با تکیه بر شواهدی دقیق و مصاحبه‌هایی که با بازماندگان ورزشکاران مقتول اسراییلی، رؤسای سابق موساد و مأموران امنیتی درگیر در انتقام‌جویی‌های بعدی موساد انجام شده، تهیه شده بود. جالب‌تر این‌که مصاحبه‌ای با ایهود باراک نخست وزیر سابق اسراییل داشت که به عنوان کماندو در یکی از عملیات‌های تروریستی موساد در بیروت شرکت کرده بود. موساد، به دستور مستقیم نخست وزیر وقت اسراییل گلدمایر، برنامه‌ی دقیقی را برای کین‌خواهی و قتل فعالان جنبش فلسطینی به بهانه‌ی قتل ورزشکاران در مونیخ تدارک می‌بیند. نکته‌ی جالب این مستند این بود که کسی که رسماً نخست وزیر یک کشور بوده است،‌ می‌آید و با افتخار داستانی را تعریف می‌کند که در عرف بین‌المللی تروریسم شناخته می‌شود و طرفه آن است که دامن‌آلوده‌ی خونخواری مثل دولت اسراییل، دیگران را – هر کسی می‌خواهد باشد – متهم به تروریسم می‌کند (این مقاله ویکی‌پیدیا را درباره‌ی باراک ببینید که در بخش خدمات نظامی او به شرکت او در عملیات بیروت در لباس یک زن اشاره دارد). توصیف دقیق این عملیات را در این‌جا بخوانید: عملیات خشم خدا.

به هیچ رو بحث بر سر رسمیت – یا عدم رسمیت – دولت اسراییل یا خود یهودی‌ها ندارم. عرف بین‌المللی درباره‌ی جایگاه سیاسی یک دولت و مرزبندی‌های سیاسی آن، هر چه باشد، بر اساس قوانین بین‌المللی و منشور سازمان ملل بحثی دیگر است.  اما بحث اصلی بر سر سیاست دوگانه‌ی رفتار آمریکا با اسراییل و فلسطین و ایران است. آمریکا تا جایی که پای منافع‌اش در میان باشد، از حامی و متحدش، یعنی اسراییل رسماً حمایت می‌کند. یعنی که «هر چه آن خسرو کند، شیرین کند» اگر همان کار را ایران یا عرفات انجام دهد، تروریسمی است که باید در اسرع وقت سرکوب شود. این‌ها که می‌گویم مطلقاً توجیه رفتار خشونت آمیز هیچ گروه مقابل اسراییل نیست، ولی تا زمانی که حمایت یک‌جانبه از خشونت‌طلبی اسراییل شود، بازی بر همین منوال می‌چرخد و خشونت ادامه پیدا می‌کند. قتل و خشونت کار هر گروهی باشد، چه اسلامی، چه مسیحی و چه یهودی مذموم و محکوم است. قتل کار فرد است. پشتوانه ایدئولوژیک به آن دادن فقط توجیه رفتاری غیر انسانی است. اما در ناصیه‌ی اسراییل نشانی از رفتاری انسانی نیست. انسان‌هایی که شهروندان اسراییل هستند، چه بسا چنان نباشند، اما نبض این خشونت‌ها در دست دولتی است که رسماً پشتیبان تروریسمی است، که البته هیچ کس علناً زبان به انتقاد از آن نمی‌گشاید.

فکر می‌کنم به جای طرح مسایل جنجالی و دردسر آفرین مثل بحث هولوکاست که هیچ نفعی برای ما ندارد، می‌توان به صراحت به موضوعاتی اشاره کرد و بر آن‌ها انگشت نهاد که دامن اسراییل در آن‌ها آلوده است و خود نیز به آن اعتراف صریح داد. چرا باید بحثی را به میان کشید که بیهوده مشروعیتی را به دولتی مستبد بدهیم؟

اما، اما، اما قصه‌ی دموکراسی! فقط چند مثال را در اشاره به قابلیت‌ها و امکان‌های دموکراسی سر بسته می‌نویسم: هیتلر در یک فرایند دموکراتیک رهبر آلمان شد؛ خاتمی در یک پروسه‌ی دموکراتیک رییس جمهور ایران شد؛ احمدی نژاد هم از ابزارهای دموکراتیک (یعنی رأی‌گیری) برای به قدرت رسیدن استفاده کرد؛ حماس نیز با ابزارهای دموکراتیک رهبری فلسطین را به دست گرفت؛ اسراییل نیز همین شیوه را دارد و آمریکا نیز. پس گیر کار در دموکراسی کجاست؟ دموکراسی چه چیزهای دیگری را لازم دارد تا این اژدها را به خورشید عراق نکشاند؟ با همین شواهد، به روشنی می‌توان دید که دموکراسی به تنهایی برای سعادت یک ملت و سلامت یک دولت کفایت نمی‌کند. علاوه بر دموکراسی چیزهای دیگری هم لازم است. کاش کسانی که هر روز بر طبل دموکراسی و مدرنیته می‌‌کوبند و از ناتوانی‌ها و سترونی‌های سنت می‌گویند، توضیح بدهند که واقعاً فضیلت دموکراسی و مدرنیته بر سنت چی‌ست و چگونه می‌توان از تبدیل آن به نقیض‌اش جلوگیری کرد.

صفحه ها ... 1 2 3
صفحه‌ی بعد