۳

از این‌ شب‌های ناباور

فاصله‌ی میان خیالِ شاعرانه و جهانِ بی‌رحم واقعیت را چه پر می‌کند؟ هر وقت که به سراغ شعر، قرآن و اندیشه‌های فروزنده‌‌ی امیدبخش می‌روم، این سؤال را از خود می‌پرسم. پاسخ دشوار نیست، ولی حوصله می‌خواهد شنیدن‌اش تا آخر. این فاصله را تجربه پر می‌کند و تاریخ (و این‌ها از جنس منحصر کردن پاسخ نیست؛ چه بسا چیزهای دیگری را هم بتوان به این فهرست افزود). هم تجربه و هم تاریخ، زمان می‌برد. پخته شدن می‌خواهد. صبر لازم دارد. یک‌‌بار دیگر نوشته بودم که پای دیگر ایمان و امید، صبر است. «بیفتد آن‌که در این راه با شتاب رود». راهی که امروز وطنِ ما می‌رود، راه پر فراز و نشیبی است؛ لحظات تلخ دارد، لحظات شیرین هم دارد. پیروزی‌های دور از انتظار دارد و ناکامی‌های آزاردهنده هم دارد. کامروایی محض و شاخ و شانه کشیدن، کار جباران است و فراعنه که «انا ربکم الاعلی» می‌زنند. کسانی که لافِ جهانگیری و ظفرمندی‌شان گوش جهان را کر می‌کند، پهلوان‌های پوشالی معرکه‌اند که راهِ خلافِ ایمان را می‌روند. به گفته‌ی ناصر خسرو:
دعوی کنند چه؟ که براهیم زاده‌ایم
چون نیک بنگری همه شاگرد آزرند

و البته بصیرت می‌خواست که ببینی آن‌‌ها که دین‌فروشی می‌کنند و مدعی ولایت بر دین خالص و خالصِ دین‌ورزی هستند، بیشتر شاگردِ بت‌تراشان‌اند. از مقصود دور نیفتم؛ می‌خواستم بگویم که خصلت اهل ایمان این است که ناکامی و پیروزی‌ها را اعتباری می‌بینند و در این دریای کف‌آلوده، از سرمدیت خود دم نمی‌زنند و خود را مظفرالدین و مظفرالدوله نمی‌دانند. آن تفسیر لطیفی که حضرت امیر از آیه‌ی «ولکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم» (سوره‌ی حدید، آیه‌ی ۲۳) داشت (درباره‌ی معنای پارسایی و زهد)، مضمون‌اش چیزی نیست جز همین نکته‌ی فخیم و فربه. و همین نکته البته معیار خوبی است برای تشخیص اهل ایمان از خامانی که لافِ ایمان می‌زنند و در لباس بشر، کوس خدایی می‌زنند. شکر خدا، این روزها، به خصوص میانِ میدان‌داران سیاست، کم نیستند کسانی که درسِ تجربه و تاریخ، هیچ دگرگونی در حال‌شان نیافریده. این بیتِ کهن، گویی چکیده‌ی تجربه‌ی قرن‌هاست:
هر که نامُخت از گذشتِ روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

و طرفه این است که همه‌ی جبارانِ تاریخ، درس‌های اسلاف‌شان را می‌خوانند و در همان درس‌ها مردود می‌شوند و هر که زبان به حق بر آن‌ها دراز کند، یا مخالف طبیعت می‌شود یا مخالفِ آیین. به پیامبران هم می‌گفتند که شما آمده‌اید تا ما را از آیین پدران‌مان بگردانید (به زبان امروزی، به پیامبران می‌گفتند شما آمده‌اید انقلاب مخملی یا نرم بکنید). این‌ها البته آغاز و میانه‌ی کار فرعونی است. همه‌ی بیدادگران، روزگارِ تیره‌ای هم دارند که سرنوشتِ محتوم‌شان است (و تاریخ، یا «زمانه»، هنگام کیفر دادنِ بیداد، چشمی تیز و مشتی آهنین دارد). اما به روزگارِ آخر که می‌رسند، نشانه‌ی تیره‌روزی‌شان این می‌شود:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار
زمانِ تیره‌روزی که فرا می‌رسد، دیگر نتیجه‌ی هر تدبیر و تمهیدی معکوس می‌شود و تنها می‌توان با نمایش و خدم و حشم این بنای پوشالین را چند صباحی دیگر به پا داشت.

این همه قصه خواندم برای تکرار و بازگفتن یک نکته‌ی عمیق که آرام‌آرام در جانِ بسیاری از ما ریشه کرده است و آن نکته این است که باید صبوری ورزید و این سبزِ رویش را زیست. زیستن این شجره‌ی طیبه، اقتضای‌اش صبر است و ایمان و امید. امروز در ذهن‌ام این مضمون را ورز می‌دادم و به شعر و قرآن می‌اندیشیدم. رسیدم به این غزل از سایه که در روزهایی دشوار سروده شده (آبان ۶۸ و ۵۷)، اما بخوانیدش تا ببینید چه مایه معنا، چه اندازه شورِ امید و شوقِ آرزو و زندگی در آن هست. همین‌هاست که ما را زنده می‌دارد، درست بر خلاف رجز‌خوانی‌های بی‌شماری که سیل‌آسا از در و بام بر سر و روی ما می‌بارد. تفاوت حیاتِ سبزی که در ما روییده است با زیستِ هراس‌ناک اما مستور در قدرت‌نمایی آن‌ها که «در رختِ سلیمانی» با ٰ«فریبِ دیو»، «انگشتر و انگشتان را یکجا» برده‌اند، در همین‌هاست. بگذارید همین‌جا روشن کنم که وقتی از فریبِ دیو سخن می‌گویم، مرادم مردم نیستند. این مغالطه را باید بر دیوار زد. فرق است میان گریبان گرفتن از صاحبانِ قدرت که خوی دروغ و ریا در آن‌ها راسخ شده است و به آسانی آب خوردن، بیداد پیشه کرده‌اند و آدمیانی که هم‌چون ما رنج و شادی‌هایی مشترک دارند و آرزوهاشان شاید فرق چندانی با امیدهای ما نداشته باشد (و غم‌شان به نام و نان رسیدن نیست). تنها باید گوش داد و دقیق شد و این زمزمه‌ها را از آن سو هم شنید. در پرهیز از دیوار کشیدن و دوگانه ساختن، باید مراقب بود که دروغ و بیداد را تقدیس نکنیم یا از کنار ستم به خموشی عبور نکنیم. مختصر کنم. غزل را بخوانید و ببینید که این فصل‌های زرد، در وجودِ‌ سبز ما به آسانی رخنه نمی‌توانند کرد:
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشمِ روشن‌بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می‌تابد
که در پیراهنِ خود آذرخش‌آسا در افتادم

چو از هر ذره‌ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونین زیرِ این آوارِ شب،‌ اما
دری زین دخمه سوی خانه‌ی خورشید بگشادم

الا ای صبح آزادی، به یاد آور در آن شادی
کزین شب‌های ناباور منت آواز می‌دادم

در آن دوری و بدحالی نبودم از رُخت خالی
به دل می‌دیدمت وز جان سلامت می‌فرستادم

سزد کز خونِ دل نقشی برآرد لعل پیروزت
که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم

به جز دامِ سر زلفت که آرامِ دلِ سایه است
به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم

۱۵

زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق!

می‌بینم که بعضی از کسانی که امروز فکر می‌کنند ۲۲ بهمن قرار بوده معجزه‌ای رخ بدهد، نفسِ معجزه را فراموش کرده‌اند! بگذارید روشن توضیح بدهم که چرا فکر می‌کنم امروز، یکی از روزهای موفق جنبش سبز بود.

منطق حضورِ خیابانی منطقی است معیوب و البته عمدتاً به کار تبلیغات و هیاهوی رسانه‌ای می‌آید. تظاهرات و اعتراض خیابانی، البته از حقوق مسلم هر گروه و جریانی است. تبلیغاتی که در یک کشور در برابر دشمن فرضی یا دشمنِ خارجی بر پا می‌شود و به شکل حضور خیل مردم خودش را نشان می‌دهد، عمدتاً مصرف رسانه‌ای دارد و لزوماً نماینده‌ی خوبی از تمامی یک ملت نیست. این را هم باید فهمید که در گردهمایی‌ها، تجمع‌ها و تظاهراتی که به قصد ابراز اعتراض انجام می‌شود، جنس این گردهمایی بسیار فرق دارد با جنس تجمع‌هایی که به قصد نمایش یا عرض‌اندام و تبلیغات انجام می‌شود. اولی، درد دارد و دومی هدف‌اش نمایش است و نشان دادن زور بازو. یکی می‌خواهد صدای‌اش شنیده شود و دیگری می‌خواهد صدای دیگران را خاموش کند. در نتیجه، در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی، به یکی می‌گویند مشخص کردن نتیجه‌ی اختلاف در «کفِ خیابان» و به آسانی اولی تحقیر می‌شود. اما اگر همان تجمع به قصد اعتراض نباشد و در حمایت از قدرت باشد، دیگر اسم‌اش حضور در «کف خیابان» نیست. تعبیر «کف خیابان» تعبیری است که بار منفی دارد و مضمون‌اش ولو بودن آدم‌هاست. این تعبیر، جمع معترض و مخالف را اراذل و اوباش یا خس و خاشاک و بزغاله و گوساله می‌بیند. این نبرد، نبردی نابرابر است. طرفِ مقابل از پیش تصمیم‌اش را گرفته است: اگر تجمعی و شعاری به سودش باشد، می‌تواند با هلهله آن را تعظیم کند (مهم نیست که این تجمع نمایشی باشد و به زبان امروزی حکومتی «خودجوش» و همیشه این خودجوشی هم از روزهای قبل پیش‌بینی شده باشد!). اگر تجمع و شعارها به زیان‌اش باشد، می‌توان با توسل به حقیر بودن و اوباش‌صفتی منطق «کفِ خیابان» آن را نادیده گرفت و بر سرش کوبید. لذا نتیجه ساده است: منطق کفِ خیابان، منطقی است که فقط برای زورمداران معنی دارد.

اما چرا ۲۲ بهمن امسال، برای کسانی که معترض بودند، موفقیتی بود؟ فکر می‌کنم تا آن مقدار که قرار بود صدای معترض شنیده شود، با وجود آن قشون‌کشی عظیم و تدارکات گسترده، صدا شنیده شد ولو طرف مقابل خودش را به نشنیدن زده باشد و فکر کند که همه کور و کر شدند و منقاد عظمت او هستند. هیچ رسانه‌ی مستقلی نیست که گزارش‌های دقیق از نحوه‌ی آمیختن سبزها با دیگران به دست بدهد. طبیعی است رسانه‌های حکومتی روایتی را به دست می‌دهند که مقبول طبع خودشان باشد و هیچ نشانی از ضعف در آن نباشد. تنها روایتِ مقبول رسانه‌ی دولتی، روایت «تشییع جنازه‌ی فتنه» است. انتظاری جز این هم نباید باشد. اما آن‌چه زیر پوستِ جامعه می‌گذرد، با تشییع جنازه‌ی نمادین و خیالی برگزار کردن، می‌میرد؟ آن‌که دروغ می‌گوید، به تظاهرات پنج میلیونی و پنجاه میلیونی دروغ‌اش راست می‌شود؟ اگر هفتاد میلیون نفر پشت یک نفر دروغگو بایستند، او راست‌گو می‌شود؟ جمعیت پیروان رسول خدا هنگام بعثت‌اش در برابر مخالفان‌اش چند نفر بود؟ این را فراموش نکنیم که این جنبش جوان است و از همه‌ی امکانات محروم. اگر دستاوردها را با توجه به امکانات موجود بسنجیم، می‌بینیم که معجزه رخ داده است. این راه دراز است. هرگز کوتاه نبوده است. نمی‌توان سال‌های درازی از دروغ، نیرنگ، ریاکاری، بیدادگری و نمایش را یک‌روزه پاک کرد یا درست کرد. یکی پای مهم ایمان و امید، صبر است. بدون این آخری، آن اولی‌ها بیشتر رؤیا هستند. ایمان و امید، بدون صبر ناقص است. توصیه به حق، با توصیه به صبر است که معنا پیدا می‌کند. حق، در جمعیت و کثرت عددی نیست. حتی در یک انتخابات، کثرت عددی، تنها جواب یک پرسش را روشن می‌کند و نتیجه، به فرض صحت، به خودی خود برای کسی حقانیتی نمی‌آورد. فراموش نکنید که دعوت پیامبران دعوت به حقیقت بود و برای روشن شدن حقیقت نه از مردم رأی می‌گرفتند و نه دعوت به تظاهرات می‌کردند. تمام دعوت در یک کلمه خلاصه می‌شد. هر کس آن کلمه را بر زبان می‌راند اهل ایمان بود. لذا، اگر امروز آرایش تدارک‌دیده‌شده‌ی حریف را دیدید، فراموش نکنید که این حشمت و عظمت، مترادف با حقیقت یا حقانیت نیست.

می‌توان با جمعیت به خیابان کشیدن، به آدمیان ضرب شست نشان داد. مهم نیست که چه کسی در این منطق «کفِ خیابان» پیروز می‌شود. چیزی که مهم است این است: آیا فکر مردم و نگاه مردم عوض می‌شود؟ فرض لازم ندارد. در تاریخ بیدادگران بی‌شماری نمایش‌های عظیمی برای تصویر اقتدارشان بر پا کردند. هیتلر یک نمونه‌اش بود. جشن‌های دو هزار و پانصدساله‌ی شاهنشاهی نمونه‌ی دیگرش. ولی آخر کار، کدام یک از این‌ها بر دل‌ها پیروز شدند؟ آن‌چه مهم است، پیروزی بر دل‌هاست. امشب از خودتان بپرسید که پس از پایان ۲۲ بهمن، آیا کسی که تا دیروز مشهور به دروغ‌گویی بود و اسباب خفت و سرشکستگی اهل ایمان، امروز تبدیل به قهرمان شده است؟ مگر می‌شود با نمایش میلیونی، قاتل را جای مقتول جا زد؟ مگر می‌شود با صحنه‌آرایی، حقیقت را هم فریب داد؟ صبح صادق، به سرعت صبح کاذب را روسیاه می‌کند. دروغ را همیشه نمی‌توان سر پا نگه داشت. فتحِ قلوب با فتح جیب‌ها و شکم‌ها و منافع دنیوی فرق دارد. کمی به قرآن مراجعه کنیم. وقتی قرآن از نصر سخن می‌گوید توضیح‌اش ساده است: و یدخلون فی دین الله افواجا. این نصر و فتح که با هم آمده‌اند، نتیجه‌شان جلب قلوب است. امروز دل‌ها به کدام سو متمایل شده‌اند. نبردِ ما، نبردِ دل‌ها و خردهاست، نه زورآزمایی تن‌ها. در نبرد تن، بهایم و حیوانات بر اشرف مخلوقات همیشه مسلط می‌شوند. زور فیل و گرگ از آدمی بیشتر است. اما در میدان مصافِ خردها و دل‌ها، آدمی است که مغلوب است؟ یا زور؟

خوب است دوستان و دشمنانی که پیش از پایان این شبِ یلدا، حکم به جاودانی بودنِ شب داده‌اند، بیندیشند که صبر مهم‌ترین فضیلت اهلِ ایمان است. شتاب خوب نیست. صبر کنید و ایمان داشته باشید. منطق زور همیشه در برابر بزرگ‌منشی خرد و ایمان مغلوب می‌شود. این را تاریخ گواهی داده است. زمان، توان‌اش از بازی خُردِ آدمیان بیشتر است. بازی تمام نشده است. این بازی تازه شروع شده است و طولانی و نفس‌گیر است. بازنده‌ی این بازی، بیداد است و دروغ نه ایمان و عدالت. صبر کنید. صبح می‌آید، بی هیچ تردیدی. و صبح‌ها پیاپی خواهند آمد. آن‌چه امروز رخ داد، بازی فوتبال نبود که یکی برنده شود و یکی بازنده. نبرد حقیقت در برابر دروغ، از جنس بازی‌های این‌جهانی نیست. چه حقیرند کسانی که تکلیف حقیقت را می‌خواهند با میدان پر کردن روشن کنند.

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

چه تازیانه‌ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش!

۲

به صبر کوش تو ای دل…

از وقتی خبر دستگیری پدر و مادر بهمن را خوانده‌ام، بی‌تاب به خودم می‌پیچم و هر چه فکر می‌کنم واژه نمی‌یابم برای توصیف این ستمگری. این دیگر فقط جنون، ستم، جهل، زنجیر پاره کردن یا هار شدن نیست. این تنوره کشیدن حیرت‌آور دیو است. هیچ کلمه‌ای، واژه‌ای، تعبیری برای بیان این موجِ بی‌کرانه‌ی ظلم و ظلمت پیدا نمی‌شود. گویی اهل فرهنگستان باید از نو گردِ هم بنشینند و واژه وضع کنند برای این وضعیتِ تاریک و مسموم. آدم بغض می‌کند وقتی می‌بیند نادانی چگونه سر به فلک زده است و بی‌تدبیری و بی‌خردی تا کجا اسباب انهدامِ مُلک و ملت شده است. این دیگر اسم‌اش دولت نیست، این عین ادبار است و عین نکبت و محنت. با سایه صحبت می‌کردم و مرا متوجه این غزل حافظ کرد که در زیر می‌آورم. غزل را بخوانید و ببینید چه اندازه وصفِ حال لحظه‌لحظه‌ی این روزهای ماست.

دو یارِ زیرک و از باده‌ی کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی
هر آن‌که کنجِ قناعت به گنجِ دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونقِ این کارخانه کم نشود
به زهدِ هم‌چو تویی یا به فسق همچو منی
ز تندبادِ حوادث نمی‌توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه‌ی جام نقش‌بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ یاسمنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

نمی‌دانم کسانی که چنین دست غارت و تطاول در جان و مال و آزادی مردمانِ خودشان گشوده‌اند و خیلِ بی‌گناهان را به محبس می‌کشند، چه طرفی از این جنون می‌بندند؟ انگار نمی‌دانند که این بازی‌ها سودی ندارد و آبِ رفته را به جوی باز نمی‌گرداند. یعنی نمی‌دانند هر چه بیشتر گلوی بی‌گناهان را می‌فشارند، بیشتر اسباب دامن زدن به نفرت و انزجار از خودشان می‌شوند؟ یعنی این را نمی‌فهمند که با این کارها حتی کسانی که طرفدار خودشان هم هستند، سخت به فکر فرو می‌روند که این‌ها چه راهی را دارند می‌روند؟ یعنی نمی‌فهمند که ما به ارزش‌های‌مان، به انسانیت، به اخلاق، به درست‌کاری، به جوانمردی، به مروت و به عدالت ایمان داریم و ایمان را نمی‌توان با زور و سرنیزه ریشه‌کن کرد؟ این روزها مدام میان شعرهای حافظ و سایه می‌لولم و انگار آینه‌ای پیش روی من است از آن‌چه این روزها بر ما می‌گذرد. با خود می‌گویم که «خرابِ خفت تلبیس دیو نتوان بود / بیا بیا که همان خاتمِ سلیمانی». و به یاد می‌آورم که ما باز هم دست از ایمانِ خود نکشیده‌ایم و نمی‌کشیم. ما هنوز ایمانِ آفتابی خود را حفظ می‌کنیم:
وقتی که فریب دیو،
در رخت سلیمانی،
انگشتر را یک‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافیه می‌بستیم.

در میان این تندبادِ حوادث،‌ ما باز هم استوار می‌‌مانیم. این را می‌دانیم که ستم نمی‌ماند و نمی‌پاید. و ستمگر هم خود نیک می‌داند که نمی‌تواند بنای دولت را بر بیداد استوار کند: «زمانه کیفرِ بیداد سخت خواهد داد». زمانه دستی دارد که بسی زورمندتر از دست آدمیان است. چنان به آسانی زورمندان را به ذلت و خواری می‌کشاند «که نقش جور و نشانِ ستم نخواهد ماند». و باز هم من از امید می‌گویم و از ایمان. از صبر می‌گویم و از استواری. با خود زمزمه می‌کنم که:
در آن شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
برآر ای بذر پنهانی سر از خوابِ زمستانی
که از هر ذره‌ی دل آفتابی بر تو گستردم

پ. ن. به این بیت فکر کنید و به حال و روز این سیاست و قدرتی که مثل آتش در کشور افتاده است و خان و مان همه را می‌سوزاند:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار

صفحه ها ... 1 2
صفحه‌ی بعد