صفحه‌ی اصلی

بايگانی: سفرنوشت

February 20, 2008

طلوع خورشيد

Sjöviksgården ‎

Sjöviksgården ‎

February 18, 2008

بعد السفر

خسته و هلاک از سوئد برگشته‌ام امروز. دارم از خستگی می‌ميرم. دو ساعت ديگر جلسه‌ای دارم که مجال خوابیدن به من نمی‌دهد. جان که بگيرم از سوئد می‌نويسم. اين بار تجربه‌ی سوئد شيرين‌تر از بار پيش بود.

December 4, 2007

تکنولوژی زغالی

از صبح نيمی از کارهای‌ام به خاطر اوج پيشرفت تکنولوژی در کشور معطل مانده است. نه به اينترنت می‌شود اعتماد کرد که ای‌میل‌های‌ات را بگيری، نه سرويس‌های متعدد موبايل خط می‌دهند. يا شبکه مشغول است يا مرتب همه‌ی تلفن‌ها ظاهراً اشغال است. باورتان می‌شود سه ساعت است دارم به دوستی تلفن می‌زنم و نمی‌شود با او تماس گرفت؟ اگر امروز با کبوتر نامه‌بر می‌خواستم ارسال پيام کنم، زودتر می‌رسيد تا با استفاده از ابزارهای زندگی مدرن. واقعاً چه شده است که تکنولوژی به اين شيوه‌ی روان‌فرسا در حال فروپاشی است؟ اين همه زيرساخت را دارند چه کار می‌کنند؟ اعصاب‌ام ويران شده است از دست اين‌ها. با خودت می‌گويی بی‌خيال اينترنت، ولی بقيه‌ی چيزها هم وضع‌اش بهتر نيست. شايد از بدشانسی من است، ولی به هر کجا نگاه می‌کنم بی‌نظمی می‌بينم و شلختگی. و طرفه آن است که مردم کشورِ من در متن همين بی‌نظمی و بی‌قاعدگی سيستماتيک دارند زندگی می‌کنند و نفس می‌کشند. وضع ما شده است حکايت آن سرگين‌کشی که به بازار عطاران می‌رود! واقعاً ما اگر به تکنولوژی قابل اعتماد و منصفانه (بخوانيد اينترنت بی فيلتر و پر سرعت) برسيم، وضع‌مان همين باقی می‌ماند يا ظرفيت استفاده از آن را می‌آموزيم. ديشب داشتم دوستی را موعظه (!) می‌کردم که اين قدر وضع را تاريک نبيند، ولی گويی پاسخ‌ام را به سادگی تمام گرفتم همين امروز. وقتی تمام آشفتگی‌ها و بی‌نظمی‌ها را با هم در يک روز ببينی تازه قدر نظم و انضباطِ مدرن را می‌فهمی. درست است، مشکلات همه جای دنيا وجود دارد، ولی گاهی اوقات ميزان مشکلات از حدی، ولو حد اندکی، که تجاوز کند، طاقت آدمی طاق می‌شود. البته بی‌خيالی هم کاری است. ولی کسی که دو سه روز وقت دارد و ساعت‌های‌اش محدود است و دقايق را دارد می‌شمارد برای اين‌که به همه‌ی کارهای‌اش برسد، روح و روان‌اش نابود می‌شود. خدايا ما را برهان و عاقبت محمود گردان!

December 2, 2007

شهرت‌طلب و خسرو شاعرباره (يا شاعر خسروباره!)

آدم چقدر ضعيف است و عاجز! هر چه بر سر راه‌اش می‌گذارند برای‌اش هم درد است و هم درمان. همان‌که برای‌اش درد است، می‌تواند درمان‌اش هم باشد و غالباً او به جای درمان يافتن و درمان گرفتن از آن‌ها دردش را بر می‌گزيند. اين غزل مولوی را بخوانيد:
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چی‌ست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بی‌هوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزه‌ی او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بسته‌ی این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشته‌ست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کی‌اش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
اين غزل را شبی استادی نازنين در ضيافتی در لندن برای‌مان خواند و سخت حال‌مان را خوش کرد. اين‌ غزل را امشب برای دو دوست، دو يار موافق، خواندم و بيش از يک ساعتی درباره‌اش حرف می‌زديم و درباره‌ی ده‌ها شعر ديگر. اين‌که مخاطب اين غزل کی‌ست، بماند. مولوی دارد يکی را وصف می‌کند، وصف کردنی. تا امشب دقيق نشده بودم که با اين وصف، او عجز آدمی و حقارت‌اش را هم به رخ‌اش می‌کشد:
۱. آدمی سخت فريب‌کار است؛ هم خودش را فريب می‌دهد و هم اطرافيان‌اش را.
۲. آدمی اهل تطميع است. وقتی به خواسته‌ای بخواهد برسد هر چه توان داشته باشد پيشکش می‌کند تا به مقصودش برسد (اين‌که متعلق تطميع‌اش چه باشد، البته تفاوت می‌گذارد در ماجرا).
۳. آدمی اسير غم است. «انديشه»ها و خيال‌های تاريک و رنج‌آور جان‌اش را رنجه می‌کنند و او در پی درمان و تسکين می‌گردد و «ننگ خمر و زمر» بر خود می‌نهد.
۴. آدمی برای رسيدن به هدف‌اش به وسيله نياز دارد (ناوک غمزه، خدنگ و کمان)؛ وسايل را که از او بگيری عاجز می‌شود.
۵. آدمی در حبس جهان است و جهان و تنعم‌اش او را به زنجير می‌کشد. برای کسبِ اين‌ها خود را به آب و آتش می‌زند. آدمی بنده‌ی دنياست: مال و ملک او را خوش می‌آيد!
۶. آدمی بشر است و بشر شهوتی است و زنان او را به آسانی بر زمين می‌کوبند: خدنگ غمزه‌ی خوبان خطا نمی‌افتد / اگر چه طايفه‌ای زهد را سپر گيرند!
۷. آدمی محاسبه‌گر است. هر کار می‌کند اول حساب سود و زيان‌اش را دارد. سر همه چيز تجارت می‌خواهد بکند، حتی وقتی که عبادت می‌کند و حتی وقتی که عاشق می‌شود. همه جا را بازار می‌بيند و هر جا به نوعی متاعی را از جنسی می‌فروشد.
۸. آدمی به نقش و نشان فريب می‌خورد. ديده‌ايد که چقدر زيب و زيور به خودمان می‌آويزيم و از نقش و نشان مردم فريب می‌خوريم.
۹. آدمی عاشقِ مَرکَب است. تا ديروز اسب و شتر و قاطر بود، امروز بنز است و ب‌ام‌و و آئودی و البته هواپيما. به پر نمی‌پرد و هواپيما سوار می‌شود چون دوست دارد مثل پرنده پرواز کند و سريع بپرد و بلند و بالا.
۱۰. آدمی مغلوب شکم‌اش است. «نان» او را شکست می‌دهد، چون قوتِ نور ندارد. آن «آدم» که مدعی است من نور می‌خورم، هر آدمی نيست؛ اکثريت قاطع آدميان با «شعر» بازی می‌کنند و خود را «نورخوارِ مطلق» به مردم می‌نمايانند از بهر «فريب»! زنهار از ما! فرياد از ما!
۱۱. آدمی محجوب است. به سادگی فريب‌ها را باور می‌کند. ياد دوران کودکی می‌افتم که برای گريز از تکليف مدرسه بهانه‌ها می‌تراشيدم و تمارض می‌کردم و معلم «محجوب» ما باور می‌کرد!
۱۲. آدمی تملق‌طلب است. هر کس ستايشگرش باشد، برای‌اش عزيز می‌شود. چند بار که به‌به و چه‌چه بشنود، باد به مغزش می‌افتد و ديگر هيچ کس جلودارش نيست. می‌شود «خسرو» و می‌خواهد پادشاهی کند. «شهرت طلب» و «شاعرباره» می‌شود! اگر اين‌ها هم نباشد، می‌شود دلبرده‌ی آن‌ها که مدام شعر می‌خوانند و «عقل»‌شان را تخدير می‌کنند و گريزان از کسانی است که مُحرّک و مُهيجِ «عقل» و «پرسش» و چون و چرا باشند.

می‌بينيد در غزل مولوی چقدر عجزِ آدمی موج می‌زند؟ و چقدر خوب آدمی را توصيف می‌کند؟ اين‌ها البته در قرآن آمده است. اين آيه يک نمونه‌اش: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة. و من سخت در هراس‌ام از اين‌که ستايش ديگران مرا خوش آيد/می‌آيد. سخت هراسان‌ام از اين‌که اين بستگی‌های تن، اين اسارت چاهِ طبيعت، اين تاريکی خاک، آن الماس درخشنده را بپوشاند. و من عاجزم: دام سخت است مگر يار شود لطف خدا / ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجيم.

طرح صفحه‌ی ملکوت

۱. لابد طرح صفحه‌ی اول ملکوت را ديده‌ايد. کار دانيال است، و مثل هميشه هنرمندانه. خودم دو سه مورد ان قلت و اگر دارم برای‌اش که مجالی حاصل شد از او می‌خواهم تغييرات لازم را بدهد. من هنوز کمی با ترکيب رنگ مشکل دارم. آن اسلايد‌هايی روی قطعه‌ی فلش هم می‌خواهم کمی متنوع‌تر شد (اين‌ها که هست خوب است، شايد بشود چيزهای مشابه بيشتری به آن افزود). ديگر اين‌که اين سيد خوابگرد هميشه گله می‌کند که صفحه‌ی وبلاگِ من دير بالا می‌آيد و متن از آخر ظاهر می‌شود. راست می‌گويد با اينترنت ذغالی کار سختی است. همه هم که با فيد و آر‌اس‌اس سر کار ندارند. برای حل مشکل احتمالاً در اولين فرصتی که فراغ بالی حاصل شود اقدام می‌کنم. شايد چيزی شود شبيه به قالب وبلاگ بانو. تا جايی که من می‌دانم صفحه‌ی ساغر خوب و سريع باز می‌شود (سريع‌تر از وبلاگ من). شما که با اينترنت ذغالی اين‌جا را می‌خوانيد نظر بدهيد که آيا سرعت بالا آمدن صفحه‌ی ساغر بيشتر است يا تفاوت چندانی با وبلاگ من ندارد.
۲. خسته‌ام ولی از بار پيش خستگی‌ام کمتر است. توانسته‌ام کمی بيشتر بخوابم. تعدادی از دوستان شفيق را ديده‌ام و باز هم می‌بينم. ايران جور خاصی است. يک جور غريبی رشته‌های محبت‌اش در وجودم تنيده شده است. آری، تنيده ياد تو در تار و پودم (اين تصنيفی است که بانو سخت دوست‌اش دارد).
۳. دوباره بر می‌گردم می‌نويسم!

November 30, 2007

براده‌های دلتنگی

۱. «در هوای‌ات بی‌قرارم... بی‌قرارم روز و شب».

۲. «والله که شهرِ بی‌تو مرا حبس می‌شود...»

۳. حال‌ام خراب است:
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خيال ياری، غم و نوحه‌ و فغانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی، که امام شد فلانی...
و آری... «درِ مسجدم بسوزد...»!

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ

مشهدم. از خواب برخاسته‌ام و دارد برف می‌بارد، سنگين. مدت‌ها بود برفی اين چنین نديده بودم. اين‌جا قحط تاکسی است، قحط سرويس تلفنی تاکسی است. از وقتی بنزين جيره‌بندی شده است،‌ کارِ تاکسی‌ها کساد است انگار. بروم تا از کارم نمانده‌ام. برف می‌بارد، برف!

November 28, 2007

رستاخيز ققنوس

از کنسرت مشکاتيان برگشته‌ام و مشکاتيان امشب غوغا کرد، قيامت کرد. کنسرتی بود بی‌نظير. گويی تمام دوران درخشان موسيقی دهه‌ی شصت ايران از نو زنده شده بود. بعضی از قطعات آشنا بودند و قبلاً شنيده بوديم، اما به هيچ رو حس کهنگی در آن‌ها نبود. سازبندی‌های بسیار خوب بودند. کيوان ساکت تار می‌زد و عجيب زخمه می‌زد. در فرصتی ديگر نکته‌ای درباره‌ی او می‌نويسم. نوازنده‌ی تنبک گروه عارف تکنوازی حيرت‌آوری داشت با تنبک. همچنين کيوان ساکت. و همچنين آيين، پسر جوان‌سال مشکاتيان که دف می‌زد و ضرب. نوازنده‌های کمانچه به خوبی از عهده‌ی دشواری همراهی با گروه پر تعداد عارف بر می‌آمدند. و مشکاتيان چنان‌که شأن استادی است مضراب می‌زد، مضراب زدنی!
آرايش صحنه، آرايشی تأمل برانگيز بود. پشت صحنه، عکس شانزده سرو بود. و اعضای گروه عارف شانزده نفر بودند. انتخاب اشعار و نحوه‌ی خواندن آن‌ها به خوبی نشان می‌داد که مشکاتيان چه اندازه در آن‌ها دخيل بوده است. اين‌جاست که تفاوت آهنگسازی که شعر را با گوشت و خون‌اش لمس می‌کند و کسی که شعر نمی‌فهمد آشکار می‌شود. نوربخش ته‌مايه‌ی صدای‌اش شجريان بود. گويی استاد او را به نمايندگی از خود برای خواندن با مشکاتيان و گروه عارف فرستاده بود. چهارمضراب‌ها قوی و دارای امضای بی‌همتای مشکاتيان بودند. هميشه با خود فکر کرده‌ام که اگر قرار باشد کارهای مشکاتيان و خود او را در چند کلمه خلاصه کنم یا اين‌که چه کلماتی به ذهن‌ام خطور می‌کند، چه می‌گويم؟ نخستين واژه «حماسه» است، و بعد عشق است و درد و شيدايی. اما اگر قرار باشد از ميان همه‌ی اين‌ها فقط يکی را اختيار کنم، قطعاً «حماسه» را بر می‌گزينم. مشکاتيان در ضمير ناخودآگاه من هميشه سراينده و سازنده‌ی حماسه در موسيقی ايرانی بوده است. و او اين ویژگی را از بسياری جهات به کمال داراست.
غزل نخست از حافظ بود: «ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی...». مشکاتيان گويی تمام اثر را در شور انجام می‌داد و به تمام گوشه‌ها و مايه‌های فرعی آن سر می‌زد. شور داشتيم، ابوعطا داشتيم، دشتی، ديلمان، بيات ترک، گوشه‌هايی از افشاری (اگر اين يکی را درست در خاطر داشته باشم). بروشور کنسرت را ندارم و نديدم. اما اگر کسی پيدا کردش، لطفاً برای من بفرستد. تصنيف‌ها به گمان من در شمار تصنيف‌هايی ممتاز و بی‌عيب و نقص بودند. چه باک، اگر بخواهم قياس کنم اين کنسرت را با تمام کنسرت‌هايی که از افراد و اساتيد مختلف ديده و شنيده‌ام، اين يکی شاهکار بود. تصنيف «کنج صبوری»، «به کجا چنین شتابان» (بر روی شعر شفيعی)، تصنيف «ققنوس» (که بسيار تکان‌دهنده بود و سوزناک) و تصنیف «ای مردم آزاده» همه به نوعی بازتاب روح جامعه‌ی ايرانی معاصر بود. همه پر نکته و هوشيارانه انتخاب و تصنیف شده بودند. آوازها عالی خوانده شدند. يک بيت را نوربخش دوبار خواند:
ترسم کزين چمن نبری آستين گل
کز گلشن‌اش تحمل خاری نمی‌کنی
و بار دوم چنين خواند: «کز گلشن‌اش تحمل خواری نمی‌کنی» و اين نحوه‌ی خواندن بدون شک از مشکاتيان است چون ديده‌ام که چندين بار دیگر چنين کرده است. مشکاتيان گاهی شعر شاعر را در وجود خود بازآفرينی می‌کند و قرائت‌های ديگری با معناهای تازه‌ای بر آن می‌نهد. اين هم از ظرايف شعری مشکاتيان! حرف‌ها زياد است. من هم خسته و وقت هم تنگ. اما اگر امروز سايه را نديده بودم، کنسرت از کف‌ام رفته بود. و اگر امروز آوا، دختر مشکاتيان، به فرموده‌ی پدر، بليط کنسرت را برای‌مان مهيا نکرده بود، مشکل مضاعفی داشتيم. اما سخت دلنشين بود اين کنسرت. يکی از تصنيف‌ها روی غزل مولانا بود: «ای با من و پنهان چون دل، از دل سلامت می‌کنم». اين يکی ديگر مرا پاک به هم ريخت و گريه را اختياری نماند. از ابتدای کنسرت با خود فکر می‌کردم گوش دادن به موسيقی و حضور در کنسرت، چيزی است مثل عبادت، مثل دعا. بی مقدمات و شرايط آن به سراغ‌اش رفتن کاری است لغو و عبث. و شرط حضور در چنين مکانی حفظ حضور قلب است که نَفَسی، و لحظه‌ای از اجرا را از دست ندهی، خاصه که اجرا، اجرای استادی باشد حماسه‌سرا.
و حسن ختام کنسرت هم تصنیف «ای ايران» بود که هنگام اجرای‌اش تمام حضار سر پا ايستاده بودند و مشکاتيان با مضراب‌های‌اش به جمع اشاره می‌کرد که همه با هم بخوانند. و همه با هم خواندند. خواندند و سخت لذت برديم. کنسرت از هشت و نيم شروع شد و تا حدود يازده شب بی‌وقفه ادامه داشت، بدون هيچ وقت تنفسی. و کار، کاری بود درخشان. بناميزد، بناميزد! ققنوس موسيقی ايران دوباره دارد از خاکستر سر بر می‌کند.

کنسرت مشکاتيان، سايه و ...

امروز توانستم بعد از مدتی نسبتاً طولانی دوباره سايه را ببينم. و خوب البته سايه همان سايه‌ای است که هميشه وصف‌اش را گفته‌ام: مهربان، صمیمی، بی‌ريا و نازنين با حضوری گرم و آموزنده و بی‌تکلف. وقتی شد حکايت بعضی درد دل‌ها را که گفتنی باشد می‌نويسم و شايد عکسی هم گذاشتم. سایه امروز خبر داد که مشکاتيان کنسرت دارد و من گمان می‌کردم که يک ماه دیگر کنسرت قرار است برگزار شود. می‌خواهم امشب را بروم کنسرت مشکاتيان. هنوز نمی‌دانم اصلاً کنسرت کجا برگزار می‌شود. بليط هم ندارم اما اين يکی مشکلی نيست. مشکل بزرگ‌تر همان ندانستن محل برگزاری کنسرت است! سردردم را به ضرب مسکن ساکت کرده‌ام و آمده‌ام خانه چند ساعتی بخوابم که خودم را وسط کارها نفله نکنم. خدا به دادم برسد و من هم به کنسرت!

تهران آذر ماه

سه چهار ساعتی است رسيده‌ام تهران. همکاران‌ام همه در خواب نازند تا وقت ناهار برسد. من طبق معمول نتوانسته‌ام در هواپیما بخوابم و الآن سر درد شديد به اضافه‌ی بی‌خوابی امان‌ام را بريده است.اذان مؤذن‌زاده را گذاشته‌ام از اذانستان ملکوت برای‌ام بخواند و اين‌ها را می‌نويسم.  تهران آفتابی است. هوا نه گرم است نه سرد، اما آلوده است حسابی. وقتی از فرودگاه امام داشتيم می‌آمديم صحنه‌ی طلوع خورشيد صحنه‌ای بود استثنايی. حيف که نمی‌شد ازش عکس بگيرم. نيم ساعت ديگر می‌روم به ديداری استادی کهنسال که اگر امروز نبينم‌اش معلوم نيست وقت ديداری فراهم خواهد شد یا نه. بعد هم که گرفتار کارم. نوک قله‌ها برف نشسته است. حال و هوای خيال‌انگيزی دارد. من خسته‌ام و دارم از حال می‌روم، ولی يک دنيا کار دارم تا شب. کاش آدم می‌شد چند روز بدون اين‌که بخوابد و خسته شود کار کند! می‌روم که به قرارم برسم.

October 27, 2007

‌عکس‌نامه‌ی آلمان

اين چند روزی که در ديار پروسيان بوديم نه فرصت چندانی برای وبلاگ‌نويسی بود و نه حتی مجال مرقوم کردن رقعه‌ای برای دفتر ديوانی. ولیعهد درگاه با آن زبان شيرين‌اش حکايتی نوشته بود، خوشامدی گفته بود. نه حال و روز جسمی خوشی داشتم و نه فرصتی باقی مانده بود. اکنون که برگشته‌ايم لندن سلسله‌ای از عکس‌ها را می‌گذارم. اولی عکسی است در ايستگاه قطار کرِفِلد. بعدی‌ها همه در دوسلدورف گرفته شده‌اند. عمدتاً کنار راین است. برای بعضی‌ها توضيح می‌گذارم. فرصتی اگر شد و دل و دماغی بود برای هر کدام توضيحکی می‌نويسم.

ادامه‌ی «‌عکس‌نامه‌ی آلمان»

October 22, 2007

اين هم ديار پروس

ديروز رسيده‌ايم آلمان. از لب مرز هلند تا اسن راه آمديم. دو سه روز قبل از حرکت کمر درد شديد عود کرده بود که به ضرب مسکن‌های قوی ساکت‌اش کردم. به اين‌جا که رسيديم هوا سرد و سرما سخت سوزان بود. سرما به تن‌ام رسوخ کرده. پيچش‌های مزاجی هم شده است مزيد بر علت. زور دارد آدم مرخصی بگيرد و بيايد تعطيلات، بعد همه‌ی درد و مرض‌ها به سرش نازل شود. امروز ظهر با بانو بلند شديم رفتيم دوسلدورف و مرکز شهر را گشتيم تا کناره‌ی راين. از فرط خرابی هاضمه و حالِ پريشان ناهار درست و حسابی نتوانستم بخورم. دو سه ساعت قدم زدنِ بعدش کمی حال‌ام را بهتر کرد، ولی وضع اساسی مزاجی همان است که بود. نيم ساعتی است که نجيبه با پاکت پر داروی مرحمتی قاسم از راه رسيده است. هادی از راه که رسيديم ليوانی چای با محلول جوهر نعناع به خوردم داد که لب و دهان و شکم‌ام از خوردن‌اش آتش گرفت و آب از چشمان‌ام سرازير شد. می‌گويند مزاج‌اش گرم است، حتماً‌ حال‌ام بهتر می‌شود! کمی وقت پيدا کنم، عکس‌های امروز را می‌گذارم در وبلاگ. دوسلدورف آدم را از لندن نااميد می‌کند. خوش‌مان آمد از اين شهر! همين الآن با وليعهد حرف زديم. وعده کرد که می‌رود دفتر ديوانی برای عرض ادب. داشت شام می‌خورد. گفت بعد شام می‌رود به ديوان‌خانه.

September 10, 2007

آبراهه‌ی خليج فارس

يک ساعتی شده است که برنامه‌ی يک هفته‌ای‌مان تمام شده است. ديشب ميزبانان ما را سوار قايقی در آبراهه‌ای کردند که دوبی را به ايران متصل می‌کند. شام را روی قايق خورديم و تا مرز خليج فارس رفتيم و دوباره برگشتيم. حس غريبی داشت وقتی طبقه‌ی بالای قايق (درست است بگويم قايق؟) به آن دور دوستِ تاريک چشم دوخته بودم. آن دور دستی که خاک‌ وطن‌ام بر ساحل‌اش نفس می‌کشد. خودم باورم نمی‌شود با اين دماغِ سرکشی که دارم، اين اندازه از مجاورت با ايران هيجان‌زده بشوم، آن هم وقتی ايران دور از دسترس‌ام نيست و مرتب به آن سفر می‌کنم. نشسته بودم سر ميز که قايق راه بيفتد و ما شام را شروع کنيم. تا موتورش را روشن کردند، اولين موزيکی که پخش‌اش آغاز شد، ترانه‌ی تايتانيک سلين ديون بود! به همکار دانشمندم گفتم بعيد می‌دانم امشب زنده برگرديم هتل! ولی برگشتيم. مثل اين که زود فهميدند، موسيقی را به موقع عوض کردند!

مجالی نيست چيز زيادی بنويسم. کاش فشار کاری فرصتی می‌داد چيز تازه‌ای بيفزايم. اما آن قدر خسته‌ام که نای سر پا ماندن ندارم و چشم‌هام را به زور باز نگه می‌دارم. به لندن که رسيدم شايد خاطرات سفر را نوشتم. اما دوبی جای خوبی است. امیدوارم به زودی دوباره برگردم اين‌جا - البته با بانو اين دفعه.

September 8, 2007

شهری مدرن با روحيه‌ی قبيله‌گی

چند روزی می‌شود دوبی هستم. هر بار آمدم بنويسم برنامه‌های روز بعدم مانع می‌شد. دو روز اولی که آمدم اين‌جا، حتی پای‌ام را از هتل بيرون نگذاشتم، بس که از آسمان آتش می‌باريد. صبح می‌آمدم اتاق کنفرانس، شب هم مستقيم می‌رفتم بخوابم (البته اگر ديسکوی طبقه‌ی پايين برای آدم خواب می‌گذاشت – و بگذارد!). امشب و ديشب ميزبانان‌مان ما را بيرون بردند که آن هم به نحوی بخشی از کنفرانس بود. ديشب رفتيم رستورانی ایرانی به اسم «دانيال» در برج رولکس. به هر حال، با این اندازه تماشای این شهر مشاهده نوشتن کار ساده‌ای نيست، ولی می‌شود در همين حد اندک مشاهدات را نوشت و همان حس نخستين را منتقل کرد.

اول از همه اين‌که دوبی فرودگاه زیبايی دارد. معماری ساختمان ترمينال فرودگاه تميز و مرتب است و در عین حال مدرن. از خود ساختمان فرودگاه که می‌آيی بيرون، هرم گرما می‌زند توی صورت‌ات. انگار وارد تنور شده‌ای؛ انگار توی سونا راه می‌روی. عينک‌ام بلافاصله بخار گرفت و تا مدتی اطراف را نمی‌ديدم. داخل شهر که راننده مرا به هتل می‌رساند، شهرسازی این‌ها سخت جلب توجه می‌کرد. هر چقدر که ترافيک‌شان وحشتناک است و در زمره‌ی افتضاح‌ترين ترافيک‌های شهری است که ديده‌ام، شهرسازی‌شان منسجم و حساب شده است. ساختمان‌ها همه نظمی هندسی و شکلی دارند. شلخته و بی‌حساب و کتاب ساخته نشده‌اند. برای شهری که تا ده سال پيش با بيابان فرقی نداشته و حکومت و مردم‌اش متمول‌اند، نبايد انتظار چيزی کمتر از اين داشت، علی‌الخصوص که غربی‌ها از سرمايه‌گذاران بزرگ اين منطقه‌اند.

داخل هتل بعد از يکی دو روز نکته‌ای توجه‌ام را جلب کرد. کارکنان و مستخدمان هتل به طرز آزاردهنده و رقت‌انگيزی مؤدب هستند. وسط روز از جلسه بيرون آمدم بروم دستشويی. وقتی دست‌هام را می‌شستم و می‌خواستم دستمال بردارم دست‌ام را خشک کنم، ديدم يکی دستمال را قبلاً آماده کرده و جلوی دست‌ام گرفته! نگاهی به او کردم و نگاهی به خودم. فکر کردم مرا با کسی عوضی گرفته است. با شرمساری تشکر کردم. آمدم بروم بيرون، ديدم در را جلوی من باز نگه‌ داشت تا بروم بيرون. دیگر داشتم عذاب می‌کشيدم. هر جا که به اين‌ها می‌رسی، بلافاصله سلام می‌کنند و عرض ادب بلند بالا. بعد نگاه می‌کنی می‌بینی بنگلادشی، اندونزيايی، پاکستانی، هندی و مثلاً مالزيايی هستند. از دختر و پسر همه از کشورهای تهی‌دست جهان سومی هستند. نمونه‌ای تمام عيار از نسلی به غايت فقير که در جست‌وجوی نان به سرزمين‌های زرخيز سفر کرده‌اند که از ذلت فقر رهايی پيدا کنند. اما چرا اين‌جا و چرا به اين شکل؟ يک چیز برای من جلب توجه می‌کرد. محيطی که در آن بودم، طبع غلام‌پروری را تقويت می‌کند. اين روحيه‌ی غلامی از کجا می‌آيد؟ چه چيزی حريت آدمی را از او می‌ستاند و تا اين اندازه ذليل‌اش می‌کند؟ اشتباه نکنيد. ادب به جای خودش بسيار نيکوست. من حس احترام‌ام به اين‌ها افزون می‌شود در عين اين‌که سخت احساس شرمساری و ترحم می‌کنم. اما هر اندازه هم که کارگر باشی، هيچ دليلی برای ذلتی در اين حد نيست. در احترام گذاشتن اين‌ها چيزی هست که از احترام پيشخدمت بهترين و گران‌ترين هتل‌های لندن و پاريس، بالاتر است. اين طبع عرب‌هاست که غلام‌پرور شده‌اند؟ صاحب این هتل هندی است اما همه جا وضع همين است. سر اين روحيه‌ی غلامی چی‌ست؟

این قسط اولِ دوبی نامه بماند تا فرصتی دست دهد که بعدی را بنويسم.

پ. ن. بعضی از ای‌ميل‌های‌ام درست به دريافت‌‌کنندگان در اين چند روز نرسيده است. اگر کسی ای‌میلی نگرفته است يا من پاسخ ای‌ميلی را نداده‌ام،‌  به خاطر مشکل اينترنت بوده است. ان‌شاء‌الله برگردم لندن به هر چه عقب مانده باشد، رسيدگی می‌کنم. اين هم از قسط پاسخ‌گويی!

September 5, 2007

آن‌ها که نمی‌دانند . . .

يک ساعتی مانده است به مقصد برسيم. به اواخر فيلم «چوپان خوب» رابرت دنيرو رسيده‌ام. در قسمتی از فيلم، يک پيرمردِ ايتاليايی، که از چند ماهه‌گی به آمريکا آمده و حالا شهروندی آمريکايی است، به مت ديمون (مأمور سی‌آی‌ای) می‌گويد: «ما ايتاليايی‌ها خانواده‌مان برای‌مان مهم است و کليسا. جهودها سنت‌شان را دارند؛ حتی سياه‌ها موسيقی خودشان را دارند. شماها چی داريد؟» مت ديمون با خونسردی می‌گويد: «ما ايالات متحده‌ی آمريکا را داريم و بقيه‌ی شماها فقط ويزيتور هستيد!»

فکر می‌کنيد با شنيدن اين جمله چه حسی به آدم دست می‌دهد؟ اين جمله در حقيقت برگردان عام فهم و ساده‌ی سياست‌های آمريکا در پنجاه سال اخير است. آمريکا نمادِ همه چيز شده است. مهم نيست چقدر درست است اين ادعا و چقدر غلط. خودشان درباره‌ی خودشان اين‌جوری فکر می‌کنند. با همين طرز تفکرشان است که رييس جمهورهاشان خاک دنيا را به توبره می‌کشند: بقيه‌ی فرودست‌اند! يک لحظه با خودم فکر کردم هويتِ من چی‌ست؟ ناگهان هويت ايرانی‌ام برای‌ام سخت برجسته شد. ايرانی بودنِ من ناگهان تبديل به ارزش فربه و بزرگی شد که انگار هستیِ من به آن تکيه دارد؛ و پر هم بيراه نيست اين حس. يک هويت دينی. مذهبی هم دارم که ريشه‌ی انديشه‌ام در آن است. از دلِ آن باليده‌ام. از آن شرمسار نيستم. به آن افتخار می‌کنم. با آن به کسی فخر نمی‌فروشم ولی. درست مانند حس ايرانی بودن‌ام. به آن افتخار می‌کنم ولی شرم‌ام می‌آيد آن را دست‌مايه‌ی فخر فروختن به ديگران کنم. يک لحظه فکر کردم ايران هر چه باشد، هر تيرگی و تباهی هم که در آن باشد، هر دشواری و مصيبتی هم که به آن رسيده باشد، باز هم در گوشه‌ی دل‌ام، کنجی گرم و صميمی است.

اما نکته‌ی مهيبِ ماجرا اين است: هم آن آمريکايی که خود را آقای جهان می‌داند و هم من که به «هويت»ِ ايرانی و «هويت» مذهبی و دينی‌ام تکيه می‌کنم، هر دو ممکن است دقيقاً با اتکای به همين «هويت» جنگ بر پا کنيم و خون جهانی را بريزيم. اين است آن‌چه اسبابِ هولِ من است. اما صادقانه و از بنِ جان اميد دارم که ايمان، ارزش‌های جهانی انسانی، و اخلاق اين هوس سروری را لگام بزنند. سخت است نه؟ در راه که می‌آمدم فرودگاه،‌ راننده يک مسلمان پاکستانی بود. تمام راه مرا به حرف کشيده بود ولی بيشتر خودش حرف می‌زد. مسلمانی بود ساده‌دل، صادق و صميمی و در عين حال سخت ظاهری. دانشِ دينی‌اش فوق‌العاده سطحی بود. دانش تاريخی‌ و سياسی‌اش هم ايضاً. شايد وقتی ديگر خلاصه‌ی اين گفت‌وگوی درس‌آموز را نوشتم. اما، ديشب به بانو هم گفتم که بعد از يکی دو ساعت حرف زدن، تنها حسی که نسبت به او و تمام افراد شبيه به او داشتم، دلسوزی بود. حس شفقت. حس رنج بردن از نادانی مردم. جوانک هيچ سوء نيتی ندارد. هر چه می‌گويد از سر نادانی است. جاهلانه صادق و صميمی بود و همين جهلِ او بود که وضعيت دنيا را بغرنج‌تر کرده است. جهل او و امثال او وضعيتِ مسلمان را پيچيده کرده است و جهل همتايان او در اردوی – به قول خودش – ضد مسلمانان دقيقاً همين نقش را در آن سوی ماجرا داشته است. و من از نادانی نادانان ساده‌لوح هر دو سو رنج می‌برم.

July 1, 2007

وايرلس ايرانی از نوع مهرآبادی!

خيلی ذوق دارد همين‌جور بی‌هوا لپ‌تاپ رو در مهرآباد باز کنی و توی ترمينال دو نشسته باشی ولی از ترمينال يک سيگنال وايرلس بگيری! خوبی اين وايرلس اين است که خيلی از وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌ها اين‌جا فيلتر نيستند از جمله زن‌نوشت. ولی بی‌بی‌سی فارسی را کماکان فيلتر شده نشان می‌دهد.

احتمالاً تا وقتی اين يادداشت منتشر می‌شود روی هوا هستيم. اوضاع لندن هم گويا در هم است و همه به حال آماده‌باش هستند. هواپيمای ما درست همان ساعتی که قرار بود پرواز کند، تازه به زمين نشسته. ظاهراً آن طرف خيلی مشکلات امنيتی داشته است. چهار روز ايران بودم برای کار اداره و آن قدر گرفتار که نه فرصت ديدار مفصلی با خانواده بود و نه دوستان. در نتيجه کلی از دوستان دور يا نزديک و خويشاوندان به خماری رفتند (نه اين‌که در اوقات ديگر خيلی وضع بهتر بود!). سفر سنگين و خسته‌کننده اما خوبی بود. مجالی حاصل شد، از ديده‌ها و شنيده‌ها يادداشت‌هايی را خواهم نوشت. آن دو سه نفری از احباب شفيق را که به اتفاق مجال ديدارشان دست داد، لطف‌ها کردند. اساتيد معظم هم از مهر و محبت دريغ نورزيدند. و هنوز در فضای اين ديار عشق موج می‌زند، با همه‌ی اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت. با تمام اين دشواری‌ها و درشتی‌ها که بر اين خاک می‌رود، هنوز در اجاقی، خردک شرری هست هنوز. همان خردک شرر اميد، بسياری را زنده نگه می‌دارد و جان می‌بخشد. نازک‌دلان شوريده اما سخت آزرده‌خاطرند و شکسته‌دل. آن‌ها که عاشق‌اند و کار بی‌علت و رشوت می‌کنند، آن‌ها که اهل هنرند و ديپلماسی نمی‌دانند (چون سياست‌ورزی با روح هنر ناب بيگانه است)،‌ به آن‌ها بسی سخت می‌گذرد. اما:
ای مرغ گرفتار، بمانی و ببينی
آن روز همايون که با عالم قفسی نيست.

پ. ن. ۱.  دارند سوارمان می‌کنند. بايد کرکره‌ را بکشم پايين ديگر. روز و روزگار خوش تا لندن! شرمنده‌ی تمام دوستانی که فرصت ديدار حضوری‌شان دست نداد. حرف‌های زيادی برای گفتن بود که وقتی برای نوشتن‌‌شان نيست. باشد تا بعد. اين‌ها را با وايرلس ترمينال دو می‌نويسم که هم سرعت‌اش از وايرلس ترمينال يک بيشتر است و هم سيگنال‌اش قوی‌تر. آن‌ها که گذارشان به مهرآباد می‌افتد و پرواز خارجی دارند می‌توانند از اين موهبت استفاده کنند. تا هر وقت فرصت باشد، می‌نويسم مگر اين‌که ديگر صدای‌مان بزنند!

پ. ن.۲.  هان، يادم رفت اين را بنويسم. موبايل‌های انگليس و خارج از ايران فقط در محدوده‌ی فرودگاه مهرآباد کار می‌کنند و خارج از اين منطقه از کار می‌افتند چون نياز به ثبت شماره‌ی سريال گوشی هست. کار خنده‌دار و اعصاب خردکنی است که گويا مخابرات هم دچار مشکل شده لست برای اين‌کار و می‌خواهند عطای‌اش را به لقا‌ی‌اش ببخشند. ظاهراً برای مبارزه با ورود گوشی‌های موبايل قاچاق برای تجارت بوده است. اصل ماجرا موجه و معقول است اما شيوه‌اش برای افراد عادی هم دردسر ساز شده است.

پ. ن. ۳. قوه‌ی قضاييه اصلاحات جالبی دارد در درون انجام می‌دهد. جدای کار بيرونی‌اش که خيلی رنگ سياست به خود گرفته است، بعضی مسايل که چندان جار و جنجال سياسی حول‌شان نيست، به دغدغه‌های انسانی نزديک‌تر است. ديروز از راديو شنيدم که قانونی تصويب شده است که بانک‌ها به کسانی که به خاطر بدهی مالی به زندان افتاده‌اند وام می‌دهند. اين کار در فقه يا آداب اخلاقی تعبير خاصی دارد، يعنی اصطلاح خاصی برای آن به کار می‌رود. خوب است که به هر حال در يک جا اين‌ها به فکر افتاده‌اند که از اخلاق دين استفاده کنند و همه چيز را در پرتو قواعد خشک و انعطاف‌ناپذير ظاهری نبينند و به نام دين و فقه، اخلاق را قربانی نکنند.

پ. ن. ۴. راستی اين اطراف ميدان آرژانتين، يعنی انتهای رسالت چقدر خوشگل شده است. همه‌ی اين‌ها در ظرف همين سه ماه گذشته رخ داده است. اميدوارم به جز زيبايی دوام و استقامت هم داشته باشد. دو سه شب پيش، در مشهد، سری به حرم امام رضا هم زديم با همکاران. فضای شگفت‌انگيزی دارد اين‌جا (مانند هر فضای اعتقادی و دينی ديگری). غالب مردم با صدق و احساسات خالصانه‌ای شور و عواطف دينی‌شان را نشان می‌دهند. فضای فيزيکی و فضای معنوی را که کنار هم می‌گذاری به چيز پرشکوهی می‌رسی. خيلی خوب است آدم در خلال اين گرفتاری‌های روزمره‌ی دنيوی، مجال اين را هم پيدا کند که اگر شده است سالی يک بار هم به چنين فضاهايی سر بزند و تلطيف روحی پيدا کند يا حداقل شاهد زيبايی محيط ساخته شده باشد.

March 30, 2007

پراکنده‌های سفر - ۱

۱. شيراز هنوز در شمار بهترين و زيباترين شهرهايی است که ديده‌ام. جدای ميزبان مهربان و مهمان‌نوازی که در شيراز داشتيم، قدم به قدم شهر ديدنی بود: از دروازه قرآن گرفته تا بازار وکيل، سرای مشير، باغ ارم، حافظيه، سعديه و تخت جمشيدش. اما حسی که حافظ به من می‌داد، تخت جمشيد هرگز نداد. تازه حافظ هم در آن شلوغی مرا سرآسيمه می‌کند. حافظ را بايد در خلوت آزمود. سعدی مثل هميشه برای من سرد بود. هر قدر که ديدار حافظ اشک مرا در می‌آورد، ديدار از مزار سعدی برای من طبيعی و عادی می‌نمايد. شايد دليل‌اش اين است که انسی که با حافظ دارم به قدر انسِ‌ من با سعدی نيست. يادم رفت بگويم که فرودگاه شيراز زيباترين فرودگاهی است در ايران که تا به حال ديده‌ام. هيچ فرودگاهی از دم در که می‌روی تو بوی عطر گل‌ها مدهوش‌ات نمی‌کند!

۲. رفته بوديم مجتمع کامپيوتر پايتخت (ميرداماد) برای خريد ماوس. تقريباً بدون استثناء وارد هر فروشگاهی می‌شديم، قيمت کامپيوتر و لوازم جانبی‌اش (حداقل آن‌ها که ما می‌خواستيم: ماوس لاجيتک وايرلس، دی‌وی‌دی خام، کيف لپ‌تاپ) يا هم‌تراز همان قيمت لندن بود يا بيشتر از آن. اين چيزها را در اين مجتمع به هر حال عده‌ای می‌خرند. اگر خريداری نداشت، توجيهی برای وجود اين فروشگاه‌ها نبود. يعنی سطح درآمد قشر خاصی از مردم بالاتر از سطح درآمد متعارف مردم انگليس است؟

۳. اين شهر، اين کشور، جای تناقض‌های تو در توست. چيزهايی که زمانی قبيح بودند و فاسد و طاغوتی، اکنون هنجار شده‌اند. فيلم‌هايی که در سينماها نمايش داده می‌شوند، صدا و سيمای فخيمه و ده‌ها چيز ديگر آينه‌ی تمام عيار اين تناقض‌هاست. به همان اندازه که قشرِ دين و دين‌داری فربه شده است، اين تناقض‌ها هم پيچيده‌تر و نامفهوم‌تر شده است. وقتی می‌گويم نامفهوم يعنی اين‌که در اين کشور اگر زنی آستين پيراهن‌اش اندکی کوتاه‌تر باشد، بايد شديداً‌ به او تذکر داد، اما اگر زن کنار دستی او تنها دو سه تار گيسوی‌اش ديده نشود و شلوار جين‌اش تنگ و کوتاه باشد و مانتوی‌اش هم ايضاً، کسی کار چندانی به او ندارد. اين يعنی گم کردن سر رشته. اين يعنی بعضی چيزها که برای به اصطلاح متشرعين هنجار نبوده است آرام آرام تبديل به هنجار می‌شود. و البته معنای آشکار ديگرش اين است: ريا و سالوس؛ تزوير و دروغ؛ نان به نامِ دين خوردن.

۴. امروز تلويزيون تکرار فيلم «يک بوس کوچولو»ی بهمن فرمان آرا را نشان می‌داد. فرمان‌ آرا ديگر کارش به تکرار ملال‌آوری کشيده شده است. گويی کارگردان از مرگ تنها يک جنبه و يک بعد را می‌فهمد يا از زندگی تنها شأن مردن است که برای‌اش مهم است. کارگردان‌های زيادی شايد چنين باشند. اما ديدن فيلم‌های فرمان‌ آرا واقعاً ملال‌آور شده است. او می‌خواهد يک پای‌اش در سنت و دين باشد و پای ديگرش در لاييسيته و تلقی‌های اگزيستانسياليستی از مرگ. چيزی در اين فيلم او هست که مرا می‌رماند. نمی‌دانم چی‌ست، اما يک جای کارش بدجوری می‌لنگد. فرمان آرا به جز درست کردن کلکسيونی از هنرپيشه‌های نام‌آور، چه گام مهمی بر می‌دارد؟ دوست دارم اهل سينما و متخصص‌ها توضيحی بيفزايند و مرا از حيرت بيرون بياورند.

March 28, 2007

آن را که خانه نئين است، بازی نه اين است

اين فضای قوم‌گرا و نژادپرست سخت آزارم می‌دهد. يادداشتی که درباره‌ی تخت جمشيد نوشته بودم يک پیام روشن داشت: پرهيز از تعصب و زياده‌روی. اعراب، انسان‌هايی هستند مثل همه‌ی ماها، مثل ايرانی‌ها، مثل انگليسی‌ها، مثل فرانسوی‌ها: همه از بشريت‌شان سهمی يکسان و حظی واحد دارند. فرهنگ و تمدن هزاران ساله تنها زمانی به کار می‌آيد که در درجه‌ی نخست منزلتی کارآمد در فرهنگ و تمدن کهن و باستانی داشته باشد و به کار امروز ما بيايد (نه اين‌که تنها عتيقه‌هايی باشند برای موزه‌ها و فخرفروشی بيهوده) و بعد از آن ما هم به حقيقت بهره‌ای از آن انديشه‌های درخشان برده باشيم.

نکته‌ی ديگر اين است که هميشه بايد بشريت انسان‌ها را در نظر داشت. هيچ قومی در دوره‌های مختلف تاريخی‌اش نماد فضيلت و مظهر عدالت و پاکی نبوده است. همه‌ی ملت‌ها در تاريخ خود نقطه‌های سياهی دارند. هر قوم و ملتی که ادعای خلاف اين را بکند، دچار توهم است و شأن بشريت خود را نمی‌شناسد. مثالی بزنم تا مقصودم روشن‌تر شود: قضاوت ايرانی‌ها درباره‌ی اعراب درست‌تر است يا قضاوت هندی‌ها درباره‌ی سلاطين غزنوی يا نادرشاه افشار؟ من واقعاً ريشه‌ی اين همه نفرت و کينه را نمی‌فهمم که چشمِ خردِ آدمی را کور می‌‌کند. نفرت و کينه چندان وجود آدمی را تيره می‌کند که تمام فضيلت‌ها و نيکی‌ها يک نفر را در پای رذيلت‌های او قربانی می‌کند. من از شما می‌پرسم که آيا رواست غربی‌ها و اروپايی‌ها تمامی ملت ايران را بر اساس آن‌چه جورج بوش درباره‌ی ايران می‌گويد داوری کنند؟ آيا رواست سخنان فلان دولتمردی که نسنجيده سخن می‌گويد به پای تمام ملت ايران نوشته شود؟ آيا درست است ملت آلمان را بر اساس کردار هيتلر داوری کرد؟ آيا درست است تمام اسپانيايی‌ها را بر اساس اعمال فرانکو داوری کرد؟ آيا درست است. . . از اين مثال‌ها ده‌ها نمونه، صدها نمونه می‌شود آورد. آن نگاهی که چنين با شور و سرسختی اعراب را نماد جهالت می‌داند، هيچ تفاوتی به آن نگاه ندارد که ايرانی‌ها را وحشی می‌خواند و فيلم «۳00» را می‌سازد. ما که خود قربانی اين نگاه بوده‌ايم، سزاوار است اندکی به انصاف و خرد سخن بگوييم. من هيچ نشانی از فضيلت و خردمندی نياکان ايرانی که گويند شعارشان «پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک» بوده است در اين شيوه‌ی سياه‌نگر و دشمن‌تراش نمی‌بينم. اعراب هم تکثر و تنوع دارند، چنان‌که ايرانی‌ها و ساير ملت‌ها تکثر و تنوع دارند. در ميان اعراب صدر اسلام، ده‌ها قبيله و قوم بوده‌اند. اعراب بنی ‌هاشم داشته‌اند و بنی اميه و بنی عباس، چنان‌که ايرانی‌ها هخامنشيان را داشته‌اند و ساسانيان را و سلسله‌های مختلف ديگر را. فراموش نکنيم که ايرانی‌ها به دليل فساد و تباهی پادشاهی ساسانی از اعراب شکست خوردند. از ياد نبريم که ايرانی‌ها از فساد موبدان و دستوران زردشتی زمان خود به ستوه آمده بودند. فراموش نکنيم که روحانيان دين زردشتی در زمان ساسانيان چنان به سياست آميخته شده بودند و چنان اسير سياست‌بازی بودند که کارکرد دين و ايمان از ياد رفته بود. اگر ساسانيان قوت و برتری سياسی، فکری و نظامی داشتند، چرا بايد از همان اعراب بيابان‌گرد شکست می‌خوردند؟ چرا ايرانی‌ها مغلوب مغولان شدند؟ از اين چراها زياد است. پاسخ‌ها هم چندان مبهم و سخت نيست. انصاف کم است.

ستيز من با نگاه مطلق‌نگر و يکپارچه‌سازی است که هميشه دنبال دشمن می‌گردد و می‌خواهد تمام ناکامی‌ها و شکست‌های خود را به پای دشمنی خارجی بنويسد و چشم بر قصورها و خطاهای خود ببندد. اين نگاه هنرش فرافکنی است و يافتن عامل بدبختی‌های خويش در نزد ديگری. به اعتقاد من يکی از دلايل عمده‌ی عقب‌ماندگی‌های ما ايرانی‌ها همين جست‌وجوی مقصر و فرافکنی‌هاست. تا قيامِ قيامت‌ هم که از ظلم و جهل اعراب بنويسيد (که من نيک می‌دانم اين حمله در بسی جاها نوک پيکان‌اش متوجه دين است و اسلام)، هرگز دردهای ايرانی دوا نخواهد شد. در طول پانزده قرن گذشته، هم ايرانی‌ها تغيير کرده‌اند و هم اعراب. من با نگاهی که سرشت يک فرد، يک دين، يک قوم يا يک ملت را يکسان و لايتغير می‌داند و برای همه ذاتی ثابت قايل است و راه تغيير را بسته می‌داند، سخت مخالف‌ام. اين نگاه، نگاهی است آشکارا نژادپرستانه. ما اگر با نژادپرستی و قوم‌گرايی و در بند علت‌ها بودن مخالف‌ايم، بايد از خود شروع کنيم.

هر سابقه‌ی تاريخی بلند، چه دين باشد، چه قوميت، چه مليت يا هر چيز ديگری که به آن فخر می‌کنيم، اگر قرار باشد چشمِ خردِ آدمی را کور کند و باعث شود ناکامی‌های خود را مدام به گردن اين و آن بيندازد، نبودن‌اش از بودن‌اش به. من سخت شيفته‌ی اين جمله‌ی پير هرات‌ام که گفته بود: «بنده‌ی آن گناه‌ام که مرا به عذر آورد و بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آورد». فرقی نمی‌کند آن مليت مليت ايرانی باشد يا عرب، يا آن دين دين اسلام باشد يا مسيحيت يا يهوديت، يا دين زردشت. هر کدام که عجب آدمی را بيفزايد و او را از توجه به واقعيت وجودی‌اش باز دارد – که من معتقدم حداقل اديان برای اين کار نيامده‌اند – نبودن‌شان از بودشان بهتر است. اين بيت مولوی را بايد به آبِ زر نوشت:
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود.

March 27, 2007

از وجود سلبی تا وجودِ ايجابی

اين را از دوره‌ی نوجوانی آموخته‌ام که وقتی مرتب درگيری ذهنی با چیزی داشته باشی و به نحوی جدل‌گونه دايماً به ستيز با آن بپردازی، شباهت‌هايی پيدا می‌کنی به همانی که مرتب با آن می‌ستيزی. پای دين که به ميان می‌آيد اين حرف‌ها برجسته‌تر می‌شود. سال‌هاست که تلاش کرده‌ام از آن موضع جزمی و کلامی فاصله بگيرم. اين فاصله گرفتنِ مرا کسی بهتر می‌شناسد که خلق و خوی ده سال پيش مرا شناخته باشد و منِ امروز را هم بشناسد. تلقی و برداشت من از اسلام و اصولاً اديان‌ هم سخت دستخوش تغيير و تحول شده است. هر چه بيشتر تاريخ بخوانيم و از باور قلبی خود فاصله‌ی عاطفی‌مان را حفظ کنيم، در شناخت بی‌طرفانه‌ی آن موفق‌تريم.

يادداشتی که ديشب در شيراز نوشتم، البته ناظر به همين نکته بود. بسيار هستند کسانی که هويت و وجودِ خويش را در نفی ديگری می‌جويند. برای اين عده تا «ديگری» نفی و رد نشود، «خود» وجودی پيدا نمی‌کند. برای اين‌ها هميشه آن خط‌کشی «خودی» و «غير خودی» وجود دارد. اين تفکر دوگانه‌ساز مهم نيست از چه کسی صادر شود. اساسِ نگاه يکی است. يکی از خوانندگان وبلاگ‌ام که مرتب پای مطالب من درباره‌ی دين و علی‌الخصوص اسلام يادداشت می‌گذارد، دوستی است زردشتی به نام بهروز که در کانادا زندگی می‌کند (اين تمام آن چيزی است که درباره‌ی او می‌دانم). مشی او هم البته همين است. او تنها وقتی از دين زردشت حرف می‌زند که يکی درباره‌ی اسلام حرف بزند! انگار نمی‌شود بدون سخن گفتن از اسلام از دين زردشت سخن گفت. انگار وجودِ دينِ زردشت، در گروِ وجودِ دين اسلام باشد. سخت دوست دارم که اگر او از معتقدانِ دين زردشت است و اين دين را خوب می‌شناسد و باورها و آيين‌ها و تاريخ‌اش را نيک می‌داند، از همان‌ها بنويسد تا آن‌ها که از دين زردشت ناآگاه‌اند، با نوشتنِ او آگاه‌تر شوند. اما خوب، چه می‌شود کرد که اين ذهنيت «سلبی» چنين در انديشه‌ی برخی رسوخ و غلبه دارد که نگاه «ايجابی» را به سختی می‌تواند در انديشه و کردارِ آن‌ها سراغ جست. وجودِ او تنها در مقابل اسلام و دين اسلام معنا پيدا می‌کند. من اما برای هيچ يک از اديان در سرشتِ تاريخی‌شان امتيازی قايل نيستم. در همه‌ی اين‌ها انسان‌ها نقش مهمی در ساختن و پرداختن تاريخ ايفا کرده‌اند.

به هر تقدير، ديروز در تخت جمشيد شاهد چيزهايی بودم که نشانه‌هايی است بر همين رفتار «سلبی». من عامدانه گوينده‌ی آن سخن را که نابودی هخامنشيان را کار اعراب می‌دانست تصوير کرده بودم. کسانی هستند که زردشتی نيستند. دين زردشت را نمی‌شناسند. به آن باوری ندارند. فلسفه‌ی آن را نمی‌دانند و تنها شباهتی که به آن دارند، همان گردن‌آويز طلای کذايی است. شناخت‌شان از تاريخ هم سخت ضعيف است. برای اين‌که مسأله را از زاويه‌ی ديگر ببينيد، تنها به آوردن چند عکس از تخت جمشيد اکتفا می‌کنم.

از دروازه‌ی ملل که عکس می‌گرفتم، چيزی غريب توجه‌ام را جلب کرد. روی سنگ‌ها کنده‌کاری‌ها و نقوشی بود، ببخشيد تخريب‌هايی بود، که کار ايرانی‌ها نبود. کار اعراب هم نبود. کار انگليسی‌ها و هندی‌ها و آلمانی‌ها بود! از اواخر قرن نوزدهم شروع کنيد تا سال‌هايی از قرن بيستم. قشر عامی و تاريخ‌نخوانده و توهم زده هميشه فکر می‌کند اين خراب‌کاری‌ها تنها از عاميان بی‌سواد يا متعصبانِ مسلمانِ ضد دين زردشت صادر می‌شود. اما همين انگليسی‌های به اصطلاح متمدن هم خوب توانسته‌اند آثار باستانی را نابود کنند! عجالتاً همين چند عکس را در ادامه‌ی مطلب ببينيد تا يادداشتی ديگر.

ادامه‌ی «از وجود سلبی تا وجودِ ايجابی»

March 26, 2007

شيراز، تخت جمشيد و اعراب!

ديگر داريم از شيراز می‌رويم. برق قطع شده است اما لپ‌تاپ هنوز برق دارد و تلفن هم وصل است. پس دو خط بنويسم تا يادم نرفته است. تخت جمشيد که بوديم از کنار گور اردشير که پايين می‌آمديم، مردِ جوانی داشت از پای تپه بالا می‌آمد. گردنبندی با نشان فروهر به گردن داشت. بالاتر که رسيد، رو به پايين کرد و به همراهان‌اش گفت: «اين‌ها را ببينيد و به اعراب لعنت بفرستيد» (يعنی اعراب اين‌جا را خراب کردند!). ميزان بلاهت و حماقت را از همين جمله می‌شود فهميد. بی‌سوادی تاريخی در اين کشور بيداد می‌کند. کسی که نمی‌داند اسکندر بود که تخت جمشيد را به آتش کشيد و به خيال خامِ خود ويرانی تخت جمشيد را به گردن اعراب می‌اندازد، لابد در جاهای ديگر هم استدلال‌های مشابهی دارد! با متعصبانِ پر توهم و خوش‌خيالی از اين دست، ايران هرگز نياز به دشمن ندارد.

March 24, 2007

و اما مشهد . . .

حس خوبی دارم از ايران بودن. از تهران، از مشهد. ذوق و لذتی دارد دوباره ديدن اين‌جا و اين همه مهر و محبت و صفا و صميميتی که از دوستان و رفيقان می‌بينم. می‌دانم که اين‌ها بسيار آرمانی است و شايد بسيار کسان باشند که هميشه اين‌جا باشند و هر لحظه برای‌شان ستمی بزرگ باشد. اما حال خوشی داشته‌ام - و داشته‌ايم - در اين چند روز. اين مهری که به خاکِ ايران دارم، گويی بعد از سال‌ها دوباره دارد اين محبت شکفته می‌شود. اميدوارم چيزی اين رشته را نگسلاند. اين خاک به همان اندازه که دوست‌داشتنی است، سابقه‌ای درازی و تاريخی آزموده در رماندن دوستان و گسيختنِ رشته‌های دوستی دارد. مباد که چنين باشد.

باری ديروز، مجالی دست داد که رفيقی اهل دل و صاحب معرفت را زيارت کنيم به اتفاق بانو. حتماً می‌شناسيدش ديگر. سال پيش در همين ايام بود که نيم‌رخ‌اش را ديديد. اين بار تمامِ رخِ خودش و مرا ببينيد.
آسيد ياسر خان ميردامادی

March 22, 2007

هلال ماه ربيع الاول

هلال ماه ربيع الاول

هلال ماه ربيع الاول. مقارنه‌ی ماه و ؟ خيابان ولی‌عصر، عباس آباد! (عکس ديشب است).

March 21, 2007

سحرگاهان تهران و دامنه‌ی البرز

کی گفته است ما وبلاگ نمی‌نويسم اين روزها؟ هان؟ درست است اينترنت ديزلی است و خدا لعنت کند بنيان فيلترينگ را، اما وقتی همه خواب باشند و هنوز بساط عيدديدنی‌ها بر پا نشده باشد، آدم سرش خلوت‌تر است و نه مزاحم کسی است و نه کسی مزاحم اوست.

من که خواب‌ام نمی‌برد. هوا هم هنوز روشنِ روشن نيست. ولی از اين‌جا ديدن نوک قله‌های البرز ذوقی دارد. لذتی وصف‌ناپذير دارد آرامش صبح‌گاهی اين‌جا. نمی‌دانم اين را هرگز نوشته‌ام يا نه، ولی آن چند سالی را که قبل از آمدن به لندن در تهران زندگی کردم، در شمار پرحادثه‌ترين و به ياد ماندنی‌ترين سال‌های عمر من بود. آن حسِ‌ رهايی و بی‌تعلقی در تهران برای من هميشه عينی و مجسم بود. توصيف‌اش کمی سخت است. ولی سحرگاه‌های تهران آن هم وقتی پای اين کوه‌های زيبای البرز باشی، ذوق و حلاوت خاصی دارد (بماند که اساساً سحرها را خيلی دوست دارم ولی کم پيش می‌آيد که اين ساعت‌ها بيدار باشم).

خوب اين را نوشتم که نگوييد چون گير اينترنت ذغالی افتاده است، رسالت (!) وبلاگی‌اش را از ياد برد. اين را هم اضافه کنم که عباس ميرزای وليعهد قرار بود چيزکی بنويسد و به آستان‌بوسی قبله‌ی عالم بيايد! ديدی وليعهد جان؟! ديدی؟ سر حرف‌ات نمی‌ايستی ديگر. آدم وقتی وليعهدش اين‌جوری باشد از ديگران چه توقعی بايد داشته باشد؟ من که هميشه گفته بودم اين سلطنت به ما وفايی نمی‌کند. (اين چند جمله‌ی آخر هم برای ذکر خير دفتر خاک‌خورده‌ی ديوانی ملکوت بود).

نوروز مبارک

خوب. سال نو بر وبلاگستان و ايرانی‌های وبلاگستان مبارک! کله‌ی سحر بيدار مانده‌ام، چون خواب‌ام نمی‌برد. همين جور دارم با اينترنت ديزلی و فيلتر شده (بخوانيد بی‌سيرت شده‌) در ايران به اين ور و آن ور سرک می‌کشم. همه چيز مثل لاک‌پشت حرکت می‌کند! اين‌جا احساس می‌کنم حالا که همه خواب‌اند و من توی تاريکی دارم اين‌ها را می‌نويسم، به جز اینترنت، بقيه‌ی چيزها هم لاک‌پشتی است. نيست؟

می‌‌خواستم دو سه نکته‌ی حکمت‌آمیز را برای لحظه‌ی تحويل سال بنويسم. اما نمی‌شود. حالا تازه می‌فهمم که شماها که ايران هستيد و اينترنت ديزلی و فيلتر شده داريد، چه همتی داريد وبلاگ‌تان را به روز می‌کنيد! دم‌تان گرم! برای من يکی مثل شکنجه است (فيلترچی‌ها هم البته مقصودشان شکنجه دادنِ امثال من است ديگر!). باری سخنان حکمت‌آميز را بگذاريد برای وقتی که اينترنتی باشد پر سرعت و بی‌فيلتر که اعصاب آدم را ويران نکند (آن هم در لحظه‌ی نوروز!). می‌‌خواستم بنويسم: «آی فيلترچی! خانه‌ات خراب باد که خانه‌ی مجازی مردم را روی سرشان خراب می‌کنی». ديدم گناه دارد آن بيچاره‌ی کارمند از همه جا بی‌خبر که دست راست‌اش را از دستِ‌ چپ‌اش تشخيص نمی‌دهد! خدا هدايت‌تان کند که بفهميد چه کاری را کی و کجا و با چه کسی بايد انجام بدهيد! خدای‌تان در اين سال نو، بينش و بصيرت و شعور و انصاف و مروت و مدارا عنايات کناد!

همين‌ها ديگر. پس سال نوی‌تان پر نور باد و خجسته. تا وقتی ديگر!

پ. ن. خرسندم که چيزهايی که درباره‌ی دين می‌نويسم اين همه موافق و مخالف دارد! راست‌اش را بخواهيد از مخالفان‌اش بيشتر خوش‌ام می‌آيد چون بعضی وقت‌ها بدجوری عصبانی می‌شوند و گريبانِ خودشان را پاره می‌کنند. اين يعنی چيزهايی که می‌نويسم جدی است و در خور اعتنا و دقيقاً انگشت را همان‌جا گذاشته‌ام که بايد می‌گذاشتم. آن‌ها که موافقان و منتقدانی مشفق‌اند، از نقد و سنجش دريغ نکنند. آينده‌ی روشن ما انسان‌ها در گرو همين نقدهای مشفقانه است (و فهميدن و درک کردن آن نقدهای بيمارگونه و عصبی).

March 20, 2007

حسِ شيرين وطن

هر بار که می‌آيم ايران، هر چقدر هم که از رخدادهای اين‌جا دل‌‌چرکين باشم، باز هم حسی عجيبی به ايران دارم. با وجود اين‌که وطن برای من تبديل شده است به مفهومی اثيری و می‌توانم خودم را با هر جايی وفق بدهم،‌ اما اين حس تعلق، حس شيرينی است. ناخودآگاه حس می‌کنی در خانه‌ی خودت هستی. بيگانه نيستی (حداقل تا زمانی که کسی جوری با تو سخن نگفته باشد که در خانه‌ی خود حس غريبی پيدا کنی). نامِ اين را هر چه می‌‌خواهيد بگذاريد: وابستگی کودکانه، ضمير ناخودآگاه، عادت، هر چيزی. مهم اين است که حس شيرينی دارد. اين حس شيرين را آدم زمانی می‌‌تواند با گوشت و پوست‌ام لمس کند که داخل مرزهای جغرافيايی ايران زندگی نکند. داخل ايران که باشی،‌ همه چيز عادی می‌شود و روزمره. همه چيز تکراری است. آن وقت ديگر فرقی ندارد کجا زندگی می‌‌کنی. به ايران رفتن دو نکته‌ی مهم دارد: يکی نفسِ سفر کردن (که خودش ذوق و لذتی دارد) و يکی هم به خانه رفتن. سفر کردن به جايی که در آن هزاران خاطره و خيالِ پرنور داری، حديثی نگفتنی است. اين‌ها را توی هواپيما دارم می‌نويسم. لابد حالا از روی خليج فارس ديگر رد شده‌ايم. ذوقی دارد. هر چه هست باشد. ايران هر چه هست باشد، اما باشد! اين‌ها حداقل دلايلی هستند که ايران را برای يک ايرانی که سال‌ها در ايران زيسته است، عزيز می‌‌کند و سربلندی‌اش هميشه آرزوی قلبی اوست. اما دردا که اين حسِ وطن هميشه به اين سادگی در کامِ آدمی شيرين نيست. گاهی اوقات در همين جامِ پرنوش تعلق به وطن، ساقيان منافق زهر جگرسوز می‌ريزند. از بزمِ اين ساقيانِ منافق، به قول سايه، هرگز نبايد قدح ستاند زيرا که «زهر است اگر آبی در کام چکانندت».

هان. اين را داشتم از ياد می‌بردم. اين حس نورو هم برای من شده است حسی سرگردان و گريزپا. گاهی اوقات هجوم می‌آورد و امان‌ام را می‌ستاند. کافی است دو سه زخمه‌ی موافق بشنوم يا آواز سوزناک. ديگر چيزی جلودارِ دل نمی‌شود. آن وقت است که بايد پناه ببرم به دامن مولوی و حافظ. نوروز است و هنگامِ شعر (انگار بقيه‌ی روزهای سال خيلی کم سراغِ شعر می‌رفتم!).

پ. ن. اين را ديروز صبح توی هواپيما نوشته‌ بودم.

March 19, 2007

منِ ديوانه‌ی شعر

تازه امروز صبح رسيده‌ام تهران. يادداشت قبلی را توی هواپيما نوشتم و اين‌جا (يعنی در تهران) منتشر شد. از صبح که آمده‌ام مشغول خريد بودم. يکی دو ساعت پيش رفتم شهر کتاب نياوران (نشر کارنامه). پسِ ذهن‌ام به قصد خريد کتاب‌های تاريخ و فلسفه‌ی علم و علوم اجتماعی رفته بودم. نيم ساعت بعد که بيرون آمدم، پنج تا کتاب دست‌ام بود که چهار‌ تای‌شان شعر بود: ۱. کلامِ خاموش: متن فارسی و ترجمه‌ی انگليسی گزيده‌ی آثار مولوی توسط نيکولسون و آربری (چاپ هرمس) ۲. تاسيان: مجموعه‌ی اشعار نوی سايه‌ی نازنين که انتشار مجدد و منقحی از آن‌هاست. ۳. سه کتاب اخوان: که عمری با آن زيسته‌ام. ۴. گزيده‌ی غزليات شمس شفيعی کدکنی: احتياج به نسخه‌ای سالم‌تر و نوتر داشتم. ۵. چنين گفت ابن عربی: نصر حامد ابوزيد. همين ديگر. اين هم نخستين يادداشت سفرنوشتِ من (يکی ديگر را هم توی هواپيما نوشته بودم که شايد بعداً آوردم‌اش).

January 20, 2007

آخر الزمان اروپا

در راستای ظهور منويات حضرت مهدی (مقصود مهدی زمانه، همان مهدی سيبستانی است) گفتيم ما هم در ادامه‌ی سفرنوشت سوئديه، شرح آخر الزمان اروپا را بدهيم. همه جای اروپا به هم ريخته است. در لندن توفان آمده است و آدم كشته. برلين هم ايضا. اين‌جا هم كه دوباره توفان آمده است. دارند صدا می‌زنند برويم. مثل اين‌كه ظهور در كار نيست! برويم سوار شويم. برگشتم، بيشتر از آخرالزمان می‌نويسم كه سخت باب طبع مهدی است. در تمام عمرم در يك روز اين‌قدر وبلاگ ننوشته بودم!

روزنامه‌ی فخيمه‌ی هرالد تريبيون

اين روزنامه‌ی هرالد تريبيون بين‌المللی عجب روزنامه‌ی محشری شده است. از بين روزنامه‌هايی كه توی هواپيما به آدم می‌دهند، اين يكی جزو بهترين‌هاست. توی هواپيما كه نشسته بودم دو مطلب خيلی خوب خواندم كه يك جورهايی به هم ربط داشتند. يكی درباره‌ی ترور سردبير ارمنی يك روزنامه در استانبول و ديگری درباره‌ی انكار هالوكاست. اين مقاله‌ی مربوط به هالوكاست خيلی تحليل جالبی كرده است. عنوان‌اش اين است: «اين جرم است يا فقط حماقت؟». لينك‌ها را می‌گذارم. حتما بخوانيدشان. بی‌نظيرند.

گرفتار در برف!

خودم هنوز باورم نمی‌شود، ولی پيش می‌آيد ديگر. از وقتی آمده‌ام فرودگاه بی‌امان دارد برف می‌بارد. هنوز توی همين شهر گوتنبرگ گير كرده‌ايم. پرواز بعدی از كپنهاك لابد تا به حال رفته است. قاعدتا بايد حدود سه ساعت پيش می‌رفتيم، ولی آن قدر برف سنگين و شديدی باريده است و دارد می‌بارد كه نه پروازی می‌نشيند نه بلند می‌شود. آمده‌ام توی سالن ترانزيت (يعنی يك كاغذی چيزی برای غذا بهمان داده‌اند). من هم اين‌جا يك كامپيوتر خالی متصل به اينترنت پيدا كرده‌ام و دارم بی‌حوصله‌گی معطلی را با وبلاگ نوشتن و روايت لحظه‌های برفی می‌كشم. سال‌هاست چنين برفی نديده‌ام. حكايتی است به خدا. لندن كه برف نمی‌آيد. هر بار هم برف آمده است من ايران بودم. وقتی از ايران بر می‌گشتم برف در ايران شروع می‌شد. از لندن كه می‌رفتم ايران، هوای لندن برفی می‌شد! انگار برف از من فراری بود. مثل دهاتی‌های تازه به شهر رسيده همين ‌جور دارم برف را تماشا می‌كنم كه گاهی تند می‌شود و گاهی آرام می‌بارد. بايد هفت هشت سانتی برف باريده باشد. روی هواپيمای ما را از اين‌‌جا كه می‌بينم پنج شش سانت برف گرفته است. فكر كنم اين سفر گوتنبرگ به لندن من به اندازه يك سفر به تهران طول كشيده است (و هنوز هم تمام نشده). اين تايمر كامپيوتر روبروی من می‌گويد هنوز ۴۰ دقيقه وقت دارم. پس بروم همين‌ها را پابليش كنم تا ناگهان قطع نشده است.

آخرين برگ سفرنامه‌ی سوئد

از هتل چك اوت كرده‌ام. دارم می‌روم فرودگاه قبل از اين‌كه پروازم را از دست بدهم! گفتم قبل از رفتن از گوتنبرگ آخرين برگ سفرنامه‌ی اين‌جا را بنويسم. صبحانه‌ی مفصل امروز، بی‌خوابی و كم‌خوابی ديشب را اندكی جبران كرد. چشم‌های‌ام ولی هنوز سنگين است. به هواپيما كه برسم بايد حسابی بخوابم. پروازم برگشت‌ام به لندن مستقيم نيست. بايد بروم كپنهاك و يكی دو ساعتی آن‌جا منتظر شوم تا پرواز لندن. هوا گرفته است و بوی توفان و تندباد می‌آيد. اميدوارم تا رسيدن من به لندن بادها بروند جای ديگری!

كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است

خوابم نمی‌برد. تلويزيون مرتب دارد فيلم‌های قديمی نشان می‌دهد. انگار قرار است سری كامل استيو مك كويين نشان بدهد! ‌جان‌ام تيره بود. احساس ظلمتی آزارم می‌داد. از وقتی برگشته‌ام، علی مهار ذهن‌ام را دارد بی‌امان می‌‌كشد. برای‌شان از خطبه‌ی شقشقيه گفتم و رنج‌های بشری و طاقت‌سوز علی. نامه‌اش به مالك را به يادشان آوردم و شفقت علی را. مهر او را. مروت او را. مراعات‌اش را. تو‌جه‌اش به فرهنگ متفاوت و پيشينه‌ی غنی مردم مصر. اين احوال آزاردهنده و تيره كه گريبان ‌جان‌ام را می‌گيرد، به اين چيزها هجوم می‌آورم شايد كمی آرام بگيرد اين خيال سركش و ذهن گزنده و نیش‌زن.

با خودم می‌گويم من دارم مدام روی لبه‌ی تيغ راه می‌روم. هر لحظه امكان سقوط هست. هر لحظه ممكن است در دل مغاكی بيفتم كه رهايی از آن آسان نيست. با اين احوال كه تنوره می‌كشند، بايد حضور كسی را، بزرگی را، دردمند صاحب ذوق و بينشی را درك كنی. نفس آدمی را جز نفس خورشيدوار و جان‌بخش پيران مهار نمی‌كند.

باز به ياد علی افتادم كه هر بار كسی او را می‌ستود می‌گفت (يا به توصيه در اين احوال به نزديكان‌اش می‌گفت كه بگويند): اللهم انت اعلم بی من نفسی و انا اعلم بنفسی منهم. اللهم اجعلنی خيرا مما يظنون و اغفر لی ما لا يعلمون. و آن‌چه مردم از من نمی‌دانند چه هول‌ناك است! و چه آسان است بر آدمی فريفتن نفس خويش و حتی از خود نهان داشتن آن انبوه رذايل را. دوباره كه اين‌ها را می‌خوانم به اعتراف می‌ماند. اعترافی علنی! اما آن‌ها كه خود اين حال را نيازموده باشند، چه بسا اندك اعتنايی هم به آن نمی‌كنند. می‌خواهم باز مدتی دمساز نهج‌البلاغه باشم. شايد اين توفان‌های ذهنی را آرام‌تر كند. شايد چراغی باشد در دل اين ظلمت‌های گاه‌ به گاهی كه عارض دل می‌شوند. خطبه‌ی شقشقيه را با ترجمه‌ی شهيدی در زير آورده‌ام. برای تذكر به خودم و برای مراجعات بعدی.

شب دارد می‌رود و ساعت پروازم نزديك‌تر می‌شود. بروم بالا. شايد خوابی مرا در ربود و لحظه‌ای آسودم.

ادامه‌ی «كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است»

January 19, 2007

دريانوردان ايرانی در گوتنبرگ

آمده‌ام پايين كه كاپوچينويی بخورم تا يكی از ميزبانان بيايد دنبال‌ام. يادداشت‌های‌ام آماده است. توی لابی می‌نشينم. دفتر ملاقات كنندگان هتل را باز می‌‌كنم و همان دو سه صفحه‌ی اول را كه ورق می‌زنم، كلماتی آشنا توجه‌ام را جلب می‌كند:

می‌روم شب‌ها به ساحل‌ها
تا بگويم (؟) خلوت دل را
روی موج خسته‌ی دريا
می‌نويسم موج غم‌ها را

قبل از آن هم شعری ديگر با همان دست‌خط بالاتر نوشته شده بود. گروهی دريانورد ايرانی با كشتی‌ای به نام ايران نور آمده بودند اين هتل! حدود يك سال پيش. يكی اهل بندر انزلی است. نام‌ها را به زحمت می‌خوانم:
اسماعيل سليمانی، جلال اسداللهی، علی اكبر بويری و دو سه نام ديگر كه نتوانستم بخوانم. آن شعر را يكی به اسم فرهاد نوشته بود. دو سه صفحه عقبتر يكی به فارسی و انگليسی نوشته است: نادر عاصمی كاليفرنيای آمريكا. ايرانی‌های دريانورد ۱۵ جانويه (!) ۲۰۰۵ اين‌جا بوده‌اند و نادر عاصمی ۱۶ جانويه‌ی ۲۰۰۴. دنيای خيلی كوچكی است. نه؟

حالا فردا ممكن است يكی از همين آدم‌های دريانورد بيايد همين نوشته‌ی مرا بخواند. دنيا از اين‌كه فكر می‌كنيم هم كوچك‌تر است. اين بيت‌های عطار را خطاب به خودم خواندم:
زمین در جنب این نه سقف مینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی
سزد گر بر بروت خود بخندی
دارم می‌روم همين‌ها را توی آن دفتر بنويسم! شايد سالی ديگر دوباره سر از اين‌جا در آوردم و دوباره اين‌ها را خواندم.

صدای ما را از سوئد می‌شنويد!

يك ساعتی می‌شود رسيده‌ام سوئد. گوتنبرگ يا به قولی يوته‌بری. برای‌ام توی هتلی كنار فرودگاه اتاق گرفته‌اند. طبق معمول مسافرت‌های شتاب‌ناك اين روزها، يكی دو روزی بيشتر نمی‌مانم. ديدم توی لابی هتل كامپيوتر گذاشته‌اند، ويرم گرفت رد پايی بگذارم. تا غروب كه وقت سخنرانی‌ام برسد، هنوز سه ۴ ساعت وقت دارم (حدس بزنيد كی‌برد اين‌ها كدام حرف‌ها را ندارد!). می‌خواهم بروم بيرون كمی اطراف را بگردم. قرار بود فردا شب بروم استكهلم كه با برنامه‌ی زمانی من ناسازگار بود و منتفی شد. مشقتی است تايپ كردن سر پا از توی لابی هتل! مثل آشپزی كردن و ظرف شستن بانو می‌ماند!

اگر وقت شد و توانستم دوربين را به يو اس بی اين كامپيوتر وصل كنم، عكس‌های اين دور و بر را می‌گذارم برای منفعت عام و خاص!

November 12, 2006

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!

دو روزی هست که انگار دارم همه‌ی آلمان را می‌گردم! ديروز که رسيدم به فرانکفورت هوا رو به سردی می‌رفت. سخنرانی شب که تمام شد، به منزل ميزبان‌ام در دارمشتات رفتم و تا صبح از سرما لرزيدم! اما شب خوشی بود با «گپ»های فراوانی از افغانستان، از هزاره‌جات و از پشتون‌ها. شنيدن تجربه‌های افغان‌ها از نزدیک و از درون تجربه‌ای شگفت‌انگيز است.

امروز صبح که ميزبان ديشب‌ام رانندگی می‌کرد از دارمشتات، ويسبادن و فرانکفورت عبور کرديم (حتماً از همين‌ جاها بود ديگر؛ من که راننده نبودم!) از ميانه‌ی کلن عبور کرديم تا اسن. نزديکی‌های کلن خوابم برد و وقتی چشمان‌ام را باز کردم اسن بوديم. تمام راه باران آمد شديد و از ميانه‌ی مه و باران به اين‌جا رسيديم. سخنرانی امشب هم تمام شد و من هنوز دارم از سرما می‌لرزم. خدا را شکر اين‌جا به يمن دختر نوزاد هادی، خانه گرم‌تر است! چنان گرفتار کار بودم که پاک يادم رفت از دار و درخت عکس بگيرم. شايد فردا مجالی شد تا قبل از اين‌که برگردم، از اين‌ها که ديده‌ام عکسی بگذارم. دو شب بسيار خوب داشتم، علی‌الخصوص امشب که مستمعمين‌ام همدل بودند و همزبان و گوينده را بر سر شوق آوردند و تا دير وقت شب رهايم نمی‌کردند.

قصه‌ی دل گفتن و حکايت معرفت نقل کردن، آن هم وقتی از حافظ و مولوی سخن می‌گويی و تجربه‌های درونی را بازگو می‌کنی، بسيار دلنشين و شيرين است، حتی برای گوينده. از صبح دارم اين بيت را همين‌طور بی هيچ دليلی برای خودم زمزمه می‌کنم:
بر زمينی که نشان کف پای تو بود
سال‌ها سجده‌ی صاحب‌نظران خواهد بود.

صاحب‌نظری بايد، اما. آرام آرام دارم گرم می‌شوم. باد و سرما و باران اما بيرون بيداد می‌کند. دخترک نوزاد ديگر غرق خواب است. پدرش سرش به درس و کتاب است و من فيل‌ام يادِ هندوستان وبلاگ کرده است اين آخر شب.

September 10, 2006

پاريسيه‌ی آخر

امشب، شام آخر پاريس است. اينترنت بيست يورويی وايرلس ما هم دارد تمام می‌شود (ديگر هم لازم‌اش نداريم). عکس‌ها را ان شاء الله از لندن می‌گذارم. آن قدر خسته بوديم وقتی از خواب بيدار شديم ساعت نه و نيم شب بود. رفتم بيرون از يک مغازه نزديک ويکتور هوگو که ظاهرش به مغازه‌های عربی می‌خورد کمی هلو و سيب و آب خريدم. از آن طرف خيابان هم به پيتزا هات خدمتی کرديم و برگشتيم هتل برای شام آخر! ديگر گفتنی نمانده از پاريس. نکات مهم را حتماً بانو خواهد نوشت. دل‌ام برای تک‌مضراب‌ها تنگ شده است. برگردم فراغ بالی حاصل شود، دوباره ادامه می‌دهم. يکی را اين‌جا توی پاريس نوشتم. بقيه باز حال و هوای لندن را می‌خواهد. اين تشکر آخر را بايد اول می‌کردم که اگر دوست نازنين‌مان که در شهری ديگر زندگی می‌کند و نتوانست بيايد پاريس، ترتيب رزرو هتل را برای‌مان نداده بود، احتمالاً‌ گاومان دوقلو زاييده بود. بنده‌ی خدا ديروز پای تلفن قدم به قدم از روی نقشه راهنمايی‌مان کرد و عملاً تمام مسير متروی پاريس را به من آموخت. خدای‌اش خير دو جهانی دهاد و زودتر در پاريس خانه پيدا کنند که ما اين قدر در به در نباشيم!!

پاريسيه ۵

اين هم روز سوم و آخر ما در پاريس. از خواب که پا شديم، قدم زنان تا ايستگاه له دفانس رفتيم و سوار شديم تا شارل دوگل اتوال. دو سه ساعتی را به خريد گذرانديم. برای ناهار هم رفتيم مک‌دونالد. نکته‌ی جالب‌اش اين بود که مک‌دونالد اين‌جا کرديت کارت قبول می‌کند! فاتح شديم بالاخره!‌ لندن که باشی، همه جا ناچاری پول نقد بدهی. بعد از ناهار سلانه سلانه برگشتيم به اتوال و رفتيم به سمت مونمارتر (به قول خودشان مونمقتر!). مستقيم از ايستگاه (انوِق بود؟) رفتيم بالا انگار که داريم از دماوند صعود می‌کنيم. يک کليسای بسيار خوشگل و سرشار از معنويت آن بالای قله است که اشک آدم را در می‌آورد. بعداً دوباره درباره‌اش می‌نويسم و عکس‌ها را هم جداگانه می‌گذارم.

از مونمارتر آمديم پايین و قدم زنان رفتيم به سمت ايستگاه که برويم گق دو نوقد (همان ايستگاه مرکزی که قطارهای يورواستار می‌روند آن‌جا). قرار بود پنج آنجا باشيم ولی ما چهار و ده دقيقه رسيديم. چيزکی خورديم تا پنج شد. نيم ساعتی از قرار گذشت و دوستانی که با آن‌ها قرار داشتيم به قرار نرسيدند. هر چقدر هم تلفن زديم پاسخی نبود که نبود. تا حدود شش در همان ايستگاه پرسه زديم و بالاخره تصميم گرفتيم برگرديم. الآن خسته و هلاک برگشته‌ايم هتل و داريم از حال می‌رويم ديگر. قسمت نبود دوستان را ببينيم. اگر زنده ماندم تا دو ساعت ديگر عکس‌ها را می‌گذارم و گرنه باشد تا بعد (شايد تا فردا). مشاهدات ديگر را حتماً بانو خواهد نوشت.

شرط رفاقت

گفتم: «آدم دوست زياد دارد ولی واقعاً خيلی سخت است تشخيص «يار وفادار» از دوستانی که امروز می‌آيند و فردا می‌روند. بعضی‌ها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوست‌اند، اما ناگهان بدون هیچ دليلی غيب‌شان می‌زند».

گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش

رفيق خوب، شفقت دارد. عهد و پيمان را نگه می‌دارد ولو سرش برود. رفيق موافق در خلوت و جلوت ياری فرو نمی‌گذارد. فکر کرده‌ای ميان حرف و حريف فاصله يک «يا» است؟ رفيق خوب با آدم حرف می‌زند. سکوت نمی‌کند تا سکوت‌ات به شک و ترديد دامن بزند. رفاقت هزار و يک شرط دارد. باش تا رفاقت بياموزی!»

پاريسيه ۴

خوب. يک نفر گفته بود تا عکس ايفل را نگذاريد قبول نيست. ايفل را امشب رفتيم و ديديم و تازه عکس هم گرفتيم توی آن تاريکی. یک ايرانی با حال، که خودش وبلاگ‌نويس نيست، اما خويشاوندانش هستند، کلی تحويل‌مان گرفت و نصفه‌شبی آمد و ما را در سن ميشل و بير-حکيم (!) گرداند. دم‌اش گرم. اميدوارم نصفه‌شبی به خانه‌اش رسيده باشد و گرنه ايل و تبارش پدرمان را در می‌آورند!!

عکس خواسته بوديد، اين هم عکس‌های لوور و نوتردام و همين ديگر!

بقيه‌ی جاهای پاريس پيشکش تا فرداشب اگر به خواست خدا زنده بوديم. يادم رفت بگويم اين دفانس عجب جای محشری است. دهان‌مان از حيرت باز ماند. لندن خودش را بکشد چنين جايی ندارد و نمی‌تواند بسازد. ورودی متروی‌اش ما را حسابی متحير ساخت. خيلی عجيب و غريب بود (بعداً توضيح می‌دهم)، اما مرده‌شور بقيه‌ی متروی پاريس را ببرند. متروی لندن با آن وضع بی در و پيکرش از اين بهتر بود.

ادامه‌ی «پاريسيه ۴»

September 9, 2006

عکس‌های پاريس

اين هم تعدادی از عکس‌های پاريس به ترتيب حرکت! بعداً توضيحات لازم افزوده خواهد شد!

ادامه‌ی «عکس‌های پاريس»

پاريسيه‌ ۳

هی می‌خواهم چهار تا عکس بگذارم اين‌جا تا حاصل يک نصفه‌ روز، نصف پاريس را با پای پياده گشتن ببينيد. اما لطف و محبت دوستان آن قدر زياد است که از وقتی برگشته‌ايم دارم همين‌جور ای‌ميل جواب می‌دهم و تشکر می‌کنم. اگر کسی از قلم افتاده است، همين‌جا ممنون‌ام. کلی از همه راهنمايی گرفته‌ام تا همین حالا. فعلاً‌ داريم استراحت می‌کنيم (خير سرم من الآن بايد در حال خواب باشم!). تا سه چهار ساعت ديگر احتمالاً دوباره سر پا می‌شويم و می‌رويم برای «شب پاريس» که گفته‌اند از دست مدهيدش. دوست بزرگواری همين الآن تسکت مسج فرستاد دوباره. باز هم ممنون. ببخشيد که آنلاين و وبلاگی جواب می‌دهم. حتماً‌ تماس می‌گيريم. يک دنيا از لطف بيکران همه ممنون.

می‌بينيد؟ آن وقت می‌گويند وبلاگ بد است! هی می‌گويند «ابتذال در وبلاگستان»! اگر اين وبلاگ نبود، آدم اين همه دوست ديده و نديده را چطور پيدا می‌کرد؟

پ. ن. قول می‌دهم چند تا عکس بگذارم از ابتدا تا انتهای گردش امروز! به زودی.

پاريسيه ۲

الآن به وقت لندن نزديک ساعت دو است يعنی ساعت حدود سه بعد از ظهر به وقت پاريس. صبح علی‌الطلوع رفتيم پی صبحانه و يکی دو ساعت بعد از مراجعت از چاشت، زديم به خيابان. همين خيابان راسته‌ی ويکتور هوگو را گرفتيم به سمت تقاطع دفانس و خيابان شارل دو گل که آخرش می‌خورد به طاق نصرت و شانزه ليزه. تا دلتان بخواهد پياده راه رفتيم با بانو و عکس گرفتيم. يعنی وجب به وجب عکس گرفتيم (که ان‌شاء الله چند تاش را می‌گذاريم همين جا محض عبرت خلق الله!). از طاق نصرت هم رفتيم به سمت باغ‌های تويلری که الحق وسط اين همه سرسبزی، وقتی داری ميانه‌اش راه می‌روی که کف‌اش خاک است و شن، احساس می‌کنی داری توی کوير لوت قدم می‌زنی!

ايفل هم که هر جا می‌رفتيم سمت راست‌مان بود! بعد از باغ‌های کذايی، رفتيم سراغ لوور که البته اصلاً‌ داخل‌اش نشديم چون بسی شلوغ بود و صفی دراز داشت. فقط از زوايای مختلف تا می‌توانستيم از آن هرم‌های لوور عکس گرفتيم که عقده‌ی عکس به دل‌مان نماند. از آن در ديگر لوور خارج شديم که برويم به سمت نوتردام، اما ديگر کو حال و حوصله و رمق. سه ساعت پياده روی آدم را از پا می‌اندازد. حساب‌اش را بکنيد از دفانس شروع کنی به پياده‌روی و يک مسير مستقيم را همين‌طوری پياده بيايی تا بخوری به ديوار! دردسرتان ندهم. همان‌جا راه را کج کرديم که برگرديم پيتزاهاتی پيدا کنيم و ناهار بخوريم. ناچار تاکسی گرفتيم که ما را به نزديکی دفانس برساند. يعنی حدس می‌زديم همان نزديکی باشد. هر چه هم به راننده می‌گفتيم فقط فرانسوی جواب می‌داد. هر چه ما می‌گفتيم استريت اهد، او چيزی می‌گفت شبيه دووان! ما هم می‌گفتم بله همان. يک خط در ميان هم هی می‌گفتيم تنک‌ يو و مقسی بوکو! اين‌جا هر چيزی بخواهی بپرسی بايد با لال‌بازی بپرسی. هيچ راه ديگری ندارد. راه بهترش استفاده از گوگل رحمت‌الله عليه است که دوای هر دردی در آستين‌اش هست.

بروم پايين دو سه تا تلفن بزنم شايد کسی پيدا شد و برای بقيه‌ی روز اندکی کمک‌مان کرد.

پ. ن. در ضمن از تمامی دوستانی که پيشنهاد کمک کردند ممنون‌ام. اگر کسی در پاريس پيدا می‌شد که نيم ساعت يا يک‌ساعت فقط هدايت‌مان می‌کرد بقيه‌ی ماجرا را با يک اپسيليون آی‌کيو حل می‌کرديم. ولی دريغ که هيچ خبری نيست (يعنی ای‌ميلی نيست). موبايل بنده هم اگر چه اين‌جا کار می‌کند، اما زياده صحبت کردن خرج‌اش را به عرش می‌رساند. اگر تا غروب کسی اين‌ها را خواند و در پاريس بود، خدای‌اش اجر دهاد اگر ای‌ميلی بزند به ما. شايد فردا که روز آخرمان در پاريس است، از اين سرگردانی و خود-راه‌حل-يابی نجات پيدا کرديم!

پاريس - روز ۱

خوب. ما داريم الآن رسماً از هتل خارج می‌شويم. قدم زنان راه می‌افتيم به سمت شانزه ليزه و اگر راه‌مان را بر اساس نقشه‌ی گوگل همان وسط کج کنيم، می‌رويم به سمت ايفل. مستقيم اگر برويم از شانزه ليزه سر در می‌آوريم و باغ‌های تويلری و آن ته احتمالاً به لوور می‌رسيم. چون هيچ کس به دادمان نرسيده تصميم گرفتیم خودمان به داد خودمان برسيم! اگر تا وسط روز برگشتيم هتل، برای‌تان عکس‌های تفرج کورمال کورمال‌مان را می‌گذاريم اين‌جا تا ببينيد چه‌ها کشيده‌ايم!

September 8, 2006

قبله‌ی عالم گم می‌شود!

هنوز دو سه ساعت نشده است به همراه بانو به پاريس رسيده‌ام. بانو به قدر کافی سر پاريسی‌ها غر زده است. من هم بگذاريد غرغرم را بکنم. توی اين شهر درندشت، يک نفر وبلاگ‌نويس فارسی زبان نيست ما را نجات بدهد؟ از هر کس می‌پرسی که مثلاً مترو کجاست و چطور می‌شود از دفانس رفت تا شانزه ليزه، فقط چند دقيقه به فرانسوی يک مشت حرف نامفهوم و عجيب و غريب می‌گويند و آدم ناچار می‌شود بگويد مرسی فهميدم تا طرف شرش را بکند و برود!

عجب گيری کرده‌ايم توی اين شهر! دست‌مان از زمين و آسمان کوتاه شده است. افتضاح‌ترين شهر اروپايی است که تا به حال ديده‌ام. شايد دليل‌اش اين است که هيچ دوست و آشنايی راهنمايی‌مان نکرده است. فعلاً‌ تصميم گرفته‌ايم بخوابيم شايد تا فردا فرجی شد و يکی از اهالی وبلاگ‌شهر به دادمان رسيد! اگر احياناً راه‌تان را گم کرده بوديد و حوالی مرکز شهر پاريس نزديکی‌های طاق نصرت‌شان يا رو به روی ايفل بوديد، ای‌ميلی بزنيد يا همين‌جا کامنت بگذاريد. شديداً به يک نفر ايرانی يا انگليسی که فرانسه بلد باشد نيازمنديم! باز خدا پدر همين اينترنت هتل را بيامرزد که ما از همه جا بی‌خبران را می‌تواند کمی کمک کند! فعلاً که مثل لال‌ها يا دهاتی‌هايی که برای اولين بار رفته‌اند تهران، داريم دور خودمان می‌چرخيم. قرار بود روز قبل از حرکت‌مان به حکيم‌الملکوت (همان داريوش غيرمحمدپور) تلفن بزنيم، اما مجالی دست نداد. حالا شايد دوباره باز چيزی نوشتيم و وضعيت بحرانی فعلی را تشريح کردم.

برای آن‌ها که نمی‌دانند هم يک بار ديگر اضافه می‌کنم فردا (يعنی روز نيمه‌ی شعبان) تولد قبله‌ی عالم به سال قمری است. اين را نوشتم شايد دل بعضی‌ها به رحم بيايد و ما را از وسط جزيره‌ی «انگلیسی‌خوارها» نجات بدهد!

August 5, 2006

زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما

برنامه‌ی شب‌ام را که تمام کردم، تا برگشتم ساعت دوازده شب بود (به وقت مونيخ). زنگ زدم لندن ديدم دنيا رفته است روی هوا! آن‌جوری که بانو می‌گفت اين پخش آزمايشی واقعا هيجان‌انگيز شده است. من هم که از اين‌جا هیچ صدایی نمی‌شنوم. ناشنيده دست مريزاد می‌گويم به زمانه‌چی‌ها، علی‌الخصوص آزاده‌ی سخنگو و ميرزا مهدی خان نازک‌الملکوت سابق و احتمالا فعلی! تو را به خدا يک نفر بخشی از صدایی را که پخش می‌شود جایی بنويسد. بانو می‌گفت يکی به اسم داريوش آن‌جا نظر داده. به خدا من نبوده‌ام. يعنی اگر بودم حتما خودم نظر می‌دادم، خوب هم نظر می‌دادم و نظرهای خوب هم می‌دادم. لابد روی کره‌ی زمين به جز من باز هم داريوش هست! ناشنيده توصيه‌ی اکيد می‌کنم تمام ابيات خوب و خوش‌بينانه و مثبت مطلب قبلی مرا برای زمانه زمزمه کنید. همین‌طوری می‌توانم تا صبح بنشينم و بنويسم برای‌تان. اما فردا صبح باز باید بروم به امور ملت برسم و سخنرانی و موعظه و اين حرف‌ها. در نتیجه وقت کافی برای این کارها نیست تا برگردم لندن. همین چهار کلمه را هم با این ادیتور محشر آریانویس تایپ کردم و گرنه معلوم نبود تا چند ساعت باید با این صفحه‌ کلید عجیب و غریب ور می‌رفتم تا حروف را پیدا کنم. اگر بدانید چقدر فارسی تایپ کردن اینجا سخت است، می‌فهميد من چه رنج استخوان‌سوزی می‌کشم! واقعا پدر آدم در می‌آيد. فکرش را بکنيد با يک کامپيوتر ديزلی که کوفت هم روی آن سوار نيست، بخواهيد نيم‌فاصله را هم رعايت کنيد.

راستی، آزاده وقتی حرف می‌زند، نيم‌فاصله را رعايت می‌کند؟! شنيده‌ام ای ايران را پخش کرده‌اند. ايران ای سرای اميد را هم پخش کرده‌اند؟ اين تصنيف در همان کار شجريان است که غزل سایه را می‌خواند که: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما! آهای مدير راديو!‌ من که اين‌جا دستم به شما نمی‌رسد، ولی اين قطعه را پخش کنيد! برای خودتان خوب است به خدا! می‌توانيد آن تصنيف، اصلا هم تصنيف ايرانی و هم تصنيف سپيده را به اضافه بخشی از آواز شجريان پخش کنيد! به هر حال خود دانيد. از ما گفتن بود.

در ضمن چرا توی هفتان هنوز هیچ خبری از زمانه نیست؟ سید جان؟ تو خوابگردی يا در خوابی؟

April 2, 2006

خانه‌ی هنرمندان

به اتفاق بانو و دو دوست بزرگوار، ديروز را سری به کافی‌شاپ خانه‌ی هنرمندان زديم و دو ساعتی به گفت‌وگو نشستيم. آن‌که در عکس، از پشت سر می‌شود يک چهارم بالای تن‌اش را ديد، همان حضرت‌ آقای همراه ماست. کسی می‌شناسدش؟ (مثل اين‌که مدام دارم معمای شناخت عکس‌های مبهم طرح می‌کنم. نه؟)
برای ديدن عکس بزرگتر،‌ کليک کنيد.

March 28, 2006

محمد نمی‌ميرد

اين شور و هيجانی که اين مردم را گرفته است و تماشای اين صحنه‌ها تکان‌ام می‌دهد. ياد آن سخن مولانا می‌افتم که: «پس عزا بر خود کنيد ای خفتگان». اما انگار اين‌جا با همين نوحه‌هاست که قشر دين زنده‌تر می‌ماند و مغز دين پنهان‌تر می‌شود. اما آيا محمد می‌ميرد که چنين عزايی بايدش؟ اين همان محمدی نبود که وعده‌ی الهی می‌گفت از نام‌اش آفاق را پر خواهم کرد؟ پس اين چه ماتمی است که گويی يکی از دست رفته است و فنا شده است و نابود؟

هميشه فکر می‌کنم که شيطان (اگر به زبان اهل دين سخن بگوييم و چنين نامی را به کار ببريم)، فربه‌ترين صيدهای خود را از ميان دين‌ورزان می‌گيرد. هر جا غلظت دين‌ورزی ظاهری و قشری بيشتر می‌شود، معناها بيشتر به محاق می‌روند. پوسته‌ی شعائر ضخيم‌تر و ستبرتر می‌شوند و گويی بايد اين ظاهريان را به چيزی چون نوحه و ماتم گره زد تا پای‌بندشان کرد. گويی اين آيين تنها با ترويج ماتم و غم است که می‌ماند. آيین شادی اوليا و عارفان (و پيامبران) تنها به کار افسانه می‌خورد در چنين جامعه‌هايی. نه، به باور من محمد (محمد معنوی، نه محمد جسمانی) نمرده است هرگز و هيچ‌وقت نمی‌ميرد. کسی که بر محمد با چنين شيونی می‌گريد، می‌خواهد به همان زمان باز گردد و همان‌جا متوقف بماند و محمد قديم برای او حجت است و سند. چنين کسی هرگز جسارت اين را ندارد که درست در همين روز از خود بپرسد که اگر محمد امروز،‌ در زمان ما و چون ما در ميان ما می‌زيست چه می‌کرد؟ حيرت نمی‌کرد آيا از اين بلايی که بر سر دين‌اش آورده‌اند؟ امان از فتنه‌ی تقليد! به ياد اين آيه‌ی قرآن می‌افتم که می‌گويد: «قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا». گمان می‌کنند شيون بر محمد چه نيکوکاری است حال آن‌که عقل و دل و جان را اسير غفلت و پوسته‌ها کرده‌اند.

March 26, 2006

شهر ملال

عجب ملالتِ روان‌‌فرسايی دارد اين شهر. امروز عصر را به ديدارِ دوستی رفتم و بعد از آن قدم زنان خيابان راهنمايی را تا ملک آباد طی کردم و عجيب است که هيچ حسی به اين شهر بی‌غرور که گويی گردِ مرگ در آن پاشيده‌اند ندارم. شايد ديروز اگر ديدار دوستان اهل معرفت و مصاحبت زنده‌دلانی نبود، همان ديروز غم چنگ به جان‌ام می‌زد. فرق چندانی هم نکرده است. همين حالا هم دارد آزارم می‌دهد. در راه که بر می‌گشتم و از اين تاکسی به آن تاکسی سوار می‌شدم با خودم فکر می‌کردم چقدر مفهوم «فاصله» برای‌ام تغيیر کرده است. شهر انگار روز به روز کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود. مشهد را انگار کوچک می‌بينم. آن قدر بزرگ نيستحضرت شيخنا ی. که آن سال‌های جوانی و شيدايی در آن قدم می‌زدم. شايد همان روزها هم کوچک بود و اين من بودم که غوطه‌ور در خود بودم و ز کار همه غافل. آدم‌هايی که اين‌جا هستند گويی اگر جای ديگری باشند، حس و حالی ديگر و رمق و رونقی تازه می‌يابند. هرگز نمی‌توانم تصور کنم که بار ديگر بتوانم مقيم اين شهر غم‌گرفته شوم. نه، اين‌جا را عاقبتی نيست.

ديروز ظهر و عصر اما روز زنده‌ای بود. کاش می‌شد اين جمع‌های پرنور و شور را نه تکرار که جاودان کرد. گويی همه چيز برای ما نادر است و ديرياب. انگار هر جنسی را که می‌جويی بايد فقط به معجزه بيابی‌اش. هر چه بود ديدار يک نفر مشهدی اهل حال - در کنار آن دو دوست نازنين ديگر - روزی يکنواخت را پاک دگرگون کرد. نيم‌رخ‌اش را می‌گذارم همين‌جا. اگر توانستيد بشناسيدش!

March 25, 2006

قبض و بسط وبلاگی

من يکی دچار قبض وبلاگی شده‌ام درست بر عکس صاحب سيبستان که  «بسط» وبلاگی گرفته است! ديشب رسيده‌ام مشهد و تا دير وقت بيدار بودم. الان هم تازه دارم می‌روم بيرون با شماری از احباب. به هر حال هنوز شهر را درست و حسابی نديده‌ام که چيزی بنويسم درباره‌اش. ديدم اين روزها صاحب سيبستان شديداً مشغول چيدن سيب‌های نوروزی در حجره‌اش هست و هنوز هم در اقتدا به آداب «نيم‌فاصله» و بسی آداب ديگر اهمال می‌کند. من اگر قرار باشد صاحب سيبستان را در وبلاگ‌اش توصيف کنم می‌گويم آدمی بسيار خردانديش (در حد اعصاب خرد کن!) که هميشه اهل نازک‌کاری است اما هيچ وقت به خودش زحمت نمی‌دهد لااقل همين تری‌لی‌اوت را از صفحه‌ی اصلی ملکوت روی کامپيوترش بياورد و ما را و خودش را و عالمی را برهاند از بند ملامت!

اين بود يادداشت قبض شده‌ی وبلاگی ما درباره‌ی يک سيبستان جن زده!

March 20, 2006

نوروزانه

تازه رسيده‌ايم تهران و هنوز خستگی سفر دراز در تن مانده است. پيش از همه، سال تازه بر اهالی وبلاگستان و ساکنان دلستان (!) فرخنده و خجسته بادا و سرشار از نور و رحمت و صلح و عدالت. باشد که سال تازه سال زوال ظلم و دروغ و ريا باشد و سرآغاز آرامش و آسايش برای هر که ايرانی است.

سخن دراز نمی‌کنم، اما در باب يادداشت پيشين توضيحکی واجب افتاده است که پرهيز از آن شرمساری دارد. آن نوشته، چنان که گفته بودم شيطنت‌آميز بود در نتيجه اگر باعث رنجش پاره‌ای از دوستان (مخصوصاً بانوان مکرم) شده است، عذرخواهم. تدارک آن نوشته‌ی مبهم و راهزن را، يادداشت‌هايی خواهم نوشت که جبران مافات کند و نکاتی خالی از مناقشه و دقيق را به تفاريق در اين باب خواهم افزود. پس بار ديگر آرزو می‌کنم که سال تازه برای بانوان نيز، سالی باشد که در آن شاهد استيفای بيشتر حقوق زنان باشيم و نابرابری‌های تاريخی بيشتر مرتفع شود باشد که راه دراز برابری را اندکی بيشتر پيموده باشيم.

سخن برای نوشتن زياد است اما يا مجال‌اش نيست يا حس و حال‌اش، پس باشد تا لحظه‌ی شکار فرصت‌ها. نوروز مبارک!

September 19, 2005

کاسه‌های داغ‌تر از آش

تلويزيون وطن يک فاجعه‌ی تمام عيار فرهنگی است. مجريان و گويندگان برخی شبکه‌های گويا دارند نقش دلقک را ايفا می‌کنند. چيزی که در اين يکی دو هفته بيش از هر چيز آزارم داده است سبک و محتوای به اصطلاح موسيقی‌هايی است که از تلويزيون کشور پخش می‌شود. موسيقی‌ها و آهنگ‌ها مزخرف‌اند و خواننده‌های‌شان از آن هم بی‌مايه‌تر! خدا پدر راديو پيام را بيامرزاد! ناگفته نماند البته که هفته‌ی پيش شبکه‌ی چهار تلويزيون اجرای کامل يکی از برنامه‌های گل‌ها را پخش کرد با صدای محمد رضا شجريان، آهنگ محمد رضا لطفی و اشعار سايه. يکی از بيت‌های غزل آواز اين بود:
در کوی او که جز دل بيدار ره نيافت
کی می‌رسند خانه‌پرستان «خوابگرد»
که بی‌درنگ مرا به ياد سيد رضا شکراللهی انداخت! باری، از شوخی گذشته اين آواز کامل بيات ترک و تصنيف به ياد عارف اتفاقی شگفت بود. انگار در اين کشور بايد گوهرهايی از اين دست در کنار خزف‌هايی آن‌چنانی به گوش مردم برسد. صد البته که سياست‌های شبکه‌های مختلف سيما با هم فرق دارند. انگار برخی از شبکه‌ها رسالتی آسمانی دارند برای اين‌که ذايقه‌ی شنونده و بيننده را به انحطاط بکشانند.

امروز قطعه‌ای از تلويزيون پخش می‌شد بر روی غزلی از مولانا. بيت نخست غزل اين است:

معشوقه به سامان شد تا باد چنين بادا
کفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا

خواننده يا شايد هم حضرات رؤوسای امر تصميم گرفته بودند که کلمه معشوقه را با «معشوق» عوض کنند شايد بار گناه‌شان کمتر شود! به اين‌ها می‌گويند کاسه‌ی داغ‌تر از آش‌ و آدم‌هايی که يک جو عقل هم برای‌شان سود ندارد! راستی جای شگفتی نيست اين سياست يک بام و دو هوا که در يک تلويزيون از يک سو به صراحت زن و مردی به هم ابراز عشق می‌کنند و صريح می‌گويند:‌«دوستت دارم» و باز در همين تلويزيون فيلم «ناصر الدين شاه آکتور سينما» را نشان می‌دهند که طعنه‌ای گزنده بر بازار سانسور فيلم است و از سوی ديگر بيت مولوی را هم سانسور می‌کنند. معجون شگفتی است کشور ما: تصويری از همزيستی کامل آزادی انديشه و بيان به علاوه رواج فزون از حد دين‌ورزی رياکارانه و زورکی که يک نفر می‌خواهد برداشت خودش از دين، اجتماع، فرهنگ، سياست و انديشه را به مردم زورچپان کند و «مسکين خبرش از سر و در ديده حيا نيست».

خداوند فرهنگ ما را از دست متوليان‌اش در امان بداراد! شکر خدا ديگر خاتمی هم نيست که همه چيز را سر او خراب کنند!

September 18, 2005

هم‌نوا با ساز باران

صاحب يک سبد آواز نو دارد کار تازه‌اش را ضبط می‌کند. مفارقت از اينترنت و وبلاگ هم در اين برهوت سرعت (!) دارد رسم و عادت می‌شود ديگر. امير حسين سام خواننده را به خدا می‌رساند تا يک خط از تصنيف را بخواند. خدا روزی هيچ تنابنده‌ای مکناد آهنگساز سخت‌گير را! (دور از گوش و چشم آهنگسازان). دست به نقد، داشته باشيد تصوير امير حسين سام و سينا جهان آبادی را در ميانه‌ی کار ضبط تصنيف‌ها در استوديو صحرای آقای ميناچی تا در مجالی فراخ‌تر به شرح روزگار شتابنده‌ی تهران برسم.
صاحب ملکوت، امير حسين سام و سينا جهان آبادی به ترتيب از راست
اين تصوير نقدِ نقد است. شايد نيم ساعت پيش ثبت شده است!

September 9, 2005

ميهمان خوابگرد و هفتان

اينترنت ايران به وضع اسف‌بار و کشنده‌ای کند است! ای کجايی اينترنت برادبند! ديروز را با همراه بانو،‌ ميهمان سيد خوابگرد، بانوی مهربان‌اش و پسر شيرين ادای‌اش (بزنم به تخته) بوديم. ديروز بس که خسته بودم و اين سوی و آن سوی شهر را رفته بودم، به شب که رسيد ديگر حال و حوصله‌ای برای نوشتن نمانده بود و هر آن‌چه در ذهن و ضميرم می‌گذشت تا صبح سوخت و خاکستر شد. باری با سيد رضا قصه‌ها و حکايت‌ها کرديم از آداب سيادت (بلا نسبت بعضی از به ظاهر سيدها) و قصه‌های آسيد ابراهيم! و البته داستان‌های آن رزمنده‌ی يازده‌ساله‌ی بی‌سيم‌چی نجف‌آبادی و عاشق امروزی که با بيست و هفت ترکش در بدن‌اش دارد خوابگردی می‌کند! همين‌ها را داشته باشيد و اين عکس‌ها را:رضا شکراللهی بی‌خبر معکوس شد!
اين هم پارسای خوابگرد که دل‌ام برای‌اش غيلی ويلی می‌رود!
سيد پارسا شکراللهی!!
اين از آن معدود بچه‌هايی است که با ديدن من اشک‌اش در نمی‌آيد!

آن بالا نوشته‌ام ميهمان خوابگرد و هفتان،‌ اما در واقع همه‌ ميهمان بانوی سيد رضا هستند که به اعتقاد راسخ من بار بيشتر تمام اين قصه‌ها و غصه‌ها به دوش اوست. دروغ می‌گويم، سيد؟!

September 7, 2005

کوه،‌ نور، مهر:‌ روز نخست

نخستين صحنه‌ای که امروز با روشن شدن آسمان ديدم، قله‌های مرتفع پای البرز بود. وه چه شگفت است وقتی در کشوری بدون کوه زندگی می‌کنی، ناگهان در سرزمين خودت به پابوس اين همه کوه سر به گردون‌سای بيايی!

تهران، به رغم رسم معهود بی‌مروتی‌های‌اش، امروز تف‌ديده و آفتاب‌خورده اما پر مهر و صميمی بود. هنوز خستگی راه از تن نگرفته، سر از مرکز دايرة المعارف بزرگ اسلامی در دارآباد در آوردم. مکان و ساختمان مرکز تحسين‌برانگيز بود برای من که بار نخست بود می‌ديدم‌اش. در قسمت نگهبانی (پذيرش؟) از من کارت شناسايی خواستند و چيزی به جز کارت دانشجويی سابق‌ام نداشتم با آن عکس ژوليده و پريشان دو سال پيش! در جست‌وجوی دوستی همکار و با راهنمايی مسئول اطلاعات سر از طبقه‌ی پنجم در آوردم. اما ساختمان متقارن بود و متضلع و به سادگی در آن گم شدم! ناچار ميان آن راهروها به مدد موبايل راه‌ام را يافتم. از آن‌جا شتابناک به ميان شهر آمدم برای ديدار عزيزی ديگر. تهران با اين همه گرما، برای‌ام آشناست. اصلاً حس نمی‌کنم بر خاکی قدم می‌نهم که دو سالی می‌شود از آن دور بوده‌ام. چقدر اين خاک عزيز است! چشم که می‌انداختم همه چيز آشنا بود و پر نوازش برای چشم. مردم همان بی‌نظمی پيشين و رهايی و يلگی قبل را داشتند و قاعده‌ها همان قواعد پيشين. قاليباف هنوز نيامده اما اسم جاده‌ی لشگرک شده است بزرگراه ارتش! بزرگراهی از همين بالای شهر مستقيم به مدت چند دقيقه به ميدان رسالت می‌رساندت و نام‌اش را امام علی نهاده‌اند! چه کسی می‌گفت از امام علی نمی‌توان به رسالت رسيد؟!

ظهرگاهان در راه بازگشت، سينه‌کش شريعتی را که بالا می‌آمدم گنبد آشنا و دوست‌داشتنی حسينيه‌ی ارشاد مرا پرتاب کرد به چهار سال پيش و تمام خاطرات قلهک و زرگنده. چقدر احساس در وطن بودن می‌کنم اين‌جا. هيچ چيز برای‌ام مثقال ذره‌ای غريب نيست. کاش تمام آن‌ها که به بهانه‌های واهی و بيهوده با وطن قهر و لج کرده‌اند، اندکی بر سر مهر باشند و دوستی را به لجاجت‌های سياست نفروشند. نمی‌دانم اين قصه‌ها را که چرا گروهی بدون هيچ غصه‌ای و مسئوليتی قلم را رها و بی‌عنان می‌گردانند و افسار نفس را در رهايی قلم رها می‌کنند! اين را اما نيک می‌دانم که از نور سخن گفتن، زمين تا آسمان فاصله دارد با شعار زده سخن گفتن. هنری نيست همراه موج احساسات و عواطف و شعارهای کهنه و مبتذل شوی. هنر اين است که مرد نشر مهر و دوستی باشی. تا اولين واژه‌ی درشت و ناصواب بر زبان‌ات جاری می‌شود،‌ به محض اين‌که نخستين ناسزا را حواله‌ی کسی، هر چند دشمن کنی، يکی يکی درهای مهر و دوستی را داری می‌بندی:
آن کلام پاک در دل‌های کور
می‌نپايد، می‌رود تا اصل نور
وان فسون ديو در دل‌های کژ
می‌رود چون کفش کژ در پای کژ!

من می‌گويم اگر کفشی کژ و پايی کژ نداشته باشيم، همه جا می‌توان اين کلام نور را منتشر کرد. همتی تا مرد مهر باشيم و خفاش‌وار از سيمای خورشيد نهراسيم. ايران، برای‌ام عزيز است و شيرين. بخت يار است که شماری از پيش‌کسوتان ادب و هنر و معرفت را می‌توان ديد و از خرمن‌شان خوشه چيد. به قوت حق!

سيد خوابگرد سلام!‌ محمود فرجامی! رسيديم خدمت‌تان اخوی! وبلاگی‌ها! نازنينان اهل قلم غير وبلاگی! شما را هم سلام! مهرتان افزون! ميهمان نمی‌خواهيد چند روز؟

August 20, 2005

راز خفتن سيمرغ

امروز بعد از سه ساعت تأخير، پروازی که بايد ظهر در کپنهاک می‌نشست ما را غروب به اين‌جا رساند. سفری که بايد سه روزه می‌بود، عملاً به دو روز و بلکه يک روز محدود شد. از زمانی که به کپنهاک رسيده‌ام تماماً وقت صرف برنامه‌ی دو سه ساعته‌ی شنبه کرده‌ام که سخنان‌ام سر و ته داشته باشد. هر وقت که از ظهر فرصت داشته‌ام يا ديوان شمس و مثنوی و منطق‌الطير را زير و رو ‌کرده‌ام يا بی‌هدف در نسخه‌ی خطی دير آماده شده‌ام پرسه زد‌ه‌ام. موسيقی‌های لازم را با خود آورده بودم، اما تنها برای يکی دو قطعه از کارهای عليزاده همراه و هماهنگ‌کننده‌ی سفرمان ناچار شد نزديک به دوازده پوند برای وصل شدن به اينترنت بپردازد. تنها کسی که خوابش نمی‌برد و خواب‌اش از ديدگان جداست، من‌ام. پس می‌نويسم با همين لپ‌تاپ نامأنوس. شايد ديگر فرصتی دست ندهد. اينترنت وايرلس هيترو پول می‌خواست که از خيرش گذشتيم، اما اين‌جا ناچار بوديم ديگر. از همين اتاق هتل، اينترنت وايرلس خوب جواب می‌دهد، هر چند الآن صدای خر و پف همراه‌ام به آسمان رفته است و يا شايد صدای تق و تق کی‌برد دارد آزارش می‌دهد!

هواپيما که به بالای کپنهاک رسيده بود، چشمان‌ام از حيرت گرد شده بود از اين معاشقه‌ی بی‌بديل زمين و دريا. دانمارک جزيره‌ای است که شايد يک دهم انگليس هم نباشد. از بالا که نگاه می‌کردی، چندين قطعه زمين را می‌ديدی که دريا با آرامشی عجيب در کنارشان آرميده بود. هواپيما که فرود می‌آمد گمان می‌کردم که الآن بايد در دريا فرود بياييم. اما نه، فرودگاه درست کنار دريا بود! با خودم فکر می‌کردم که از اين همه زيبايی هيچ نصيبی نخواهم برد خاصه اکنون که بانو همراه من نيست. اما بايد حتماً يک بار يک هفته‌ای هم که شده این شهر را زير پا بگذاريم. زيباترين صحنه‌ای که در اين‌جا ديدم همان بود که از آسمان هنگام فرود هواپيما ديدم. کاش دوربين دستم بود و می‌توانستم شکارشان کنم. می‌گويند اين‌جا روزها خلوت خلوت است و شب‌ها تازه مردم به خيابان می‌ريزند. گراند هتل که اسم‌اش هتل چهار ستاره است ولی به زندان می‌ماند و حتی دو ستاره هم برای‌اش حيف است، تا باغ مشهور و زيبای تری‌ولی دو سه دقيقه فاصله دارد. در خيابان بغلی هتلی هست به اسم «هتل آستوريا» که ناگهان مرا ياد رضا علامه‌زاده انداخت. از ظاهر مردم اين‌جا بر می‌آيد که خيلی ليبرال‌تر و آزادتر از مردم انگليس هستند. ظاهراً هم استرس‌شان کمتر است و هم رفاه‌شان بيشتر. انگار در خيابان مردمانی را می‌بينم بی هيچ غمی. ياد سفرنوشته‌ی دکتر اسلامی ندوشن به دانمارک می‌افتم (کسی می‌داند کدام کتاب‌اش بود؟). دکتر اسلامی آن موقع از محاسبه‌ای آماری ياد کرده بود که در اين کشور بعد از وقوع جنگ،‌ ناگهان آمار خودکشی‌ها به طرز وحشتناکی بالا رفته بود. آزادی و رفاه بيش از حد (از بسياری جهات) بدجوری کار دست‌شان داده بود. بر خلاف آلمان، اکثر مردم اين‌جا بسيار مسلط به انگليسی حرف می‌زنند و مطلقاً مشکلی در ارتباط بر قرار کردن پيش نمی‌آيد.

اين‌جا و مخصوصاً الآن احساس بدی نسبت به اين‌جا پيدا کرده‌ام. فکر می‌کنم اين‌جا همايی هست، عنقايی هست ولی خواب‌اش برده است. وقتی هم بيدار شود معلوم نيست به کجا پرواز خواهد کرد. آی سيمرغ خفته! من اين‌جا غريب‌ام! نه، همه جا گويا غريبم!

هنوز ته ذهن‌ام دارم با غزل شماره‌ 168 شمس (شفيعی کدکنی) کلنجار می‌روم:
اگر که جنس همايی و جنس زاغ نه‌ای . . .

امشب بر می‌گردم لندن. دل‌ام تنگ شده است برای‌اش.

January 20, 2004

کرمانيه‌ی ۳

برف می‌بارد! کرمان هوای‌اش برفی است! باور کردنی نيست. هنوز ساعتی نگذشته است که برای کاری تا ارگ رفته بوديم و قدم زنان خيابان شريعتی را طی کرديم. هوا صاف بود. اين چند روز مرتب باران می‌باريد، اما اکنون برف می‌بارد. برف می‌بارد به خاک ستم‌کشيده و سوخته‌ی کرمان. برف با دانه‌های درشت‌اش زمين تشنه‌ی اينجا را نوازش می‌دهد. نمی‌دانم اين برف دانه‌درشت چه اندازه تاب می‌آورد. اما ديدن اين برف برای من که در اين دو سال اخير به ندرت برف ديده‌ام، شوق انگيز است.

January 16, 2004

کوير اينترنت و ميدان گنجعلی‌خان

فکر نکنيد خبری شده است. اينجا اتصال اينترنت به طرز اسفناکی کم سرعت و طاقت‌سوز است. همين ديروز باغ شازده رفته بوديم و ماهان. امروز هم که داشتيم ميانه‌روز در حمامی مختلط می‌گشتيم! اين هم ميانه‌ی ميدان گنجعلی‌خان،‌ همين امروز ظهر!

dari-ganjali.jpg

January 14, 2004

کرمانيه‌ ۲

کرمان نمونه‌ای متوسط است از يک شهر ايرانی که به طور نامتوازن در معرض امواج مدرنيته قرار گرفته است و نسيم مدنيت غربی بر آن وزيده است. پيش از اينکه نکته‌ای ديگر را بنويسم، اين را بايد متذکر شوم که التفات به ناهمگونی بافت اجتماعی و فرهنگی يک شهر مطلقاً به معنای تحقير يا تمسخرِ اهالی يک ولايت و يا ساکنان يک شهر نيست. جالب است که در ذيل يادداشت قبلی من گويی عده‌ای تنها مترصد سخن گفتن من بودند تا سيل دشنام و ناسزا را سرازير کنند.

تا جايی که من می‌بينم به جز يکی دو مورد، در ساير مواردی که ذکر کردم، داوری نکرده‌ام و تنها به گزارش واقعيت‌ها اکتفا کرده بودم و اينها تنها يک از هزاران بودند. نکته‌ی ديگر اين است که مطلقاً چنين نيست که زيستن در لندن اين بينش را به من داده است. سال‌ها پيش از آن‌که به لندن بروم نيز همين تصورات را درباره‌ی تناقضات و عجايب رفتاری مردمان ايرانی داشته‌ام. نمی‌توان با چشم‌پوشی يا بزرگ‌نمايی خصوصيات مثبت فرهنگی، در اصلاح معايب يک جامعه کوشيد. از طرفی ديگر، رفتار مؤدبانه و احترام‌آميز چند نفر را نيز نمی‌توان يکسره به فرهنگ غربی نسبت داد اما برخوردهای متعدد با آدميانی با انديشه‌ها و فرهنگ‌های مختلف خود نقشی در پالايش شدن رفتارهايی دارد که پيشتر تنها در حوزه‌ی روابط بومی معنا پيدا می‌کردند. اما، بر خلاف آنچه دوستی نوشته‌ است به هيچ رو اتفاقاتی که در اينجا رخ می‌دهند قابل قياس با آنچه در مثلاً لويشام يا بريکستون رخ می‌دهد نيستند. الگوهای رفتار اجتماعی به طور کلی در بريتانيا با اينجا تفاوت دارد و حساسيت‌های دولت و مسئولين آن سرزمين زمين تا آسمان به شيوه‌ی برخورد مثلاً پليس 110 کرمان تفاوت دارد.

اتفاقاً بر خلاف تصور دوست ديگرم، سال‌ها پيش بارها نه تنها کتاب تاريخ کرمان احمد علی‌خان وزيری را خوانده‌ام بلکه مرتب ورق به ورق کتاب‌های باستانی پاريزی را به دلايل شخصی ديگر می‌خواندم. اما اين نکته غير قابل انکار است که مؤلفه‌هايی از فرهنگ غرب در اينجا رسوخ کرده است که با کليت ساختار و بافت کرمان و ايضاً بسياری از شهرهای ما سازگاری ندارند. شايد تنها نمونه‌ای که بتوان نام برد که تقريبی به آن وضعيت دارد، تهران است که آن هم مشکلات ويژه‌ی خود را دارد و از اين روست که می‌گويم قبای جامعه‌ی مدنی بر قامتِ آن گشاد است. اگر کسی مدعی است که تهران جايی است که تجسم و عينيت جامعه‌ی مدنی است شواهد خود را عرضه کند تا تناقضات‌اش آشکار شود. اين بحث يک بحث عقلانی است که در آن می‌توان خدشه کرد و ضعف‌های‌اش را نشان داد. در اين موارد ديگر نمی‌توان احساسی برخورد کرد. اما در برخی موارد ديگر، وقتی من احساس‌ام را از برخورد با يک رفتار اهانت‌آميز بيان می‌کنم و اين رفتار را به وفور در اين شهر می‌بينم تنها تصوری که به ذهن‌ام می‌آید اين است که اين رفتار تبديل به يک نرم و قاعده شده است. اين‌ها ديگر مثال‌هايی گزينشی نيست. دغدغه ودلبستگی من به فرهنگ و هويت ديارم نيز مقوله‌ای نيست که بخواهم برای آن شاهد و گواه بياورم و برای کسی آن را ثابت کنم. اما دغدغه و حس هويت آدمی هر چقدر هم که شديد باشد، نمی‌توان غافلانه از خلل‌ها و حفره‌های بزرگ يک مجموعه چشم پوشيد و آن را مجسمه‌ی کمال دانست. دلايل اين معايب هم پيچيده‌تر از آن است که بتوان در دو سه پاراگراف برای آن نسخه پيچيد. شايد بهتر است دوستان به جای اين‌که بيهوده غيرتی شوند، سفری به کرمان داشته باشند و چند هفته‌ای در اينجا زندگی کنند و اجزاء مختلف تشکيل دهنده‌ی اين جامعه را با گوشت و پوست لمس کنند و از توجيه کردن کژی‌ها پرهيز کنند. هنگام ديدن نقصان‌های يک مجموعه نمی‌توان آن را با عقب‌افتاده‌ترين، توسعه‌نيافته‌ترين، ابتدايی‌ترين و بومی‌ترين بخش‌های جهان مقايسه کرد. راه اصلاح، درک موقعيت خودمان در جامعه‌ی جهانی است نه زيستن در جهانی پيله‌وار.

January 13, 2004

کرمانيه ۱

سه چهار روز شده است که در کرمان هستيم و هر روزی که می‌گذرد چيزی جديدی در اين سرزمين مرا حيران می‌کند. اين شهر و احتمالاً‌ بسياری از شهرهای ديگر مجموعه‌ای از تناقضات عميق رفتاری و فکری است. تصور گرد هم آمدن رفتار سنتی و شايد روستايی با منش‌های مدرن خيلی سخت است. در اين ميان البته نکاتی هم هست که هيچ ربطی به مدرنيته ندارد و صرفاً ماجرای اخلاق است. خيابانی هست در بلوار جمهوری کرمان به نام هزار و يکشب. در اين خيابان چندين فروشگاه وجود دارد که حضورشان با مجموعه‌ی شهر کرمان مطلقاً هم‌خوانی ندارد. انواع و اقسام پيتزا فروشی‌ها با اسامی غربی. اما در همين خيابان فروشگاهی هست به نام گامْرون. اين فروشگاه چيزی شبيه سوپر مارکت است. يا به عبارتی چيزی شبيه تسکو و سینزبری يا سيف‌وی در لندن. صاحب مغازه يک نفر کرمانی است که با همسر و دخترش اينجا را اداره می‌کند. همه چيز مرتب و منظم چيده شده است و انواع و اقسام اجناس با بهترين کيفيت در آن موجود است. از همه مهم‌تر رفتار بسيار مؤدبانه و محترمانه‌ی فروشنده و صاحب مغازه است که می‌خواهد مشتری‌اش به هر نحوی از کارش رضايت داشته باشد. گويی اين فروشگاه اصلاً‌ تعلقی به شهر کرمان ندارد. هر چقدر از ادب و تشخص اين خانواده‌ی فروشنده بگويم کم گفته‌ام. اما در عوض تا دل‌تان بخواهد در هر دو قدمی ديگر به رفتارهايی برخورد می‌کنيد که دود از مغز آدمی بلند می‌کند.

باری، در همين بلوار جمهوری چند روز پيش برای ناهار به رستورانی رفتيم به نام «پارسيان». رستورانی بسيار نظيف و مرتب که اصلاً از يک رستوران در اروپا کم نمی‌آورد. در و ديوار اين رستوران منقش به نقوشی از تخت جمشيد و نمادهای ايران باستان بود. از همه جالب‌تر اين بود که ميزها شماره نداشت بلکه اسم داشتند: کوروش، داريوش،‌اشکان،‌پانته‌آ و اسامی باستانی و کهن ايرانی. غذای‌شان هم که البته بسيار عالی بود. آن طرف خيابان پاساژی هست به نام پاساژ گلستان که باز هم مجموعه‌ی غرايب است. در اين مجموعه مدرن‌ترين چيزها با کهن‌ترين و ابتدايی‌ترين تفکرات و برداشت‌ها گرد هم آمده است. فقط همين نام را ببينيد:«ارکست طوفان»! اشتباه نکنيد! اين همان ارکستر است! فروشنده که انواع و اقسام آلات موسيقی را می‌فروشد واقعاً فکر می‌کنيد بايد بنويسد ارکست! نمونه‌ی ديگر که خيلی خنده‌دار است و سعی می‌کنم عکسی از آن را روی وبلاگ بگذارم اين است: قهوه‌سرای سنتی بابا نوئل! هيچ توضيحی لازم ندارد . از اين قبيل تعابير زياد اينجا هست. دارم فهرستی از تمامی اينها تهيه می‌کنم و همه‌ی اينها را بدون هيچ شرحی اينجا می‌آورم.

با اين اوصاف، برای من واقعاً عجيب است که خاتمی در چه کشوری دارد از جامعه‌ی مدنی صحبت می‌کند. جامعه‌ی مدنی قبايی است که حتی بر قامتِ شهری مثل تهران هم گله‌گشاد است چه برسد به جايی مثل کرمان. ايران ما شتر گاو پلنگی است که تغيير يافتن‌اش زمانی به درازای قرن می‌خواهد.

January 10, 2004

شهر مصيبت‌زدگان

گفتم که‌ تازه ديشب به کرمان آمده‌ايم با الهه. يک نکته را عجالتاً‌ می‌نويسم از کرمان. اينجا شهر مصيبت‌زدگان است. به هر خيابانی که پا می‌گذاری کسی حداقل يکی از عزيزانش را از دست داده است،‌ اگر گروه‌گروه خويشاوندانش به کام خاک نرفته باشند. سوار هواپيما که می‌شوی، در مسير کرمان همه از زلزله می‌گويند و اصلاً‌ عجيب نيست که در طول پرواز يا هنگام ورود به کرمان صدای ضجه‌ی زنان مسافر و اشک‌های بی‌اختيار مردان را ببينی. اين استان يکسره مصيبت‌زده است. ماتم بم،‌ غم اين سرزمين و غم ايران است. مباد که فراموش کنيم. اينجا در هر جايی سخن زلزله‌ی بم اولين سخنی است که مردم با آن سخن می‌آغازند. در اين شبانه‌روز گذشته‌ اتفاقات جالبی رخ داده‌اند و کشف‌های جالب‌تری هم کرده‌ايم که بعداً خواهم نوشت. جدای از ماجرای زلزله، کرمان برای‌ام عجيب است. وقتی که به لندن می‌آمدم،‌ همه‌ی دوستانم می‌گفتند دچار شوک فرهنگی خواهی شد و لندن برای‌ات به اين زودی قابل هضم نخواهد بود. متأسفانه چنان نشد و لندن برای‌ام کاملاً‌ طبيعی بود! نکته‌ی عجيب اين است که هر بار به ايران می‌آيم شوک فرهنگی مرا بهت‌زده می‌کند. وقتی که رفتار مردم در تهران برای‌ام عجيب شده باشد و مدام يادم برود که به ايران آمده‌ام،‌ ديگر تکليف‌ام در کرمان روشن است. خدا به خير بگذراند!

Free counter and web stats