پرورش بذر امید - خريد کتاب

آگاهی: چشم اسفندیار خودکامه‌گان

kaleme.jpg

لينکده خوابگرد

ادامه...

موضوعات

  قدريه[9]
  مهمان‌نوشته‌ها[2]
  موسيقی[170]
  مداخله‌ی بشردوستانه[2]
  نقد و نظر[108]
  نکوداشت[5]
  نامه‌ی عين‌القضات[5]
  همين‌جوری[1]
  هذيان‌ها[104]
  واقعه[52]
  وبلاگستان[45]
  کتاب[13]
  گلهای تازه[13]
  پادکست[4]
  پرونده‌ی «ما ايرانيم»[4]
  پرونده‌ی ملوانان انگليسی[6]
  پرويز مشکاتيان[12]
  پراکنده‌ها[30]
  پرده‌نويسی[6]
  آسیب‌شناسی تکفير[4]
  اميدانه[5]
  انتخابات ۸۸[74]
  انتخابات ۹۲[18]
  از رسانه‌ها[31]
  بسط تجربه‌ی نبوی[17]
  تک‌مضراب[49]
  تأملات[146]
  تأملات مصريه[8]
  تذکره[80]
  جنبش سبز[71]
  حلقه‌ی گفت‌وگو[4]
  حافظانه[2]
  حاشيه‌ها[78]
  خبرپاره[1]
  دين[63]
  ديوانيات[34]
  در فراق پرويز[9]
  در نقد نيلگون[12]
  در نقد نيکفر[5]
  در نقدِ سياست‌زدايی از سياست[5]
  درباره‌ی ميرحسين موسوی[7]
  درباره‌ی معماری[4]
  درباره‌ی نصر حامد ابوزيد[4]
  درباره‌ی پاپ بنديکت[6]
  درباره‌ی آرامش دوستدار[4]
  درباره‌ی الحاد[1]
  درباره‌ی اکبر گنجی[11]
  درباره‌ی اخلاق و سياست[3]
  درباره‌ی اخلاق جهان‌شهری[2]
  درباره‌ی تقوا[4]
  درباره‌ی حجاب[4]
  درباره‌ی حرمت و حريم[1]
  درباره‌ی خاتمی[12]
  درباره‌ی خشونت[5]
  درباره‌ی دموکراسی[1]
  درباره‌ی رهبری[4]
  درباره‌ی سکولاريسم[8]
  درباره‌ی غرب[7]
  درباره‌ی غزه[5]
  رمضانيه[19]
  روزنوشت‌ها[121]
  روش نقد[3]
  زمزمه‌های دل[137]
  سفرنوشت[59]
  سياست[79]
  ساغر نوشته‌ها[4]
  شين‌نامه[13]
  شعر[38]
  طنزگونه[5]
  طهارت‌نامه[8]

پيوندها

مؤسسه‌ی مطالعات اسماعيلی

لايک‌خور

بايگانی

  تیر ۱۳۹۲
  خرداد ۱۳۹۲
  خرداد ۱۳۹۲
  اردیبهشت ۱۳۹۲
  اسفند ۱۳۹۱
  اسفند ۱۳۹۱
  بهمن ۱۳۹۱
  دی ۱۳۹۱
  آذر ۱۳۹۱
  آبان ۱۳۹۱
  شهریور ۱۳۹۱
  شهریور ۱۳۹۱
  مرداد ۱۳۹۱
  تیر ۱۳۹۱
  خرداد ۱۳۹۱
  اردیبهشت ۱۳۹۱
  فروردین ۱۳۹۱
  بهمن ۱۳۹۰
  دی ۱۳۹۰
  دی ۱۳۹۰
  آذر ۱۳۹۰
  آبان ۱۳۹۰
  شهریور ۱۳۹۰
  شهریور ۱۳۹۰
  مرداد ۱۳۹۰
  تیر ۱۳۹۰
  خرداد ۱۳۹۰
  فروردین ۱۳۹۰
  فروردین ۱۳۹۰
  اسفند ۱۳۸۹
  بهمن ۱۳۸۹
  دی ۱۳۸۹
  آذر ۱۳۸۹
  آبان ۱۳۸۹
  مهر ۱۳۸۹
  شهریور ۱۳۸۹
  مرداد ۱۳۸۹
  تیر ۱۳۸۹
  خرداد ۱۳۸۹
  اردیبهشت ۱۳۸۹
  فروردین ۱۳۸۹
  اسفند ۱۳۸۸
  بهمن ۱۳۸۸
  دی ۱۳۸۸
  آذر ۱۳۸۸
  آبان ۱۳۸۸
  مهر ۱۳۸۸
  شهریور ۱۳۸۸
  مرداد ۱۳۸۸
  تیر ۱۳۸۸
  خرداد ۱۳۸۸
  اردیبهشت ۱۳۸۸
  فروردین ۱۳۸۸
  اسفند ۱۳۸۷
  بهمن ۱۳۸۷
  دی ۱۳۸۷
  آذر ۱۳۸۷
  آبان ۱۳۸۷
  مهر ۱۳۸۷
  شهریور ۱۳۸۷
  مرداد ۱۳۸۷
  تیر ۱۳۸۷
  خرداد ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آذر ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

اولويت منافع ملی ما دقيقاً کجاست؟ و چرا؟

۱. محسن مخملباف برای شرکت در جشنواره‌ای – که از سوی دولت اسرايیل حمايت مالی می‌شود – به اسرايیل سفر می‌کند. عده‌ای از او گلايه می‌کنند که بنا به دلايل کذا و کذا کاری که کرده است نارواست. عده‌ای ديگر در دفاع از مخملباف – يا به تعبير دقيق‌تر در «واکنش» به بیانيه‌ی اول – بيانيه‌ای امضا می‌کنند ستايش‌آميز که در آن مخملباف را تجسم و تبلورهای آرمان‌های جنبش سبز می‌شمارند (به چه دلیل؟ به دلیل ساختن فيلمی درباره‌ی بهاييان؟ به دليل شکستن تابوی سفر به اسرايیل؟ به دلیل شرکت در جشنواره‌ی دولتی که مهم‌ترین صدمه‌ها را به منافع ملی ايران زده است؟ نمی‌دانيم دقیقاً). جنجالی در می‌گيرد. هزار بحث ريز و درشت پا می‌گيرد. از نسبت اخلاق گرفته تا سياست. از اين‌که هر کسی با سفر مخملباف مخالفت کند، يا يهودستيز است يا بهايی‌ستيز يا عديل و نظير جواد شمقدری. حتی مخالفان و منتقدان برچسب «چپ بودن» می‌‌خورند – چه «چپ» باشند چه نباشند – و اگر هم واقعاً بتوان نشان داد که هيچ نسبت و رابطه‌ای با چپ‌ها از هر نوعی ندارند، باز هم متهم می‌شوند به تأثيرپذيری از چپ. وقتی کف‌گير حسابی به ته ديگ می‌خورد، می‌شود حتی عقربه‌ی زمان را عقب کشيد و نسبت چپ با ايران‌دوستی و اولويت منافع ملی ايران را فروکاست به سينه‌ زدن زير «پرچم سرخ». يعنی جهش پشت جهش. يعنی عبور از يک معضل و مغالطه و پيوستن به مغالطه‌ای تازه. اما: خلاصه‌ی مسأله اين است – از نظر اين منتقدان يا همان مدافعان سفر مخملباف به اسراييل – که تنش در رابطه‌ی ميان ايران و اسراييل در ۳۴ سال گذشته باعث صدمات جبران‌ناپذيری به منافع ملی ايران شده است (و مسؤول اصلی و متهم بزرگ این عدم رابطه هم ايران است و اسرايیل هم هميشه فرشته‌ای آسمانی و بی‌عيب و نقص بوده است) و سفر مخملباف فرصت خوبی است برای ايجاد «صلح» و «گفت‌وگو» (ميان چه کسانی نمی‌دانيم؛ يک جا سخن از ملت ايران و ملت اسراييل است ولی وقتی صحبت ديپلماسی شود طبعاً دولت‌ها با هم مذاکره می‌کنند نه بقال‌ها و نانواها يا فيلمسازان و جراحان!). خلاصه اين‌که – از نظر آن‌ها –  تمام کسانی که مخالف رابطه‌ی ايران و اسرايیل و مخالف کاستن سطح تنشی که منجر به جنگ خواهد شد، باشند از موضعی ضد منافع ملی ايران حرکت می‌کنند.

۲. پس از انتخاب روحانی، شمار زيادی از مقامات سابق آمريکايی و تعداد بی‌سابقه‌ای از نمايندگان کنگره از دموکرات گرفته تا جمهوری‌خواه مصرانه از اوباما خواسته‌اند که فرصت بی‌نظير احيای ديپلماسی با ايران را با انتخاب روحانی مغتنم بشمارند و از همه‌ی احزاب‌شان خواسته‌اند از هر اقدام تحريک‌آميز بپرهيزند (نکته‌ی انحرافی و مهم: اسرايیل به شدت با چنين حرکت‌هايی مخالف است!). يکی از گروه‌های مدنی فعال در زمينه‌ی احيای اين روابط دیپلماتيک که مخالف حمله‌ی نظامی به ايران و مخالف تحريم‌ها عليه ایران است شورای ملی ايرانيان آمريکایی (يا همان نياک) است. نام تريتا پارسی چه بسا از نام بقيه مشهورتر باشد. بی‌شک رويداد اخير تا حد زيادی مدیون لابی کردن همين گروه برای رخنه در ميان سیاست‌مداران آمريکایی است تا سياست خصمانه علیه ایران تغيير کند. برای رسیدن به صلح و کاهش هر تنشی، هيچ اقدامی جدی‌تر و با نتایج ملموس‌تر از همين اتفاق نيست. اما سؤال اين است که: چرا تريتا پارسی و نياک در ميان همان کسانی که بيانيه‌ی دوم را در دفاع از سفر مخملباف به اسرايیل امضا کرده‌اند اين‌قدر مغضوب و منفور است؟ چرا هيچ سخنی در دفاع از نامه‌ی نمایندگان کنگره‌ی آمريکا در ميان نيست؟ چرا هيچ دفاعی از آن نمی‌شود؟ چرا از آن استقبال نمی‌شود؟ مگر مدافعان سفر جنجالی مزبور ادعای‌شان اين نيست که برای منافع ملی ايران کار می‌کنند؟ مگر از بين بردن خطر حمله‌ی نظامی و کاهش تحريم‌ها در دايره‌ی منافع ملی ايران نمی‌گنجد؟ مگر رسيدن به توافقی پايدار با قوی‌ترين کشور دموکراتيک دنيا اهميت‌اش کمتر است از مصالحه يا کنار آمدن به بدنام‌ترين کشور خاورميانه (با دموکراسی‌ای دموگرافيک و مسأله‌دار)؟ پس چرا وقتی که چشم‌اندازی روشن و بسیار اميدوارکننده‌تر با نتايجی بسیار واقعی‌تر در گشوده شدن باب مذاکره‌ی ايران و آمريکا هست، به سوی حرکتی مأيوسانه و استيصال‌آميز آن هم به بهانه‌ی يک فيلم از فيلمسازی جنجالی بايد رفت؟ يعنی منافع ملی را دقيقاً اين‌گونه می‌سنجد؟ اولويت‌ها چنين است؟

۳. به باور من، انتخابات سال ۹۲ مهم‌ترين حادثه‌ی سياسی ايران در چهار سال گذشته است. اين انتخابات می‌توانست تبديل به اتفاقی بی‌اهميت و حتی تهديدکننده‌ برای ايران شود که نشد. فروکاستن آينده‌ی منافع ملی ايران به رابطه‌ی ايران و اسراييل و ناديده گرفتن تمام عناصر بسيار مهم‌تر، يا فروکاستن حرکت‌هايی که ماهيت‌شان انسانی و اخلاقی هستند تا ايدئولوژيک و سياسی، به چپ يا راست و لعن و نفرين کردن گذشته و آينده و طعن و تحقير اين گروه يا آن گروه، بی‌شک هيچ کمکی به تأمين هيچ منفعت ملی ايرانيان نمی‌کند و تنها به شکاف‌های بيشتری دامن می‌زند (دقت کنيد که نامه‌ی اول خطاب به مخملباف گلايه از او بود، ولی نامه‌ی دوم حمله به تمام کسانی بود که از مخملباف انتقاد کرده بودند). چرا تا وقتی که چشم‌اندازی برای رابطه‌ی ميان ايران و آمريکا نيست، همه‌ی اين مخالفان مصرانه از برقراری رابطه با آمريکا سخن می‌گويند و تنش ميان ايران و آمريکا را به زيان منافع ملی می‌دانند، اما به محض اين‌که روزنه‌ای گشوده می‌شود و از هر دو سو زمينه‌ای مساعد فراهم می‌شود،‌ تمام توجه بايد معطوف به پرمسأله‌ترين، پرحاشيه‌ترین و بدنام‌ترين زمينه برای «صلح» و «گفت‌وگو» شود؟ آن وقت اين سؤال پيش می‌آيد که آيا اساساً علاقه‌ای برای حل مسأله‌ای در راستای منافع ملی ايران – و منافع مردمی که داخل مرزهای ايران زندگی می‌کنند و معضلات و سختی‌های روزمره‌ی زندگی و سياست را تحمل می‌کنند – دارند؟ يا کل قصه بهانه است برای تسويه حساب با گروه‌هايی سياسی که با آن‌ها اختلاف نظر داريم يا روش‌شان را نمی‌پسنديم؟ من تريتا پارسی را نمی‌شناسم و کل برخورد من به او و گروه‌اش در حد خواندن بيانيه‌ها و کمپين‌های‌شان بوده است – که انصافاً شجاعانه و ستودنی است – اما سؤال من اين است که چرا تريتا پارسی ميان گروه‌هايی که در اين سال‌ها مهم‌ترین قدم‌ها را برای تحريم‌های مختلف ايران برداشته‌اند – و لابد مدعی تأمين منافع ملی ايران هم هستند – منفور است؟ فکر نمی‌کنم يافتن پاسخ سخت باشد.

اين آزمون بسيار خوبی است. تمام کسانی که تا امروز فکر می‌کرده‌اند برقراری رابطه‌ی ايران و اسرايیل (که مضمون‌اش به رسميت شناختن دولت اسراييل است) معقول،‌ شدنی و منطبق با منافع ملی است، چرا از گزينه‌ی آسان‌تر و شدنی‌تر و پر منفعت‌تر برای منافع ملی ايران – يعنی رابطه با آمريکا – حمايت نمی‌کنند؟ چرا اين افراد در سراسر جهان کمپين راه نمی‌اندازند تا به نمايندگان کنگره و ساير مقامات آمريکايی بپيوندند و اوباما و مقامات دولتی ايران را تشويق به ديپلماسی کنند؟ اين آزمون بسيار خوبی است و محک و ملاک صداقت در تعلق خاطر به منافع ملی است. اين گوی و اين ميدان. فکرش را بکنيد که به هر دليلی آيت‌الله خامنه‌ای به اين نتيجه رسيده باشد که الآن می‌شود با آمريکا رابطه داشت و مذاکره کرد و اختلافات را حل و فصل کرد (فرض کنيد؛ محال نيست که). آيا اين عده با اين اتفاق همدلی و موافقت می‌کنند يا خواهند گفت محال است اين اتفاق رخ بدهد و هر کوششی در جهت تضعيف اين اتفاق را هم به خرج خواهند داد؟ آن وقت منافع ملی دقيقاً کجا می‌رود؟

سوراخ دعا گم کرده‌ای

کسانی که عريضه‌ای در دفاع از سفر مخملباف نوشته‌اند، از ساختن فيلم باغبان و شرکت مخملباف در جشنواره‌ای در بیت‌المقدس دفاع کرده‌اند و جايی در بيانيه‌شان آورده‌اند که: «بایکوت فرهنگی اسرائیل راه چاره نیست و تنش میان اسرائیل و اعراب وقتی از میان می رود که به جای جنبش بایکوت، جنبش صلح به راه اندازیم» (پر پيداست که اعتراض به ساخته شدن فيلمی درباره‌ی بهاييان نيست؛ ولی البته برای منحرف کردن اصل بحث، بسياری سود می‌برند از اين‌که ادعا کنند دعوا سر لحاف فلانی است).

پیش‌تر توضيح داده‌ام که اسرايیل از هيچ جهتی در بايکوت به سر نمی‌برد. بزرگ‌ترين بايکوت، تحريمی همه‌جانبه است که اسرايیل عليه مردم فلسطين – و نه اعراب – اعمال می‌کند. اما، در خلال گفت‌وگوهایی که اين روزها شنيده‌ام گويا بحثی دیگر دوباره پيش کشيده شده است و آن اين است که منافع ملی ايران برای ما اولويت دارد تا اين‌که بخواهيم از اسرایيل انتقاد کنيم يا معترض نقض حقوق بشر يا تبعيض و آپارتايد باشيم؛ به عبارت ديگر، از نظر اين دوستان، تا وقتی در ايران آپارتايدی هست، معنی ندارد منتقد آپارتايد دراسراييل باشيم. آشفتگی اين موضع و تناقض‌گويی‌اش آشکار است اما نيازمند چند توضیح ساده است به شرحی که می‌آورم.

نخست اين‌که انتقاد هم‌زمان از وضع تبعيض حاکمان ايران عليه بعضی از شهروندان‌شان منافاتی ندارد با اين‌که منتقد سياست‌های تبعیض‌آميز اسراييل، غصب سرزمين يک ملت ديگر و ريشه‌کن کردن سيستماتيک کل يک ملت باشيد؛ مگر این‌که اعتقاد داشته باشيم مغزمان و تمام قوای فکری و عملی‌مان با انجام يک کار از کار ديگر باز می‌ماند يا اين‌که انجام يکی تعارض عملی و جدی با ديگری دارد. بدیهی است توضيح احتمالی اول مرغ بريان را هم به خنده می‌اندازد. توضيح دوم هم فقط وقتی معنا خواهد داشت که بگوييم با انتقاد از اسراييل انتقاد از ايران بلاموضوع می‌شود؛ که چنين نيست. هستند کسانی که هم‌زمان هم منتقد سياست‌های اسرايیل‌اند. هم منتقد جمهوری اسلامی‌اند و هم منتقد حزب‌الله لبنان. هيچ تعارض و تناقضی هم در نقدشان نيست. انتقادشان هم کمترين منافاتی با منافع ملی ايران ندارد.

لذا، تنها وجه باقی‌مانده از اين مقاومت شگفت‌آور در برابر انتقاد از اسراييل اين می‌تواند باشد که ادعا کنيم با انتقاد از اسراييل در چنان وضعيتی قرار می‌گيريم که به ناتوانی خواهيم رسيد و ديگر توان انتقاد از جمهوری اسلامی يا برداشتن گامی مؤثر برای رفع تبعيض (يا هر نابسامانی ديگری) در ایران را نخواهيم داشت. به عبارت اخریٰ، درافتادن با اسراييل يعنی در افتادن با شاخ ديو! يعنی دست و پنجه نرم کردن با غولی مهيب. نقض اين مدعا هم به روشنی موجود است: تمام کسانی که در طول اين سال‌ها در عرصه‌ی عمومی قلم زده‌اند و عمل کرده‌اند بهترين گواه اين هستند که می‌شود همه‌ی اين کارها را به نحو مؤثری انجام داد (به آن‌ها که می‌گويند پس نتيجه‌اش کو؟ بايد در پاسخ گفت نتيجه زمان می‌برد. مگر کسانی که بيش از سه‌ دهه منتقد جمهوری اسلامی بوده‌اند دقيقاً چه کار بزرگ‌تری کرده‌اند؟).

اما مسأله را بر می‌گردانم به جای دیگر: آمريکا و کشورهای غربی پيوسته – و به حق – معترض نقض حقوق بشر در ایران هستند. مگر نقض حقوق بشر در ایران اولويت منافع ملی آمريکا يا غرب است؟ دقت بفرماييد که جنس سؤال از جنس همان نقد ما از اسراييل است ولی يک تفاوت بزرگ و جدی دارد. در مثال ما، شهروندان عادی منتقد اسراييل‌اند – و البته دولت جمهوری اسلامی هم در برابر اسراييل چنين است درست همان‌طور که دولت‌های غربی در برابر ايران اين کار را می‌کنند – ولی در این مثال، يک دولت صاحب قدرت و هژمون در امور يک کشور ديگر دخالت می‌کند (به درست يا غلط‌اش کار نداريم). چرا وقتی که آمريکا و غرب منتقد سياست‌های ايران است، اين دوستان ما هرگز نمی‌گویند به آمریکا ربطی ندارد درباره‌ی سياست‌های ايران نظر بدهد (مقايسه کنيد با «به ايرانی ارتباطی ندارد که اسراييل با عرب‌ها و فلسطينی‌ها چه می‌کند چون اولویت ديگری در خانه دارد») در حالی که در آمريکا هم گوانتانامو مسأله‌ی جدی است و ابوغريب فاجعه‌ی حقوق بشر است و هزار و يک اتفاق ديگر هم در آمريکا می‌افتد.

اين نکته مقدمه‌ی مضمون ديگری است که رشته‌ی اصلی فکر بعضی از اين دوستان را تشکيل می‌دهد: هیچ قاعده و قانون‌ِ جهان‌شمولی وجود ندارد که واجد استثنا نباشد. مثال‌اش هم اين است که از نظر این دوستان، اين به اصطلاح «بايکوت» نمی‌تواند مطلق باشد و استثنابردار است و چرا نبايد استثنای‌اش محسن مخملباف باشد؟ خوب طبيعی است که اين جنس حرکت‌های اعتراضی مثل قانون جاذبه نيستند که خواهی نخواهی در اجسام اثر کنند. آدميان حق انتخاب و اختيار دارند. آدمی می‌تواند اختيار کند از هر سويی که خواست برود، چه در راه پاکی باشد چه در مسير پليدی. چرا مخملباف نتواند انتخاب کند؟ بديهی است که می‌تواند. ولی مشکل اين دوستان جای ديگری است: اخلاق! این استثناپذیر کردن قواعد اخلاق، باز هم ما را به تعارض بزرگ‌ترشان می‌رساند. خوب اگر از نظر آن‌ها اخلاق قاعده‌ای جهان‌شمول نيست و استثنابردار است، چرا نبايد جمهوری اسلامی استثنای این قواعد اخلاقی باشد؟ فرض کنيم نقض‌ حقوق بشر يک قاعده‌ی اخلاقی جهان‌شمول  است. اگر از نظر دوستان می‌توان يک جا قيد و استثنا آورد، چرا وقتی پای جمهوری اسلامی در ميان می‌آيد نتوان اين کار را کرد؟ چطور است که همه چيز درباره‌ی جمهوری اسلامی بايد مطلق باشد ولی به جاهای دیگر که می‌رسد می‌تواند نسبی باشد؟ پاسخ ساده است: «پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود | لاجرم «ايران» کبودت می‌نمود».

نکته‌ی ديگر اين‌که تمام اين مقدمات نتيجه می‌دهد که توجه وسواس‌آميز به جمهوری اسلامی، به خاطر شخصی بودن مسأله نه تنها باعث شده است که دوستان ما به هيچ چيز ديگری فکر نکنند بلکه به جایی رسيده‌اند که آگاهانه با هر مسأله‌ی ديگری – ولو از همان جنس – مخالفت کنند. ظن من اين است که کثرت نمونه‌های مشابه چه بسا از نظر خودشان از قوت موضع‌شان خواهد کاست. اين‌که اسرايیل حقوق بشر را نقض می‌کند و غاصب است و جنايت‌کار و جمهوری اسلامی هم سال‌ها کارنامه‌ای تاريک در رعايت حقوق بشر داشته است و اين دو کشور با هم در نزاع ايدئولوژيک و سياسی بوده‌اند، منجر به اثبات حقانيت یکی از اين دو نمی‌شود. اثبات بطلان یکی منجر به حقانيت ديگری نمی‌شود.

اما مگر دوستانی که چنين خود را مدافع صلح قلمداد می‌کنند، کوشش برای پايان دادن به جنگی ميان ايران و اسراييل دارند؟ مگر ميان ايران و اسراييل جنگی در جريان است يا هرگز بوده است؟ جنگ لفظی و رتوريک سياسی ميان بسیاری از کشورها در جريان بوده است. ايران هرگز به اسراييل حمله‌ی نظامی نکرده است. به هيچ کشوری هم از آغاز جمهوری اسلامی حمله‌ی نظامی نکرده است. اما اسرايیل از بدو تشکیل‌اش تا دل‌تان بخواهد به کشورهای منطقه حمله‌ی نظامی کرده است و ده‌ها قانون بين‌المللی را نقض کرده است. فروکاستن رابطه‌ی ايران و اسرايیل به لفاظی‌های تحريک‌آميز امثال احمدی‌نژاد و برجسته کردن آن و مستمسک ساختن از اين تنش‌آفرينی‌ها برای رسميت بخشيدن به جنايت‌های اسرايیل، سرنا را از سر گشاد زدن است. دفاع از حقوق انسانی بهاييان هم مترادف با سرپوش نهادن، مسکوت گذاشتن يا عبور از کنار جنايات‌های اسراييل نيست و نبايد باشد (مگر رابطه‌ی ارگانيک میان حفظ حقوق انسانی بهاييان و سکوت در برابر جنايت‌های اسراييل هست؟). اما، و اين اما بسيار مهم است، اسراييل همواره نقش مهمی در به بن‌بست کشاندن روابط سياسی ايران با جهان داشته است (بله؛ سياست‌مداران ايرانی هم خودشان دست‌کمی نداشته‌اند). ميان ايران و اسراييل جنگی نيست ولی اسراييل به تمام معنا درگير جنگی غيرکلاسيک با ایران است. اما واقعاً اگر مسأله اين دوستان منافع ملی ايران است، چرا در بيانيه‌شان نگران رابطه‌ی اعراب و اسرايیل‌اند؟ (اين‌جاست که دم خروس پيدا می‌شود). شما که منافع ملی ايران برای‌تان اولويت دارد و اپوزيسيون اسراييل نيستيد، به شما چه ارتباطی دارد غم رابطه‌ی اعراب و اسرايیل را بخوريد؟ دقت می‌فرماييد؟ وقتی منتقدان سیاست‌های اسراييل زبان به اعتراض می‌گشايند بايد آن‌ها را با بزرگ کردن اولويت منافع ملی ايران خاموش کرد ولی اگر ساکتان در برابر سياست‌های اسراييل به زبان نرم و مماشات با اسراييل سخن بگويند،‌ می‌شود منافعی جز منافع ملی ايران را هم در نظر داشت! جل الخالق! حرف اين دوستان اين است که اگر ميان ايران و اسراييل صلحی برقرار شود (مگر الآن جنگی در ميان است؟)، به سود اعراب هم خواهد بود! خوب بايد پرسيد که اعراب بايد منتظر صلح ايران و اسرايیل باشند تا حقوق‌شان تأمين شود؟ مگر قبل از جمهوری اسلامی حقوق فلسطينيان رعايت می‌شد؟ تنها سنگ راه رفع تبعيض در فلسطين و بازگردان سرزمين‌های اشغالی سياست‌های جمهوری اسلامی است و بس؟

اعتراض در برابر نقض حقوق فلسطینيان، دل‌ سوزاندن و ترحم برای اعراب يا فلسطينی‌ها نیست. اين اعتراض، اعتراض به خدشه‌دار شدن عزت انسان است. فلسطينی در انسانيت کم‌تر ايرانی نيست. در اين ميانه،‌ مسلمان و يهودی و عرب و ايرانی فرقی ندارند. سخن گفتن از حقوق ايرانی يا يهودی، يا بهايی، منافاتی به دفاع از حقوق فلسطينی عرب يا غير عرب ندارد. رنج فلسطين، رنج انسان است. نزاع عرب و اسرايیل يا جنگ «اسلام» و غرب نيست. استثناپذیر کردن قواعد جهان‌شمول اخلاقی يعنی آغاز سقوط. هيچ صلحی در هيچ جای جهان با استثناپذیر کردن اخلاق پایدار نخواهد ماند. چنين صلحی و چنين گفت‌وگويی از ابتدا خشت بر آب زدن است (دقت بفرمايید که دوستان ما وقتی به ايران می‌رسند قواعد اخلاقی‌شان استثناپذیر نيست و جهان‌شمول می‌شود).

آری، سخن گفتن از صلح و دوستی و گفت‌وگو بسيار هم خوب است اما قواعدی دارد و آدابی. «گفت شخصی خوب ورد آورده‌ای | ليک سوراخ دعا گم کرده‌ای».

پ. ن. اسراييل با «تمام» کشورهای ديگر دنيا يک تفاوت بزرگ دارد. در دنيای مدرن، اسراييل تنها کشوری است که بنای وجودش بر بيرون راندن يک ملت از خانه‌ی خودشان است. اسراييل تنها کشوری است که از ابتدای تأسيس تا همين امروز به طور مستمر به شهرک‌سازی و بسط اراضی‌اش و ربودن و ضميمه کردن خاک يک کشور و یک ملت به ساير سرزمين‌های اشغالی‌اش، اين سياست را ادامه داده است. هيچ کشور ديگری در دنيای مدرن اين خصلت را ندارد.

فريب جنگ؛ صلح انگاشتن

۱
راه صلح، از ميانه‌ی پرده‌پوشی بر بیداد بيدادگران و ناديده گرفتن ستم سيستماتيک‌شان نمی‌گذرد. تبلور آرمان‌های جنبش سبز، نبض‌اش در کوچه‌ی اختر می‌تپد. اين آرمان است که می‌تواند باز هم فاصله ۲۵ خرداد ۸۸ تا ۲۴ خرداد ۹۲ را طی کند و بگويد – به جهانيان و به همه‌ی آن‌ها که به ملت ايران ستم کرده‌اند – که اين ميرحسين موسوی و حسن روحانی نيستند که اهميت دارند. اين مردم‌اند که خاکِ راه را کيميا می‌توانند کرد. مردم ما به مستبدان داخلی و خارجی همین نکته را خواستند بگويند و گفتند. يقین دارم که باز هم خواهند گفت. ولی بی‌شک راه‌اش ناديده گرفتن حقوق بخشی از انسان‌ها به خاطر منافع يا شعارهای گروهی ديگر نيست. تبعیض فقط وقتی از جمهوری اسلامی يا از اسرايیل سر بزند ناپسند و مذموم نيست. نيازی نيست برای تبعيض سلاح به دست بگیری یا کسی را از خانه‌اش برانی. همين که فرصتی داشته باشی که تبعيض را پیش چشم مردم به نقد بکشی و رسوايی بيداد را فرياد بزنی، ولی چنين نکنی، يعنی تبعيض صريح و آشکار. تبعيض، تبعيض است. مهم نيست که تبعيض علیه دين‌دار باشد يا بی‌دين. عليه سنی باشد يا شيعه. عليه بهايی باشد يا مسلمان. عليه فلسطینی باشد یا آن استاد يهودی دانشگاه که ناگزير به ترک وطن‌اش می‌شود به خاطر انتقاد از سياست‌های دولت‌اش. تبعيض شامل همه‌ی اين‌ها می‌شود ولی وقتی عامدانه فقط از يک تبعیض سخن بگويی و دقيقاً در جايی که مهيب‌ترين تبعيض‌ها عليه نه تنها يک طایفه از انسان‌ها بلکه علیه بشریت صورت می‌گيرد، سکوت کنی و از آن تبعيض چيزی نگویی، يعنی نزديک شدن به ستمگران. نقد غرب خوب است به شرط آن‌که همراه با نقد خويشتن هم باشد. ولی به ريشخند گرفتن خويشتن و فرشته‌ی پاک و مطهر ديدن ديگری، نمونه‌ی ديگری است از تسليم و تبعيض هم‌زمان.

۲
جنبش سبز با پيوستن يک نفر، ميرحسين موسوی، به مردم آغاز شد. اين حرکت، که بذری بود که آرام‌آرام دارد به بار می‌نشيند، چيزی نبود جز مقاومت و ايستادگی. چيزی نبود جز تن ندادن به بیداد. تمام قصه از اين‌جا آغاز شد که زندگی يعنی اين‌که تسلیم بیداد نشوی؛‌يعنی «تسليم اين صحنه‌آرايی خطرناک» نشوی. آرمان‌های جنبش سبز، مسيرش از کوچه‌ی اختر می‌گذرد. از برابر ديدگان مردی که ردای رهبری نپوشيد و پيوسته خود را «همراه» مردم شمرد. مردی که «هنرمند» بود ولی ميان او و انسان‌ها فاصله نبود. مردی تن به حصر داد ولی تن به ستم نداد. مردی که بخشی از مردم بود و هست. مردی که در ميان مردم تکثير شد تا به ما بگويد که:
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خويش بسوزد،
وین شامِ تیره را بفروزد.

اما، واقعاً آیا بر ما حرجی هست در میانه‌‌ی اين وضعیت دل‌آزار و تلخ که بی‌خردی بر سر بی‌خردی تل‌انبار می‌شود و جدل پشت جدل می‌آيد؟ آیا برای سرزمينی که سال‌هاست در فقر شديد فرهنگی و عقلانی به سر می‌برد – و از اساس تفکر روشمند و انتقادی در آن مهجور است – غريب است اين جدال‌ها؟ بی‌گمان «سندرم جمهوری اسلامی» در دميدن بر اين فقر سهم داشته است. هم خود جمهوری اسلامی با کارنامه‌ی بی‌کفايتی‌های‌اش در دامن زدن به اين بحران سهم داشته و هم کسانی که بغضی وسواس‌آميز با جمهوری اسلامی دارند. سندرم جمهوری اسلامی يعنی اين‌که ام المسايل عالم را جمهوری اسلامی و ولایت‌اش بدانی و سهم و نقش يکايک آدميان – از جمله من و شما – را در معضلاتی که در آن هستيم دست‌کم بگيریم. سندرم جمهوری اسلامی يعنی اين‌که فکر کنی اوج توفيقات بشری و انسانی يعنی اين‌که هر چه از نظر جمهوری اسلامی تابو و ممنوع است باید بأی نحو کان شکسته شود تا استقلال ما نشان داده شود. ولی جمهوری اسلامی تنها يک بخش از قصه است. جنگ زرگری جمهوری اسلامی و اسرايیل بخشی کوچکی از ماجراست. مسأله ما هستيم. مايیم که از خويش تهی شده‌ايم. ما هستيم که باید نخست گريبان خود را بگيريم. ما اگر گريبان خود را بگیریم خواهيم توانست خاتمی و ميرحسين و حسن روحانی را چنان بسازيم که می‌خواهيم باشند: انسان، مهربان، «همراه» با مردم. مايیم که اگر با خودمان صادق باشیم وقتی که دهان‌دريده‌ی بدنامی از فراز بنايی برکشيده بر خون و ستم آب دهان به روی ملت ما می‌اندازد و برکشيده‌ی آنان را گرگ می‌خواند، در سايه‌ی او به ملاطفت و مهر و دوستی نمی‌آراميم. مشکل ماييم. مشکل جمهوری اسلامی يا اسرايیل نيست. ما هستيم که اخلاق را به نام بايکوت معزول کرده‌ايم و حکم زوال‌اش را در خيال‌مان صادر کرده‌ايم.

کثرت‌گرايی و ديگری‌خواهی مندرج در جنبش سبز، چيزی نيست جز به رسميت شناختن انسان. اما به رسميت شناختن انسان و زندگی. نه اعتبار و مشروعيت بخشیدن به ستم يا سکوت در برابر ستم. نه همراهی با بیدادگر و هم‌نفسی و هم‌نشينی با ستمگران. ستمگر را هم می‌توان و باید با انسانيت‌اش آشتی داد اما نه با سکوت در برابر ستم‌اش يا تأيید و تصويب ضمنی يا صریح جنايت‌اش. راه سبز شدن بر هيچ کس بسته نيست. راه‌اش اما جعل و تحريف نيست. راه‌اش اين نيست که خبيثان را به جای پاکان بنشانی و مقتول را به جای قاتل سياست کنی. جنبش سبز را نمی‌توان در خاک تبعيض و بيداد و در سايه‌ی کسانی که ملت ما را فريب‌خورده‌ی گرک می‌دانند، سفير صلح و فرهنگ شناخت. جنبش سبز، تعارضی بنيادين با اين نعل وارونه زدن‌ها دارد.

۳
وقتی صاحبان قدرت و ثروت کسی را دعوت به شرکت در مراسمی می‌کنند که از اساس مخدوش و ملکوک است و ابزار نهادی سياسی است که ريشه‌اش در خون است و شالوده‌اش ستم و تبعيض، مدعو ستايش می‌شود درست همان‌طور که او به ستايش و تقدير نهاد فرهنگی برآمده از ستم می‌پردازد. اين‌جاست که آدمی عمله‌ی ظلم می‌شود و بخشی و ضميمه‌ای از طرحی ضد انسانی و تبعيض‌آميز. می‌شود حتی از تريبونی که پيش روی آن فرد نهاده‌اند سخنانی ظاهراً عدالت‌خواهانه گفته شود، اما بر زمینی که بر پشت شکسته‌ی ملتی ديگر استوار است که حتی نفس حضور و وجودشان انکار می‌شود آن هم درست در لحظه‌ای که می‌گوييم «من»‌ يا «ما». و چه فرقی می‌کند که بگوييم «ما شما را دوست داريم»؟

اعتراض به حضور هنرمندی که نه سياست‌مدار است و نه رهبر سياسی، در سرزمينی که تمام نهادهايی‌اش بر انکار وجود ملتی ديگر بنا شده است،‌ «بايکوت» نيست. تلاشی است برای بلند کردن صدای ملتی که به استضعاف کشيده شده‌اند. ملتی که روز به روز کوچک‌تر می‌شود. آن‌که امروز در بايکوت است، ملت فلسطين است. جايی در جهان نيست که اسرايیل در آن حاضر نباشد يا صدای‌اش شنيده نشود. اسرايیل محروميتی ندارد؛‌ بایکوت علیه اسراييل بی‌معناست؛ از سياست و هنر و فرهنگ گرفته تا اقتصاد و علم. آن‌که در بایکوت سيستماتيک به سر می‌برد، ملت فلسطین است. اگر بايکوتی نشانه‌ی شکست و بن‌بست اخلاق باشد، بی‌شک بايکوت سيستماتيک ملت فلسطين است که آيينه‌ی شکست توأمان اخلاق و قانون است. در کشوری که نفس وجودش در گرو صدور يک بيانيه بالفور است، شهرک‌سازی مستمر اسراييل و ضميمه کردن روز به روز زمين‌های فلسطینی به اراضی ربوده شده و غصبی تحدی آشکار قوانين بين‌المللی و تمام قطعنامه‌های سازمان ملل است. اگر مردمی و ملتی مشروعيت اخلاقی داشته باشد، بی‌شک مردم فلسطين‌اند که در آن ديار حق آب و گل دارند؛ در دياری که پيش از شکل گرفتن سازمان ملل وجود خارجی و فيزيکی داشته است. مشروعيت حقوقی اسراييل هم با نقض مکرر قطع‌نامه‌های سازمان ملل پيشاپيش به باد رفته است. فروکاستن اين اعتراض به سياست چپ يا راست، يا به منازعه‌ی ايدئولوژيک جمهوری اسلامی يا سپر کردن رفتار ضد انسانی با بهاييان، چيزی نيست جز معطوف کردن نگاه‌ها به جای ديگر.

۴
اما اصل قصه جای ديگری است. انتخاب حسن روحانی، يک ناراضی بزرگ در منطقه و جهان دارد. و اين ناراضی بی‌پروا و بی‌شرم کسی نيست جز اسرايیل. جنبش سبز نماينده‌ی تفکری بود که هشدار می‌داد شکاف افتادن ميان مردم و حاکمان سياسی تبعات و عواقب ويرانگری دارد. اسرايیل از کم شدن اين فاصله ميان مردم و حاکمان سياسی ناراضی و بلکه هراسان است. فضای مصنوعی برآمده از جنجال اخير، يک نتيجه‌ی روشن دارد: دور کردن جنبش سبز از روحانی. فرمول اين طرح هم بسیار ساده است: آن هنرمند جنجالی را می‌توان به جنبش سبز گره زد و بلکه او را تبلور و تجسم آرمان‌های جنبش سبز دانست. مردمی رنج‌ديده چهار سال خون دل خوردند و صبر کردند تا به جهانيان نشان بدهند که اين مردم منزلت‌شان بیشتر از آن است که قربانی ستيز ايدئولوژيک رهبران سياسی خودشان و زياده‌خواهان جهان باشند و سپر انسانی تبادل آتش آن‌ها؛ اما می‌توان به آسانی با سکوتی رضايت‌آميز و نشانی غلط دادن چهره‌ی اين مردم را خراش داد آن هم به مستمسک نشر فرهنگ و اشاعه‌ی صلح. آن هنرمند نه سياست‌مدار است نه روشنفکری که بتواند نقد قدرت کند. اما بی‌شک می‌توانست در برابر دولتی که هيچ پليدی و شناعتی نيست که از او سر نزده باشد، سکوت نکند و لبخند نزند.

اسراييل از آدم‌ربايی گرفته تا تروريسم، از شکنجه گرفته تا بی‌اعتنايی به همه‌ی موازين بین‌المللی، از نقض حقوق بشر گرفته تا تبعيض صريح، خطایی نيست که مرتکب نشده باشد. يک سوی آن جشنواره مبارزه با تبعيض است در جمهوری اسلامی و سوی ديگر متصل به آن همان چهره‌ای است که از جنس محمود احمدی‌نژاد است. يعنی اين تناقض حيرت‌آور، اين فروپاشی اخلاقی آشکار، اين فقدان مشروعيت بارز نديدنی است؟ و آيا عجيب نيست که در ميان همه‌ی مدافعان اين حرکت تحريک‌آميز و جنجالی هر وقت سخن از جنايت‌های اسرايیل به ميان می‌آيد يا تباهی اخلاقی و سياسی اين دولت پرمفسده گوشزد می‌شود، فغان آن‌ها به عرش می‌رسد و تمام کوشش‌شان اين است که هيچ سخنی در نقد اسراييل شنيده نشود و تمام نقدها منصرف و معطوف به جای ديگری شود؟ سرّ اين سکوت و اين طفره رفتن سماجت‌آميز چی‌ست؟ رمز نکته کجاست که هر کس از اسرايیل انتقاد کند يا متهم به يهودی‌ستيزی است يا منکر هولوکاست قلمداد می‌شود يا برچسب بهايی‌ستيزی می‌خورد؟ چه منطقی حکم می‌کند که هر کس منتقد اسرايیل باشد يا حقوق‌بگير جمهوری اسلامی است يا سرسپرده‌ی ايدئولوژی‌های چپ، که انگار اين روزها «چپ بودن» چيزی است هم‌رديف دشنام و ناسزا که لقلقه‌ی زبان بسيار کسان شده است؟

مبارزه با شر و تباهی و دفاع از صلح و آشتی، با تغافل و تجاهل، شدنی نيست. آگاهی، چشم اسفنديار خودکامگان است؛ از تهران گرفته تا بيت‌المقدس. راه آگاهی رساندن، پاک کردن صورت مسأله و مغفول نهادن بخشی از واقعيت‌ها نيست.

مقامِ مستی و روزه

ميان شاعران هنرمند ما، بی‌گمان حافظ هوشی افسانه‌ای دارد. هر جا که سخن از ديانت و دين‌ورزی در ميان است و شائبه‌ای از خطا و ريا هست، اين رند اسطوره‌ای، بی‌درنگ دين و مناسک‌اش را کنار می و ميخانه می‌نشاند. صورتِ ظاهر ماجرا اين است که سخن‌اش انتقاد است يا طعنه‌ای رندانه در دين‌ورزی. ساده‌دلان آن را تمسخر شايد تلقی کنند. اما لایه‌ی عمیق‌تر قصه جای ديگری است.

صوفی، از ورد سحری مست می‌شود. آن‌چه به او نشئه‌ای جانبخش می‌دهد، ذکر است. اما همين صوفی، شب نشده، مستِ باده‌ی ديگری می‌شود. يعنی دين‌ورزی او سست است و لنگ. هيچ لازم نيست صوفی ما، اهل مسکرات باشد و از خمره‌ی خمريات لبی تر کند. اين سرخوشی از هزار جای ديگر می‌آيد جز اين باده‌ی انگوری تا بدان حد که مستی باده‌ی انگوری صد بار شرف دارد به آن مستی‌های خبيث ديگر. پس کليد قصه کجاست؟

کليد ماجرا در همين زدودن نقشِ خويشتن است. يعنی نقش خود بر آب می‌زنی به می‌پرستی. يعنی اين باده می‌شود رمز يا راهِ برداشتن خويش از ميانه. تمام هدف همين است که حجابِ من و تو از ميانه برخيزد. حال اين حجاب چه به شريعت برخيزد چه به راهی ديگر، مهم نيست. درجات آدميان تفاوت دارد. درست. اما رهزنی‌ها در هر مقامی به وفور يافت می‌شوند. در نتيجه، سخن از روی دين اگر باشد، مهم نيست که عبرانی باشد يا سريانی (و حتی «عربی» هم نباشد). مکان هم اگر از روی حق باشد، مهم نيست جابلقا باشد يا جابلسا (و سر سوزنی هم مهم نيست اگر مکه يا بيت‌المقدس نباشد). گره درست آن‌جاست که سخن‌ها از روی دين و مکان‌ها از بهر حق نيست. همه‌ی علت‌ها و مايه‌ها و انگيزه‌ها از نفس است. دليلی در ميانه نيست. حکايت تقابل نفس است و حق.

برای رندی مثل حافظ، «ثواب روزه و حج قبول آن‌کس برد | که خاک ميکده‌ی عشق را زيارت کرد». يعنی دو رکن شريعت را برابر نهاده است با دو حکم مناسک‌برانداز. به يکی – يعنی به باده خوردن – هم نفی نفس می‌کند و هم «ره تقوا» می‌زند. به ديگری، به زيارت ميکده، راه کعبه‌ی ظاهر را می‌گرداند به سوی کعبه‌ی باطن. کعبه‌ی ظاهر نشانه است و بس. سنگ است و خاک. پس بيهوده نيست اگر «تا ابد بوی محبت به مشام‌اش نرسد | هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت». اما، از روزه و حج به رکن ديگری هم می‌رسد: «نماز در خم آن ابروان محرابی | کسی کند که به خون جگر طهارت کرد». باز هم نماز که حکايت از خشوع زاهدانه دارد، گره می‌خورد به عاشقی (محراب و ابرو را کنار هم نشاندن يعنی دلربايی عشق از زهد). طهارتی که در آن آلودگی خون نبايد باشد، در اين مقام تنها با خون ميسر می‌شود: صلاة العشق رکعتان لا يصح وضوئهما الا بالدم.

قصه کوتاه کنم. روزه، معلم است. مدرس است. برای نقش خويش بر آب زدن. برای آموختن الفبای مستی. برای رندی. روزه بهانه است و نشانه. اين يک درس را اگر به کسی آموختن نتواند، غالب آن است که زيان‌‌اش بيش از سودش باشد: حکايت کسانی می‌شود که اخسرين اعمالا هستند ولی يحسبون انهم يحسنون صنعا (و گمان نيکوکاری را بهتر از تمسک به مناسک شريعت برای متوسطان در کجا می‌توان جست؟). روزه ترک است و امساک. مستی نيز از جنس ترک است. يکی ترک خوردن و آشاميدن – در ظاهر و ترک غير دوست در باطن – و ديگری ترک هشياری؛ يعنی ترک هر آن چيزی که اتکای به نفس و خويش را به آدمی می‌آموزد: «پشمينه‌پوش تندخو از عشق نشنيده ست بو | از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشياری کند». روزه‌ی ظاهر، رکن شريعت است. از رکن شريعت تا تمام قيامت چقدر راه است؟ ميان قائمی بودن و اباحی بودن فاصله چه اندازه است؟ رندان را اشاره‌ای بس.

سماحتِ روزه

تصور عوام مسلمانان و البته عوام نامسلمانان اين است که دين‌ورزی – که شکل از ريخت‌افتاده‌اش همان تنسک ظاهربينانه و تشرع سخت‌گيرانه با بوی زننده‌ی ريا و تظاهر است – چيزی نيست جز سخت کردن زندگی عادی بر آدميان. چنين که من می‌فهمم – از متن دين و از حواشی‌اش – قصه خلاف اين بوده و هست. دين‌ورزی اساساً برای آسان‌تر کردن زندگی مردمان است و برای برچيدن موانع دست و پا گير بيهوده نه افزودن موانعی برای اين‌که راه نفس آدمیان را تنگ کند. لذا اين قاعده، قاعده‌ی ساده‌ای است که حکمی که بيهوده به دشواری زندگی آدميان می‌افزايد از روح ديانت فاصله می‌گيرد.

ولی تکلیف اخلاق چه می‌شود؟ يعنی می‌شود به همين آسانی ترک بعضی از موانع اخلاقی کرد؟ اين پرسش مبتنی بر اين تصور است که برای اخلاقی بودن، لزوماً بايد متشرع و متنسک بود آن هم به سختگيرانه‌ترين شکل و به متظاهرانه‌ترین وجه.

آخرين آيه‌ی سوره‌ی بقره،‌ که دست بر قضا در ماه رمضان زياد خوانده می‌شود، يکسره حکايت از همين سماحت و آسان‌گيری دارد:

لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ (بقره: ۲۸۶)

«خداوند هیچ‌کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمی‌کند، هرکس هر چه نیکی کند به سود او و هرچه بدی کند به زیان اوست، خدایا اگر [فرمانی را] فراموش یا خطایی کردیم بر ما مگیر، پروردگارا بار گرانی بر عهده ما مگذار، چنانکه بر عهده پیشینیان ما گذارده‌ای، پروردگارا آنچه تاب و توان آن را نداریم بر دوش ما مگذار، ما را ببخش و بیامرز و بر ما رحمت‌آور، تو مولای مایی، ما را بر خدا نشناسان پیروز گردان».

پیامی که رندان از چنين آيه‌ای می‌گيرند چيزی نيست از اين‌که «آسان‌ گير بر خود کارها کز روی طبع | سخت می‌گيرد جهان بر مردمان سخت‌کوش»!

امروز تصادفاً ديدم که آيت‌الله بيات زنجانی، از مراجع اماميه، در فتوايی گفته است که: «كسانی كه روزه می‌گيرند ولی تاب و تحمل تشنگی را ندارند، فقط به اندازه‌ای كه جلوی تشنگی‌شان را بگيرد می‌توانند آب بنوشند و در اين حالت روزه‌شان باطل نبوده و قضا هم ندارد». اين روشن‌بينی و هوشياری جای خوشحالی و تبريک دارد. کاش بقيه‌ی فقها هم زودتر از این می‌فهميدند که دين برای عذاب کردن آدميان نيست. دين برای آسان‌تر کردن و به قاعده کردن زندگی‌شان است. اما چه می‌شود کرد که دين، اين روزها،‌ بدنام شده است. «دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک | جامه‌ای در نيکنامی نيز می‌بايد دريد»! ولی واقعاً برای درک اين نکته، جز خواندن همان آيه‌ی بالا و کمی تأمل، نيازی به «فتوا» بود؟!

محدوده‌ی ولايت فقيهان چنان در جزيی‌ترين ابعاد زندگی مؤمنان گسترده شده است که همين گسترش محدوده‌ی ولایت آن‌ها چيزی نيست جز محدود کردن و کوتاه کردن عرصه‌ی اختيار و انتخاب آدميان. و ايمان چيزی نيست جز اختيار و انتخاب فرد. برای من دست‌کم چنين است. دوستانی دارم در لندن، از اهل ايمان. شماری با افق لندن روزه می‌گيرند که ساعت‌اش طولانی است و طاقت‌فرسا. به چنين زمان‌بندی‌ای عادت کرده‌اند. سال‌هاست. اما دوستان ديگری هم از اهل ايمان دارم که روزه می‌گيرند اما به افق مکه. منطق‌شان هم اين است که اين روزه در زمان محمد بن عبدالله فرض شده است و به همان افق معنا دارد. تکليف روزه‌داری با افقی متفاوت و زمانی طولانی و طاقت‌فرسا چيزی نيست جز تکلف و بار بسيار نهادن بر دوش طاقت آدميان و فزونی از ايمان افراد خواستن. به باور من، ايمانی که آيین‌اش بيشتر راه زندگی آدميان را آسان‌تر کند، به ايمان نزديک‌تر است. طبيعت آدمی هم با همان سماحت سازگارتر است.

اين نکته را که گفتم شايد مقدمه‌ای باشد بر اين‌که فقيهان – از جمله همين آيت‌الله بيات زنجانی عزيز – گام بلندتری بردارند و حيطه‌ی ولايت‌شان را از تصرف در ايمانيات مردم دورتر کنند. می‌دانم کار دشواری است و پيامدهای سنگينی دارد؛ ولی عاقبت‌اش نيکوتر است. هم برای فقيهان، هم برای مؤمنان.

روزه‌ی جان؛ روزه‌ی مردانه‌وار

۱. روزه‌ی جسد گرفتن کار دشواری نیست. بعد از مدتی ریاضت، بی‌همت‌ترین و بی‌اخلاص‌ترين انسان‌ها هم بر آن قادرند. بگذاريد اول عبارات ملا حسين کاشفی را در «لب لباب معنوی» در نقل ابيات مولوی در مثنوی را بخوانيم:
«در بيان روزه؛ و آن در شريعت امساک است از مفطرات و در حقیقت اعراض است از التفات به جميع کائنات و گفته‌اند: روزه‌ی جسد باز ايستادن است از طعام و روزه‌ی دل نگاه داشتن دل است از وساوس آثام. روزه‌ی روح، عدم التفات است به کل انام و روزه‌ی سِرّ، استغراق است در بحر مکاشفه و مشاهده علی الدوام. آن که روزه‌ی صورت دارد، افطار او در شب باشد و آن که روزه‌ی معنی دارد افطار او در وقت لقاء رب باشد که صوموا و افطروا للرؤية و الیه اشار:
روزه گويد کرد تقوی از حلال
در حرامش دان که نبود اتصال
هست گربه روزه‌دار اندر صيام
خفته کرده خويش بهر صيد خام
کرده بد ظن زين کژی صد قوم را
کرده بدنام اهل جود و صوم را
لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
اين دهان بستی دهانی باز شد
کو خورنده‌ی لقمه‌های راز شد
ضيف با همت چو ز آشی کم خورد
صاحبِ خوان آش بهتر آورد
ای پدر الانتظار الانتظار
از برای خوانِ بالا، مردوار»
(لب لباب معنوی؛ تصحيح عبدالکریم سروش؛ صص ۵۰-۵۱).

۲. آداب و مناسک شريعت، به ويژه در روزگار ما، و خاصه در ایران، آدابی هستند هم‌قران بدنامی. هم از این باب که حکومت چنان از روح و معانی ديانت فاصله گرفته است و عنصر انسانی و مهربانی را که عارفان ما در شريعت نشان داده‌اند يکسره در غبار فراموشی رانده‌اند و هم از اين باب که، حتی بدون اين حکومت‌های رياکار و بيدادگر، آدميانی «تقوا از حلال» می‌کنند اما اتصالی در اين ميانه ندارند. در نتيجه، هميشه خوب است تذکری و تازيانه‌ی سلوکی باشد که به آدمی يادآور شود که خوان آسمانی، چيزی است جز همين سفره‌ی افطار زمینی. ساده‌دلان البته مقصود از روزه را تنها تمرین ریاضت جسد قلمداد می‌کنند و آن را مقصور در سلامت جسم می‌کنند (که هيچ معلوم نيست واقعاً روزه‌ی جسد چنين سود قطعی و مطمئنی داشته باشد). اهل معرفت اما نکته‌ای عميق‌تر در آن می‌جويند. لقمه‌ی راز خوردن، به صرف لب فروبستن از لقمه‌ی نان ميسر نمی‌شود. اخلاصی باید برای رو به سوی او کردن. برای این‌که در ره توحيد با دو قبله نروی. برای اين‌که رضای دوست را بر رضای خويش مقدم داری و بلکه از اساس در کنار رضای دوست، خويشی در کار نباشد که رضای خويش را حتی بتوان اختيار نکرد.

۳. روزه اگر نتواند آدمی را نرم‌تر و انسان‌تر و پاکیزه‌تر کند، خاصيتی ندارد جز همان‌که در صورت شرايطی را که فقيهان برای ظاهر تدين برشمرده‌اند تأمين می‌کند. اما مگر برای دريافتن و چشيدن حقیقت يا گشودن گره از باطن ضمير خويش يا زدودن درشتی‌ها و پلشتی‌ها از درون خود، می‌توان تنها به روزه‌ی ظاهر تکیه کرد؟ شکی نيست که روزه‌ی ظاهر می‌تواند سهمی در نرم کردن و صيقل دادن آدمی داشته باشد. اما نکته‌ی راهزن درست همين‌جاست. شادی، تنها شادی نفس و آرامش خويشتن نيست. شادی را باید در ميان جمع، در کنار آدميان جست. شادی‌ای که کسی در آن شريک نباشد، شادی نيست؛ عين حب نفس است و عين انفصال از او. چنين روزه‌ای چيزی اگر به آدمی بیفزاید حب نفس است و عُجب و نخوت.

۴. فکر می‌کنم اگر مسلمانی روزه‌دار چنان روزه‌داری کند که اهل جود و صوم را بدنام نکند، چنان باشد که به واسطه‌ی روزه‌ای که می‌گيرد چين در پيشانی نيفکند و عبوس نباشد و زهد و تقوا به آدميان – روزه‌دار يا روزه‌خوار – نفروشد، بی‌گمان به انسانيت خويش نزدیک‌تر شده است. غير اين اگر باشد، روزه‌خواری‌اش هزار بار شرف دارد بر روزه‌داری‌اش. 

۵. ماه رمضان، ماه انس با قرآن است. حکايت قرآن هم همان حکايت پیشين خود را در آينه‌ی او ديدن است. قرآن‌خوان بسيار است و قرآن‌دان اندک. قرآن‌دانی هم به عالم بودن و فقیه بودن نيست. بسا روستايی‌ساده‌دلی که به آیتی از قرآن چنان بی‌خويش می‌شود که عمری با نیم‌آيه می‌تواند مانند موج پريشان و ناآرام شود. در قرآن‌خوانی و قرآن‌دانی، اگر کسی اهل اشارت باشد، نيم‌آيه و حتی حرفی شوريده‌ی شيدا را کفايت است.

۶. نکته‌ی واپسين از «مطلوب المؤمنين» خواجه‌ی طوسی است و انتهای کلام: «و يقين بدانند که اوامر و نواهی و تکاليف شرعی بسیار آسان‌تر است از تکاليف حقيقی بدان سبب که مرد شريعت هر طاعتی که بر وی به حکم شريعت واجب باشد به دو ساعت در شبانه‌روزی توانند کرد و بعد از آن به هر مهم و کسب و کار دنيوی که باشد مشغول شوند و به حکم شریعت خداپرست و رستگار بود. و اوامر و نواهی حقيقت دشوارتر است بدان سبب که مرد حقيقت اگر طرفة العينی از نماز و روزه و طاعت بازماند و غافل شود در آن وقت هر چه کند و بیند نه به سوی خدا باشد، بلکه اگر شربت و آبی يا لقمه‌ای خورد و نيت او باشد که گرسنگی و تشنگی به آن آب و لقمه رفع شود، آن آب و لقمه بر او حرام باشد به حکم حقيقت و او مرد حقيقت و اهل باطن نبود بلکه هر طاعتی که کرده باشد ضايع بود و او خداپرست و رستگار نبود». شرح‌اش بماند برای وقتی ديگر.

آيينِ گذار...

ديروز بعد از يک سال و اندی از اتمام تحصيل دکتری‌ام، در اولين – و شايد هم آخرين – مراسم فارغ‌التحصيلی عمرم، حاضر شدم. در تمام سال‌های تحصيل هيچ وقت در چنين مراسمی برای ادای مناسک تحصيلی خودم حاضر نشده بودم، به دلايل متعدد. مراسمی که دانشگاه وست‌مينستر برای دانشجويان فارغ‌التحصيل‌اش در سال ۲۰۱۳ برگزار می‌کند هر سال چند نوبت است. یکی از اين نوبت‌ها ديروز بود. در رويال فسيتوال هال لندن. جمعی که برای اتمام دوره‌شان آمده بودند، که شمارشان هم بسيار زياد بود، همگی دانشجويان ليسانس بودند و در جمع حاضر فقط دو نفر دکتر داشتيم. قرعه يا ترتيب چنين بود که آخرين نفر در صف من باشم. يعنی قضا چنين بود که خاتم مراسم رسمی فراغت باشم.

خيلی حرف‌ها می‌شود زد که آخرش می‌شود روضه‌خوانی. مهم‌تر از هر چيز ادای دين است به گمانم. در تمام اين سال‌ها تنها کسی که مهم‌ترين و پايدارترين مشوق و همراه من بوده است، الهه بود. دوره‌ی دکتری من مصادف با چند حادثه‌ی مهم شد. يکی رويداد تلخ و زلزله‌آور انتخابات ۸۸ بود که نه تنها در زندگی شخصی ما که در زندگی همه‌ی ايرانيان نقشی مهم و تعيين‌کننده داشت. سال آخر دکتری‌ من مصادف شد با به دنيا آمدن ترنج. در تمام اين مدت، علاوه بر دشواری‌های فراوانی که بر ما دو نفر تحميل شد – و بخشی از اين دشواری‌ها به سبب بلاهت عده‌ای بود که مسبب تعطيلی سفارت بريتانيا در ايران و سفارت ايران در لندن شدند – پس از به دنيا آمدن ترنج بخش زيادی از زحمات ترنج به گردن الهه افتاد؛ در غربت و تنهايی و هزار درد و بلای ديگر (علاوه بر زندگی کردن در لندن البته). شرح و بيان لازم ندارد. اين مرحله از زندگی علمی من، به همان اندازه که مديون جست‌وجو و پژوهش و مسأله‌جويی و مسأله‌سازی خودم بود، سهم الهه هم هست. انگار او هم در اين ميانه دکترا گرفته باشد. کم نبوده است که بسياری از پرسش‌های گزنده و دشوار کارم را با الهه در ميان می‌گذاشتم و شريک بحثی داشتم که نه از بحث می‌گريخت و نه مانع جوشش فکرم می‌شد. سپاس این همه محبت را هرگز نخواهم توانست ادا کنم. اما می‌دانم که او هم می‌داند که شادی و گشايش اين کار سهم او هم هست و سهم او بسيار مهم است.

آرزو داشتم پدرم زنده بود و اين روز را می‌ديد. می‌ديد که پس از گذشتن از اين همه گردنه‌ی طاقت‌سوز زندگی،‌ دست‌کم يک کار – و به گمان خودم کاری مهم – را به انجام رسانده‌ام. آرزو داشتم ديوار ستبر سياست که زندگی همه‌ی ايرانيان را تلخ کرده است حجابی ميان من و مادرم نبود تا او هم می‌‌توانست از نزديک در اين شادی شريک باشد. آن‌چه که امروز هستم، بی‌شک حاصل وجود زنی است که نه سواد خواندن و نوشتن دارد نه انسانی است «فرهيخته»؛ آدمی است کاملاً معمولی اما دقيقاً انسان به معنايی عميق. فقط کسی که او را ديده باشد و از نزديک با او زيسته باشد می‌فهمد اين زن، گاهی در تمام اوصاف بشری‌اش و با تمام ضعف‌ها و نواقص‌اش، چگونه فوق انسان است. هميشه وقتی به مادرم فکر می‌کنم تنها چيزی که از ذهن‌ام خطور می‌کند اين تعبير است: دريای ايمان. هميشه مادرم مرا ياد ابوسعيد ابوالخير می‌اندازد. کاش او هم ديروز می‌بود.

اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی...

حرف آخر يا حرف اول هم اين است که: دکتر شدن نه چيز زيادی به آدميت و بشريت ما می‌افزايد و نه چيزی از آن می‌کاهد. آری، بسياری درها را باز می‌کند. افق ديد آدمی وسيع‌تر می‌شود. آدمی خودش را بيشتر کشف می‌کند. اما بی‌شک تنها راه و مهم‌ترين راه کشف خويشتن نيست. دکتر شدن،‌ مسير است. سفر است. مثل سلوک است. آداب سلوک را اگر رعايت نکنی،‌ فرقی نمی‌کند دکتر شده باشی يا نه. نمی‌خواهم فروتنی بيهوده نشان بدهم يا دستيافت علمی را ناچيز جلوه بدهم. فقط می‌خواهم به خودم يادآور شوم که آدمی آسان و راحت خودش را فريب می‌دهد. آدمی در ويران کردن خودش استاد است. کافی است کمی حواس‌اش پرت شود. همين چيزها راحت حواس آدمی را پرت می‌کند. کاش اين اتفاق برای کسی – از جمله برای من – نيفتد يا اگر می‌افتد بتواند زودتر دست و پای خودش را جمع کند. اين‌ها را نخواستم به زبان شاعرانه، فيلسوفانه، عارفانه/صوفيانه يا شطاحانه بنويسم. سعی کردم جوری بنويسم که هم برای همگان در دسترس باشد و هم ساده و صريح باشد. «کار صعب است مبادا که خطايی بکنيم».

اين روايت، روایت شخصی بود. حتماً نام بسيار کسان ديگر اين‌جا خالی است ولی جای‌اش يادداشت وبلاگی نيست. پايان‌نامه‌ام روزی که منتشر شود – و گمان می‌کنم دور نيست آن روز – اين سپاس‌نامه‌ها را در خود دارد.

آيا مردم هم‌چنان معزول‌اند؟

يادداشت زير، بررسی، سنجش و نقد مطلبی است که مهدی در وب‌سایت ايران ‌واير با عنوان «آيا خامنه‌ای عقب‌نشينی کرده است؟» نوشته است. اين متن تا کنون دست‌کم ۳ بار ويرايش شده و چند بار از وضع فعلی طولانی‌تر يا کوتاه‌تر شده است. تمام کوشش من اين بود که بدون اين‌که وارد حواشی شوم به اصل استدلال بپردازم. تفصيل متن را در زیر می‌خوانيد. اما خلاصه‌اش اين است که يادداشت محل بحث، مهم‌ترين ويژگی‌اش ابطال‌ناپذيری است و از سنخ تئوری‌های توطئه است. چنين تئوری‌هايی هرگز نمی‌توانند نشان بدهند تحت چه شرايطی می‌توان گمانه‌شان را نقد کرد و حاصل کاراین می‌شود که با تئوری‌هايی هميشه-درست مواجه می‌شويم که از هر گونه نقد ابطال‌کننده‌ای مصون می‌مانند. شيب لغزان اين شيوه‌ی استدلال هم اين است که هميشه شواهد يا نشانه‌های در تأيید اين جنس مدعاها می‌توان يافت و اساسی‌ترين کارکردش اقناع روانی مخاطب است (به سبب کثرت شواهدی که ظاهراً مؤید مدعا هستند). نکته‌ای که مايل‌ام اينجا برجسته کنم اين است که: يادداشت مهدی يک حدس يا گمانه‌ی ابطال‌ناپذیر است. اما نقد و موضع من نيز خود از جنس حدس است. برای اختيار کردن يک حدس بر ديگری مهم‌ترين معيار ابطال‌پذیری آن است. هيچ قطعيتی در کار نيست. اما باید بتوانيم راه‌های نقد شدن حدس و گمانه‌ی خود را به تصریح يا تلويح نشان دهيم. اين شما و این نقد.

اين مطلب نخستين بار در وب‌سايت جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی «آيا مردم هم‌چنان معزول‌اند؟»


بلاگ‌چرخان‌های ديگر!

بلاگ‌چرخان زمانه
بلاگ‌چرخان ملکوت
خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.34
Free counter and web stats