صفحه‌ی اصلی

بايگانی: پراکنده‌ها

October 2, 2008

نکويی

بر اين رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکويی اهلِ کرم نخواهد ماند
اين بیت از آن ابیات شاهکار و ماندگار حافظ است. «نکويی اهل کرم» خود حکايتی است که «بر اين رواق زبرجد نوشته‌اند» آن هم به زر! مگر اين «رواق زبرجد» خودش قرار است بماند؟ يعنی می‌ماند؟ احتمالاً هر چه باشد اين رواق زبرجد عمرش از من و شما خيلی بيشتر است. عجب بيت عبرت‌انگيزی است. اين «اهليت» هم خود حکايتی است:
من نديدم در جهان جست‌وجو
هيچ اهليت به از خُلقِ نکو!
اهل کرم بودن يک جور اهليت است. يک جور اهليت دیگر هم هست:
نشانِ اهلِ خدا،‌ عاشقی است با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم!
يعنی بدانيد که از چه کسانی بايد پرهيز کرد!

August 30, 2008

«فرقه» و روحيه‌ی استعمار...

اول از همه بگويم چرا استعمار و فرقه را با هم به کار می‌برم که ذهن‌تان سراغ استعمار و فرقه‌سازی و اين حرف‌ها نرود! استعمار که می‌گويم يعنی يکی نشسته است از آن بالا به بقيه، به ديگران، از موضع دانای کل و توانگر اعظم نگاه می‌کند و آن ديگران زيردست‌اند و نادان. کسانی هستند که من، ما، می‌توانیم تشخيص بدهيم خير و صلاح‌شان چی‌ست و کجا بايد برونند و چه بايد بکنند. روحيه‌ی استعماری یعنی اين‌که يکی همیشه ديگری را فرودست ببيند و فکر کند می‌تواند چيزهای خيلی بهتری به او عرضه کند.

اما چرا فرقه؟ اين کلمه را فراوان شنيده‌ايد. در افواه عوام مردم در کشورِ ما کلمه‌ی فرقه به هر گروهی که با عموم مردم و تقسيم‌بندی‌های بزرگ‌ترشان «فرق» داشته باشد، «فرقه» می‌گويند. چندان هم مهم نبوده است که اين گروه و صنف و جمعِ «ديگر»، لزوماً مذهبی باشد يا نه (چنان‌که می‌گفتند «فرقه‌ی دموکرات» و هکذا). نمونه‌ی ديگرش عنوان کتاب ابومنصور عبدالقاهر بغدادی است: «الفرق بين الفِرَق». خوب نويسنده‌ی کتاب هدف اصلی‌اش از نوشتن کتاب نشان دادن تنوع آراء و عقايدِ ملل و نحل مختلف نبوده است؛ اساس کارش رد و طرد آراء و عقايد ديگران است. شايد در بعضی جاها وقتی می‌گويند «فرقه»، کسی استنباط نکند اين کلمه باری منفی دارد. ولی فرقه، ريشه‌اش در تفرق و تفرقه و فرق داشتن است؛ حداقل در لغت با اين‌ها هم‌ريشه است. از اين گذشته اگر نمونه‌های مختلف کاربرد اين کلمه را بررسی کنيم، می‌بينيم که در عمده‌ی موارد، کلمه‌ی فرقه، بار منفی و ارزشی سنگينی دارد: «فرقه‌ی ضاله‌ی بهاييت» نمونه‌ی خيلی مشهورِ آن است. تازگی‌ها کسی گفته بود «فرقه‌ی مصباحيه»؟ من درست يادم نيست. ولی گويا کسی گفته بود. ظاهراٌ در عرف عامه، در زبان فارسی، اين کلمه وقتی به کار می‌رود، معنايی شبيه‌ی کلمه‌ی cult در انگليسی می‌دهد. هر چه هست، کاربرد آگاهانه يا ناآگاهانه‌ی کلمه، ريشه در روحيه‌ای استعماری و از بالا به پايین دارد. اگر نظامِ ارزشی آدم کثرت‌گرا و اهل مدارا باشد، آگاهانه اين کلمه را با کلمات انسانی‌تر و همدلانه‌تری جايگزين خواهد کرد. شما جايگزينی سراغ داريد؟ چيزهايی که به ذهن من می‌رسد اين‌هاست: مذهب، کيش، آيين، طريقه، مسلک... شما هم اگر چيزی به ذهن‌تان می‌رسد، به اين فهرست بيفزاييد. بد نيست حساس باشيم که چه کسانی، کجا، آگاهانه يا ناآگاهانه و چرا این واژه‌ی تفرقه‌افکن و جدايی‌سازِ «فرقه» را به کار می‌برند؟

August 13, 2008

هنديان را اصطلاح هند، مدح!

طرف مثل نقل و نبات کلمات را خرج می‌کند. همين‌جوری راه به راه می‌گويد سکولاريست، اومانيست، ليبرال و اصطلاحاتی مثل اين. و همه را به قصد تحقير و برچسب زدن و تخريب به کار می‌برد. وقتی می‌گويد سکولاريست، مقصودش ناسزاست نه توصيف. خنده‌دار آن است که عده‌ای مثل خودش پيدا می‌شوند که وقتی می‌خواهند به امثال او ناسزا بگويند، فقط می‌گويند: «مرتيکه‌ی مسلمان!». می‌بينيد چقدر ارزش‌ها جا به جا می‌شود و آدم‌های ديوانه در دنيا زیادند؟ هم آن آدم ليبرال با لیبرال بودن‌اش حال می‌کند و هم کلی آدم مسلمان از مسلمان بودن‌شان. واقعاً نقطه‌ی اعتدال کجاست؟

بعد التحریر: خودم شخصاً اين حالت را خيلی دوست دارم، ولی می‌توانم هم حال آن اولی و هم حال بعضی از دومی‌ها را تجسم کنم وقتی با يک «مسلمانِ ليبرال» مواجه می‌شوند! آن وقت احتمالاً هر دوتاشان از عصبانيت موهای سرشان را می‌کنند و يکی می‌گويد ليبرال که مسلمان نمی‌شود و آن يکی می‌گويد مسلمان که ليبرال نمی‌شود! و من خنده‌ام می‌گيرد!

August 11, 2008

سؤال‌های قالبی، جواب‌های قالبی

ناهارم را می‌خورم. راه می‌افتم به سمت بانک. کارهای بانکی را که تمام می‌کنم، می‌روم سلمانی. همان آرايشگاه. يا هر چيزی. همان‌جا که آدم زلف‌هاش را کوتاه می‌کند. بيست دقیقه‌ای منتظر می‌نشينم تا نوبت‌ام بشود. عده‌ای زير دستِ سلمانی که می‌نشينند، شروع می‌کنند به گپ و گفت‌وگو. بعضی‌ها با کلی هيجان. من خوش‌ام نمی‌آيد از اين کارها. حوصله‌ی آدم سر می‌رود. آخر که چی؟ با آدمی که اصلاً نمی‌شناسی، بنشينی بحث و گفت‌وگوی فلسفی-معرفتی و درد دلِ سياسی بکنی؟ دخترکی که دارد گيسوان یک در ميان سفيد و سياه‌ام را می‌ريزد زير پای‌ام، می‌پرسد: «وسطِ کار آمده‌ای آرايشگاه؟ روزی چند ساعت کار می‌کنی؟ کارت چی‌ست؟» من هاج و واج می‌مانم – مثل هميشه – که آخر چه بايد بگويم. يک چيزی سر هم می‌کنم. نيم بند. بخشی‌اش واقعی، قسمتی‌اش هم خيالی! بيچاره‌ها حتماً حوصله‌شان سر می‌رود. نصف اين‌ طايفه مهاجر هستند. يا لهجه‌ی غليظ دارند يا به زحمت انگليسی حرف می‌زنند. بعضی از مشتری‌ها مثل من زير دست استادِ سلمانی، در خيالاتِ خودشان غوطه‌ور نيستند. حرف می‌زنند. وراجی می‌کنند. حرف‌های تکراری و کليشه از دهن‌شان می‌آيد بيرون. و آدم می‌گويد چقدر بيکارند! ولی دارند زندگی می‌کنند ها. صدای راديو بلند است. يک لحظه خيال می‌کنم اين چيزی که دارد پخش می‌شود به انگيسی نيست. فکر می‌کنم چيزی است شبيه اسپانيايی يا فرانسوی. ولی نه. انگليسی است. ناگهان يادم می‌افتد که سال‌هاست با قصد و نيت، هيچ راديويی گوش نداده‌ام. چه فارسی زبان، چه انگيسی زبان. خودمانيم و خودمان. معلق وسطِ کار و درس. موجوداتی شده‌ايم فضايی انگار.

پول سلمانی را می‌دهم. می‌زنم بيرون. آدم‌ها با سرعت از کنارم رد می‌شوند. احساس می‌کنم سوار اتوبوس‌ام يا قطار و همه چيز دارد به سرعت از کنارم دور می‌شود. تازه می‌فهمم که اين من‌ام که با سرعت دارم بر می‌گردم اداره. هوا دم دارد. ابری است. گه‌گاهی چند قطره باران هم می‌بارد. ولی غلبه با ابر است و دم و رطوبت. هوا دلگير است. دارد شب می‌شود. کلی کار روی دست‌ام مانده. بر می‌گردم يادداشت قبلی‌ام را می‌خوانم. حال‌ام بد می‌شود که مجبور شده‌ام يک چيزی بنويسم که آخرش شده است ماجرای سياسی روز. فکرش را بکنيد که يکی که قرار است سلامت انتخابات آينده را تأمين کند و سرنوشت رأی و نظر ملت دست‌اش باشد، از همان روز اول، و از قبل از روز اول، با پررويی تمام دروغ گفته است. و بعد هم دو قورت و نيم‌اش هم باقی است و می‌خواهد از هر کسی که اين ادعای دروغ‌اش را – که حالا گندش بيشتر در آمده و طشت رسوايی‌اش از آسمان به زمين افتاده – آشکار کند، برود شکايت! آن هم برای چيزی که شکايت کردن ندارد. فکرش را بکنيد که یکی بيايد بگويد من جراح متخصص مغزم و هر کس بگويد من جراح متخصص مغز نيستم، ازش شکايت می‌کنم! می‌شود تصور کرد که چقدر اين حرف مسخره است. بگذريم. آدم حال‌اش بد می‌شود. به قدر کافی مصيبت داريم. اين يکی هم شده قوز بالا قوز. رسماً دارند به ملت، به خدا، به دين، به اخلاق، به قانون و به تمام دنیا زبان‌درازی می‌کنند (دانشگاه آکسفورد پيشکش!) و برای همه شکلک در می‌آورند و می‌گويند هيچ غلطی هم نمی‌توانید بکنيد! مسخره‌بازاری است به خدا. اين‌ها را که می‌بينم، با خودم فکر می‌کنم که همان گفت‌وگوهای ساده و پيش پا افتاده و معمولی و روزمره‌ی ملت توی سلمانی درباره‌ی آب و هوا و محله و هزار کوفت و زهرِ مارِ ساده‌ی ديگر، خيلی بهتر است از فکر کردن به اين دلقک‌بازی وقاحت‌بار.

August 9, 2008

کلمات قصار روزِ بارانی

وبر می‌گويد: «سه نوعِ خالص اتوريته وجود دارد...». کارل فريدريش نوشته است که مدرنيت هم خودش نوعی سنت است و اصلاً مدرنيت بر ساخته از سنت است و عادت روزگارِ ماست که با طعنه و تحقير از سنت در برابر مدرنيت حرف بزنيم... بانو دارد هم‌زمان از تلويزيون و کامپيوترش مسابقه‌ی بسکتبالِ المپیک تماشا می‌کند. حالا دیگر داشت تماشا می‌کرد. کرکره‌ی هر دو تا را کشيد پايين و رفت. پنجره‌ی روبروی من، يعنی در بالکن، شيشه‌اش مدام دارد می‌گريد. قطره‌های اشک‌اش ساعت‌هاست از روی صورت‌اش فرو می‌غلتد. من می‌خواهم هانا آرنت بخوانم. غرق شده‌ام در نوشته‌های کلاسيک و سنتی. تازه فهميده‌ام که فيليپ ريف حرف چندان مهمی در نقد وبر نگفته است. کتاب‌اش حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. می‌روم باز هم درس بخوانم. شايد فرجی شد!

August 5, 2008

آب و هوای دانشگاه

چند روز مرخصی گرفته‌ام که کمی کارهای عقب‌مانده‌ام را سامان دهم و فکرهای‌ام را جمع‌ و جور کنم. امروز آمده‌ام دانشگاه. بعد از چندين سال دارم با اينترنت دانشگاه وبلاگ می‌نويسم! يادش به خير آن روزهايی که وسط وقت تنفس کلاس می‌آمدم و وبلاگ می‌نوشتم. روزگاری بود. اين‌جا هم که اين روزها، وسط تابستان، اتاق دانشجوهای دکترا برهوتی است برای خودش. من مانده‌ام و يک اتاق بزرگِ خالی با کلی کامپيوتر دور و برم! هوای دانشکده آدم را به صرافتِ سياست می‌اندازد. حيف که دارم بساط‌ام را جمع می‌کنم برگردم خانه. وسط راه بايد بروم کتابخانه چند تا کتاب بگيرم برای کارم. وقت‌اش نيست و گرنه موسمِ نوشتن درباره‌ی انتخاباتِ آينده‌ی رياست جمهوری در ايران است. به جز اين‌ها، هيچ اتفاق خاصی اين روزها نمی‌افتد. می‌خواهم کمی درس بخوانم. کمی کار کنم. کمی هم سعی کنم آدم شوم!

July 30, 2008

سلطه

مسلط بودن بر آدم‌ها کار زياد سختی نيست. گرگ و شير و حيوانات درنده هم می‌توانند بر آدمی مسلط شوند و او را عاجز کنند. آدمی را به خرد و دانش مقهور کردن هنر است. به زور بر آدميان مسلط شدن، از هر درنده‌خویی بر می‌آيد. به نیرنگ و نيش و طعنه حريفان را از میدان به در کردن هنری نيست بل عين بی‌هنری است. رمز سروری در دانش است و دانايی. نکته‌ی جالب‌تر آن‌که حتی حیوانات درنده هم می‌توانند برای صاحبانِ خرد و دانش مسلط شوند. اما سلطه‌ی به قهر کجا و برتری دانش کجا؟
درختِ تو گر بار دانش بگيرد
به زير آوری چرخ نيلوفری را

July 24, 2008

راحت باشيد!

من نمی‌فهمم چرا بعضی از مردم مرتب نياز به توجيه کردن خودشان يا ديگران دارند. وقتی من درباره‌ی صومعه‌نشينان حرف می‌زنم، مقصودم خيلی روشن است:‌ من این کاره نیستم. عجالتاً، هم‌اکنون، در همین احوال روحی، خوش‌ام نمی‌آيد!‌ بماند که اگر وقت و حوصله داشته باشيم می‌توانم بنشينم و مثلاً مقاله‌ی انتقادی و فلان و بهمان بنويسم. ولی وقت‌اش را ندارم. به قدر کافی کار سرم ریخته که نمی‌توانم. ولی چه اصراری که بخواهيم بيايیم صومعه‌نشينان و زاهدان را توجيه کنيم؟ آن‌ها برای خودشان زندگی‌شان را می‌کنند. گوارای وجودشان!‌ ولی به مذاق ما خوش نمی‌آيد! درست همان‌جور که زندگی خيلی‌های ديگر به مذاق بعضی‌های ديگر خوش نمی‌آيد. تا به حال ديده‌ايد که يک نفر ملحد به خاطر اين‌که يک نفر مسلمان او را بر راه باطل می‌داند، از اعتقادش دست بکشد؟ يا بر عکس، ديده‌ايد که يک نفر مؤمنِ مسيحی، يهودی، يا مسلمان به خاطر اين‌که يک نفر ملحد او را مثلا خطاکار بداند، دست از آيين‌اش بکشد؟ البته که نه! مردم برای تغيير روش زندگی‌شان دلايل ديگری دارند. خوشامد يا عدم خوشامدِ ديگران - به درست يا غلط - باعث تغيير روش‌شان نمی‌شود. بگذاريد مردم راحت باشند. خودتان هم راحت باشيد! خودتان و ديگران را بيهوده عذاب ندهيد.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعتِ ما غير از اين گناهی نيست

پ. ن. در نوشته‌ی قبلی من اصلاً نگفتم که «صومعه‌نشينی» يک جور «گناه» است. نه بابا! نيست! برويد حال‌تان را بکنيد. ما را هم به حالِ خودمان رها کنيد!

سکوتِ صومعه‌ها....

صومعه‌نشينی، رياضت کشيدن، چله‌نشينی و اين کارها، آدمی بيکار می‌خواهد که هيچ تعهدِ مهمی، از جمله داشتن خانواده و زن و فرزند، نداشته باشد (و از همه مهم‌تر غمِ نان و مسئوليت امرار معاش هم اصلاً نداشته باشد). من مانده‌ام که چنين آدمی که فقط به فکر خودش می‌تواند باشد، اصلاً چه خاصيتی دارد؟ جان‌ام فدای آن گناهی که به خاطر بودن و زندگی کردن در ميان اين همه آدم و لوليدن در دلِ همين زندگی معمولی گريبانِ آدم را می‌گيرد! چه خاصيتی است در زهد و پارسايی‌ای که از عالم و آدم بريده باشی و خزيده باشی توی غار؟ اگر اين‌جور بشود زندگی کرد، خوب است؛ ولی نمی‌شود! حداقل با اين اوصاف که من می‌بينم نمی‌شود. در نتيجه، گناه کردن چيز مهمی است. از گناه نبايد غفلت کرد، علی‌الخصوص گناهی که در برابر رهبانيت و صومعه‌نشينی از هر نوعی باشد (سنتی و مدرن‌اش فرق زیادی با هم ندارند؛ هر دو سر و ته یک کرباس‌اند). بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که خيلی از کسانی که می‌افتند دنبال اين زهد‌ورزی‌ها و صومعه‌نشينی‌ها بيشتر از آن‌که دليل‌اش معرفت نفس و مجاهدت با نفس باشد، ترس و وحشت از گناه است. دمِ حافظ گرم:
می‌ خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گويد تو را که: «باده مخور»،‌ گو: «هو الغفور»!

پ. ن. اصلاً نمی‌دانم اگر يک زمانی هوس رياضت کشيدن کردم، چه طوری بايد توجيه‌اش کنم! خدا آخر و عاقبت‌ام را به خير کند!

July 1, 2008

داستانِ روز

امروز رفتم بيمارستان برای ترخيص نهايی از بخش ارتوپدی. پانسمانِ دستِ مبارک را باز کردند. همه چيز رو به راه است. فقط حرکت دادن دو انگشتِ ميانی به دشواری حرکت دادن کوهِ دماوند است! دکتر می‌گويد اگر می‌خواهی تحرک عادی‌اش برگردد، بايد درد را به جان بخری و تمرين کنی که اين دو انگشت را کاملاً خم کنی! از امروز تا هفته‌ی بعد که مرخصی استعلاجی تمام می‌شود، به تمرین برای خم کردن دو انگشت وسط و مشت درست کردن برای کوبيدن بر دهان استکبار جهانی و استکبار وطنی می‌گذرانيم! ان شاء الله تا هفته‌ی ديگر هم بخيه‌ها به رحمت ایزدی می‌روند.

اما قصه‌ی ما و حافظ، ماجرايی است که پايان ندارد. فقط يک نکته را در حاشيه می‌گويم و می‌روم تا بعداً بحث را باز کنم. وقتی می‌گويم «درويش اهل گفت‌وگو نيست»، معنای‌اش اين نيست که درويش اهل مدارا نيست يا مثلاً دراويش خشن هستند و از اين حرف‌ها. حاشا و کلا. درويش اهل گفت‌وگو نيست يک معنای ساده دارد: اگر گفت‌وگو به معنی دیالوگ را در بستر مفاهيم و اوضاع مدرن بفهميم، اساساً معنايی ندارد که گفت‌وگو به اين معنا را از اوصاف صوفيان و دراويش بشماريم. درويش هيچ «نيازی» به گفت‌وگو ندارد. پس، دوستان عزيزی که به‌شان برخورده است که من می‌گويم درويش اهل گفت‌وگو نيست، اندکی درنگ کنند. مگر گفت‌وگو به معنای امروزی، لزوماً هميشه، همه‌ جا، خوب است که ناراحت می‌شويم و گوينده و نويسنده‌ی اين‌ها را متهم به «نفهميدن» می‌کنيد؟ درباره‌ی آن‌چه برای حافظ و مولوی گفتم هم توضیح دارم. پادکست ساختن در ملکوت، يعنی اوضاع اضطراری، نه وضع عادی. در اوضاع اضطراری هم اشتباه پيش می‌آيد، هم حرف آدم بد فهميده می‌شود، خيلی بد. من هم قبلاً تذکر داده بودم. می‌نويسم تا رفع ابهام شود.

June 30, 2008

يا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود!

وقتی در عادی‌ترين شرايط، عرصه را بر معقول‌ترين و طبيعی‌ترين رفتار و گفتار مردم تنگ کردی، ناگزير مردم به زیرکی و رندی، متوسل به نامتعارف‌ترين شيوه‌ها می‌شوند و همه‌ی سدهايی که فکر می‌کردی بسيار استوارند، می‌شکنند. بترسيد از روزی که مظلوم‌ترين و محجوب‌ترين مردمان را چندان به تنگ آورده باشيد که قومی سر به زير بر شما بشورند!

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پر بلا کند!

پ. ن. نه. اين شعر سيف فرغانی، از هر چیز ديگری بهتر گويای اين حال است:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه ز بهر ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز زان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه جاه و مال
این آبِ ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاهِ بقا ماتِ حکمِ اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

June 25, 2008

کجا دانند حالِ ما...

تو حالِ مرا چه می‌دانی که با هر دو دست‌ات و با تمام انگشت‌های‌ات می‌توانی وبلاگ بنويسی؟ تو چه می‌دانی که آن‌که روزی دودستی دو سه هزار کلمه را نيم ساعته می‌بلاگيد، الآن ناچار است با انگشت اشاره‌ی دست چپ وبلاگ بنويسد و تازه نيم فاصله را هم رعايت کند؟ و تو چه می‌دانی که اين روزها پادکست ساختن هم دارد به عذابی اليم بدل می‌شود؟ و ما ادريک ما العمل؟ و تو چه می‌دانی که طربخانه بدون انگشت‌های دست راست درش تخته است؟ و تو چه می‌دانی که درس خواندن بی نوشتن چه مصيبتی است؟ و تو چه دانی که نمی‌توان «اغتشاش نظری» بعضی از علما و تکبر علمی‌شان را بدون نوشتن بر آفتاب افکند؟ و تو چه می‌دانی که چقدر آرزوی باز شدن اين بانداژ و اتمام اين زُق‌زُقِ بر دل‌مان است؟ و تو چه می‌دانی ... که ديگر نمی‌توانم بنويسم؟!

January 11, 2008

از اين بی‌فخر بودن‌ها...

۱. نمی‌دانم تا به حال اين را هرگز نوشته‌ام يا نه. تکيه کردن بر اصل و نسب، اگر آدم در مقام اجتماعی خاصی نباشد که مثلاً اقتضای رهبری داشته باشد، کار خامان است و به کار فريفتن و فخر فروختن می‌آيد. تازه آن‌گاه که هم آدم در مقام رهبری باشد، وقتی فضایل آدمی (يا رذايل‌اش) تحت‌الشعاع اين نسب‌شناسی و فخر فروختن می‌شود، باز هم از اصل و نسب گفتن و باقی وظايف آدمی‌زادی را در پرتو آن کم‌رنگ و کم‌نور جلوه دادن، کار مستبدان است. پس، چه سودی است که مدام از اين اصل و نسب بگوييم؟ به قول مولوی:
آن ديده کز اين ايوان، ايوان دگر بيند
او بی پدر و مادر عالی‌نسبی باشد
پس حال که من‌ام و خويشتن، اين قطعه از شعر اخوان هميشه وصف حالِ من بوده است و، چه باک، محکم‌ترين پاسخ به قومی که صبح و شام، نسب فلان و بهمان را به رخ آدمی می‌کشانند و آن رشته‌ی خويشاوندی را سرپوش هر لغزش و سياه‌کاری می‌دانند. با نادرستی و نابکاری، هيچ اصل و نسبی آدمی را سود ندارد. و هنگام راستی و پاکی، حاجتی به هيچ اصل و نسبی نیست:
من يقين دارم که در رگ‌های من
خون رسولی يا امامی نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهی نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت
کاندر اين بی فخر بودن‌ها گناهی نيست
۲. امروز در راه که می‌آمدم به اداره، اين دونوازی سنتور و تنبک مشکاتيان و فرهنگ‌فر را گوش می‌دادم (که در نوار «خلوت‌گزيده» منتشر شده است و اکنون در نغمه‌ی روز طربستان است). نواختن مشکاتيان که حساب خاص خودش را دارد. اما هر بار به تنبک‌نوازی فرهنگ‌فر گوش می‌دهم گويی چيز تازه‌ای کشف می‌کنم. فرهنگ‌فر در نواختن تنبک امضای خاص خودش را داشت. با صلابت و استادی تمام می‌نواخت. گويی فرهنگ‌فر مصداق تمام عيار داشتن «دستی آهنين» برای ضرب بود. فرهنگ‌فر آهنين دستِ تنبک‌نوازی ما بود. روان‌‌اش شاد، که روان ما را شاد کرده است.


پ. ن. لازم است توضيح بدهم محرم است و امسال محرم در ايران مصادف شده است با سوز سرمای زمستان و ديگر عرق‌ريزان صحرای کربلا و تشنگی شهيدان در کار نيست؟ اين هم از عجايب محرم است که گردش ماه هم تفاوتی در حال مردم نمی‌گذارد و مردم بازآفرينی می‌کنندش (اگر این روزها بدون گاز و در زمهرير زمستان بی‌رحم اصلاً بتوانند). در نغمه‌ی روز تصنيف «شب دهم» را که عليرضا قربانی برای آن سريال که در فروردين ۱۳۸۱ پخش می‌شد، خوانده بود، اضافه کرده‌ام.

December 21, 2007

رژه‌ی سلطنتی روز!

مجاورت با کاخ ملکه‌ی بريتانيا اين مزايا را دارد که گاهی اوقات شاهد عبور مارش‌زنانِ گارد از روبروی محل کارت باشی. از هر که پرسيدم نفهميدم اين‌ها کی هستند. يکی می‌گفت اين‌ها گارد کلداستريم هستند. و سه چهار تا اسم ديگر از اين گاردهای تاريخی خاندان سلطنتی بريتانيا را رديف کرد. ولی اين‌ها که در ويديوی زير می‌بينيد لباس خاکستری به تن دارند. چند ماه پيش، همين‌ها به اضافه‌ی سواره نظامی سرخ‌پوش از اين جلو رد می‌شدند. برای ما که هيچ نمی‌فهميم معنای اين‌ها را چيز عجيب و جالبی است و فقط نظم و ترتيب و مارش‌شان جالب است. شما هم ببينيد اگر کسی فهميد که اين‌ها که هستند و کارشان چی‌ست، همين‌ جا نظر بدهد لطفاً. فيلم هم معلوم است که داغ داغ است. نيم ساعت نشده است اين‌ها از اين‌جا رد شده‌اند.

ادامه‌ی «رژه‌ی سلطنتی روز!»

December 18, 2007

حکمت روز

امروز يکی از همکاران کارتی به مناسب کريسمس فرستاده بود که جمله‌ای از نلسون ماندلا روی صفحه‌ی اول آن بود:
«آزاد بودن تنها برشکستن زنجيرهای خود نيست، بلکه زندگی کردن به شيوه‌ای است که به آزادی ديگران نيز احترام بگذاريم و آن را تقويت کنيم.»
روزمان خوش شد با اين جمله.

December 7, 2007

شکل تازه‌ی ملکوت

به سفارش سيد خوابگرد طراحی صفحه را تغيير دادم که زودتر باز شود. نمی‌دانم اين اتفاق افتاده است يا نه. متن سريع‌تر ظاهر می‌شود ولی اسکرول کردن توی صفحه ظاهراً سخت‌تر شده است و دليل‌‌اش را هم نمی‌دانم. اگر کسی می‌تواند راهنمايی کند، ممنون می‌شوم. اگر نشود، شرمنده‌ی سيد هستم و بايد برگردم به همان صفحه‌ی قبل!

December 6, 2007

لندن و هوای پاکيزه!

تازه برگشته‌ام لندن. هوا، از هوای صبحگاه پردودِ تهران پاکيزه‌تر است و اينترنت به ميزانی باورنکردنی سريع‌تر! به تمام کسانی که در ايران وبلاگ‌ می‌نويسند و وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌های ديگر را می‌خوانند و به ای‌ميل‌های‌شان پاسخ می‌دهند، صميمانه و از بنِ دل تبريک می‌گويم. اين کارهای جد و جهدی می‌خواهد بی‌کران. صبر ايوب می‌خواهد و عمر نوح! واقعاً هر کس در اين وضعيت عطای اينترنت را هنوز به لقای‌اش نبخشیده است، چيزی است شبيه يا آدم «مؤمن» که به هر قيمتی ايمان‌اش را حفظ می‌کند. آسايش مؤمنان اينترنت و وبلاگ در ايران افزون باد!

July 9, 2007

رگبارهای تابستانی لندن

نيم ساعت شده است که بی‌وقفه دارد می‌بارد. آسمان سوراخ شده است انگار. بانو می‌گفت از صبح دارند به مردم هشدار می‌دهند که رگبار سختی در راه است و تا نيم ساعت پیش خبری نبود. از ايستگاه که آمدم بيرون، دو قدم رفتم آن طرف خيابان که سوار اتوبوس شوم و مسيری را که معمولاً پياده می‌روم، سواره بياييم که خيس نشوم. دو قدم رفتن همان و موش آب کشيده شدن همان. تازه شانس آوردم چتر همراهم بود. انگار باران به کای آسمان از زمين می‌باريد. حالا هم دارد به همان شدت می‌بارد. نصف آسمان آفتاب است و نصف ديگر سوراخ شده است. اين باران‌های لندن هم حکایتی است به خدا.

July 3, 2007

عذر اعتزال!

فکر کنم لازم است اين را در وبلاگ‌ام بنويسم. کسانی که اين وبلاگ را می‌خوانند يا ای‌ميل می‌زنند حق دارند بدانند چرا از من خبری درست و حسابی نمی‌آيد. اين روزها سخت گرفتار پروژه‌ای بزرگ در اداره هستم که به زحمت مجال وبلاگ‌ نوشتن و حتی پاسخ دادن به ای‌ميل‌ها پيدا می‌شود. در اين يکی دو ماه اخير بسيار پيش آمده است که ای‌ميل‌های بعضی از ساکنان ملکوت هم بی‌جواب مانده است و ملکوت هم جز من مدير ديگری ندارد. پس می‌شود سرزمينی سپرده به امان خدا! اين روزها کمی با من مدارا کنيد و صبوری بورزيد. به زودی به حال عادی بر می‌گردم (يعنی اميدوارم اين «زود» حسابی زود باشد و گرفتار کارهای تازه‌تر نشوم). اگر می‌بينيد پاسخ بعضی ای‌ميل‌ها را نداده‌ام، حمل بر بی‌ادبی و گستاخی نکنيد. مشغله‌های کمرشکن و وقت‌گير فراوان کاری فرصتی باقی نمی‌گذارند و ناچار به اولويت‌بندی کردن کارها می‌شوم. وبلاگستان اين روزها بالاترين اولويت را ندارد، و گرنه حرف برای گفتن بسيار است و کارهای وبلاگستانی زيادی است که بايد انجام داد.

اجازه بدهيد مدتی در همين کنج عزلت کارها را اداره کنم. حتماً وقتی برگردم با دست پرتر باز می‌گردم. اميدوارم به زودی زود با فراغت بيشتر و ذهنی سرشارتر برگردم.

May 11, 2007

ای زبان تو بس زيانی مر مرا!

نشسته‌ام، لپ‌تاپ به بغل، روی مبل و دارم همين‌جوری اخبار را می‌جورم. فکر کنم يکی دو ساعتی شده است که بی‌وقفه دارم خبر می‌خوانم يا مطلب تازه‌ای را می‌بينم و بعد درباره‌اش حرف می‌زنم و از بانو نظر می‌خواهم (از جمله این خبر و اين خبر را بخوانيد). طفلک ديگر عاصی شده است. دارد تکاليف دانشگاه‌اش را آماده می‌کند که پرينت بگيرد. من هم انگار دهان‌ام چفت و بند ندارد. همين‌جور هر چيزی را که می‌بينم بلافاصله با هيجان گزارش می‌کنم. بالاخره گفت: «می‌شود دو دقيقه زبان به کام بگيری من اين‌ها را تمام کنم؟ حواس‌ام پرت می‌شود!». اما هنوز دو دقيقه سر نيامده بود که من به خبر بعدی رسيدم! امان از اين زبان! اين را نگفته بودم که وقتی بيفتم روی خط فکر کردن درباره‌‌ی چيزی، ديگر هيچ چيز جلودارم نيست. بايد تا مرز فرسوده کردن و نخ‌نما کردن آن فکر و تمام حواشی و متون‌اش پيش بروم. به اين می‌گويند پشتکار روان‌فرسا! آهای سيد خوابگرد! خدا از گناه‌ات نگذرد که مرا از نوشتن چيزهای غير مربوط به خودم کشاندی به شرح روايات روزمره! گناه تمامِ پيامدهای سوء اين روايت‌ها به گردن تو!

پ. ن. حالا که این‌جور شد، فردا درباره‌ی کناره‌گيری بلر چيزی می‌نويسم که بايد امروز بنويسم. چند بار بگويم من اين سياست‌مداران انگليسی را سخت می‌ستايم؟ سياست‌مداری، هنر است. سياست ورزيدن يک هنر اساسی و جدی است. آموختن‌اش هم زمان می‌برد. مثل دوچرخه‌ سواری نيست که يکی دو بار که زمين خوردی ديگر ياد بگیری. حالا فردا می‌نويسم درباره‌ی بلر که کمی برگردم به حال و هوای اين چند ماه گذشته!

May 3, 2007

يک سؤال

ظاهراً بعضی جاها در ايران ملکوت (يعنی وبلاگ بنده) را فيلتر کرده‌اند. کسانی که اين وبلاگ را می‌خوانند (يعنی می‌‌توانند بدون فيلتر شکن بخوانند)، می‌شود لطفاً پيام بگذارند که از چه شهری و با چه آی‌اس‌پی‌ای می‌توانند اين‌جا را بخوانند؟ ظاهراً يکی، احتمالاً در مشهد، هوس کرده است ملکوت را فيلتر کند، لابد به خاطر اين‌که خيال برش داشته اين‌جا خیلی ضد دين است! از  آن‌ها که گذارشان از ايران به اين‌جا می‌افتد، ممنون می‌شوم اگر يادداشت بگذارند و بنويسد از کجا وصل می‌شوند. همچنين آن‌ها که با فيلترشکن اين‌جا را می‌خوانند،‌ می‌شود بگويند کدام آی‌اس‌پی اين‌جا را فيلتر کرده است؟  پيشاپيش ممنون.

April 28, 2007

نشانه‌های هذيان‌گويی

«شما همه‌تان کارمند سيا، مزدور موساد، کارگزار کا گ ب و مأمور اينتليجنس سرويس هستيد. همه‌تان نوکر آمريکا و انگليس و اسراييل و شوروی هستيد!»

جملات بالا برای شما آشنا نيست؟ ظاهرش خيلی خنده‌دار است ولی زياد پيش می‌آيد در بعضی رسانه‌های دست راستی کشورمان و بعضی از وبلاگ‌های اولترا-راست ايرانی از اين قبيل حرف‌ها را ببينيد. مشخصه‌ای اصلی اين جملات چی‌ست؟ بی‌سر و ته بودن، نامنسجم بودن، پر تناقض بودن و در يک کلام به اين‌ها می‌گويند: «هذيان». وقتی کسی به هذيان گويی می‌افتد، جملاتی می‌گويد که معنای روشنی ندارد. يعنی نمی‌شود مفهوم سرراست و درست و حسابی‌ از آن بيرون آورد. اين شيوه‌ی «هذيان‌گويی» البته سال‌هاست روش و سيره‌ی بعضی روزنامه‌ها بوده است. اما دو نمونه‌ی تازه ديدم که شديداً اسباب تفريح و خنده شد. يکی اين ابوذر است که «معجون تلخ مغالطه و دروغ در راديو زمانه» را نوشته که نوشته‌ی خودش سر تا مغالطه است و دروغ و معجونی است بی سر و ته از جنس حرف‌های همان جمله‌ی بالا! کسی که در يک يادداشت نه چندان کوتاه چندين بار مهدی جامی را کارمند بی‌بی‌سی می‌داند و راديو زمانه را رسانه‌ی دستگاه دولتی انگليس (حالا هلند می‌گفت يک چيزی)، معلوم است اصلاً برای‌اش مهم نيست معنی حرف‌های‌اش چی‌ست. فقط حرف می‌زند. به عبارت ديگر هذيان می‌گويد! اما تو را به خدا اين يادداشت‌اش را از نگاه شفقت و مهربانی بخوانيد. آدم شديداً دل‌اش می‌سوزد که چرا آدمی که می‌تواند عقل‌اش را به کار بيندازد و جملات‌اش را يکی دو بار مرور کند، همين‌جوری دارد حرف‌هايی می‌زند بی‌سر و ته تبليغاتی، درست مثل طوطی که حرف‌هايی يادش داده‌اند و تکرار می‌کند: انگار استالين سخنرانی می‌کند يا نمونه‌های وطنی‌اش. چرا طوطی‌وار است؟ معلوم است! مهدی نزديک يک سال است با بی‌بی‌سی کار نمی‌کند. زمانه هم اصلاً سياست‌اش با بی‌بی‌سی و اصلاً انگليس يا آمريکا سازگار نيست. معلوم است که ابوذر هرگز مقاله‌های تند زمانه را که به هيچ کس در آن باجی داده نشده است، نمی‌خواند. برای هذيان گفتن، آدم بايد مطالعه نکند!‌ هذيان‌گويی ساده‌ترين کار عالم است. هذيان‌گويی کار آدم‌های تنبل است.

نمونه‌ی بعدی هذيان‌گويی را حميد رضا علاقه‌بند آورده است. اين يکی اما شديداً مايه‌ی حيرتِ‌ من شد. يعنی واقعاً خودِ اوست؟ من شک دارم. آخر اين حرف‌ها هذيان‌گويی آشکار است. وارد جزييات نمی‌شوم. حميدرضا يا معنی «مرده‌ريگ» را نمی‌داند (دهخدا باز کند يا هر فرهنگ فارسی معمولی را: مرده ريگ يعنی ميراث) يا معنی «انقلاب» را. مرده ريگ با مرده و چيزهای بدبو و متعفن فرق دارد. يک ماشين بنز آخرين سيستم هم می‌تواند مرده‌ريگ باشد! انقلاب هم که معلوم است خيلی خيلی با جمهوری اسلامی فرق دارد. مثل اين است که بگوييد نظام سياسی يک کشور چی‌ست؟ خوب همه می‌توانند بگويند: سلطنتی، جمهوری دموکراتيک، جمهوری اسلامی، جمهوری خالی؛ اما هيچ کس نمی‌تواند بگويد انقلابی. اين ضعفِ دانش زبانی است ديگر. مسأله‌ی فکری نيست. مهدی جامی نبايد اين‌قدر ماجرا را جدی می‌گرفت. يکی بيايد به بچه‌های ما خواندن و نوشتن و زبان فارسی را درست ياد بدهد!

April 26, 2007

يهودی‌زاده بهتر است يا مسلمان‌زاده؟!

امروز خبری خواندم که دبير کل بنياد جهانی هالوکاست گفته است پدر بزرگ دکتر سروش يهودی بوده است و او به شدت از يهوديت دفاع می‌کند و يک کلمه موضع‌گيری عليه اسراييل ندارد و چه و چه. به جای اسم دکتر سروش خيلی اسم‌ها را می‌شود گذاشت (و گذاشته‌اند). مهم سروش نيست. در کشور ما اين وصله‌ها را به خيلی‌ها چسبانده‌اند و می‌چسبانند. بايد ديد چرا با آدم‌ها و انديشمندان چنين می‌کنند. اما اين بيماری روانی از کجا می‌آيد؟ صرف نظر از صحت و سقم اين ادعا (که البته از فرط سستی مضحک است) چند نکته را می‌توان گفت.

۱. چه فضيلتی در اين است که نسل اندر نسل، تمامی اجداد يک نفر مسلمان بوده باشند؟ گرفتيم که تمام اجداد یک نفر غير مسلمان باشند و پدرش، پدر بزرگ‌اش يا خودش مسلمان شده باشند (اين آقای عسگراولادی مؤتلفه بود که واقعاً چنين سابقه‌ای دارد؟). اين نه تنها، از ديدِ يک مسلمانِ مؤمن، قدحی بر او نيست، بلکه برای او فضيلتی هم هست. کسی که تمام اجدادش مسلمان بوده‌اند، هيچ هنری در مسلمانی نکرده است. دين‌اش را به ارث برده است. به قول ناصر خسرو:
دين تو به تقليد پذيرفته‌ای
دين به تقليد بود سرسری

۲. اگر فرض ايشان اين است که کسی که از دينی ديگر به اسلام گراييده باشد، لابد ريگی در کفش دارد و برای جاسوسی يا تخريب مسلمان شده است، باز هم ماجرا مضحک است. مگر سلمان فارسی قبلاً زردشتی نبود؟ لابد او هم هدف‌اش تخريب بوده است! گذشته از اين، مگر گروهی از ميان خودِ مسلمان‌ها به قدر کافی در اسلام تخريب نمی‌کنند و آبروی اسلام را به باد نمی‌دهند که لازم باشد يکی بيايد مسلمان بشود، اين همه هزينه بکند و تظاهر به ايمان کند فقط برای اين‌که اسلام را خراب کند؟ عقل هم چيز خوبی است!

۳. چه لزومی دارد که همه‌ی آدم‌های دنيا، همه‌ی متفکران حتماً موضعی در برابر اسراييل گرفته باشند؟ به فرض هم که کسی با اسراييل مخالف باشد، هيچ لزومی ندارد بلندگو دست بگيرد و وقت و بی‌وقت درباره‌ی آن حرف بزند. علی‌الخصوص وقتی که ارتباط چندانی هم به حوزه‌ی کارش نداشته باشد. ورشکستگی فکری دبير کل اين بنياد جهانی کذايی را ببينيد و خود قياس کنيد که چه اندازه رفتار و انديشه‌ی گردانندگانِ آن بر پايه‌ی توهم و خيال‌بافی استوار است. اين البته به هيچ رو چيز تازه‌ای نيست. نکته‌ی مهم ماجرا رفتار غير اخلاقی و ضد-دينی آن‌هاست (که مثلاً کسی که قبلاً مسلمان نبوده باشد در او هيچ فضيلتی نيست!). خدا همه‌ی مريضان اسلام و همه‌ی اديان و مذاهب ديگر را شفای عاجل عنايت کناد!

April 25, 2007

تکثر در برابر جزم‌انديشی يا تکثر در برابر تکثر؟

ديشب بعد از اين‌که يادداشت زير مطلب عبدی کلانتری را در نيلگون خواندم، عميقاً به فکر فرو رفتم که تا به حال نقطه‌ی مقابل کثرت‌گرايی را هميشه جزم‌انديشی می‌دانستم. اما تنها جزم‌انديشی نيست که نقطه‌ی مقابل کثرت است. در خود کثرت‌ هم تکثر بسیار است. در تقابل با جزم‌انديشی تنها يک انديشه وجود ندارد. در برابر جزم‌انديشی تکثری از «انديشه‌ها» داريم. می‌دانم ظاهر حرف خيلی مبهم است. سعی می‌کنم توضيح بدهم. نه نقطه‌ی مقابل دين‌ورزی، لزوماً بی‌دينی است و نه نقطه‌ی مقابل بی‌دينی و الحاد لزوماً دين‌ورزی است. لاييسته کارش اساساً اعتنا نکردن به دين و مسکوت نهادن آن است. چه بسا که يک لاييک نه نفياً و نه اثباتاً رأيی در باب دين نداشته باشد. و همه‌ی کسانی هم که با لاييسته، سکولاريسم يا الحاد مخالفت داشته باشند، لزوماً متشرع (هر چند مؤمن به يک پيام دينی باشند) نمی‌شوند. به همان اندازه که در فضای دين‌ورزی و اعتقاد و ايمان تکثر هست، در فضا و اردوی مخالف آن هم تکثر هست. متفکر کثرت‌گرا هم می‌تواند دين‌ورز باشد و هم می‌توان غيرمتدين. ساده‌سازی کار خامان است. ذهن‌هايی که به خود زحمت تجزيه و تحليل نمی‌دهند و هميشه به دنبال ساده‌ترين و سرراست‌ترين پاسخ و سهل‌الوصول‌ترين توضيح هستند، غالباً تمايل دارند، نزديک‌ترين تقريب را به دوگانه‌های ساده‌ی ذهنی‌شان پيدا کنند. چه آسان است از حقيقت سخن گفتن و آن را به لفظ کشيدن، اما چه دشوار است دسترسی داشتن به حقيقت (اگر نگوييم محال است).

سخت‌تر از اين‌ها فهم شخصیت انسان‌هاست. چند روز پيش برای دانشگاهی در لندن، مصاحبه‌ای با شهرنوش پارسی‌پور داشتم (دنبال يک نفر فارسی زبان می‌گشتند که با او مصاحبه کند)، درباره‌ی ادبيات داستانی و رمان‌نويسی. خانم  پارسی‌پور نکته‌ی خيلی جالبی را پيش کشيد. می‌گفت زندان که بوديم، زندان‌بانی داشتيم به اسم حاج داوود. يکی بعداً در خاطرات‌اش از زندان نوشته بود که: «در باز شد و چهره‌ی کريه‌ی حاج داوود آشکار شد». خانم پارسی‌پور می‌گفت اين حاج داوود نه تنها چهره‌اش کريه نبود، بلکه اتفاقاً بسيار خوش‌سيما بود. قدی بلند داشت و صورت‌اش ترکيبی بسيار متوازن و خوش فرم‌ داشت. روی‌هم‌رفته، حاج داوود آدم خوش‌تيپی بود. چه چيزی باعث می‌شود نويسنده‌ای بگويد «چهره‌ی کريه حاج داوود» به جای اين‌که بخواهد رفتار خود او را نقد کند(نه اين‌که چهره‌اش را آن‌هم به غلط به تمسخر بگيرد) و ببيند اساساً اين آدم از چه موضع و جايگاهی رفتار می‌کند؟ وقتی نخواهيم کسی يا چيزی را بفهميم، از همان ابتدا به دنبال ساده‌سازی می‌گرديم و به نزديک‌ترين خار و خاشاک چنگ می‌زنيم تا از زحمت انديشيدن خلاصی پيدا کنيم. انصاف داشتن کار سختی است. پرهيز از عُجب دانش و ادعای حقيقت‌مداری داشتن هم سخت است:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم
چون رهِ آدم بيدار به يک دانه زدند؟

April 12, 2007

حبابِ عقل‌شناس!

سلسله‌ی يادداشت‌های ياسر ميردامادی را درباره‌ی «تعقل قرآنی» که تا به حال شش يادداشت از آن منتشر شده است، لاجرم ديده‌ايد. بنا به پاره‌ای ملاحظات (که چندان هم درک‌اش پيچيده و مبهم نيست) روا نيست من چيزی بر نکات ياسر بيفزايم. هر چه ياسر نوشته‌ است بدون شک خواندنی است و اساساً من نحوه‌ی ورود ياسر را به مطلب سخت استوار می‌بينم، به ويژه که در آن نشانی از جدل‌گری غوغاطلبانه نيست. اگر به من بگويند آخوند خوب، آخوند تحصيل‌کرده، آخوند روشن‌انديش، آخوند مفيد (آخوند بی‌مصرف هم معلوم است که داريم!) کدام است، همين ياسر را نشان می‌دهم، ولو در عرف آخوندها ديگر او را آخوند ندانند و اساساً در آن تعريف سنتی و متعارف از آخوند نگنجد.

تا دو سه روز ديگر در سفر هستم. آمده‌ام لستر، شهری که دو سه ساعتی با لندن فاصله دارد. در ميانه‌ی کنفرانس‌گونه‌ای، هر از چند گاهی که فرصتی می‌شود و خلوتی به دست می‌آيد قلم‌اندازی روان می‌کنم. تجربه نشان داده است که وقتی می‌روم سفر، مخصوصاً در سفرهای کاری، بيشتر فرصت می‌کنم دستی به سر و گوشِ اين خانه‌ی مجازی (که اين روزها متوليان اين‌ترنت در ايران آبادش نمی‌خواهند!) بکشم. مثل اين‌که می‌خوانندم که بروم. باز بر می‌گردم تا آخر شب که کمی به کارهای‌ام برسم و کمی هم بلاگم!

April 9, 2007

بيماری‌های پليس

حرف‌های تازه‌ی فرمانده انتظامی تهران بزرگ را درباره‌ی سخت‌گيری‌های تازه درباره‌ی حجاب می‌خواندم که گفته بود «بد حجاب‌ها» چند دسته‌اند: «گروه اول بدنبال هويت گم شده خود می گردند ... و اين عده از نوعی بيماری رنج می برند. گروه ديگر بيمار روانی و دارای اختلال شخصيتی هستند که می خواهند شخصيت نمايشگرانه داشته باشند که نمونه های آنها هم در پسران و هم در دختران ديده می شود. گروه ديگر دارای اختلال و انحراف اخلاقی هستند و آخرين گروه، گروهی هيجان مدار و مدگرا هستند که حس آنها اين است که می توانند هيجان خود را از اين طريق تخليه کنند». [مسألة: چه کسی تعريف «بد حجاب» را ارايه می‌کند؟ اصلاً «حجاب داشتن» و «بد حجاب» بودن تعريف روشن و مشخصی دارد؟]

يک بار ديگر عبارات بالا را بخوانيد. اين سخنانِ مشعشع «براساس تحقيقات علمی دانشگاه‌های ناجا (نيروی انتظامی) و تهران» به دست آمده‌اند. فکر می‌کنم تنها کسی که نياز به روان‌درمانی دارد خود همين آقای رادان است. از ديدِ اين‌ها هر کسی که با آن‌ها و شيوه‌ی تجويز شده‌ی لباس پوشيدن متفاوت باشد، بيمار تلقی می‌شود. واقعاً اين دست و پا زدن‌های بيهوده و توجيه‌های مضحک برای رفتار اقتدارگرايانه را من اصلاً نمی‌فهمم. من کاری ندارم که سياست حکومتی چی‌ست. اين‌ها لازم نيست به اين شيوه‌ی مضحک کار وقيحانه‌شان را توجيه کنند. خيلی صريح می‌شد بگويد قانون اين کشور اين است که شما اين‌جوری لباس بپوشيد و جور ديگر نپوشيد و قانون هم قانون است (يعنی زور است؛ بخواهی و نخواهی همين است). آن وقت تکليف همه با آن روشن است. آن که خوش‌اش بيايد از اين قانون و به آن احترام بگذارد، با همين قانون زندگی می‌کند. آن‌که آن را غير عادلانه و غير منطقی بداند با آن ستيز می‌کند. مگر مسئوليت پليس توجيه عقلی يا کشف علل روانی است؟ پليس وظيفه‌اش اجرای قانون است، نه تبيين و کشف علل و روابط منطقی. پليس می‌خواهد هم نقش قانون‌گزار را اجرا کند، هم مجری باشد، هم روان‌کاو و هم دانشمند علوم اجتماعی! اين معنای‌ روشن‌اش اين است که پليس ما بيمار است. به جای درمان کردن دردهای خودش و پرداختن به وظيفه‌اش، سعی می‌کند دردهايی را درمان کند (اگر واقعاً اين‌ها درد اصلی باشند يا حقيقتاً اين‌ها درد باشند)، که طبيب‌اش اصلاً پليس نيست.

پ. ن. اين را هم ببينيد: «بدحجابی: معضل سياسی دولت محافظه‌کاران»

March 31, 2007

تأثير صحبت

توی هواپيما نشسته‌ام به سوی لندن. فيلم «يک ذهن زيبا» را تازه تمام کرده‌ام (بقيه‌ی فيلم‌ها هم در صف قرار دارند). فيلم را که می‌ديدم ياد نکته‌ای افتادم که هم سال‌هاست به آن انديشيده‌ام و هم آزموده‌ام آن را. علم‌آموزی و معرفت‌اندوزی بسا اوقات که در کلاسِ درس حاصل نمی‌شود. آمادگی آکادميک و علمی داشتن و درکِ محافل دانشگاهی البته نکته‌ای مهم است. ولی پاره‌ای از معرفت‌ها و دانش‌ها از راه‌هايی نامتعارف برای جوينده‌اش حاصل می‌شود. اين را به تجربه آزموده‌ام که گاهی اوقات می‌توان حاصل تجربيات فيلسوف کارکشته‌ای را در نَفَسی آزمود، چشيد و دريافت. اشتباه نکنيد. اين گاهی، قيدی مکرر نيست! اين «گاه» بسيار به ندرت پيش می‌آيد، اما پيش می‌آيد. شدنی است. يعنی بعضی وقت‌ها کسی نکته‌ای را دريافته است، مفهومی را فهميده و بدان عمل می‌کند (و به آن باور دارد – به معنای ايمان) بدون اين‌که يکايک مراحل و قدم‌هايی را که دانشمندان طی کرده‌اند، گذرانده باشد. يک بخش ماجرا البته شهودی است. اما نمی‌توان تأثير دو چيز را ناديده انگاشت: يکی استعداد و ذوق پذيرنده‌ی يک معنا و ديگری تأثير صحبت دانشمندی کارآزموده. و دانشمند هنرمند آن است که بتواند برای دانشجوی زبده و تيزهوش‌اش نکاتی ژرف و شگرف را به کوتاه‌ترين بيان ممکن القاء کند. و اين شدنی است وقتی هر دو شرط جمع باشد. به قول اقبال، گاهی سلطنت را به جگرگوشه‌ی پادشاهان هم نمی‌دهند و ملکِ جم را «به گدای سرِ راهی بخشند» و «به اين راه‌نشين تيغِ نگاهی بخشند». آری، ‌می‌شود!

پ. ن. من تازه رسيده‌ام لندن. از تمام دوستانی که در ايران لطف کردند و تماس گرفتند يا سال نو را تبريک گفتند سپاسگزارم و شرمنده که مجال تنگ بود و فرصت ديدار با بسياری از دوستان حاصل نشد.

March 28, 2007

آن را که خانه نئين است، بازی نه اين است

اين فضای قوم‌گرا و نژادپرست سخت آزارم می‌دهد. يادداشتی که درباره‌ی تخت جمشيد نوشته بودم يک پیام روشن داشت: پرهيز از تعصب و زياده‌روی. اعراب، انسان‌هايی هستند مثل همه‌ی ماها، مثل ايرانی‌ها، مثل انگليسی‌ها، مثل فرانسوی‌ها: همه از بشريت‌شان سهمی يکسان و حظی واحد دارند. فرهنگ و تمدن هزاران ساله تنها زمانی به کار می‌آيد که در درجه‌ی نخست منزلتی کارآمد در فرهنگ و تمدن کهن و باستانی داشته باشد و به کار امروز ما بيايد (نه اين‌که تنها عتيقه‌هايی باشند برای موزه‌ها و فخرفروشی بيهوده) و بعد از آن ما هم به حقيقت بهره‌ای از آن انديشه‌های درخشان برده باشيم.

نکته‌ی ديگر اين است که هميشه بايد بشريت انسان‌ها را در نظر داشت. هيچ قومی در دوره‌های مختلف تاريخی‌اش نماد فضيلت و مظهر عدالت و پاکی نبوده است. همه‌ی ملت‌ها در تاريخ خود نقطه‌های سياهی دارند. هر قوم و ملتی که ادعای خلاف اين را بکند، دچار توهم است و شأن بشريت خود را نمی‌شناسد. مثالی بزنم تا مقصودم روشن‌تر شود: قضاوت ايرانی‌ها درباره‌ی اعراب درست‌تر است يا قضاوت هندی‌ها درباره‌ی سلاطين غزنوی يا نادرشاه افشار؟ من واقعاً ريشه‌ی اين همه نفرت و کينه را نمی‌فهمم که چشمِ خردِ آدمی را کور می‌‌کند. نفرت و کينه چندان وجود آدمی را تيره می‌کند که تمام فضيلت‌ها و نيکی‌ها يک نفر را در پای رذيلت‌های او قربانی می‌کند. من از شما می‌پرسم که آيا رواست غربی‌ها و اروپايی‌ها تمامی ملت ايران را بر اساس آن‌چه جورج بوش درباره‌ی ايران می‌گويد داوری کنند؟ آيا رواست سخنان فلان دولتمردی که نسنجيده سخن می‌گويد به پای تمام ملت ايران نوشته شود؟ آيا درست است ملت آلمان را بر اساس کردار هيتلر داوری کرد؟ آيا درست است تمام اسپانيايی‌ها را بر اساس اعمال فرانکو داوری کرد؟ آيا درست است. . . از اين مثال‌ها ده‌ها نمونه، صدها نمونه می‌شود آورد. آن نگاهی که چنين با شور و سرسختی اعراب را نماد جهالت می‌داند، هيچ تفاوتی به آن نگاه ندارد که ايرانی‌ها را وحشی می‌خواند و فيلم «۳00» را می‌سازد. ما که خود قربانی اين نگاه بوده‌ايم، سزاوار است اندکی به انصاف و خرد سخن بگوييم. من هيچ نشانی از فضيلت و خردمندی نياکان ايرانی که گويند شعارشان «پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک» بوده است در اين شيوه‌ی سياه‌نگر و دشمن‌تراش نمی‌بينم. اعراب هم تکثر و تنوع دارند، چنان‌که ايرانی‌ها و ساير ملت‌ها تکثر و تنوع دارند. در ميان اعراب صدر اسلام، ده‌ها قبيله و قوم بوده‌اند. اعراب بنی ‌هاشم داشته‌اند و بنی اميه و بنی عباس، چنان‌که ايرانی‌ها هخامنشيان را داشته‌اند و ساسانيان را و سلسله‌های مختلف ديگر را. فراموش نکنيم که ايرانی‌ها به دليل فساد و تباهی پادشاهی ساسانی از اعراب شکست خوردند. از ياد نبريم که ايرانی‌ها از فساد موبدان و دستوران زردشتی زمان خود به ستوه آمده بودند. فراموش نکنيم که روحانيان دين زردشتی در زمان ساسانيان چنان به سياست آميخته شده بودند و چنان اسير سياست‌بازی بودند که کارکرد دين و ايمان از ياد رفته بود. اگر ساسانيان قوت و برتری سياسی، فکری و نظامی داشتند، چرا بايد از همان اعراب بيابان‌گرد شکست می‌خوردند؟ چرا ايرانی‌ها مغلوب مغولان شدند؟ از اين چراها زياد است. پاسخ‌ها هم چندان مبهم و سخت نيست. انصاف کم است.

ستيز من با نگاه مطلق‌نگر و يکپارچه‌سازی است که هميشه دنبال دشمن می‌گردد و می‌خواهد تمام ناکامی‌ها و شکست‌های خود را به پای دشمنی خارجی بنويسد و چشم بر قصورها و خطاهای خود ببندد. اين نگاه هنرش فرافکنی است و يافتن عامل بدبختی‌های خويش در نزد ديگری. به اعتقاد من يکی از دلايل عمده‌ی عقب‌ماندگی‌های ما ايرانی‌ها همين جست‌وجوی مقصر و فرافکنی‌هاست. تا قيامِ قيامت‌ هم که از ظلم و جهل اعراب بنويسيد (که من نيک می‌دانم اين حمله در بسی جاها نوک پيکان‌اش متوجه دين است و اسلام)، هرگز دردهای ايرانی دوا نخواهد شد. در طول پانزده قرن گذشته، هم ايرانی‌ها تغيير کرده‌اند و هم اعراب. من با نگاهی که سرشت يک فرد، يک دين، يک قوم يا يک ملت را يکسان و لايتغير می‌داند و برای همه ذاتی ثابت قايل است و راه تغيير را بسته می‌داند، سخت مخالف‌ام. اين نگاه، نگاهی است آشکارا نژادپرستانه. ما اگر با نژادپرستی و قوم‌گرايی و در بند علت‌ها بودن مخالف‌ايم، بايد از خود شروع کنيم.

هر سابقه‌ی تاريخی بلند، چه دين باشد، چه قوميت، چه مليت يا هر چيز ديگری که به آن فخر می‌کنيم، اگر قرار باشد چشمِ خردِ آدمی را کور کند و باعث شود ناکامی‌های خود را مدام به گردن اين و آن بيندازد، نبودن‌اش از بودن‌اش به. من سخت شيفته‌ی اين جمله‌ی پير هرات‌ام که گفته بود: «بنده‌ی آن گناه‌ام که مرا به عذر آورد و بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آورد». فرقی نمی‌کند آن مليت مليت ايرانی باشد يا عرب، يا آن دين دين اسلام باشد يا مسيحيت يا يهوديت، يا دين زردشت. هر کدام که عجب آدمی را بيفزايد و او را از توجه به واقعيت وجودی‌اش باز دارد – که من معتقدم حداقل اديان برای اين کار نيامده‌اند – نبودن‌شان از بودشان بهتر است. اين بيت مولوی را بايد به آبِ زر نوشت:
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود.

February 8, 2007

باز هم حاشيه‌بازی!

۱. امروز لندن دارد برف می‌آيد. هفت سال است که اين شهر چنين برفی به خود نديده است. برف‌ نديده‌ها! بی‌امان دارد می‌بارد. دو سه انگشت که اين‌جا برف بيايد، سیستم حمل و نقل‌شان مختل می‌شود. ولی برف‌شان بيشتر از يک روز نيست، طفلک‌ها! و همچنین ما طفلک‌ها که چندين سال است برف درست و حسابی نديده‌ايم.

۲. داستان اين مدرسه‌‌ی يهودی را خوانديد که نيمی از دانش‌آموزان‌اش مسلمان‌اند؟ به نظر شما چه باعث می‌شود در ميان این موج نفرت از اسراييل، مسلمانان متشرع بچه‌هاشان را به يک مدرسه‌ی يهودی بفرستند و بعد رابطه‌ی دوستی عميق و گرمی با هم داشته باشند؟ اين‌جا تفاوتِ سياست‌بازی و غلبه‌ی رسانه‌ها و «زندگی واقعی» مردم مشخص نمی‌شود؟ این مردم اقليت‌اند يا اکثريت؟ اين مورد استثناست يا قاعده؟ روابط انسانی هر چه باشند بسيار پيچيده‌تر از تئوری‌های سياسی و نظريه‌پردازی‌ها روشنفکرانه و فيلسوفانه‌ی شورشی هستند.

February 6, 2007

پاره‌های پراکنده

مثل هميشه، يک دنيا کار دارم که انجام بدهم. ترجمه‌ها از زمين و آسمان محاصره‌ام کرده‌اند. با تمام اين احوال آن قدر درگيرشان نيستم، يا آن قدر درگيری ذهنی برای‌ام درست نکرده‌اند. اما اين روزها يک جوری بی‌رمق هستند. انگار روزها دارند ضعف می‌کنند!‍ هوای لندن هم که مانند هميشه بی‌حساب و کتاب است:‌ يک روز آفتابی و گرم است، روز بعدش سرد می‌شود و ابری. امروز بعد از مدت‌ها بعد از اين‌که رسيدم اداره، ميزم را مرتب کردم و هفت هشت کيلو کاغذ اضافه و پرينت‌های گاه و بيگاهی و مربوط و نامربوطی که را که فقط جا گرفته بودند، دور ريختم. ميزم خلوت شده است و آرامش‌بخش. خودم خوش‌ام آمد از اين وير پاکيزگی که گرفته بودم!

ديروز شروع کردم به ترجمه‌ی مقاله‌ای از هايدگر به عنوان «پديدارشناسی و کلام» (کلام دينی البته). همکار فاضل و نازنينی داده بود بخوانم‌اش. چند صفحه‌ای ترجمه کردم اما آن قدر متن کمرنگ بود (پرينت يک فايل پی‌دی‌اف بود) که حوصله‌ام را سر برد. گذاشتم‌اش برای وقتی که متن پررنگ‌تری از مقاله‌ی هايدگر پيدا کنم (بله تلفظ درست اين اسم همين «هايدگر» است؛ در آلمانی وقتی حرف‌های e و i کنار هم می‌آيند، صدای «آی» می‌دهند. هر چند بعضی از علما يا شبه علما دوست دارند بنويسند و بخوانند هيدگر!). هنوز هوش و حواس‌ام آن قدر جمع نيست که خیلی پر انرژی بچسبم به کارهای‌ام. افتان و خيزان و آهسته آهسته کار می‌کنم. يک دنيا کار دارم و در عين حال زياد هم سرم شلوغ نيست (به اين می‌گويند پارادوکس کاری!). دو سه مثقال حس کم دارم، بقيه‌ی اوضاع و احوال بد نيست. ولی شما زياد باور نکنيد. انگار منتظر يک واقعه‌ی خوب، يک خبر خوش، يک لحظه‌ی آفتابی و سرخوش کننده‌ام. اين‌ها را هم نوشتم که نگوييد چند روزی است چيزی ننوشته‌ام. منتظرم رييس‌ام چيزی را برای‌ام بفرستد تا کار بعدی‌ام را انجام بدهم. گفتم اين وسط دو سه خط پراکنده پرتاب کنم توی وب.

پ. ن. حال مخمل‌مان هم خوب است در ضمن! هر روز صبحِ زود می‌آيد روی پاهامان راه می‌رود يعنی زودتر بيدار شويد! اين هم اولين ذکر خير ملکوتی مخمل در وبلاگِ من.

Free counter and web stats