صفحه‌ی اصلی

بايگانی: ديوانيات

January 14, 2006

نزاع ميان ابتذال و فلسفيدن

يا للعجب! به قول بانو، عجب گيس‌گيس کِشون و ريز‌ريز کُشونی شده است اين ماجرای ابتذال و حواشی‌اش! آشيخ ميرزا مهدی خلجی، ظهيرالملکوت اسبق، سفير الملکوت سابق و منتقد الانام فعلی، تکمله‌ای نوشته‌ای است بر جريده‌ی پيشين‌اش که ناگهان در خاطر مبارک همايونی خطور کرد که اين وجيزه‌ی جريده‌ی سفير سابق (واشينغتنيه) با آن لحن و بيان منشيانه‌ی آميرزا ابوالقاسم خان فراهانی، خلد الله مضجعه‌، عجب آشوب عظمايی به پا کرده است، به قول آسيد نيکان کاريکارتوچی، با اين بيانات فاخر هر کالايی را می‌توانند به خلايق قالب کنند! اين عبارات، ناگهان مانند صور اسرافيل استخوان‌های قبله‌ی عالم را به جنبش درآوردند در لحد و رستاخيز ناگهانی بر پا کردند!

ما که قبله‌ی عالم باشيم، همين الساعه، وليعهد سابق و فعلی خودمان را دعوت می‌کنيم قلم به دست بگيرند و مراتب چاکری و آستان‌بوسی درگاه را به وجه اتم به جای آورند! چه معنی دارد اشاره‌ به عورت ضعیفه‌ها در محفل درس علما می‌کنند ايشان؟ مگر حجب و حيا از صحرای بيکران خاطر کاتب سابق رخت بربسته است که با چنين مباهاتی از بول و غائط مشتی مخبط به تجليل ياد می‌کنند و آن را نشان از مدرنيت و فرنگيت می‌شمارند؟ به روح جد شهيدمان قسم که ساعتی است انگشت حيرت به دندان می‌گزيم چنان که خون از لای نواجد مبارکمان روان شده است! چاکران درگاه جنت مکان، در تمام اين پهنه‌ی بی‌کران تا به حال مراتب ترقی‌خواهی خود را با کشف عورت و بول و غائط در مرآی عام و خاص به کرسی اثبات نشانده بودند؟ حاشا و کلا که چنين منکراتی در ضمير آستان‌بوسان درگاه راسخ شده باشد! دو گوش مبارک همايونی که تا به حال استماع چنين دليری‌هايی نکرده‌اند. به چشم هم اگر ببينيم شايد فقط فکر کنيم اين‌ها از فتنه‌های آخر الزمان است که چنين مزخرفاتی به نام علمای اعلام که هر يک ستونی در زير سقف بلند دانش‌ هستند، در مذاق قاطبه‌ی خلایق ريخته شود!

ما که خدا به سر شاهد است سودای هيچ سرکوبی نداشته‌ايم تا به حال (انصافاً زورمان به رعايای خودمان نمی‌رسد، چه برسد به ديگران)، اما اين‌ها که شورش نيست حکماً! اين علما دارند مدام از شورش حرف می‌زنند و قدرت! من نمی‌فهمم قدرتی که در آن سلطانی نيست و قاضی‌القضات و شحنه‌ای حاضر نيست و کليد زندانی ندارد، به چه درد می‌خورد؟ خاله خانباجی جان قبله‌ی عالم می‌خواهند با آن بساط اقتدار بگسترانند؟ اصلاً چه فضيلتی که آدم به جای کسب علم برود زبان اراذل و اوباش ياد بگيرد که علما را مضحکه کند؟
بزرگ‌اش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتی برد!
جماعت فيلسوف که هميشه مدعی بودند بايد روشن حرف زد، از غرائب است که به جای دو سطر توضيح روشن در مذمت دليری‌های سست‌نفسانه‌ی هواپرستانه، به تجليل آن بنشينند و ردای فلسفيت و نظريه‌پردازی بر آن بپوشانند. عجب مملکت بی‌در و پيکری شده است اين وبلاغستان! اين‌ها وبلاگ نيست ديگر، محل لاغ است گويا! قبله‌ی عالم که چشم‌شان آب نمی‌خورد اصلاً که اين قافله‌ی لنگ حتی دو فرسخ جلو برود. بعيد می‌دانيم اين‌ها حتی با طياره تا حضرت عبدالعظيم بتوانند بروند! همين‌جوری دارند در جا می‌زنند و بافندگی می‌کنند، نعوذ بالله! کاش آميرز مهدی خان که دیگر در زمره‌ی ساکنان درگاه نيستند، اين نصيحت مشفقانه را از قبله‌ی سابق بپذيرند که اگر گناهی می‌کنند، لااقل گناه پر لذت بکنند! شما که خود مثل آن خلايق نمی‌نويسيد، چرا تمجيد و تشويق فلسفی می‌کنيدشان؟ اگر حق است و انصاف است و نشان برهان و ميزان است، خود همان روش پيشه کنيد تا ما هم که قبله‌ی عالم باشيم، معنای اين شيوه از شورش را دريابيم! ولی چه حاصل! (نوشتيم «معنا» و «حاصل»، يادمان افتاد يکی می‌گفت:‌«اين‌ها معنای محصلی ندارد»!) روزگار آخر الزمان است و هر کسی متابعت رأی و هوای خويشتن می‌کند که گويند از فضايل دوموکراسی است! جل الخالق! اين بنی بشر دو پای چه ترقياتی کرده است! اين‌ها که از فهم قبله‌ی عالم خارج است. شايد وليعهد درگاه که صمصام قلم در دست دارند و خداوندگار داستان‌اند، داستانی نو بنويسيد به سياق زبان قدرت خاقانی، شايد اين مقولات مغلق ما را فهم شود! وليعهد جان!‌ دست همايونی به دامان قلم نيابت نشان‌تان!‌ بنویسيد شما را به جان گربه‌های‌تان! بنويسيد که دل‌مان خون شد!

اه! پوسيديم از بس حرف‌های ديوانی ننوشتيم. ياد رقعات ايام ماضی به خير که ساکنان درگاه خلد آشيان محروسه‌ی معظمه، هر روز رونقی به دفترخانه می‌دادند.

قبله‌ی حيران در طوفان ابتذال‌های وبلاغيه

July 26, 2004

وليعهد منور

به ميمنت و مبارکی! داشتيم امروز در صحيفه‌ی خبرپراکنی سرکار مکرمه اليزابت خانوم تفرجی می‌کرديم، ناگهان چشم‌مان به جمال منور و براق وليعهد بارگاه روشن شد. اسباب شعف و مسرت فوق العاده‌ی قبله‌ی عالم شد اين رؤيت غير منتظره وليعهد بارگاه همايونی. تو را به خدا ببينيد چقدر نورانی است! وليعهد منور درگاه ملکوت؛ فشارش بدهيد به عکسی منورتر می‌رسيد!سبحان الله!‍ ما خودمان که در بلده‌ی پروسيه‌ی برلين وليعهد را ديديم اين‌قدر نورانی نبود! گويا تا سيمای بی‌صدای وليعهد در مقابل دوربين قرار می‌گيرد از آن نورهايی که توی‌اش می‌گويند فر دارد و فره (شايد هم فرفره؛ در طفوليت موهای وليعهد ما فرفری بوده است!) در آن هويداست. هر چه باشد شاهان و سلاطين همه فره‌ی ايزدی داشته‌اند!‌ وليعهد هم هر وقت بخواهد به مسند ملکوتی بنشيند لاجرم اين فره را اکتساب خواهد کرد. القصه،‌ ماجرا را کوتاه کنيم مبادا بدخواهان و بهانه‌‌جويان سعايت يا نمامی کنند. ظهير‌الملکوت دل خوشی از وليعهد ما ندارد و بساط توطئه‌چينی هم از جانب عناصر اخلال‌گر و نامطلوب در خفا و نهان در جريان است. گفته بوديم خفيه‌نويسان و مفتشان درگاه متخلفان را گوشمالی دهند. باری وليعهد جان! ما خرسنديم از انوار مشعشع ولايت‌عهدی.

May 30, 2004

تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه


در راستای اين‌که ظهير درگاه ظاهراً اشتياق وافر و ارادت غريبی به رؤيت مسوده‌ی تصاوير آن عالم استراليايی کانادا ديده‌ی بريتانيا نشسته‌ی برلين رفته پيدا کرده‌اند، عجالتاً به نقش تمثالی از معلم قبله‌ی عالم اکتفا می‌کنيم که در ذيل می‌آيد:


حضرت جان کين
 اين هم عکسی دیگر از آن عالم بی‌بديل:
حضرت کين


که البته مربوط به ايام جوانی ايشان است گويا! باری، برخی از اشارات و کتاب‌های جان کين در حجره‌ی لينکدونی ارض مقدسه آمده است. طالبان می‌توانند به همان‌جا رجوع کنند. اما ما هنوز هم به ظهير شک داريم. نمی‌دانيم اين سخنان چرب‌زبانانه را به چه قصد و نيتی گفته است. وليعهد هم که در پاسخ مرقومه‌ی ما تعلل وافر کرده است. نمی‌دانيم چه خبر است در درگاه. پراگيان که سر در نقاب سکوت کشيده‌اند الا ظهير. برلينيان هم که احتمالاً در معيت وليعهد به خاطرشان جای ديگری مشغول است. اهل وين هم که شده‌اند حاجی حاجی مکه! چه خبر است در درگاه؟ ما چهار روز ملتزم درس و مشق بوديم همه‌تان پراکنده شديد؟ زهی همت! آی ملکوت نشينان!‌ ما هول برمان داشته است؟ وليعهد! کجا رفتی؟
 قبله‌ی عالم نگران که قلبش دارد از دهانش در مي‌آيد!

May 28, 2004

فاخته‌ی ملکوتی

وليعهد جان
تصدقتان گردم! مرقومه‌ی شريفه‌ی والاجاه وليعهد بزرگ بارگاه عز وصول يافت و به رؤيت چشمان خاقان جم اقتدار رسيد. از ضمير منور وليعهد درگاه البته نهان نماند و نيست که در اين ايام دراز فراق و جدايی از تدبير امور ملک و تمشيت ارکان ملکوت، لحظه‌ای از ياد رعايای درگاه غافل نبوده‌ايم. باری بارها نيت کرده بوديم که مرقومه‌ای مفصل به رسم معهود شهريارانه مکتوب کنيم و چاپار مخصوص همايونی را مکلف کنيم که به طرفة‌العينی منشور مقدس خاقانی را به تمامی اطراف و اکناف ملکوت ارسال دارند. سلطان‌بانو هم مکرراً ملال خاطر خود را از بی‌رونقی دفتر ديوانی و غبار نشستن بر کنگره‌ی ملکوتی بارگاه ابراز داشته‌اند. ما هم چنان که رسم اجداد جهاندارمان بوده‌ است مدام از نگاه عبرت و اشارت حکمت متفطن اين نکته بوديم که:


آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
ديديم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای
بنشسته همی گفت که کو کو؟ کو کو؟
هر چه باشد از این سکوت و خاموشی مستعجل ملالی به دل راه مدهيد که قبله‌ی عالم تازه ديروز از مداومت بر تکاليف جامعه‌ی غربيه‌ی وست‌مينستر و تمرين لوازم دموکراسی فراغت حاصل کرده‌اند. چنان که رسم معهود ارباب دانشگاه است گرفتار تدوين رساله‌ای بوديم که ختم تحصيل را اعلام نماييم. هنوز هم البته چندين ورق‌پاره را بايد سر و سامان دهيم تا فراغت کامل حاصل آيد.
و اما بعد؛ در باب روزگار ارض مقدسه و ممالک محروسه‌ی ملکوت لازم افتاده است که تذکرات واجب و تنبيهات لازم همايونی برای قاطبه‌ی مقیمان درگاه ارسال شود تا به آداب حضور واقف بمانند و در رسوم اقامت قصوری نورزند. وليعهد جان! قربانتان گردم! گويا تنها شما هستيد، که با وجود تنهايی که مثل تنهايی خدا شده است انگار، دمی از تمشيت امور حجره‌ی منوره‌تان غافل نمی‌شويد. بعضی‌ها گويا به سفر قندهار و هرات رفته‌اند. يکی دو نفر را که ما البته اطلاع واثق داريم که از ظل انوار همايونی خروج کرده‌اند. نازک‌الملکوت و ماوراءالملکوت سر از سمرقند و بخارا در آورده‌اند. خودتان می‌دانيد که اين طايفه‌ی دل در هوای خوبان را نمی‌شود دمی در آستان مقدسه پای‌بند کرد. هوای سيه‌چشمان کشميری و ترکان سمرقندی رهاشان نمی‌کند! صدر اعظم درگاه هم که می‌بينيد و می‌دانيد کم‌گوی شده است و اخيراً هم از قبله‌ی عالم درخواست کردند که آن نشان عاليه‌ی ادبی را که بیتی درخشان از حافظ شيرين سخن بود از صدر منزل‌شان برداريم مبادا جماعت صادر و وارد ظن خودبينی و کبر و نخوت بديشان ببرند. دل رئوف قبله‌ی عالم اجابت درخواست کرد البته. اما ما به همان بيتک خوش بوديم. ظهیر‌الملکوت که تن‌تن تنی ناتن‌تنی در آورده‌ است! ما نفهميديم ظهير با که تنی است و با که ناتنی؟ مدتی پيش از صدر اعظم شنيديم که با اتفاق يکی از مه‌پيکران پراگی سودای آب‌تنی داشته است. راست است آيا؟ هر چه باشد تأکيد فراوان بفرماييد به ايشان که احتياط واجب است که در رعايت آداب شرع کوشش وافر کنند. در همه حال از دوختن آن کلاه مشهور غفلت نکنند که مايه‌ی خذلان و شرمساری ملکی و ملکوتی نشود! سياح‌الملکوت و قديسة‌الملکوت هم گويا هوس ديار شيطان کرده‌اند. خودتان استفسار لازم را بفرماييد و خبرش را به سمع سلطان برسانيد که اين‌ها چرا از درگاه ما خارج شده‌اند؟ قصد سفر داشته‌اند فقط؟ ما مراتب رنجيدگی عميق خود را از اين بی‌ سر و سامانی درگاه به شما ابلاغ می‌کنيد. فکری بکنيد تو را به خدا!
وليعهد بزرگ! ساعد و قبضه‌ی قبله‌ی عالم از ترقيم و تحرير ديگر رنجه شد. عجالتاً همين مرقومه‌ی مختصر را داشته باشيد تا مجالی اگر حاصل شد، رقعه‌ی جديدی صادر کنيم.
 قبله‌ی در کار درگاه و دلتنگ وليعهد

April 27, 2004

منشی قبله‌ی عالم

تاجری در خم شد
عارفی بازاری
در همان منزل اول گم شد

شاعری خم می شد
منشی قبله عالم
می شد

زاهدی نام خدا را به زبان جاری کرد
بعد
خرما را خورد

زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آوای حزین آه کشید
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

شاعری خانه نداشت
در خیابان خوابید
شهرداری سر ذوق آمد و
اقدامی کرد

جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد
ژنده پوشی طلب برهان کرد
شاعری شعری گفت
عاشقی آه کشید
عارفی هوهو کرد
تاجری دسته چکش را رو کرد

عارفی وارونه حس می کرد
و کرامات غریبی هم داشت
مثلا طشت طلا را
لگن مس می کرد

شاعری کهنه سرا
شعر نیما را دید
زیرلب غرغر غرایی کرد

شاعری اشک نداشت
و لهذا خندید

از سيد حسين حسينی - نقل از: ابراهيم نبوی

March 14, 2004

اخبار داغ سياحتی

اگر خطا نکنم و هوش و حواس قبله‌ی عالم هنوز به جا باشد و مايه‌ی رشک ساير حلقه‌نشينان نشود خبر اتمام زايمان دوباره‌ی ايگناسيو،‌ سياح‌الملکوت،‌ را بايد در بوق و کرنا کرده و به سمع و نظر جميع مترددين ارض مقدسه برسانم! وقتی که از برهوت بی‌دانشی و فن‌مردگی سخن می‌گويم مقصودم دقيقاً همين چيزی است که رؤيت می‌فرماييد. خدا به حال کسانی رحم کند که در اين تهی‌دستی علمی دست به دامان من بشوند و توقع داشته باشند در مدت زمانی کوتاه کاری عالی و با کيفيت انجام دهم! رضا علامه‌زاده هنوز منتظر يکی دو کار کوچک است که مجال تهيه و تدارک آن را پيدا نمی‌کنم. اين است که يک روز می‌بينيد يکی صفحه‌ی اصلی حلقه‌ی ملکوت را جلا می‌دهد و يکی قابله‌ی ايگناسيو می‌شود! باری صفحه‌ی ايگناسيو را ببينيد و حظ کنيد! من يکی که يک دنيا لذت بردم. راستش حسودی‌ام شد. هوس کردم من هم بانگ و رنگ و هيأت و سيمای ملکوت را هم ناگهان تغيير دهم. خدا را چه ديد،‌ شايد اين زايش برای ملکوت هم رخ داد. اما باز هم يادآوری کنم که کسانی که اينها را می‌بينند گمان نکنند من بيکار بوده‌ام و وقتم را با اينها پر کرده‌ام. هر کدام از اينها کار دوستانی بوده است که علاقه‌مند زيباتر ساختن مجموعه بوده‌اند. يک بار ديگر هم در همين صفحه مدتی پيش درخواست کرده بودم از کسانی که دانشی فنی در صفحه‌آرايی دارند تا به ياری صاحب حلقه بشتابند و اينجا را دلپذيرتر کنند. هر چه باشد قرار نيست حلقه‌ی ملکوت تنها اعتبارش به محتويات و نوشته‌ها باشد. صفحه‌پرداز ايگناسيو اگر اينها را می‌خواند بداند که ما هم به کمک او نياز داريم! باقی دوستان حلقه می‌توانند به خود سياح‌الملکوت مراجعه کنند و از او راهنمايی بخواهند.

February 27, 2004

از فتنه‌های دربار

الساعه که مقام منيع شهرياری فراغتی از امور متفرقه‌ی اندرونی حاصل فرمودند در خاطر مبارک‌شان خطور نمود که شبِ دوشين را در معيت ملازمان درگاه اعنی سه نفر از ساکنان ارض مقدسه که همانا ملک‌الشعرای دربار، نازک‌الملکوت و قند‌الملکوت باشد همگی در رکاب سلطان‌بانو در رستوران حافظ بوديم و ميهمان ملک‌الشعراء برای بزرگداشت سالروز ولادت سلطان‌بانو. باری قبله‌ی عالم تنها می‌خواستند خاطر نشان کنند که ملک‌الشعراء در محفل دوشينه اشارات متعددی به فتنه‌ها و دسيسه‌های واقعه‌ی اخير در ممالک محروسه ما اشارت فرمودند و البته به کرات از توطئه‌های شنيعه‌ای ياد کردند که به زعم ايشان از سوی ظهير‌الملکوت صادر می‌شود. عجالتاً دستور تشکيل کميته مخصوص برای پی‌گيری جوانب امر را صادر فرموديم. هر چه باشد اراضی مقدسه‌ نيز خطوط قرمزی دارد. بارها متذکر شده‌ايم که اينجا مقولاتی از قسم دموکراسی نداريم. هر چه هست الطاف بيکران همايونی ماست. ساکنان درگاه هم البته يکايک از رقت قلب نازک شهريار آگاه‌اند! وليعهد بارگاه نيز نيک می‌داند که ما چه می‌کشيم. سلطان‌بانو هم که جای گفتن ندارد.

قصه را مختصر می‌کنيم عجالتاً تا نتايج استفسارات به سمع مبارک همايونی برسد. شايد در روزهای آتی سلطان‌بانو روايت ماجرا را مرقوم دارند.

قبله‌ی گوش به زنگ فتنه‌ها!

February 26, 2004

جل الخالق!

باورم نمی‌شود! ديگر داشتم کم کم از خودم نااميد می‌شدم. يک نفر اجابت دعوت کرد و چهار خط در دبيره نوشت، باشد تا تذکره‌ای باشد برای اولوا الالباب! کاش بقيه هم ياد بگيرند. نويسنده‌ی اسپيد روح جد اندر جد قبله‌ی عالم را شاد کرد با اين کارش. البته يادآور خاطراتی هم شد برای ما که روزگاری در راهروهای دانشکده‌ی ادبيات می‌زديم زير آواز و خلقی از دست ما عاصی بودند. اما نگفت که روزگاری هم بلوار خيام مشهد را هر شب طی می‌کرديم تا جايی که همگان احتمالاً ما را چون دوقلوهای ديوانه و آوازه‌خوان آن وادی شناخته بودند! جداً‌ مايه‌ی خرسندی است. ای ساکنان ارض ملکوت! بجنبيد! شما را به خدا تعلل نکنيد!

February 23, 2004

اغتنموا ايها الاصحاب!

ديگر به چه زبانی بنويسم؟! اين دبيره را ما همين جور از سر بخار معده نگذاشتيم اينجا! آنهایی که ننوشته‌اند معلوم است چه کسانی هستند، چون آنها که نوشته‌اند هم معلوم‌اند! ظاهراً اصلاً خوشتان نمی‌آيد چهار خط از خودتان بنويسيد! می‌ترسم اين صفحه عمر نوح بکند و گرد قيامت بر آن بنشيند! شما را به خدا يک بار هم که شده به يک تقاضای جدی من پاسخ درست و حسابی بدهيد! اصلاً فايده ندارد. بگذاريد برگرديم به فضای شهرياری خودمان:

وليعهد جان!

تصدقت گردم! اين ساکنان درگاه قبله‌ی عالم را جان به لب کرده‌اند. تمامی اوامر همايونی را پشت گوش می‌اندازند. ما نمی‌دانيم اينها چرا تا پای‌شان به ممالک غربيه می‌رسد ناگهان حقوق شهرياری ما را از خاطر می‌برند. الساعه که داشتيم تعدد منشورهای همايونی را در الزام به رونق دادن حجره‌ی مبارکه‌ی دبيره رؤيت می‌کرديم ديديم که ما هر وقت که مجال فراغت از امور اندرونی و مهمات مملکتی حاصل کرده‌ايم محض تنبه هم که شده،‌ اشارتی کرده‌ايم تا شايد حس حضور در سايه‌ی مقدس همايونی و بارگاه مبارک ملکوتی کمی رگ حميت مترددين ارض مقدسه را بجنباند و اهتمامی در آبادانی آن گوشه‌ از ملک ما نمايند. ما توانستيم ظهير درگاه را که آن قدر گريزپا بود و صدر اعظم بارگاه را که پيوسته در سفرهای پاريسيه و سير آفاق و انفس و تفرج صنع بود به راه بياوريم. گويا ديوان مظاهرت و دفتر صدارت بيشتر دغدغه‌ی آبادانی ملکوت را دارند تا ساکنان متفرقه در اقصا نقاط کره‌ی ارض. گفتيم شايد چنان که رسم ديرين ملوک بوده است، چاکران درگاه از وليعهد پر اقتدار ما حداقل به اعتبار سبيل‌اش حساب ببرند و امتثال اوامر کنند. ناچار دست به دامان شما شديم. روا ندانستيم از سلطان‌بانو بخواهيم در اين غايله شوم دخالت نمايند. چه بسا که نمامان و کج‌انديشان زبان بی‌آزرم خويش بر ايشان نيز دراز کنند از آن رو که خود نيز قلمی بر پهنه‌ی دبیره نگذاشته‌اند که البته دليل‌اش بر ما مکشوف است.

عجالتاً فرمان شهرياری بر اين تعلق دارد که استفسار لازم فرموده ببينيد چرا جمع کثيری از حاضران درگاه و ايضاً غايبان در کار دبيره قصور و اهمال دارند. مراتب را در اسرع وقت با چاپار سريع‌السير سلطنتی به سمع مبارک شهرياری برسانيد. نکته‌ی ديگر اين‌که اگر کسی از ساکنان ارض مقدسه دليلی يا محظوری برای نوشتن دارد می‌تواند در خفا و در پرده‌ی اسرار آن را به اطلاع سلطان برساند. اينجا حاجب و دربان برای گفت‌وگو با سلطان نداريم. مطلقاً کسی را هم رد صلاحيت‌ نمی‌کنيم. همگان آزادی محض دارند که بيايند و بروند اما آبروی ملک نبرند.

قبله‌ی عالم نگران بقای ملک

February 22, 2004

از اصحاب ملکوت

امشب در محل نمايش فيلم چرخ و فلک ساخته‌ی صاحب سيبستان و مشغول تماشای فيلم بوديم که سلطان بانوی ملکوت تماس گرفت و خبر انتخاب شدن حلقه‌ی ملکوت را داد. مرا از چند و چون و جزييات مسابقه اطلاعی نيست و بر خلاف مدعای کسانی که داوران اين مسابقه را به انواع اتهامات نواخته‌اند،‌ هيچ‌کدام از داوران را نه از نزديک می‌شناختم و نه با هيچ‌کدام دوستی داشتم. اما به هر تقدير،‌ چنان که در خبرها آمده است ملکوت وبلاگی برتر شناخته شده است. پيش از اين‌که حکايت مسابقه‌ای در ميان باشد،‌ که نه من و نه هيچ يک از نويسندگان حلقه به قصد برنده شدن ننوشته بوديم، يک بار ديگر توضيحی در باب حلقه و نحوه‌ی شکل گرفتن و بسط آن داده بودم. گمان می‌کنم واجب باشد بار ديگر ذکر خيری از تمام کسانی شود که نقشی در گسترش حلقه و بهبود آن داشته‌اند. چنان که پيشتر هم گفته بودم روزگاری من بودم و ملکوت به تنهايی در پهنه‌ی بيکران اينترنت و وبلاگ و کاری به کار کسی نداشتم. صاحب سيبستان نخستين کسی بود که او را وسوسه‌ کردم تا وبلاگی فراهم آورد و هنوز آن زمان ميهمان يک روز در ميان بلاگ‌اسپات بوديم و ملکوت آدرس سايت نداشت و از مووبل تايپ خبری نبود. باری من و صاحب سيبستان نخستين کسان مجموعه بوديم. در واقع بايد گفت که بلا ترديد کسی که نقشی اساسی در نهادن سنگ بنای ملکوت داشت او بود. به گمانم وبلاگ سمرقند نيز همان روزها پديد آمد. مجادلات قلمی او و من با مهدی خلجی باعث شد که چندی بعد کتابچه متولد شد و سپس به فاصله اندکی، از بيم هوو، طوعاً او کرها، وبلاگ مختصر ماه‌منير که آن زمان چای تلخ بود پديد آمد که مصادف شد با انفجاری اتمی در سرزمين ملکوت و همه چيز ويران شد و ناچار سی و شش ساعت پای کامپيوتر بيدار بودم تا همه چيز را دوباره مرتب کردم. مدتی نگذشته بود که روزی عباس معروفی تلفن کرد و حکايت از ساخت وبلاگ برای چند نفر از بچه‌های برلين و خانه‌ی هدايت شد. در همين گير و دار بود که شوخی شوخی عباس معروفی را هم آلوده کردم. کيوان و فرين هم همان ايام از راه رسيدند. جمشيد برزگر و کيانوش فريد هم همان روزها به قافله‌ی ملکوتيان پيوستند. بقيه افراد هم مانند قطرات جيوه همديگر را پيدا کردند و مجموعه بسط يافت تا رسيد به آنچه امروز هست.

ادامه‌ی «از اصحاب ملکوت»

November 28, 2003

آستانه‌ی آشفته

قبله‌ی عالم غضبناک شده‌اند! چه خبر است اينجا؟ هنوز شهريارِ جهاندار ديدگان از خواب نگشوده‌اند، چشمشان می‌افتد به اين مجادلات و منازعاتِ اربابِ درگاه! خوب شد ما متذکر شديم که ديشب به همراه سه نفر ديگر از ارکانِ ملکوت سهر الليالی داشتيم. يعنی قبله عالم تا سحرگاهان مجال خواب نداشته‌اند. اين گزافه‌ها چيست به قبله‌ی عالم می‌بنديد؟ ما به اشارت سخن از سکوت گفتيم. اين ماجرا را هم در عالم فقط و فقط سلطان بانو می‌دانند و بس که محرم رازهای سلطان‌اند. شما باز ياد صيام همايونی افتاديد؟! سلطان بانو هم اگر الآن حافظه ياری‌شان نمی‌کند از اين روست که در اين مقام به خاطر شريفشان هم خطور نمی‌کند که ما چندی پيش داشتيم در کسوت همان صيام، سکوتمان را می‌نوشتيم و خاطر مبارکشان هم از اين ماجرا آگاه است. ما تمام دردِ دل‌هايمان با ايشان می‌کنيم ديگر. الساعه که همين کلمات از قبضه‌ی جواهرآسای همايونی صادر می‌شدند، سلطان بانو تيفيلون زدند و استفسار فرمودند که چه خبر شده است؟ فرموديم عجالتاً در حال تشر زدن هستيم تا ياغيان و متمردان، عاصيان و بدخواهان سر جای خودشان بنشينند!

باری نکته‌ی ديگر اين است که پريروز که از بنگاه خبرپراکنی ملکه‌ی بريطانيا در معيت کاتب نکته خروج فرموديم و در لستر اسکوئر به تفرج صنع و تناول طعام رفتيم، تيليفون همراهِ سلطان به سرقت رفت. اينها که در روز روشن و پيش روی خاقان جهاندار جگرآوری نمی‌کنند دست به قبضه‌ی سلاح ببرند. ناغافل دست در جيب شهرياری کرده و تيليفون را به سرقت بردند! القصه ديروز حوالی نماز شام بود که راهی آکسفورد استريت شديم به قصد ابتياع تيليفونی نو که سلطان بانو در اوقات شکار بتوانند با ما سخن بگويند و ما هم با ايشان! وقتی نازک‌الملکوت و ملک‌الشعرا تيليفون را ديدند، از فرط حسد و زعارت، به سلطان افترا بستند که اين ماجرای سرقت از بن کذب بوده است و قبله‌ی عالم دلش برای يک عدد گوشی سونی اريکسون غنج می‌رفته است از همان اول! می‌بينيد ساکنان درگاه ما حتی چشم ندارند يک عدد تيليفونِ نو را به سلطان ببينند! از اين بدتر ما را با ابطحی مقايسه کردند! گفتند ديديد که ابطحی با دوربين موبايلش از خودش و شواردنادزه عکس گرفته، قبله عالم با خود گفته‌اند مگر شأن ما از ابطحی کمتر است که او داشته باشد و ما نداشته باشيم! وليعهد جان! کجايی؟ بيا که فرمانِ سياست کردن اينها را صادر کرديم. شما تدارک ساير امور را ببينيد. اين ماجراها را هم تمام کنيد. بس که آشوب کرديد و قيل و قال کرديد، خواب شيرين همايونی تباه شد. ما از جنوب لندن، ديشب تازه ساعت 6 صبح به بارگاه رسيده بوديم. يک مژه خواب برای ما نگذاشتيد با اين جدال‌ها. فکر بکنيد.

قبله‌ی تازه از خواب برخاسته

November 26, 2003

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت!

هم اكنون به رتق و فتق امور اندروني مشغول بوديم كه زنگ تيليفون بارگاه همايوني ناگهان رشته‌ي افكار خاقان جهاندار را گسيخت. فكرش را بكنيد كه بود؟ ملك‌الشعراي درگاه‏ كاتب نكته! سر از لندن در آورده است ناگهان. پيشتر البته با ذات اقدس شهرياري رايزني كرده بودند كه قرار است براي تفرج صنع و سياحت طبيعت و البته مبالغِ هنگفتي نظربازي به عاصمه‌ي معظمه‌ي بريطاني لندن مشرف شوند. باري خاطر مبارك همايوني بس كه مشغول امور درگاه و گرفتار تداركات نزول اجلال سلطان بانو بود، گمان برديم ملك‌الشعرا هنوز در بلده‌ي اطريشيه‌ي وين هستند و در ملازمت بانوي مكرم‏‏‌ مصورالملكوت! ناگهان ديديم فغانشان به عرش رسيد كه قبله‌ي عالما! ما ديشب مشرف درگاه شديم! شما چرا التفاتتان كم شده است؟! گفتيمشان كه فغان و فرياد و جزع و فزع بيهوده نكنند. در تعجبيم كه چرا نازك‌الملكوت كه در اين ديار مكلف امور بيروني شهرياري هستند از ايشان استقبال نكرده بودند. هنوز نفس‌هاي ملك‌الشعرا گرم بود توي گوشي كه نازك‌الملكوت زنگ زد. ديديم نخير ملك‌الشعرا سعايت فرموده بودند. اتفاقاً نازك‌الملكوت در ملازمتِ ايشان بود (يا بالعكس). به هر حال‏ در بارگاه همايوني مراتب استقبال كماكان مرعي‌ست. اين وجيزه را نوشتيم تا مصورالملكوت در ديار غربت دلتنگ مرد خانه نشوند! القصه سخن كوتاه مي‌كنيم و بيش از اين اسرار بر صحرا نمي‌نهيم و نمي‌گوييم كه ملك‌الشعرا هنوز نيامده چه تقاضاهايي آن هم در حوالي محله‌ي كينگزكراس از ما نكرده است! همين مختصر گفتيم تا اهل اشارت بدانند!

November 23, 2003

ماجراهای حاجی ظهير و سيادت نسوان!

داشتيم سفرنامه‌ی مختصر حاجی ظهيرالملکوت را در ذيل يادداشت پيشين می‌خوانديم و اوصاف وليمه دادن صدر اعظم مر خلايق را! با خودمان ناگهان فکر کرديم که درگاهِ همايونی ما عجب سعه‌ی صدر و مدارايی دارد. خاطرِ خاقان جهاندار چندان آزادی‌مدار است که صدر اعظمِ درگاه را از ميان جماعت نسوان برگزيده است و تازه همسرش هم ظهير درگاه است. اگر اين آزادی نيست، پس آزادی چيست؟ اين همه دنبال دموکراسی دويديد و حقوقِ زنان و حقوقِ بشر! اينها همه در آستانه‌ی مقدسه حاضر است. خدا به سر شاهد است که ذاتِ اقدسِ شهرياری جميع اين نکت را در خاطر دارند و تدبير ملک و ملکوت را بر اساسِ همين موازين می‌کنند. می‌بينيد؟ مقام و منزلت بانوی ظهير جان، از خودِ او که مقامِ مظاهرت دارد، بسی بالاتر رفته است. طفلی حاجی ظهيرِ ما! نشنويم که گوش شيطان کر فردا نمامان دبه در بياورند که حاجی ظهير زن ذليل است! اصلاً اين جور نيست. آن از کفايت صدر اعظم است که اين مقام را يافته. حاجی ظهير هم البته جای خود را دارد. برويم که بايد به اندرونی بازگرديم.

November 22, 2003

اندر حکايات انبساط حلقه و تطور ادبی

روزگاری که نخستين بار قصد وبلاگ نوشتن کردم، شايد ماجرا به اين جديت نبود که امروز هست. پيشتر از آن، حتی نفسِ ماجرا برايم غريب بود و دور از ذهن. سلطان بانو بود که مرا به اين وادی کشانيد و بازی تقدير را نمی‌دانستيم که روزی شريک زندگی يکدگر خواهيم شد. باری، پس از نزديک يک سال و نيم که از نضج گرفتن ملکوت که نخستين روزنوشت‌های من بود می‌گذرد و امروز نه تنها همراهانی موافق و يکدل دارم، بلکه سبک نوشتار و ادبيات اين صفحه نيز دستخوش تحولات زيادی شده است. روزهای آغازينِ اين نوشتارِ الکترونيکی، ميان لحن محاوره‌ای و عاميانه و گفتار ادبی و فصيح مردد بودم و در نوسان. نخستين نازنينی که در اين وادی همراه من شد، مهدی سيبستانی بود. چه بسا بايد بسط اين حلقه را وامدار پايمردی او دانست که نيکخواهی و مددکاری فکری او مقوّم بسياری از ارکانِ اين پهنه بود. از يمنِ دوستی مهربانانه و خالصانه‌ی او بود که حلقه‌نشينان افزوده شدند. دوستیِ او تا به امروز در اين ديار غريب از فرصت‌های مغتنمِ حياتم بوده است. ماجرای ما ميانِ ما باشد بهتر، اما مهدی تنها وبلاگ‌نويس نيست. دوستی است مهربان و باصفا و يکرنگ. باری، در خلال مباحثاتِ من و او بود که کاتب کتابچه نيز به جمعِ ما پيوست. چند روزی از افتتاح صفحه‌ی او نگذشته بود که ماه‌منير نيز از بيم هوويی مجازی، پا به اين ميدان نهاد با چای تلخِ آن روز و مختصرِ امروز. روزگاران بعدتر، شاهد حضور عباس معروفی بودم که گويی ناخواسته ردای ولايتعهدی و قبای نيابت سلطنتِ ملکوت با حضورِ خلوتِ انس بر دوشش افتاد!

ادامه‌ی «اندر حکايات انبساط حلقه و تطور ادبی»

November 21, 2003

سکوتِ وليعهد

روزگاری است که قبله‌ی عالم از جهانِ قبله‌گی فاصله گرفته است و قبيله‌ی عالمان را اختيار کرده است. اين روزها، وليعهد بارگاه خموشی گزيده است. ما يک تشر زديم به وليعهد، رفت گوشه‌ی حرم کز کرد. ظهير جان هم که صدر اعظم آمده است، فراغت پيدا کرده است از سعايتِ وليعهد! باری تشرِ قبله‌گی کماکان به جای خويش باقی است. سياحِ ملکوت هم اين اواخر آمده بود وارد صحنه‌ی تياتر. آن آواره هم بد اقبال بود. سرش ترقی خورد به تشرِ همايونی. القصه، مزيد تذکر يادآوری می‌کنيم که از اين ساعت به بعد تنها در ذيل همين مطالب قبله‌گی سعايت هم بکنيد. رقعه‌ی جواهرآسای همايونی را تنها برای خاطرِ وليعهدِ ساکتِ خونِ دل‌خور نوشتيم.

قبله‌ی رقيق‌القلب!

اينجاست:

November 14, 2003

شب قدر است و بارگاه ستاره باران!

تنها به اختصار و اشارت، آمديم همين نکته را مرقوم کنيم که درگاه نشينان بدانند که در ظلّ آسمانی سلطان و بر عرش ملکوتیِ بارگاه اختری ديگر افزوده شده است به نام «زخمه» که نويسنده‌اش به قملش معرف حضور مترددين درگاه خواهد بود. اين ستاره‌ی ملکوتی نوباوه است هنوز. وقتی راه بيفتد خودتان بهتر می‌بينيدش.

November 13, 2003

زُهره‌ی ظهير و زَهره‌ی قبله عالم

کارِ ما شده است يا دلجويی يا عتاب! درست است که از سويی تشر می‌زنيم به رعايای درگاه، ولی بايد دلِ ارکانِ ملکوت را هم به دست آورد. شنيديم امشب که ظهير جان از درشتی‌های سلطان کدورت به دل گرفته‌اند. خودتان که بهتر می‌دانيد ذات اقدس همايونی مصدر رأفت و مخزنِ شفقت­اند. شماها با هم دعوا هم که بکنيد و کهير و ظهير هم که بيرون بريزيد و ميرزا بازی‌های ولايتعهدی هم در بياوريد، باز همگی کنجِ دلِ قبله‌ی عالم جای داريد. بيابان را رها کنيد. حالا می‌خواهيد به قصد شکار رفته باشيد و روپوش حرفتان دلخوری باشد يا به نيت جامه‌ی کاغذين پوشيدن باشد و شمشير به گردن بستن. توفيری نمی‌کند. برگرديد به آستانه‌ی مقدسه که احوال ملک بدون وجودِ همگیِ شماها پريشان می‌شود. صد بار گفتيم از حشمت سلطان چشم بزنيد. قبله نمی‌تواند و نمی‌خواهد جانب کسی را بگيرد. مبادا عدالتِ همايونی خدشه‌دار شود و بگويند سلطان از جاده‌ی انصاف خارج شده است. تازه از اينها که بگذريم، ظهير جان، شما که با وليعهد ما در پراگ می‌نشينيد و گل می‌گوييد و گل می‌شنويد. ديگر اين زاری‌ها چيست که می‌کنيد. همگی را دوست داريم ما. ظهير سر جای خودش، وليعهد سر جای خودش. انگشت روی عطوفت شهرياری نگذاريد تو را به خدا. می‌دانيد که قبله رقيق‌القلب است و طاقت فراقِ شماها را ندارد. شماها کار را به جايی رسانديد که حالا مليح‌الملکوت هم قاطی اين ماجراها شده است. کاری نکنيد فردا قبله‌ی عالم برای يکايکِ نفوسِ بارگاه بخواهد رقعه صادر کند. قبضه‌ی مقدس همايونی رنجه می‌شود از کی‌برد بازی. نکنيد اين کارها را! می‌دانيد که ما برِ دلمان دبير و کاتب نداريم که ما املا کنيم و او تحرير کند. همه کارها را بايد خودمان بکنيم. ما هم که مشغله زياد داريم.

سايه شهرياری بر سرِ همگی شماها مستدام

قبله‌ی رئوفِ رقيق‌القلب وليعهد دوستِ ظهيرنواز و نه سيخ بسوز و نه کباب!

کهيرالملکوت!

قبله‌ی عالم بايد هم درس و مشق را رها کنند و هم تدبير سرحداتِ درگاه را! همين ديروز بود تشر زديم به متمردين. گفتيم سبيلی تاب بدهيم و چشم غره‌ای برويم، شايد حساب کار دستشان بيايد. انگار نه انگار! اين ظهير جان صبح تا شب ورد گرفته است و همه از حشمتِ همايونی می‌گويد که برای اقتدار ما چنين می‌کند و چنان. آن وقت از شنيدن نام وليعهدِ ما کهير می‌زند! يعنی چه اين اقوال سخيفه‌ای که بر زبان می‌رانيد؟ طفلی وليعهد. افتاده است در بلادِ غريب، ميان پروسيان زبان نفهم. خودِ ظهير هم گرفتار همين بلاست در ولايت پراگ ولی نمی‌دانم اينها چرا رعايت حال هم را نمی‌کنند. نازک خان هم که دو کلمه برايتان نوشت. ديگر غصه‌تان چيست؟ نکند می‌خواهيد مليجک و ببری برايتان بياوريم؟ احتشام بارگاه همايونی را می‌خواهيد با اين جلف‌بازی‌ها خراب کنيد؟ خدا سر شاهد است که اين درگاه تا قيامِ قيامت رنگ مليجک‌ها را نخواهد ديد! عجالتاً ذات همايونی در حالِ خروج از اندرونی است. باشد تا بعد سراغتان بياييم. کاری نکنيد که حسابتان را به محتسبان درگاه بيندازند! مراقب اقوال و افعال‌تان باشيد!

November 12, 2003

بس است ديگر!

همين جوری دستپاچه رقعه‌ی همايونی را برای شما دو نفر می‌نويسم! بس است ديگر! ديگ غضبِ خاقانِ جهاندار را به جوش آورديد. يعنی چه که تا چشم قبله‌ی عالم گرم می‌شود شما دو تا، آی ظهير جان! وليعهدِ درگاه!، به جان هم می‌افتيد مثل . . . گربه‌ها! اراده‌ی مقدس همايونی تعلق گرفت به اينکه روی دست هر دوتاتان بلند شويم تا ديگر به همديگر چپ نگاه نکنيد. باری، ظهير جان! ما داريم يواش يواش مشکوک می‌شويم. نکند تو در مسندِ شهرياری طمع کرده‌ای؟ نکند می‌خواهی زيرآب وليعهد را بزنی و جای نورِ ديدگانِ ما را بگيری؟ نمی‌دانستم مفارقت از صدر اعظم تا اين حد تأثيرات بنيان‌کن دارد! دستور می‌دهيم محتسبان فرانسه و ديوانِ حسابِ آن درگاه زودتر گره‌گشايی کنند تا چشم‌تان به جمالِ صدرِ اعظم روشن شود. از اين به بعد، اولاً قدغن می‌کنيم که شما دو نفر با هم عتابی بکنيد. اگر حرفی می‌زنيد تنها سخن از مهر و وفا بگوييد. وانگهی مگر درگاه ما جنبده‌ی ديگر و ذی‌نفسی جز شماها ندارد؟ چرا برای بقيه طومارهای آن‌چنانی نمی‌نويسيد؟ مثلاً همين نازک‌الملکوت را می‌گويم. نمی‌توانيد کمی هم به او چشم غره برويد؟ بس است ديگر! دست برداريد از اين کارها! قبله‌ی عالم کار زياد دارند. مجالِ رسيدگی به دعواهای شخصی شما نيست. نزنيد همديگر را! خون به پا می‌شود.

November 8, 2003

دنيا وفا ندارد، ای نورِ هر دو ديده

هنوز سوار بر طياره‌ايم و شايد دو ساعتی نشده است که از سفر ايران و زيارت سلطان بانو به محروسه‌ی معظمه‌ی لندن مراجعت می‌کنيم. دو سه روزی است که خاطرِ مقدس ذاتِ همايونی آشفته‌ی دل‌نگرانی‌های ميرزا عباس خان وليعهد است. همين ديروز بود که حکايتِ غم‌های روانسوز عباس ميرزا را با خاتون مکرم در ميان نهاديم. از قضا عندالمراجعت از سفر کرمان، در ميانه‌ی راه، در پاسخ ندای قبله‌ی عالم، تيليفونِ وليعهد بارگاه عزّ وصول يافت. باری خاتون معظم تفقدها فرمودند و گله‌ها که چه معنی دارد خاطرِ نايب‌السلطنه آزرده‌ی ملال باشد؟! القصه، اين حکايت‌ هم در ميان آمد که گوييا وليعهدِ درگاه انتظارها نيز می‌کشند! ديدگان خاقانِ جهاندار روشن باد از اين قصه‌ها! يعنی وليعهدِ ما آرزوی مرگ ما را می‌کند که به جای ما بر مسندِ جم‌اقتدارِ شهرياری تکيه کند؟! همين است رسمِ مروّت؟ مگر ذاتِ اقدس همايونی از مراتب قدرشناسی و درجاتِ قرب و عزت در حقِ وليعهدِ نازنينِ نورِ ديدگان مثقالِ ذره‌ای قصور فرموده‌اند که اين حکايت‌ها می‌فرمايند؟! قباحت دارد به خدا! نکنيد اين کارها را. دشمن شاد می‌شويم! مگر ظهير جان کم غصه‌ی تدبير ملک و ملّت خورده‌اند که شما با او بنای ستيزه نهاده‌ايد؟ ما که البته گله‌ای نداريم و خاطرِ مبارک آسوده است اگر هر از گاهی سعايتی (؟) هم از نازک‌الملکوت شود تا به قدرِ خردلی بار دلِ ظهير جان کاهش يابد! من نمی‌دانم اين وسط کی مجال خواهد بود از ساير ساکنانِ درگاه سعايت‌ها شود ملکوتی؟!! از هم مهم‌تر ملک‌‌الشعرای ملکوت است که اين روزها دير به دير برای اظهارِ چاکری به محروسه‌ی معظمه مشرف می‌شوند! باری بگذريم. بگذريم و به حکايتِ جانشينی و انتظار باز گرديم. برای صفای خاطرِ وليعهدِ درگاه می‌گويم اين را که درگاه ما چون درگاهِ ساير سلاطين نيست که وليعهدها را همين طور منتظر نگه دارند تا وقتِ وفات شهريار از راه برسد. درگاه ما همين جوری شهرياری‌اش در گردش است. اين مسند هم يک روز وليعهد را بر خود دارد روز ديگر ظهير جان را. اما به گمانم از حالا به بعد بايد در پی به دست آوردنِ خاطرِ شريفِ سلطان بانو باشيد. سلطان بانو هم اخيراً رسم‌شان شده است که جملگی دوستان سلطان نزدِ ايشان قرب و منزلتی حاصل می‌کنند بلاسابقه تا آنجا که ديگر . . . ديگر نمی‌دانم. وليعهد و ظهير جان هم که عزيز شده‌اند ديگر. پس غصّه‌ی شماها چيست؟ خوش باشيد. جای غمی نيست.

October 31, 2003

دلتنگی‌های وليعهد

وليعهد بارگاه در اين مسافرت خاکی صاحب ارض ملکوت دلتنگی‌های نموده‌اند. دل خاقانِ جهاندار را کباب فرمودند با آن نکاتِ جانسوز، هر چند اظهار مودت نايب‌السلطنه‌ی بارگاه مايه‌ی بسی قوت قلب است. باری در بابِ آن جمله‌ی نخست وليعهد نازنين‌مان، ميرزا عباس خان، واجب است که اصلاحی در کار آيد. دياری که منزلگاهِ دوست باشد، کجا تواند که محل تاخت و تاز اهرمنان باشد؟ اشقيا در هر کجای عالم يافت می‌شوند. شما را به خدا، خانه دلِ قبله‌ی عالم را با خانه‌ی گلين و بل مرمرين ارباب قدرتِ ناسوتی قياس مکنيد! بعيد است که حتی نامِ اشقيا را در مرقومه‌ی مبارکه در جوارِ نامِ قبله‌ی عالم مرقوم کرده باشيد! باری از اينها که بگذريم، سلطان بانو درودِ بيکران دارند خدمت نايب‌السلطنه‌ درگاه. حضرتشان دلتنگ مليح‌الملکوت هستند. بگوييد ايشان قدم رنجه فرموده و تا آستانه‌ی مقدسه و اندرونیِ حضرت سلطان مشرف شوند ولو به مدد اين ابزار و آلات مدرن اعنی همين تيليفون. وقت تنگ است و قبله‌ی عالم ميل خواب دارند. سلطان بانو هم نگران سلامت قبله‌ی عالم هستند با اين بی‌خوابی‌های مکرر. توشيح مبارک همايونی قبله‌ی عالم در سفر.

October 28, 2003

اندر حکايت لحن قبله ی عالم

ميرزا عباس خان وليعهد فرموده بودند که قبله ی عالم لحن و نثرشان عوض شده است. عجبا که هنوز خاک ديارِ پروس بوی ما را می دهد که اين سعايت ها شروع شده است! در طياره نشسته بوديم، طبق معمول در سفر از کويی به کويی (چنان که رسم خاقانِ جهاندار باشد). گفتيم سراغی از وليعهد بارگاه بگيريم. هنوز دو کلمه احوالِ ميراث دار ِ تاج و تخت را نپرسيده بودم که باز سراغِ لحن و لهجه ی شهريارِ عالمگير را گرفتند! گفتيم دو سه خطی مرقوم کنيم تا ديدگان مقامِ ولايتعهدی به دستخط و آثارِ بنانِ جواهرآسای همايونی منور شود. گفتيم شايد چند روزی مجال صدور رقعاتِ ملکوتی را پيدا نکنيم. اين روزها تدبير امور ملک و ملکوت شده است کلاف سر در گم. کسی هم در اين ميانه به داد قبله ی عالم نمی رسد که باری را از دوش حضرتشان برگيرند. مدام هم از اين سوی و آن سویِ آستانه ی مقدسه خرده فرمايش از سمت برخی ساکنان درگاه و حلقه نشينان بارگاه می رسد. در برلين نکته ای را به اشارت فرموديم بدون آنکه نامی از عاصيان و خاطيان برده باشيم. گويا جدی جدی قبله ی عالم شده اند حمال به جای سلطان! نکنيد! نکنيد به خدا! مبادا که سايه ی مبارک همايونی از سرِ سکّانِ عرش ملکوت کم شود! رقعه ی همايونی را خلاصه می کنيم که وقت تنگ است و باتری اين ماسماسک هم رو به اتمام است و سلطان را ميان آسمان و زمين رها خواهد کرد. هنوز قرب نيم ساعتی راه دارد تا تمام شود. داريم به آوازِ شجريان گوش می دهيم: آنکه در عشق ملامت نکشد مرد نخوانش! برويم که هنگامِ بانگِ نوشانوش است. مراجعت خواهيم کرد ديگر بار.

October 23, 2003

کلاس تسليم

چشمتان روز بد نبيند. يکی دو ساعتی نيست که از محکمه‌ی ناظم‌الاطباء برگشته‌ايم. قرب دو ساعت تمام دهانِ ملکوتی را چون دروازه‌ی افلاک باز نگه داشته بودند و با آن اسباب و آلات طبی، مته به دست ما را حسابی خدمت نمودند. تازه به ما می‌گويند دهانت را نبند. آخر دو ساعت می‌شود که قبله‌ی عالم سکوت کنند؟ کار شگرفی بود. مرغان هوا داشتند به حال ما گريه می‌کردند. در اين ميانه ناظم‌الاطباء کارِ خودش را که تنها نمی‌کرد. زير چشمی داشت نظربازی‌ها می‌کرد آن چنانی! آن وقت ما زير دستش پرپر می‌زديم. عجب زمانه‌ای شده است به خدا! آدم که زير دست طبيب می‌رود، خاصه وقتی که قرار است دهانش را سرويس کنند، بايد تسليمِ محض باشد. و چقدر تسليم سخت است. و ما ادريک ما التسليم!

برگ بارانِ برلين

صبح که قبله‌ی عالم ديدگانِ همايونی را به روی ديار برلين گشود، بلعجبا که اين شهر هم از قدومِ ما هوس باريدن کرده است. اينجا هم هوا ابری است. خنک شده است. قبله‌ی عالم ردای گرمِ خويش را که مخصوصِ سوزِ زمستان است از لندن نياورده بود با خود. در ملازمت وليعهد بارگاه خانه‌ی هدايت را مشرف کرديم. توی راه داشتيم فکر می‌کرديم به کانت با آن کتابی که نوشته است. از اين خيابان که رد شديم ناگهان تمام حرف‌های استادِ ديپلوماسی برايمان زنده شد. باری ما نفهميديم اين ماجرای سعايت چه بود که وليعهد ما يکی به نعل می‌زند و يکی به ميخ. نعوذبالله رعايا که قصد شورش نکرده‌اند؟ ما تنها دو سه روزی از کرسی سلطنت دور شده‌ايم. قباحت دارد به خدا که در کنار وليعهد ارکانِ ملکِ ملکوت به تزلزل بيفتد. اين کارها چيست که شماها می‌کنيد؟ همين جوری مظاهرت ارضِ ملکوت را می‌کنيد؟ اين دژ را کی بايد صيانت کند آخر؟ نمی‌دانم ظهيرالملکوت در مخيله‌اش چه گذشته است که به خاقانِ جهاندار و قبله‌ی عالم اين گمان‌های کژ را می‌برد. نازک‌الملکوت هم ما را بی‌خبر گذاشته است و سرش گرم سفرنامه‌های حاجی واشنگتنی است! حالا گرفتيم رفتيد هاروارد. مگر آنجا به پای محروسه‌ی معظمه‌ی ما که مهدِ دانش و معرفت است می‌رسد؟ ما حيران مانده‌ايم با اين رعايا چه کنيم. اين چه وضعی است آخر؟ وليعهد هم اينجا نشسته است و فقط دارد مرا تماشا می‌کند. زبان به کام گرفته و خودش را مظلوم نشان می‌دهد! ذات همايونی نمی‌داند اين فتنه‌ها زير سرِ کيست؟ مخبران کجا شده‌اند؟ هنوز خوابند؟ مگر شحنه‌گی بارگاه را هم بايد سلطان بکند؟ بابا ما سلطانيم يا حمّال؟! نفهميديم به خدا! پاک گيج شده‌ايم. ناظم‌الاطباء هم همين الساعه در محکمه نشسته منتظر قبله‌ی عالم که دندانمان را نو کند. قرار است خدمتی اساسی به نواجدِ مبارک بکند (فرنگی‌ها می‌گويند سرويس)! خدا به خير کند! با اين احوالی که پيش آمده است، می‌ترسم آنجا هم کاری دستِ ما بدهند. اين وليعهد هم که بی‌خيال نشسته، از جايش تکان نمی‌خورد. بابا ناظم‌الاطباء کار دارد آنجا. تازه شب هم که بارِ عام قبله‌ی عالم است، نمی‌دانم از خلايق که‌ها می‌خواهند مستمعِ نطقِ همايونی باشند. بسپاريم ملايک آسمان دست به دعا بردارند که گويی اوضاع دارد قمر در عقرب می‌شود. تو را به خدا قبله را اذيت نکنيد!

برلين ديوار ندارد ديگر!

چندين ساعت است که قبله•ی عالم خاکِ ديار پروس را منور ساخته•اند. وليعهد بارگاه و اکرم خانم اسبابِ شرمندگی خاقانِ جهاندار را فراهم کردند و اينک در آستانه•ی وليعهدِ سلطانِ صاحبقران نشسته•ايم و «گل به کنار است و باده به کار است». همواره گفته بوديم که شوکتِ شهريارانه•ی ما از آتشِ جان منبعث است. باری بگذريم که سخن بسيار است. امشب که از راه رسيديم، درگاهِ نشينانِ ملکوت يکی پس از ديگری زبان به ملامت سلطان گشودند که قبله•ی عالم التفاتشان کم شده است. اينها پاک غافل•اند از اين همه مشغله•ی حضرت سلطان. مگر سلطان اندرونی ندارد؟ بيرونی ندارد؟ چرا شأن سلطنت خاقان جهاندار را رعايت نمی•کنيد؟ فردا که سطان بانو مشرف سرای مقدسه شدند، به خدا ديگر مجالِ نفس کشيدن نداريم! همين دو سه روزی که سايه•ی همايونی ما بر رؤوس آسمانیِ شماست، قدر ما را بدانيد که معلوم نيست که فردا و فرداها چه می•شود. باری بگذريم که قصه دراز می•شود. الساعه وليعهد بارگاه سيگار به لب در معيت سلطان نشسته•اند و در بحر مراقبه فرو رفته که حضرت خاقان چه مرقوم می•کنند! هم اينک لبخندی نمکين از رؤيت مرقومه•ی شهريارانه بر لبِ ايشان نشست. خنده•هاشان جاويد بادا! طرب از جانشان دور مباد هيچگاه که همواره قلبِ ذاتِ اقدس همايونی را شاد می•دارند. عجالتاً برويم که وقتِ دردِ دل و گفت•وگو با نايب•السلطنه است که دلش خون است و وقت تنگ است. می•گويد امشب قصدِ سعايت دارد. نمی•دانم سعايت که؟ باری نگران نباشيد. وليعهد ما دلش صاف است. همه•ی سخنانش از سرِ صدقِ دل و صفای ضمير می•آيد. وليعهد می•گويد: «ظهير چيز کرده است! فقط می•خواهم بدانم چرا چيز کرده است؟» شرح ماجرا را فعلاً سلطان نمی•داند. تا ببينيم بعد چه می•شود. سلطان به خلوت می•روند عجالتاً. بدرود تا صبحِ روزِ بعد که بارِ عام خواهيم داد.

October 13, 2003

طرب‌های مفقوده‌ی سياح‌الملکوت

الساعه که سری به بارگاهِ مقدسه زديم، ديديم که سياح‌الملکوت، صاحبِ ايگناسيو، يادداشتی نوشته است که گويی قحط طرب است در بارگاه ما. عجالتاً اين را به سمعِ جملگی ساکنان حلقه‌ی محروسه برسانيم که مايه‌ی ملالِ خاطری نيست در صفحه‌ی ضمير مقدس سلطان، «گر چه صد زخم است اين دلتنگ را». باری، چنانکه که در همان دژ اسپانيايی شما افاضه فرموديم، بدانيد و آگاه باشيد که هم اينک می‌توانيد به اتفاق احباب سری به طربخانه‌ها و عشرت‌گاه‌های پراگ بزنيد و به شادیِ قدحِ نورافزای قبله‌ی عالم، جام شادمانی بر جام‌ها بکوبيد. آرزوهايتان هم همگی پر بار و نورانی بادا. وقتی که ذاتِ همايونی بيخ غم را به بادِ بی‌نيازی می‌دهد و آتش در رخت اندوه می‌زند، شما را چه جای غمخوارگی. ما که نوشته بوديم اندوه نبايد خورد بر آمده و رفته‌ی جهان. تخت و تاج ما هم که هميشه از دستبرد رهزنان در امان است، پس جای ملالی نيست. شاد باشيد و نگرانی به خود را مدهيد. ما را غم شادی افزودن گرفته است. توشيح مبارک همايونی، قبله‌ی شادمان.

September 19, 2003

اندر حکايت اورنگِ ملکوتی و خاک افرنگ

قبله‌ی عالم اگر اين وليعهد رقيق‌القلب را نداشته باشد چه کند؟ اريکه سلطنت به که وفا کرده است که به ما وفا کند؟ باری ما خودمان به همراه ساير ملازمان درگاه و البته عزيزانی که خاطر سلطان پيوسته در انديشه ايشان است سال‌ها در فکر بوده‌ايم که کنجی را برای پرداختن به امور خلوت درگاه در همين حوالی خاک لندن ابتياع کنيم. اما مگر می‌شود وليعهد جان! گذشت آن روزگار عيش و عشرت باغ‌های شميران! ديگر وليعهد جان، روزگار شده است که خاقان جهاندار بايد رندانه گذران حيات کند. مزه‌ی لوطی خاک است وليعهد جان! ما هم که بارها گفته‌ايم ملکوتمان زمينی است، ما هم خاک نشينيم. ديشب با دکتر سروش سر پايی داشتيم گپی می‌زديم، او هم رأی مطاعِ همايونی را تصويب می‌کرد که آری: خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای. او هم به مدد شيرين زبانی خواجه شيراز بر سخن همايونی صحه نهاد که: دولت فقر خدايا به من ارزانی دار / کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است روضه‌ی خلد برين خلوت درويشان است / مايه‌ی محتشمی خدمت درويشان است ما هم که ناممان داريوش است و نامی شاهانه اما عجب با قافيه درويش جور در می‌آيد اين نام! طرفه اين است که در اين بلاد فرنگ که گويی تبعيدگاه سلطان شده است، تلفظ نامِ خاقانی از هر کسی ساخته نيست. بعضی‌ها همين جوری به ما می‌گويند درويش! نام سجلی سلطان را هم که از همان اول در گذرنامه غلط نوشتند، اين است که «پور» را فقير معنی می‌کنند. چه بايد کرد با اينها؟ فرنگی‌اند، نمی‌فهمند! باز خوب است همين کنجِ مجاز ملکوت را داريم با يک لشکر روزی‌خوارِ خوانِ پربرکت درگاه. شماها اگر نباشيد قبله‌ی عالم دلش می‌گيرد! پايدار باشيد همه‌تان! توشيح مقدس همايونی.

September 8, 2003

عرش و کرسیِ ملکوتی!

پيشتر از اين قبله‌ی عالم را تنها عرشی بود زمينی! يعنی آسمانِ ملکوت که سايه‌اش هميشه بر سرِ زمينش هست و اتفاقاً آسمانش عين زمين است بر قوت خويش بر جا بود. تا امروز قبله‌ی عالم وقتی که پشتِ چرخ ملکوت می‌نشست يا ناچار بود روی صندلی معمولی بنشيند يا روی مبل! امروز اراده‌ی مبارک همايونی بر اين تعلق گرفت که يک کرسیِ مخصوصِ سلطنتی، از آن نوع که به کارِ جلوس پشتِ فلکِ ملکوت بيايد و ذاتِ مقدس خاقان امکانِ اقسامِ جولان‌ها را در حين تدبير امور ملکوت داشته باشد، تدارک ببينيم. امروز سری به اُلد استريت زديم و يک عدد کرسیِ ناب از آن قسم که سلطان را به کار آيد ابتياع نموديم و عجب طرفه چيزی است اين کرسی. قبله‌ی عالم امروز جهان و ما فيها را جور ديگری می‌بيند! کرسیِ خوب هم چيزی است!

August 9, 2003

توقيعِ ملوکانه

خاقانِ جم اقتدار را امشب اگر چه بر خاطر غباری هست، ارادتِ همايونی بر اين تعلق گرفته است که در بسطِ حدودِ سلطنت و تزيينِ حوالیِ موکبِ پادشاهی، ساکنانِ درگاه را طیّ منشوری القابی عنايت کند تا موجبات خرسندی ضمير جمله‌گی ساکنانِ محروسه‌ی ملکوت فراهم آيد و ارکانِ دولتِ آسمانیِ سلطان را اسمی باشد از آن رو که مسما بدون اسم نشايد. پاره‌ای از مقربان درگاه پيش‌تر از اين به دريافت نشان‌های خلوتِ کروبيان مفتخر گرديده‌اند. باری، اگر چه در پرتوِ عنايات سلطانی، تمامی ساکنان درگاه و رعايای ديارِ يار به چشمِ ذاتِ مقدسِ ملوکانه يکسان‌اند و عزتی منيع دارند، باری تفاوت اسامی حکايت از مشی و شاکلتِ ويژه‌ی مقيمانِ بارگاه دارد. ارجو که عنايات سخاوتمندانه‌ی قبله‌ی عالم مايه‌ی مزيدِ مسرّت و طراوتِ خاطر سالکان گردد و به سمعِ رضا اشاراتِ حکمت‌بار حضرتشان را اصغا نمايند. يکم: ولعيهد بارگاه که پيش‌تر از اين در زمره‌ی نخستين مشمولانِ عنايات سلطانی ياد شده است. دوم: ماهِ منير فلکِ وبلاگ که صدرِ اعظمِ درگاه باشند. سوم: کاتبِ کتابچه که به واسطه‌ی نکته‌سنجی‌های بليغ ظهير‌الملکوت نام گرفته‌اند. چهارم: صاحبِ سمرقند شهزاده‌ی ماوراء‌الملکوت باشند چون هم مسقط‌الرأسشان حوالی ماوراء‌النهر است و هم به خطی می‌نويسند که ماورای دانشِ ملکوتيان است! پنجم: نويسنده‌ی نکته، که از اين پس ملک‌الشعرای ‌الملکوت هستند چون شاعرند ديگر. ششم: سپيده که فی‌الجمله خواهرِ وبلاگی قبله‌ی عالم به شمار است، از اين پس فلق‌الملکوت هستند. هفتم: مهرگان از اين لحظه مليح‌الملکوت است. هشتم: نويسنده‌ی درياروندگان ناظم‌الاطبای ملکوت باشند چون به شغل شريف دندانپزشکی اشتغال دارند. نهم: ترزا مکنی به کنيه‌ی شريفه‌ی قديسة‌الملکوت يادآور مادر ترزا. دهم: ايگناسيو ملقب به سياح‌الملکوت چون پيوسته به جای سکنا در ديار ايران در پراگ است و نامِ وبلاگش را هم از ملکِ اسپانيا برگزيده است. يازدهم: صاحبِ لحظه‌ی ديدار رحيم‌الملکوت چون از دوستانِ مهربان و ديرين حضرت سلطان است. دوازدهم: کيانوش ملقب به مصوِّرالملکوت چون نقاش است. سيزدهم: نويسنده‌ی سلامی و کلامی از جهت قلتِ حضور در بارگاه و اقتصار در نوشتن مکنی به غايب‌الملکوت. چهاردهم: صاحب سيبستان را که خويشتن، خود را باغبان و باغدار می‌شمارد، نازک‌الملکوت می‌خوانيم. از آنجا که قربِ مکانی به حضرت سلطان دارند و برای سلطان عزيزند دارای دو لقب باشند. لقب ديگر ايشان قند‌الملکوت است به واسطه‌ی تعلق خاطرشان به سمرقند و بخارا! پانزدهم: ندا ملقب به هاتف‌الملکوت. مخفی نماناد که در اعطای اين القاب از مشورت‌های گهربار ظهيرالملکوت و ملک‌الشعرای ملکوت بهره‌ی وافر جسته‌ايم. بنا بر آخرين اطلاعات واصله از منابع واثقه، اين دو مقيم ارضِ ملکوت در وين رؤيت شده‌اند و به دلايلی که ديگر اکنون اظهر من الشمس است متواری هستند و در دسترس سايرِ ساکنانِ درگاه نمی‌باشند! روزگار بر ساکنانِ درگاه خرم و منور باد. طغرای مبارک سلطانی.

August 2, 2003

آنچه خوبان همه گفتند، تو يک‌جا گفتی

مايه خرمی و خرسندی عميقِ قبله‌ی عالم است که ساکنِ صاحب‌جاهِ ارضِ ملکوت، کاتب کتابچه، تمامی آنچه را که در ضميرِ منير سلطان می‌گذشت، به شيواترين و فصيح‌ترين زبان بيان کرد و خاطرِ همايونی را از ملالِ خاطری گزنده آسوده نمود. در اين عرصه که مقيمانِ بارگاه را هر يک نامی و سمتی است، تا بدين روز و با خواندن وجيزه‌ی «صلاح ممکلت وبلاگ» بايد دريافته باشيد که کاتب کتابچه را در اين آستانه‌ی جنت‌مثال، منزلتی بس بلند است. اگر چه ضمير پريشانِ قبله‌ی عالم از فرط دل‌رميدگی هنوز نمی‌داند که او را چه بايد بنامد، عجالتاً بدانيد که کاتب کتابچه با اين نوشته، چونان ستون فقراتِ فرهنگی و خزينه‌ی معرفتیِ ارضِ ملکوت چه گوی‌ها که از ميدان توفيق نربود! ناگفته نماناد که مجاورت با ماهِ منيرِ فلکِ ملکوت نيز شايد در بروزِ اين پديده‌ی نادر بی‌تأثير نبوده باشد. با اين رو بدانيد که عنوان رسمی و اعطايی بارگاهِ سلطان برای کاتبِ کتابچه، ظهيرالملک می‌باشد. اصلاح می‌کنيم: ايشان ظهيرالملکوت هستند. اينجا ملکوت است آخر، نه ملک! باری از عنايات همايونی که بگذريم، ما را از مصيبت مجادله و پراکنده‌گويی خلاص ساخت و به گمانم پاسخ تمام گله‌ها و شکوه‌های جمشيد برزگر، صاحب نکته، و مهدی سيبستانی را نيز چنان داد که ديگر نبايد کسی به اين سادگی يارای به چالش کشيدن اشارات او را، که اکنون در حکمِ اوامرِ مطاع و لازم‌الاجرای همايونی است، داشته باشد. پس، ای ساکنان ارض مقدسه! بدانيد و آگاه باشيد که دو سرمشق بزرگ، چونان تکليفی مقدس بر ذمه‌ی سالکانِ درگاه است: رعايت اخلاق و زبان. شرح و تفصيل اين معنا را هم نزدِ کاتب کتابچه بخوانيد. ذاتِ مبارک همايونی از تلاش‌های مجدانه‌ی وليعهد بارگاه و دغدغه‌های به حقِ وی آگاه است و قطعاً بلندنظری‌های او نزد سلطان مشکور است. حال همگی ديديد در خاطرِ مقدس سلطان و مقربانِ درگاه چه می‌گذشت؟ ديديد؟ نگفتم که: «انک لن تستطيع معی صبراً»؟ تا دهان گشوديم ما را متهم به استبداد و سانسور کرديد! مباد که ديگر خاطرِ سلطان را به اين سخنانِ عجولانه بيازاريد!

July 25, 2003

. . . از غمت که زخمه‌ی بيراه می‌زند!

نايب‌السلطنه‌ی ارضِ ملکوت! مباد که آه اين جگر سوخته از دل برآيد! سلطان را خاطری هست آينه‌وار. با او از در درپيچيدن در مياييد. رفعِ کدورتِ آن نازنين را، که ندانم از چه رو اين سلطانِ بی‌تاج و تخت را آماج کلماتِ طنز می‌سازد، توضيحی واجب افتاد، در بيان معانی ولايت‌عهدی.

ادامه‌ی « . . . از غمت که زخمه‌ی بيراه می‌زند!»

آه

وليعهدِ ممالکِ محروسه و نايب‌السلطنه‌ی معظمه‌ی ارضِ ملکوت، کاتبِ شکرافشانی‌های «حضورِ خلوتِ انس»، بس که حديث آزرده‌خاطری و پريشانی ما را شنيد و فريادهای خاموش ما را در چاهِ دل فروخورد، آن چاه به دريا پيوست و از قعرِ آن دريا گوهری برآمد به نامِ «عشق». باری، چندان که امروز پس از سيلی از واقعه، خسته و دل‌رميده بودم، سری به بالين نهادم که شايد دمی محنتِ جانسوزم را از دردِ فراموشکاریِ اهلِ جهان به خواب از ياد بزدايم. چندان که گريبان دل گرفتم که چشم بر هم زدنی اين دلشده‌ی رنجور را فرصتی دهد، نشد. گويی يا تيغِ بی‌دريغ در قتل خاطره‌هايم رانده‌اند يا حضرتِ دوست را در گوشه‌ای از ملکِ اين جهان به سببِ دلبردگیِ اين رسوا آزاری رسانده­اند که چنين اوضاع قمر در عقرب می‌نمايد!

ادامه‌ی «آه»

July 19, 2003

بخش‌نامه‌ی ملکوتی - فوری

از آن‌جايی که دايره‌ی اراضیِ ممالکِ محروسه‌ در ديارِ جنت‌مثال و خلدآسای ملکوت رو به گسترش است و دامنه‌ی فتوحات، سرحدات ربعِ مسکون و پنج قاره را درنورديده است، خاطرِ همايون قبله‌ی عالم بر اين تعلق گرفت که نخستين تعليقه‌ی سلطانی را بر تارکِ دفترِ نواميس اين ديار صادر فرمايند تا عنداللزوم و در هنگام بروز شبهات ساکنان بدان مراجعه نمايند و از سرِ يقين در کارِ تدارک و ترتيب تحريريه‌ها مبادرت ورزند. باری چنان‌که اين روزها در کار مقيمان و ميهمانانِ نو ملاحظه شده است، نکاتی همواره از قلم می‌افتند که مخصوصاً درخورِ تذکر هستند.

ادامه‌ی «بخش‌نامه‌ی ملکوتی - فوری»

February 25, 2002

وقايعِ سفری قبله‌ی عالم

نخست «وليعهد بارگاه به سلامت باشند. الساعه خبردار شديم که ملازمان درگاه در ولايت غربيه‌ی لندن تدارک سفرِ آن‌سوی آب را برای قبله‌ی عالم ديده‌اند. همين دقايقی پيش چاپاری روان کرديم به صندوق‌خانه‌ی ولايتعهدی تا مراتب اجلالِ نزولِ موکبِ همايونی را در بلادِ برلن بدانيد. ارجو که در وقتِ مقتضی ديده‌گانِ همايونی به جمالِ بی‌مثال نايب‌السلطنه روشن گردد و مجالِ کشف اسراری باشد و فرصت رتق و فتقِ امور محروسه معظمه فراهم آيد. در ضميرِ منير سلطان چنين می‌گذرد که سياست‌ها و تدبيراتی نوين برای درگاه تدوين نمايد. باری هنوز قبله‌ی عالم در روزه‌ی سکوت هستند. خدا را چه ديدی؟ شايد همين روزها وقت افطار هم رسيد! عيدِ فطرِ ما وقتی که برسد عيدی است کارستان. فراشان را عجالتاً بسپاريد تا طاق نصرت ببندند و راه‌ها را آب بزنند. اين فرنگی‌ها که شأن سلطان را نمی‌دانند. حالی‌شان نيست که قدومِ مبارک خاقانی بر پله‌های هواپيمای اين‌ها چه معنی می‌دهد. ما که فعلاً در زی درويشی، خاموش تردد می‌کنيم به اين سو و آن سو. بگذار حالا ندانند ما که هستيم! تا فرصت ديدار، تصدقت گردم. توشيح مبارک همايونی.» هفتم اکطبر سنه 2003 مسيحی دوم: «قبله ي عالم به سلامت صبح علي الطلوع داديم خيابان هاي برلين را برق انداختند. به يک دستور گفتيم لاله هاي مردنگي سر در خانه ها را تميز کنند، و فرمان اکيد صادر کرديم که حضرت عباسي هيچ لامپايي پت پت نکند. و ديگر کار چنداني نمانده، جز اين که از فرودگاه تا مرکز شهر را فرش قرمز بگسترند اما نوکرها مشغول لفت و ليسند و به اين امورات مهم توجه ندارند. منصرف شديم و دستور داديم همه ي مسير را از فرودگاه تا منزل آسفالت کنند. لطافت فرش قرمز را ندارد، اما همين که گرد و خاک نمي کند و دوام هم دارد، رضايت داديم. فقط بوي قير نمي گذارد که شب ها بخوابيم. تابستان از دست حشرات موذي نخوابيديم و پاييز از بوي قير. فداي سرتان قبله ي عالم، از خواب کي خير ديد که ما ببينيم؟ از آن گذشته ذوق حضور حضرت مگر مي گذارد خواب به چشم مان برود؟ هي از اين دنده مي غلتيم به آن دنده و آخرش هم هيچ. اگر بدانيد که از نزول اجلال همايوني در اين شهر جنگ ديده و قهرمان پرور چه حالي شده اند رعيت، سفر را جلو مي اندازيد و حضر را به درازا مي کشيد، بخدا. سرتاسر خيابان ها را داديم مثل سنگلج درخت کهنسال بکارند. مي آييد و مي بينيد، برلين دارد واسه ي خودش شهري مي شود بخدا. آدم حظ مي کند. يک دروازه ي بزرگ هم شبيه دروازه هاي قديم دارند بنا مي کنند که اگر کارها خوب پيش برود، آثار باستاني مي شود براي خودش، اسمش راهم مي خواهيم براندنبورگ بگذاريم. ديوار برلين را هم که از قبل خراب کرده بوديم و آلمان را کمي وسعت داده بوديم، فقط بدي اش اين است که شرقي ها تمدن غربي ها را ندارند، اما به قول جد بزرگوار هرچه رعيت بيشتر دعاگو بيشتر. نان قبله ي عالم را بخورند و دشمني نکنند خداي ناکرده! تمدن سرشان را بخورد، بالاخره آدم شان مي کنيم. ديگر کار چنداني نمانده جز لباس اين بنده ي ناچيز که از فردا دستور مي دهيم خياط ها و بزازها بيايند و فکري بکنند. مانده ايم که چي بپوشيم! قصد داريم در نظر اول قبله ي عالم را سورپرايز کنيم. کاش وليعهد نبوديم و با چند دست کت و شلوار مي ساختيم. زمانه ي غريبي شده و داريم فکر مي کنيم که ظهيرجان ما چرا با ملکه ي سابق مصاحبت کرده؟ و آيا از مصاحبت لذت برده يا خير؟ لابد مکلف بوده بگويد از مصاحبت شما ... چه مي دانم؟ آدم حرف نزند بهتر است. فقط بنويسيد که برلين را چطور مي خواهيد. اثري، آثاري، چيزي تو را بخدا مضايقه نکنيد. مي دهيم فورا بسازند. شکر خدا زمين زياد است و همه جان به فرمان. زياده جسارت است - وليعهد توفان زده بارگاه » هشتم اکطبر سنه 2003 مسيحی پاسخِ قبله‌ی عالم: «وليعهد جان! تصدقت گردم. نمی‌دانی چه اندازه قبله‌ی عالم از رؤيت دستخط مبارک مشعوف شدند. الساعه، به محض وصولِ مرقومه‌ی مبارک، از فرط شوق مرسوله‌ی منوره‌ را برای حضرت دوست قرائت کرديم و حضرتشان درود فرستادند بر وليعهدِ ما. جان‌تان را حرزی مبارک دريافت به خدا! از اهتماماتِ بليغی که در کارِ رتق و فتق آن سامان در آستانه‌ی سفرِ خاقانی کرده‌ايد، بايد البته مراتب سپاسِ همايونی را ابراز داريم. ما به همان کلبه‌ی درويشی خوشيم که مايه‌ی محتشمی خدمتِ درويشان است. درويشانی چون ما که نامی سلطنتی دارند، شهرياری‌ِ درون دارند نه کرّ و فرّ برون. تمامیِ صاحب‌منصبانِ ما هم اهل دل‌اند و اربابِ عشق. شما فرنگی‌ها را به حالِ خويش رها کنيد و عجالتاً قاطبه‌ی جماعتِ پارس را دريابيد. در بابِ لباسِ ولايتعهدی هم که باز نيکوتر می‌دانيد که لباس شما لباس مهر است و جامه‌ی عشق. چه حاجت به منت کشيدن از خياطانِ متکلف. خرقه‌ی شماها، از آن‌جا که از دل می‌نويسيد، آسمانی است. ملکوتِ ما اگر چه زمينی است، باری سايه‌ی آسمان بر سر دارد و صد و شکر و سلامت از عنايت‌های پروردگاری. باری وليعهد جان! ما نگران شديم آن چند خط را درباره‌ی ظهير جان خوانديم. ماجرا چيست؟ ملکه‌ی سابق کدام و ملکه‌ی لاحق کدام؟ اگر عروس تبارِ پهلوی را می‌گوييد، ما هم البته آشفته خاطريم و مراتب کدورت را شفاهاً ابلاغ کرده‌ايم. چه معنی دارد روزی‌خوار خوانِ مقدسه باشند، آن وقت به مصاحبتِ فرح بروند؟ مگر طرب و فرح و شادمانی در بارگاهِ ما قحط است؟ اصلاً نمی‌دانم آن طايفه که نام شريفه‌ی سلطنت را از زمانِ آن سپاهی قلدر غصب کرده‌اند، چه گلی به سرِ ديار ما زده‌اند که حالا بايد ما اينها را به چيزی بگيريم. نمی‌دانم به خدا. حتماً ظهير جان چيزی در ايشان ديده است! از گوش صدر اعظم به دور باد اين سعايت‌ها. مبادا که ماهِ منيرِ فلکِ وبلاگ بر ايشان غضب کنند! ذات همايونی بهتر است در اين موارد اظهارِ نظر نفرمايند. زياده سخنی نيست. آرزومند ديدارِ وليعهد درگاه. قبله‌ی امروز خاموش و فردا پرجوش!» هشتم اکطبر سنه 2003 مسيحی مزيدِ توضيح، ذات همايونی بايد اشاره کنند که از آنجا که حضرت سلطان کماکان در روزه‌ی سکوت هستند، مجموعه‌ی اخير مراسلات در صدر صحيفه‌ی منشورات سلطانی ظاهر نشد و در تاريخی معين ثبت گرديده است که برای اهل اشارت نکته‌ها دارد. آخر اين روز، روزِ نزول اجلالِ همايونی به بلادِ فرنگ است!

ادامه‌ی «وقايعِ سفری قبله‌ی عالم»

Free counter and web stats