صفحه‌ی اصلی

بايگانی: بسط تجربه‌ی نبوی

October 13, 2008

جبرييل‌شناسی صاحب کشفِ اسرار – تکميليه‌ی اصلاحيه

يادداشت قبلی را بازنويسی می‌کنم. جمله‌ی فارسی کژتابی داشت و من هم سابقه و لاحقه‌ی بحث را نمی‌دانستم. پس دوباره از نو می‌نويسم. آيت‌الله خمينی در سال ۱۳۲۳ شمسی درباره‌ی تشکيک حکمی‌زاده در «ذکر اسم جبرييل در قرآن» اعتراض می‌کند به نحو زير (اگر استنباطم از اين جمله مخدوش است، علما اصلاح زلت بفرمايند). اين‌جاست که در آن سال می‌نويسد:

«کسی‌که دست‌کم يک‌بار قرآن نخوانده است که با صراحت لهجه بگويد در قرآن اسم جبرييل نیست و این‌که جبرييل وحی آورده در قرآن نیست، با او چه بگوييم؟»
(رساله‌ی «کشف اسرار» آيت‌الله خمينی؛ ص ۸)

اين جمله در واکنش به سخن حکمی‌زاده است که گفته: «در قرآن می‌گوید وحی را روح‌الامین بر قلب تو می‌فرستد و هيچ نامی از وحی آوردن جبرئیل یا پر و پشم آن در میان نبوده.»

اما وقتی به اواسط رساله می‌رسيم به این تعریف از نبوت بر می‌خوريم: «...گمان می‌کنند هر کس ملايکه را دید يا چيزی از او آموخت پيغمبر می‌شود و این خطای بزرگی است زيرا معنی پيغمبری در پارسی پيام‌بری است و در عربی رسالت یا نبوت عبارت از آن است که خداوند عالم يا توسط ملايکه و يا بی‌واسطه کسی را بر انگیزد برای تأسيس شریعت و احکام و قانون‌گذاری در بين مردم. هر کس چنين شد پيغمبر يعنی پيام‌آور است چه ملائکه بر او نازل شود يا نشود و هر کس اين سمت را نداشت و مأمور این کار نبود پيغمبر نيست چه ملايکه را ببيند يا نبيند پس پيمبری با ملايکه ديدن به هيچ وجه پيوند به هم نيست.» (ص ۱۲۶ کشف اسرار)

يعنی اين وسط ملايکه يا جبرييل کاره‌ای نيستند که او را پيامبر بکنند. جبرييلی هم نباشد، باز او پیامبر است. ولی آقای خمينی جبرييل را گويا مرتبه‌ای از مراتب وجود محمد می‌داند. جبرييل برای محمد چيزی درونی است؛ برای غير محمد بيرونی به شمار می‌آيد! اين محمد است که جبرييل را در درون خود می‌سازد يا پايين می‌کشد: «ماه رمضان مبارک است. برای اين‌که نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفه‌ی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶).

پ. ن. ممنون از مهشا که اسباب خیر شد و باعث بازنويسی اين ياداشت.

October 12, 2008

کشفِ اسرارِ جبرييل

«کسی‌که دست‌کم يک‌بار قرآن نخوانده است که با صراحت لهجه بگويد در قرآن اسم جبرييل نیست و این‌که جبرييل وحی آورده در قرآن نیست، با او چه بگوييم؟»
(رساله‌ی «کشف الاسرار» آيت‌الله خمينی؛ ص ۸)

پ. ن. نويسنده به صراحت دارد می‌گويد که اگر کسی بگوید وحی را جبرييل آورده، يا در قرآن اسم جبرييل هست، يعنی قرآن را «دست‌کم یکبار» هم نخوانده است. يعنی اگر يک‌بار قرآن را بخوانی، می‌توانی «با صراحتِ لهجه» بگويی وحی را جبرييل نياورده است! جالب نيست؟ آن همه غوغا سرِ حرفِ دکتر سروش از کجا بود پس؟ شما چيز ديگری از اين عبارات کتاب آيت‌الله خمينی می‌فهميد؟!

پ. ن. ۲. صرف‌نظر از اين‌که من در چه بخش‌هايی از اين کتاب نظر مختلفی دارم، اين کتاب «کشف الاسرار» کتابی است شگفت‌انگيز و بسيار درس‌آموز. طرفه کتابی است اين کتاب. کتاب، برای زمان خودش کتابی است که يک سر و گردن از بسياری از کتب دينی ديگر بالاتر می‌ايستد. هوش‌مندی و زيرکی نويسنده از سطر سطرش هويداست. اين‌ها معنای‌اش اين نيست که نمی‌شود با آن مخالفت کرد. ادبيات اين کتاب، ادبياتِ من يا ادبيات مورد پسند من نيست. ولی اسلوب ورودِ نويسنده به بحث‌ها منحصر به خودِ اوست.

توضيح ضروری - می‌بينم که بعضی در قرائت من تشکیک کرده‌اند. دوباره توضيح می‌دهم و فکر می‌کنم برداشت من با توجه به سياق عبارات درست است. از ظاهر حرف اين‌گونه استنباط می‌شود که مدعی، يعنی طرف مقابل گفته است اين قرآن را یکی به اسم جبرييل آورده است و ادعا هم کرده که خودِ قرآن دارد می‌گويد اين را جبرييل آورده. طعنه‌ی نويسنده به «قرآن ندانی» مدعی است. يعنی صراحتاً دارد می‌گوید که شما حتی یک بار قرآن را از اول تا آخر نخوانده‌ای که بدانی در قرآن هيچ اسمی از جبريیل برده نشد و هیچ جا قرآن نگفته جبرييل وحی را آورده (و اين سخن عين واقعيت است؛ يعنی در قرآن ذکری حداقل به تصريح از نام «جبرييل» نشده). می‌گويد شما که اصلاً نمی‌دانی در آن کتاب چه چیزی نوشته شده است، بحث کردن با شما بيهوده است! گذشته از اين، مضمون مشابهی را نويسنده در صحيفه‌ی نور می‌آورد (که قبلاً در همين وبلاگ ذکرش رفته است و دکتر سروش هم به آن اشاره کرده است). لذا فکر می‌کنم برداشتی که من کرده‌ام، برداشتی است مقرون به صحت. اين هم عباراتِ ايشان در صحيفه‌ی نور: «ماه رمضان مبارک است. برای اين‌که نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفه‌ی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶).

تکمله: ممنون از توضيحات همه‌ی دوستان عزيز. بله، روايت درست آن است که مقصود نويسنده اين بوده که مدعی می‌گويد اسم جبريیل در قرآن نيست ولی نويسنده می‌گوید که مدعی قرآن را يک بار هم نخوانده. در حد لفظ و لغت، نام جبرييل در قرآن آمده است (نظرها را ببينيد).

September 2, 2008

در تکثر دلايل نبوت و وحی

پيش‌تر گفته بودم که آراء دکتر سروش در باب وحی مسبوق به سابقه است و جنجالی که بر سر آراء ايشان در ايران بر پا شد بيشتر به قصد فرو کوفتن او بود و تشفی خاطر بعضی که در اين سال‌ها از دست او دلِ پری داشته‌اند (و دارند). اکنون به چندين مناسبت دوباره لازم است اين بحث مطرح شود و درباره‌ی آن تأمل کنيم. نخست اين‌که ماه رمضان به ماه قرآن مشهور است (به هر معنا و روايتی که می‌خواهيد). ديگر اين‌که اکبر گنجی اخيراً سلسله مقالاتی در رادیو زمانه نوشته است  (به اين صفحه مراجعه کنيد) با عنوان کلی «قرآن محمدی» که به باور من فهمی است نادرست، مغشوش و ضعيف از قرآن و گفتارهای دينی و به روشنی نشان از درک سطحی و ژروناليستی اکبر گنجی از مباحثِ مربوط به دين، فلسفه و قرآن دارد (چنان‌‌که معتقدم به خاطر همين فهم نادرست، آراء سروش را هم به بيراهه می‌‌کشاند). در نتيجه به جای اين‌که وقت زيادی را صرف تأليف و نوشتن چيزی بکنم که در اين تنگنای وقت تنها وبال گردن‌ام می‌شود، بخشی از کتاب مفصل و قطور هانس کونگ، متأله سوييسی معاصر کاتوليک - که مغضوب کليسا واقع شده است - را به فارسی ترجمه کرده‌ام که برای منفعت عموم در ادامه‌ی مطلب می‌آورم‌اش. نام اين کتاب «اسلام: گذشته، حال و آينده» است و بندهای ترجمه شده صفحات ۵۲۸ تا ۵۳۴ اين کتاب است. اميد که دوستانِ اهل فضل اصلاح خلل و تذکر زلل فرمايند.

پ. ن. کسانی که حقيقتاً جنگ و صلح‌شان از روی خيال نیست، اگر واقعاً در پی نقدِ سخن گنجی هستند (که دیگر من این نقد را هم اتلاف وقتِ عزيز می‌دانم) بد نيست مطلب «نقل‌گرایی عقلانی‌نما  در برابر عقل‌گرایی» را از وبلاگ ايمايان بخوانند. بعضی از نکات را البته من در همان نقدِ نخستين از گنجی آورده بودم (از جمله نقلِ قولِ محرّف و مخدوش او از ابن سينا را). بيش از اين ديگر رخصت نيست که درباره‌ی آراء روزنامه‌نگار بسيارنويس‌مان چيزی نوشت.

ادامه‌ی «در تکثر دلايل نبوت و وحی»

May 11, 2008

پاسخ دوم دکتر سروش به آيت‌الله سبحانی

پاسخ دکتر سروش به نامه‌ی دوم آيت‌الله سبحانی منتشر شده است و اين بار به گمان‌ام سخنان سروش به شرح و بسط بيشتری در اين نامه آمده است و به زبانی صريح‌تر. از مقدمه‌ی نامه و آن به اصطلاح «تشبيب» سياسی آن که بگذريم، نامه در حقيقت رساله‌ای است بسيار خواندنی و درس‌آموز. چند نکته هم من در حاشيه‌اش دارم که به موقع به آن خواهم افزود. متن نامه را که در وب‌سايت دکتر سروش به صورت متنی آمده است، تبديل به فايل پی‌دی‌اف کرده‌ام و با اندکی ويراستاری فاصله و نيم‌فاصله به صورتی قابل چاپ‌تر در آورده‌ام که به کار طالبان بيايد:
متن کامل پاسخ دکتر سروش به نامه‌ی دوم آيت‌الله سبحانی (پی‌دی‌اف)

May 1, 2008

قرائت رحمانی يا جراحی انديشه؟

همه اين تعبيرات را شنيده‌ايم: قرائت رحمانی از دين؛ چهره‌ی لطيف دين؛ اصلاحِ انديشه‌ی دينی و تعابير از اين دست. از يک سطح که به اين‌ها نگاه کنيم، اين‌ها سخنانی است جدی و در مقاطعی مشکلات جامعه‌های مسلمان را حداقل کاهش می‌دهد. اما آيا تمام مسأله اين است؟ آيا با صرف رسيدن به «قرائت رحمانی» از دين و رساندن اين قرائت رحمانی از دين به «ديگران» مسأله حل می‌شود؟

من فکر می‌کنم پرسش‌های ريشه‌ای‌تری هم هستند. طی يکی دو ماه گذشته سخت مشغول بازخوانی آثار ارکون (يا به قول بعضی‌ها ارغون) برای پايان‌نامه‌ام بودم و يکی دو ساعتی هم (پريروز) با ارکون گفت‌وگو کردم درباره‌ی موضوع رساله‌ام. ناخودآگاه به ياد آرامش دوستدار افتادم و با خودم فکر کردم واقعاً فرق آرامش دوستدار با ارکون چی‌ست؟ و البته پاسخ اين پرسش در نوع جواب‌های ارکون آشکار است. ارکون از نينديشيده‌های در جامعه‌های مسلمان سخن می‌گويد و آرامش دوستدار از ممتنع بودن انديشه. ارکون توانايی‌های آدميان را به صرف داشتن يک اعتقاد خاص ناديده نمی‌گيرد. ارکون آشکار اين قابليت را در هر مؤمن و مسلمانی می‌بيند که توانايی «تفکر تاريخی» داشته باشد، به اين معنا که وقتی به گذشته نگاه می‌کند، بتواند از زندانِ زمان حال رها شود و عينکِ‌ امروز را از چشم بردارد و بتواند پا به محبسِ گذشته بگذارد. تفکر تاريخی به آدمی، به هر آدمی‌ای، اجازه می‌دهد که در ظرف هر مقامی فرو برود و بتواند با توجه به مقتضيات آن زمان خاص داوری کند. نکته‌ی ديگر اين‌که با تفکر تاريخی، هر انسانی می‌تواند در مقام تفکر و تحليل، عقايد آموخته شده و باورهای دينی‌اش را لحظه‌ای کنار بگذارد و بدون هيچ واهمه‌ای از به باد رفتن اعتقادش يا سست شدن پايه‌های ايمان‌اش، جسورانه درباره‌ی هر پرسشی کاوش کند. ارکون، حداقل در آن‌چه که شفاهاً‌ به من می‌گويد، يک مسلمان يا مؤمن را ناتوان و عاجز از انديشيدن به بعضی مقولات نمی‌داند. انجام ندادن کاری دليل بر ناتوانی از آن نيست.

اما چرا، به نظر من، ارايه‌ی فقط «قرائت رحمانی» مشکل را حل نمی‌کند؟ چون قرائت رحمانی از دين فکری به حال مشکلات ساختاری نمی‌کند. شايد بشود با رتوريک قرائت رحمانی تا مدتی دهان مخالفان و مدعيان را بست که چهره‌ی ما آنی نيست که شما تصوير می‌کنيد (و پر بيراه هم نيست اين سخن)، اما با بستن دهان مخالف  مدعی و منقاد کردنِ آن‌ها با منطق قرائت رحمانی، عقب‌ماندگی‌های جهان مسلمان حل می‌شود؟ تلقی‌هايی که سروش و مجتهد شبستری از وحی دارند، البته تلقی‌هايی است در خور تأمل و بسيار به جا. ولی آن بخشی از جامعه و ساختار قدرت که در برابر اين تلقی‌ها و جسارت‌ورزی‌های فکری مقاومت می‌کند، فرقی نمی‌کند که قايل به قرائت رحمانی باشد يا قايل به قرائت خشن از دين. هر دو گروه از اصل مسأله غفلت می‌کنند و معضل اصلی هنوز به قوت خويش باقی است. می‌توان مسلمان و مؤمن بود و بی‌محاباترين نقدها را از دين کردن بدون اين‌که ايمان‌ات را بر باد بدهی. مشکل ساختار قدرت است که تعيین می‌کند تو با پرسيدن چه پرسش‌هايی هنوز مؤمن هستی يا نه؟ و اين دقيقاً‌ همان چيزی است که از حوزه‌ی اختيارِ ساختارهای قدرت خارج است. به کسی چه که درباره‌ی ايمانِ من و شما داوری کند؟ چرا تأمل درباره‌ی وحی مهم است؟ چون قرآن که نازل می‌شود در زمان پيامبر (با هر کيفيتی و به هر شيوه‌ای)، تبديل می‌شود به متن. ما ديگر در آن زمان انتقال شفاهی نيستيم. و متن محتاج مفسر است. و مفسران کسانی نيستند جز انسان‌هايی چون من و شما. و منظومه‌ی کلامی و دينی مسلمانان سخت متأثر از مجموعه‌ی همين تفسيرهاست. و همين تفسيرها راه را بر پديدار شدن تفسيرهای تازه می‌بندند حال آن‌که منطقاً و عقلاً پديدار شدن تفسيرهای تازه‌تر هيچ استبعاد و امتناعی ندارد. اين‌جاست که بعضی‌ها به خطا می‌افتند و ارکون را مثل آرامش دوستدار می‌بينند. ارکون از اين نينديشيده‌ها و ناانديشيدنی‌ها سخن می‌گويد (که می‌تواند درباره‌ی آن‌ها انديشه کرد)، اما آرامش دوستدار اصل تفکر را تعطيل می‌کند و فاتحه! باز هم درباره‌ی اين نکات خواهم نوشت. اين را به خاطر اين نوشتم که ديگر به تنگ آمده‌ام از کسانی که مرتب از اصلاح‌گری دينی حرف می‌زنند و ارايه‌ی قرائت رحمانی و به جز همين‌ها هيچ در چنته ندارند. اين‌ها خوب است (در بخش «اصلاح‌گری دينی‌»‌اش البته من مسأله دارم) ولی مطلقاً کافی نيستند. برای حل مسأله به مسکن نياز نداريم. داروی قوی لازم است. و اين داروی قوی را خودِ مسلمان‌ها می‌توانند به کار گيرند. دفع الوقت و اين پا و آن پا کردن، تنها نتيجه‌اش اين است که فردا زير چرخ‌های تاريخ له شويم. بايد از زير اين ارابه بيرون بيايیم و تاريخ را خودمان بسازيم. می‌شود اين کار را کرد. به شرط اين‌که جدی باشيم و فريب دوستان و دشمنان نادان را نخوريم.

April 27, 2008

کلام ازلی: ترکيبی متناقض

برای امير رياضی و دغدغه‌های صميمانه‌ای که دارد.

ابتدا این دو قطعه را از عين القضات همدانی بخوانيد تا به اصل سخن‌ام برسم:
«...و حق تعالی کامل است، و او را به هيچ آلت حاجت نيست و هر تعليم که خواهد بکند بی آلتی. و هر مرادی که او را بود حاصل شود بی هيچ آلت و اين کمال است، و وجود آلت و حاجت بدان نقصان...اکنون می‌دان که هر چه از علم ازل نصيب دل آيد، کلام ازل است؛ و منبع آن علم ازل است، و هرگز تناهی را به علم ازل راه نيست. «قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی ولو جئناه بمثله مداداً»...»
«و يقين دان که هر چه به زبان بتوان گفت جز محصور نبود، و اين معلوم است علی القطع. زيرا که مخارج حروف محصور است، و کلمات، مرکباتِ اين حروف بود که مخارج‌اش محصور است. و از محصور جز محصور مرکب نگردد. و لا يترکب من المتناهی الا المتناهی و لا ينجل ما لا يتناهی الی المتناهی. و اين از عجايب علوم است. و اگر مخارج حروف محصور شود، مرا قدرت بود که کلمات مرکب را از اين مخارج مختلف در عدد آورم. و هر طبعی را در اين شيوه راه نيست و اين معنی در حوصله‌ی هر کسی نگنجد. و مرا يقين است که چون مخارج محصور گشت، ترکيب از آن جز محصور صورت نبندد. اکنون هر چه از علم ازل نصيب کسی آيد، خواه ملک و خواه آدمی آن قدر را کلام خوانند. و اگر اين نسبت منقطع شود، علم نماند...»
نامه‌ها، ج ۱، صص ۱۴۶-۱۴۷ (نامه‌ی هفدهم)

اين بحثی که اخيراً درباره‌ی ماهيت وحی در گرفت و اين اندازه غوغا و جنجال بر سر آن رفت، پيش از هر چيزی فضای مألوف اذهان مؤمنانه را که به مناسبات قدرت مفسران با متن خو گرفته بودند، بر هم می‌زد. اگر سخنانی را که عين القضات در بالا می‌گويد در نظر داشته باشيم و اين را هم به آن بيفزايم که وقتی وحی بر زبان پیامبر جاری می‌شود و آن وحی مکتوب می‌شود، نهايتاً کسی بايد که آن را بخواند و برای ما تفسير کند. و هيچ کسی، هيچ مفسری ذهن‌اش عاری از پيش‌فرض نيست. هر کسی در زمان و مکان خاصی، در تاريخ و جغرافيای خاصی زندگی می‌کند و درک و دانش و تفسيرش از آن «کلام» (چه آن کلام را کلام خدا بناميم چه کلام محمد) محدود و محصور است (به تعبير عين القضات). در نتيجه،‌ هر چه از اين کلام به ما می‌رسد، از صافی ذهن و ضمير کسانی می‌گذرد که آن متن را برای ما قرائت و تفسير و معنا می‌کنند (يک طبقه از اين‌ها البته مترجمين قرآن به زبان‌های مختلف هستند؛ بديهی است که همه‌ی مسلمانان عربی‌دان و عربی‌خوان نيستند). تفسير مفسران (چه شيعه و چه سنی) برای آن‌ها اتوريته ايجاد می‌کند و اين اتوريته وقتی به قدرت ترجمه شود و ابزار اعمال زور داشته باشد، تفسيرش می‌شود حجتی لايتغير که نمی‌توان از آن سرپيچی کرد: اتوريته‌ی تفسير می‌شود توجيه قدرت و قدرت توجيه. در نتيجه به هر شيوه‌ای که اين رابطه‌ی اتوريته و قدرت را منسلخ کنی، قدرت سياست‌ات خواهد کرد، مگر این‌که قدرت به تدريج متکثر شود و در ميان طبقات مختلف مردم توزيع شود.

به سخن عين القضات بر می‌گردم. هر چه بر زبان جاری می‌شود (از جمله وحی) به قول عين القضات «جز محصور نبود» و علم نامتناهی ازل، تنها در ظرفی نامتناهی می‌گنجد و برای عين القضات حتی ظرف دل هم متناهی است. پس ظرف علم ازل در عالم انحصار و محدوديت نيست. نکته‌ی ديگر اين‌که اين قرآن، به اقتضای ترکيب حروف و کلمات محدود و منحصر است به آن‌چه می‌بينيم. از حد قرائت و تفسير که بگذريم و حتی پا به تأويل که بگذاريم، عملاً داريم قدرت را از خودِ قرآن به مفسر قرآن منتقل می‌کنيم (حال این مفسر هر کسی می‌تواند باشد: چه خليفه باشد، چه امام شيعی، چه فقيه و مفتی و چه مجتهد جامع الشرايط و چه متکلم و فيلسوف). در نتيجه، از اين‌جا به بعد، اين مفسر است که سخن می‌گويد با تمام محدوديت‌های بشری‌اش. عين القضات وقتی از «کلام» ‌سخن می‌گويد، به محدوديت آن توجه دارد و می‌گويد از علم ازل، هر چه نصيب هر کسی شود، چه آن کسی ملک باشد يا آدمی، نصيبی است مقدر و محدود.

باز می‌گردم به نکته‌ی رابطه‌ی ميان اتوريته‌ی مفسر و قدرت او. مفسر وقتی می‌گويد که همه چيز در قرآن تمام و کمال هست، يعنی هر مؤمنی که اين نکته را بپذيرد بايد بداند که پاسخ هر پرسشی، در هر زمان و مکانی، در قرآن موجود است. اما جوينده برای يافتن پاسخ آن پرسش، بايد ناگزير به مفسرِ قرآن رجوع کند. اگر پاسخ هر پرسشی بی هيچ ابهامی و با عين صراحت در قرآن موجود بود، نبايد با کتابی سر و کار می‌داشتيم با اندکی بيش از صد سوره و آياتی محدود. چگونه می‌توان علم نامحدود ازلی را در اوراق و الفاظی محدود جا داد وقتی که خود قرآن می‌گويد که دريا اگر مرکب شود برای نوشتن کلمات پروردگار باز هم کم می‌آورد؟ پس اين قرآنی که برای چاپ‌اش احتياج به يک چاپگر ساده است و دريا و اقيانوس لازم ندارد، تنها بخشی از آن دانش را در خود دارد. در نتيجه، پرسش‌ها رو به تزايدند و پاسخ‌ها، اگر در همين الفاظ و کلمات محدود باشند، همواره ثابت می‌مانند که آشکارا تناقضی است منطقی.

کسی که مدعی می‌شود تفکيک آيات به ذاتی و عرضی، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، تفکيکی است نادرست يا وسوسه‌ناکانه، آگاهانه يا ناخودآگاه در برابر شکسته شدن اقتدار و اتوريته‌ی مفسر مقاومت کرده است. کلام، يعنی محصور شدن؛ يعنی محدوديت. چه اين کلام، کلام محمد باشد چه کلام خدای محمد. پس وقتی صفت حصر بر کلام می‌افتد، تفاوت چندانی نمی‌ماند ميان کلام محمد و کلام خدای محمد. بر هر دو حکم محصوريت رفته است و تنگنای قالب لفظ. و در عجب‌ام از کسانی که اين نکته‌ی بدیهی را در نمی‌يابند و مدام با ديگران در نزاع‌اند برای چیزی که نهايت‌اش حفظ اتوريته و در نتيجه قدرت مفسران است و انحصار تفسير نزد مفسرانی خاص و معدود.

April 3, 2008

کدام تشبيه؟ کدام قاعده‌ی معرفت‌شناسانه؟

داشتم آماده می‌شدم بخوابم که به یادداشتی برخوردم در پاسخ به دکتر سروش در وب‌سایت رجانيوز از نويسنده‌ای به نام مهدی اصفهانی که رجانيوز می‌گويد دانشجوی دکترای فلسفه‌ی دانشگاه برلين است. متن را يکی دو بار تا آخر خواندم. هر چه سعی کردم نتوانستم ميان محتوا و ارزش علمی متن و آن شأن دانشجوی دکترای فلسفه بودن دانشگاه برلين ارتباطی بر قرار کنم. اين نوشته بیشتر به نوشته‌های یک طلبه در قم شبیه است. آن هم نه طلبه‌هایی که اهل فضل و علم و دانش‌اند، بلکه طلبه‌هايی اهل جدل و زبان‌بازی. چند نکته را از اين يادداشت نقل می‌کنم تا میزان آشفتگی استدلال‌های نويسنده و نابسامانی منطقی‌اش را روشن‌تر ببينيد.

نويسنده بعد از کلی مقدمه چيدن در باب شقوق مختلف اين‌که يک شنونده يا خواننده چطور می‌تواند تشخيص بدهد که سخنی «وحی» به شمار می‌آيد يا نه، آورده است: «شما فرموده ايد فرايند وحي شبيه اتفاقي است كه براي شاعران مي افتد. يعني شما نه از تجربه اي كه بر خودتان ممكن است گذشته باشد بلكه از تجربه اي كه بر پيامبر گذشته است، اخبار مي كنيد. مخاطب شما چرا بايد اين حرف را از شما بپذيرد؟ آيا مخاطب شما خودش در معرض وحي قرار داشته است؟ يا شما در معرض وحي بوده ايد؟ در فرض دوم براي قبول اين موضوع، مخاطب شما چه دليلي دارد؟ يعني آيا شما معجزه اي داريد يا در اين باره استدلال خاصي داريد كه ثابت مي كند از وحي برخورداريد؟». نويسنده می‌گويد چرا مخاطب بايد سخنِ سروش را بپذيرد؟ من می‌پرسم چرا نبايد بپذيرد؟ مقدمات منطقی و تاریخی سخن سروش روشن است. شواهد فراوانی هم در آراء متکلمان و عرفای مسلمان با مضامین مشابه وجود دارد. مخاطب اين سخن را تنها به دلیل اين‌که الآن «سروش» گوينده‌ی آن است نباید بپذيرد؟ يا مخاطب اگر چنين سخنانی را از سروش بشنود، لابد بايد قايل باشد به اين‌که سروش صاحب وحی است آن هم وحی‌ای از جنس پيامبران يا – اگر بخواهيم از ادبيات و زبان نويسنده استفاده کنيم - «نهايت دو وجب» پايین‌تر از آن؟ نويسنده تلاش زيادی کرده است که متن‌اش ظاهری آراسته و علمی داشته باشد، اما متن از سر تا پا، متنی است آخوندی با استدلال‌هایی سست و لرزان. نويسنده با اين پيش‌فرض‌هايی که در استدلال‌های‌اش می‌آورد، نه تنها می‌خواهد استدلال سروش را نفی و رد کند، بلکه ناخواسته به تناقض‌های عظيم‌تری هم می‌افتد و خودش را هم نقض می‌کند. با آن مقدمات مفصلی که در آن بخش اول آمده است، اساساً راه شناخت و معرفت نبوت و وحی بر همگان مسدود است (از جمله بر سروش و خودِ نويسنده‌ی يادداشت بالا). پس وقتی خودِ او هم از اين دايره‌ بيرون است (با آن استدلال‌های کذايی)، چه جای خرده گرفتن بر سروش؟!

نويسنده در قسمت دوم نقدش آورده است: «شما با استناد به علوم تجربي جديد فرموده ايد كه در قرآن خطاهاي بسيار علمي وجود دارد.» و سپس می‌نويسد: «كدام نظريه علمي، كدام تفسير از قرآن را رد مي كند؟ شما مسلم گرفته ايد كه علوم تجربي جديد قطعي و لايتغير است و مسلم گرفته ايد كه اگر قرآن حاوي تمام علوم است، پس بايد در يكي از لايه هاي ممكن تفسير خود، حاوي اين علوم هم باشد و چون ما از سينوس و كسينوس يا ژنتيك مدرن در آن اثري نمي بينيم، پس حاوي تمام علوم نيست، پس لابد آن چه حاوي همه علوم است، ام الكتاب است كه آن هم نزد خداست و آن چه به پيامبر رسيده از نفس منكدر او متأثر است و به خطا آلوده و در حد دانش اعراب است، نهايت دو وجب بالاتر». سروش در هیچ کجای آثارش علوم تجربی جدید را قطعی و لايتغير نگرفته است (چنان‌که هرگز نگفته است در قرآن خطاهای بسيار علمی وجود دارد). اتفاقاً در سخنرانی‌ها و آثارش درست خلافِ اين را می‌گويد. نويسنده می‌نويسد: «و مسلم گرفته ايد كه اگر قرآن حاوي تمام علوم است...». سروش چنين چيزی نمی‌گويد. اين مسلم گرفتن کار نويسنده است. نويسنده فرض می‌کند که قرآن حاوی تمام علوم است و سپس سخن سروش را با آن ممزوج می‌کند و استدلالی بی سر و ته به خورد خواننده می‌دهد. نقد سروش دقيقاً اين است که اگر می‌گويند هر رطب و يابسی علم‌اش در قرآن هست، مرادش اين نيست که در قرآن می‌توان علوم تجربی را هم سراغ کرد. کار قرآن اصلاً اين نبوده است. سروش نگفته است نفس پيامبر «منکدر» است. سخن سروش، و بسياری از متکلمان مسلمان سابق اين است که «و ما ينطق عن الهوی» لاجرم از تأثیر «انا بشر مثلکم» بر کنار نبوده است. معنای اين سخن نه اين است که پیامبر نفسی منکدر دارد و نه اين‌که او از سر هوای و هوس سخن گفته است. خلاصه می‌نويسم که از فحوای کلام و نوع استدلال نويسنده آشکار است که یا کتاب «بسط تجربه‌ی نبوی» را نخوانده است يا خود را به نخواندن زده است. نمونه‌ی ديگر اين آشفتگی را در اين بند می‌توانيد بخوانيد: «خوب بفرمائيد علم اعراب درباره تعبير نخل هم مكتوم در صدر پيغمبر بوده و علم عمربن خطاب هم در جان شريفش مندرج بوده است. كسي كه جبرائيل از شئون وجود اوست، عمر بن خطاب و اعراب باديه نشين و علم تعبير نخل از ذيل وجود او نيست؟» استنتاج‌ها عمدتاً از همين جنس است، با همين زبان طعنه‌زننده که تنها چيزی که قاعدتاً می‌توان با تکيه بر آن اين نوشته را جور ديگری بخوانيم و بفهميم، همان عنوان پر طمطراق دانشجويی دکترای فلسفه‌ دانشگاه برلين است.

نويسنده به آخر نوشته که می‌رسد ديگر حسابی می‌زند به صحرای کربلا و پاک فراموش می‌کند که دانشجوی دکترای فلسفه‌ی دانشگاه برلين است:
«لذا همفكران شما در همان آغاز و حدود 1100 سال قبل از دولت هاي اروپايي، به سكولاريزاسيون به عميق ترين معناي آن دست زدند و قائل شدند كه علي اگر چه دين را بهتر مي شناسد ولي براي اداره حكومت نه الله و نه عبدالله و نه خليفة الله و نه عقل قدسي به كار نمي آيد لذا يكي پس از ديگري بر مسند حكومت پيامبر تكيه كردند و بنا بر همين عقل بشري غير قدسي، آتش جنگ و تجاوز و تعدي و منفعت طلبي را به نام دين برافروختند. روندي كه از هر دولت سكولاري انتظار مي رود و ما نمونه هاي آن را امروز در رفتار دولتمردان امريكا، اروپا و كشور هاي عربي و راحت تر بگويم تمام دولت هاي سكولار جهان مشاهده مي كنيم (توجه بفرمائيد نفياً يا اثباتاً نمي گويم كه دولت ايران سكولار هست يا نيست). اين خصلت دولت سكولار در هر كجاي دنيا است كه بر تعريفي غير الهي از زندگي زميني انسان و بر عقلي غير پايبند به خداوند در تصميم گيري هاي زندگي زميني خود مبتني است.
 آن چه ما امروز تمدن مسلمانان مي ناميم، از روز اول بر اساس نظر شما پا گرفته است. به خاطر دارم كه يكي از دغدغه هاي شما علل انحطاط مسلمين بوده است و به عنوان يك مصلح ديني در پي راهي مي گشته ايد كه اين ذلت به مجد و عزت مجدد بدل شود. چون تمدن مسلمانان و سپس تمدن فعلي جهان مدرن بر اساس اين فكر جنابعالي و ساير همفكرانتان پا گرفته است و سپس به وضع مذلت بار مسلمين و به انحطاط امروزه انسان مدرن منجر شده است فكر مي كنم بهتر است به انحاء ديگري از فكر اجازه نشو و نما دهيم.» (تأکيدها از من است).

ملاحظه فرموديد؟ نويسنده چون از درک لب سخن سروش عاجز بوده است و هر تفسير و تأويلی که از ذهنِ خودش می‌گذشته به او نسبت داده است، به همين سادگی می‌گويد سروش «هم‌فکر» کسانی است که هزار و صد سال پیش می‌گفتند علی دين را خوب می‌شناسد ولی به درد حکومت کردن نمی‌خورد (و آن‌ها همان کسانی بودند که «يكي پس از ديگري بر مسند حكومت پيامبر تكيه كردند و بنا بر همين عقل بشري غير قدسي، آتش جنگ و تجاوز و تعدي و منفعت طلبي را به نام دين برافروختند»)! البته می‌دانيد که در عرف اهل دين و روحانیون کسی که «هم‌فکر» آن آدم‌ها که اين کارهای توی پرانتز را کرده‌اند باشد، چه اسمی دارد! نویسنده کلی زور زده است همان حرف‌های مجيدی را (و آقای نوری همدانی را) با صراحت تکرار نکند. ولی با خودش تعارف داشته است. کمی الفاظ را فقط پيچانده. اندکی بيشتر لايه‌های مختلف این نوشته را بشکافيد تا به يک زبان و ادبيات مشخص رايج در بعضی از رسانه‌های وطنی برسيد. و البته جای تعجب نیست. جای انتشار اين نوشته کاملاً معلوم است که کجاست و خشت اولِ استدلال کج و تا ثريا هم ديوار پاسخ کج رفته است! خداوند دانش و انصاف عنايت کناد! فکر می‌کنم رجانيوز با اين کارش بيشتر حيثيت اين آدم را به باد داد. و گرنه دانشجوی دکترا، آن هم دکترای فلسفه، آن هم از برلين و اين نوع استدلال‌ها؟

و آخر سخن، همان سخن پيشين. زبانِ ما بيمار است. خيلی باید تلاش کنيم تا زبان را از این بیماری نخوت و رعونت برهانيم. زبانِ ما هنوز اسير جدليات است. (کاری به زبان‌های هتاک ندارم که گمان می‌کنند در هتاکی‌شان فضيلتی هم هست!). سهراب گفته بود: «ما هیچ، ما نگاه». من می‌گويم: «ما هيچ، ما زبان». آدمی به اين نطق است که اشرف مخلوقات است.

March 19, 2008

تعظيم‌نامه‌ی پيامبر

گفته بودم می‌نويسم که چگونه من سخنان سروش را درباره‌ی پيامبر و وحی، «جور ديگری» می‌فهمم. سعی می‌کنم به اختصار، در حد امکان، نظرم را بيان کنم. نخست اين‌که اگر بگوييم قرآن محصول تجربه‌ی بشری پيامبر و نتيجه‌ی صورت بخشيدن به معانی بی‌صورتی بوده است که به او القاء (الهام يا وحی) شده است، اين به هيچ رو فروکاستن قدر و منزلت پيامبر نيست بلکه درست بر عکس تعظيم پيامبر است و بالاتر بردن او از مقامی که عوام برای او قايل هستند. قرآن به آن قرآن نيست که خدا آن را عيناً به همين صورت به جبرييل سپرده باشد و او هم بی کم و کاست با همين الفاظ به پيامبر تحويل‌اش داده باشد. يعنی توانايی خدا همین قدر است؟ يعنی از اين عظيم‌تر و بی‌کرانه‌تر نمی‌شد پيامی برای نوع بشر بفرستد؟ البته اين فهم از پيامبر و وحی بر اين پايه استوار است که تمام علوم اولين و آخرين در همین قرآن آمده است و هيچ رطب و يابسی را فروگذار نکرده است و مقصود از «هيچ رطب و يابس» عملاً همه چيز است بی هيچ قيد و شرطی (يعنی شامل ریاضی و فيزيک و زيست‌شناسی هم می‌شود). خوب، اين مدعا چندان جای خدشه دارد که عملاً پايه‌ی دين را سست می‌کند. من حقيقتاً به تلاش‌های مرحوم مهندس بازرگان در تلاش برای علمی فهميدن قرآن احترام می‌گذارم، اما ایشان راه را از اساس غلط می‌رفته است. قرآن برای اين‌که قرآن باشد و منزلت وحی داشته باشد، نيازی ندارد به زبان علم قابل بيان باشد. حوزه‌ی کارکرد قرآن با حوزه‌ی علم تفاوت بنيادين دارد. اصلاً نوع پرسش‌هايی را که از علم می‌پرسيم از قرآن نمی‌پرسيم. پس چه دلیلی دارد در قرآن به دنبال علم بگرديم يا سعی کنيم آن را با علم سازگار بدانيم؟ البته شايد يکی به سرش بزند که در قرآن به دنبال مفاهيمی مثل اينترنت و وبلاگ و چيزهايی از اين قبيل باشد. خوب، سعی‌اش مشکور بود اما حکايت همان کسی می‌شود که صياد سايه شده است در حالی که مرغ بر آسمان پران است و عاقبت کار «رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش» می‌شود!
به حاشيه رفتم. بازگردم به اصل مطلب. قرآن و وحی به آن منزلت دارد که یکی چون محمد آن را می‌گويد. وگرنه خدا از این بالاتر می‌توانست بگويد. ديده‌ام که عمده‌ی کسانی که در سخنان سروش تشکيک کرده‌اند، استدلال‌شان بر چند مبنا استوار بوده است. نخست اين‌که از سخن سروش اين استنباط را کرده‌‌اند که این قرآن را خود پيامبر سر هم کرده است و در واقع آن را بافته است! حتی کسی مثل عبدالعلی بازرگان سراسر نقدش بر همین اساس استوار است و کلی استدلال کرده است که بگويد نه چنين نيست. خوب، حرف سروش اصلاً اين نيست. پس آقای بازرگان چه چيزی را دارد رد می‌کند؟ خودش فرض می‌کند و خودش رد می‌کند. بسيار فرق است بين اين‌که بگويی وحی، از صافی وجود و شخصيت پيامبر گذشته است و اين‌که بگويی پيامبر خودش وحی را اختراع کرده است و وحی همه‌اش محصول خيالات پيامبر بوده است. و البته وقتی ملت می‌گويند خيالات و مثلاً «خيال» پيامبر يا «تجربه‌ی باطنی» او را در نظر می‌گيرند، آن را با همين هوس‌ها و خيالات روزمره‌ی خودشان مقايسه می‌کنند و طبعاً به نتيجه‌ای جز همين نتيجه که مخالفان سروش می‌رسند نمی‌رسند. سروش پيامبر را در مقام فردی صاحب تجربه و بينش عظيم می‌نشاند نه انسانی عادی مثل من و شما. به کار بردن استعاره‌ی شعری هم از همین روست. و گرنه چه معنی دارد که در همين عالم شعر، ما شاعری را از شاعر دیگر برتر بدانيم؟ اين‌که در قرآن شاعران را «غاوون» خوانده‌اند و مثلاً کافران پيامبر را «شاعر» خوانده‌اند يا به او گفته‌اند اين‌ها «اساطير الاولين» است، به جای خود. ولی نمی‌شود هر حرفی را به همين سادگی با حرف آن‌ها يکی دانست. مغلطه از اين آشکارتر نمی‌شود. با اين نحوه‌ی استدلال به مصاف سروش رفتن، يعنی خلاص کردن خود از رنج تعقل و استدلال واقعی. اين‌که بگوييم کافران یا ملحدان قبلی هم همين حرف‌ها را می‌گفتند، فرار کردن از اصل مسأله است. چرا؟ به خاطر اين‌که آن‌ها از اساس با خود نبوت مشکل داشتند. آن‌ها اصلاً با خودِ خدای محمد مسأله داشتند و وحی را افسانه می‌دانستند. در حالی که در منظومه‌ی فکری سروش نه خدا غايب است و مفقود، نه وحی انکار شده است.

ادامه‌ی «تعظيم‌نامه‌ی پيامبر»

March 15, 2008

تکرار بر تکرار آيت‌الله سبحانی

پاسخ دوم آيت‌الله سبحانی به سروش منتشر شده است. اين هفته‌ی گذشته چندان گرفتار کار بوده‌ام که از عالم وب بی‌خبرم. اما اين نامه‌ی آقای سبحانی حقيقتاً نامه‌ی جالبی است. چند نکته‌ی کوچک را در حاشيه می‌افزايم و باقی بحث را به علاقه‌مندان وا می‌گذارم. نوع پاسخ آقای سبحانی را من اساساً و کماکان جدلی می‌بينم. و همان بحث زبان هنوز سايه‌ی سنگين‌اش بر سر بحث است و اجازه نمی‌دهد قوت و ضعف عقيده خودش را بدون دخالت باور دينی نشان دهد. هنوز پايه‌ی منطقی سخن آقای سبحانی تحت الشعاع احساسات و عواطف دينی‌اش مانده است. گمان می‌کنم من به قدر کافی در حاشيه‌ی اين بحث نوشته‌ام و حالا نوبت ديگران است که بحث و تفحص کنند و تحقيق منصفانه.

فقط يک نکته را می‌خواهم از نامه‌ی آقای سبحانی اين‌جا نقل کنم تا نشان دهم چقدر اطلاعاتی که به سبحانی می‌رسد غير دقيق و مغرضانه است. آقای سبحانی می‌‌گويد: «اگر من در نامه خود نوشته ام «عواملي در كار است تا از شما بهره كشي كنند» مقصودم اين است كه سخنان جنابعالي در زماني مطرح مي‌شود كه غرب و غربيان كمر بر اهانت به پيامبر اكرم(ص) بسته‌اند و مصاحبه اول و دوم شما درست در زماني مطرح مي‌شود كه نشريات دانماركي، كاريكاتور‌هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام را منتشر كرده اند، و نماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي‌خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت و ناموجه جلوه دهد.». آيا واقعاً وضع چنين است که: « مصاحبه اول و دوم شما درست در زماني مطرح مي‌شود كه نشريات دانماركي، كاريكاتور‌هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام را منتشر كرده اند، و نماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي‌خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت و ناموجه جلوه دهد.»؟ مصاحبه‌ی سروش، به گواهی متن منتشر شده‌ی مصاحبه‌ی او در «زم زم» در تاريخ ۱۱ دسامبر ۲۰۰۷ منتشر شده است. انتشار مجدد کاريکاتورها اما در فوريه ۲۰۰۸ است (همين جست‌وجوی گوگل را ببينيد و تاريخ‌ها را ملاحظه بفرماييد). بحث فيلم خيرت ويلدرس هم در همین حدود زمانی مطرح می‌شود. يعنی بيش از دو ماه بعد. پس چنين نيست که آن‌ها کاريکاتورها را منتشر کرده‌اند و بعد سروش را تحريک کرده‌اند که چنين مصاحبه‌ای بکند يا سروش با آن‌ها همراهی کرده باشد. لازم به توضيح اضافی نيست که جدای اين‌که اطلاعاتی که به آقای سبحانی می‌رسد غلط است و خود او هم يا امکانات‌اش را ندارد يا به خود زحمت تحقيق و تفحص نمی‌دهد، مغالطه‌های منطقی بسيار ديگری بر اين نوع استدلال مترتب است. صرف هم‌زمانی دو اتفاق (که در اين مورد آشکار مستقل از هم هستند مگر اين‌که قايل به تئوری توطئه باشيم)، دليل بر اتفاق و همسويی آن‌ها نيست. برای اثبات اين ادعا دليل لازم است. آقای سبحانی به سادگی اين را در ضمير مخاطب می‌نشاند و گمان می‌کنم به تقوی نزدیک‌تر بود اگر ايشان پرهيز می‌کردند از اين اتهامات غير مستقيم. در ساير موارد پاسخ ايشان هم من اشکال‌های زيادی می‌بينم. خلاصه بگويم که اين پاسخ مرا متقاعد نکرده است که سخن سروش نادرست است و موضع سبحانی درست،‌ بلکه درست بر عکس موضع سروش را بيشتر تقويت کرده است. (نمی‌دانم چرا ولی ناخودآگاه ياد کتاب  «شيعه پاسخ می‌دهد» آيت‌الله سبحانی می‌افتم که اساساً زبان، بيان و ادبيات‌اش همين گونه است و دو سه سال پيش که سخت مشغول کند و کاو در آن بودم دقيقاً همين حس را داشتم: کتاب، کتابی است سخت ضعيف و لرزان و رويکرد عقلانی سستی دارد. نقاط مثبت‌اش به جای خود، اما بدون شک کتابی است که آکنده و سرشار است از نقل و حظ و بهره‌ی عقل در آن بسيار اندک است. نقلی فربه و عقلی فرتوت!).
پ. ن. بين لينک‌هايی که در بالا نقل کردم آشکارا ارتباطی هست. آقای سبحانی يا هيچ ارتباطی با اينترنت ندارد يا ارتباط‌اش با واسطه است و. آشکار است که ايشان هيچ وقت در گوگل به جست‌وچوی سوابق و لواحق اين بحث نپرداخته‌اند و گرنه اين داوری سريع از ايشان صادر نمی‌شد.

March 7, 2008

محک تجربه‌ی ايمان و اخلاق

خوب. پاسخ مفصل و مبسوط سروش به آيت‌الله سبحانی منتشر شد. متن کامل در وب‌سايت دکتر سروش آمده است. تا جایی که من خبر دارم و خبر موثق دارم، عين همین متن به خبرگزاری فارس هم ارسال شده است که تا به حال تمام اخبار جبهه‌ی مقابل سروش را پوشش داده بود. خبرگزاری فارس تا به اين ساعت هنوز متن کامل جوابيه‌ی سروش را منتشر نکرده است. خبرگزاری فارس خود مدعی اخلاق و دين‌داری است و هنوز در کار وجدانی و اخلاقی خود قدمی برنداشته است. حال بايد ديد خبرگزاری فارس خود تا چه اندازه به اخلاق و پيروی از پيامبر پای‌بند است. نکته‌ی جالب هم اين است که راديو زمانه که خود متهم به بی‌دینی است، اولين جايی است که پاسخ سروش را منعکس کرده است. جالب است. نه؟ کسانی که بر طبل دین می‌کوبند، در اخلاق دين اهمال می‌کنند. کسانی که متهم به بی‌دينی و ستيز با خدا هستند، به دعوت پيامبر اخلاق عمل می‌کنند! و شگفت‌آور آن‌که مردم قم قصد راه‌پيمايی دارند و در بيانيه‌ای سخنانی آمده است سخت غليظ و پر عاطفه و احساس. و البته بايد سخت از عاقبت مسلمانی در اين ديار بيم‌ناک بود که با چنين الفاظ و با چنين چهره‌ی زشت و خشنی از پيامبر خدا دفاع می‌شود. دعوت پيامبر خدا برای اخلاق بود. خود او می‌گويد که برای اتمام مکارم اخلاق مبعوث شده است و شگفتا که کسانی که خود را دين‌دار می‌خوانند راهی می‌روند خلاف جهت دليل بعثت پيامبرشان! به هر تقدير، متن کامل جوابيه‌ی سروش را من ‌به صورت پی‌دی‌اف در آورده‌ام و در اين‌جا می‌گذارم‌ که چاپ کردن‌اش راحت‌تر باشد. شايد منصفی، خداترسی، مؤمنی، پيامبردوستی، غيرت‌ورزی کند و اين پاسخ را مستقيماً به آيت‌الله سبحانی برساند که گرفتار حب و بغض‌های خبرگزاری‌های محبوب وطنی نشود اين پاسخ!

«شنيدید چی‌ گفت؟ حرف بدی نزده!»

عنوان بالا، عنوان جزوه مانندی است که سال‌ها پيش، سال‌های بسيار دور منتشر شده است. اين جزوه مانند، تا جايی که من به خاطر دارم نه نام ناشر داشت نه تاریخ. اين جزوه، نسخه‌ی مکتوب سخنان راديویی حاجی عبدالصمد شاه، والی وقت کربلا بود که در راديو متفقين در زمان جنگ پخش می‌شد. اهل تاريخ می‌توانند بروند دنبال‌اش. من فقط از عنوان جزوه استفاده می‌کنم برای حرف‌های زير!

قضيه این است: سروش مصاحبه‌ای می‌کند به زبان انگليسی با وب‌سايتی به نام «زم‌زم». مصاحبه به زبان فارسی ترجمه می‌شود و در وب‌سايت زمانه می‌آيد. جنجال شروع می‌شود. سروش می‌شود آماج حمله. سروش حرف تازه‌ای زده بود؟ نه. تمام اين حرف‌ها و مضامين در آثار قبلی سروش و به نحو برجسته‌تر در «بسط تجربه‌ی نبوی» آمده بود. پس چه خبر شده است که ناگهان اين همه تحرک، اين همه حمله، اين همه نقد، اين همه تلخی و درشتی رخ داده است؟ کليد دعوا کجاست؟ کليد اصلی به نظر من زبان است. بله، سياست نقش ايفا می‌کند. تمام حملاتی که پیش‌تر به سروش می‌شد، اکنون بهانه‌ی عامه‌پسندتری يافته است. اما باز هم کليد زبان است. زبان است که در ترجمه عریان شده است. اما چرا؟

ادامه‌ی ««شنيدید چی‌ گفت؟ حرف بدی نزده!»»

March 5, 2008

قرآن و مولوی

مولوی، دست‌پرورده‌ی فکری شمس تبريزی است. آن‌قدر غوغا راه‌ انداخته‌اند که کسی نمی‌خواهد ببيند خود مولوی سخنانی درباره‌ی قرآن گفته است در همين حد. شمس هم که تکليف‌اش روشن‌تر از اين‌هاست. اين نمونه‌ها را از مقالات شمس ببينيد:
«من قرآن را به آن تعظیم نمی‌کنم که خدا گفت. به آن تعظیم می‌کنم که از دهان مصطفا برون آمد. بدان که از دهان او برون آمد»
شمس آشکارا می‌گفت قرآن تابع محمد است نه محمد تابع قرآن. از نظر او اسراری که در کلام محمد است بسی بالاتر از اسرار قرآن است و او سخن محمد را تأويل آيات الهی می‌داند. گمان نمی‌کنم هيچ کدام از اين سخنان موافق طبع فقها و کسانی که امروز به سروش حمله می‌کنند باشد. و هنوز اين را هم خوب می‌دانيم که مولوی شمس را تا چه پايه می‌ستود و به او عشق می‌ورزيد. به هر حال، اين نکته را شمس آن موقع دريافته بود و بدون شک او تنها کسی نبود که چنين رأيی داشت. در رابطه‌ی ميان محمد و احد، نه کتاب حايل و حجاب است نه کلام. جبرييل هم مقامی فروتر از محمد دارد. اگر مقامی فراتر داشت، در معراج پای به پای او می‌توانست رفتن.

درد دلی با مجيد مجيدی

آقای مجيدی عزيز!
امشب که سخنان شما را در مراسم دريافت جايزه‌تان درباره‌ی قرآن و پیامبر خواندم، سخت اندوه‌ناک شدم. يادداشت قبلی را که نوشتم البته اندکی از سر احساس و عاطفه و رنجيدگی بود. جاهايی عباراتی نوشته بودم که شايد روا نبود به شما بگويم. آن تعبير «قلم به مزد» را من در گیومه آوردم بودم که نشان بدهم از ديگری است و از جنس سخنان من نیست. اما خوب، همین را هم نبايد می‌آوردم. گفته بودم شما صلاحيت حرف زدن در اين مورد را نداريد. این هم کمی تند است. شما می‌توانيد درباره‌ی هر چیزی نظر بدهيد، ولی بعد اهل فن می‌نشينند و حرف‌های شما را می‌سنجند و اگر مخدوش باشد و معيوب، اين شما هستيد که نمره‌ی مردودی می‌گيريد. آن وقت می‌شود گفت صلاحيت نداشته‌ايد. اگر هم من اين تعبير را به کار بردم بيشتر از آن رو بود که آن‌چه در اين سخنان می‌ديدم، از نظر من، اعتبار کل نقد را زير سؤال می‌برد. بعد از اين مقدمه، می‌روم سر دردِ دل‌ام با شما.

ادامه‌ی «درد دلی با مجيد مجيدی»

March 4, 2008

سروش، قرآن، خدا و پيامبر اسلام

پيش‌درآمد: کسانی که اين يادداشت را می‌خوانند، لطفا يادداشت «درد دلی با مجیدی» را هم بخوانند (زود قضاوت نکنيد). بعضی از نکات اصلاح شده‌اند در يادداشت بعدی.
نخستين بار که آراء سروش را درباره‌‌ی قرآن در «بسط تجربه‌ی نبوی» خوانده بودم، ديدگاه‌های او را از منظرهای مختلفی می‌سنجيدم. بدون شک، يکی دیدگاه‌هايی بود که خودم داشتم و البته در تاريخ اسلام سابقه‌ی درازی دارد ديدگاه‌هايی شبيه به ديدگاه سروش (و البته غزالی از تکفيرگران تراز اول آن بود). مصاحبه‌ی اخير دکتر سروش درباره‌ی قرآن هم البته چيزی نبود جز تکميل، شرح و بسط همان‌ها. من نه ابهامی در آن مصاحبه دیدم نه کفرياتی. البته در قاموس عوام هر آن‌چه با باور عامه متفاوت باشد، می‌شود کفريات. دقت بفرماييد. می‌گويم «کفريات». نمی‌گويم «اشتباه» يا «قصور» يا «افراط». روی سخنِ من با کسانی است که تيغ تکفير به دست دارند. سخن سروش در منفی‌ترين ديدگاه،‌ يک نظر است. يک ديدگاه است، نه يک تجويز و دعوت. کسی اگر با آن اختلاف دارد، می‌شود با همان زبان و بيان، با منطق و استدلال به مصاف آن برود. چندين بار خواسته بودم نکاتی ديگر را در حاشيه‌ی بحث بيفزايم که به خاطر گرفتاری فراوان و مشغله‌ی کاری و درسی، از آن باز ماندم. به هر حال الآن لازم است دوباره اين نکات را تکرار کنم.

به نظر من، سروش سخنانی گفته است که شجاعت می‌خواهد و البته او همين سخنان را به وجه ديگری پيش‌تر گفته است و چيز عجيب و خارق‌العاده‌ای در آن‌ها نيست. می‌شود در آن‌ها تشکيک کرد. می‌شود اين آراء را تنقيح کرد. می‌شود پالايش‌اش کرد. می‌شود مبناهای استدلالی‌ و کلامی‌اش را محکم‌تر کرد. اما اصل سخن به نظر من بسيار مهم است. تمايز قايل شدن ميان وجود ذاتی و عرضی قرآن، هيچ فرقی ندارد با تمایز قايل شدن ميان محکم و متشابه. نزاع اصلی بر سر ولايت است. اختلاف نظرها آن‌جا شروع می‌شود که مشخص کنی ولی تو کی‌ست؟ بايد بگويی به تبعيت از چه کسی اين‌ها را می‌گويی. می‌شود گفت به تبعيت از عقل. و اين پاسخی سست نيست. از اين بخش می‌گذرم. شايد در يادداشتی جداگانه شرح اين را نوشتم.

اما اين سخنانی که از زبان مجيد مجيدی صادر شده است و خبرگزاری مهر منتشر کرده، مثل آب سردی بر شانه‌های‌ام ريخت. يخ کردم. مات‌ام برد. يعنی می‌شود حماقت و «قلم‌به‌مزدی» اين اندازه هنرمندی را به سخره بگيرد که مشتی ياوه و تحريف را در کنار شعر مولوی بنشاند و قلم يکی مثل سروش را قلم «منحرف» بخواند؟ يعنی مجيد مجيدی نمی‌داند که بحث سروش، بحث علمی و کلامی است و اصلاً مجيد مجيدی صلاحيت لب گشودن درباره‌ی آن را ندارد؟ يعنی مجيد مجيدی نمی‌داند که تا به حال يک مقاله هم درباره‌ی پيامبر و قرآن ننوشته است و او در برابر سروش، حتی اگر سروش همه‌ی حرف‌های‌اش باطل باشد، اصلاً ديده نمی‌شود؟ يعنی مجيد مجيدی نمی‌داند که اگر خرمشاهی يا يک مجتهد در برابر سروش اعتراض می‌کنند و سخن‌اش را به درست يا غلط نقد می‌کنند، آن‌ها لااقل کارکشته‌ی اين ميدان هستند. ولی مجيدی چه؟ چرا مجيدی حرف‌هایی می‌زند که فقط از دهان یک مسلمانِ مؤمن عامی در می‌آيد که هر چه به او گفته‌اند مقلدانه تکرار می‌کند؟ تنها بايد تأسف خورد به حال اين هنر و اين فرهنگ که مروجان‌اش از جنس مجيدی باشند. و صد البته معلوم است که مجيدی از کجا جايزه گرفته است و چرا. بعضی‌ها خيال می‌کنند مسلمانی و ايمان کار ساده‌ای است و البته آقای مجيدی ايمان را خیلی برای خود ساده می‌بيند و برای يکی مثل سروش سخت!‌ شگفتا از اين همه ساده‌لوحی!

تنها به یاد ناصر خسرو می‌افتم که گفته بود:
هر کسی چيزی همی گويد ز تيره رای خويش
تا گمان آيد که او قسطای بن لوقاستی
من بگويم از زبان ابن حيان راستی
عاقلان را گوش کردن قولِ من ياراستی
پشت اين مشت مقلد کی شدی خم در رکوع
گر نه در جنت اميد قلیه و حلواستی

و البته با آن نگاه آقای مجيدی صد البته که ناصر خسرو هم کافر است! همان ناصر خسرويی که می‌گفت: «گزينم قرآن است و دين محمد». نمی‌دانم مجيدی با خودش فکر کرده بود که فردای قيامت (اگر به آن باور داشته باشد به دل)، اگر خدا و رسول‌اش به خاطر اين سخنان از او بازخواست کند، می‌تواند سر بلند کند و بگويد چرا اين‌ها را گفته است؟ من اگر جای مجيدی بودم از هراس بر خودم می‌لرزيدم. کاش ايمانی هنوز بود. کاش هنوز چراغ تقوی روشن بود!

پ. ن. تو را به خدا بالای تيتر فارس‌نيوز را ببينيد. نوشته است: «با انتقاد شديد از توهين‌هاي اخير به قرآن و حضرت محمد(ص)». يا اين‌ها معنی کلمه‌ی «توهين» را نمی‌دانند يا واقعاً دوره‌ی آخرالزمان شده است. قضيه، قضيه‌ی پيراهن عثمان است و نماز نخواندن علی! خدا پدر سبحانی را بيامرزد که اين قدر انسانيت دارد می‌گويد: «او با آن چهره نوراني، و بيان شيرين، روزگاري مدرس نهج‌البلاغه بود. خطبه‌‌ همام را به نحو دلپذيري تفسير مي‌كرد، چه شد كه از اين گروه اين همه فاصله گرفت؟»
 واقعاً چه اتفاقی دارد در اين کشور می‌افتد؟ چه خبر است؟ الحق که حرف سعدی چقدر درباره‌ی کسانی که آتش‌بيار این معرکه شده‌اند و اين خيمه‌شب‌بازی را راه‌ انداخته‌اند مصداق دارد: «سنت جاهلان است که چون به حجت از خصم فرو مانند سلسله‌ی دشمنی بجنبانند»!

February 13, 2008

نقد نامتين خرمشاهی بر سروش

بهاء الدين خرمشاهی يادداشتی نوشته است – ظاهراً – در پاسخ به مصاحبه‌ی دکتر سروش درباره‌ی قرآن. نکته‌ی نخست اين‌که وب‌سايتی که اين يادداشت را منتشر کرده است، عمدتاً پاسخ مخالفان را آورده است. توضيحی که دکتر سروش در رفع ابهامات در مصاحبه با روزنامه‌ی کارگزاران داده است در این وب‌سايت نيامده است. اين پاسخ را من در ادامه‌ی مطلب می‌آورم – به نقل از وب‌سايت دکتر سروش – و چند حاشيه هم بر آن می‌افزايم.

يکم اين‌که پاسخ آقای خرمشاهی هيچ اشاره‌ای به سروش نمی‌کند. هيچ اسمی از او نمی‌برد و انگار سروش سوم شخصی است که حتی اسم‌اش را نبايد برد. از خرمشاهی اين شيوه‌ی نوشتار بسيار بعيد و مايه‌ی تأسف است. بعد از آن لحن و زبان اين يادداشت جدلی است و تکرار مدعيات تاریخی. يعنی اگر سروش هم اين حرف‌ها را نزده بود، می‌شد در آثار متکلمان اسلامی ظاهرگرا کمابيش همين سخنان را يافت. خرمشاهی در مقام ذی‌نفع در مسأله ايستاده است و از درون متن می‌خواهد درباره‌ی بيرون متن داوری کند. او به سادگی سر سيد احمد خان را تخطئه می‌کند و در مقام شاهد از سيد جمال اسدآبادی نقل قول می‌کند. گويی حرفی که آن‌ها در زمانِ خودشان گفته باشند به نحوی برای زمان ما نيز حجت است و تقابل ميان سيد احمد خان و سيد جمال تقابل اهریمن و اهوراست! گذشته از اين من يک بار دیگر در همين وبلاگ مطلبی را از خواجه‌ی طوسی نقل کرده بودم که مضمون‌اش تا حد بسيار زيادی همانی است که سروش در مصاحبه‌ی خود گفته است.

طرفه‌تر آن‌که با اين لحن تکفيرگری که خرمشاهی و برخی از منتقدان سروش پی گرفته‌اند می‌شود تيشه به ريشه‌ی بسياری زد که سروش قلم کوچک ماجرا به حساب می‌آيد. خواجه‌ی طوسی يک نفرشان. ابن سينا مورد بعدی. مورد متأخرش آيت‌الله خمينی است. اين بخش از سخنرانی آقای خمينی را ملاحظه بفرماييد: «ماه رمضان مبارک است. برای اين‌که نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفه‌ی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶). با اين حساب آقای خمينی کافر است؟ سخن آقای خمينی اگر نکته‌ای بالاتر از آن‌چه سروش می‌گويد نباشد، دست‌کم همان است که سروش در مصاحبه‌ی خود آورده است. پس اين همه غوغا و جنجال بر سر چی‌ست؟ چرا خرمشاهی خود را فروخته است به اين بازی زشت؟ می‌شود يادداشت خرمشاهی را که عمده‌ی نکات‌اش اساساً ربط چندانی به مدعای سروش ندارد به دقت شکافت، ولی چه سود؟ اين جملات خرمشاهی را بخوانيد: «اينان خود را نواعتزالي مي‌شمارند. و در اوج بي‌پروايي مي‌گويند پيامبر(ص) و وحي قرآن (به تعريف خودشان) درجاتي از خطاپذيري دارند. آري پيامبري را امري انساني و خودخواسته و خودساخته و قرآن را فرآورد ذهن و زبان و ضمير و زندگي او مي‌شمارند». اين‌ها آشکارا در اشاره به سروش است («نواعتزالی»). ولی سروش هيچ جا نگفته بود پيامبری امری انسانی و خودخواسته و خودساخته است. تحريف آشکار شاخ و دم ندارد. آری قرآن از صافی وجود پيامبر عبور کرده است اما سروش هيچ جا در مصاحبه‌اش اين رشته‌ی ميان پيامبر و خدا را نگسسته بود. اين رشته را خرمشاهی خودخواسته و خودساخته پاره کرده است. به هر حال، توضيحات سروش را در زير بخوانيد. در يادداشت ديگری باز ادامه‌ی بحث را پی می‌گيريم و نکاتی را در حاشيه‌ی اين به اصطلاح جوابيه‌ی آقای خرمشاهی می‌افزايم.

ادامه‌ی «نقد نامتين خرمشاهی بر سروش»

January 8, 2008

حاشيه بر بحث مخلوق بودن قرآن

مصاحبه‌ی سروش، که به اعتقاد من هيچ چيز تازه و شگفت‌انگيزی در آن نيست و تنها در آن همان سخنان پيشين سروش (و متکلمين متقدم) به زبانی بی‌پرده‌تر بيان شده‌ است. ابتدا يک پرسش را پيش می‌کشم که به اعتقاد من گوهر سخن سروش از پاسخ به اين پرسش بر می‌آيد و بعد، جملاتی را از خواجه نصير الدين طوسی نقل می‌کنم که مناسبت تامی با این بحث دارد. پرسش اين است: اگر پيامبر اسلام، در زمان ديگری، فرض کنيد در قرن بيستم يا بيست و يکم ميلادی، در مکان ديگری و در ميان قوم و ملت ديگری مبعوث می‌شد و به زبانی جز عربی سخن می‌گفت، آيا قرآن همين قرآنی بود که اکنون داريم؟ آيا احکام‌اش و الفاظ‌اش فرق نمی‌کرد؟ آيا خدا فقط به زبان عربی می‌توانسته سخن بگويد؟ آيا پيام وحی جز به زبان عربی، به زبان ديگری قابل ابلاغ نبود؟ پاسخ به این پرسش‌ها حدود اين بحث را کمی روشن‌تر می‌کند.

اما برسيم به نقل سخنان طوسی. طوسی در تصور ۲۴ کتاب تصورات در ذکر نبوت می‌گويد: «و قبول وحی و الهام او از ملاء اعلیٰ و ملکوت اعظم چنان است که ما در خواب می‌بينيم و او در بيداری می‌بيند، بالقاء الشیء الي الشیء بالسرعة، يعنی از نفس کلی که لوح محفوظ است با نفس مطهر او می‌تابد و از اين روی که می‌گويد انا بشر مثلکم از پيوند و مادت و مشارکت با ديگران و هر چه تعلق به اعمال جسمانی دارد، خالی نمی‌تواند بود. و امتياز او به آن است که يوحی اليّ و چون يوحی الي از مشارکت انا بشر مثلکم معرا نيست، نزول وحی و الهام بی معارضه‌ی خيال نباشد. و آن معارضه از پرده‌ی رقيق شفاف و صافی تصور بايد کرد که چندان‌که بر می‌آيد کثيف‌تر می‌شود تا آن‌جا که به غايت کثافت رسد...» (ص. ۳۳۲)(بديهی است که معنای «کثيف» و «کثافت» معنای تحت‌اللفظی عام فهم نيست و در مقابل «لطيف» و «لطافت» است نه «پاک»‌ و «پاکی»).

اما در باب معجزه: «و در معجزات و کرامات پيمبران گويند: ايشان از آن‌جا که حيز جنس است به حکم انا بشر مثلکم با ديگر مردم در ترکيب جسد و چهره و صورت و طعام و شراب و لباس و نکاح و هر چه تعلق به آفرينش خلقی دارد مشارک‌اند و از آن‌جا که از حيز فصل است به حکم ما ينطق عن الهوی ان هو الا وحی يوحی مُباين. و معجز به حقيقت معجز علم و حجت است نه معجز فعل و قدرت. زيرا آن وقت کسی که به قدرت بر همه‌ی عالم مسلط شود، تواند بود که گرگی يا شيری برو مسلط شود و نتوان گفت که آن گرگ يا شير از او بهتر باشد. و آن‌جا که علم است کسی باشد که حجت علمی اظهار کند و در آن مُهر عجز بر لب جمله ناطقان عالم نهاد که هيچ کس نه کسر او به حجت تواند گفت و نه به جواب در مقابل او نطق تواند زد... پس اگر کسی خواهد که پيمبر را به معجز بشناسد اول‌اش ببايد شناخت که غايت قوّت و قدرت بشر هر يک علی الانفراد تا کجاست و شبهِ معجز چون سحر و طلسم و مانند آن کدام‌ است، از سر یقين صادق معتمد عليه، تا چون علم او به اين همه محیط شود، آن قدرت و قوت که بالای قوت و قدرت خلايق باشد آن را به معجز می‌دارد معين گردد. و معلوم است که هيچ مخلوق را اين ممکن نباشد، و اگر باشد او را خود به پيمبر چه حاجت؟ پس هم پيمبر بايد تا او معجز را از نه معجز باز شناسد. و آن کس که از مدعی نبوت معجز خواهد آن است که او عقل خود را به ميزان کرده است و خود را به وزن خدايی خدا و نبوت نبی بر می‌سنجد و آن وقت که به معجز به او ايمان آورد، به عقل خود ايمان آورده باشد نه به او.» (صص ۳۳۷-۳۴۰). (تمام نقل قول‌ها از تصحیح دکتر جلال بدخشانی آمده است). بر همين قياس، می‌توان درباره‌ی «معجزه‌ی لفظی» قرآن نيز سخن گفت.

تأکيدها در نقل قول از من است. اين سخنان را مقايسه کنيد با آن‌چه سروش می‌گويد. در سخن سروش عين همين معانی منعکس شده است، ولی به زبان امروزی و قابل فهم برای انسان قرن بيست و يکم. طرفه اين‌جاست که وقتی در زمان طوسی چنين سخنانی گفته می‌شد، نه کسی در نبوت پيامبر شک می‌کرد و نه قرآن و اصالت آن زير سؤال می‌رفت. نه کسی در وجود خدا شک می‌کرد و نه کسی منکر جبرييل می‌شد. و نتيجه‌ی مستقيم اين سخنان اين بود که قرآن متنی است که نمی‌توان لفظ به لفظ و عيناً به تمام آن عمل کرد و برای فهم آن و عمل به آن نياز به معارف ديگری نيز هست (و تاريخ گواهی می‌دهد که مسلمانان در دوره‌های مختلف با چنين درک و فهمی از قرآن و اسلام به مسلمانی خود ادامه داده‌اند). اين مختصر را آوردم که بگويم چيز بديع يا عجيب و غريبی در سخن سروش نيست که هول و وحشت بعضی از دين‌داران را بر می‌دارد که وا اسلاما و وا پيامبرا! اين سخنان را بيش از هزار سال است که می‌گويند و دين و ايمان مردم هم به قوت بر جای خود باقی است و اهل دانش هم هيچ کدام ندای الحاد و بی‌دينی سر ندادند از اين کشفی که کرده‌اند! می‌دانم که هنوز جای بحث باقی است و ابهامات زيادی هست که بايد مرتفع کرد. فرصتی اگر بود باز هم می‌نويسم.

January 6, 2008

فهم بشری از قرآن يا قرآن بشری؟

ترجمه‌ی مصاحبه‌ای از دکتر سروش در راديو زمانه منتشر شده است (با عنوان «کلام محمّد») که عملاً مضمون‌اش خلاصه‌ی سخنانی است که سروش در «بسط تجربه‌ی نبوی» و پاره‌ای از مقالات ديگرش آورده است (اصل انگليسی مصاحبه را از اين‌جا بخوانيد). جمله‌ی ابتدای متن (که از خودِ سروش نيست؛ و واقعاً هم فرقی نمی‌کند که باشد يا نباشد) اين است: «محمد آفريننده‌ی قرآن است». همين جمله برای خيلی از افراد تکان‌دهنده است و شايد بدون خواندن صدر و ذيل مطلب به هزار داوری و پيش‌داوری برسند.

مضمون سخنان سروش در اين گفت‌و‌گو چيزی است فراتر از تئوری قبض و بسط و اين‌که دانش دينی بشر متأثر از معارف غير دينی نيز هست و اساساً فهم دين با خود دين متفاوت است. نظريه‌ی بسط تجربه‌ی نبوی يعنی زمينی ساختن کلام مقدس (که به باور من پيامبر اسلام با زندگانی‌اش دقيقاً اين کار را می‌کرد). مضمون اساسی اين نظريه اين است که پيام الهی (وحی) هر چه هست و از هر کجا که می‌آيد ناگزير از صافی ذهن و ضمير پيامبر عبور می‌کند. تلقی‌های سنتی از مفهوم نبوت و تعريفی که از شخص پيامبر ارايه می‌کند، عملاً پيامبر را تبديل به شخصی می‌کند که در نقش پرده‌ای شفاف است که نور از آن عبور می‌کند يا قاصد و پيام‌رسانی که فرمان‌بردار و مطيع محض است و هر آن‌چه را که به دست او سپرده‌اند و برای‌اش خوانده‌اند بی‌ کم و کاست به مخاطبان می‌رساند. برداشت‌های ديگری که از نبوت شده است و می‌شود (و تلقی سروش هم تنها يکی از همين تلقی‌هاست)، در اساس اين ساختارِ دست و پا بسته و مکانيکی تشکيک می‌کند. در انتهای اين گفت‌وگو نکته‌ای هوشمندانه را طرح کرده است: «گر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصه‌ای لاینحل می‌شوید.» و يکی از اين مخمصه‌های لاينحل آن‌جا درست می‌شود که بايد قايل به حضور فيزيکی جبرييل باشيد. که در يک زمان و مکان خاص، تحت شرايطی مادی «شخصی» به نام جبرييل که اساساً فرشته‌ای است که اوصاف مادی ندارد، صورت بشری پيدا می‌کند و بر پيامبر ظاهر می‌شود. به زبان عربی سخنانی را به او می‌گويد و پيامبر از عظمت و هيبت آن سخن بر خود می‌لرزد و می‌فهمد که پيامبر شده است و داستان پيامبری از آن روز آغاز می‌شود. و ده‌ها نکته‌ی ريز و درشت ديگر هم که پيامد اين مدعاست.

در روزگاران پيش‌تر، فلاسفه، عارفان و مکاتب مختلف عقل‌گرای عالم اسلام، بارها در اين درک فيزيکی و مکانيکی از دين و مفاهيم دينی تشکيک کرده‌اند (و البته چوب جسارت و شهامتِ خود را هم بارها خورده‌اند). آن‌چه من از اين فهم از نبوت درک می‌کنم اين است که اساساً پيامبر کسی است که توانايی صورت بخشيدن به پيام و معنايی بی‌صورت را دارد و البته که يکی از ابعاد اين «توانايی» اين است که خودِ او با تکيه بر داشته‌ها و توان‌مندی‌های فردیِ عقلی و معنوی و روحانی خود، صورتی خاص به اين پيام بدهد. و چنان‌که سروش می‌گويد اين وحی، امری است ذو مراتب و ذو بطون. اين وحی وقتی به زنبور می‌رسد (به قول مولوی)،‌ چرا انسان نتواند برخوردار از اين وحی شود؟ پس به انسان هم وحی می‌شود و به پيامبر هم بر همين اساس وحی می‌شود. با اين تفاوت که (چنان‌که سروش می‌گويد) پيامبر «نَفْسی» دارد که از آن الهام الهی بر می‌آيد و خودِ او نيز از الهی بودن اين الهام آگاه است. و اين انتقال پيام، به اندازه‌ی ظرفيت پيامبر است که «گر بريزی بحر را در کوزه‌ای/ چند گنجد؟ قسمت يکروزه‌ای!» يا «دم که مردِ نايی اندر نای کرد / در خور نای است، نی در خوردِ مرد». و اين نظريه البته راه را بر حل بعضی از مشکلات مغلق مسلمان‌ها در زمانِ ما باز می‌کند. اگر بپذيريم که قرآن بخشی ذاتی و بخشی عرضی دارد و بخش (يا بخش‌های) عرضی آن امروز يا نشدنی هستند يا تناقض‌آفرين، می‌توان با تکيه بر باور به مخلوق بودن قرآن و جاودانی نبودن آن، به سادگی معضل را حل کرد. اما آيا در قرآن جايی آمده است که «قرآن جاودانی است» و اين قرآن همان است که از ازل بوده است و تا ابد خواهد بود؟ تاريخ در اين زمينه داوری‌اش با داوری سنت تفاوت عميق دارد.

باز در این باره خواهم نوشت. بحث، بحثی است بسیار مفصل و پردامنه و سرشار از ابهام. بهترين گواه ابهام‌آميز بودن آن همين سرنوشت تلخی است که در تاريخ اسلام گروه‌های عقل‌گرا دچار آن بوده‌اند. گاهی اوقات ناکامی در فهم مدعای این گروه‌ها، باعث می‌شود شنونده ناگزير شروع به تکرار سخنان رقبا و حريفان قايلان آن کند (فکرش را بکنيد که يک شنونده‌ی مستقل به خاطر ناکامی در فهم سخنان معتزله، دقيقاً همان حرف‌های اشاعره را تکرار کند). به هر حال، اگر مجال بيشتری برای اين بحث باشد، ادامه‌اش خواهم داد.

ادامه‌ی «فهم بشری از قرآن يا قرآن بشری؟»

Free counter and web stats