۱

حکمتِ روز – در بابِ دوستی

چندین ساعت است که موضوعی سخت ذهن‌ام را می‌آزارد. گویی چیزی از درون حکایت از داستانی پنهان دارد. ماجرایی گذشته است که نمی‌خواهم این‌جا چیزی از آن بنویسم و احساس می‌کنم پشت پرده چیزهایی هست که من با اعتماد و خوش‌خیالی بیش از حد به جاهای دیگری نسبت می‌دهم و البته شواهد بی‌شماری هم بر آن داشته و دارم اما هم‌چنان ساده‌لوحانه حواله به جاهای دیگرش می‌کنم. بارها از غروب سعی کردم تا به زبانی این را بنویسم. به نوشته‌ی مخلوق برخوردم درباره‌ی ماجرای زمانه. ماجرای زمانه هیچ ارتباطی به ماجرای من ندارد اما در مطلب مخلوق جمله‌ای بود سخت حکیمانه و عبرت‌آموز که ساعت‌ها سعی می‌کردم به زبانی بنویسم‌اش. بهترین بیان‌اش اما همین است که او نوشته است:

«دوستی مفهومِ دوگانه‌ای دارد. آدم بیش‌تر از دوستان ضربه می‌خورد. هر کس نزدیک‌تر باشد بیش‌تر می‌تواند آسیب بزند. حرمتِ دوستی گویا از همین‌جا سرچشمه بگیرد: هر چه نزدیک‌تر شوی، مستعدتر هستی برایِ دورشدن و هر چه دوست‌تر باشی، ظرفیتِ بیش‌تری برایِ دشمنی خواهی داشت. دوست بودن/ماندن در کل کارِِ بس دشواری ست!»

آدم باید به دوستان‌اش، مخصوصاً آن‌ها که ادعای دوستی دارند، حساس باشند. لازم نیست بدبین باشی. حساس بودن کافی است. گاهی اوقات هر اندازه وفا کنی، هر اندازه مروت و مردانگی کنی، گاهی به ناجوانمردانه‌ترین وجهی ممکن است از پشت خنجر بخوری و خنجر به دست، همیشه نقاب دوستی بر چهره دارد و مدام لبخند محبت می‌زند!

۲

اسطوره‌ی خارج بودن

این اسطوره با اسطوره‌هایی مثل گیلگمش و سیمرغ و قاف و این‌ها فرق دارد. اشتباه نگیرید. این اسطوره چیزی است شبیه افسانه و خیال‌بافی و توهم. گفتم بنویسم آن‌هایی که حساسیت دارند دلخور نشوند. این را چندین بار در وبلاگ خودم دیده‌ام (در نظرها) که می‌گویند تو که «خارج» هستی، لابد از حکومت پول می‌گیری که آن‌جا هستی. دلیل‌شان ظاهرا این است که خوب نمی‌شود در کشوری مثل انگلیس یک نفر ایرانی درس بخواند و دانشجو باشد و به بودجه‌ای کلان یا حکومتی متصل نباشد. گمان نکنم حاجت به توضیح داشته باشد که این تصور چقدر ساده‌لوحانه است. البته که دولت جمهوری اسلامی دانشجوی بورسیه‌ی اعزامی دارد (انگار هر کسی که دانشجو باشد و خارج از ایران باشد به طور اتوماتیک می‌شود دانشجوی اعزامی بورسیه!). آن‌ها هر چه هستند برای خودشان هستند و احترام خودشان را دارند. به من هم ربطی ندارد درباره‌ی آن‌ها قضاوتی داشته باشم. اما این همه دانشجوی دیگر از هزار و یک منبع می‌توانند پول برای ادامه‌ی تحصیل‌شان پیدا کنند (از جمله در خود بعضی از دانشگاه‌های انگلیس). پس هیچ چیز حیرت‌آور و عجیب و غریبی نیست اگر کسی از دانشگاهی در انگلیس (یا مؤسسه‌ی علمی و دانشگاهی دیگری) بورسیه‌ای بگیرد. به کرات این اتفاق رخ می‌دهد و هیچ نیازی هم به عنایات دولتی، سیاستی و حکومتی ایرانی یا غیر ایرانی نیست.

اما اسطوره‌ی دوم این است که بعضی‌ها گمان کرده‌اند که اگر خارج از کشور باشی، دانشجو باشی و از دین هم دفاع کنی، حتماً سر و سرّی با حکومت ایران داری! این اسطوره هم البته بسیار ساده‌لوحانه است. در میان «مسلمانان» آن قدر تکثر و تنوع هست که نهایت ندارد. دین‌ورزی مردم هم بسیار متنوع است. هر گردی هم گردو نیست. هر کسی هم که «ایمانی» داشته باشد، لزوماً مؤمن و ملتزم به ایدئولوژی سیاسی جمهوری اسلامی نیست. مگر این همه مسلمانی که در جهان هستند همه از جمهوری اسلامی «پول» می‌گیرند که مؤمن باشند؟ این اسطوره البته اسطوره‌ی پرمصرفی است! خیلی‌ها از این اسطوره، یا به تعبیر دقیق‌تر مغالطه، برای رهانیدن خودشان از زحمت تفکر استفاده می‌کنند. این برچسب‌ها همیشه نقش مهمی ایفا می‌کنند در ساده‌سازی و کلیشه درست کردن: فلانی از دین دفاع کرده است و مسلمان است، پس لزوماً مدافع اسلام‌گرایان است؛ فلانی از روشنفکری دینی دفاع می‌کند، پس از ارکان انقلاب فرهنگی و تصفیه‌ی دانشگاه‌ها بوده است؛ فلانی از تشیع دفاع می‌کند، پس مدافع ولایت فقیه است؛ فلانی با موسیقی زیرزمینی مشکل دارد، پس از محسن نامجو بدش می‌آید؛ فلانی عاشق شجریان است، پس نمی‌تواند موسیقی پاپ گوش بدهد. خودتان می‌توانید به این فهرست هم‌چنان اضافه کنید. اما کار دشواری نیست یافتن این مغالطه‌ها در بسیاری از نوشته‌های موجود در وبلاگستان. منطقیون می‌گویند: «اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند». قاعده‌ی ساده‌ای ‌است اما مردم همین چیزهای ساده را به سادگی فراموش می‌کنند. آدم خیلی وقت‌ها دوست دارد خودش را فریب بدهد؛ چشم‌اش را به روی خیلی از واقعیت‌ها ببندد تا همان که دلخواه‌اش است بیان شود.

آخرین اسطوره این است: هر کسی که خارج از ایران زندگی می‌کند، حق ندارد درباره‌ی ایران و وضع مردم ایران نظر بدهد! واقعاً توضیح لازم دارد؟ خارج از ایران زندگی کردن، چه ربطی دارد به نظر داشتن؟ فرداست بگویند هر کسی که خارج از ایران زندگی می‌‌کند حق ندارد درباره‌ی ایران اصلاً فکر کند! عکس نقیض این جمله را هم این‌جوری می‌شود نوشت: هر کسی که داخل ایران زندگی می‌کند، حق ندارد درباره‌ی خارج از ایران و هر چه در خارج اتفاق می‌افتد فکر کند یا نظر بدهد! هر دوی این قضایا به قدری سطحی هستند که محتاج هیچ نقض و ردی نیستند.

۲

یک ۴ دیواری به وسعتِ جهان!

مانی ب یادداشت تازه‌ای نوشته و تا توانسته مرا در آن نواخته است! چه خوب! آدم در این جور مواقع است که متوجه کاستی‌های کارش می‌شود و حتی در همین جور مواضع است که می‌فهمد آن‌چه گفته یا نوشته است چقدر نزدیک به واقعیت بوده است. مدتی پیش مطلبی نوشته بودم با عنوان «در باب ریشخندگری». مخاطب خاص این نوشته ایشان نبود (اگر او می‌دانست چه کسانی، یا چه کسان دیگری، هم مخاطب این نوشته بوده‌اند، کمی در نوشتن‌اش آرام‌تر می‌شد. شاید البته!). مدت‌های درازی است به این موضوع فکر کرده‌ام و ماجراهای زمانه، و از جمله طعنه‌های نیش‌دار او، مرا بر آن داشت یادداشتی بنویسم. البته ضمیر مرجع‌اش را خوب پیدا می‌کند!

اما نویسنده‌ی ما در یادداشت‌اش از هیچ متلک‌پرانی و مغالطه‌ای فروگذار نکرده است. همین ابتدا بگذاریم تکلیف یک چیز را روشن کنم ـ و البته تکلیف این یک چیز برای آن‌ها که پیش چشم‌شان شیشه‌ی کبودی نیست، از همان ابتدا روشن بود که اولین یادداشتِ من درباره‌ی ماجراهای زمانه – همان یادداشت ماهی و جوی و خُرد و سایر قضایا – یادداشتی بود «کاملاً عاطفی و احساسی» و پاک خالی از هر نوع استدلال و تأملی. نه آن یادداشت این دعوی را داشت و نه یادداشت‌های بعدی که به سویه‌های دقیق‌تر و سنجیدنی‌تر زمانه می‌پرداخت درباره‌ی آن یادداشت مدعی چنین صفتی شده بود. ایشان از ابتدا تا انتهای نوشته‌اش مانند اطفالی که بازیچه‌ای یافته و ذوق‌زده مرتب آن را کوک می‌کنند، ورد گرفته است که آن یادداشت چنین بود و چنان بود! خوب برادر من! معلوم است آن یادداشت عاطفی بوده. معلوم است واکنش کسی است که با مهدی جامی دوست بوده است. معلوم است که اولین واکنش کسی است که تعلق خاطر عاطفی به او داشته است. این چه توقعی است که کسی تعلق خاطر عاطفی به کسی نداشته باشد؟ این چه توقعی بوده که در چنان هنگامه‌ای من یا بی‌تفاوت باشم یا خدای ناکرده نیشی هم به مهدی جامی فرو کنم؟ عقل هم چیزی خوبی است به خدا! و این تعلق خاطر عاطفی – مثبت یا منفی، سلبی یا ایجابی – در همه هست از جمله در همین حضرت مانی ب. آشکارترین نمودش هم در مانی ب، خودِ اوست. رندِ ظریفی پای یکی از مطالب (+) حضرت‌شان یادداشتی نوشته بود و همین را متذکر شده بود که ایشان زبانی تند و تیز دارد و «نه گل از دستِ غم‌اش رست و نه بلبل در باغ» ولی وقتی این تیغ به خودش می‌رسد ناگهان ناکار می‌شود. زبان‌اش در بریدن و دریدن دیگران تیز است و گزنده ولی به خودش که می‌رسد کُند می‌شود و مهربان! نه، قرار نیست کسی بیاید در وبلاگ‌اش مذمت خودش را بگوید. اما می‌توان انصاف داشت و دید که هر آدمی کجا نشسته است و می‌شود بیهوده زبان بر این و آنی که کاری به من و شما ندارند دراز نکرد.

ادامه‌ی مطلب…

۹

توسعه از راهِ اصلاحِ دین؟

چند سالی است که به این نکته فکر می‌‌کنم که دست‌کاری کردن در فهم دینی مردم، یا به تعبیری «اصلاح‌گری دینی» لزوماً به بهبود کیفیت زندگی آن‌ها نمی‌انجامد. بگذارید همین ابتدا مقصودم را روشن کنم تا سوء برداشتی پیش نیاید. اصلاح‌گری دینی، یا روشنفکری دینی، اگر به این معنا باشد که رویکردی عقلانی به دین داشته باشیم و در دین تفقه و تعقل شود (به قول ناصر خسرو: «خدای از تو طاعت به دانش پذیرد / مبر پیش او طاعت جاهلانه»)، هم معقول است و هم موجه. این نوع رویکرد به دین – به اسم‌اش کاری ندارم – رویکردی است ستودنی و البته سابقه‌ای دراز دارد؛ سابقه‌ای که به زمان نخستین امام شیعیان باز می‌گردد. به نظر من، معنا و مضمون‌اش، چیزی بیش از این نیست که عقل وجهه‌ای دیگر از دین است. عجالتاً در همین حد کلی با من همراه باشید تا به اصل سخن‌ام برسم. می‌دانم که برای روشن‌تر ساختن حدود عقل و دین حرفِ بسیار می‌توان گفت. اما در همین حد برای ورود به بحث کفایت است.

ادامه‌ی مطلب…

۴

اهمیت انتخاب اوباما چی‌ست؟

امشب روزنامه‌ی تایمز لندن را می‌خواندم در قطار. شماره‌ی امروز گویی ویژه‌نامه‌ای بود که اختصاص داشت به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. بحث مفصل و مبسوطی شده بود از آن‌چه که در صحنه‌ی سیاست آمریکا در این سال‌ها رخ داده بود. چرا اوباما پیروز شد و چگونه؟
یک تبیینِ ساده‌اندیشانه و راحت الحلقوم، البته این است که خودِ سیاست‌مداران آمریکایی فهمیده بودند که مردم جهان از آن‌ها متنفرند و آمریکا چهره‌ی خوبی ندارد، حالا اوباما را فرستاده‌اند جلو به جبرانِ این همه ویرانی. این البته تبیین ساده‌اندیشانه‌ای است که ذهن‌های تنبلی که حوصله‌ی تجزیه و تحلیل ندارند، شاید به سادگی قبول کنند و اگر از ظرافت‌های آن صرف‌نظر کنیم، پر بیراه نیست اما به این خنکی و خامی هم نیست توضیح ماجرا.

خاطرم هست که چندین ماه پیش، برای رساله‌ام با محمد ارکون مصاحبه‌ای داشتم. آن زمان هنوز هیلاری کلینتون به نفع اوباما کنار نکشیده بود. بحثِ ما بر سر اتوریته و قدرت بود. ارکون تفاوت اوباما و کلینتون را در این می‌دانست که کلینتون در پی قدرت است و اوباما صدایی است صاحبِ اتوریته. اوباما بر عدالت انگشت نهاده بود که ساکن نهان‌خانه‌ی ضمیرِ هر انسانی هست. آمریکا را کانون تمام توطئه‌های عالم دیدن، شاید بعضی از چیزها را بتواند توضیح دهد. اما از توضیح بسیار چیزها عاجز می‌ماند. دیشب، یکی دو ساعتی مانده بود به پایان شمارش آراء. در برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی، یکی از مفسران می‌گفت وضعیتی که اوباما امروز در آن است، وضعیتی است که بدون وجود جسی جکسون (فعال سیاسی سیاه‌پوستِ آمریکایی)، کالین پاول (وزیر دفاع سابق)، کاندولیزا رایس (وزیر خارجه) و مارتین لوتر کینگ میسر نبود. اوباما، صدای رسای جمعیتِ تا به امروز سرکوب شده‌ی سیاه‌پوست در آمریکاست. فروکاستن اوباما به بازیچه‌ی قدرت دیگران و ملعبه‌ی سیاست‌مدارانِ پشت‌ِ پرده، تصوری است ساده‌انگارانه. نبردِ دیشب میان مک‌کین و اوباما، نبردی بود نفس‌گیر اما اوباما به آسانی بر آن غلبه کرد. آن همه شور و اشتیاقی که در گوشه‌گوشه‌ی آمریکا موج می‌زد و حرص مردمِ آمریکا برای تغییر، خاطره‌ی انتخاب شدنِ خاتمی را پیش چشم بیننده زنده می‌‌کند.

انتخاب اوباما، طلیعه‌ی تغییرهای بزرگی در سیاست‌های داخلی و خارجی آمریکاست. اوباما تنها نماینده‌ی حزب دموکرات نیست. اوباما سیاه‌پوست هم هست. دقت کرده‌اید که در کنیا دو روز تعطیل عمومی اعلام کرده‌اند؟ کجای دنیا چنین کاری می‌کنند؟ اوباما تنها برای آمریکا نیست که مهم است. برای جهان هم مهم است. در این میان البته سیاست‌مداران کشور ما طبق معمول همان سیاست‌مداران سابق‌اند. وزیر خارجه‌ی ما گفته است امیدوار است آقای اوباما بتواند خواست مردم آمریکا را بر آورده کند. گذشته‌ از لحنِ بیان و ادبیات نامناسبی که برای ابراز نظر اختیار شده است و در عرف دیپلماتیک چندان زبانِ درخوری نیست، فرض کنیم هنگام انتخابات ریاست جمهوری ایران وزارت خارجه‌ی آمریکا عباراتی شبیه به همین را درباره‌ی رییس جمهور تازه انتخاب شده می‌گفت. واکنش دولت ایران چه می‌شد؟ آدم خوب است اول یک سوزن به خودش بزند بعد یک جوالدوز به دیگران! اگر سیاست‌مداران ما،‌ بلد نیستند درست حرف بزنند، اصلاً حرف نزنند. بگذارند وضعیت همینی که هست بماند. لازم نیست کار را خراب‌تر از این‌که هست بکنند.

به حاشیه نروم. مقصود من از نوشتن این یادداشت این بود که باید انتخاب شدن اوباما را در بستر تاریخی بلند آن دید و تحلیل‌های عامه‌پسند و ساده‌اندیشانه را برای جای دیگر گذاشت. اوباما به طرز بی‌سابقه‌ای عاطفه و احساس ملت آمریکا از سیاه گرفته تا سپید را برانگیخت. و این یعنی اتوریته. این کار را با قدرت و زور نمی‌شود کرد. (می‌توان گفت اوباما کاریزما دارد؟ شاید. نمی‌دانم.) اوباما بر خلاف مک‌کین سنجیده حرف می‌زند. حساب شده صحبت می‌کند. گفتارش شمرده و متین است. بی‌عقلی و شتابزدگی در گفتارش نشنیده‌ام تا به حال. داشتم امروز فکر می‌کردم بی‌سوادی و زبان‌نادانی بوش مدت‌ها برای ماها اسباب تفریح و خنده بود. الآن که بوش رفته است به کدام سیاست‌مدار به خاطر گاف‌های گفتاری‌اش باید خندید؟ انتخاب اوباما برای آمریکا نشانه‌ی بازگشت عقلانیت و صداقت در گفتار و رفتار باید باشد. آینده بیشتر نشان خواهد داد چقدر این برداشت درست است. اوباما به درستی گفته بود که آن‌چه که امروز رخ داده است، گواهی است بر این‌که در آمریکا هر اتفاقی ممکن است بیفتد. همه چیز در آمریکا ممکن است. آمریکا هنوز قابلیت‌های فراوانی دارد. ویرانی‌هایی که حزب جمهوری‌خواه با یکه‌تازی جورج بوش و نئوکان‌ها در خودِ آمریکا و اطرافِ جهان آفرید، جایی باید متوقف می‌شد. باید دید اوباما چه می‌‌کند. اوباما در لحظات اولیه‌ی اعلام نتایج از فضای تلخ و مسمومی که دیرزمانی بر سیاست آمریکا حاکم بوده است سخن گفت ( متن کامل سخنان اوباما را بخوانید).  او برای تغییر آمده است. از انتخاب اوباما و رفتن بوش و جمهوری‌خواهان کم‌ظرافت و خشنی که مایه‌های عقلانی ژرفی در آن‌ها نمی‌دیدم، خوش‌حال‌ام.

پ. ن. اوباما سخنان‌اش را با این جمله آغاز کرد:
«اگر هنوز کسی این‌جا هست که باز هم شک دارد که آمریکا جایی است که در آن هر چیزی ممکن است؛ یا کسی باشد که نداند آیا رؤیای بنیان‌گذاران ما هنوز در زمان ما زنده است یا نه؛ یا کسی باشد که هنوز قدرت دموکراسی ما را زیر سؤال می‌برد، امشب جواب‌اش را گرفته است.»
بد نیست این مقاله‌ی تایمز را هم بخوانید: «چهار دلیل انتخاب اوباما»

۶

در باب ریشخندگری

کلمه‌ای در زبان انگلیسی هست که شاید بتوان معانی متعددی را در زبان فارسی برابرش نهاد. این کلمه (cynicism) است و اسم فاعل آن (cynic) است. داریوش آشوری در ویراستِ تازه‌ی فرهنگ علوم انسانی، معادل‌های زیر را در برابر این دو واژه (به ترتیب) نهاده است: ۱. مسخره‌انگاری و ۲. زشت‌انگار، مسخره‌انگار. البته آشوری معادل «کلبی‌گری» را نیز آورده است که مرادِ من نیست. آن‌چه بیشتر در زبان انگلیسی مد نظر من است، مفهومی است که به ریشخند کردن و استهزاء نزدیک می‌شود و می‌تواند مناسبتی هم با لاابالی‌گری داشته باشد. شاید طعنه زدن و متلک گفتن هم به نحوی نزدیک به این معنا باشد.

اما چرا از این خصلت «ریشخندگری» حرف می‌زنم؟ ماجراهای اخیر زمانه، یادداشتِ اول من (و حتی بخش‌هایی از یادداشت‌های بعدی من) در کنار بعضی از یادداشت‌های عاطفی دوستداران زمانه و صاحب سیبستان، باعث برانگیخته شدنِ یک ریشخندگری تمام عیار نزدِ عده‌ای شد. این‌جا من می‌خواهم چند ساحت مختلف را از هم تفکیک کنم. نخست، رویکرد کسانی را که دغدغه‌ی اخلاقی دارند و هشدار در برابر فروغلتیدن به دام‌چاله‌ی مرید-مرادبازی و تملق و چاپلوسی می‌دهند و دیگر رویکرد کسانی که زیر پوشش انتقادی به ظاهر اخلاقی، مسخره‌انگاری ستیهنده، تلخ و پلیدی را منتشر می‌کنند. برای من رویکردِ نخست، رویکردی است مغتنم و ارزش‌مند و گمان می‌کنم مهدی جامی هم، با توجه به شناختی که از او دارم، این تذکرها را مغتنم می‌داند و چیزی در آن نیست که باعث رنجیدنِ او شود. اما رویکردِ دوم، رویکردی تخریبی است که به بهانه‌ی تازیانه کوفتن به گرده‌ی چاپلوسی و تملق، سخت مشغول کینه‌کشی و انتقام‌جویی شده‌اند.

گاهی اوقات مردم تفاوت ادا کردنِ حق چیزی را با مدح کردن و تملق نمی‌دانند. برای این‌که آدم حقِ چیزی را درست ادا کند، باید صفت عدالت و انصاف در درون‌اش راسخ شده باشد. برای ادا کردنِ حق چیزی نیاز به فضیلتی اخلاقی هست. اما تملق و چاپلوسی، نیاز به فضیلت ندارد. بادمجان دور قاب چیدن، اخلاق نیکو و سلوک شخصی لازم ندارد. اندکی دنائت و جبنِ شخصیتی به اضافه‌ی مزدوری و فربه کردنِ نفس می‌خواهد، یعنی زنده کردن رذایل اخلاقی. چاپلوسی بر خلاف ادا کردن حق دیگران، هیچ زحمت و تلاشی نمی‌خواهد. مزدوری و تملق از هر بیکاره‌ی زبان‌بازی ساخته است.

ماجرایی که در زمانه اتفاق افتاده است صف‌آرایی یزید و امام حسین (یا مهدی و دجال!) نیست. قضیه پیچیده و چند سویه است. یک دو گانه‌ی حق و باطل محض نیست. اما تکثر سویه‌های مختلف ماجرا، به معنای تعطیلی هر قاعده‌ی اخلاقی و هر اصل انسانی نیست. اگر کسی صفت یا خصلتی را در مدیریت و اندیشه‌ی مدیر معلق شده‌ی زمانه می‌ستاید، معنای‌اش تملق یا چاپلوسی نیست. نفس سلیم انسانی و خرد و انصاف به ما نهیب می‌زند که پیش از آن‌که جوانب سخنی را بسنجیم، نامِ هر تحسین و ستایشی را تملق و چاپلوسی نگذاریم. این خصلت «ریشخندگری» که بی‌نشانِ از رذایل متعدد اخلاقی نیست، آدمی را وا می‌دارد به تخریب و زهر پراکندن.

من با صاحب سیبستان دوست‌ام. رفاقت‌ام با او به همان اولین سالی بر می‌گردد که به لندن آمدم. اما اگر جاهایی از مهدی ستایش می‌کنم و کرده‌ام، در همان حال،‌ در برابر اندیشه‌ی او و سخنان او منفعل یا منقاد نبوده‌ام و هرگز مریدانه با او برخورد نکرده‌ام. شواهدِ اختلاف‌نظرهای شدید مرا با مهدی در همین وبلاگ می‌توان یافت (چه در زمانی که او فقط صاحب سیبستان و چه وقتی که مدیر زمانه بود). در نتیجه نسبت دادن تملق یا چاپلوسی به صاحبِ این قلم، دستِ کم دور از انصاف است (نخواستم قلم‌ام را به همان اوصاف ریشخندگرانه بیالایم و گر نه تیغ این قلم کُندتر از تیغِ دیگران نیست!). در نتیجه، اگر – چنان‌که نویسنده‌ای گفته است – بعضی‌ها با مهدی جامی دوست‌اند، دیگران هم البته با بعضی‌های دیگر دوست‌اند! این نفسِ دوستی نیست که استدلال‌ها را مخدوش می‌کند. حتی اگر استدلال‌ها آغشته به یا آکنده از خیال‌ورزی‌های شاعرانه باشد، وظیفه‌ی منِ خواننده حمله به نازک‌خیالی‌ها یا شعرورزی‌های نویسنده نیست. کارِ ما شکافتن اصلِ استدلال و، در صورتِ امکان، نشان دادن مخدوش بودن استدلال است (و بله، بعد اگر بطلان اصل استدلال را نشان دادیم و هنوز چیزی درون‌مان را غلغلک می‌داد، شاید بشود برای تشفی خاطر، حالی هم از نویسنده‌ی متن خیال‌ورزانه و شاعرانه گرفت!). اما معیار اصلی کار منتقد، اعتنا و التفات به استدلال است.

۲

در فضیلت دقت و روشنی، سادگی و شفقت

بعضی‌ها خالی از دقت حرف می‌زنند. برای‌شان دقیق و درست بودن حرف‌هاشان و خالی از ابهام بودن‌شان مهم نیست. برای‌شان اصلاً اهمیت ندارد که وقتی آدم ادعاهای‌اش بزرگ‌تر می‌شود، استدلال‌های‌اش و شیوه‌ی بیان‌اش باید دقیق‌تر و روشن‌تر شود. فکر می‌کنند هر چه مبهم‌تر و تو-در-توتر حرف بزنند، فکر می‌کنند هر چه حرف‌هاشان تأویل‌پذیرتر و چندپهلوتر باشد، اهمیت و اعتبار بیشتری پیدا می‌کنند. شگفت نیست که گاهی آدم می‌بیند که کسانی که ادعای معرفت و شناخت باطنی‌شان گوش فلک را کر می‌کند، حرف‌هایی می‌زنند و چیزهایی می‌نویسند که هر چه بیشتر می‌شنوی و می‌خوانی بی‌سر-و-ته‌تر می‌شوند و نامفهوم‌تر.

اما بعضی حرف‌ها هستند، بعضی معانی هستند که پیچیدگی و ابهام ندارند. مغلق نیستند. به قصد مرعوب کردن خواننده و شنونده صادر نمی‌شوند. ساده‌‌اند و در همان سادگی دل می‌ربایند. همین دل‌ربایی در عین سادگی است که خواستنی‌تر می‌کند این نوع حرف‌ها و نوشته‌ها را.

کار سختی نیست مبهم حرف زدن. کار سختی نیست شطاحی کردن. سرِ سوزن ذوقی می‌خواهد و ذهنی انباشته از ادبیات و تاریخ و فرهنگ و اسطوره و خیال. اما ساده بودن و شفقت ورزیدن و درشت نگفتن و داوری نکردن سخت است. انباشته بودن و سنگین بودن هنر نیست. هنر این است که بدانی از میان این همه انباشته، کدام یکی دو نکته‌ی مهم می‌تواند پرِ پروازت باشد.

بعضی‌ها مبهم حرف می‌زنند و دوپهلو و چندپهلو می‌نویسند که مخاطب را مرعوب کنند یا برای خودشان مرید بتراشند. فلسفه‌ها، عرفان‌ها و تصوف‌هایی که با این زبان و ادبیات مخاطب را تحقیر می‌کنند، همیشه مرا از خود رم داده‌اند. بیهوده نیست که این اندازه با حافظ هم‌دلی می‌کنم که زبان تند و تیز در نقد صوفیان و زاهدان دارد. و باز بیهوده نیست که با مولوی هم‌نفس‌ام چون لطیف‌ترین و بلندترین معانی را به ساده‌ترین زبانی بیان می‌کند و… و دیگر هر چه می‌خواستم بگویم گفتم. سعی کردم نیشی به کسی نزنم. سعی کردم درشتی نکنم. سعی کردم کمتر داوری کنم. سادگی و شفقت‌ ورزیدن بر خلق، نزدِ من دو فضیلت بسیار مهم انسانی‌اند.

۱

در تقابل فقها و سفها

شاید دیده باشید که در ملکوت گاهی اوقات با لحن ملامت‌آمیز از فقه‌پیشگان و فقیهان نوشته‌ام. و البته کلمه‌ی «فقیه» را هرگز به معنای لغوی و دقیق کلمه به کار نبرده‌ام. فقیه را عمدتاً به همان معنای مصطلح اجتماعی و در همان فضای نقد پیش کشیده‌ام. جز این‌ها اگر باشد، فقیه، یعنی دانشمند. فقیه یعنی کسی که تفکر می‌کند. فقیه نقطه‌ی مقابل سفیه است. وقتی می‌گویم «فقیه» به معنای دقیق و وفادار به معنا و روح کلمه، مرادم کسی نیست که شغل‌اش و پیشه‌اش فقه است. مقصودم کسی نیست که از راه فقه امرار معاش می‌کند و فقه‌اش را می‌فروشد. مقصودم کسی است که دانش دارد و در به کار بستنِ دانش‌اش آزاده است و فروتن. اگر به حوزه‌ی معنایی کلمات و افعالی که در قرآن از ریشه‌ی فقه به کار رفته است نگاه کنیم، می‌بینم که قرآن از فقها به عنوان یک صنف یاد نمی‌کند. قرآن طبقه‌ای به عنوان فقها نمی‌شناسد. هر کس دانش داشته باشد، می‌شود فقیه. در نتیجه آن پشمینه‌پوش تندخو و فقیهی که حافظ عیب‌اش می‌کند («اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز…» یا «فقیهِ میکده دی مست بود و فتوا داد…»)، ارباب فضل و دانش نیستند؛ بلکه صنف فقه‌پیشه‌گانی هستند که از فقه (یعنی دانشِ دینی) ابزاری می‌سازند برای تسلط بر مردم؛ نردبانی می‌سازند برای ترقی در مدارج قدرت و دنیا. پس: «نه هر که طرفِ کُلَه کج نهاد و تند نشست / کلاه‌داری و آیینِ سروری داند». اگر دوستانی از خوانندگان این‌جا باشند که در میان صنفِ روحانی، فقیهانی را می‌شناسند آزاده که حقیقتاً اهل علم هستند و وارسته و بزرگوارانی هستند که دین‌شان را به قدرت و سیاست و دنیا نفروخته‌اند، مستحضر باشند که بی‌هیچ تردیدی مرادِ من هرگز آن قوم بزرگوار نبوده، نیست و نخواهد بود. مرادِ من به روشنی این بوده است – و این نکته از فحوای کلام من قابل استنباط بوده است – که قومی در زیّ فقها، به رهزنی پرداخته‌اند (قرن‌هاست؛ حکایتِ تازه‌ای هم نیست). و این‌ها همان طایفه‌ای هستند که پشتِ آن مقتدای دین را شکستند: «جاهل متنسک» و «عالم متهتک» (و بسیارند از این جاهلان متنسک و عالمان متهتک که عنوان فقیه را یدک می‌کشند). یک جایی باید حساسیت به خرج داد و پرده‌پوشی و مصلحت‌اندیشی بیهوده نکرد. جایی که پای تباهی دین در میان باشد، عالمِ دردمند خود را به نشنیدن نمی‌زند. تفاوت میان فقیه و سفیه فقط دو حرف است؛ هر فقیهی به سادگی سفیه می‌شود اگر دست از پا خطا کند. لغزش بزرگان پیامدهای هول‌ناک‌تری دارد.
۳

چراغ امید

جایی که امید نباشد، ستم پا می‌گیرد. جایی که امید نباشد، خردمندی تعطیل می‌شود. مردم اگر امیدشان را از دست بدهند، رفتارشان از سر استیصال خواهد بود. امید مهم‌ترین چسبِ جامعه‌ی بشری است. امید است که جامعه را به پیش می‌برد. این امید، البته در اوضاع سیاسی عامل مهمی است. در انتخابات آینده‌ی ریاست جمهوری هم امید است که مهم است.

مردم باید امید داشته باشند. به چه؟ به چه کسی؟ آیا تنها امید داشتن مردم است که به سودِ سیاست‌مداران است؟ نه! بعضی وقت‌ها ناامیدی مردم به سودِ برخی جناح‌های سیاسی است. امید نداشتنِ مردم به بهبودِ وضعیت آن‌ها را به سادگی به بی‌تفاوتی می‌کشاند (و عملاً به معنای توفیق یک نظام و اندیشه‌ی سیاسی خاص است). وقتی امیدی به هیچ چیز نباشد، همه چیز رواست. امید که نباشد، هیچ اصل اخلاقی پایه‌ی محکمی ندارد. مردم با امید اخلاقی‌تر زندگی می‌کنند. امید که نباشد، مردم انگیزه‌ای برای اخلاقی زیستن نمی‌بینند. امید که نباشد، مشارکت در پروسه‌ی سیاسی هم کاری می‌شود عبث. اما چه چیزی یا چه کسی ایجاد امید می‌کند؟ و امیدِ مردم را چه کسی یا چه کسانی ناامید می‌کنند؟

به نظر من باید در انتخابات آتی ریاست جمهوری از این زاویه هم نگاه کرد. یعنی به اعتقاد من یکی از شاخص‌های مهم داوری درباره‌ی انتخابات ریاست‌ جمهوری، کسانی که کاندید می‌شوند و این‌که باید به چه کسی رأی داد یا نداد، همین معیار «امید» است (تعمداً کلمه‌ی «نشاط» را به کار نمی‌برم چون در ادبیاتِ سیاسی امروز ایران بدجوری دست‌مالی شده و به ابتذال افتاده است). یعنی اگر قرار باشد یک کاندید، ده تا شرط داشته باشد، ده تا شرط لازم و ضروری، قطعاً یکی از این ده شرط‌اش این است که چقدر در جامعه ایجاد امید می‌کند (برآورده ساختن امید مردم در دست انسان نیست؛ انسان فقط می‌تواند برای‌اش تلاش کند و برنامه‌ریزی). باید دید چقدر رفتارش، گفتارش و اندیشه‌اش باعث ایجاد امید می‌شود (و از آن سو وجود و اندیشه و گفتار و کردار چه کسانی روز به روز باد در شعله‌ی امید مردم می‌دمد؟). و یکی از زمینه‌های کاشتن بذر امید، ایجاد فرصت و وجود داشتن فرصت است. چقدر فرصت هست؟ فرصت را به معنای مهلت به کار نمی‌برم. فرصت را به معنای قابلیت و امکانِ عمل برای بهبود وضع معیشت و زیست مردم به کار می‌برم. همین‌که دانشجویی فرصت داشته باشد به دانشگاهِ خوبی برود، از آموزش استادی باسواد و آگاه (نه استادی با مدرک جعلی) بهره‌مند  شود و پس از فراغت از تحصیل امید داشته باشد به این‌که شغل خوبی متناسب با اندوخته‌ی دانش‌اش (اگر دانشجوی لایقی بوده باشد) برای‌اش هست، یعنی امید. این یعنی وجود داشتن فرصت. گمان می‌کنم پاسخ به بعضی از پرسش‌ها درباره‌ی انتخابات با عطف عنان به شاخص «امید» بسیار روشن است. بعضی‌ها هم فرصت می‌سوزانند و هم چراغِ امید مردم را می‌کشند. آن‌ها که آرزوهای به حق مردم را قربانی آرزوهای شخصی خود و جاه‌طلبی‌های فردی‌‌اش می‌کند، دغدغه‌ای برای رونق دادن به بازار امید مردم و فراهم کردنِ فرصت برای زیستِ بهترشان ندارد (هر چند پیوسته شعارش را بدهند).

ناامیدی مادر بسیاری از رذایل است. به ناامیدی اگر میدان دادی، اشرارِ ملت بر اخیارش مسلط می‌شوند. باید سخت هوشیار بود که چه کسانی به چه شیوه‌هایی به امید مردم دستبرد می‌زنند. بعضی‌ها با لقلقه‌ی زبان از امید حرف می‌زنند، ولی روح سخن‌شان و سر تا پای کردارشان القاء ناامیدی است (یعنی شما هیچ نباشید تا ما همه باشیم). «و فی ذلک آیات لقوم یتفکرون».

۰

فهمِ سَماع

این حکایت را از احوال ابوسعید ابوالخیر بخوانید:

هم درین وقت که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحَهُ العزیز، به قاین بود امامی دیگر بود آن‌جا سخت بزرگوار. او را خواجه امام محمد قاینی گفتندی. چون شیخ آن‌جا رسید، او به نزدیک شیخ آمد به سلام. و بیشتر اوقات در خدمت شیخ بودی.  به هر دعوت که شیخ را ببردندی، او از جهت موافقت شیخ، حاضر آمدی و به سماع بنشستی. روزی در دعوتی سماع می‌کردند، و شیخ ما را حالتی پدید آمده بود و جمله‌ی جمع در حالت بودند، و وقتی خوش پدید آمده. مؤذن بانگ نماز پیشین گفت؛ و شیخ همچنان در حالت بود، و جمع در وجود بودند، و رقص می‌کردند، و نعره می‌زدند. در میان آن حالت امام محمد قاینی گفت: «نماز! نماز!» شیخ ما گفت: «ما در نمازیم.» و همچنان در رقص می‌گشت. امام محمد ایشان را بگذاشت و به نماز شد. چون شیخ از آن حالت باز آمد، گفت: «از آن‌جا که آفتاب برآید تا بدان‌جا که فرو شود بر هیچ آدمی نیفتد بزرگوارتر و فاضل‌تر از این مرد» – یعنی امام محمد قاینی – «و لیکن سَرِ مویی بازین حدیث کاری ندارد.»
 – نقل از اسرار التوحید، ج ۱، ص ۲۲۶

نکته‌ها هست در این حکایت. اولین مدارای امام محمد قاینی است – اما مدارایی محدود و از سر تشبه جستن نه از سر فهم. دیگر، بلندنظری ابوسعید که بعد از آن حکایتی که میان او و امامِ قاینی می‌رود، باز هم چنان اعزاز او می‌کند که می‌گوید از شرق تا غربِ عالَم از او بزرگوارتر و فاضل‌تر کسی نیست. دیگر این‌که ابوسعید با تمامِ این‌ها یک نکته را به روشنی می‌گوید: امام محمد قاینی از تصوف و رقص و سماع هیچ نمی‌فهمد! چون اگر می‌فهمید، نمی‌گفت: «وقت نماز است!» برای ابوسعید آن‌چه می‌کرده، در باورِ خودش و حال و جذبه‌ای که داشته، هم‌ردیف نماز بوده است. فهمِ این برای بزرگ و فاضلی چون امامِ قاینی هم سخت بوده. و آخر این‌که ابوسعید سخت اهلِ حال بوده. رقص و سماع‌اش به جای خود. چندان اهل رقص و سماع بوده که به قول محمد بن منور، او را حالتی پدید می‌آید. بانگ مؤذن بر می‌خیزد و او همچنان در حالت است. یعنی گوش‌اش به هیچ چیز و هیچ کس بدهکار نیست؛ سرش گرمِ کار خودش است. این ابوسعید ابوالخیر از شخصیت‌های استثنایی و برجسته‌ی تاریخ و فرهنگ ایرانیان است. سخت دوست‌اش دارم.

صفحه ها ... 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد