صفحه‌ی اصلی

بايگانی: تک‌مضراب

October 17, 2008

که در تسليم همچون مردگان‌ايم

گفتم: «خوبی؟»
لبخند زد. گفت: «خوبم.»
گفتم: «خوبِ خوبی؟»
گفت: «آخر خوبِ خوب که نداريم. آدمِ بی‌غم هم که اصلاً آدم نيست. هر آدمی، غمی دارد. الا آن‌ها که از آدميت‌شان فاصله گرفته‌اند.»
گفتم: «پس بالاخره تو خوب‌تری يا من؟»
خنده سر داد: «من خوب‌ترم یا تو؟ نمی‌دانم. فکر کنم من خوب‌تر باشم! می‌دانی؟ نکته اين است که بدانی غم‌ات برای چی‌ست و شادی‌ات برای چی. و بدانی که چه چيزی مالِ توست و چه چیزی مالِ تو نيست. اين‌ها را که دانستی، بيهوده شاد نمی‌شوی. بيهوده هم غم به جان‌ات نمی‌افتد.»
گفتم: «آخر اين‌که چه چیزی مالِ توست و چه چيزی مالِ تو نیست، چه ربطی دارد به اين‌که من می‌پرسم خوبی يا نه؟»
گفت: «ربط دارد ديگر. اولاً وقتی اين‌جور به اصرار سؤال‌های تو در تو می‌پرسی، جواب‌هاش هم بهتر از اين نمی‌شود! بعد هم همين «چه چيزی مالِ توست» خودش کلی حرف دارد. حرف‌اش اين است که: الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله. يعنی سرت به هر چيزی خورد و هر چيزی به سرت خورد، و هر چيزی را که دادند و ستاندند، از همان اول هم مالِ تو نبوده است.»
گفتم: «خوب بودن اين وسط چه شد؟»
گفت: «وقتی اين را فهميدی، آن وقت می‌دانی که تو زياد کاره‌ای نیستی. تسليم می‌شوی. مثل مُرده‌ای که بر سر آب اختياری از خود ندارد. بعد می‌فهمی «که در تسليم همچون مردگان‌ايم» يعنی چه! آن وقت می‌فهمی من اگر خوب‌ام يعنی چه؟ و اگر خوش نيستم يعنی چه؟»

پ. ن. این کلمات را باید با حال و ذوق خواند، نه با سياست و دنيا و قدرت و اين چيزها....

October 13, 2008

لقمه‌ی نان حلال

می‌گويد: «چه می‌کنی؟»
می‌گويم: «دنبال يک لقمه نانِ حلال دارم می‌دوم!»
می‌گويد: «لقمه‌ی نان حلال که دويدن ندارد! اگر لقمه‌ای رزق تو باشد و مال تو باشد و در نتيجه حلالِ تو باشد، دويدن لازم ندارد. دو دستی تقديم‌ات می‌کنند. می‌گذارند اصلاً توی دهانت که به نرمی و آسانی فرو ببری! آن لقمه‌ی حرام است که برای‌اش جان می‌دهی و جان می‌ستانی. آن لقمه‌ی حرام است که عرض و آبروی ديگران را می‌بری و به خاطرش به اين و آن زهر می‌پاشی. آن لقمه‌ی حرام است که بايد برای‌اش دويد. وقتی هم که خوردی زير دندان‌ات مزه می‌کند. اما بعد تا آخر عمرت باید بدونی تا همان یک لقمه‌ی حرام را دفع کنی!»

September 27, 2008

خشخاش

ژست حکيمانه گرفته، می‌گويم: «احترام را می‌شود به دست آورد؛ می‌شود برای‌اش زحمت کشيد. اصلاً احترام را بايد فراهم کرد. بايد برای‌اش خونِ دل خورد. تصادفی نيست. احترام يعنی عزيز بودن، يعنی در «مردمِ ديده‌ی صاحب‌نظران» بودن. این را می‌گويم...»
می‌گويد: «تو باورت شده است که اين‌جوری است؟ اين اصل مهمی است. اين را بايد پیش چشم داشته باشی. خيال برت ندارد که تن‌آسايی اگر بکنی و ادب اگر فروبگذاری، عزيزکرده می‌شوی، بی‌جهت. البته که بايد خونِ دل خورد.»

گفتم: «من هم که همين‌ها را دارم می‌گويم. داری باز بهانه می‌گيری؟»

گفت: «نه. از تو بعيد است این تجاهل‌ها! تو چرا خودت را به نفهمی می‌زنی؟ تو که می‌دانی به چشم بر هم‌زدنی، هر چه عزت، احترام و آبرو باشد را می‌توانند از صاحب‌اش بستانند. تو که می‌دانی همه بسته به موست. به يک موی عنايت. خون دل بخور برای اين‌که کسی باشی و کسی بشوی. اما يادت نرود که هيچ نيستی.»
من: ؟
می‌گويد:« زمين در جنبِ اين نه تاقِ مينا / چو خشخاشی است اندر روی دريا
تو خود بنگر کزين خشخاش چندی؟ / سزد گر بر بروتِ خود بخندی!»

لال

بعضی وقت‌ها وزش بادی هم لال‌اش می‌کند. زبان‌اش بند می‌آيد. غنچه‌های فکرش، نشکفته می‌پژمرند. خيال‌اش، نجوشيده منجمد می‌شود و می‌بندد.
گفتم: «تو که اين اندازه نازک‌طبعی و شيشه‌دل، نشست و برخاست‌ات چی‌ست با مردم؟»
گفت: «بودِ ناگزير، آدم را به نابودی ناگزير می‌برد! پنجه زدن با ناگزير مهيب، بيهوده است.»
گفتم: «زبان‌بسته که باشی، ترش‌ می‌نشينی. زبان که باز می‌کنی، پرده‌ی هوش‌ها می‌شکافی.»
گفت: «ای...» آه کشيد: «ديگر نمی‌گويم. خوب است؟»

September 18, 2008

خطا مکن... خطا می‌کن!

۱. راست گفته است شاعر. شيوه‌ی چشم‌اش فريب جنگ دارد. تو خطا مکن. تو به گمان صلح مباش. وهم برت ندارد. زیاد خوش‌بين نباش. چشمِ یاری از هر کسی مدار. يار کدام است و ياری چه؟ دوستی کدام است و وفا کدام؟ سر به آزادگی از خلق بر آور چون سرو....

۲. آمده است خرم و خندان. می‌گويد تو چرا اين‌قدر تلخ و ترش نشسته‌ای؟ تو چرا مشغولِ دگرانی؟ بيا نزد من که برای‌ات تلخی و شيرينی کنم. بيا پيش من که همه چیزم جان‌ات را فربه می‌‌کند (حتی زخمی که می‌زنم). چرا می‌روی و دل به سودای کسانی می‌سپارم که دوستی‌شان هم در گروِ حرف است فقط؟ با من باش و بخوان که: «جفا می‌کن! جفای‌ات جمله لطف است / خطا می‌کن! خطای تو صواب است!»

۳. حرف‌های‌اش را که گفت، کمی سکوت کرد. باز دوباره گفت. گفت... گفت با من باش، ولی با دگران هم نرم باش. نرم‌خو باش. شفقت بورز. آن‌ها هم ظرف وجودشان مثل ظرف وجود خودت تنگ است. آن‌ها هم زود غضب می‌کنند. زود دستخوش هوا می‌شوند. زود داوری می‌کنند. آن‌ها هم فراموش می‌کنند: «و لم نجد له عزماً». اما «یار مفروش به دنيا...». هر چه می‌کنی،‌ يوسف‌ات را مفروش. دل قوی‌دار. يادت باشد «يوم تبيض فيه الوجوه و يوم تسود فيه الوجوه» را. با من باش و سیاه مشو. سياه دل مشو. سنگ‌دل مباش. نرم‌تر باش. «خاک شو تا گل برويی رنگ رنگ». بگذار ديگران توسنی کنند. تو آرام‌تر و رام‌تر باش. تو جان‌ات را به فضول نفس مسپار! باش. ما هم هستيم. معرکه هنوز بر پاست. همه دارند تماشا می‌کنند. ما هم تماشا می‌کنيم. ولی ما آخر می‌رويم. ديرتر از همه. صبر کن و نمايش را تا آخرش ببین. قصه هنوز تمام نشده. صبر کن!

July 19, 2008

توهم

سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «دور است سرِ آب از اين باديه، هش‌دار! / تا غولِ بيابان نفريبد به سراب‌ات»!
گفتم: «خوب يعنی چه؟ کدام غول؟ کدام بيابان؟ کدام سراب؟ کدام باديه؟»
گفت: «همين که اين اندازه در بيابان توهم سرگردانی. همين که يک بار گريبان خودت را نمی‌گيری. همين که مدام نگاه‌ات به بيرون و دگران است. همين که از اصلاحِ نفسِ خودت غافلی، يعنی سرگردانی در بيابان و باديه!»
گفتم: «يعنی نبايد اعتراض به هيچ چیز کرد؟»
گفت: «نه! تو چرا همه چیز را با هم خلط می‌کنی؟ چرا ياد نمی‌گيری که زبان‌ات را، ادبيات‌ات را، فکر کردن‌ات را اصلاح کنی؟ کی اين وسوسه‌ی نفسِ اماره رهای‌ات می‌کند؟ تو کی حريف‌اش می‌شوی؟ کی می‌فهمی که اين همه چيز که با ذوق و شوق می‌نویسی، دام است؟»
بهت‌ام زد. مات‌ام برد. نگاه‌اش مثل تيغ می‌مانست. اين همه گفتم-گفت، همه‌اش نگاه بود. حرف نبود. نگاه بود. نيم‌نگاه! با خودم فکر کردم که بعضی سال‌ها بايد برای‌شان این قصه را بخوانی و آخر هم اول راه‌اند... ولی... من هم که همين‌ام. مهم نيست که با نگاه، اشاره را بگيری يا نه. مهم، آدم شدن است! و باز، آدم شدن!
ما به صد خرمنِ پندار ز ره چون نرويم
چون رهِ آدمِ بيدار به يک دانه زدند!
امان از خودفريبی و فرياد از توهم استغنا!

July 16, 2008

رزق

گفتم: «می‌گويند اين‌ها که داری از کجا می‌خوری؟ مالِ مردم را خورده‌ای؟»
می‌گويد:
«بر درِ شاهم گدايی نکته‌ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود!
چيزی اگر رزق و روزی کسی نباشد، آسمان را به زمين بدوزد از حلقوم‌اش پايين نمی‌رود. هيچ کس مالِ مردم را نمی‌تواند بخورد. اگر هم بخورد از حلقوم‌اش بيرون می‌کشند. تو خويشتن را باش! تو بر سگِ نفسِ خويش امير باش. آدمی دشمنی بزرگ‌تر از نفسِ خويشتن ندارد.»
گفتم: «پس دشمنان بيرونی چه می‌شوند؟ آن‌ها که حق الناس را ضايع می‌کنند؟»
گفت: «از کجا می‌دانی که تو بايد به استيفای حق الناس قيام کنی؟ از کجا که تو گنجايش اين کار را داری؟ اين کارها بايد به ولايتی، به اشارتی، به فرمانی محقق شود، نه به وسوسه‌ای و سودايی و خيالی. هر حقی که از ولايتی گسسته شود، ناحق می‌شود! خدمتِ کسی بايد. خدمت کن تا کسی شوی!»

شعر!

قصه را برای‌اش گفتم. اولين پاسخ‌اش این بود:
«ای مگس عرصه‌ی سيمرغ نه جولان‌گه توست
عِرضِ خود می‌بری و زحمتِ‌ ما می‌داری!»
گفتم: «لابد در پاسخ می‌گويند به جز شعر خواندن کاری نمی‌دانی!» گفت: «همين که بدانی چه شعری را کجا بخوانی، هنری است که هر کسی نداند. پس آسوده باش. همين خود کاری است؛ کاری بزرگ که از هر بطالِ بی‌کاری ساخته نيست».

June 7, 2008

سفر

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهرِ دل، من به کجا سفر برم؟!

May 28, 2008

از زبان ديگران

آن قصه‌ی گفت‌وگوی ابليس و معاويه را که در مثنوی آمده است حتماً شنيده‌ايد. مولوی داستانی نقل می‌کند. نکته‌های اخلاقی و پند و موعظه‌های‌اش را رديف می‌کند، ولی ديگر يک جا می‌زند به صحرای کربلا و از زبان ابليس حسابی نوحه می‌خواند. اين کار البته برای مولوی کار تازه‌ای نيست. او عادت دارد که در جای‌جایِ مثنوی از زبان ديگران شرح هجران و خونِ جگرِ خويش را بيرون بريزد.

ما، به ويژه ما وبلاگ‌نويس‌ها، عمدتاً عادت کرده‌ايم از زبان خودمان حرف‌های خودمان را بنويسيم. گاهی اوقات تنها شيوه‌ی روايت کردن، روايتِ خويش به زبانِ خويش نيست. گاهی اوقات می‌توان حال کسی ديگر را از زبانِ خود روايت کنيم، بی‌آن‌که آن روايت کوچک‌ترين دخلی با حال ما داشته باشد. گاهی می‌شود قصه‌ای از کسی روايت کنيم ولی مضمون آن قصه يا روايت، تماماً حالِ ما باشد و اصلاً قصه‌ی ديگری در آن ميان بهانه‌ای بيش نباشد. هيچ فکر کرده‌ايد که گاهی اوقات با شعری بر می‌خوريد و آن شعر سخت در جان‌تان می‌نشيند. شايد آتشِ عشقی دامان دل‌تان را نسوزانده باشد (يا همين تازگی‌ها نسوزانده باشد!)، ولی شعری آتشين دگرگون‌تان می‌کند. اين‌جور اوقات اگر شعر، نقدِ حالِ خودِ شما نيست، آن چی‌ست که شما را تکان می‌دهد؟ دل‌سوزی؟ هم‌دلی؟ نوستالژی؟ يادآوری خاطراتِ کهن؟ خويش را در آينه‌ی ديگری ديدن؟ شايد همه‌ی اين‌‌ها باشد.

اين‌ها را نوشتم که بگويم من هم در همين ملکوت از این کارها کرده‌ام. گاهی قصه‌ی خودم را از زبانِ يکی ديگر روايت کرده‌ام. گاهی قصه‌ی کسی ديگری را روايت کرده‌ام ولی صورت قصه، قصه‌ی حالِ خرابِ خودِ من است. گاهی اوقات حال‌ام آميخته می‌شود با همه‌ی حال‌های ديگران. اين هم شدنی است. مثنوی را که می‌خوانيد، غزليات شمس را که می‌خوانيد، حافظ را که می‌خوانيد و از آن بالاتر قرآن را که می‌خوانيد حال‌تان آميخته می‌شود با حال شخصيت‌های کتاب:
هست قرآن حال‌های انبيا
ماهيان بحر پاکِ کبريا
چون تو در قرآن حق بگريختی
با روانِ انبيا آميختی

و اين آمیزش قصه‌ی ماست. ما چقدر می‌توانيم قصه بشويم؟
ما چه خود را در سخن آغشته‌ايم
کز حکايت ما حکايت گشته‌ايم

و ما هر روز قصه‌ای هستيم تازه. يکی دارد ما را برای طفل خردسال‌اش می‌خواند تا کودک‌اش را بخواباند. تا با قصه‌ی ما گهواره‌اش را بجنباند. و هر روز که آفتاب سر بر می‌کند و شب نقاب‌اش به دستِ خورشيد دريده می‌شود، ما می‌شويم قصه‌ای تازه. حکايتی نو. آوازی نو. ترانه‌ای نو. و همين قصه‌هاست که روزی غصه‌ها را سر می‌بُرَد. پس از اهميت قصه غفلت نکنيد. قصه هم می‌تواند غصه‌فزا باشد و هم غصه‌زدا. شاد آن قصه‌ای و قصه‌سرايی که دودمان غصه‌ها را بر باد دهد!

May 15, 2008

هيچ بر هيچ

ديوان خواجه را باز کرد و خواند: «مقامِ امن و می‌ بی‌غش و رفيق شفيق...» و رفت. يعنی او نبود که رفت. من بودم که رفتم. غزل، غزل حسرت است. غزلِ نرسيدن به دوست. غزلِ دريغ. غزل حیف خوردن بر فقدان «کيميای سعادت». اين‌که می‌گويد مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق، يعنی زمانی همه‌ی اين‌ها میسر بوده است و اکنون نيست. و اين «موی ميان»ِ دوست به چون اويی نمی‌رسد اما اوست که هنوز با همين «خيال» خوش است. و او چه می‌تواند کردن جز صيد خيال؟ اين غزل، غزلِ آن‌هايی است که رسيده‌اند به آخر خط. اما... غزل را با خودم مرور می‌کردم. صدای آواز بلند شد که: «بی همگان به سر شود، بی‌ تو به سر نمی‌شود». از همان مصرع نخست، گويی شعله‌ای در جان‌ات می‌ريزند. گويی آسمان است که دهان می‌گشايد و آتش به وجودت می‌ريزد. آن غزل را با اين غزل اگر بخوانی، در هر دو غمی هست. اما غمی که يکی می‌گويد «دريغ و درد...» و ديگری می‌گويد: «گوش طرب به دستِ تو...» و در همان فراق هم دوست در برابرش حاضر است و به «هر طريقی» به دوست راه می‌يابد و خودِ اوست که سر تا پا دل است و عينِ دلالت خير! می‌گويد که: «جاه و جلال من تويی، ملکت و مالِ من تويی...» و می‌خواند که: «گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی / آنِ منی کجا روی، بی‌ تو به سر نمی‌شود». هيچ چيزِ‌ آشنايی در اين‌ها نيست؟ او دارد با معشوق‌اش رو در رو سخن می‌گويد. همه را خطاب به او می‌گويد. در غيبت سخن نمی‌گويد. در حضور و شهود می‌گويد. و تضرع می‌کند، التماس می‌کند، به خاک می‌افتد که معشوق نرود. و او هميشه در اين جزر و مد است. هميشه در اين فراز و فرود و تلاطم. چرا؟ چون «جانِ ز تو نوش می‌کند، دل ز تو جوش می‌کند / عقل خروش می‌کند، بی تو به سر نمی‌شود». چون جانی که به او متصل است، پيوسته از حضور او می‌نوشد و دل از وجودِ اوست که جوشان است و ... و اين يعنی چه؟ يعنی عقل است که خروش می‌کند که بی او به سر نمی‌شود؟ يا عقل هم از اوست که خروش می‌کند؟ هر چه هست این همه را خودِ او می‌کند و خارج از او گوينده اصلاً وجود ندارد که بخواهد بعداً بگويد آن زمان‌ها کيميای سعادتی رفيق بود، رفيق! پس اين يکی اصلاً به ذهن‌اش هم نمی‌تواند خطور کند که بگويد: «جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است». چرا هيچ بر هيچ باشد وقتی دايم در حضور است؟ و عجيب اين است که حضور و فراق برای او هم‌عنان است. حضور برای او مد است و فراق جزر. حضور بسط است و فراق قبض. اين‌ها برای او دو سوی يک طيف‌اند و از هم جدا نيستند. آن غزل نخست، غزلی است لطيف، آرام، انسانی، ملايم و محسوس. آن يکی غزلی است آتشين، قيامت‌بار و زير و زبر کننده. يکی کارش حساب است و سنجش و يکی زنجير دریدن و شورش کردن. حتی وقتی می‌گويد:
دلتنگ‌ام و ديدار تو درمانِ من است
بی‌ رنگِ رخ‌ات زمانه زندانِ من است
بر هيچ دلی مباد و بر هيچ تنی
آنچ از غم هجرانِ تو بر جان من است

باز هم او در برابرش است. حتی وقتی می‌گويد:
شير سياه عشقِ تو می‌کَنَد استخوان من
نی تو ضمانِ من بدی؟ پس چه شد آن ضمانِ‌ تو؟
باز هم در حضور است و در حال مکالمه و تکلم با او. حتی وقتی که عشق، شير سياهی است که استخوان‌اش را می‌درد، باز هم گله‌ای و شکايتی اگر دارد، حساب‌اش، حساب‌ حرمان و حسرت و حيف نيست. باز هم می‌گويد: «سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو به سر نمی‌شود!» و . . . همه‌اش شد هذيان و روضه‌خوانی. نه؟ می‌خواستم حکايتِ چیزی دیگر را بنویسم. تک‌مضراب گفت‌وگو با او را. اين بار به جای مکالمه با او همه‌ی سخن شد شرح و کشف و روان‌کاوی شاعر. پس باشد تا بعد. قصه کوتاه!

May 6, 2008

خبط دماغ

نشستم با خودم گشتم دنبال شعری که وصفِ اين حال باشد. اول گفتم: «خيالِ حوصله‌ی بحر می‌پزد هيهات / چه‌هاست در سر اين قطره‌ی محال انديش». ديدم اين وصف حال عاشقان هم می‌تواند باشد. اين بيت را با خود خواندم: «در تنگنای حيرت‌ام از نخوت رقيب / يا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود». ديدم مصرع دوم بيت سخت مناسب است، ولی «رقيب» برای خودش عظمتی دارد و شأنی. ذهن‌ام را زير و رو می‌کردم در پی بيتی، شعری که اين جنون را وصف کند. از راه رسيد و گفت: «دنبال چه داری می‌گردی؟ اين حال، اسم دارد. يک اسم شناخته شده‌ی قديمی. فرنگی‌ها به آن می‌گويند مگالومانيا و فارسی زبان‌ها می‌گويند خود بزرگ پنداری! چرا خودت را خسته می‌کنی و شعرها را تباه می‌کنی؟»

April 10, 2008

نسخه‌ی خويش

ديدم‌اش خرم و خندان... گفت: «می‌دانی چرا بعضی وقت‌ها غم پنجه در جان‌ات می‌اندازد؟». گفتم: «خوب غم است ديگر! سرشت آدمی این‌طور است». گفت: «نه! اگر قرار باشد نسخه‌ای از کسی باشی، نسخه‌ی خودت باش. برای خوشامد هيچ کس، هيچ چيز مگو، مگر برای عشق». گفتم: «اين چه ربطی به غم دارد؟». گفت: «ساده است! وقتی نسخه‌ی خودت باشی، يعنی عالم و هر چه در او هست، نزد تو سهل و مختصر است. يعنی، به جز او، به جز يکی، همان يکی، که يکی هست و هيچ نيست جز او، باقی علی الاطلاق‌ در همان طبقه‌ای می‌افتند که تو نه بايد نسخه‌ای از آن‌ها باشی و نه بايد راه خوشامدشان را بروی». گفتم: «فکر نمی‌کنی اين تکليفی که می‌کنی، خيلی سخت است؟» گفت: «معلوم است که سخت است! اگر ساده بود، آدم بی‌غم در دنیا بی‌شمار بود. نظر به خويش و نسخه‌ی اصيلِ خويش بستن، با خويشتن‌پرستی و خودخواهی فرق دارد. نسخه‌ی خويش را يافتن‌ يعنی رها شدن از نسخه‌ی هر چه جز او. از هر نسخه‌ای، چه اصل و چه بدل. چرا؟ چون خودت نسخه‌ای هستی نفيس. خودت آن نسخه‌ای هستی که در جايگاهِ خويش يگانه‌ای و هيچ کس چون تو نيست، هر چند همه اين يگانگی را دارند. پس يگانگی خويش را در حتی يگانگی هيچ کس مباز!» گفتم: «برای امشب بس است! همان خنده‌ی نخست‌ات، سرآغاز زوال غم است». و همين گفت‌وگو با تو، خاطر آدمی را شاد می‌کند و بار هر غمی را بر می‌دارد:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عيسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت

January 2, 2008

خطای ثواب‌انديشانه!

گفتم: «آدم‌ها چقدر سخت‌سرانه بر بعضی اشتباه‌هاشان اصرار می‌کنند!». گفت: «تو هم می‌کنی، همه می‌کنند! نادرند آن نادره‌گانی که مرتب انديشه‌شان را پالايش می‌کنند. آدمی اسير روش‌های خود است. گاهی چندان مسحور شيوه‌ی عمل‌اش می‌شود که هدف و غرض را از ياد می‌برد و ديگر محبوس آن شيوه می‌ماند». گفتم: «شايد هنوز به آن مطلوب نرسيده که شيوه‌اش عوض نشده است». گفت: «جهان خصلت‌اش تغيير است و آدمی به طبع در پی حفظ وضع موجود و گريختن از تغيير و توجيه روش‌های معهودِ خود:
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند
جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
يعنی بعضی وقت‌ها تو می‌خواهی چيزی را تغيير بدهی و چون تغيير دادن‌اش سخت است و زمانی دراز می‌برد، تو در همان روش‌ات در جا می‌زنی و مطلوب حاصل نشده است، غافل از آن‌که ديگر روش‌ات بايد تغيير کند. شايد بايد در روش تجديد نظر کنی. شايد هم اساساً هدف‌ات هدفی مطلوب نبوده. مهم اين است که شأن خطاکاری‌ات را از ياد نبری».
گفتم: «دينداری هم همين است؟» گفت: «اگر دين‌داری برای خداست، پس «سخن کز روی دين گويی چه عبرانی چه سريانی». يعنی می‌شود روش را و زبان را عوض کرد. و هر چه تو را از راه دور کند و از مقصود بازت بدارد، عين کفر است ولو در لباس دين‌داری محض ظاهر شود.»
و ما عمری است که به سودای ثواب، مشغول خطا کردن‌ايم!

December 30, 2007

خَمُشی

ای خَمُشی! مغزِ منی! پرده‌ی آن نغزِ منی!
کمتر فضلِ خَمُشی که‌اش نبود خوف و رجا!

پ. ن. دل‌ام برای شمس تبريزی تنگ شده‌ است، به قدر يک کهکشان!
پ. ن. ۲. هزار حرف ز دل بر زبان و خط آمد .... همه سوختند!
پ. ن. ۳. اللهم انت اعلم بي من نفسي و انا اعلم بنفسي منهم اللهم اجعلني خيراً مما يظنون و اغفر لي ما لا يعلمون. اگر مردم به آن‌چه درباره‌ی آدمی می‌دانستند يقين داشتند و آن يقين شامل بر تمام دانستنی‌های ممکن درباره‌ی او بود، با او چه می‌کردند؟ خدايمان بيامرزاد به خاطر آن‌چه نمی‌دانند و ما را به از آن قرار دهد که گمان می‌برند.

December 23, 2007

نقد حال

می‌گويد: «می‌خواهم اصلاً هيچ کاری نکنی. فقط به من توجه کنی و همه‌ی کارهای‌ات را تعطيل کنی». من دل‌ام غنج می‌رود!

October 31, 2007

دلالت خير

رفت به سمت کتابخانه. حافظِ سايه را کشيد بيرون. دستی به سر و روی کتاب کشيد. سرش را چسباند به حاشيه‌ی کتاب. زير لب چيزی زمزمه می‌کرد. دست‌اش را دراز کرد به سوی آسمان. انگار می‌خواست چيزی را از وسط هوا بگيرد. بعد دست‌اش به سمت حافظ رفت. صفحه‌ای را گشود. آرام‌آرام شروع به خواندن کرد. ناگهان بيتی را با صدای بلند خواند:
دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش!
گفت: «می‌بينی چقدر حرف ريخته است توی همين تک بيت؟ «دلالت»، «دلالت خير»، «راه»، «راهِ نجات»، «فسق»، «مباهات»، «زهدفروشی». می‌بينی چقدر بيت سنگين است؟ راهِ نجات، راه ميانه، راه رستگاری همين است که نه به فسق‌ات مباهات کنی و تجاهر کنی به آن. و نه طاعت و عبادت را مستقیم يا غير مستقيم به رخ خدا و خلقِ خدا بکشی!». گفتم: «مگر کسی عبادت‌اش را به رخ خدا هم می‌کشد؟» گفت: «تا دل‌ات بخواهد! چه بسا دين‌ورزان، همين عبادت‌شان را به رخ خدای‌شان می‌کشند. می‌گويند خدايا اين گفتی کردم، آن گفتی کردم. از اين نهی کردم، نکردم، به آن امر کردی، پذیرفتم. و همين‌جور می‌شمارند و حساب می‌کنند. وقتی ديگر حساب‌اش را نگه‌ نداشتی و نشمردی کرد‌ه‌ها و نکرده‌های‌ات را، آن وقت تازه می‌شود گفت که کارت را به عنايت رها کرده‌ای. شايد تازه. آن هم شايد.» شروع به قدم زدن کرد و با صدای بلند تکرار می‌کرد: «دلالت خير! دلالت خير!» و چقدر فاصله‌ی ميان دلالت و ضلالت اندک است (و البته فاصله‌ی ميان دلالت و دخالت!).

October 11, 2007

زبان عاجز تفسير

خواستم تفسیرت کنم. ديدم همه چيز را داری به اول‌اش بر می‌گردانی. فهميدم با اهل تأويل از تفسير گفتن کارِ خامان است. چشم! «بشستم دست از گفتن، طهارت کردم از منطق». تو خودت حادثه‌‌ هستی، حادثه‌هايی هستی پياپی. و تو خود هم به سخن می‌آوری و هم به سکوت می‌کشانی. خودت می‌دانی که هر بار در برابر جمعی، جمع بزرگی به سخن می‌ايستادم - و می‌ايستم - نخستين چيز که در خاطرم می‌آيد اين است که «ما چو ناييم و نوا در ما ز تست» و «دم که مرد نايی اندر نای کرد / در خور نای است نی در خوردِ مرد». ما رفتيم بخوابيم. خودت هر چه می‌خواهی بگو!

October 9, 2007

مغالطه

۱. گفتمان «حق» در برابر «باطل» و «سفيد» در برابر «سياه» و نگرش دوگانه‌ساز، گفتمانی است که ديگر نه از اهل خرد دلبری می‌تواند کردن و نه اساساً حقِ حقيقتی را می‌تواند ادا کند. اين گفتمان بيشتر گره‌گشای ذهن‌های تنبلی است که تکثر جهان و انسان را نمی‌توانند ببينيد و غافل از آن اشاره‌ی «قبائلا و شعوبا» هستند و الخ.

۲. به فرض هم که گفتمان «حق» و «باطل» را باز بشود در جايی به کار بست، «حق بودن شما» از «باطل بودن ديگران» نتيجه نمی‌شود. اين دو هيچ ربط منطقی به هم ندارند. برای مسجل کردن دومی بايد شاهد و حجت و برهان اقامه کنی. اگر براهين‌ات تاب سنجش بياورد حداکثر باطل بودن ديگری را ثابت کرده‌ای. برای اثبات «محق» بودن خودت بايد جان بکنی (در حقيقت اگر اساساً محق باشی، در پی جان‌ کندن و موجه کردن خودت نمی‌روی). پس اثبات حقانيتِ شما از ثبوت بطلان ديگری بر نمی‌خيزد (مگر در موارد خاصی که ربطی اندام‌وار میان بطلان ديگری و حقانيت خود وجود داشته باشد).

۳. پس مغالطه‌تان را ببريد جايی که خريدار زودباور و عوام داشته باشد!

September 24, 2007

هنوز وقت‌اش نشده؟

داشت از ديوار خانه‌ی مردم بالا می‌رفت به قصد دزدی. صدای تلاوت قرآن به گوش‌اش خورد. خوب که گوش داد، اين آيه بود: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ الَّلهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ» (سوره‌ی ۵۷، آيه‌ی ۱۶). همان‌جا دل‌اش لرزيد و اشک‌های‌اش سرازير شد و آدمی ديگر شد. ماها تمام عمرمان از ديوار داريم بالا می‌رويم! هنوز وقت‌اش نشده؟ شايد پنبه‌ توی گوش‌مان گذاشته‌ايم!

پ. ن. راستی فضيل عياض توی ماه رمضان آدم شد يا ماه‌اش زياد مهم نبود؟

September 14, 2007

ما غرّک بربک الکريم؟

چهار زانو نشسته بود روی زمين. چهره‌اش در هم فشرده بود و ابروان‌اش گره‌‌خورده. قطره‌ی اشکی به مژگان‌اش دويد و آرام زمزمه کرد: « . . . گويی که نيشی دور از او در استخوان‌ام می‌رود». آرام‌تر که شد، با همان لحن هشدار دهنده‌اش گفت: «الهيکم التکاثر حتی زرتم المقابر . . . شماها حيران و مفتون دو سه روز تنعم و فراوانی هستيد. نگاه کرديد که آخرش به گور می‌خسبيد؟ دو کلام علم‌اندوزی باد به سرتان می‌اندازد. يا ايها الانسان ما غرّک بربک الکريم؟ دو سه تا روزنه‌ی تازه‌تر از فهم به رويت باز شده است؛ حالا شده‌ای خداوندِ دانش و پروردگارِ جهان؟ فکر کردی کليدِ همه چيز به دستِ توست؟»

گفتم: «علم از سيطره‌ی آن خداوندی که تو می‌شناسی دارد بيرون می‌رود». گفت: «از کجا می‌دانی؟ تو فرض کرده‌ای، گمان برده‌ای، جهانی برای خودت ساخته‌ای و در آن جهان دايره‌ای ترسيم کرده‌ای و او را بيرون دايره فرض می‌کنی. مگر با فرض تو، او واقعاً از دايره بيرون می‌رود؟ فرض‌ات ظاهراً به تو قوّت داده است. کارت را راه می‌اندازد. تدبير معاش می‌کنی. خوب است، ولی همه جا پاسخگو نيست. هست؟ اگر هست، مرگ را برای من درمان کن! عشق را درمان کن!»

گفتم: «مفتی عقل در اين مسأله لايعقل بود». پشت سرش گفتم: «ديدی من هم بلدم شاهد بياورم و شعر به رخ‌ات بکشم؟» خنديد و گفت: «خودت لابد فرق شعر و نظم را می‌دانی. من مرادم تصويرسازی و تشبيه‌ نيست. شاهدِ شعری آوردن هنر بزرگی نيست. حکمت اگر در چنته داری، بياور!» گفتم: «برای امشب بس است. بگذار تا بعد».

September 13, 2007

نظر کردن به درويشان . . .

نظر کردن به درويشان منافی بزرگی نيست
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

همين ديگر. توضيح نمی‌خواهد.

May 15, 2007

رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش

آمد متفکر نشست مقابل‌ام. گفت: «داری چه کار می‌کنی؟ اصلاً اين‌ها چی‌ست که می‌نويسی؟» گفتم: «فکر می‌کنم مهم است. فکر می‌کنم خاصيتی دارد. فکر می‌کنم گرهی باز می‌کند، راهی را می‌گشايد. رنجی را کم می‌کند.» گفت: «همه‌ی اين‌ها قبول. ولی مگر همه چيز در اين‌هاست؟ فکر کرده‌ای که گاهی اوقات يک چيز بزرگ، يک چيز خيلی بزرگ هست که همه‌ی اين‌ها پيش آن هيچ است؟ فکر کرده‌ای يک چيز ممکن است باشد، يک کار، يک حرف، يک نوشته، يک گفته يا حتی يک کار نکرده و يک حرف نانوشته ممکن است همه‌ی آن کرده‌ها را هباء منثورا کند؟». گفتم: «من اين حروف نوشتم چنان‌که غير ندانست / تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی. من توقع‌ام کمی کرامت است و بخشش، شايد او چنان‌که خود می‌داند، بخواند.» گفت: «اگر نداند چه؟ اگر زبان تو قاصر بود چه؟ اگر آن‌قدر غرق در خودت بودی که اين ديوار بی‌آن‌که بدانی بلندتر شده باشد چه؟ آن وقت چه می‌کنی؟» گفتم: «سعی می‌کنم باز هم توضيح بدهم». ديگر طاقت‌اش طاق شد و با ملامت رو به من کرد و گفت: «هزار بار پياده طواف کعبه کنی / قبول حق نشود گر دلی بيازاری».

بغضی بيخ گلوی‌ام را چسبيد. مستأصل ماندم. هيچ نداشتم که بگويم. ته دل‌ام زمزمه کردم: «هر چه گفتيم جز حکايت دوست / در همه عمر از آن پشيمانيم». شايد اين پشيمانی اندکی دل‌اش را نرم کند. شايد بفهمد که می‌فهمم که گاهی چقدر ناتوان‌ام و چقدر بی‌خاصيت‌ام. شايد بفهمد که نه نيت دل شکستن دارم نه جرأت‌اش را. شايد بداند که همه‌ی ثواب‌های عالم، همه‌ی خيرهای دو دنيا را با به دست آوردن‌ِ دل‌اش برابر نمی‌دانم. و نمی‌دانم که ممکن است اين‌ها را بفهمد يا نه. نمی‌دانم که خواهد دانست چقدر بر خاطرم غبار نشسته است؟ نمی‌دانم خواهد دانست چقدر دل‌ام با يادِ او می‌لرزد؟ نمی‌دانم هرگز خواهد فهميد اگر لحظه‌ای جای‌اش خالی باشد، دنيا روی سرم آوار می‌شود؟ نمی‌دانم. و اين ندانستن بغض‌ام را گلوگيرتر می‌کند. شعر سيمين ته ذهن‌ام زنگ می‌زند که «شکسته دل‌تر از آن ساغر بلورين‌ام . . .» و من در ميانه‌ی خارا، رها شدم از دست!

January 11, 2007

که هر که بی‌هنر افتد . . .

گفتم: «ببين چقدر اشکال می‌توان يافت. چقدر خدشه می‌توان کرد. چه اندازه لغزش می‌شود ديد. یکی را پيدا کرده‌ای که انديشه‌ای و روانی به غايت متناسب و خالی از خلل داشته باشد؟»

گفت: «مگر مجبوری همه جا دنبال کمال بگردی؟ چرا هميشه در پی عيب‌جويی و بر آفتاب افکندن خطاها بايد باشی؟

کمالِ سرِ محبت ببين، نه نقص گناه
که هر که بی‌هنر افتد، نظر به عيب کند!»

راست می‌گفت. عيب‌جويی کار بيکاران و بی‌هنران  است. همه جا می‌شود نشانه‌ای از خوبی و سلامت ديد. جهان را شرِ مطلق نديدن و در همه فساد نجستن، آرامشی به آدم می‌دهد بی‌نهايت. «آفرين بر نظر پاکِ خطا پوش‌اش باد»!

January 4, 2007

همای گو مفکن سايه‌ی شرف هرگز!

گفتم: «آخر مگر می‌شود با اين‌ها حرف زد؟ اصلاً مگر می‌شود حرف زد؟ حرف و کلام هم حجاب می‌شود. آن‌ها که سوء نيت دارند، حساب‌شان روشن است. هر جوری که بخواهند و بتوانند، سخن‌ات را تحريف می‌کنند و هر نسبتی را به تو خواهند داد. آن‌ها هم که حسن نيت دارند و عيب و مرضی در دل ندارند، ممکن است دچار سوء تعبير شوند. پس شناختِ تو منوط به اين است که از نزديک ببيندت! درست نمی‌گويم؟»

گفت: «مگر برای خوشامدِ مردمِ سخن بايد گفت که از طعنه و استهزای آن‌ها بهراسی؟ مگر برای مريد يافتن می‌نويسی که اگر نام‌ات را به زشتی بردند، از راه بروی؟ تو کار خودت را بکن. آن کسی که اهل اشارت باشد، حظ و نصيبِ خودش را خواهد برد. اشتباه‌ هم بکنی، باکی نيست:
گر خطا گويد ورا خاطی مگو
گر بود پر خون شهيد او را مشو
اين خطا از صد صواب اولی‌تر است
خون شهيدان را ز آب اولی‌تر است
اين‌ها که ذهن و زبان‌شان جز به زشتی و نفرت و کينه و دشمنی نمی‌گردد، مايه‌ی رنج و آزارت هستند؟ فکر کرده‌ای نخستينِ اين قافله‌ای؟ آسوده‌خاطر باش و از اين غوغاها کرانه کن. خاطرت هست که آن رندِ آزرده‌خاطر چه گفت؟
ای مگس! عرصه‌ی سيمرغ نه جولانگه توست
عرضِ خود می‌بری و زحمتِ ما می‌داری!
پس بگذار عرض خود ببرند. بر خاطرت غبار مگذار از غوغای بيماردلان!»

December 5, 2006

لطف مدام

ديدم خرم و خندان نشسته است،‌ لبخند گوشه‌ی لبان‌اش. گفتم: «داری لبخند می‌زنی؟ يا به ما می‌خندی؟»
گفتم: «تعجب می‌کنم که اين همه خودتان را به رنج می‌اندازيد برای دولتی که نمی‌پايد و محبتی که بريده می‌شود و قدرتی که لرزان است و رشته‌ای که هر لحظه امکان گسيختن‌اش هست!»
گفتم: «خوب! اين که احوال تمامِ مردم عالم است. همه اين‌جوری هستند. عالم غفلت چيزی جز اين برای مردم دارد؟»
گفت: «نه. برای بعضی‌ها وضع فرق دارد. شما دل به لطف‌هايی خوش داريد که خود بارها آزموده‌ايدشان. سست‌اند و هر دم به هوايی می‌چرخند. چندان تعلق خاطر به شما ندارند. بايد به جايی برسی که بگويی:
بنده‌ی پير خرابات‌ام که لطف‌اش دايم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست!»
سرم را انداختم پايين. چقدر اين معنای شيخ و زاهد وسيع بود. چه فراوان می‌شود اين «شيخ و زاهد»ها را حتی در ميان غير شيخان و غير زاهدان يافت! به خود گفتم: «عاشقِ آن عاشقان غيب باش . . .». ولی مگر اين صاحبان لطف‌های گه‌گاه می‌فهمند؟! نه. مهم اين است که ما بفهميم و از آستان پير مغان سر نکشيم. «کسی ز سايه‌ی اين در به آفتاب رود»؟

October 29, 2006

مصلحت وقت

می‌گويم: «چرا روی از خلايق نهان می‌کنی؟ چرا مدام خرقِ عادت می‌کنی؟ چرا کارهايی می‌کنی که خودت هم تهِ دل‌ات باور داری که اگر نکنی بهتر است؟ چه چيزی تو را اين اندازه آشفته می‌کند که پشت پا به دنيا و آخرت با هم می‌زنی؟»

خنده‌ی تلخی گوشه‌ی لب‌اش می‌نشيند و زمزمه‌کنان به آوازی سوزناک می‌خواند:
«حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم
که کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جامِ می گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعنی از خلقِ جهان پاکدلی بگزينم
جز صراحیّ و کتاب‌ام نبود يار و نديم
تا حريفانِ دغا را به جهان کم بينم»
همين‌طور خواند تا رسيد به اين‌جا که «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح . . .». ناگهان بغض‌اش گرفت و بغض‌اش ترکيد. مثل ابر بهار اشک می‌ريخت. چشمان‌اش سرخِ سرخ شده بود. انگار واقعاً می‌خواست خون گريه کند. آرام گفت: «دلم آزرده است»! هيچ نگفتم. من هم آزرده دل بودم!

September 27, 2006

ساغر رمضانی

گفتم: «بالاخره ماه رمضان را با شراب نسبتی هست يا نه؟ منافات دارند با هم؟ اين رمضان معنوی، شراب‌اش هم معنوی است؟»

گفت: «تا گوينده و قايل‌اش که باشد! البته که منافات دارند با هم ولی «به کوی عشق هم اين و هم آن کنند!». پس بايد ديد آن‌که اهل رمضان را با اهل ميخانه چه نسبتی هست؟

زان باده که در ميکده‌ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

اين ميکده‌ی عشقی که با رمضان منافات دارد، آن میخانه‌ی عارفانه و آسمانی حافظ جای ديگری بايد باشد. جز این اگر بود نمی‌گفت: «گو رمضان باش» و می‌گفت: «ما را دو سه ساغر بده، اکنون رمضان است!»
حافظ می‌خواسته خار در چشم کدام زاهد خودبين ظاهرپرست فرو کند، که به اين جسارت پرده‌ی ريای ظاهريان را دريده است؟ اما اين را خموشانه می‌گويم که اگر هم باده‌‌ای باطنی در ماه رمضان در کار است، سر پياله را در برابر خرقه‌پوشان، بپوشانيد. اين زاهدان لياقت شنيدن معارف و اسرار ندارند!»

September 11, 2006

زهد و نياز

گفتم: «زاهدان هم اهل نيازند. نيستند؟ چرا اين‌قدر به طعنه و تحقير؟»

گفت: «وقتی می‌گويم زهد، يعنی کم گذاشتن. قصه‌ی يوسف را که يادت است؟ برادران‌اش در فروش او زهد ورزيدند؟ ارزان‌اش فروختند؟ زاهد اصطلاح عام است. خيلی‌ها عرفان پيشه می‌کنند و حرف درويشان را به لقلقه بی‌حساب بر زبان می‌رانند، روح‌شان اما بی‌خبر است از اين درويشی که در آن سکوت می‌کنند و فضل و هنر نمی‌فروشند. زاهد، در مقام گذشت و خاکساری، از خويش نمی‌گذرد. اين معنای زاهد را هم داشته باش. اين زاهد حاضر نيست بگويد من نيستم. او هميشه هست، خوب هم هست. دست‌اش هم پر است. انبان معرفت و هنرش هم هميشه گران‌بار است. آن‌که تهی‌دست است و آسمان‌جل درويش بی‌نواست يا رند گنه‌کار! پس فراموش نکن که به اعتبار طاعت زاهدان ولو بسيار از عرفان بگويند و تصوف، خط بطلان بر عمل‌ِ معصيت و کارنامه‌ی سياه رندان نکشی!

زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
چيزی اگر می‌خواهی بياموزی، آن نياز است. صد مثنوی و حافظ هم از بر داشته باشی، به قدر خردلی به کارت نخواهد آمد. محاسبه سخت است. اندکی آماده‌تر باش!»

September 10, 2006

شرط رفاقت

گفتم: «آدم دوست زياد دارد ولی واقعاً خيلی سخت است تشخيص «يار وفادار» از دوستانی که امروز می‌آيند و فردا می‌روند. بعضی‌ها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوست‌اند، اما ناگهان بدون هیچ دليلی غيب‌شان می‌زند».

گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش

رفيق خوب، شفقت دارد. عهد و پيمان را نگه می‌دارد ولو سرش برود. رفيق موافق در خلوت و جلوت ياری فرو نمی‌گذارد. فکر کرده‌ای ميان حرف و حريف فاصله يک «يا» است؟ رفيق خوب با آدم حرف می‌زند. سکوت نمی‌کند تا سکوت‌ات به شک و ترديد دامن بزند. رفاقت هزار و يک شرط دارد. باش تا رفاقت بياموزی!»

September 5, 2006

نهان ز چشم سکندر

گفتم: «خضری که دستگير فتادگان است، چرا به دشواری در دسترس است؟ اصلاً آن‌قدر دور از دست است که وجودش شانه به شانه‌ی محالات می‌سايد».

خنديد و گفت: «عجيب است که ظرايف را نمی‌بينی. همنشينی خضر شرط دارد. خضر البته از چشم اهل قدرت و دنياطلبان پنهان است. آن نگاهِ ظاهر شکافِ خضر نصيب هر کسی نمی‌شود. موسی هم تابِ جهان‌سوزی او را نمی‌آورد. اصلاً خضر برای عمده‌ی اهل جهان نيست. خضر اگر ظاهر باشد، نظام عالم از هم می‌پاشد. خضر لزوماً پنهان است و در لباس مبدل!

گرت هواست که با خضر همنشين باشی
نهان ز چشمِ سکندر چو آب حيوان باش».

September 1, 2006

باده آيينه‌ی رمز است

گفتم:«صوفيان اين همه زور زده‌اند و باده را تأويل‌های عجيب و غريب کرده‌اند. فکر نمی‌کنی همه جا اين باده‌ی حافظی، آن باده‌ی آسمانی نيست؟ فکر نمی‌کنی اين باده آن قدرها هم رمز‌پذير نيست؟»

گفت: «شايد. بعيد نيست خيلی جاها مرادش از باده، همين باده‌ی زمينی باشد. اما فراموش نکن که همين باده هم اکسير شگفتی است، البته برای آنکه اهل‌اش باشد و نافرهيخته نباشد. اگر چشم رازبين يافتی و توانستی اين اشارات را بخوانی، آن وقت نه از مظروف، بلکه از خود ظرف‌ هم می‌توانی هزار و يک رمز دريابی! يعنی وقتی اين چشم را پيدا کردی، ديگر از می و جام هم مستغنی می‌شوی. آن وقت از در و ديوار هم می‌شود چيز فهميد. همه جا می‌شود آيينه‌ی اسرار! چشمم می‌خواهد:

هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جامِ جم از نقش خاک ره دانست»

August 29, 2006

مغ‌نامه - ۳

گفتم: «همه پير انتخاب می‌کنند، تو هم رفتی پير انتخاب کردی! انگشت به لانه‌ی زنبور می‌کنی با اين کارت».

گفت:‌ «اتفاقاً تمام نکته‌اش همين‌جاست. اگر از اين پيرهای مرسوم و معروف به نام را به مرشدی گرفته بودم، به مرادی نمی‌رسيدم. وقتی پيرِ‌ تو به اسم و رسم مسلمان باشد، يعنی دايره‌ای کشيده‌ای و هر که را خارج از آن دايره باشد، در وادی ضلالت می‌دانی. اما با اين پيرِ گريزپا که سر بر آستان هيچ دولت و ملت فرود نمی‌آورد و معروف به خرقه و لقب نيست، يعنی اسرار خدا را می‌توان همه جا يافت:
گر پيرِ مغان مرشد من شد چه تفاوت؟
در هيچ سَری نيست که سِرّی ز خدا نيست!»
. . . و چه راست می‌گفت.

August 27, 2006

باده‌ی مشکين و زهد ريايی

داشت ماجرايی را از حدود ده سال پيش روايت می‌کرد. دوستی از دوستان‌اش (که هنوز آن وقت‌ها آن قدر دوست‌اش نشده بود!) برای دومين بار به زيارت کعبه رفته بود. خودش تعريف می‌کرد که به همراه چند نفر از همکاران در دفتر کار نشسته بودند و دوست تازه از حج برگشته با شکل و شمايلی مرتب و عينک دودی به چشم داشت از اداره خارج می‌شد. همه داشتند از حج صحبت می‌کردند. می‌گفت برگشتم و بدون مقدمه به او گفتم:
«اگر به باده‌ی مشکين دلم کشد شايد
که بوی خير ز زهد ريا نمی‌آيد»
ناگهان طرف عينک‌اش را از چشم برداشت و به چشمانی گريان و صدايی سوزناک گفت: «به خدا! واقعاً!». ماجراهايی که در سفر حج بر او گذشته بود، برای دل نازک و طبع زودرنج و مشکل‌پسند او بسيار گران آمده بود.

August 26, 2006

«عارفانِ» ظاهر پرست!

تا به حال اين‌قدر عصبانی نديده بودم‌اش. وقتی از عرفان حرف می‌زد، مقصودش عرفان خاصی بود که معمولاً مشابه‌اش را در هيچ «بازار» پر رونق يا کم رونقی نمی‌توانستی پيدا کنی. وقتی هم به طعنه، «زاهدان»‌ و «واعظان» را می‌نواخت، اين تعابير گوشه‌اش البته به «عارفان» خود-خوانده هم می‌خورد. از يک چيز بیزار بود: بساط مريدپروری،‌ خاصه از آن‌ها که اين روزها طريقت و سلسله‌ی تازه‌ای برای خود بر پا می‌کنند. اين‌ها را که می‌گفت، البته اشاره‌ی غير مستقيم‌اش به پاره‌ای از همين «عارفان» و «علما» بود:
«بيار باده‌ی رنگين که يک حکايت راست
بگويم و بکنم رخنه در مسلمانی
به خاک‌پای صبوحی کشان که تا منِ مست
ستاده بر درِ ميخانه‌ام به دربانی
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زير خرقه نه زنار داشت پنهانی»

خورشيدِ قدح

تقويم‌اش را داشت ورق می‌زد. گفت: «امروز شنبه، يکم شعبان است.» گفتم: «خوب، می‌دانم. اما چه ربطی به ما دارد؟» با خودم فکر کردم تنها نکته‌ای از ماه شعبان که به من ربط مستقيم دارد، روز تولدم است که به ماه قمری می‌شود پانزده شعبان! اما چيزی که گفت اين بود:
«ماه شعبان منه از دست قدح، کاين خورشيد
از نظر تا شبِ عيد رمضان خواهد شد!»
حال اين کدامين قدح است که به گفته‌ی او بايد در اين يک ماه از دست فروننهاد؟ اگر قدح، قدح باده‌ی معنويات است، اتفاقاً در ماه رمضان ذوق و حلاوت‌اش بيشتر است. نيست؟ پس کدام باده را می‌توان در ماه شعبان نوشيد که فرصت‌اش از دست نرود؟

مغ‌نامه - ۲

«از شرط‌های ارادت به پير مغان، يکی سرسپردگی به باده است و نگه داشتنِ حرمتِ می نوشيدن. باده‌ای که پير مغان می‌پيمايد، توبه ندارد. اگر به وسوسه‌ی زاهدان و وعاظِ منبرنشين، روی از پير مغان بر گرداندی، از آستانه‌ی دولت گريخته‌ای به ظلمت و ضلالت. برای اين است که می را خورشيد می‌خوانند و ساغر را مشرق!». بيخودانه و با وجد و حال شگفتی اين‌ها را می‌گفت. ناگهان دو سه قطره اشک گوشه‌ی چشمان‌اش جمع شد و آرام زمزمه کرد:
«پير مغان ز توبه‌ی ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ايم»
می‌گفت: «تا قيامت شرمسار همان يک لحظه‌ای هستم که حتی وسوسه‌ی ترکِ شراب از خاطرم گذشته است!»

August 25, 2006

مغ‌نامه‌ - ۱

وقتی دست‌اش از همه جا کوتاه می‌شد و حتی دوستان نزديک‌اش روی از او بر می‌گرداندند، يک تکيه‌ کلام داشت و بس:
«دولتِ پير مغان باد که باقی سهل است
ديگری گو برو و نامِ من از ياد ببر!»
هيچ وقت نپرسيدم منظورش از پير مغان کی‌ست يا چی‌ست. اين قدر هست که آخرين روزنه‌ی اميدش پير مغان بود. خودش می‌گفت «پير مغان» تا به حال هيچ جا تنهای‌اش نگذاشته است. گويا اين پير مغان اسم‌های ديگری هم داشت. اما اسم رمزش این بود، رمزی که او خود می‌دانست و هر وقت اسمِ کسی را می‌بردی، رندانه جاخالی می‌داد و بحث را عوض می‌کرد.

از عُجبِ خانقاهی

دلِ هيچ غم‌زده‌ای را نسوخته بود، اما چهره‌اش برافروخته بود! برآشفته بود. يک ساعتی همين‌جور خاموش نشسته بود و مرا تماشا می‌کرد. زبان که باز کرد گفت: «من نمی‌فهمم چرا اين طايفه‌ی عرفان انديش فکر می‌کنند همه‌ی بايد يک جور عارف باشند. صوفيانی که ملکوت خدا را به نام خودشان سند زده‌اند و اگر کسی مثقال ذره‌ای تعاريف و مفاهيم‌اش با مالِ آن‌ها فرق داشته باشد، زمين و آسمان را به هم می‌دوزند که اين اسم‌اش عرفان و تصوف نيست. مگر عجب و خودبينی شاخ و دم دارد؟». گفتم: «قبول، حالا چه کار بايد کرد؟».
گفت:
«ساقی بيار آبی از چشمه‌ی خرابات
تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهی!»

August 24, 2006

نشانِ اهلِ خدا

اين روزها زمين و آسمان‌اش با هم يکی شده است انگار. گويی دارد روی زمين شانه‌ به شانه‌ی خودِ خدا راه می‌رود! برای هر حرفی، جوابی در آستين دارد. بعد از سال‌ها سکوت و به قول خودش «خون خوردن و خاموشی»، مثل غنچه شکفته شده است و شطحيات‌اش را با نکته‌های فلسفی می‌آميزد و دهانِ آدم را می‌بندد. امروز صحبت از اهلِ دين بود. به يک جمله، تکليف همه را روشن کرد:
«نشانِ اهل خدا، عاشقی است، با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم!»
پس حسابِ ما با شيخ، مفتی، محتسب، واعظ و آدم‌هايی از اين قماش روشنِ روشن است انگار!

پ. ن. فکر نکنيد نمی‌شود به او گير داد. می‌شود. ولی آدم روی‌اش نمی‌شود. هم از روی‌اش خجالت می‌کشم و هم خودش نازک‌دل است، «تا به حدی که آهسته دعا نتوان کرد!»

زلف دلدار چو زنار همی فرمايد . . .

اصلاً اين شکل و شمايل با طبيعت‌ِ او سازگار نبود. اين‌گونه نديده بودم‌اش: آشفته، هم به روی و هم به موی! يک جور شيدايیِ زمينی غريبی در نگاه‌اش بود. انگار رفته باشد به معراج و بازگشته باشد به زمين برای آزمودنِ تن! باورم نمی‌شد آن شوريده‌ی عرفان، چنين پريشانِ زلف دلداری زمينی شود و شيخ صنعان‌وار زنارداری پيشه کند. همه‌ی اين‌ها را داشتم با خودم در ذهن‌ام مرور می‌کردم. انگار فکرهای‌ام را خوانده باشد گفت:
«دلم که لاف تجرد زدی، کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد!»

August 23, 2006

حسنِ مه‌رويان مجلس!

گفتم: «اين هم لطايف هست که می‌توان گفت. اين همه نکته، اين همه اشاره. اين ظرايف را چرا ناديده می‌انگاری؟ چرا حاشيه‌ها را به متن می‌کشی و متن را به حاشيه می‌بری؟ کدام حرف نگفته و نهفته را می‌خواهی به بازار بکشی؟».

خنديد و گفت: «همه‌ی اين‌ها به جا، اما «بحث ما در لطفِ طبع و خوبی اخلاق بود!»؛ قصه‌ی «پيرهن چاکِ ماهرويان» و «خرقه‌ی دريده‌ی پرهيز» را بگذار برای شبی ديگر!».

پ.ن. بانو آمد روی‌ام را بوسيد و گفت: «تولدت مبارک!» يادم افتاد که به شهادت اوراق سجلی، سی و يک سال‌ام تمام شد!

August 22, 2006

ترديدِ خردسوز

گفتم: «آسودگی و آرامشِ يقين، شيرينی دلاويزی دارد». گفت:
«در ره عشق نشد کس به «يقين» محرم راز
هر کسی بر حسب فکر «گمانی» دارد!»
گفتم: «مگر منتهای عبوديت، رسيدن به منزل يقين نيست؟» گفت: «اين قدر هست که بانگ جرسی می‌آيد! اهل شک از اهلِ يقين عزيزترند!»

August 21, 2006

اين کودکِ زيرک

دو زانو پيش استاد نشسته بود. معلم فرزانه‌ی وارسته با ذوق و شوق داشت از عوالم معرفت و ملکوتِ آسمان‌ها و جهانِ بيکرانه‌ی خيال حرف می‌زد. حيرت‌آور بود وقتی که استاد چنان مجذوبانه غزل مولوی را می‌خواند که: «داد جاروبی به دستم آن‌ نگار / گفت کز دريا بر انگيزان غبار». شاگردِ کم سن و سال اما باهوشِ استاد، سرش را کج کرد و با شيطنت خطاب به او گفت:
«حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست!»

استاد سکوتی طولانی کرد و لبخند زد.

چشم‌های عيب‌بين

انگار بار اول نبود که اين حال را داشت. مثل اين‌که هزاران بار اين بلا سرش آمده بود. دل‌شکسته بود و آزرده خاطر. اهل نفرين نبود. اما وقتی آه می‌کشيد، آه‌اش شکل اين حروف را می‌گرفت:
«يا رب آن زاهد خودبين که به جز عيب نديد
دود آهيش در آيينه‌ی ادراک انداز!»

August 20, 2006

خو گير از حلم خدا

گفتم مگر می‌شود اين خطاها را ببينم و دم فرو بندم؟ نبايد اين‌ها را رسوا کرد؟ برای آگاه ساختن مردم هم که شده بايد اين‌ها را گفت. لبخند زد و گفت:
«چون خدا خواهد که پرده‌ی کس درد
ميل‌اش اندر طعنه‌ی پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عيبِ کس
کم زند در عيب معيوبان نفس»

تعادل‌ات را حفظ کن. يا از پاکان عيب‌جويی می‌کنی يا از معيوبان اما در هر دو ممکن است سقوط کنی و هرگز نتوانی برخيزی؛ سقوطی معنوی.

هدايت

نگاهی ملامت‌بار کرد. انگار خطايی جبران ناپذير از من سر زده باشد. چشمان‌اش را دوخت به چشمان‌ام. با طمأنينه و صلابت گفت:
«عشق کاری است که موقوف هدايت باشد!»

پ. ن. نسخه‌ی قبل از خود-ديگر سانسوری:
«قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن!
ظلمات است بترس از خطر گمراهی!»

اين قدر ناشناسان

پر بود از حسرت و اندوه. مثل کسی که به او خيانت شده باشد. احساس می‌کرد (و چه درست هم حس می‌کرد) که بسيار بيش از اين‌‌ها بايد به او بها می‌دادند و قدرش را می‌شناختند. زير لب زمزمه‌کنان خواند: «گويی ولی‌شناسان رفتند از اين ولايت»!

August 19, 2006

ياغی

سرش را با غرور بالا گرفت و گفت: «چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد»! فقط سکوت کردم.

Free counter and web stats