۱

قضای عهد ماضی یا بقای «فتنه»!

میانه‌ی کار، مشغول شنیدن این چهارگاهی هستم که فرهاد فخرالدینی ساخته است و شجریان غزل سعدی را به آواز با آن می‌خواند. گفتم شما هم در حظ این لحظه سهیم باشید. این برنامه، در گلچین هفته‌ی شماره‌ی ۲۲ پخش شده است.

پ. ن. برای این‌که بدانید خالی از خیال سبزاندیشانه نیست، بدانید و آگاه باشید که این بیت سعدی در این غزل هست:
دلم صد بار می‌گوید که چشم از «فتنه» بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم!
آن‌که این تعبیر «فتنه» را باب کرد شاید هرگز نمی‌دانست چه خدمت بزرگی می‌کند به کسانی که تمام زندگی‌شان به شعر و ادبیات آغشته است و چگونه میدان بازی را دودستی تقدیم فتنه‌خواهان و فتنه‌گران و فتنه‌انگیزان کرده است:
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره‌ی هندوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه‌انگیز جهان غمزه‌ی جادوی تو بود!

 

۱

از پری‌وارِ پنهان… تا «بیداد همایونی»!

می‌دانم. حالِ دیوانگان است. ظاهراً حال فرزانگان این نیست ولی «المنه لله که چو ما بی دل و دین بود / آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم»! پری‌گویی و پری‌خوانی، از احوال دیوانگان است. اما آتش به جان گرفتگان نیک‌تر می‌دانند که وقتی درون‌ات می‌سوزد یا کمندی در جان‌ات افتاده و در فراز و نشیبی، همین زمزمه کردن با این پری و این پنهان تنیده در جان می‌تواند راهی در این ظلمتِ بی‌منتها پیش روی آدمی بگذارد. روزن امید را می‌توان به مدد همین پری‌خوانی گشود. پری جستن و پری خواندن، شرطی دارد البته و آن این است که بدانی‌اش تا خواندن‌اش بتوانی. برای دانستن‌اش، باور کردن‌اش هم شرط است. وقتی هرگز باوری به گشایشی و فتوحی نداشته باشی، می‌شوی گمگشته‌ی بیابان:
خاکِ سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
صیقل خوردن می‌خواهد و صیقل دادن. آدمی گاهی صیقل داده می‌شود به جبر و گاهی به اختیار خویش را می‌تراشد و صیقل می‌دهد. هر چه باشد، تا صیقل نخوری و صیقل ندهی، درجه و مرتبه نمی‌یابی. اندوه‌ات هم روی کاستن نخواهد داشت. جایی اگر نوایی شنیده باشی و نفسی دل‌ات رفته باشد و لرزیده باشد، کافی است تا همان نشانه را پی بگیری و بروی. برای این‌که دل‌ات بلرزد، چنان که باید بلرزد، خواب و خیال‌ها باید:
خواب و خیالِ من هم با یادِ روی تست
تا کی به من چو دولت بیدار روی کنی
اصلاً قصه گفتن می‌خواهد؟ این‌ها حدیث کسی است که خونِ دل می‌خورد. کسی که «هر چه مراد است در جهان» دارد، پری‌خوانی‌اش از چی‌ست؟ آمده بودم برای اولین بار این برنامه‌ی همایون گلهای تازه – گلهای ۵۲ را با صدای قوامی بگذارم که جنونِ پری‌خوانی زبان مرا هم از خود کرد. اگر این‌ها را هم نخوانده‌اید، اصلاً خواندن نمی‌خواهد. برنامه را که بشنوید، اگر آماده باشید، شاید بفهمید این‌ها که به هم بافته‌ام یعنی چه. در کنارش گلهای تازه‌ی ۳۷ را هم اضافه کرده‌ام که یک همایون درست و حسابی داشته باشید.
 
پ.ن. امروز دوست نازنینی – از مشهد – که مدت‌هاست کوشش می‌کند بتواند موسیقی‌های طربستان را – پس از فتنه‌ی دولت محنت – بشنود، گله می‌کرد که نمی‌شود به این‌ها دسترسی پیدا کرد. هر چند پشت سد فیلتر واقع شدن در این نظام، اسباب مباهات است و ذخیره‌ی آخرت (!)، ولی این‌که دوستان اهل دل حتی از شنیدن موسیقی و خواندن شعر هم محروم می‌شوند چون آدم‌هایی مثل ما زبان به تملق و چاپلوسی در برابر این بساط باز نکرده‌ایم، البته اسباب شرمساری است (طبعاً برای آنان که زمام امور را به دست مردم نادان می‌سپارند!). در چنین احوالی است که شاعر می‌فرماید:
آن‌که‌ آیینه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهن سوسن آزاد گرفت
 
آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک
دید این شیوه‌ی مردم‌کشی و یاد گرفت…
 
بیداد «همایونی» فقط قصه‌ی آن روزها نیست؛ وصف حال همین روزهای تلخ و تیره هم هست! فقط رنگ‌ها عوض شده است: چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آمیز…!
 
 

۳

به رغمِ مدعیان…

چند روز پیش، اجرایی از شجریان را با نی حسن کسایی در ملکوت آوردم (این‌جا؛ با عنوان «آیینه‌ی مهر‌آیین») که شاید چندان که باید کسی به آن توجهی نکرد. این اجرا از دو جهت اهمیت بسیار داشت. نخست این‌که آواز روی یکی از غزل‌های درخشان حافظ است: حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم… این غزل، ابیات نابی دارد که گویی برای روزگار ما ساخته شده است؛ روزگاری که ریاکاری و دین‌فروشی بیداد می‌کند و ستمِ طایفه‌ای که زیر عبای دین پنهان شده‌اند کمر آدمیان را شکسته و غرور ایرانیان را مجروح کرده است. این غزل، دو سه بیت دارد که خوب است کمی در آن‌ها تأمل کنیم.
یکی این بیت است که می‌گوید: «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رخ ساقی و می رنگینم». شاعر در مصرع اول، گریبان خود را می‌گیرد و از آلودگی خرقه‌ی خود گله می‌کند و ابراز شرمساری، اما این شرمساری را هرگز پیش زاهدان و متشرعان نمی‌برد. می‌‌گوید اگر هم از کسی قرار است شرمنده باشم، درست از همان کسی است که زاهدان آن‌ها را می‌رانند و دین‌فروشان و دین‌پناهان دست رد به سینه‌شان می‌زنند: یعنی ساقی و باده!
دیگر این بیت که می‌فرماید: جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / یعنی از اهل جهان، پاک‌دلی بگزینم. دور شدن از اهل ریا نزد حافظ، باز هم پناه بردن به دامان زاهد و شیخ نیست. باز هم به سوی همان چیزی می‌رود که زاهدان ناپاک‌اش می‌خوانند و حرام و نجس و با رندی و به رغم زاهدان همان می را «پاک‌دل» می‌نامند. در میانه‌ی تمام پلیدی‌هایی که می‌بیند و تمام کسانی که تظاهر به پاکی می‌کنند، پاک‌تر از همه همان است که متهم است به ناپاکی.
اما نکته‌ی دوم: در انتهای این اجرا، حسن کسایی درباره‌ی شأن و منزلت شجریان و جایگاه بلند او سخنانی می‌گوید که هر که در زمانه‌ی ما اهل خرد باشد و هنرشناس خوب در می‌یابد که چه معنایی دارند. این سخنان را حسن کسایی سال ۱۳۵۸ گفته است و هنوز که هنوز است، زمام‌داران سرزمین ما چنان که باید حق خدمت شجریان را ادا نکرده‌اند بلکه زمام امور را به دست طایفه‌ای فرومایه سپرده‌اند که کارشان جز جفا و ستم در حق این گوهر معنوی و معرفتی ایران‌زمین نیست. چرا؟ تنها به دلیل این‌که در برابر قدرت و سیاست سر خم نکرده است و تملق زورمدارن و سیاست‌پیشه‌گان ریاکار را نگفته است. همین‌جاست که ریاکاری و تباهی این طایفه آشکار می‌شود تا حدی که بانگ ربنای شجریان را هم برنتافتند و در هاویه‌ی هنرتراشی حکومتی خود افتادند. حالا اگر در این‌ها که نوشتم با من همدل‌اید، یک بار دیگر با حوصله بنشینید و این آواز را از اول گوش کنید.
۰

بنشین به کنارم

نمی‌دانم آیا این اجرای تصنیف «بنشین به کنارم» دلکش را شنیده‌اید یا نه. این یکی در گلچین هفته‌ی شماره‌ی ۱۷ پخش شده است. متن تصنیف را در ادامه آورده‌ام و می‌توانید اصل تصنیف را به همان شکلی که در برنامه‌ی گلچین هفته‌ی رادیو پخش شده است، بشنوید. (کلام‌ پیش از اجرای تصنیف فریاد می‌زند که نوشته‌ی سایه است!).
 

تا آساید دلِ زارم بنشین، دلِ زارم بنشین
بنشین ای گل، به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو، که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو، که من هم، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامن‌ام بنشین،
کز غم‌ات ستاره بارم
شکوه‌ها ز دوری‌ات هر شب،
با مه و ستاره دارم.
من چه باشم بسته‌ی بندت
نیمه‌‌جانی، صید کمندت
آرزومندت .
از غم‌ات چون ابرِ بهارم،
ای به از گل‌های بهاری
روی دلبندت .
ای شمع طرب،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی شب تارم
بنشین، به کنارم بنشین
 
مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامن‌ام ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل بستر باشد
 
بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهان‌ات کامی
طرّه‌ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مهِ فتنه‌گرم
چه روی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری
تا به پایت جان بسپارم
بنشین، دلِ زارم بنشین
 
۰

صفیری ز پرده‌ی راک…

همیشه همه‌ی فریادها را نمی‌توان و شاید هم نباید نهان کرد. ولی بیانِ هر نکته‌ی نهانی، لزوماً به بانگ بلند نیست. گاهی با ناله‌ی حزین هم می‌توان فریاد زد. و گاهی آوازی پست و آرام به قدر صفیری از پرده‌ی راک بلند و تکان‌دهنده می‌تواند باشد. شرح این نکته را فقط با شنیدن این تکنوازی محمدرضا لطفی در بیات اصفهان می‌توان دانست. چنان ناله‌ی نفس‌گیری در این ساز هست که استخوان می‌سوزاند. اجرای این تکنوازی در محفلی خصوصی است که در آن از صدای بچه گرفته تا صدای سرفه، زنگ تلفن و حتی صدای پارس سگ را می‌توان شنید. اما یک نفر هست که گویی از دنیا و مافیها بریده است و در حال و هوای خودش غوطه‌ور است و آن نوازنده‌ی تار است. در میانه‌ی اجرا، سیم دستگاه ضبط از پریز بیرون می‌آید (کسی رد می‌شده گویا پای‌اش به سیم گیر می‌کند). سیم را دوباره به برق وصل می‌کنند اما به زحمت بتوان فهمید که میانه‌ی این اجرا بریدگی دارد یا جایی افتادگی رخ داده است. چیزی که این اجرا را خاص می‌کند و آن جان و آن را در تار و پودش جاری می‌کند، تنها چیره‌دستی نوازنده و آن مضراب‌های ریز، پیوسته و محکم نیست بلکه همین حال غریب نوازنده است. این دل‌گرفتگی آخر اجرا از زبان نوازنده با یک کلمه‌ی ساده بیرون می‌زند: «ببخشید»! بشنوید. شاید بر شما هم همان حالی رفت که بر من می‌رود و بارها رفته است.
 

پ. ن. بله، ناگفته پیداست که «صفیر» و «راک» مربوط به دستگاه راست‌پنجگاه‌اند و ربطی به «اصفهان» ندارند ولی نکته همین است که چیزهایی که ظاهراً مخالف هم‌اند، ادای حال می‌کنند: از خلاف آمد عادت بطلب کام…
۰

آیینه‌ی مهر‌آیین

دو-سه‌ روزی است که این آواز شجریان با نی حسن کسایی همدم لحظات من بوده است. آوازی است در شور، روی غزلی از حافظ. برنامه روز یکم مهرماه ۱۳۵۸ در منزل محمد موسوی اجرا و ضبط شده است. غزل، غزل حافظ است با همان درخشش و هوشمندی حافظانه و صدا، صدای بهشتی شجریان است و به نظر من یکی از اجراهای بسیار قوی اوست. در انتهای برنامه، حسن کسایی دقایقی صحبت می‌کند درباره‌ی شجریان و موسیقی که بسیار شنیدنی است و زبانِ حال موسیقی ما، خصوصاً در این روزگار محنتی است که ایران گرفتار آن است. بشنوید.
[audio:http://blog.malakut.org/audio/shajarian-kasaee-shur-abuata.mp3]
۱

هجده قطعه از امیرحسین سام

آن‌ها که اهل موسیقی هستند، حتماً تا امروز نغمه‌ها و ترانه‌های لطیف و بهاری آهنگسازِ خوش‌قریحه و صاحب‌ذوق امیرحسین سام را شنیده‌اند. در آستانه‌ی شب یلدا هستیم و پیشاپیش به استقبال یلدا که می‌رویم، فکر می‌کنم هدیه‌ی یلدایی خوبی باشد اگر قطعاتی از ساخته‌های امیرحسین سام را بشنویم. بسیاری از این قطعات تا به امروز منتشر نشده‌اند و برای اولین بار به این شکل این‌جا پخش می‌شوند. ناگفته پیداست که پخش این قطعات با اجازه‌ی آهنگساز انجام می‌شود. امیدوارم در این بد-روزگارِ تیره‌ای که سرزمینِ ما گرفتار دیو و ددانی است که جز دروغ و ریا چیزی از وجودشان تراوش نمی‌کند، آرام‌آرام بتوانیم روزنه‌های نور و امیدی در میان این همه ظلمت ببینیم و شاهد روزهای تازه‌ای باشیم که در آن هنر و راستی و پاکی قدر و عزت داشته باشد.
 
گفتم که این‌ها هدیه‌ی یلدا هستند. شب یلدا جز تمام اشاره‌های فرخنده و خجسته‌ای که با خود دارد، طولانی‌ترین شب سال نیز هست و این مثالی است از شبِ درازی که بر اهل خرد و هنر در کشور ما می‌رود. درباره‌ی این شب، در این یکی دو روز، کوشش می‌‌کنم بیشتر بنویسم. این قطعات امیرحسین سام را به بهانه و به اراده این‌جا منتشر می‌کنم برای این‌که شعر و موسیقی، حاصل و چکیده‌ی درد و ادراک آدمی‌اند. و این‌ها همان‌هاست که این روزها در میان مردمِ ما به وفور یافت می‌شوند و در میان دولتمردان به مثابه‌ی کیمیا نایاب‌اند. پس شنیدن این قطعات را به مثابه‌ی تسکینی بر این همه زخم و درد نیز تلقی کنید.
 
از این هجده قطعه تنها سه قطعه قبلاً منتشر شده است («در قطار»، یکی از اجراهای «زرد، سرخ، ارغوانی» و «غروب») و بقیه‌ی قطعات برای نخستین بار در این‌جا به طور عمومی منتشر می‌شوند. خوب است این توضیح را اضافه کنم که آثاری از جنس شعر و موسیقی در واقع مخاطب اصلی و حقیقی خود – یعنی مخاطبان خاصِ خود –  را می‌طلبند. با تمام موانعی که در کشور ما بر سر راه هنر وجود دارد و همیشه هنر،‌ موسیقی، شعر، فیلم و هر چیزی از جنس احساس و اندیشه‌ی آدمی از تیغِ بی‌دریغ ممیزان بی‌تمییز می‌گذرد و همواره بی‌هنران قدر می‌بینند و اراذل مقدم‌اند و افاضل مؤخر (که موج‌خیزش در این دو ساله سر به فلک زده است)، به گمان من یکی از اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین راه‌های نشر این آثار همین است که سر از همراهی با دولتیان هنرناشناس و معرفت‌ستیز برتابیم و آن‌ها را مستقیم و بی‌واسطه به دست و گوش مخاطبان اصلی و خریداران حقیقی‌شان برسانیم. انتشار این هجده قطعه را می‌توان هدیه‌ای – با تأخیر – برای تولد امیرحسین سام نیز تلقی کرد که روز هجده تیر به دنیا آمده است – و این روز برای مردم ایران و دانشجویانی که هنوز زخم‌های ستم و بیداد بر تن‌شان دهان گشوده مانده‌اند، روزی نیست که به این سادگی از خاطر آزادگان و عدالت‌جویان زدوده شود.
 
شناسنامه‌ی این قطعات را پیش‌تر آهنگ‌ساز در فضاهای خصوصی‌تر منتشر کرده است. عجالتاً‌ همین‌ها را داشته باشید تا مشخصات کامل هر کدام از آثار در ذیل مطلب اضافه شوند. این قطعات، به ترتیب حروف الفبا در فهرست زیر آمده‌اند و شماره‌گذاری‌ها هم از حروف الفبا تبعیت می‌کنند. بشنوید و لذت ببرید.
 
 

۲

گلچین هفته ۸۳ – پریسا

مدتی است فکر می‌کنم باید دقیقاً چه مقدمه‌ای بنویسم و چه توضیحی بدهم برای این قطعه‌ای که خواهید شنید. این آلبومی از پریساست که تصنیف‌های مشهوری دارد و آوازی به غایت خوب. پریسا این قطعات را با گروهی به سرپرستی حسین علیزاده در دستگاه نوا در استودیوی رادیو اجرا کرده است که سنتور این اثر را پرویز مشکاتیان نواخته است. مرتضی اعیان تنبک می‌زند و علی اکبر شکارچی کمانچه و محمد علی کیانی‌نژاد نی. تصنیف مشهور «پیر فرزانه» که در فیلم سوته‌دلان علی حاتمی نیز آمده است، در همین اثر است. توضیح بیشتر نمی‌دهم. فکر می‌کنم هر توضیحی بدهم، زائد است. هر چه لازم است در خلال برنامه،‌ به خصوص در ده دقیقه‌ی اول قطعه‌ای که می‌توانید بشنوید، آمده است. تنها نکته‌ی مهمی که باید افزوده شود، همان است که در عنوان مطلب آمده است. این برنامه‌ی هشتاد و سوم گلچین هفته است که گمان می‌کنم هر کس اهل موسیقی ایرانی باشد و یکایک این برنامه‌های گلچین هفته را نشنیده باشد، چیزی در زندگی‌اش کم دارد. گلچین هفته هم مانند بسیاری از برنامه‌های ماندگار موسیقی ایرانی، حاصل کوشش سایه است.

[audio:http://blog.malakut.org/audio/Golchin-HQ/G.H.%20083_Parisa.mp3]
۱

چه شورها…

امروز برنامه‌ی گلچین هفته‌ی شماره‌ی ۴۴ را گوش می‌دادم که درباره‌ی عارف قزوینی است. با خودم گفتم خوب است این تصنیف‌های عارف را که سیما بینا، مرضیه، شجریان، بنان، الهه و شهیدی خوانده‌اند، این‌جا بیاورم. عجالتاً تصنیف‌ها را جداگانه آورده‌ام و در وقت دیگری، کل برنامه‌ی مربوط را به اضافه‌ی برنامه‌ی دیگری این‌جا خواهم آورد. تصنیف‌ها را گوش کنید و لذت ببرید. کیفیت این آثار در همین حدی بود که من داشتم. اگر این‌ها را با کیفیت بهتری پیدا کنم، حتماً‌ جایگزین می‌کنم.
 
 

۱

سنگِ خارا…

مدت‌هاست که می‌خواهم چیزی درباره‌ی مرضیه بنویسم. اما به دلایلی که کمابیش روشن است، مردد بودم و هم‌چنان هستم. با تمام این احوال، مرضیه خواننده‌ای بود که صدای‌اش در یاد و خاطره‌ی نسلی باقی است. مرضیه خواننده‌ی نسل من نبود. شاید خواننده‌ی نسل پیش از من یا نسل پیش‌تر بود ولی صدای او سال‌هایی از زندگی مرا پر کرده است و امروز هم بسیار پیش می‌آید که زمزمه‌ی صدای او همراه من باشد.
هنرمندان هم مانند همه‌ی آدم‌های دیگر، انسان‌اند و همان خوبی‌ها یا خطاهایی که در هر آدم دیگری ممکن است یافت شود، در آن‌ها هم هست. مرضیه، به نظر من، در سال‌های آخر عمرش مرتکب اشتباهاتی شد که او را از چشم بسیاری انداخت. اما، هیچ کدام از خطاهای مرضیه نتیجه نمی‌دهد که فلان تصنیف زیبایی که خوانده است، دیگر زیبا نیست یا دیگر نباید از آن لذت برد. می‌دانم عمدتاً آدم‌ها سخت می‌توانند خودشان را از این داوری‌ها جدا کنند. ولی اگر کمی از ارتفاع و از بالا به ماجرا نگاه کنیم، قضیه آسان‌تر می‌شود. همه‌ی ما کمابیش وضع مشابهی داریم با این تفاوت که احوال ما کمتر آشکار می‌شود و کمتر زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد. آن‌که داوری نهایی را درباره‌ی ما می‌کند، هنگام قضاوت، همه چیز ما را جمع می‌زند و به خاطر یک یا دو خطای کوچک یا معصیت عظما، تمام هستی ما را مشمول عقوبت و عذاب نمی‌کند. گاهی برای این‌که با کسی بر سر مهر باشی یا مروت کنی، کافی است پی بهانه‌ای بگردی تا بگویی به خاطر همین یک فعل نکو و به خاطر همین خوبی، می‌شود از همه‌ی آن خطاها و لغزش‌ها اغماض کرد. این‌جاست که بعضی‌ها «از دیده می‌افتند ولی از دل نمی‌روند».
بسیار بیش‌تر از این می‌خواستم بنویسم ولی کوشش می‌کنم عنان قلم را بگیرم که سر به جاهای دیگر نکشد. از هنر و هنرمندان بسیار می‌شود گفت و نوشت. اما برای مرضیه، فکر کردم جدای از این نقدی که بر لغزش سال‌های پایان عمر او دارم، ترانه‌هایی از او روزها و شب‌های مرا ساخته‌اند و همدم و انیس تنهایی‌ها، شادی‌ها و غم‌های من بوده‌اند. پس شکر نعمت گزاردن و حق سپاس ادا کردن، اقتضا می‌کند که این‌گونه و به نیکی از او یاد شود. در زیر، گزیده‌ای از ترانه‌هایی از مرضیه را آورده‌ام که خودم بسیار گوش داده‌ام و گوش می‌دهم و آن‌ها را دوست‌تر دارم. از مرضیه آثار زیادی باقی مانده است، اما این‌ها سلیقه و انتخاب من است. شاید شما هم با من موافق باشید.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد