صفحه‌ی اصلی

بايگانی: سياست

May 17, 2011

زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب

دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۰۹ کتابی را منتشر کرد با عنوان «رهبری دموکراتيکِ منتشر» (Dispersed Democratic Leadership). اين کتاب مجموعه‌ی مقالاتی است درباره‌ی روايتی تازه از رهبری دموکراتيک، ريشه‌ها، دينامیک‌ها و پيامدهای آن. این کتاب اساساً کتابی است در زمينه‌ی پژوهش‌های مربوط به رهبری که زمينه‌ای است بکر و بسيار غنی برای کسانی که در حوزه‌ی مطالعات سياسی کار می‌کنند. مقاله‌ی پانزدهم اين کتاب را جان کين، استاد راهنمای رساله‌ی دکتری من، نوشته است. جان کين در اين مقاله به بررسی سرنوشت رهبران سياسی پس از پايان دوره‌ی تصدی منصب‌شان می‌پردازد. این مقاله خصوصاً در روزهايی که در آن هستيم مقاله‌ای است خواندنی و درس‌آموز که چگونه رهبران سياسی بعد از این‌که دوره‌ی رهبری قانونی‌شان سر می‌آيد هم‌چنان در فضای ذهنی رهبری سياسی به سر می‌برند. من اين مقاله را در ابتدای سال ۲۰۰۹ يعنی پيش از اين‌که کتاب رسماً وارد بازار شود ترجمه کرده بودم و اميد داشتم در مجله‌/روزنامه‌ای در ايران به دست چاپ بسپارم‌اش که ديديم آن‌چه را که ديديم و همه وارد فضايی شديم که دغدغه‌ها به سمت و سوی ديگری چرخيد.

ترجمه‌ی فارسی اين مقاله را اکنون در وبلاگ‌ام منتشر می‌کنم و گمان می‌کنم خواندن این مقاله برای فهم وضعيت سياسی موجود در ايران و جهان مهم است و نکاتِ درخورِ تأملی در خود دارد. ترجمه‌ی این مقاله را احمد هاشمی با صبر و دقت ويرايش کرده است، اما هم‌چنان اگر نارسايی يا خطا و لغزشی در آن هست، يکسره متوجه من است. ترجمه‌ی کامل فصل پانزدهم کتاب فوق را در زير می‌خوانيد. يادداشت‌های متن را هم برای پرهيز از طولانی شدن نياورده‌ام اما می‌توانيد به اصل کتاب مراجعه کنيد و پانوشت‌های آن را ببينيد.

ادامه‌ی «زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب»

March 9, 2009

سودان: چين، حماس و ايران

واقعيت‌های موجود که برای همه قابل فهم است و نياز به تفسيرهای پيچيده ندارد اين‌هاست: دادگاه بين‌المللی لاهه، عمر البشير، ديکتاتور سودانی را متهم به جنايات جنگی کرده است. دو کشور با حکم دادگاه لاهه مخالفت می‌کنند: چين و ايران. وضع چين کمابيش روشن است؛ چين ابرقدرتی است که آمريکا در برابرش دست به عصا راه می‌رود. اما ايران وضعيت‌اش دقيقاً بر عکس است. چين مخالفت می‌کند و البته چين، چين است. اما ايران حکم لاهه را سياسی می‌خواند. رييس مجلس ايران با دستپاچگی و شتاب سر از سودان در می‌آورد که حکم لاهه را زورگويی دولت‌های غربی می‌‌خواند و آن را توطئه‌ای سياسی قلمداد می‌کند. تمام اين‌ها صورتِ بيرونی يک بازی سياسی و رسانه‌ای است. فهم و تفسير اين رفتارهاست که مهم است.

امروز به اشاره‌ی دوستی، کنجکاو شدم و دنبال سرنخ‌هايی رفتم که بسيار جالب از آب در آمدند. کافی است در گوگل،‌ کلمات سودان، چين و اسلحه را جست‌وجو کنيد. سپس در جست‌وجويی جداگانه، سودان، حماس، فلسطين و اسلحه را جست‌وجو کنيد (نياز به هيچ اطلاعات اضافی يا خاصی هم نداريد؛ همين گوگل عليه الرحمه کافی است!). اين وجه مشترک بسيار جالب است. سودان يکی از خريداران مهم سلاح‌هايی است که چين توليد می‌کند. سودان، منطقه‌ای است بحران‌زده که در آن «جنگ» در جريان است (همان جنگ و خون‌ريزی، قتل، غارت و تجاوزی که آقای لاريجانی به سادگی از کنارش عبور کرده و هيچ يادی از آن نکرده است) و برای ادامه‌ی هر جنگی به اسلحه نياز است. اگر بساط عمر البشير بر هم بخورد و قرار باشد آن نسل‌کشی متوقف شود،‌ آن بازار برای چين هم کساد خواهد شد (اين مطلب بی‌بی‌سی را از سال ۲۰۰۶ ببينيد). طبيعی است چين اعتراض کند (و بله اين حکم خيلی هم می‌تواند سياسی باشد؛ بقيه‌ی قدرت‌ها دارند بازار چين را کساد می‌کنند ديگر).

اما حماس؛ سودان يکی از منابع عمده و مهم تأمين اسلحه و مهمات حماس بوده است. اين سلاح‌ها از طريق سودان به شبه‌جزيره‌ی سينا وارد می‌شود و به دست حماس می‌رسد. قدم بعدی، حمايتِ دولت ايران از حماس است. من از روابط پشت پرده سر در نمی‌آورم. اما چند نکته آشکار است: حکم لاهه را توهين به اسلام خواندن و سرنوشت مسلمانانِ جهان را به سرنوشت عمر البشير گره زدن و با شتاب و دستپاچگی به سودان رفتن، نمی‌تواند معنای‌اش عملی شجاعانه و اخلاقی باشد در مقابله با ظلم. بيايید فرض کنيم که محاکمه‌ی عمر البشير و محدود کردن دولت سودان و مسدود شدن راه قاچاق اسلحه به زيان حماس تمام شود. بيايید فرض کنيم محدود شدن حماس هم به زيان ايران تمام شود و به عبارت ديگر، نفوذ ايران در منطقه آسيب ببيند. فرض کنيد، به عنوان يک ناظر بی‌طرف و حتی با عرقِ ايرانی‌گری و مسلمانی، که ايران ابزارهای اعمال قدرت و نفوذی دارد درست به مثابه‌ی چنگ و دندانی که می‌تواند برای حريفان سياسی‌اش نشان بدهد. حالا اگر يکی بيايد و اين چنگ و دندان را به شيوه‌ای هوشمندانه بکشد و ناتوان کند (بدون هيچ درگيری مستقيمی)، چه اتفاقی می‌افتد؟ طبيعی است که ايران واکنش نشان خواهد داد. اين‌ها دو دو تا چهار تای سياست است. شوخی و تعارف هم ندارد. اما، خطای آقای لاريجانی کجاست؟ به نظر من خطا اين‌جاست که آقای لاريجانی دست‌اش را بسيار بسيار رو بازی کرده است. يعنی جايی که بايد به نحوی متوسل به ديپلماسی پنهان می‌شد، آشکارا سينه سپر کرده است و حرکتی از او سر زده که عقلای سياسی را انگشت به دهان کرده و عموم مردم را متحير!

رسانه‌های داخلی ايران شايد تا مدتی بتوانند مردم را فريب بدهند و چهره‌ی قهرمان از عمر البشير بسازند، ولی هميشه نمی‌توان اين‌ کار را ادامه داد. باز از ياد نبريم که کشورهای عربی، و از جمله همين مسئولان حماس و فلسطينی‌ها، چه تعظيمی در حق صدام حسين داشتند (که البته هيچ وقت رسانه‌های ما اين‌ها را نمی‌توانند در تلويزيون خودمان به نمايش بگذارند). آن‌ها هم از صدام به رغم ديکتاتوری‌اش و با وجود تجاوزی که به ايران کرده بود، قهرمان ساخته بودند. اما اين بازی قوميت و تعصب عربی است. چرا آقای لاريجانی بايد مهره‌ی پياده‌ی اين بازی باشد؟ چرا رسانه‌های ما باید از ديکتاتوری که خون‌ريزی‌اش اظهر من الشمس است و ابتداييات اخلاق مسلمانی را زير پا گذاشته است، چنين چهره‌ای بسازد که لايق دفاع از سوی رييس دستگاه قانون‌گذاری ما باشد؟

قابل فهم است که در پينگ‌پنگ رسانه‌ای و تبليغاتی، مسئولان کشوری مثل ايران بخواهند در صحنه‌های رسانه‌ای و ديپلماتيک امتيازی از کشورهای غربی بگيرند يا توپ را به ميدان آن‌ها بيندازند (نمونه‌ی خوب و موفق‌اش، سخنرانی لاريجانی در مونيخ بود). اما اين‌جا ديگر نمی‌شود آن بازی را تکرار کرد. اين‌جا پای شرافت و اخلاق و انسانيت در ميان است. اين‌جا نمی‌شود اخلاق را در پای منافع سياسی ذبح کرد و نمايش جوانمردی و فتوت و شجاعت برای مردم ايران داد.

شايد تحليل من از روابطی که ممکن است وجود داشته باشد، غلط باشد. شايد واقعاً ايران هيچ منفعت سياسی در دفاع از سودان نداشته باشد. در اين صورت، ديگر وضع بسيار بدتر است. اگر اين‌ها که من می‌فهمم هيچ قرينه‌ و اشاره‌ای دال بر آن‌ها وجود نداشته باشد، ديگر وضع‌مان بسيار خراب‌تر از اينی می‌شود که هست. آقای لاريجانی، يا هر کسی که محل مشورت او برای اين سفر بوده، بايد فکر اين جاها را هم می‌کرد. سياست‌مدار بايد بتواند امکانات و گزينه‌های بعدی‌اش را هم در نظر بگيرد. همه جا نمی‌شود با سخنرانی و لفاظی دهان مردم را بست. بعضی وقت‌ها اتوريته‌ی اخلاقی هم لازم است! مسأله اين است: آيا برای حفظ قدرت سياسی باید به هر کاری متوسل شد؟ برای استمرار قدرت، اخلاق را هم می‌توان به سادگی قربانی کرد و آن را ناديده گرفت؟ اين موضع شايد در قاموس حکومت‌های ديگر دنيا عجيب نباشد (که هست)، اما حکومتی که از سياست در کنار ديانت حرف می‌زند، بايد بتواند توجيهی برای اين رفتار داشته باشد.

پ. ن. حسين ميرمحمدصادقی، سخنگوی اسبق قوه قضاييه، امروز در روزنامه اعتماد ملی يادداشتی نوشته است درباره‌ی ماجرای سودان که بسيار خواندنی و مهم است. متن را از اين‌جا کپی کرده‌ام و عيناً در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. اين مطلب، امروز دوشنبه در صفحه‌ی ۲، روزنامه‌ی اعتماد ملی منتشر شده است.

ادامه‌ی «سودان: چين، حماس و ايران»

March 8, 2009

سودان،‌ دارفور و اهانت به اسلام!

دادگاه بين‌المللی لاهه، عمر البشير، ديکتاتور سودانی را به جنايات جنگی محکوم کرده است. کاملاً طبيعی است که شخص متهم و محکوم و ديکتاتوری که در دارفور جنايت‌هايی انکارنشدنی مرتکب شده است، منکر همه‌ی اين‌ها می‌شود و با وقاحتِ تمام بازی تبليغاتی را شروع می‌کند. نمايش‌های تبليغاتی صدام را همه به یاد داريم که چطور برای دنيا شاخ و شانه می‌کشيد. در شرايطی که ايران تحت فشارهای شديد بين‌المللی است، از همه سو تحريم شده است، وضع اقتصادی کشور در نابسامان‌ترين احوال است، رييس مجلس، علی لاريجانی، به سودان سفر می‌کند و در صفِ عمر البشير می‌ايستد و کل ماجرای حکم لاهه را توطئه عليه مسلمانان و توهين به آنان قلمداد می‌کند!

صورت مسأله ساده است: دارفور جنبه‌ی پنهانی ندارد؛ نسل‌کشی آشکار در سودان با پشتيبانی و مشارکت عمر البشير مدت‌هاست که ادامه دارد و خون‌ريزی‌هايی بسيار فجيع‌تر از غزه در آن‌جا رخ داده است.

در طول تاريخ ايران، چند بار «سودان»، برای ايران ريش و گردن گرو گذاشته است که آقای لاريجانی امروز بايد به نيابت از ملت ايران، امت اسلام و حاکميت ملی کشور، جانبِ عمر البشير را بگيرد؟ چرا بايد به دفاع از عمر البشير برخاست؟ چون «مسلمان» است؟ مگر معاويه بن ابی سفيان مسلمان نبود؟ مگر يزيد بن معاویه مسلمان نبود؟ مگر منصور عباسی مسلمان نبود؟ بد نيست شروع کنيم به تطهير خلفای بنی اميه و بنی عباس؟ مگر هر که مسلمان زاده باشد، در هر چه مرتکب شود، مصاب است؟ مگر صرفِ مخالفت با قدرت‌های جهانی بايد باعث شود هراصل اخلاقی و انسانی را زير پا بگذاريم؟

از همبستگی با «ملت»‌ها تا معامله با «دولت»ها
وضعيتی که برای سودان پيش آمده است، نتيجه‌ی «توطئه‌»ی دادگاه لاهه و بدخواهی غرب نسبت به اسلام و مسلمانان نيست. هر اندازه که در غرب نسبت به اسلام و مسلمانان سوء نيت وجود داشته باشد، سفاکی عمر البشير توجيه نمی‌شود و دامانِ‌ او از خون‌ريزی پاک نمی‌شود. چرا بايد نظام جمهوری اسلامی که مدعی گسترش عدالت و آزادی است، تنها به خاطر یک بازی سياسی، جانب ظلم و ستم را بگيرد و کاری بکند که بقال و سبزی‌فروش هم از کار رييس مجلس کشور حيرت کند؟

تا ديروز دولت و حاکميت سياسی ما، جانب حماس و حزب‌الله را می‌گرفت؛ برای آن‌ها پول می‌فرستاد (و می‌فرستد) و توجيه‌اش دفاع از ملتِ مظلوم فلسطينی و ستمديدگان غزه بود. آن‌جا بهانه يک «ملت» بود، اين‌جا پای يک دولتِ «غيرمردمی»، ديکتاتور و خون‌ريز در ميان است. چه شده است که ناگهان دولت ايران از حمايتِ ملت‌های مظلوم دست برداشته است و به تطهير دولت‌های ظالم می‌پردازد؟ مسلمان بودن کافی است؟ همه می‌دانيم که رونق مسلمانی به عمل و اخلاق است نه به نام و خشونت و رگ گردن قوی کردن. اعتبار و افتخار عمر البشير در عمل به کدام اصل اخلاقی اسلامی است؟ او چه آبرويی برای اسلام خريده است که امروز ايران بايد برای او آبروی‌اش را گرو بگذارد و با جهان در بيفتد؟

چرا بايد هر مسلمان‌زاده‌ای را مساوی با اسلام تلقی کرد؟ چرا بعضی‌ها از بعضی‌های ديگر «اسلام»تر هستند؟ عمر البشير تبديل شد به تمامِ‌ اسلام؟ آن همه انديشمند – و نه فعال سياسیِ مخالف جمهوری اسلامی – که در ايران تحقير و تخفيف و تهديد می‌کشند و سايه‌ی تکفير و تفسيق پيوسته بر سرشان است، از عمر البشير کمتر مسلمان‌اند؟ صوفيانی که چندين سال است از تعرض و تهتکِ آشکار و از دست دادنِ عرض، مال و آبرو مصون نيستند، از عمر البشير کمتر مسلمان‌اند؟ (اصلاً خودسوزی‌های را ناديده می‌گيريم، آقای لاريجانی!) مگر عنوان «مسلمان» بودن، برای پزِ سياسی هم که شده برای هر کسی مصونيت می‌آورد؟ اين را می‌دانيم که در کشور ما چنين نيست. چه شده است که رياکاری در داخل کشور، به رياکاری در عرصه‌ی جهانی و بين‌المللی هم سرايت کرده است؟

يا ما بايد در معنای مسلمانی، اخلاق، «اهانت» و ظلم تجديد نظر کنيم يا آقای لاريجانی!

مرتبط: پيوند دیکتاتورها (از متن: «چرا چيز زيادي درمورد جنايات دارفور در وبلاگهاي فارسي نمي‌بينم؟ احتمالا چون پاي امريكا و سرمايه‌داري و ليبراليزم ديگر اسباب بازیهای ذهنی چپ‌‌هاي رسانه‌زده را نمي‌توان وسط كشيد يا شايد چون مثل غزه مد نيست و پرستيژ روشنفكري نمي‌آفريند!»). کسانی که برای غزه و فلسطين حنجره‌شان را پاره می‌‌کنند، بد نيست تکانی به خودشان بدهند. و «دارفوری‌ها! لطفاً ما را ببخشيد!»

پ. ن. بد نبود آقای لاريجانی به یک کشور آفريقايی مسلمان ديگر سفر می‌کرد تا ببيند چرا رابطه‌شان را با ايران قطع کرده‌اند؟ يعنی اولويت‌ها اين قدر آشفته و در هم ريخته است؟

پ. ن. ۲. توصيه می‌کنم يک نفر روزنامه‌نگار و مترجم «مسلمان» پا پيش بگذارد و تاريخچه‌ای از ماجراهای دارفور و عاملان و شرکای آن بنویسد. لازم نيست بدهيد دست آقای لاريجانی. ايشان خودش بهتر از هر کسی می‌داند آن‌جا چه خبر است. بدهند دست ملت تا بخوانند و بدانند رييس مجلس‌شان آن‌جا دارد چه می‌کند!

February 16, 2009

رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطويی

شب شنبه، درست بعد از اين‌که از روی صحنه‌ی بی‌بی‌سی آمدم پايين، رضا پهلوی (وليعهد سابق ايران)، قرار بود گفت‌وگو کند (فيلم‌اش اين‌جاست). تا آخرش صبر نکردم، اما بعد که به خانه رسيدم و حرف‌های‌اش را شنيدم (بعد از ديدنِ خودش)، ديدم متأسفانه او هم هنوز در همان سی سال پيش دارد دست و پا می‌زند. رضا پهلوی فقط سن‌اش زیاد شده است و بس. او هم توقف کرده است.

اين را بايد انصاف داد که رضا پهلوی از پدرش بهتر حرف می‌زند. خوش صحبت‌تر است. فصيح‌تر است. خوش‌تیپ‌تر است (؟). ظاهراً مادر روشنفکر و اهل هنر و معماری داشتن جايی بايد خودش را نشان بدهد! اما دریغ از انديشه. فهم رضا پهلوی از سياست هنوز دو قطبی و سياه و سفيد است. رضا پهلوی به قول خودش از «راه سوم» و سرمايه‌گذاری روی مردم ایران حرف می‌زند. او هنوز نافرمانی مدنی و انقلاب‌های مخملی يا رنگی را دارد به رخ ما می‌کشد. هنوز از تقابل دنيای آزاد و حکومت‌های سرکوب‌گر حرف می‌زند (اين‌ها ديگر راهِ جديد نیست؛ اين‌ها کهنه شده است). رضا پهلوی از آزادی، تولرانس، پلوراليسم و جامعه‌ی مدنی «حرف» می‌زند، اما تمام سخنان‌اش به عيان نقض همين‌هاست. اگر نبود، چرا بايد می‌گفت: «شما يا معتقد به دموکراسی هستيد یا تئوکراسی»؟ چه کسی گفته است دین در هيچ دموکراسی‌ای نمی‌تواند نقش ايفا کند و بر عکس دموکراسی در هيچ تئوکراسی‌ای پياده نمی‌شود؟ فقط حکومت ایران به شکلی که شما می‌بينيدش نقض قضیه است؟

ايشان هنوز اين را نمی‌داند که طرف‌داران ايشان و هم‌فکران ايشان نيستند که باید بیايند روی مردم ایران سرمايه‌گذاری کنند. این کشور و دولت‌اش متعلق به مردم است (یعنی علی‌الظاهر بايد اين‌جوری باشد ديگر؛ نه؟). قضیه برای ايشان بر عکس شده است. اين مردم نيستند که به فکر ايشان تعلق داشته باشند و موضوعِ آزمایش‌های ايشان باشند. هنوز ذهن ايشان وسوسه‌ی قيم شدن را دارد. او به زبان می‌گويد حکومت ايران خودش را قیم مردم می‌داند، ولی از زبان و ادبياتِ خودش هم انديشه و عمل قيم‌مآبانه می‌بارد. ايشان از «ذات رژيم» حرف می‌زند. «ذات» يعنی چه؟ من نمی‌فهمم اين شلختگی در به کار بردن کلمات کی قرار است از زبان و ادبیات سياسيونِ اپوزيسیون بيفتد. شما «ذات» چيزها و حکومت‌ها را چطور می‌توانيد تشخیص بدهيد؟ چطور می‌شود، مثلاً، از «ذات» حزب دموکرات و «ذات» حزب جمهوری‌خواه حرف زد در حالی که اين‌ها را «انسان‌ها» می‌گردانند! احزاب و حکومت‌ها که سنگ و چوب و درخت نيستند! تازه گياهان هم جهش ژنتیک پیدا می‌کنند، حکومت‌ها و جامعه‌ها که جای خود دارند.

این چه زبانی است که «قانون خداست، می‌خواهيد بخواهيد، می‌خواهيد نخواهيد»؟ دقت کرده‌ايد که ايشان مدل کت و شلوار پوشيده و کراوات‌زده‌ی آقای جنتی است ولی در جناح مقابل؟

رضا پهلوی، ظاهراً عبارات و کلمات‌اش بسيار پرزرق و برق است (الفاظ دهان‌پرکن پراندن که کار سختی نیست)، اما دريغ از يک جو مضمون و مغز برای اين همه ظاهر و صورت. رضا پهلوی اگر خودش را ایرانی می‌داند، همان بهتر است بخشی از مردم باشد و آن نگاهِ خودکامه را که در زبان‌اش پنهان است و خودش سخت تلاش می‌کند زیر لفافه‌ای از مدرن بودن بپوشاندش، کنار بگذارد. آقای پهلوی! شما شاهزاده و ولیعهد «سابق» هستيد؛ نه شاهزاده و وليعهدِ فعلی. پياده شويد با هم برويم.

پ. ن. دارم شک می‌‌کنم که اصلاً در کنار نامِ ايشان خوب است از «استمرار نگاهِ‌ ارسطويی» حرف زد يا نه؟ لعنت بر شيطان!

October 6, 2008

مسأله‌ی خاتمی و رياست جمهوری

به نظر من اين بحث که خاتمی بايد بيايد يا نبايد بيايد، بحثی است انحرافی. جنگ زرگری است. طرفينی که يا می‌گويند خاتمی نبايد کانديد شود بنا به دلایل خودشان و آن‌ها که می‌گويند خاتمی بايد کانديد شود (آن‌ها هم بنا به دلايل خودشان)، يک جنبه‌ی خيلی مهم از بحث را ناديده می‌گيرند. يعنی به اعتقادِ من هيچ کدام از طرفين به اين نکته اعتنا ندارند که مسأله شخص نيست؛ مسأله خودِ آقای خاتمی نيست.

پيش از اين‌که توضيح بدهم چرا بحث بالا انحرافی است، اين نکته را بگويم که اگر خاتمی نامزد رياست جمهوری شود، من به او رأی خواهم داد. تشخيص اين‌که خاتمی از بعضی جهات يک سر و گردن از بقيه‌ی مدعيان بالاتر است دشوار نيست. يعنی هنگام انتخاب بين خاتمی و احمدی‌نژاد، تشخيص خیلی سخت نيست («لقوم يتفکرون» البته!). ولی مسأله، دوگانه‌ی خاتمی-احمدی‌نژاد نيست (اگر تنها مسأله‌ی ما همين بود که دردی نداشتيم). مسأله امکان‌های سياسی است. مسأله بحران نظری و تئوريک انديشه‌ی سياسی در میان کسانی است که می‌خواهند پشتِ خاتمی بايستند. در تمام مدتی که احمدی‌نژاد رييس‌جمهور بوده است، گروه‌هايی که امروز از خاتمی طرف‌داری می‌کنند، هيچ برنامه‌ی درازمدتی برای توسعه‌ی کشور طرح نکرده‌اند. هيچ تفکر سياسی روشن و مشخصی شکل نگرفته است. حزبِ سیاسی هم که بالکل بلاموضوع است؛ يعنی تفکر حزبی رسماً تعطيل است. تنها تشکل سازمان‌يافته‌ی سياسی در کشور ما متعلق است به جناح سنتی شديداً اصول‌گرا (و دست بر قضا احمدی‌نژاد هيچ سنخيتی از لحاظ نظری و عملی با اين جناح ندارد). جناح سنتی اصول‌گرا می‌داند چه می‌خواهد و در اين سال‌ها آموخته است از چه راه‌هايی بايد به خواسته‌های‌اش برسد (هيچ داوری اخلاقی درباره‌ی شيوه‌های‌اش نمی‌کنم؛ اين‌جا بحث توصيفی است نه هنجاری). جناحی که امروز پشتِ خاتمی ايستاده است این را نياموخته است هنوز. هنوز هم با خاطره و آرمان اعتراض و تغيیرهای راديکال، بازی‌بازی می‌کنند. هنوز خاطره‌ی فريادهای گنجی‌وار آن‌ها را به شوق می‌آورد. هنوز به پراگماتيسم سياسی و روشن‌بينی نظری در عرصه‌ی سیاست نرسيده‌اند.

مکتب فکری روشنی پشت جناح مدافع خاتمی وجود ندارد (خودِ آقای خاتمی که درست نمی‌داند با کدام نظريه می‌خواهد به دولت‌مداری و کشورداری بپردازد؛ می‌داند؟). کنار هم چيدن چند تا شعار و آرمان که بعداً در عمل ببينم پاره‌های مختلف‌اش با هم سازگار نيستند و مثل ارکستری باشد که هر کسی در آن ساز خودش را بزند، اسم‌اش تئوری سياسی نيست. آن‌چه پشتِ خاتمی ایستاده است، تنها وجه مشترک‌اش نخواستن احمدی‌نژاد است (که هم خواسته‌ی به حقی است و همه خواسته‌ای است مشروع؛ اساساً هيچ منع قانونی و شرعی در نظام جمهوری اسلامی برای «نخواستن»ِ احمدی‌نژاد وجود ندارد). اين سه سالی که گذشت، بهترين فرصت بود برای خودِ آقای خاتمی و اطرافيان‌اش که کار نظری انجام دهند. سخنرانی کردن و رسالتِ بين‌المللی درست کردن، بی‌مايه فطير است. بنياد باران، بدونِ‌ کار نظری ريشه‌ای و استخوان‌دار، بنيادی است بی‌بو، بی‌رنگ و بی‌خاصيت. اساس‌اش خوب است. بنياد باران، می‌شود زمينه‌ای خوب باشد برای نهادسازی. برای کارِ مؤسساتی درازمدت کردن. برای «توسعه‌ی پايدار». ولی توسعه‌ی پايدار در اين سنگر فکری در اين سه سال اخير در حد حرف و لقلقه‌ی زبان باقی مانده است. کارِ مؤسساتی هم با سمينار بر پا کردن و «حرف زدن» و سفارش مقاله دادن درست نمی‌شود؛ اين‌ کارها،‌ کار نهادهای دانشگاهی و علمی است، نه نهادهای توسعه و زيرساخت‌های جامعه‌ی مدنی. هر چند اين‌ها خود بخشی مهم از جامعه‌ی مدنی هستند.

تمام آشفتگی‌های نظری خاتمی و مدافعان‌اش به اين معنا نيست که قطب مخالفِ پرزوری که در برابرش ايستاده است (يا گمان می‌کنيم ايستاده است) فاقد آشفتگی است يا آشفتگی کمتری دارد. این آشفتگی و هردمبيلی سياست‌ورزی در اوضاع فعلی هم ژنريک است هم اپيدميک! رگه‌هايی از تفکر روشن البته ديده می‌شود. جای انکار نيست. ولی عمل‌گرايی سياسی و خردِ سياسی چيزی است دیرياب. اين‌ها آيا به اين معنی است که خاتمی در دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست‌جمهوری‌اش ناکام بوده؟ بسته به اين است که ناکامی را چطور معنی کنيم. اگر کاميابی در اين باشد که دو سه نفر چند سالی مجال تنفس بيشتر پيدا کرده باشند و توانسته باشند ذهن‌شان را از بن‌بست‌های نظری خلاص کنند، خود قدم بلندی است که برداشته شده است.

باز هم می‌نويسم که اين يادداشت در نفی خاتمی نيست. نقدِ خاتمی هم با تخريب خاتمی متفاوت است. اين يادداشت يک معنا و متعلق روشن دارد: آقای خاتمی و کسانی که مشتاق رييس‌جمهور شدن او هستند، به جای اين‌که از همين الان دنبال شعارهای احساسی باشند و بخواهند در ظرف چند ماه – يا چند سال – تمام کارهايی را که چند نسل طول می‌کشد انجام دهند، بهتر است در روش و انديشه‌شان تجديد نظر اساسی کنند. اين شيوه جواب نمی‌دهد. این طايفه سخت نيازمند روشن‌بينی سياسی، تجديد نظر تئوريک در مبانی‌ فکری‌شان و تدوين انديشه‌های روشن و منسجم، و همچنين فکر کردن به توسعه‌ی درازمدت کشور (حتی سال‌های سال پس از اين‌که خاتمی در عرصه‌ی سياست نباشد) هستند.

پ. ن. گمان می‌کنم از سياق نوشته‌ی بالا و اشارات من روشن باشد که این‌ها هيچ ربطی ندارد به اين‌که اگر خاتمی کاندید شود، رييس‌جمهور می‌شود يا نه (اين نوشته اصلاً در پی سنجش نتيجه‌ی انتخابات در صورت کانديد شدنِ خاتمی نيست و البته به طريق مشابه هم نمی‌تواند مخالف کاندید شدن خاتمی باشد). دقت کنيد که مردمی که به احمدی‌نژاد رأی دادند نه علم سياست می‌شناختند و نه دنبال تئوری بودند (چند نفرشان عالم سياست بودند و پیچ و خم‌های سياست را خوب می‌شناختند؟ اصلاً مگر پروسه‌ی سياسی با «آگاهی شهروندان» کار می‌کند؟). ميزان تئوری‌شناسی و سياست‌دانی احمدی‌نژاد هم که اظهر من الشمس است. داشتن تئوری و در نظر داشتن توسعه‌ی پايدار، لزوماً دخلی به موفقيت در انتخابات رياست جمهوری ندارد. می‌شود کسی بهترین برنامه‌ها و بهترین امکانات را داشته باشد، تئوری‌های بسيار استخوان‌دار و سنجيده و پرمغزی هم داشته باشد اما به دلايل بسيار واضح از عرصه‌ی رقابت حذف شود يا اساساً هرگز رييس‌جمهور نشود. تمام حرفِ من اين است که: «چون جمع شد معانی، گوی بيان توان زد». يعنی فکر کنيم که اگر خاتمی يا هر کس دیگری رييس‌جمهور شد، راه به سامان کردن و آبادانی ایران چی‌ست؟ در اين چند سال گذشته که ديده‌ايم کشور تا کجاها رفته است. باید به بعدش هم فکر کرد!

September 30, 2008

وقتی آکسفورد در لندن حلول می‌کند!

اين داستان اعتراف صريح کردان به جعلی بودن مدرک‌اش، حاشيه‌ی جالبی دارد. بحث‌های سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان ديگری که اين اعتراف درست می‌کند به کنار. فقط اين نکته را داشته باشيد که کردان «هنوز» فکر می‌کند در پايتخت انگلستان، در شهر لندن، دانشگاهی وجود دارد به اسم دانشگاه آکسفورد! يعنی وزیری که قرار است فردا انتخابات در کشور ما برگزار کند سوادش همين‌ اندازه است؟ آن همه جنجالی که بر سر مدرک جعلی دکترای‌اش به پا شد، قاعدتاً بايد باعث می‌شد که برود بيشتر تحقيق کند که بداند آن دانشگاهی که مدرک‌اش را جعل کرده اصلاً در کدام نقطه‌ی دنیا واقع است. اين‌ها خود نشان نمی‌دهد که از ابتدا قرار بوده است همين بازی را سر مردم در بياورند که اگر وضعيت خراب‌تر از اين شد، بگويند ما از یکی خواسته بوديم برای‌مان «مدرک جور کند»، طرف تقلب کرده و اصلاً نماينده‌ی آکسفورد نبوده است؟ ملاحظه بفرماييد (نقل از روزنامه‌ی ايران؛ ارگان رسمی دولت):
«در جريان رأى اعتماد نمايندگان محترم مجلس شوراى اسلامى به اينجانب كه در فضايى آزاد و با اظهار نظرات موافق و مخالف و طرح موضوعات گوناگون همراه بود ، موضوع دكتراى افتخارى بنده مطرح و مورد تشكيك قرار گرفت ‎/ مدركى كه در هشت سال پيش با ملاحظه سوابق مديريتى و تجارب اجرايى اينجانب و ارائه رساله به نام دانشگاه آكسفورد لندن به واسطه فردى كه از دانشگاه مذكور در امور زبان انگليسى در تهران دفتر نمايندگى تأسيس كرده بود، صادر گرديده است.»

آدم دروغ‌گو هم کم‌حافظه است و هم مجبور است برای لاپوشانی خراب‌کاری‌های‌اش دروغ‌های تازه بگويد و عذر بدتر از گناه بياورد. دقت کنيد که اين دروغ‌گويی، دروغ‌گويی بچه‌‌ی هفت-هشت ساله‌ای نيست که دارد به پدر و مادرش دروغ می‌گويد. اين دروغ وزير کشور دولتی است که مدعی عدالت و اخلاق و بقيه‌ی چيزهايی است که می‌شود به اين ارزش‌ها سنجاق کرد. این دروغ‌گويی يک کارمند ساده‌ی اداره‌ی دولتی نيست. اين دروغ‌گويی يک کارمند تازه‌کار نيست. اين دروغ‌گويی کسی است که سال‌های بسیار طولانی در مناصب مهم و حساس در کشور کار کرده است. این دروغ‌گويی کسی است که معاون رييس‌ جمهور هم برای دفاع از رسوايی‌اش سينه سپر می‌کند. اين دروغ‌گويی کسی است که قرار است ناظر بر سرنوشت چهارسال آينده‌ی مردم ايران باشد. کردان فکر کرده بود با این نامه‌نگاری بلوا فروکش می‌کند (شايد از لحاظ سياسی بشود مخالفان و منتقدان‌اش را ساکت کند)، ولی نمی‌دانست که معمولاً در رسوايی‌هايی از اين جنس، فرد خاطی با نهايت شرمساری استعفا می‌دهد و می‌رود پی کارش، نه اين‌که با پررويی تمام بماند و هر روز با داستان تازه‌ای بخواهد ماجرا را ادامه بدهد و وقتی هم نامه‌ی اعتراف می‌نويسد، بند بندش عذر بدتر از گناه می‌شود. آقای جوانفکر گفته بود کردان خودش بيايد عدالت را درباره‌ی خودش اجرا کند. الحمد لله که فهميديم معنی اجرای عدالت توسط خودِ آدم چه می‌تواند باشد! يعنی: «بيا بگو يک نفر يک جايی اشتباهی کرده است و تمام؛ من که کاره‌ای نبودم!» به نظر شما، اين ماجرا هنوز دنباله دارد؟ يا تمام شد بحث‌ها؟

همچنين ببينيد: «ملاحظاتی جدی درباره‌ی نامه‌ اعترافی وزير کشور به رييس جمهور»؛ تابناک

پ. ن. مثل روز روشن است البته که مقصر و خاطی و مجرم، کسی نيست که می‌رود برای خودش مدرک درست کند؛ بلکه آن کسی است که ناشی بوده و نتوانسته مدرک خوبی جعل کند! شک داريد، خبر مهرنيوز را بخوانيد: «احمدی نژاد نیز در نامه ای به دستگاه قضایی برخورد با واسطه مربوطه در ارائه این مدرک جعلی را خواستار شده است.»

پ. ن. ۲. (ساعت ۲۰:۴۶ به وقت لندن). آن ملاحظات جدی سایت تابناک، در عرض همين چند ساعت تبديل به شوخی شد! يعنی اگر روی لينک بالا کليک کنید، مطلب تغيير کرده است و آن ملاحظات را حذف کرده‌اند. گويا سايت آفتاب عيناً همين ملاحظاتِ تا آن موقع جدی سايت تابناک را باز نشر کرده است. ملاحظه بفرماييد در اين‌جا.

August 28, 2008

عقل و آزادی

سال‌ها پيش مقاله‌ای از دکتر سروش در «فربه‌تر از ايدئولوژی» منتشر شده بود (تقرير يک سخنرانی از ۱۷ سال پيش) که بعداً همين مقاله در کتابی که به انگليسی توسط دانشگاه آکسفورد منتشر شد و گزيده‌ای از مقالات سروش را به انگليسی در آورده بود چاپ شد. يکی دو روز پيش، دوستی که کتاب انگليسی را می‌خواند جويای اصل فارسی کلمه‌ای شد و ناچار شدم دوباره کتاب را دست بگيرم و مقاله را بخوانم. فکر می‌کنم باز خوانی اين مقاله برای بسياری از اهل انديشه خالی از فایده نباشد. به ويژه کسانی که دسترسی به اصل کتاب ندارند و کتابخانه‌ای هم در دسترس‌شان نيست، می‌توانند از نسخه‌ی پی‌دی‌اف اين مقاله استفاده کنند:
نسخه‌ی پی‌دی‌اف مقاله‌ی عقل و آزادی

August 12, 2008

دادگاهی با هيأت منصفه‌ی جهانی

در ماجرای مدرک جعلی آقای کردان فقط يک مرجع و محکمه برای احراز جعلی بودن آن وجود دارد و آن هم دانشگاه آکسفورد است و افرادی که اسم و امضای‌شان پای آن مدرک جعل شده است. همين. هيأت منصفه‌ی اين دادگاه و شهودش هم می‌توانند همه‌ی افراد کره‌ی زمين باشند. همه می‌توانند با دانشگاه آکسفورد و دفتر مربوطه تماس بگيرند و کسبِ خبر کنند. مسأله خيلی روشن است. احتياج به دفتر و دستک و تحقیق و تفحص چندين ماهه ندارد. تنها چيزی که لازم دارد، اراده‌ی کافی برای اجرای قانون و پياده کردن ماده‌ی ۵۲۷ قانون مجازت اسلامی است. فهم اين‌که آتش گرم است و عسل شيرين است، نياز به دادگاه و محکمه‌ی خاص ندارد. قضيه به همين سادگی است: آقای الف می‌گويد از دانشگاه ب مدرک دکترای افتخاری دارد. هر انسانی در هر جای دنيا می‌تواند با دانشگاه ب تماس بگيرد. دانشگاه ب تمام موارد مورد بحث و ذکر شده در آن مدرک را تکذيب می‌کند و منکر اصالت چنين مدرکی می‌شود. کجای قضيه پيچيده است؟

پ. ن. پيچيدگی‌اش البته اين است که متهم جای شاکی نشسته است. بدهکار، ادای طلبکاری در می‌آورد!

August 10, 2008

فرهنگِ ريا: فرهنگ نهادينه‌ی ريا و دروغ

اول بگويم که خرده نگيريد که چرا «فرهنگ» و «ريا» را کنار هم به کار برده‌ام. مقصودم همين خوی و جبلتی است که در بعضی، در آدميانی، در دولت‌هايی، در ملت‌هايی راسخ می‌شود و می‌شود يک شبهِ فرهنگ. اين از اين.

بعد اين‌که من نمی فهمم چرا اين قضيه‌ی کردان مسأله شده است. خيلی عجيب است. خيلی. طرف يا از آکسفورد دکترا دارد يا ندارد. اگر دارد، بدهد تصويرِ مدرک‌اش را در رسانه‌ها منتشر کنند. به همين سادگی. توی مدرک هم نمی‌گويند کيفيت پايان‌نامه‌اش خوب بود يا بد! اگر مدرکی هست، می‌شود منتشرش کرد و شرِ قضيه را کند. اين قدر جنجال و عده‌کشی و خط و نشان کشيدن ندارد. اين همه بازی، آن همه جنگ و جدل شريعتمداری و احمدی‌نژاد و وزارت کشور و غيره و ذلک، تمام‌اش با انتشار مدرکِ آقا حل می‌شود. خوب وقتی منتشر نمی‌شود، مردم می‌نشينند دليل‌اش را می‌پرسند. چه مرضی داريد خودتان را به اين دردسر بيندازيد. (اگر هم آقا مدرک دکترا ندارد که واويلا. برويد سرتان را بگذاريد بميريد که راست راست به ملت دروغ می‌گوييد!).

چند روزی است دارم فکر می‌کنم که دولتمردانِ ما عادت کرده‌اند به اين بازی دوگانه. به اين رياکاری خنده‌دار. و کمی تأمل اخلاقی کردن بايد بتواند مشکل را حل کند. مثال‌های‌اش را ذکر می‌کنم تا ببينيد که چگونه دولتمردان ما تکليف‌شان با خودشان هم روشن نيست. رييس جمهورِ ما می‌گويد سازمان ملل بازيچه‌ی دست قدرت‌های بزرگ است. سازمان ملل اصلاً يعنی چه؟ (می‌توانيد بگرديد ببينيد جناح‌های اصول‌گرا اساساً سازمان ملل را رسماً بازيچه‌ی آمريکا و اسراييل می‌دانند). خوب اين سازمان ملل مقرراتی دارد عضويت در آن. شرايطی دارد. ظاهراً ايران هم این شرايط را پذيرفته است و قرار است به آن‌ها متعهد باشد. واقعاً اگر اين مقررات و معاهده‌ها با آن‌چه ايران می‌انديشد سازگار نيست، آخر چه مرضی عضو سازمان ملل باقی بمانيم؟ رسماً اعلام کنيم تا زمانی که سازمان ملل چنين است و چنان، عضو نخواهيم بود. هر وقت چنين شديد که ما خواستيم عضو می‌شويم! و البته اين اتفاق هرگز نمی‌افتد چون ما می‌خواهيم از همه‌ی مزايای سازمان ملل استفاده کنيم ولی تن به هيچ کدام از مقرراتی که احتمالاً با منش و روشِ ما سازگار نيست، ندهيم. يعنی پای همان قراردادهايی که خودمان امضا کرده‌ايم نمی‌ایستيم ولی انتظار داريم از همه‌ی مزايای‌اش بهره‌مند شويم.

يک مثال روشن‌تر بزنم. المپيک و تمام مسابقات ورزشی ما تبديل شده است به يک مسخره‌ی تمام عيار. هر وقت ورزشکار ما با ورزشکار اسراييلی مواجه می‌شود، هميشه با کمال افتخار و با ميل و اراده‌ی خودش (نه به جبر حاکميت و ضرب و زور سياست)، به خاطر هم‌دردی با ملت فلسطين کلاً کنار می‌کشد. هميشه هم بايد اعلام کنیم که ما مثلاً حال‌مان خوب نبود و مريض شديم تا دچار مشکل محروميت کلی نشويم! خوب آخر چه مرضی اين کار را بکنيم؟ از همان اول بگوييم تا زمانی که اسراييل در المپيک شرکت می‌کند، ما نيستيم! ولی هرگز اين کار را نمی‌کنيم. چون المپيک هم منافعی دارد. نمی‌شود به خاطر يک چيز بی‌اهميتی مثل اسراييل (!) کلاً بی‌خيال همه چيز شويم. فوق‌اش دو سه تا خالی می‌بنديم و دروغی سر هم می‌کنيم تا مشکل اختلاف‌نظر ايدئولوژيک‌مان حل شود. حالا به جهنم که شناگر ما اولين شناگر تاريخ المپیک ايران باشد و با ديدن اسم شناگر اسراييل تمام دنيا روی سرش خراب شده باشد! (و نمی‌گويم هرگز که چرا زنان و دخترانِ ما... اصلاً بی‌خيالِ اين يک مورد!)

مثال بعدی همين قضيه‌ی انرژی هسته‌ای ماست. اول از همه می‌پذيرم که آمريکا دارد به ايران زور می‌گويد. هيچ شکی در آن نيست. مدام هم دنبال بهانه می‌گردد که بزند ما را نفله کند. ولی ما خير سرمان عضو همان ان‌پی‌تی خراب شده هستيم. کاش نبوديم. ايران اگر عضو اين ان‌پی‌تی نبود و با آژانس همکاری نمی‌کرد، چه کسی می‌توانست يقه‌اش را بگيرد؟ رسماً می‌گفتند ما عضو ان‌پی‌تی نیستيم. هيچ تعهدی هم به آژانس نداريم و داريم کارِ خودمان را می‌کنيم و به کمکِ‌ شما هم نیاز نداريم. ولی ما هرگز اين کار را نمی‌کنيم چون نیاز داريم به آژانس. اگر نياز نداشتيم که خيلی وقت پيش تکليف‌مان را با آژانس و اربابِ زورگوی‌اش يعنی آمريکا (!) روشن کرده بوديم.

می‌بينید چه جور مسلمان‌هايی هستيم؟ نمی‌دانم. شايد ربطی به مسلمانی و اخلاق و راست‌گويی و دروغ نگفتن و ريا نکردن ندارد. شايد همه‌ی اين‌ها مسايل بغرنج سياسی هستند که از حد درکِ ما فراتر هستند. ولی ريا و دروغ همه چيز ما را فرا گرفته است. يعنی اگر کسی دروغ نگويد نمی‌تواند دیگر ادامه‌ی حيات بدهد. حتماً بايد يک جايی يک جوری دروغی بگويی تا بتوانی بمانی و ادامه دهی. دروغ بزرگ‌ترین آفت است و بدترین معصيت. آقاجان! دروغ نگویید. شما را به خدا مثل آدم بیايید حرف دل‌تان را بزنيد. دروغ نگوييد فقط!

پ. ن. این هم از انتشار عکس مدرک آقا با کلی آبروریزی و گند بالای گند! نکند می‌خواهند بگويند اين عکس هم جعلی است و برای تخريبِ کردان؟! نکند می‌گويند اين عکس را خودِ کردان نداده و يکی ديگری برای‌اش درست کرده؟ نکند واقعاً دانشگاه آکسفورد سواد انگليسی‌اش در همين حد است!

پ. ن. ۲. واقعاً بچه‌بازی حدی دارد. خبر را بخوانيد: «محمدرضا رحیمی، معاون حقوقی و پارلمانی رییس‌جمهوری ایران اعلام کرد که علی کردان، وزیر کشور دولت محمود احمدی‌نژاد از رسانه‌هایی که مدرک تحصیلی وی را «زیر سؤال برده‌اند» شکایت کرده است.». من نمی‌فهمم زیر سؤال بردن يعنی چه؟ بالاخره يا مدرک را داريد يا نداريد. اگر داشته باشيد احد الناسی نمی‌تواند آن را زير سؤال ببرد. اگر هم نداشته باشيد (که آن وقت است که مردم می‌توانند آن را زير سؤال ببرند)، بايد عذرخواهی کنيد. يک قضيه‌ی منطقی بسيار ساده است. شکايت کردن و قهر کردن و دلخور شدن ندارد. فکرش را بکنيد يک نفر عين همين عکس را برای دانشگاه آکسفورد بفرستد و استفسار کند که آيا شما هرگز چنين چيزی نوشته‌ايد يا نه (که ظاهراً بعضی‌ها همين کار را هم کرده‌اند). لابد فردا کردان می‌رود از دانشگاه آکسفورد هم شکايت می‌کند!

پ. ن. ۳. رييس جمهور گفته است: «براي خدمتگذاري [کذا فی الاصل] نيازي به كاغذپاره‌ها نيست». خوب، راست می‌گويد. کسی هم نمی‌گويد برای خدمتگزاری دکترا لازم است. مردم می‌گويند چرا دروغ گفته است. اصلاً مدرک‌اش سيکل باشد. چه فرقی می‌کند؟ ملت نمی‌گويند برای اين‌که طرف وزير بشود نياز به مدرک دکترا هست. اعتراض به اين است که چرا دروغ گفته است و مدرک جعلی رو کرده است. مشکل اين‌جاست که آن آدم‌هايی که پای آن «کاغذپاره|» را ظاهراً امضاء کرده‌اند، زنده هستند و آدرس ای‌ميل دارند و هر کسی در دنیا می‌تواند اين مدرک را برای‌شان ای‌ميل کند و احراز سنديت يا عدم سنديت کند. نه؟ لابد باید فرستادن ای‌میل به اين آدم‌ها را هم ممنوع کرد!

پ. ن. ۴. علما لابد مستحضر هستند که به فهرست دسته‌گل‌های آقای کردان در همين موردِ اخير بايد «جعل امضاء» را هم اضافه کرد علاوه بر جعل مدرک. فکرش را بکنید که چه ماجرای تازه‌ای درست می‌شود اگر آن سه نفر از کردان به خاطر جعل امضاء شکايت کنند!

August 7, 2008

شهروندان نابالغ!

يک کشور فرضی را در نظر بگيريد که در آن ساز و کارهای دموکراتيک حاکم باشد و قدرت از طريق رأی‌گيری به سياست‌مداران منتقل شود. به عبارت ديگر، قدرتِ مردم به افراد منتخب‌شان داده شود تا آن‌ها موکل مردم باشند. فرض کنيد در اين کشور، عمومِ مردم با حقوق بشر مخالف‌ باشند. طرف‌دار مجازات‌های خشن برای جرايم باشند. نزدِ آن‌ها زن‌ها شهروند درجه دوم به حساب بيايند و چيزهايی از این دست. آن وقت تکليفِ شما با اين حکومت دموکراتيک که با رأی مردمی به قدرت رسيده است چی‌ست؟ اصلاً چرا اين‌ها را بگوييم. فرض کنيد که مردمِ يک کشور به همه‌ی اصول خوب اخلاقی معتقد باشند اما باور داشته باشند که عنداللزوم وقتی منافع‌شان اقتضا کند و جايی چيزی با اصول ارزشی و اعتقادی‌شان منافات داشته باشد، بتوانند جانِ انسان‌ها را بستانند (يک نفر مسلمان اخلاقاً و شرعاً نمی‌تواند اين کار را بکند چون علی الظاهر منافات صريح با يک آيه‌ی مشهورِ قرآن دارد). آيا چنين حکومتی و چنين نظامِ سياسی‌ای مشروعيت دموکراتيک دارد؟

بعضی از باورمندانِ دموکراسی معتقدند که بايد اجازه داد رأی عموم مردم به مسند بنشيند تا به تدريج اين مشکلات اصلاح شود. اما جای ترديد نيست که باز گذاشتن دستِ «همه»ی مردم، يعنی باز کردن راه برای تمام ضعف‌ها و نقصان‌های اخلاقی بشری. يعنی گشودنِ راه برای بدترين رذيلت‌ها به بهانه‌ی ميدان دادن به ارزش و فضيلتی ديگر. پس بايد با دموکراسی چه کرد؟ چه قيدی و چه محدوديتی بايد بر دموکراسی گذاشت که نه ارزش‌های جهان‌شمول و انسان‌گرايانه را نفی کند و نه به بهانه‌ی دموکراسی مجال بروز و ظهور ديکتاتورها و به قدرت رسيدن فرومايگانِ نادان فراهم شود؟ به عبارتِ ديگر، چطور می‌توان شهروندانی بالغ و رشيد داشت؟ بلوغ فکری و عقلانی، اخلاقی و سياسی شهروندان يک کشور چگونه حاصل می‌شود؟
پ. ن. کسانی که حوصله‌ی تحقيق آکادميک را دارند،‌ خوب است کتاب «شهروندِ خوب» مايکل شودسن (پروفايل‌اش در دانشگاه  کلمبيا) را در همين زمينه بخوانند. کتابی است درس‌آموز و عميق.

پ. ن. ۲. فکر می‌کردم خيلی واضح باشد. هم از اين نوشته و هم از بسياری نوشته‌های ديگر من به صراحت بر می‌آيد که با حکم اعدام مخالف‌ام. تعريفِ «حکمِ اعدام» هم روشن است: مجرمی به دست قانون گرفتار است و حالا که امکان ارتکاب جرم و ضرر زدن به بقيه از او سلب شده است (و در زندان است)، قرار است تنبيه شود. حکم اعدام درباره‌ی چنين افرادی است. و گرنه اگر کسی را که راست راست توی خيابان راه می‌رود بدون هيچ نظارت قانونی بکشند، اسم‌اش می‌شود آدم‌کشی و ترور! بله، من با حکمِ اعدام مخالف‌ام. مقصودم همين اعدامی بود که شرح‌اش رفت. دلايل‌اش بماند برای جای ديگر و يادداشتی ديگر.

August 1, 2008

اسطوره‌ی هايد پارک

سابقه‌ی تاريخی هايد پارک و آن گوشه‌ای که مردم می‌روند جمع می‌شوند و حرفِ دل‌شان را می‌زنند هر چه بوده باشد، با واقعيت تاريخی امروز آن خيلی فرق دارد. در این شش سال و اندی که من اين‌جا زندگی کرده‌ام، آن گوشه‌ی هايد پارک را ما فقط برای تفريح رفته‌ايم و ديده‌ايم. همين و بس. آن عده‌ای که آن‌جا جمع می‌شوند، چه انگليسی باشند يا غير انگليسی، چه تأثيری در سياست‌های جهانی يا انگلیس داشته‌اند؟ کجای دنیا را عوض کرده‌اند؟ چقدر اثر گذاشته‌اند در بهبود وضع جامعه؟ نمی‌دانم. هر چه هست چيز تأثيرگذاری نيست. اين‌ها بيشتر به درد کسانی می‌خورد که در سرزمينِ خودشان از ابراز عقيده‌شان محروم‌اند و حرف زدن برای‌شان حريم ممنوعه است. درست مثل آدمی که تمام عمرش در کوير زندگی کرده باشد و ناگهان ببرندش کنار دريا يا وسط جنگل. بعد از مدتی که آن‌جا بودی، تازه می‌فهمی کنار دريا یا وسط جنگل زندگی کردن هم شرايط خودش را دارد. خلاصه اين‌که اين گوشه‌ی هايد پارک برای عده‌ای از ايرانی‌ها و اساساً غير انگليسی‌ها اسطوره‌ای شده است. فکر می‌کنند يکی از نمادهای مهم آزادی بيان در انگليس اين است! ده بار از اول اين نوشته خواسته‌ام کلمات ديگری بنويسم ولی مدام به خودم نهيب می‌زنم که اندکی بايد خويشتن‌داری کرد. هر چه هست، به نظر من اول بايد ديد که از دموکراسی و آزادی بيان و حقوقِ بشر کدام قسمت‌اش واقعاً به دردِ ماها می‌خورد - و حتی اگر همه‌اش با هر تفسيری برای ما معنی‌دار است - آن وقت ديد که اصلاً اين‌ها در يک جای ديگر عملی هستند يا نه. جوگير شدن و هيجان‌زده شدن کار ساده‌ای است. در عمل بايد ديد اين شعارها و اين الگوها در جاهای ديگر جواب می‌دهد يا نه؟ چرا در ايران یا افغانستان يا عراق يا سوريه هيچ وقت چيزی شبيه آن گوشه‌ی هايد پارک درست نمی‌شود؟ به نظر من هرگز نمی‌شود. تازه اگر هم بشود، خاصيت‌اش چی‌ست؟ می‌خواهيم پز بدهيم با چنين چيزی؟ هيچ کار مهم‌تری جز ژستِ آزادی بيان گرفتن نداريم؟ بگذريم. خلاصه‌ی حرفِ‌ من اين است که بايد اين اسطوره يا افسانه يا هر چه که هست را کنار بگذاريم که آن گوشه‌ی هايد پارک که مردم می‌آيند جمع می‌شوند و حرف‌شان را می‌زنند خيلی چيز مهمی است. اتفاقاً بسيار هم عادی است. مردم انگليس - و مردم در انگليس - همه جا به آزادی حرف‌شان را می‌زنند. مقايسه‌های خنده‌دار نکنید لطفاً. اسم هم نمی‌برم که با خواندن حرف‌های کدام چهره‌ی سياسی امروزِ ايران - در داخل کشور - مجبور شدم اين‌ها را بنويسم. خودتان بگرديد پيدا کنيد!

July 17, 2008

دموکراسی يا آنتی‌تزِ دموکراسی؟

اين خيل کثير روشنفکران و سياسيون و اپوزيسيون ايرانی به خيالی خوش‌اند از دموکراسی. اين آشِ دهن‌سوزی که هيچ کس نمی‌داند دقيقاً چی‌ست. آن قدر از ظلم و ستم به ستوه آمده‌اند که حاضرند به هر چيزی متوسل شوند بدون آن‌که بدانند بعدش چه اتفاقی می‌افتد! دموکراسی خوب است؟ شايد. دموکراسی بسیار فوايد دارد که بسيار کسان نه فوايدش را خوب می‌شناسند نه ضررهای‌اش را. گاهی اوقات دموکراسی به ضدِ خودش بدل می‌شود. دموکراسی راه را بر ظلم و ستم توده‌ها باز می‌کند... الآن چيزی ديدم و شنيدم که یکی از سياسيون ايرانی چنان با حرارت از دموکراسی حرف می‌زد که گويی وحی منزل است. حوصله ندارم بنشينم بحث کنم درباره‌اش. لينک هم نمی‌دهم. هر کس خواست حدس بزند چه کسی کجا چه گفته است. ولی چيزی خواهم نوشت در باب دموکراسی و توهم‌هايی که ما ايرانی‌ها درباره‌‌اش داريم. دموکراسی خيلی خوب است. اما وقتی خوب نشناسی‌اش بلای جان‌ات می‌شود. هر چيز را وقتی خوب نشناسی و درست به کارش نبندی، می‌شود بلای‌ جان‌ات... و اين است قصه‌ی تولد و مرگ دموکراسی... تا بعد.

June 27, 2008

ما را در دنیا به حساب نمی‌آوردند!

«زمانی که کشور تحویل انقلاب شد کشوری عقب افتاده، مخروبه و دست چندم بود و هیچ بخش اقتصادی کشور در جای شایسته‌‌ای قرار نداشت...روستاها، علم، صنعت، سواد، کشاورزی و تجارت خارجی ما همه در حال انزوا، اضمحلال و بدون چشم انداز روشن و بنیاد مستحکم بود و ما را در دنیا به حساب نمی آوردند.»

برگرفته از سخنان اخير رييس جمهور (نقل از واحد مرکزی خبر)

می‌خواستم بخش‌هايی از نقل قول بالا را برجسته کنم، ديدم همه‌اش برجستگی (!) است. گمان می‌کنم اين از اولين اظهار نظرهای شاهکارِ پس از انقلاب است که ايرانِ اول انقلاب را کشوری عقب افتاده و مخروبه و دست چندم معرفی کرده است. تا جايی که من به خاطر دارم، مشکل اصلی زعمای انقلاب در آن روزها اين‌ها نبود. می‌گفتند زمام امور کشور به دست بيگانگان و اجانب است. مشکل اصلی اين بود. و گرنه همه می‌دانستند که واقعاً در آن زمان ما را در دنيا به حساب می‌آوردند. از ارزش ريال در برابر دلار بگيريد تا نحوه‌ی ويزا دادن کشورهای مختلف اروپايی و آمريکايی به ايرانی‌ها. البته جملات بالا در مقامِ خودش بسيار درست است. می‌شود تغيير کوچکی در ابتدای همان جملات بالا داد و آن را تبديل به گزاره‌ای درست کرد. البته يک سال و اندی ديگر می‌شود عين همين جمله را با تقريب بسيار بالايی به واقعيت تکرار کرد!

پ. ن. برای اين‌که بدانیم قبلاً ما را چقدر «به حساب می‌آوردند» و امروز چقدر، کافی است صفحات اول گذرنامه‌ی ايرانی را مقايسه کنيد با توضيحات صفحه‌ی اول گذرنامه‌های سابق (مثل اين یکی) و گذرنامه‌های کشورهای مختلف (از جمله انگليس). و بعد ببينيد چقدر احساس امنيت خاطر و «به حساب آمدن» می‌کنيد!

June 19, 2008

احمدی‌نژاد: امام علی، حاکمی شکست‌خورده!

۱. «خيال نكنيد برپايي آرمان‌ها به سهولت قابل دسترسي است. اگر به اين سادگي بود حاكميت امام علي(ع) كه تجلي اسماء الهي است، موفق مي‌شد.»

۲. «بايد به امام علي (ع) تأسي كرد، خون دل خورد و فداكاري نمود. بدانيد هر جا پرچم حق‌طلبي واقعي برافراشته شده، همه شمشيرها عليه آن بلند بوده است.»

فکرش را بکنيد که اول بگويد حاکميت امام علی موفق نشده است، چون کار به همين سادگی‌ها نبوده. بعدش بگويد بايد به امام علی تأسی کرد. ما نفهميديم بالاخره تأسی به امام علی منجر به عدم موفقيت می‌شود و نهايت‌اش شکست آرمان‌هاست يا اين‌که خودِ امام علی يک کارهايی را می‌خواست بکند و نتوانست. حالا ما می‌خواهيم همان کارها را بکنيم و می‌شود! يعنی در زمان علی اگر می‌خواستی به او تأسی کنی، موفق نمی‌شدی ولی حالا اگر به او تأسی کنی - ببخشيد، اگر ما به او تأسی کنيم (نه شما) - حتماً موفق می‌شويم. شاهدش کو؟ اين‌جاست:

«مديريت امروز جهان در اختيار هيچكدام از سازمان‌هاي بين‌المللي نيست و مانند بازي دومينو فروپاشي نظام هاي جهاني آغاز شده است و بعيد نيست كه شاهد شورش‌هاي سنگين اجتماعي در جهان باشيم و اين همه در حالي است ادبياتي (!) كه از سوي جمهوري اسلامي ايران در مجامع جهاني مطرح مي‌شود، به شدت مورد استقبال قرار گرفته است.»

واقعاً بيشتر از این درباره‌ی حرف‌های ايشان حرف زدن اتلاف وقت است. آدم وقتی در دو سه جمله پيشوای اول شيعيان را اين‌جوری با خاک يکسان می‌کند و رسماً حرف زدن بلد نیست، ديگر چه انتظاری در عرصه‌های ديگر می‌شود از او داشت؟

نقل از: «مي‌خواهند از مردمي كه به اين دولت رأي داده‌اند، انتقام بگيرند»

May 14, 2008

اسراييل: يک معضل اخلاقی

برای فهم تهی شدن دولت اسراييل از اخلاق نيازی نيست هم‌فکر جمهوری اسلامی باشی و مدام در رسانه‌ات به آن حمله کنی. برای فهم آن چهره‌ی ضد اخلاقی، کافی است به آمار توجه داشته باشی؛ و البته تاريخ. اسراييل در تمام جنگ‌هايی که داشته است، هر نيم سوزنی که می‌خورد، صدها جوالدوز به حريف‌اش می‌زند. مسأله‌ی اسراييل جنگ نابرابر است و زير پا گذاشتن اصول اخلاقی و انسانی. مسأله‌ی اسراييل نقض مستمر و نهادينه‌ی حقوق بشر است. ريشه‌های اين ارض موعود در هر کجا که باشد، چه اين ارض موعود از آنِ يهوديان باشد و چه مسلمانان، وقتی پای موعود بودن آن در ميان می‌آيد و تقديری از پيش معين، به طور طبيعی حقوق بشری عده‌ای به سادگی سلب می‌شود. اما اسراييل اين روزها شست سالگی‌اش را جشن می‌گيرد. اما چه جشنی؟

دولتی که از آغاز با کشتار و چپاول و غارت و اشغال پيش آمده است و اکنون هم با همين معيار پیش می‌رود، به کدامين ارزش است که می‌بالد؟ به رعايت کردن حقوق بشر؟ به دفاع از انسانيت؟ به چه می‌نازد؟ اسراييل برای من هميشه همان معنايی را داشته است که در بالا گفتم. هر بار که به هر دليلی کسی بگويد بالای چشم اسراييل ابروست، صدها برابر و به خشن‌ترين وجهی پاسخ می‌شنود. قضيه‌ی جنگ اخير لبنان يک نمونه‌ی روشن‌اش بود. اسراييل ظاهراً هدف‌اش آزاد کردن دو سربازِ به قول خودشان ربوده‌ شده‌شان بود. اما هيچ کس ديگر به آن اسير يا ربوده شده فکر نکرد. تمام دعوا بر سر اين بود که حزب الله چگونه نابود شود. اما حزب الله کی به وجود آمد و چرا؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسرايیل چه زمانی بلندی‌های جولان را اشغال کرد؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسراييل تا کی در صحرای سينا ماند و چرا؟ چرا ريشه‌های سياسی دعوا خوب سنجيده نمی‌شود و تمام اين درگيری فروکاسته می‌شود به نزاع تمام اسلام با تمام يهوديت (و به قول بعضی صهيونيسم)؟ مسأله اسلام و يهوديت نيست. مسأله حتی جمهوری اسلامی و اسراييل نيست. مسأله ناديده گرفتن شدن سيستماتيک يک ملت و يک قوم است. مسأله نسل‌کشی آرام و آهسته‌‌ای است که در اسراييل رخ داده است.

اصلاً دقت کرده‌ايد که در عرف بين‌المللی و حتی در رسانه‌های غربی، اصطلاح «سرزمين‌های اشغالی» اصطلاحی است جا افتاده؟ هيچ دقت کرده‌ايد که مردم آرام آرام حساسيت‌شان را دارند از دست می‌دهند به نفس «اشغال»؟ دولت اسراييل بدون هيچ شکی دولتی است اشغال‌گر. يعنی دولتی که عرف بين‌المللی را زير پا گذاشته است. حال چرا اسراييل معضل اخلاقیِ جهان است؟ چون دولتی است که تمام اصول اخلاقی را مکرر زير پا می‌گذارد و مرتکب تمام جنايت‌هايی می‌شود که ديگران را به آن متهم می‌کند، اما به خاطر جانب‌داری آمريکا از اسراييل هيچ قدرتی نمی‌تواند از اسراييل حساب بکشد. به همين سادگی. و تمام آن جنايت‌های دولت اسراييل با مظلوم‌نمايی آن‌ها در برابر حملات انتحاری فلسطينی‌ها و يا جار و جنجال‌های رييس جمهور ايران در غبار هياهوهای اسراييل گم می‌شود. چرا تمام چيزهايی که قرار است قاعدتاً عليه اسراييل به کار برود، دقيقاً به نفع اسراييل تمام می‌شود؟ چرا انتقادهای سازمان يافته از اسراييل عملاً تبديل می‌شود به بيانيه‌ای در دفاع از مظلوميت دولتی که هيچ نشانی از مظلوميت ندارد؟ اسراييل معضلی است اخلاقی. برای جهان. نه تنها برای غرب. نه تنها برای شرق. بلکه برای بشريت. اسراييل فراتر از سياست و ايدئولوژی، معضلی آفريده است اخلاقی. بار گناهی است که بر دوش بشريت سنگينی می‌کند. اسراييل کابوسی است که می‌تواند خواب آرام هر آدم منصفی را بر هم بزند. و صلح کی ميسر می‌شود؟ صلحی که شرايط‌اش هميشه نابرابر بوده است و يک طرف همواره زبانی دراز دارد و طرف‌ مظلوم هميشه مدافعانی دارد بدنام يا ضعيف، کی پای می‌گيرد؟

May 2, 2008

مرگِ اصلاحات

خيلی از اوقات مردم از برچسب‌ها استفاده می‌کنند برای اين‌که زحمت فکر کردن به خودشان ندهند. با یک برچسب می‌شود تکليف يک نوع و یک گروه را مشخص کرد و مثلاً تمام رفتارشان را فهميد. «اصلاح‌گری»، «اصلاح طلبی» و «اصلاح‌طلبان» از اين دسته تعبيرات هستند. هيچ کس در کشور ما نمی‌پرسد اصلاً اصلاح‌طلب يعنی چه؟ چيزی باب شده است در کشور و دهان به دهان می‌گردد. دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست جمهوری خاتمی و آن تب و هيجان آن روزها همه چيز را در غبار هياهوها و جنجال‌ها گم می‌کرد. می‌خواهم درباره‌ی «اصلاح‌گری» حرف بزنم. گفتم اول از همه تفکيکی بايد انجام داد ميان اصلاح‌گری و تعبير «اصلاح‌طلبی» که در ایران باب شده است. هر دوی اين‌ها گويی ترجمه‌ی کلمه‌ی انگليسی رفورم است. اما اين رفورم، معنای رفورم سیاسی و دينی هر دو را می‌دهد. نکته‌ی خنده‌دار ماجرا این است که بعضی از رسانه‌ها و روزنامه‌های وطنی تعبير «مدعيان اصلاح‌طلبی» را به کار می‌برند که آدم خنده‌اش می‌گيرد از اين زبان. معنای‌اش اين است که از نظر ما چيزی به نام اصلاحات و اصلاح‌طلبی وجود دارد و چيز خوبی هم هست، ولی عده‌ای که صادق نیستند و نیت سوء دارند و ادعای اصلاح‌طلبی دارند آن را قبضه کرده‌اند. در حالی که وقتی به افکار و رفتارشان نگاه می‌کنی می‌بینی اين‌ها (اين رسانه‌ها) از اساس با تفکر اصلاحات (حال اصلاحات هر چه می‌خواهد باشد) مشکل دارند. به عبارت ديگر نبايد بگويند «مدعيان اصلاح‌طلبی» بلکه بايد بگويند «اصلاح‌طلبان» و خودشان رسماً «اصلاح‌طلبی» را تقبيح کنند. چرا اين‌گونه نیستند؟ خدا می‌داند!

و اما اصلاحات دينی. اصلاح دينی يعنی چه؟ چه چيزی قرار است اصلاح بشود؟ دين؟ يا تفسير دين؟ معنای‌اش اين است که يک تفسير درست از دین وجود داشته است و عده‌ای آمده‌اند و آن تفسير درست را تحريف کرده‌اند؟ معنای‌اش اين است که در هر دوره‌ای تفسير تازه‌ای پدید نمی‌آيد و هميشه يک تفسيرِ درست وجود داشته است که برای همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها صادق است و همه بايد از آن تبعيت کنند؟ به اين معنا، من اصلاحات دينی را درک نمی‌کنم. لابد اصلاح دينی معنای ديگری دارد. طبيعی است که افراد مختلف درک‌های مختلفی از دین دارند. طبيعی است که در هر دوره‌ای مردم نحوه‌ی تفکر خاصی دارند. اگر قرار بود دين يک تفسير درست و خالص در همه‌ی زمان‌ها داشته باشد، عالم انسانی به رکود کشيده می‌شد. دقت کنيد که فرق است ميان تأکید کردن به جنبه‌هايی جهان‌شمول و فراگير در اخلاق دين و اين‌که بگويی مثلاً می‌خواهی دين را الآن اصلاح کنی. اصلاح يعنی اين‌که يک جای کار به خطا رفته است. در حالی که اگر مسايل را در ظرف زمانی خودشان بسنجيم می‌بينيم که شايد بعضی چيزها، بعضی تفسيرها، يا تفسيرهايی ناگزير بوده است يا اساساً در مخيله‌ی مفسر يا متکلم و فقيه نمی‌گنجيده است. در نتيجه به جای اين‌که بگويیم ما قصد اصلاح دينی داريم، خيلی آسان‌تر می‌شود گفت ما دين را اين‌گونه می‌فهميم و در اين برداشت از دين هم محق هستيم و مجاز. رأی ما نيز مصاب است همچون رأی هر مفسر ديگری پيش از ما. به اين معنا تعبير «اصلاحات» با «کثرت‌گرايی» سازگاری ندارد.

پس می‌بیند که دعوا بر سر اصلاحات، اصلاح‌طلبی، مدعيان اصلاح‌طلبی، مخالفان اصلاحات يا هر چيز دیگری، بيشتر جنگ زرگری است و پوشاندن بعضی از چيزهای ديگر. و گر نه در کشور ما جناح‌بندی‌های سنتی و نام‌گذاری‌های متعارف سياسی بيشتر به واقعيت نزديک است تا برچسب‌های اصلاح‌طلب و مخالف اصلاح‌طلبی. اين‌ها اسم است و اين اسم‌ها خيلی وقت‌ها باعث دادن نشانی‌های غلط می‌شود. برای من نظام فقهی‌ای که در ايران به طور جدی به کنترل خانواده فکر می‌کند و برای آن برنامه‌ريزی می‌کند و حکومتی که موانع شرعی را برای تغيير جنسيت از ميان بر می‌دارد، از خودش جسارت نشان داده است. و اين‌ها خود نشان می‌دهد که ايران با تمام معضلات و پیچيدگی‌های‌اش کشوری است با قابلیت‌های بسيار بالا. به کشورهای اروپايی و آمريکايی نگاه کنيد که حتی همين امروز هم مسيحيان با کنترل خانواده، سقط جنين، تغيير جنسيت و مسايل از اين دست به مشکل بر می‌خورند.

آن قدر اين‌ها را نشسته‌ام و حلاجی کرده‌ام که گاهی فکر می‌کنم دارم شديداً نسبی‌گرا می‌شوم. ولی هر چه باشد فکر می‌کنم که تعبير اصلاحات دينی و اساساً اصلاحات وام گرفته از زبان و ادبيات اروپاست و ما به ازای دقيقی در ايران ندارد. وقتی گفتی اصلاحات، بلافاصله بايد بپرسی اصلاحِ چه؟ کجا به خطا رفته‌اند که نبايد می‌رفتند؟ کجا اتفاقی افتاده است که نبايد می‌افتاده؟ اصلاحات، به نظر من، همان رتوريک «قرائت رحمانی» است. اصلاحات و بازی کردن با آن بيشتر مسکن است تا دارو. علاج درد نيست. اصلاحات، هر چه که باشد،‌ فقط يک مسير است، يک راه است که بعد از مدتی از موضوعیت می‌افتد. به اصلاحات دل نبنديد. اصلاحات مرد. اصلاحات اساساً هیچ وقت به دنيا نيامده بود. اصلاحات وجود خارجی ندارد. آن‌چه اتفاق افتاد، چيز ديگری بود. بايد دنبال اسم ديگری بگرديم برای آن پديده.

April 25, 2008

چرا بايد به زبان خشن در سياست اعتراض کرد؟

چرا وقتی هيلاری کلینتون جوگير می‌شود و تهديد به نابود کردن ايران می‌کند، بايد يقه‌اش را گرفت و سخنان او را نقد کرد؟ چرا نقدِ درشت‌گويی او نبايد به دفاع از حکومت جمهوری اسلامی يا آمريکا ستيزی افراطی تفسير شود؟ چرا اين بحث جدی است؟ کمی با تأمل اين‌ها را بخوانيد، شايد نظر من روشن‌تر شود.

اول از همه اين‌که ابزار روزمره‌ی سياست‌مداران حرف است. زبان است. اين رتوريک سياست‌مداران است که باعث نابودی يا شکست‌شان می‌شود. و دقيقاً همين زبان سياست‌مداران است که می‌توان باعث برافروخته شدن شعله‌ی جنگ‌های خانمان سوز شود. در نتيجه سنجيده حرف زدن و لفاظی نکردن‌های بی‌جا، بخش جدايی‌ناپذير زبان ديپلماتيک است. سياست‌مدار وقتی خود را مسئول و پاسخگو بداند، زبان‌اش لاجرم به سمت ديپلماتيک بودن و گشاينده بودن پيش می‌رود، نه به سوی عاطفی بودن و جنجال‌آفرينی و تنش ايجاد کردن. اين نخستين دليل برای اين‌که هيلاری بايد سخنان‌اش را مهار می‌کرد.

دوم اين‌که منطق سخنان هيلاری منطقی است معيوب و پر اشکال. منطق سخنان هيلاری زور است و قدرت. و تاريخ نشان داده است که خيلی تنش‌ها در عرصه‌ی بين‌الملل فقط با زور و قدرت حل نمی‌شوند. عوامل بسيار ديگری نيز در آن دخيل است. شرايط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سياسی تعيین کننده‌ی بسياری از مسايل هستند. سياست‌مدار نمی‌تواند شمشيرش را در بياورد و بلافاصله اعلام جنگ کند. اعلام جنگ کردن تصميم ساده‌ای نيست. جنگ هميشه آخرين تصميم است برای جايی که مطلقاً هيچ راهی برای حل مسأله باقی نمانده باشد. و آمريکا نشان داده است که هرگز سعی نکرده است «همه‌»‌ی راه‌های ممکن را برای حل تنش‌اش با ايران بيازمايد. در نتيجه می‌خواهد ساده‌ترين راه را انتخاب کند و آن هم اختيار کردن زبان زور و قدرت و قلدری است (استفاده از ابزارهای قدرت نظامی‌ای که در اختيارش هست). شما به جای آمريکا هر اسم ديگری بگذاريد. اصل مسأله هنوز به قوت خود باقی است. هر دولتی که سعی کند آسان‌ترين و سرراست‌ترين راه حل را برای حل کردن مشکل‌اش انتخاب کند، عملاً دارد ضعف ديپلماسی و شکست سياستِ خود را نشان می‌دهد، نه پيروزمندی‌اش را. اين درست مثل اين می‌ماند که مثلاً معلم مدرسه بچه‌ی مرا کتک بزند، من هم بلند شوم بروم مدرسه و دو تا مشت بزنم توی صورت‌اش. بله با اين کار دلِ من خنک می‌شود. ولی اصل مسأله هنوز حل نشده مانده است و آن اشکال رفتاری هنوز به قوت خودش باقی است و کارِ من کاری سيستماتيک و قاعده‌مند نيست. پس آمريکا به جای اين‌که بگويد هر کس بگويد بالای چشم اسراييل ابروست پدرش را در می‌آورم، بايد ببيند چرا بسياری – و نه تنها دولت ايران – در برابر اسرايیل موضع می‌گيرند. رفتار اسراييل تنها مورد اعتراض ايران نيست. بسياری از سياست‌مداران و روشنفکران غربی هم به صراحت از آن انتقاد کرده‌اند. هيلاری در دفاع از دولتی با اين خشونت و بی‌پروايی، دولتی – و ملتی – ديگر را تهديد به نابودی کامل می‌کند، که کارنامه‌ای دارد سياه در روابط بين‌الملل و حقوق بشر. پس منطق‌اش تنها منطق زور است و اشتراک منافع. دقت کنيد که آمريکا هميشه سعی کرده است پوششی اخلاقی هم به کار خودش بدهد: با تروريسم مبارزه می‌کند چون تروريسم امنيت آمريکا و امنيت جهان و ارزش‌های زندگی غربی را به خطر می‌اندازد. ارزش‌های زندگی غربی چه هستند؟ حقوق بشر، آزادی، دموکراسی و چيزهايی از اين دست. هيلاری ناگهان اين لايه‌ی ارزشی و اخلاقی را با بی‌پروايی کنار زده است و عملاً‌ می‌گويد ما به ايران حمله نخواهيم کرد به خاطر دفاع از اين ارزش‌ها. ما به ايران حمله خواهيم کرد اگر به اسراييل حمله کند. و کدام انسان عاقل و سياست‌مدار خردمندی است که بگويد اسراييل مترادف است با حقوق بشر، آزادی بيان و دموکراسی؟

از اين دست تحليل‌ها فراوان می‌توان داشت (و باز هم دليل وجود دارد برای نقد جدی و سخت سخنان هيلاری). اين يادداشت را برای این می‌نويسم که عده‌ای بدون اين‌که به جوانب ظريف نوشته‌ی قبلی توجه داشته باشند، صدای‌شان در آمده است که نوع نگاه فرقی با نگاه مثلاً کيهان ندارد. و ساده‌انگاری و سطحی‌نگری از اين بيش‌تر ممکن نيست. هر کسی که از آمريکا انتقاد کند، لزوماً دست‌نشانده يا مزدور جمهوری اسلامی يا هم‌فکر آن نيست. و هر کسی هم از نقض حقوق بشر در ايران انتقاد کند و به ترويج حقوق زنان اهميت بدهد، لزوماً دست‌نشانده‌ی آمريکا و سازمان‌های امنيتی و جاسوسی غرب نيست. این نگاه سياه و سفيد و تلقی دوگانه‌ساز از جهان و روابط سياسی، سخت در افکار مردم جا خوش کرده است و به اين سادگی‌ها نمی‌شوند آن را با نگاهی حساس و منتقد جايگزين کرد. باز هم تکرار می‌کنم (و بسيار کسان – از جمله غربی‌ها – گفته‌اند) که سخنان هيلاری نسنجيده بوده است. این صورت کلی قضيه است. به سطوح پايين‌تر هم که برسيم هيچ ايرانی منصف و سالمی نيست که يکی بيايد کشورش را تهديد به نابودی مطلق کند ( آن هم با آن فرضیه‌های عجيب و غريب و ساختگی) و او بگويد دست شما درد نکند، ما لياقتی بيشتر از این نداريم، خيلی ممنون که ما را مورد عنايت قرار می‌دهيد! در برابر حماقت‌ها و لفاظی‌های نابخردانه‌ی سياست‌مداران اگر سکوت کنيم، فردا تک تک ما مسئول ويرانی آينده‌ی خودمان و نسل‌های بعدی هستيم. به لغزش‌های حتی کوچک سياست‌مداران و آدم‌هايی که مناصب بزرگ دارند، بايد بسيار حساس بود.

April 23, 2008

به اعصاب‌ات مسلط باش خانم!

ديروز تلويزيون داشت افاضات خانم هيلاری کلينتون را درباره‌ی ايران نشان می‌داد. دهان‌ام باز ماند از اين هم شتاب‌زدگی و دست‌پاچگی در گفتار يکی مثل هيلاری. گمان می‌کردم او باهوش‌تر از اين باشد که به اين سادگی دست‌اش را رو کند يا همين‌جور بی‌هوا حرفی از دهان‌اش بپرد. هیلاری می‌گويد: «اگر من رييس جمهور باشم، به ايران حمله خواهيم کرد... ما می‌توانيم آن‌ها را به طور کامل نابود کنيم... اين سخن هول‌ناکی است، اما عده‌ای که ايران را می‌گردانند بايد اين را بفهمند، چون شايد اين آن‌ها را از انجام کاری بی‌باکانه، احمقانه و فاجعه‌بار باز دارد». و تمام اين‌ها مبتنی بر اين فرض است که ايران به اسراييل حمله کند. ببينيد چقدر اين فرض سخنان خشن و قلدرانه‌ای را نتيجه داده است. اول بايد فرض کنيم که ايران می‌خواهد به اسراييل حمله کند و برای اين کار انگيزه‌ای قوی داشته باشد. بحث اين نیست که آيا ايران امکانات‌اش را دارد به اسراييل حمله کند يا نه. بحث بر سر سياست ايران است. حتی فرض داشتن بمب هسته‌ای هم چنين نتيجه‌ای را نمی‌دهد. اين پارانويای آمريکايی، بهانه‌ای شده است برای گفتن هر حرفی بدون سنجيدن جوانب آن. کلينتون فکر نکرده است که اين به اصطلاح سخن «بازدارنده‌»‌ی او نه تنها کمکی به حل هيچ مشکلی نمی‌کند بلکه قضيه را از آن‌چه هست بغرنج‌تر می‌کند. اولاً که اين چه منطقی است که اسراييل متحد ماست پس ما حق داريم هر کسی را که به متحد ما حمله کند «کاملاً نابود»‌ کنيم. منطق را دوباره مرور کنيد. ايران هم می‌تواند دقيقاً همين حرف را بزند و بگويد مثلاً فلان کشور متحد ماست و شما به آن‌ها حمله می‌کنيد پس ما هم شما را با خاک يکسان می‌کنيم. معنی حرف هيلاری اين است که ما قدرت‌اش را داريم و همين قدرت است که اين مشروعيت را به «هر» عمل ما می‌دهد. و گر نه منطق به قدر کافی مخدوش است. هر چقدر هم که عرف روابط بين‌الملل در ميان کشورهای متحد معناهای روشنی داشته باشد، ساير قوانين بين‌المللی اين قدر بی‌معنا نيستند که همه چيزشان را به همین سادگی بتوان در پرتو زور معنا کرد. پرسش فرضی و خيالی است، اما واکنش بسيار جدی و خشن است. خانم کلينتون! اگر هم تا امروز ايرانی‌ای يافت می‌شد که شما را بر اوباما ترجيح می‌داد، امروز با این سخنان نسنجيده همان‌ها را هم شايد از دست داده باشيد. مسأله اين نيست که چه کسانی بر ايران حکومت می‌کنند. اين‌ها نباشند عده‌ای ديگر ممکن است باشند. اما آن‌ها را «کاملاً نابود» می‌کنيم سخنی است خيلی درشت که معنای‌اش بسيار بالاتر از انتقاد از يک حاکميت خاص يا يک دولت است. معنای‌اش به توبره کشيدن خاکِ يک کشور است. تهديد و قداره‌کشی به قواره‌ی هيلاری کلينتون نمی‌خورْد. حالا می‌فهميم که حتی از او هم بر می‌آيد حرف‌های نسنجيده و ابلهانه بزند. اين چه منطق مزخرف و احمقانه‌ای است که چون عده‌ای از يک حکومت خاص خوش‌شان نمی‌آيد و با آن مشکل دارند (به درست يا غلط) خود را مجاز می‌دانند هر حرف بی‌سر و ته و نامربوطی را بزنند؟ کارنامه‌ی خود آمريکا در اين مسايل کارنامه‌ی درخشانی نيست. فرض کنيد جای ايران و آمريکا عوض می‌شد. فرض کنيد ايران ابرقدرت بود و آمريکا در جايگاه ايران. چه حسی به ما دست می‌داد اگر يک نامزد رييس‌جمهوری ايران چنين حرف چرندی می‌زد؟ قداره‌کشی به هر بهانه و توجيهی که باشد، چهره‌ای خوب برای کسی که می‌خواهد رييس جمهور يک کشور شود نشان نمی‌دهد. اين حرف‌ها از دیپلماسی فاصله‌ی زياد دارد.

اين ياداشت‌های مريم اقدمی را در زمانه بخوانيد که بسيار خواندنی است: «خطاهای روزمره» (اين لينک بخش چهارم آن است). بگرديد و مصاديق اين خطاهای روزمره را در حرف‌های سياست‌مداران داخلی و خارجی پيدا کنيد!

April 1, 2008

مسلمانان و اسلام؛ کدام اسلام؟

ابتدا اين قطعه از يادداشت وبلاگ چهارديواری را بخوانيد:
«تصور کنید القاعده یک فیلم پانزده‌دقیقه‌ای بسازد به نام جنگ صلیبی غرب علیه اسلام. صحنه‌هایی از سخنرانی جرج بوش را که از جنگ صلیبی حرف می‌زند، با صحنه‌هایی از فیلم بیانات پاپ که به پیامبر اسلام اهانت می‌کند میکس کند. سخنان کشیش‌ آمریکایی که خواهان بمباران اتمی مکه است را به آن‌ بیافزاید، همین‌طور فیلم هلی‌کوپترهای آمریکایی را در حال بمباران فلوجه و تصاویری از اجساد تکه‌تکه‌شده بچه‌های افغانی و عراقی و ... [اطلاع درست ندارم اما حتما چنین فیلم‌هایی به وسیله القاعده ساخته شده است]. هیچ اروپایی‌ای این فیلم را هنری یا انتقادی ارزیابی نمی‌کند، یا آن را وسیله مناسبی برای بازنگری در رفتارهای خشن غرب در عراق و افغانستان نمی‌بیند، حتی اگر منقد سرسخت جنایت‌های جنگی اشغال‌گران عراق و افغانستان باشد. زیرا می‌داند که این فیلم به هدف پروپاگاندا ساخته شده است و به آن - بی‌ارتباط به این‌که تصاویر یادشده حقیقت دارند یا نه - فقط در همین بستر می‌توان پرداخت.»

به عبارات فوق نه چيزی بايد افزود و نه چيزی بايد از آن کاست. به قدر کافی گويا و روشن است. اما چند نکته‌ی مهم می‌ماند. يکی اين است که عده‌ای می‌گويند چرا نبايد به نقد مسلمانان خشونت‌طلب و تندرو بپردازيم؟ خوب درست می‌گويند. ولی مگر ما اين کار را نکرده‌ايم؟ مگر ميانه‌روهای مسلمان از خشونت‌طلبان مسلمان که کارشان گزينش سليقه‌ای آيات قرآن و گسستن آن‌ها از بستر تاريخی آن‌هاست انتقاد نکرده‌اند؟ اما مگر ريشه‌های اين خشونت‌ها را فقط انتقاد مسلمان‌ها از خودشان از بين می‌برد؟ اگر فکر می‌کنيم که وقتی قاطبه‌ی مسلمان‌ها بگويند اين حرکت‌ها به نام دين و به نام اسلام محکوم است، مسأله حل می‌شود، اشتباه کرده‌ايم. معضلات سياسی جهان معاصر و رشد اسلام‌گرايی و بنيادگرايی زاييده‌ی «اسلام» ‌و «قرآن» نيست که با حذف اسلام و قرآن، مسأله حل شود. اين کار پاک کردن صورت مسأله است و مسأله هم‌چنان باقی می‌ماند. اگر از «ذات» اسلام و «ذات» قرآن (که من با به کار بردن همين کلمه‌ی ذات مشکل دارم) خشونت و جنگ بر می‌آمد، چرا اين خشونت و جنگ و تباهی ناگهان در همين دوره‌ی مدرن و به ويژه در همين نيم قرن اخير مسأله شده است و پيش از اين مشکل جهان نبود؟ من پيش‌تر هم نوشته بودم که ريشه‌ی بسياری از مشکلاتی که امروز در عرصه‌ی بين‌المللی در ميان ملت‌های مسلمان می‌بينيم، بيشتر سياسی است تا کلامی و دينی. زمانی که دولت اسراييل تشکيل شد، فلسطينی‌ها نيت نکرده بودند که به خودشان بمب ببندند. زمانی که کشمير نصف‌اش در هند افتاد و نصف ديگرش در پاکستان، هيچ کدام از طرفين تصميم نداشتند از دين برای حل مسأله‌ی سياسی باقی‌مانده از دوره‌ی استعمار استفاده کنند. شرح اين بماند برای بعد. نکته‌ای که می‌خواهم بگويم چيز ديگری است.

سازنده‌ی فيلم فتنه می‌گويد که با مسلمان‌ها مشکلی ندارد، بلکه با اسلام مشکل دارد. می‌پرسم که اسلام چی‌ست؟ کدام اسلام؟ اصلاً چيزی به اسم اسلام وجود دارد؟ اسلام چيزی نيست جز همين مجموع حضور مسلمانان در طول تاريخ. اسلام، يعنی مجموع مسلمانان. نه يک مسلمان و دو مسلمان. نه يک مذهب و دو مذهب. اسلام، يعنی تماميت فرهنگ، هويت، مدنيت، علم، کلام، عرفان، معماری، ادبيات، سياست و تمام چيزهايی که با دعوت پيامبر اسلام در جهان مسلمان شکل گرفت. با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش. اسلام همه‌ی اين‌ها با هم است. هر کس بگويد اسلام يعنی خلافت عباسی به خطا رفته است. هر کس بگويد اسلام يعنی دولت صفوی يا دولت عثمانی باز هم خطا کرده است. اسلام مجموع تمامی اين‌هاست. با تمام امکانات‌اش، با تمام فرصت‌ها و چالش‌های‌اش. پس کسی که می‌گويد با اسلام مشکل دارد، معنای حرف‌اش اين است که يا با «تمام مسلمانان» مسأله دارد، يا مقصودش يک بخش مشخص از کسانی است که خود را مسلمان می‌دانند و در جهان مرتکب خشونت می‌شوند. اما مسأله فيلم‌ساز باز هم اين مورد اخير نيست. فيلم‌ساز می‌گويد با قرآن مشکل دارد ولی با مسلمانان مشکل ندارد؟ کدام مسلمان است که بگويد من مسلمان هستم ولی قرآن را دور می‌اندازم؟ کدام مسلمان عاقلی است که قرآن را از صحنه‌ی زندگی‌اش حذف کند؟ پس ستيز با قرآن هم می‌شود ستيز با مسلمانان. و بسيار فرق است بين ستيز با قرآن و فهمِ آن يا تفسير آن، يا تأويل آن. در اولی دشمنی و خصومت نهفته است و لجاجت و بهانه‌گيری. اما در دومی حسن نيت هست و انصاف و خردوروزی و پای‌بندی به ارزش‌های انسانی و مدنی.

March 30, 2008

فتنه‌ای در پوشش آزادی بيان – روحيه‌ای ضدِ مدرن در اروپا

گمان می‌کنم مسلمان‌ها به تدريج بايد بيش از پيش درس خويشتنداری بياموزند. بسياری از حمله‌هايی که به آيين و باور آن‌ها می‌شود، با عقل و منطق قابل پاسخگويی است. فيلمی که خيرت ويلدرس ساخته است، نمونه‌ای است بسيار آموزنده از افراط‌گرايی و تندروی‌هايی که در میان عده‌ای از غربی‌ها ديده می‌شود و البته لباس آزادی بيان را به تن دارد. اين فيلم، همانند نمونه‌ی مشابه پيشين هلندی‌اش که توسط فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون گوگ با دستياری عيان هرسی علی، نماينده‌ی سابق سوماليايی تبار پارلمان هلند ساخته شد، يک وجه برجسته دارد: زبان و بيان جدلی. و اين نوع برخورد و استفاده از زبان، اين نوع لفاظی چيزی است که دقيقاً با روح زندگی مدرن و تمدن اروپايی منافات دارد. اما چه چيزی باعث می‌شود اين تفکر بسته، جدلی و «قلدرانه» (bullying) (معادل مناسب‌تری برای اين واژه‌ی انگليسی که به اعتقاد من بهترين توصيف را از این نوع برخورد می‌کنم، نيافتم)، خود را در لباس تمدن و فرهنگ اروپايی و ارزش‌های زندگی مدرن، آزادی بيان و حقوق بشر، به مخاطب «بفروشد»؟

يکی از عوامل اين گندم‌نمايی‌های جوفروشانه، بدون ترديد سياست‌های غالب جهانی و نبرد عليه تروريسم است. نبرد علیه تروريسم، بيش از آن‌که حقيقتاً مبارزه‌ای باشد با رفتار و رويکرد ضد انسانی عده‌ای قليل که به نام دين و به اسم آيين و اعتقاداتی اکثريتی ديگر، آشوب‌آفرينی می‌کنند، جنگی است خودخواهانه که سخت با روح کثرت‌گرايانه‌ی جامعه‌ی انسانی و خصلت مداراگر جامعه‌ی مدنی فاصله دارد. فيلم خيرت ويلدرس را نمی‌توان جدا از بستر اجتماعی و سياسی هلند درک کرد. اگر به پيشينه‌ی احزاب دست راستی هلندی که سخت مخالف حضور مهاجران در کشورشان هستند، نگاه کنيم، می‌بينيم که «اسلام» تنها بهانه‌ای تازه و پوششی جديد است برای تکرار همان مدعيات و سياست‌های پيشين. اما پرسشی که بسيار مطرح می‌شود اين است: آيا هرگز نمی‌شود از اسلام انتقاد کرد؟ آيا هرگز نمی‌شود از قرآن انتقاد کرد؟ و در عميق‌ترين لايه‌های اين نوع پرسش‌ها نوعی مغالطه نهفته است. البته که می‌توان از اسلام «انتقاد» کرد. البته که می‌توان از قرآن انتقاد کرد. اما با چه هزينه‌ای و چرا؟ ظاهراً اين پرسش، از دل گزاره‌ای بر می‌آيد که مدعی است نسب از عصر روشنگری اروپا می‌برد و رشد جريان عقل‌گرايی پس از رنسانس که باب انتقاد از هر چيزی را باز می‌کند. اما آيا این انتقاد کردن از «هر» چيزی حقيقتاً به طور متعادل و متوازنی در جامعه‌ی اروپايی و آمريکايی نهادينه شده است؟ و به فرض نهادينه شدن، چه تفاوتی ايجاد کرده است؟

قصه‌ای تازه‌ای نيست که «انتقاد» کردن از و بحث کردن درباره‌ی «هولوکاست» در جامعه‌ی اروپايی و به ويژه در آلمان و فرانسه تبديل به حوزه‌ای ممنوعه شده است که وارد شدن به اين حوزه هزينه‌های بالايی داشته است. در آمريکا هم وضع کمابيش همين است. بعد از قضيه‌ی جنگ عراق و رسوايی‌های مکرر ارتش آمريکا در موارد مختلفی که جنايت‌های فراوانی به نام دفاع از دموکراسی، حقوق بشر و ارزش‌های اروپايی انجام شد، عملاً ثابت شده است که وارد شدن به اين حوزه‌ها هزینه دارد (يک نمونه‌ی تمام عيار اين برخوردهای دوگانه و تبعيض‌آميز را می‌توان در اين ويديو ديد – به راهنمايی سيبيل طلا). خوب اگر قرار باشد، به آن پرسش‌های جدلی، پاسخی جدلی بدهيم، اين هم نمونه‌های‌اش. اما جدل‌ورزی نه مشکل جامعه‌ی اروپايی و آمريکايی را حل می‌کند و نه معضلات ملت‌های مسلمان را. طرفه آن است که افراطيونِ هر دو سو، بر آتش اين اختلافات و اين جدل‌ها می‌دمند و بحث‌های اصلی هميشه مغفول می‌ماند. پس اگر می‌توان و عقلاً بايد جانب اعتدال و انصاف را حفظ کرد، چه دليلی دارد که نخست همواره (بخش افراطی) جامعه‌ی مسلمان نخستين گروهی باشد که زير تيغ نقد می‌رود و (بخش افراطی) جامعه‌ی تواناتر و برخوردارتر غربی هميشه مصون بماند و در اين ميان البته «کليت جامعه‌ی مسلمان» در برابر «کليت جامعه‌ی غربی» هزينه و تاوان بدهد؟

نخستين بار که فيلم ويلدرس را ديدم، اولين چيزی که به ذهن‌ام رسيد این بود: فيلم‌ساز فرافکنی کرده است. اين مايه از تعصب و نفرتی را که به عقيده‌ی فيلم‌ساز مسلمان‌ها از غرب و اروپايیان دارند – و او به هزار و يک شيوه‌ی درست و غلط در ذهن مخاطب می‌نشاند – دقيقاً همان تصوری است که او از «ديگری» دارد. بحث همان دوگانه‌ی «خودی» و «غير خودی» است. مسلمان‌ها آن «ديگران»ی هستند که امثال ويلدرس هرگز نمی‌توانند تجسم کنند در کنار «خود»شان زندگی صلح‌آميزی داشته باشد. به نظر شما عجيب نيست که فيلم‌سازی از کودکی که به سن عقل هم نرسيده است می‌پرسد – و پاسخ در دهان او می‌نهد – که غير مسلمانان چه هستند؟ و او معصومانه پاسخ می‌دهد: خوک! (فرقی نمی‌کند که کسی که اين تصاوير را کنار هم نهاده است، خود فيلم‌ساز فتنه است يا کسی ديگر - ولو مسلمان. مهم استفاده‌ای است غير اخلاقی که فيلم‌ساز از يک کار غير اخلاقی و ضد-دينی ديگر می‌کند). هيچ کس نمی‌پرسد که آيا اين کار با موازين بشری که جامعه‌ی اروپايی از آن دم می‌زند، سازگار است يا نه؟ سوء استفاده از کودکان لزوماً سوء استفاده‌ی جنسی نبايد باشد. سوء استفاده‌ی سياسی و ايدئولوژيک هم سوء استفاده است. اين کار دقيقاً همان کاری است که بنيادگرايان مسلمان و البته گروه‌های تندروی افراطی غير مسلمان آفريقايی با کودکان می‌کنند (فيلم «الماس خونين» و «مترجم» را ببينيد – داستان هم هيچ ربطی به مسلمان‌ها ندارد).

از آن سوی ماجرا البته پرسش‌های فراوانی است که بايد پاسخ داده شود و انديشمندان مسلمان هنوز در تکاپو و تلاش برای پاسخ به اين پرسش‌ها هستند و البته نوع پاسخ‌ها هم تفاوت دارد. يکی پاسخ اجتماعی و فرهنگی می‌دهد. يکی پاسخ کلامی. يکی پاسخ سياسی. يکی پاسخ انسانی. همه‌ی اين پاسخ‌ها به جای خود قابل تأمل‌اند.

دوست نازنينی – که ساکن حلقه‌ی ملکوت است و خيلی دير به دير می‌نويسد – یکی دو شب پيش نکته‌ی جالبی را گفت. به اعتقاد او ويلدرس دقيقاً همان کاری را دارد می‌کند که يک بمب‌گذار انتحاری می‌کند. ويلدرس می‌داند که با انتشار اين فيلم ممکن است عده‌ای تندرو قصد جان او کنند و احتمال کشته شدن‌اش به دست اين افراطيون هست. اما باز هم اين کار را می‌کند. نکته اين نيست که آدمی از ترس جان‌اش نبايد عقيده‌اش را ابراز کند. امثال بن لادن هم از جان‌شان مايه گذاشته‌اند که عقیده‌شان را به شيوه‌ای بسيار خشن و ضد انسانی به گوش همه‌ی جهانيان برسانند. اما صرف ابراز عقيده، استفاده از هر وسيله‌ای را بدون اعتنا به پيامدهای آن توجيه می‌کند؟

جامعه‌ی انسانی به مانند يک کشتی است که در اقيانوسی طوفان‌زده حرکت می‌کنند و کليت جامعه‌ی بشری سوار بر اين کشتی است و همه در به ساحل رساندن آن سهيم هستند. نمی‌توان عده‌ای را از کشتی بيرون انداخت فقط به جرم متفاوت بودن و متفاوت فکر کردن. آن‌ها که جنگ بر پا می‌کند و زمينه‌ی جنگ و ستيز را فراهم می‌کنند و کاری جز انتشار نفرت و کينه ندارند – ولو در لباس مدرنيت و آزادی بيان و انديشه اين کار را بکنند – از هر سويی و به هر کيش و آيينی که باشند، متفقاً در سوراخ کردن اين کشتی سهيم‌اند. و قربانيان اين کشتی آسيب ديده فقط همين دو سوی افراطی ماجرا نيستند. اين کشتی که غرق شود، همه‌ی بشريت يکجا به گرداب فرو می‌رود و غرقه‌ی طوفان می‌شود. تکليف انديشمندان مصلح و انسان‌گرا از هر دو سوی جريان پرهيز از افراط و پيراستن زبان از کينه و دشنام است. بارها دیده‌ام که در همين وبلاگ بسيار کسان درباره‌ی مفهوم «دشنام» و «توهين» و چيزهايی از اين قبيل بحث و جدل کرده‌اند. برای من اين‌ها مفهومی بسيار روشن دارند. وقتی چيزی را به کسی می‌گويیم، بايد در درجه‌ی نخست در نظر بگيريم که اگر همان‌ها را – يا چيزهايی به همان وزن و مقياس را – به خودمان بگويند، واکنش ما چه خواهد بود. ممکن است شما به کسی فحش ناموسی بدهيد و طرف کک‌اش هم نگزد. اما کافی است چيزی به او بگويید که برای شما بسيار عقلی، پذيرفته شده و عادی است، اما طرف به خاطر همان سخنان خون به پا کند. برای من دشنام و توهين آن چيزی است که «تحريک‌کننده» باشد، ولو هيچ سخن رکيکی در آن نباشد. و تحريک عقل و خرد انسانی البته با تحريک عاطفه‌ی او فاصله دارد. کار ويلدرس تحريک عاطفه‌ی دو گروه است: گروه ضد مهاجران هلندی و اروپايی – که عده‌ای ضد اسلام و ضد دين نيز در ميان‌شان حضور دارند – و گروه تندروهای مسلمان يا کسانی که غيرت دين‌ورزی‌‌شان ناگهان می‌جنبد و يکسره عقل را تعطيل می‌کنند. بايد دقت کرد که کسانی که از سر عاطفه حرف می‌زنند، همگی تندرو نيستند. چه در ميان اروپايیان و چه در ميان مسلمان‌ها. عده‌ای به سادگی عنان عقل‌شان را به دست احساس‌شان می‌سپرند. و همين علم‌داری احساس است که آتش‌افروز معرکه‌ی جنگ می‌شود. آينده‌ی روشن انسانی در گرو پيراستن زبان‌ها و بيان‌های تفرقه‌افکن و جنگ‌آفرين است و خويشتن‌داری و مدارا.

مرتبط: برای نوع نگاه اکثريت مسلمان‌ها نگاه کنيد به بيانيه‌ی امان که در جولای سال ۲۰۰۵ صادر شده است و این بند را بخوانيد:
«البته ممکن است گفته شود که اين بيانيه‌ها تنها زمانی صادر می‌شوند که راست‌کيشی دينی ديگر آن محوريت پيشين خود را ندارد و با به حاشيه رفتن آن، بعضی از ارزش‌های بنيادين، مانند مصونیت اعتقاد، زندگی، ناموس و اموال مسلمان‌ها در سياست‌های امت اسلامی رو به فرسايش هستند. بن لادن در يکی از پيام‌های‌اش گفته بود که حملات يازده سپتامبر بدون اخذ فتوا از هيچ يک از مکاتب فقهی انجام شده بود و در نتيجه مسأله اين نيست که القاعده گروهی است نامتعارف بلکه نکته در اين است که اساساً راست‌کيشی دینی را گردن نمی‌گذارد.»
اين يادداشت پرويز جاهد در زمانه (جنگ صليبی ويلدرس عليه اسلام) هم خواندنی است.

اين بخش از مصاحبه‌ی آقای مهاجرانی با راديو زمانه هم بسيار خواندنی است:
«اگر ما از این زاویه نگاه بکنیم، فرض بکنیم که اگر صحیفه یوشع را ما در کتاب مقدس بخوانیم، صحیفه یوشع خشن‌ترین متنی‌ است که در یک کتاب مقدس می‌شود پیدا کرد. در فصل‌های ششم و یازدهم صحیفه یوشع توضیح می‌دهد که چگونه یوشع شهرها را آتش می‌زد و یهوه خدای بزرگ به او می‌گفت که به هیچ جنبده‌ای رحم نکن. او حتی گاو، گوسفند، سگ و گربه و الاغ را هم می‌کشت، به خاطر این‌که دستور یهوه این بود که هیچ ذی‌حیاتی نباید زنده بماند. آیا اگر ما این را نقد بکنیم، معنایش این است که یهودیت و مسیحیت همین هستند؟ در واقع یک متنی را از کتاب مقدس ما برداریم و بدون توجه به مجموعه شرایط.»

March 22, 2008

آمريکا،‌ دشمن شماره يک ملت ايران

عنوان عجيبی است، نه؟ خيلی شبيه است به حرف‌های تندروهای مسلمان و غير مسلمان. نه؟ ولی ماجرا را از این زاويه ببينيد. هيچ دولتی در جهان به اندازه‌ی آمريکا به رشد بنيادگرايی و تندروی‌های مذهبی و سياسی در ايران کمک نکرده است. به تعبير ديگر، مهم‌ترين متحد احمدی‌نژاد جورج بوش است، منتها متحد معکوس. متحدی که بدون اين‌که بخواهد (و شايد هم واقعاً بخواهد) زمينی حاصل‌خيز را برای رشد تندروی و پوپوليسم فراهم کرده است. اما چگونه؟ آمريکا دو کار تحريک‌آميز بزرگ می‌کند: نخست اين‌که آمريکا مرتب خود را مدافع حقوق بشر و دموکراسی در جهان معرفی می‌کند و به ويژه در اين زمينه‌ها به حکومت ايران حمله می‌کند. آمريکا، صلاحيت اخلاقی دفاع از اين ارزش‌ها را از دست داده است. اين عين سخنان نانسی پلوسی است که همين ديروز گفته است (اين‌ها را ديگر من نگفته‌ام): «...ما تمام صلاحيت اخلاقی خود را برای سخن گفتن به نيابت از حقوق بشر در هر جايی در دنيا از دست داده‌ايم» (نقل از مطلب ديلی تلگراف). حال آمريکا از يک سو صلاحيت دفاع از حقوق بشر و ارزش‌های دموکراسی را از دست داده است و از سوی ديگر هر جا در ايران نقض حقوق بشری رخ بدهد (يا به فرض که حقوق بشر در بعضی جاها نقض شود)، آمريکاست که به دفاع از آن بر می‌خيزد و ابلهی مثل جورج بوش می‌گويد که ما با ملت ايران دوست هستيم و با دولت ايران مشکل داريم و مثلاً خود را مدافع اصلاح‌طلبان نشان می‌دهند. خوب بهترين نتيجه‌ای که اين دفاع آمريکا از ميانه‌روها و اصلاح‌طلبان در ايران دارد، اين است که حاکميت روز به روز به فعالان حقوق بشر، فعالان حقوق زنان، اصلاح‌طلبان و سياست‌مداران ميانه‌رو سخت‌تر می‌گیرد و عرصه‌ی فعاليت‌های مدنی را بر آن‌ها تنگ‌تر می‌کند. چرا؟ چون آمريکا از آن‌ها دفاع می‌کند. آمريکايی که صلاحيت اخلاقی‌اش را از دست داده است. نکته‌ی دوم اين‌که آمريکا کارش شده است بهانه گرفتن از حکومت ايران. يعنی گاهی اوقات حتی وقتی هيچ محملی هم برای مخالفت‌اش با دولت ايران وجود ندارد، فقط برای مخالفت کردن هم که شده، بايد حمله‌ای به ايران بکند يا به نحوی دولت ايران را محکوم کند. نتيجه اين می‌شود که هر کاری که حاکميت ايران می‌کند، چه خوب باشد و چه بد، با مخالفت آمريکا مشروعيتی مضاعف پيدا می‌کند. يعنی آمريکا تبديل شده است به متر حقانيت و مشروعيت حاکميت ايران. و تنها بخشی که صدای‌اش هميشه ناشنيده می‌ماند در اين دعوای سياسی، ملت ايران است. و چون آمريکا با ايران مخالف است، فضای تصميم‌گيری سياسی هميشه تحت الشعاع حرکت‌های آمريکاست. به اعتقاد من، اگر احمدی‌نژاد برای حاکميت ملی و سلامت نظام خطری داشته باشد، بدون هيچ ترديدی بزرگ‌ترين خطر برای حاکميت ملی ايران و آرامش ملت ايران خود دولت آمريکاست.

نمونه‌ی مشابه ديگری را هم می‌شود از زاويه‌ی ديگری ديد. سياست‌های تندروانه در ايران خيلی اوقات باعث مظلوم‌نمايی دولت اسراييل شده است. و اين سياست‌ها به جای اين‌که باعث منزوی‌تر شدن اسراييل شود، آن‌ها را در مقام مظلوم قرار می‌دهد و دست‌شان را برای ظلم بيشتر به ملت فلسطين باز می‌کند. ما در جهان قحط الرجال داريم. نسل رجال سياسی طراز اول و با درايت رو به زوال است. دولتمردان با کفايت جهانی زير سايه‌ی دولتمردان کوتوله و جنجال‌آفرين گم شده‌اند. تا اين‌جا فقط بحث من از رهبری سياسی بود. ماجرای مشابهی در عرصه‌ی رهبری دینی نيز وجود دارد. شرح اين را می‌گذارم برای يادداشتی ديگر. دعا کنيم آمريکا دست از سر دولت ايران بردارد. دخالت‌ها و بهانه‌گيری‌های آمريکا که از ميان برداشته شود، فضای غبارآلود سياست ايران هم آرام‌تر می‌شود و مردم بهتر می‌توانند سرنوشت خود را رقم بزنند. حرف عجيبی است، ولی هر چه به اين چند ساله‌ی گذشته نگاه می‌کنم می‌بينم که بزرگ‌ترين تهديد برای ملت ایران از سوی دولت آمريکا بوده است (خواسته يا ناخواسته؛ که من حقيقتاً بعيد می‌دانم که دولت آمريکا دل‌اش برای ملت ايران سوخته باشد).

پ. ن. توضيح واضحات است که دولت آمريکا با دولت ايران مخالف است! مهم اين است که دولت آمريکا دل‌اش به حال ملت ايران هم نسوخته است.

March 17, 2008

اکتشافات سياسی

در يادداشت قبلی که درباره‌ی گفت‌وگوی ابراهيم فياض با رجا نيوز بود می‌خواستم نکات ديگری را اضافه کنم که از فرط خستگی و بی‌حوصله‌گی مجال‌اش فراهم نشد. الان می‌نويسم. مضمون حرف‌های فياض به تلويح نتايجی می‌دهد که با سياست‌های رسمی و اعلام شده‌ی نظام فاصله دارد. ببينيد وقتی می‌گوييم اگر «حفظ نظام» اقتضا کند، می‌شود «فروعی» مثل نماز را حتی «باطل» کرد، خيلی حرف‌های نهفته پشت‌اش دارد. نخست اين‌که البته، نماز جزو فروع است. آن‌قدرها هم اصل نيست (!)،‌ پس اگر مهم ديگری که بر آن اولويت دارد، از قبيل «حفظ نظام» پيش آمد، البته که می‌شود «نماز» را تعطيل کرد. درس اخلاقی ماجرا؟ مصلحت سياسی فوق مصلحت دينی می‌نشيند. معنای عام‌فهم و صريح آن؟ دين از سياست جدا نيست، ولی سياست بالاتر از دين است! پس به زبان خيلی ساده‌تر،‌ دين از سياست جداست. مهم نيست که چه می‌گوييد، مهم اين است که چه کسی بگويد و چطور بگويد! البته بايد ديد که اگر مثلاً يکی مثل سروش همين حرف را زده بود و سخن از فرع بودن نماز و «ابطال‌پذيری» (!) گفته بود، پوست‌اش را پر کاه می‌کردند. پس بستگی دارد به اين‌که چه کسی بگويد دين از سياست جداست يا دين از سياست جدا نيست. از زبان طنز اگر کمی فاصله بگيريم، معنای آشکار اين رويکرد اين است: دين دارد سکولارتر می‌شود در خدمت «نظام». يعنی نظام جايی که لازم بداند و برای پيشبرد اهداف‌اش لازم باشد، برپا کردن نماز را از اهم واجبات می‌داند و ستون دين می‌شمارد. و جايی هم که منافع‌اش اقتضا کند، می‌تواند فروع دين را قربانی کند. اما چه تضمينی داريم که «حفظ نظام» قربانی کردن اصول دين را هم واجب نداند؟ البته که نداريم! در تئوری می‌شود گفت که نظام چون عينيت يک فکر دينی است، کار ضد دينی نمی‌کند و توجيهاتی از اين دست. اما در عمل اين اتفاق ممکن است بيفتد. خلاصه‌ی سخن و لب کلام اين‌که حرف‌هايی از قبيل حرف‌های ابراهيم فياض يک معنای صريح دارد: دين از سياست جداست و از همه مهم‌تر دين خادم سياست است. و سياست به نحوه‌ای دلبخواهی و به اقتضای منافع‌اش می‌تواند دين را تفسير و حتی تعطيل کند. شما استنباط ديگری از حرف‌های آقای فياض داريد؟

پ. ن. هيچ داوری و ارزش‌گذاری اخلاقی نمی‌کنم درباره‌ی حرف‌های فياض. نه می‌گويم بد است نه می‌گويم خوب است. توصيف دارم می‌کنم. استنباط من از حرف‌های ايشان اين است. يعنی حرف‌های ايشان با عقل من اين نتايج منطقی را به بار می‌آورد.

February 22, 2008

رسوايی امنيتی آمريکا و رسانه‌های شفاف

وزير خارجه‌ی انگليس، ديويد ميليبند اعتراف کرده است که هواپيماهای آمريکايی که حامل زندانيان سياسی بوده‌اند و در زندان‌های مخفی امنيتی آمريکا در نقاط مختلف دنيا نگه‌داری می‌شده‌اند، در مسيرشان در خاک انگليس هم توقف داشته‌اند. ماجرا صدای بسياری از گروه‌های حقوق بشر را در آورده است و البته در صدر فهرست مسأله‌ی شکنجه است که مطرح است و نقض حقوق زندانیان.

قضيه خیلی ساده است: آمريکا يک ايدئولوژی مبارزه با رعب و وحشت دارد (بخوانيد تروريسم) و برای تحقق اهداف این به اصطلاح مبارزه هيچ اصل اخلاقی مانع‌اش نيست. همان دولتی که در هر نقطه‌ای از جهان به هر بهانه‌ای مداخله می‌کند و مدعی است که هدف‌اش گسترش آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است، ابتدايی‌ترين اصول همان ارزش‌ها را به سادگی زير پا می‌گذارد.

بله حقوق بشر در بسياری از نقاط ديگر جهان هم نقض می‌شود. اما وقتی اين لغزش‌ها از سوی دولت‌هايی سر می‌زند که خود مدعی برقراری آزادی، حقوق بشر، امنيت و دموکراسی هستند، ماجرا تبديل به کاريکاتوری مضحک می‌شود. کشوری که از همان ابتدا می‌گويد من اين دموکراسی را نمی‌پذيرم (به درست يا غلط) تکليف‌اش روشن است. اما تمام اين لغزش‌های آمريکا را که کنار هم می‌گذاريم می‌بينيم اين آمريکا، اين دولت، هيچ صلاحيتی ندارد که بخواهد دموکراسی و آزادی و حقوق بشر را به جهان هديه کند. اين واعظان نامتعظ تنها حقوق بشر و دموکراسی را بدنام می‌کنند. در دفاع از ارزش‌ها کسی محترم‌تر است که خودش پای‌بندتر به آن ارزش‌ها باشد. نه آن اسلاميانی که بويی از اسلام نبرده‌اند و ابتدايی‌ترين اصول اخلاقی اسلام را پيوسته زير پا می‌گذارند می‌توانند نماد و نماينده‌ی خوبی برای اسلام باشند و نه اين آزادی‌مداران و دموکراسی‌خواهانی که خود پيوسته همان اصولی را زير پا می‌گذارند که مدعی حفظ‌ِ‌ آن‌ها هستند.

خدا پدر رسانه‌های انگليس را بيامرزد که با هيچ صاحب قدرتی شوخی ندارد!

January 30, 2008

چه کسی صلاحيت دارد؟

اين قصه‌ی انرژی هسته‌ای ايران، قصه‌ی بسيار جالبی است. استدلال آمريکا اين است که ايران نبايد «سلاح هسته‌ای» داشته باشد و از آن بدتر اين‌که نبايد انرژی هسته‌ای داشته باشد چون دسترسی به انرژی هسته‌ای نامحدود به ايران امکان ساخت سلاح هسته‌ای را می‌دهد. سلمنا. درست. ايران امکان ساخت سلاح هسته‌ای را پيدا می‌کند؟ اشکال‌اش کجاست؟ وقتی لايه‌های زيرین استدلال آمريکا را نگاه می‌کنيم – که اغلب خودش را در مقام مبصر کلاس جامعه‌ی بين‌المللی و کلانترِ جهان می‌بيند – به خوبی روشن می‌شود که مسأله اين نیست که ايران به «سلاح هسته‌ای» دسترسی پيدا کند. مسأله‌ اين است که «ايران» به سلاح هسته‌ای دست پيدا می‌کند و اين خود مسأله‌ای است بزرگ. اما چرا دسترسی پيدا کردن ايران به سلاح هسته‌ای و حتی انرژی هسته‌ای خطر است؟ استدلال طرف مقابل اين است که ايران حامی تروريسم است و دسترسی پيدا کردن ايران به سلاح هسته‌ای مترادف است با «تهديد امنيتِ جهان». اما پرسش عميق‌تر اين است: چه چيزی مانع از اين می‌شود که حکومتی که دسترسی به سلاح هسته‌ای – يا انرژی هسته‌ای – دارد از آن استفاده‌ی نامشروع و جنگ‌طلبانه و يا قلدرانه و تهديدگرانه نکند؟ نوع نظام حکومتی؟ کارنامه‌ی آن کشور در حقوق بشر؟ ميزان آزادی‌های مدنی در آن کشور؟ نوع رابطه‌اش با آمريکا؟ همه‌ی اين پرسش‌ها را می‌شود پرسيد، اما نهايتاً يک پرسش بی‌جواب می‌ماند: آيا اين‌که به فرض کشوری نظام حکومتی دموکراتيک داشته باشد – که در خود همين بحث و جدل فراوان است – و در آن کشور آزادی‌های مدنی رعايت شود و مثلاً آن کشور کارنامه‌ی خوبی در حقوق بشر داشته باشد، نتيجه می‌دهد که آن کشور «هرگز» استفاده‌ی نامشروع يا قلدرانه از ابزارهای نظامی‌اش نکند؟ پاسخ به روشنی منفی است. نمونه‌ی آشکارش خود آمريکاست. آمريکا برای تهديد جهان و دخالت در تمام نقاط کره‌ی زمين، هيچ نيازی به سلاح هسته‌ای ندارد اما باز هم اين کار را می‌کند. حالا سلاح هسته‌ای هم دارد و البته با پررويی بيشتر اين کار را می‌کند.

هيچ نوع نظام حکومتی – به صرف نوع نظام حکومتی – بازدارندگی اخلاقی ايجاد نمی‌کند. از اين گذشته، حتی نوع نظام حکومتی دموکراتيک هم نمی‌تواند ساز و کارهای لازم را برای ايجاد بازدارندگی اخلاقی حفظ کرده و پياده کند. باز هم نمونه‌اش خود آمريکاست و ماجرای حمله به عراق که در آن «دليل» حمله به عراق چيزی اعلام شد که از بن خطا بود. اين قياس‌ها را بگيريد و ادامه بدهيد. با اين نوع نگرش به قضيه، مسأله خيلی ساده می‌شد: همه چيز خلاصه می‌شود در دعوای ايران و آمريکا و قدرت پيدا کردن ايران در منطقه. ايران و آمريکا اختلاف ايدئولوژيک دارند و مسأله هژمونی آمريکا در منطقه و در جهان است. ايران با اين «تخطی» از فرمان و اراده‌ی آمريکا، آن هژمونی را به سخره گرفته است. شايد پايان دعوا صلح و آشتی و مذاکره باشد. شايد هم خدای ناکرده جنگ و خون‌ريزی. اما قلب مسأله اين است: به همان اندازه که می‌توان گريبان ايرانی که آرمان دسترسی به انرژی هسته‌ای – و حتی سلاح هسته‌ای – را دارد گرفت، می‌توان گريبان آمريکا و اسراييل را هم گرفت. جنگ، جنگ قدرت است، نه مقابله‌ی ارزش‌های اخلاقی و بشری. اتفاقاً موضع آمريکا از جنبه‌ی عقلانی و اخلاقی ضعيف‌تر است و موضع ايران هم مقبوليت بيشتری می‌تواند پيدا کند. فرض کنيم ايران از گروه‌های به اصطلاح «تروريستی» حمايت می‌کند (يادمان باشد که خيلی‌ها در جهان زمانی به همين گروه‌های «تروريستی» می‌گفتند «آزادی‌خواه» و خود آمريکا هنوز حاضر نشده است مجاهدين خلق را – مثلا – ببرد به گوانتانامو)، مگر آمريکا وقتی پای منافع‌اش در ميان باشد، وجدان اخلاقی است که حاکم بر رفتار سياسی دولتمردان‌اش است؟ مگر آمريکا از همين گروه‌های به اصطلاح «تروريستی» حمايت آشکار و نهان نمی‌کند؟

خيلی مختصر بگويم که به اعتقاد من، به ويژه بعد از اشغال عراق، آمريکا صلاحيت اخلاقی‌اش را برای داوری در مشکلات جهان از دست داده است. تفاوت ايران و آمريکا در پای‌بندی به بعضی از مسايل در حد اختلاف سطوح است. اگر در ايران حقوق بشر نقض می‌شود، در آمريکا هم نقض می‌شود. اگر در ايران شکنجه انجام می‌شود، در آمريکا هم انجام می‌شود (ماجرای شکنجه‌گاه‌های مخفی سيا و نوارهای ويديويی نابود شده‌ی شکنجه که جنجالی در آمريکا به پا کرد،‌ نمونه‌های بارز اين‌هاست). پس فرق ايران و آمريکا چی‌ست؟ آمريکا قدرت بين‌المللی دارد، تکنولوژی قوی‌تر دارد و اهرم‌های اعمال قدرت بيشتر در اختيار دارد. همين و بس. برای فهم بهتر مسأله، تنها بايد موضع‌گيری‌های احساسی و عاطفی له يا عليه آمريکا يا ايران را کنار گذاشت. بله، طبيعی است که کسانی که اساساً از نظام حکومتی ايران دلِ خوشی ندارند و خواهان سرنگونی آن هستند، دل‌شان خوش باشد که آمريکا دارد حالی از حکومت ايران می‌گيرد. دشمنِ دشمنِ ما، دوست ماست! اما اين روشی است که نهايتاً اخلاق را هم به مسلخ می‌برد. گرفتيم که حکومت ايران عوض شد. گرفتیم حکومت ايران چيزی شد مطلوب اپوزيسيون يا مثلاً آمريکا. تمام مسأله آن وقت حل می‌شود؟ آن وقت آمريکا می‌شود فرشته و منادی اخلاق و آزادی و حقوق بشر؟ مضمون و معنای آن‌چه نوشتم بی‌عملی و بی‌تفاوتی نيست. حرف من يک مضمون روشن دارد: موضع‌گيری سياسی اگر مبتنی بر اصول اخلاقی و انسانی باشد، ناگزير بايد خالی از تعصب و تبعيض باشد. اگر قرار است ايران حساب پس بدهد، آمريکا و اسراييل هم بايد حساب پس بدهند. فاصله گرفتن از اين موضع – به فرض گناه‌کار بودن ايران با هر معياری – درست مثل اين است که دو مجرم را به دادگاهی ببرند و مجرمی که نفوذ بيشتری دارد و ثروت و قدرت بيشتری دارد، از تخفيف ويژه برخوردار شود که هيچ بلکه اساساً در جايگاه مدعی بنشيند. به اين می‌گويند کور کردن چشمِ فرشته‌ی عدالت. تحولات دو سه دهه‌ی اخير، آشکارا شاهد متزلزل شدن بنيان عدالت در نظام روابط بين‌الملل بوده است و همين مخدوش شدن عدالت و عمیق‌تر شدن شکاف ميان فقير و غنی، حاصل‌خيزترين زمين برای رشد تروريسم بوده است. و انسان‌ها هستند که قربانی بازی تبلیغاتی و رسانه‌ای قدرت‌ها می‌شوند. ايران هم اگر در موضع آمريکا قرار بگيرد و اخلاق و عدالت در آن بازيچه‌ی قدرت شود، شايد بشود همان آمريکا. شايد. مهم اين است که بيرون بايستيم و توانايی و شهامت نقد اخلاقی و عقلانی بدون تبعيض داشته باشيم، فارغ از جهت‌گيری سياسی و گرايش‌های عاطفی و احساسی. شهامت اخلاقی يعنی اين‌که اگر تيغ‌مان برای نقد و جراحی سياست‌های ايران تيز است، وقتی به آمريکا می‌رسد، تيغ‌مان تبديل به چوبی بی‌خاصيت نشود. شهامت اخلاقی يعنی اين. اتفاقاً شهامت اخلاقی يعنی اين‌که تيغ‌ات در برابر آن‌که قوی‌تر است و قدرت‌ بيشتری دارد، تيزتر باشد. مرعوب شدن و ملايم شدن در برابر قدرت، و فراموش کردن اصول اخلاقی در مقابله با برتری سياسی، عين زبونی و بی‌اخلاقی است. مقتضای اين حرف اين نيست که کسی سر به شورش انقلابی بردارد و از فردا بشود منتقد تمام عيار آمريکا و اسراييل و به جز آن‌ها هم کسی را در دنيا خاطی نبيند. رعايت اعتدال و انصاف است که مهم است.

پ. ن. همين اصل را می‌شود در مقياس‌های منطقه‌ای و ملی هم بررسی کرد. اگر حوزه‌ی بحث را منطقه بگيريم، باز هم اين اصل صادق است. اگر داخل ايران هم بگيريم، باز هم می‌بينيم بی‌عدالتی و افول اخلاق در سياست چگونه فاجعه درست می‌کند و به شکاف‌ها دامن می‌زند.

January 23, 2008

دموکراسی: نشان برتری؟

يک بار ديگر اين را نوشته بودم که جان کين تحقیق مفصلی کرده است که دموکراسی انجمنی (آن نوعی که در آتن معمول بوده است) (assembly democracy) مطلقاً ابداع آن‌ها نیست. دوستی پرسيده بود يا گفته بود که حالا چه خاصیتی دارد بيايیم تحقيق کنيم که ريشه‌ی آن نوع دموکراسی اساساً آتن نبوده است و مثلا بين‌النهرين و ايران و عراق و سوريه‌ی امروزی بوده‌اند؟ نکته‌ی مهم‌اش اين است: آتنی‌ها «دموکراسی» را نشان برتری خود می‌دانستند و خود را به خاطر «ابداع» دموکراسی بالاتر از «وحشی»های پارسی و بين‌النهرينی می‌شمردند. و اين تحريف بزرگ تاريخ هم‌چنان باقی است تا به جايی که هنوز «غربی‌»هايی که خود را ميراث‌خوار يونان می‌دانند، گمان می‌کنند که اين دستيافت بشری در مغرب زمين روييده و باليده است و اساساً آن نيمه‌ی «وحشی» (بخوانيد «تروريست» و «مسلمان» دنيا) توانايی خلق چنين پديده‌ای را نداشته است و در مخيله‌ی آن‌ها هم نمی‌گنجيده که چنين نظامی را پديد بياورند! کوتاه سخن اين‌که همان تصوری که از پارسی‌های آن روز در برابر آتنی‌ها «وحشی» می‌ساخت، امروز هم در برابر «آمريکا»، مسلمان و تروريست می‌سازد. تذکر اين‌ها ضروری است که فردا يکی به غلط مدعی نشود اساس و ريشه‌ی دموکراسی در آتن بود و به همین دليل است که آن‌ها بر ساير اقوام بشری برتری دارند!

January 22, 2008

دينی به نام دموکراسی

ديروز کارل گرشمن رييس بنياد اعانه‌ی ملی برای دموکراسی (همان NED مشهور) به دعوت انجمن هنری جکسون در لندن سخنرانی داشت. سخنرانی او در يکی از اتاق‌های ساختمان مجلس عوام پارلمان برگزار شد و جمعيت نسبتاً خوبی از دانشگاهيان و اهل سياست در آن حضور داشتند. بخش مهمی از سخنان گرشمن شامل ارجاعاتی به ايران و مثال‌هایی از وضعيت سياسی ايران بود.

پيش از هر چيز، نخستين نکته‌ای که جلب توجه می‌کرد، چه در سخنان آلن مندوزا، مدير اجرايی انجمن هِنری جکسون، و چه در سخنان گرشمن، اين بود که دموکراسی بيش از آن‌که ارزشی انسانی قلمداد شود که آرزوی مشترک همه‌ی انسان‌ها باشد، به شکل يک آيين يا کيش فروکاسته شده بود که بايد ديگران را به اين کيش «دعوت» کرد تا به آن بپيوندند. از همان ابتدای سخنرانی اين حس منفی بر ذهن مخاطب حساس سايه می‌انداخت که «دموکراسی» بيشتر ابرازی تبليغاتی و سياسی شده است تا مفهومی ارجمند.

گرشمن تمام سخنان آشنايی را که تا به امروز شنيده‌ايم تکرار کرد. عمده‌ی سؤال‌های جدی و اساسی از سوی دانشگاهيان و دانشجويان بود. از جمله يکی از استادان دانشگاه وست‌مينستر، از او پرسيد که به نظر شما حمايتی که شما از دموکراسی در ايران می‌کنيد به نفع دموکراسی‌خواهان است يا به زيان آن‌ها؟ که البته گرشمن تلاش کرد با زیرکی از پاسخ مستقيم به آن پرهيز کند و صرفاً اکتفا کرد به اين‌که بگويد کار کردن با ايران بسيار سخت است. يکی ديگر از دانشجويان از او پرسيد آيا شما برای دموکراسی ارزشی ذاتی و گوهری قايل‌ايد که همه باید به دنبال آن باشند؟ گرشمن اذعان کرد که پاسخ به اين سؤال دشوار است. شايد اگر او بتواند پاسخی روشن و تعيين‌کننده به اين پرسش بدهد، موضع سازمان متبوع‌اش را بيشتر روشن می‌کند.

آن‌چه از سخنان گرشمن بر می‌آمد، به نظر من، نشان‌دهنده‌ی يک چيز بود: اطلاعات آن‌ها از جامعه‌ی ايرانی، بيشتر منحصر به ايرانی‌های در تبعيد و ايرانی‌های مخالف حاکميت ايران است. بنياد اعانه‌ی ملی دموکراسی که گرشمن به درستی می‌گويد مستقل از دولت آمريکاست، ايراد بزرگی که دارد اين است که به جای فاصله گرفتن از سياست و پرداختن به فعاليت‌های نظری (يا عملی خالی از شائبه‌ی جهت‌گيری سياسی له يا عليه يک کشور خاص)، عملاً به تعيين خط‌مشی سياسی پرداخته است و تلاش می‌کند دموکراسی را «صادر کند» و اين کالا را به مردم خاورميانه «بفروشد». سخنان او بدون شک، سخنانی بود سخت ايدئولوژيک و غلظت احساسات و عواطف در آن بسيار بالا بود. گرشمن چنان از وبلاگ‌نويسان ايرانی سخن می‌گفت که انگار درباره‌ی نهادی صحبت می‌کند که پیشبرد دموکراسی در زمره‌ی اهداف آن است. بعد از سخنرانی بعضی از ايرادهای گرشمن را به يکی از استادان می‌گفتم. گفت چرا همان‌جا به او نگفتی. گفتم اگر قرار بود اين‌ها را يکی يکی بشمرم که دعوا به پا می‌شد. نظر او هم عوض نمی‌شد. گرشمن تصوری که از ايران دارد، تصوری است سياه و سفيد. با اطلاعاتی دست دوم و مغشوش. (نکته‌ی حاشيه‌ای ماجرا هم اين بود که حسين درخشان، عاشق سينه‌چاک گرشمن، در اين سخنرانی حاضر نبود! لابد خبر نداشته گرشمن آمده است لندن). گرشمن از چيزی به اسم «بنياد برومند» سخن گفت که بار اول بود اسم‌اش را می‌شنيدم. سازمان او از حاميان اين بنياد است. گرشمن چنان با تحسين و ستايش از آن صحبت می‌کرد که هر کس نمی‌دانست گمان می‌کرد بزرگ‌ترين فعاليت‌های علمی و عملی درباره‌ی ترويج دموکراسی بر عهده‌ی اين بنياد است! اين هم يک نمونه از تنگ‌نظری‌های ديگر گرشمن!

جای جان کين در اين سخنرانی بسيار خالی بود. در مقابل يکی مثل گرشمن با آن ادعاهايی که گوش فلک را کر می‌کند، تنها جان کين حريف می‌شد که تمام هزارتوهای دموکراسی را مثل کف دست‌اش می‌شناسد.

January 16, 2008

کابوس رهبری در آلمان و گناه زبان

با جان کين درباره‌ی مفهوم «رهبری» صحبت می‌کردم. برای رهبری در زبان انگليسی واژه‌ای هست که بار معنايی زيادی دارد: Leadership اما همين کلمه، همين معنا وقتی در زبان آلمانی قرار باشد به کار برود، گرفتار کابوس‌های هراس‌آوری می‌شود که خاطره‌ی هيتلر را زنده می‌کند. در آلمانی ترجمه‌ی دقيق اين کلمه می‌شود Führerschaft. جان کین به نقل از يک مورخ و استاد دانشگاه آلمانی (نام‌اش را می‌پرسم و همين‌جا نقل خواهم کرد) می‌گفت که آلمانی‌ها اساساً از کاربرد اين کلمه پرهيز دارند، چون يادآور واژه‌ی Führer است که اشاره به همان «پيشوا» يعنی هيتلر دارد. او می‌گفت الآن می‌فهمم که چرا هر وقت در جمعی آلمانی‌زبان این واژه را برای «رهبری» به کار می‌برم، ابروها گره می‌خورد و شنوندگان احساس معذب بودن می‌کردند! اين واژه برای «رهبری» واژه‌ای شده است خشن و سنگين. گوينده‌ی آلمانی‌زبان امروز ترجيح می‌دهد با به کار نبردن آن و حتی گاهی استفاده از معادل‌های انگليسی يا حتی تعبير «team leader» زبان‌اش را بهداشتی کند که يادآوری ديکتاتوری هيتلری نباشد. در اين فضا، کلمه‌ی «رهبری» مترادف شده است با رياست‌طلبی و سروری کردن و استبداد و خودکامه‌گی. اين گناهِ زبان است يا گناه کسانی که نمی‌توانند حساب زبان را از سياست جدا کنند و بسياری از معانی را قربانی هراس و ترس از خودِ واژه‌ها می‌کنند؟

December 28, 2007

رگ ايرانی بی‌نظير بوتو

می‌دانستيد که بی‌نظير بوتو از طرف مادرش ايرانی بوده است؟ «نصرت اسپهانی» دختر يک بازرگان ايرانی اهل کردستان بوده است که به همراه خانواده‌اش به کراچی مهاجرت می‌کند. در هيچ کدام از وب‌سايت‌های خبری فارسی زبان اثری از اين نکته نديدم. گفتم بد نيست به اين اشاره شود. اين هم مطلب ويکی‌پيديا درباره‌ی مادر بی‌نظير بوتو.

مرتبط: حيف از بی‌نظير

December 27, 2007

قتل بی‌نظير

بی‌نظير بوتو امروز به قتل رسيد. شنيدن‌اش ساده است، اما پيامدهای‌اش سخت. بوتو قربانی افراطی‌گری به ظاهر مسلمانان شد. اصلاً چه می‌گويم؟ چرا به ظاهر؟ مسلمانان کشتندش. اگر مسلمانی اين است، من مسلمان نيستم. هنوز همه‌ی جزييات ماجرا روشن نيست. ولی هر چه هست بسيار تلخ است و تکان‌دهنده. مواضع بوتو هر چه بود چند نکته بسيار روشن بود: بوتو زنی مسلمان بود که انديشه‌های نوگرايانه داشت. هنوز گيجم و نمی‌دانم چه بايد بنويسم. بی‌بی‌سی فارسی و انگليسی، هر دو تيتر بزرگ زده‌اند و نوار صفحه‌ی اول‌شان پاک عوض شده است. اتفاق بسيار بزرگ و عجيبی افتاده است. احتمال سوء قصد به مشرف و قتل او را می‌دادم، اما اين يکی غير منتظره بود هر چند يک بار ديگر هم به بوتو سوء قصد شده بود.

پ. ن. فکر می‌کنيد اين‌که بوتو در دوران نخست‌وزيری‌اش از طالبان حمايت کرده بود چه تفاوتی در ماجرا می‌گذارد؟ پاسخ به اين پرسش بدون فهم روابط پيچيده‌ی نظاميان و سياست‌مداران و در واقع تسلط و سيطره‌ی نظاميان بر تمام شئون زندگی پاکستانی‌ها ممکن نيست. حتی اين‌که بوتو زمانی از طالبان حمایت کرده باشد و امروز به اقدامات تروريستی آن‌ها معترض بوده باشد، توجيه کننده‌ی جنايت و قتل نيست.

December 9, 2007

قوانين مقدس نيستند

قوانينی که در يک کشور با نظام سياسی خاصی وجود دارند، هيچ قداستی ندارند. از جمله در کشور خودمان «قوانين» هيچ قداستی ندارند. اگر قداست داشتند که هیچ تغييری نمی‌کردند. اصولاً‌ مقدسات را نبايد تغيير داد. مقدسات ازلی و ابدی هستند. بگذاريد يک قدم فراتر بيايم. وقتی فقيهی به خود اجازه می‌دهد که شرعاً، عقلاً و عرفاً يک قانون دينی را تغيير دهد، معنی‌اش آن است که آن قانون «قداست» ازلی ابدی ندارد و در بستر شرايط خاص دستخوش تغيير می‌شود. ديگر خودم دارم خسته می‌شوم از ذکر اين مثال‌ها: در جمهوری اسلامی، آيت‌الله خمينی حج را متوقف کرد (در حالی که از احکام محکم شرعی است). آيت‌الله خمينی نماز جمعه را بر قرار کرد. در حالی که در فقه شيعه‌ی اثنی‌عشری، نه تنها برگزاری نماز جمعه بلکه تشکيل حکومت هم در زمان غيبت امام زمان حکم‌اش روشن است و درست خلاف چيزی است که رخ داده است. پس يک نتيجه‌ی خيلی صريح می‌شود از اين مقدمات گرفت: قوانين مقدس نيستند! مقدسات را ما می‌سازيم بر حسب نيازها و اقتضائات وقت. مقدسات را ما بر می‌کشيم و از آن‌ها ابزار می‌سازيم برای پيشبرد مقاصد خودمان. حقيقت به همين صراحت و عريانی است. دوست نداريد باور کنيد، نکنيد. چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. انسان در برابر قانون منفعل نيست و نبايد باشد. قانون برای انسان است، نه انسان برای قانون. قانون برای خدمت به بشر است، نه بشر برای خدمت به قانون. و همچنين دين برای بشر است، نه بشر برای دين. دين با خدا فرق دارد (تازه در باب خودِ خدا هم اگر و اما دارم که بماند فعلاً). مشکل مردم اين است که فلان حکم فرعی شرعی با قرآن و پيامبر و امام و خودِ دين و خدا يکی می‌شود. تصحيح می‌کنم: مشکل مردم عوام اين است. پس قوانين را می‌شود تغيير داد ولو سايه‌ی شريعت بر سرِ آن‌ها باشد. به همان سادگی که اين آيت‌الله يا آن مجتهد در قم یا فلان شهر، مثلاً حکمی را که بقيه حلال می‌دانسته‌اند، امروز حرام می‌داند يا به همين آسانی که مجلس و قوه‌ی مقننه، قانونی را تصويب می‌کند که با فهم سنتی فقيهان منافات صريح و آشکار دارد. اين همه توضيح که دادم شرح واضحات بود. ابهامی برای اهل اشارت در ميان نيست. گفتم شايد ذکر چند مثال مسأله را روشن‌تر کند. ديگر خود دانند!

November 22, 2007

زنان قطيف، جامعه‌ی عربستان و حمايت آمريکا از حقوق بشر

شايد اين خبر را شنيده باشيد که چندين ماه پيش، هفت مرد دختری را از يک مرکز خرید در قطيف به همراه مردی که هيچ نسبتی به او نداشت ربوده و سپس به او تجاوزکردند. دادگاه مجرمان را محکوم به دو تا نه سال زندان کرد و برای زنی که به تجاوز شده بود به خاطر تخطی از قوانين شريعت اسلامی و همراه نبودن با ولی ذکور محکوم به تحمل شلاق شد. پس از اعتراض به رأی قاضی، تعداد ضربات شلاق‌اش به خاطر اعتراض به حکم قاضی افزايش يافت. همسر اين زن، که هنگام وقوع ماجرا، نامزد او بوده است، باز هم می‌گويد که قصد اعتراض به حکم را دارد. تا اين‌جای ماجرا، جامعه‌ی متعارف عربستان است. هيچ چيز عجیبی برای خودشان رخ نداده است. حتی همسر زن معتقد است که جامعه‌ی عربستان با زنان مشکلی ندارد و مسأله قاضی پرونده است!

اما مسأله اين‌جا شروع می‌شود. هيلاری کلينتون به بوش اعتراض کرده است و از او درخواست کرده که به عربستان فشار بياورد و از ملک عبدالله بخواهد که زن را از تمام اتهامات تبرئه کند. دولت بوش آشکارا نمی‌خواهد متحدش را از خود برنجاند. و نهايتاً واکنش وزارت خارجه‌ی آمريکا این است که از اين حکم «حيرت‌زده» شده است، اما باز هم آن را مسأله‌ی داخلی خود عربستان می‌داند و طبعاً دليلی ندارد برای اين‌که «از کاه کوه بسازد»! قضيه‌ ساده است، نه؟ اين‌جا چند مسأله مهم است:

يکم اين‌که آيا برخوردی که آمريکا با يک مسأله‌ی واحد در دو کشور مختلف می‌کند، يکسان است؟ طبعاً نه. اگر اتفاق مشابهی در ايران رخ داده بود، بدون شک آمريکا از آن مستمسکی می‌ساخت برای ارایه‌ی چهره‌ای اهريمنی از ايران.

دوم. آيا نفس مسأله چيزی است که بشود از کنار آن عبور کرد؟ فرقی نمی‌کند اين تضييع حقوق اين انسان، و يک زن، در کدام کشور رخ بدهد. فرقی نمی‌کند کشوری که در آن حق يک انسان ضايع می‌‌شود، ايران باشد يا عربستان، آمريکا باشد يا انگليس. حق بشر، حق بشر است. قاعدتاً حقوق بشر تابع مرزهای سياسی و محدوده‌های عرفی نبايد باشد. اما برخورد آمريکا دقيقاً خلاف اين را نشان می‌دهد. حقوق بشر بدون هيچ شکی تابع سياست و تابع قدرت است.

سوم. چه کسی صلاحيت هشدار دادن در برابر نقض حقوق بشر را دارد و چه کسی مجهز به ابزار جلوگيری از نقض حقوق بشر است؟ آمریکا با نشان دادن برخوردهای متناقض و جهت‌گيری‌های سياسی و ايدئولوژيک‌اش آشکار است که صلاحيت اظهار نظر درباره‌ی حقوق بشر را ندارد. حداقل دولت بوش وضع‌اش چنين است. فردا اگر هيلاری کلینتون هم رييس جمهور شود، بايد ديد چه اندازه بی‌طرفی را حفظ می‌کند و در اعتنا به حقوق بشر ملاحظه‌ی منافع سياسی را نمی‌کند. داوری درباره‌ی آينده باشد برای آينده.

چهارم. زنی که در قطيف به او تجاوز شده، شيعه بوده است. فرض را بر اين می‌گذارم که قاضی تعصبات مذهبی‌اش را در صدور حکم دخيل نکرده است (که البته با توجه به واقعيت‌های جامعه‌ی عربستان فرض دشواری است). اما برای يک ناظر بیرونی که دغدغه‌ی حقوق بشر را دارد، نکته‌ی قابل توجهی است.

و اما... زن. زن قربانی است. زن قرن‌ها قربانی بوده است. زن اکنون‌ هم قربانی است. زن در بازی‌های فمينيستی هم باز قربانی می‌شود، باز وجه‌المصالحه قرار می‌گيرد. زن حتی برای کشوری که ابر قدرت است، برای دولتی که به هر جای دنيا که بخواهد سرک می‌کشد و هر چه بخواهد می‌کند و همه‌ی اين‌ها را هم با ادعای آزادی، حقوق بشر و دموکراسی انجام می‌دهد، باز هم قربانی است. آن زن به عنوان زن، به عنوان يک انسان نيست که برای مدعيان آزادی مهم باشد. آن زن هميشه در سايه‌ی سياست و قدرت قاهره است که سنجيده می‌شود. اگر حقی از حقوق‌اش استيفا می‌شود به طفيل سياست و از صدقه‌ی سر منافع قدرت است. اگر حقی هم از حقوق‌اش ضايع می‌شود، باز معلول اقتضائات ساختار قدرت است. و ما همه قربانی هستيم. قربانی سياستی که ذره‌ای رحم در دل به مادران، خواهران، همسران و دختران‌مان ندارد. ما با اين همه زن احاطه شده‌ايم و اين همه زن از دست‌مان به فغان‌اند. نه، دل به مهر و لطف آمريکا بستن برای هيچ عاقلی عايدی ندارد که – با عذر از حضرت حافظ - «کامبخشی یو اس عمر در عوض دارد»!

November 20, 2007

ديپلماسی خالد مشعل

يکی از چيزهايی که پنج شش سالی است ذهن مرا به خود مشغول کرده است، «ديپلماسی» است و اين‌که سياست‌مداران چقدر از آن استفاده می‌کنند. در نتيجه هر وقت سياست‌مداران مختلف را می‌بينم و سخنان‌شان را می‌شنوم، همه را با متر ديپلماسی می‌سنجم يا حداقل يکی از معيارهای مهم سنجش من دپيلماتيک بودن آن‌هاست. و ديپلماسی برای من يعنی استفاده‌ی درست و مناسب از کلمات برای به دست آوردن بهترين نتيجه در شرايطی که ممکن است لزوماً به نفع آدم نباشد. مدتی پيش، يادداشتی درباره‌ی لاريجانی نوشته بودم و از فرط هيجان گمان کنم بيش از آن‌چه بايد از او ستايش کرده بودم. تمام دغدغه‌ی من البته ديپلماسی بود که شتاب و هيجان صورتی ديگر به آن داده بود. به هر تقدير، الآن تلويزيون بی‌بی‌سی دارد برنامه‌ی هارد تاک را نشان می‌دهد. دارندبا خالد مشعل مصاحبه می‌کنند. مصاحبه‌کننده آدمی است بسیار بدقلق و سخت‌گير که شديداً مصاحبه‌شونده را زير سؤال‌های سخت می‌گيرد. اما از لحظه‌ای که من دارم این برنامه را می‌بينم، يک چيز بسيار برای من جالب است: خالد مشعل با مهارتی فوق‌العاده به پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. پرسش‌هايی که از او می‌شود چه بسا هر مصاحبه‌شونده‌‌ای را به سادگی عصبانی کند، اما مشعل به خوبی بر خود مسلط است. نه صريحاً جواب مثبت يا منفی می‌دهد. نه در دام پرسش‌های مصاحبه‌گر گير می‌کند. نه کسی را مستقيماً تحريک می‌کند و نه از موضع سياسی‌اش عدول می‌کند. رهبران حماس دارند درس ديپلماسی را می‌آموزند. پس چرا مشکل خاورميانه حل نشده است؟ پاسخ به اين پرسش را نمی‌توان با بحث درباره‌ی ديپلماسیِ صرف داد. ولی به اعتقاد من يک چيز مسلم است: اگر سياست‌مداران خاورميانه ديپلماسی و گفت‌وگو بياموزند (و بله، مواضع‌شان را هم حفظ کنند) می‌توان گفت به درجه‌ای از بلوغ سياسی رسيده‌اند. اين‌جا اگر برسيم (که برای رسيدن به آن راه زيادی مانده است)، آن وقت معلوم می‌شود نقش سياست‌های پشت‌ پرده‌ی آمريکا در دامن زدن به بحران‌های منطقه چی‌ست؟

به پاکستان نگاه کنيد. مشرف عملاً حکومت نظامی اعلام کرده است. راه برون‌رفت از بحران پاکستان عملاً يکی از اين سه مورد است: يا مشرف تبدیل به قدرت مطلقه می‌شود و همه‌ی مخالفان‌اش را حذف می‌کند و تا يکی دو دهه ديگر مهره و فرمان‌بردار بی‌چون و چرای آمريکا در پاکستان باقی می‌ماند؛ يا کشور به آشوب و هرج و مرج کشيده می‌شود که افراطيون مذهبی قدرت پيدا می‌کنند و طالبانی تازه در پاکستان پديد می‌آيد؛ راه حل سوم هم حل دموکراتيک و مدنی مسأله است. اما قلب ماجرا اين‌جاست: بقای تروريسم به سود آمريکاست (بر خلاف تبليغات ظاهری و جنگ زرگری بوش)؛ آمريکا از حضور افراطيون مسلمان که از دين ابزاری سياسی ساخته‌اند و به بهانه‌ی آن دست به قتل می‌زنند سود می‌برد. فلسفه‌ی حضور مشرف در پاکستان هم مقابله با همين‌هاست. آمريکا خودش مشکل را درست می‌کند و خودش هم می‌خواهد مشکل را حل کند و اين دايره‌ی بسته هم‌چنان ادامه دارد!

بحث به حاشيه کشيده شد، اما همين الآن که اين‌ها را می‌نويسم هر بار که حرف‌های خالد مشعل را می‌شنوم نمی‌توانم او را تحسين نکنم. ممکن است مواضع فکری من اصلاً با مواضع فکری او موافقتی نداشته باشد، اما نمی‌توانم پختگی و سنجيدگی او را در پاسخگويی ستايش نکنم. مشعل در عين حفظ موضع حماس، تلاش می‌کند صدمه‌ای به يکپارچگی ساير فلسطينی‌ها نزند و ساير گروه‌های سياسی فلسطينی را متهم نکند. باشد که بعضی‌ها درس بگيرند! «و ما ادريک ما الديبلوماسی»!

October 28, 2007

خاستگاه دموکراسی کجاست؟

خاستگاه دموکراسی يونان است؟ بيشتر مردم ذهنیتی درباره‌ی دموکراسی دارند که مبتنی بر تبليغات رسانه‌ای و آموزش‌های سطحی کتاب‌های درسی و تاریخی است. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که دموکراسی ابداع يونيانيان نيست. و هديه‌ای نيست که ارزش‌های غربی يا اروپا به جهانيان داده باشند. پيشتر اشاره کرده بودم که جان کين مشغول نوشتن تاريخ جامع دموکراسی است. نويسنده در اين کتاب نشان داده است که نسبت دادن ابداع دموکراسی به يونانيان تحريف تاريخ است و آن را «انتحال» يونانيان ناميده است. جان کين، در اين کتاب، که عنوان «زندگی و مرگ دموکراسی» را بر خود دارد، نشان داده است که «دموکراسی» به لفظ، معنا، و در عمل ريشه در «شرق» دارد؛ يعنی سرزمين‌هايی که اکنون سوريه، عراق و ايران ناميده می‌شوند!

ما ناگزير به اصلاح تاريخ و راست کردن اين تحريف تاريخی برای دو گروه هستيم: برای شرقی‌‌ها - و ايرانی‌هايی - که گمان دارند دموکراسی، ارزش يا ابداعی «غربی» است. از آن سو بايد برای غربی‌های متخبتری که گمان کرده‌اند «دموکراسی» زاييده‌ی تمدن‌ِ آن‌هاست و ريشه‌های آن را در تاريخ کهن خويش نشان می‌دهند، ثابت کرد که دموکراسی از آنِ آن‌ها نيست تا کسی مانند جورج بوش ادعا نکند که: «ما در مدت زمان اندکی، يعنی در فاصله‌ی کمتر از يک نسل، شاهد سريع‌ترين پيشرفت آزادی در داستان ۲۵۰۰ ساله‌ی دموکراسی بوده است. مورخين آينده توضيح خواهند داد که چرا اين اتفاق رخ داده است. اما ما هم‌اکنون بعضی از دلايلی را که آن‌ها نقل کرده‌اند می‌دانيم. تصادفی نيست که طلوع اين همه دموکراسی در زمانی رخ داده است که با نفوذ‌ترين ملت دنيا خود يک دموکراسی بوده است.» (نوامبر ۲۰۰۳).

دموکراسی در شمار يکی از مفاهيمی است که دستخوش عميق‌ترين سوء تفاهم‌ها و تعابير نادرست بوده است. آن دموکراسی که مردم می‌شناسند، خيالی است از واقعيتی که چندان نسبت مستقيم و دقيقی با آن خيال و توهم ندارد. و مردم هميشه با خيال و ظن خويش زندگی می‌کنند.

October 5, 2007

بشرِ از ياد رفته يا بشرِ بر باد رفته؟

بسياری از مفاهيمی که امروزه مبنای تمدن‌های غربی و دولت‌های ليبرال دموکرات قرن حاضر هستند، عمدتاً مبتنی بر ارزش‌های پايه‌ی انسانی به شمار می‌روند. آيا حقوق بشر بايد رعايت شود؟ شکی نيست. آيا حقوق بشر در همه‌ جای جهان يکسان است؟ به گمان من بايد باشد. يعنی می‌توان به يک فصل (يا وصل!) مشترک ميان همه‌ی انسان‌ها فارغ از جنسيت، رنگ، نژاد و دين رسيد که می‌شود بر مبنای آن‌ها «حقوق بشر» را فهميد. اما چند نکته و معضل بزرگ هميشه کار را دشوار کرده است.

نخست اين‌که اگر به گفتمان حقوق بشر، تنها در تمدن‌های غربی نگاه کنيم، اساساً به قلمرو دولت-ملت‌ها و نگاه وبری ماجرا توجه داريم. در اين طرز تلقی از «حقوق بشر» گاهی اوقات می‌بينيم که «حقوق بشر» می‌تواند با «حقوق شهروندی» تزاحم داشته باشد. حقوق بشر، اساساً بايد بدون «مرز» فهميده شود در حالی که «حقوق شهروندی» (و ايضاً «تکاليف شهروندی») مبنای فهم‌شان «مرز» آن دولت-ملت خاص است. اين نسبت‌ها هنوز به قدر کافی کاويده نشده‌اند و گاهی تناقض‌ها و تعارض‌های اين دو خود را نشان می‌دهند. نکته‌ی ديگر اين‌که همين «حقوق بشر» امروز در اروپا جوری فهميده می‌شود که با فهم آمريکايی آن اندکی تفاوت دارد.
نکته‌ی ديگر اين‌که «حقوق بشر» امروز تبديل به چيزی شده است ورای حقوق واقعی بشر. حقوق بشر امروز بيشتر بازيچه‌ای سياسی است که دولت‌های رقيب يا مدعی هنگامی که می‌خواهند مخالفان خود را زمين‌گير کنند يا چهره‌ای اهريمنی به آن‌ها بدهند، به آن متوسل می‌شوند. حقوق بشر تبديل شده است به يکی از «مقدساتی» که پرسش کردن درباره‌ی آن هم گاهی جرم تلقی می‌شود. دقت کنيم که نقض حقوق بشر هم در آمريکا رخ می‌دهد، هم در اروپا، هم در کشورهای توسعه نيافته‌ی جهان سوم. تفاوت در اين است که اين نقض حقوق بشر در کشورهای اروپايی و آمريکايی يا آن‌قدر مشهود نيست يا عمدتاً در بازی‌های رسانه‌ای گم می‌شود و «قدرت» می‌تواند آن را به سود خود مصادره کند. در کشورهای توسعه نيافته و جهان سوم – که شامل کشورهای مسلمان نيز می‌شود – حقوق بشر اساساً «سياسی» فهميده می‌شود. کافی است جهت‌گيری‌های سياسی يک کشور خاص را به دقت واکاوی کنيم تا ببينيم نقض حقوق بشر در آن کشور چه اندازه بررسی و نظارت می‌شود و چقدر عليه آن بيانيه صادر می‌شود و چه اندازه با آن برخورد قاطع صورت می‌گيرد. موضع «آمريکا» در قبال نقض حقوق بشر در ايران، در عربستان سعودی، در پاکستان، در ليبی و در سوريه يکسان نيست. هر چقدر هم که قوانين حاکم بر عربستان ضد-انسانی باشد يا شديدتر از قوانينی باشد که در ايران اجرا می‌شود، عربستان هرگز «اهريمن» نيست ولی ايران به خاطر سياست‌هايی بسيار متعادل‌تر از سياست‌های عربستان می‌تواند دشمن شماره‌ی يک بشريت تلقی شود! پس به وضوح می‌توان ديد «حقوق بشر» تبديل شده است به اهرمی سياسی که در آن حقیقتاً اعتنای چندانی به خود «بشر» نمی‌شود. در اين ميان می‌مانند چند سازمان غيرانتفاعی و بشردوستانه که آرام و بی‌سر و صدا خرده قدم‌هايی بر می‌دارند برای تأمين حقوق ابتدايی بعضی انسان‌ها در کشورهای محروم و مهجور.

حقوق بشر نياز به مدافعی دارد خوش‌نام‌تر از آمريکا. حقوق بشر به قدر کافی دست‌مالی شده است (چنان‌که دين به همان اندازه دست‌مالی شده است). می‌دانم اين بحث بسيار گسترده و پر جنجال است. بسياری از اين نکات را قبلاً هم در ملکوت نوشته‌ام. اما خيلی مهم است مرتب اين‌ها را آدم بنويسد و به خودش يادآوری کند که «حقوق بشر» سياه و سفيد نيست. حقوق بشر واقعاً مسأله‌ای پيچيده و مهم است که حمايت از آن از ارکان مهم بقای بشريت در سال‌های آينده به شمار می‌رود. کاش کسانی که از همه چيز، از دين، از سياست، از حقوق بشر، از آزادی بيان، مقدساتی آسمانی می‌سازند و مرتب در پی دريدن گلوی همديگرند، کمی به فکر خودِ بشر هم باشند. خودِ بشر در اين ميان از ياد رفته است.

October 4, 2007

آن خطرِ ديگر

احمدی‌نژاد به حق دارای يکی از «قراضه‌»ترين ديپلماسی‌هايی است که تا به حال در تاريخ سياسی ايران وجود داشته است (چند روز پيش دوستی اين تعبير «قراضه» را به کار برد و سخت به جا و ايده‌ی اين يادداشت را هم ديروز ظهر). کاش از هوش و درايت و بلاغت لاريجانی می‌توانستند و می‌خواستند استفاده‌ی مناسبت بکنند. اما دردِ عظيم اين‌جاست که در اين وانفسايی که چند دولتِ ديوانه دندان‌های‌شان را تيز کرده‌اند که تنِ وطن را پاره پاره کنند، بايد دندان بر جگر بفشاری که به بهانه‌ی قبا کردن پیراهن رييس جمهوری که نمی‌داند چه وقتی بايد چه بگويد و چه نگويد، آن‌ها بر سر وطن نريزند! دردناک است ديگر، اما ظاهراً بايد صبوری کرد. ولی اين صبوری هم ريسک است. چه ريسکی؟ ممکن است ما صبوری کنيم يا نکنيم، باز هم آمريکا جنونِ هميشگی‌اش گل کند. و ريسک ديگری هم که هست اين است که . . . خودتان می‌دانيد ديگر! همان خطرِ ديگر. تاريخ سرزمين ما سرشار از موقعيت‌هايی است که از يک خطر به دامان خطر ديگر افتاده‌ايم، حال يا خطر بزرگ‌تر بوده يا کوچک‌تر. ما هيچ وقت از امنيتی به امنيتی بزرگ‌تری نرفته‌ايم انگار. ريشه‌ی مشکل را من هنوز در «توسعه نيافتگی» مزمن کشور می‌دانم. «توسعه» به معنای دقيق‌اش در کشور ما غايب است. و توسعه شامل رشد تحصيل و آموزش به معنای مدرنِ آن، نهادينه شدن خدمات بهداشتی، فقرزدايی بنيادين و مقولاتی از اين قبيل است. و صد البته هزار درد و مرض ديگری که حاصل موقعيت خاص جغرافيايی ايران است. پس می‌بينيد که جغرافيا گاهی باعث بدبختی و گاهی باعث خوشبختی آدمی است.

اما چه باک؟ بگذاريد اين را هم بگويم (شرمنده‌ی آقای مهاجرانی عزيز). آقای جوادی آملی يک نصيحت به احمدی نژاد کرده بود: «به مردم دروغ نگوييد» و رييس جمهور ما اسطوره‌ی صداقت و راستگويی و عمل به وعده‌هايی است که مدعی بوده است می‌تواند محقق کند. کاش از مراجع «تقليد» اين يکی را می‌شد به خوبی «تقليد» کند، «تحقيق»‌اش پيشکش به خدا!

September 25, 2007

آبروی کی رفت؟

این ماجراهای محمود آقا در نيويورک حقيقتاً قصه‌ای بديع است. يعنی به هر جنبه‌اش نگاه کنی، از هر طرفی که ببينی، سوژه می‌بارد، آن هم سوژه‌های داغِ داغ. پس بگذاريد حالا که با محمود آقا درد دل کردم، دو کلام هم به حواشی ماجرا نگاه کنيم.

اول از همه اين‌که احمدی‌نژاد کلی حرف‌های جورواجور زده است. وسط حرف‌های‌اش دو نکته‌ی خوب را خيلی صريح گفته است. يکی اين‌که وقوع هولوکاست نبايد بهانه برای ظلم به فلسطينی‌ها شود. احسنت اين را درست گفته است. کاش قبلاً که درباره‌ی هولوکاست حرف زده بود همين حرف را زده بود تا خودش و دیگران مجبور به ماست‌مالی کردن نشوند. سياست‌مداران ايرانی هنوز يک برگ برنده‌ی ديپلماتيک قوی و قاطع در اختيار دارند: مجاهدين خلق هنوز از سوی آمريکا حمايت می‌شوند و آمريکا رسماًٌ آن‌ها را منزوی نکرده در حالی که قدرت کامل برای انجام اين کار را دارد. به جای پرت و پلا گفتن و حرف‌های شعارگونه سر هم کردن، کافی است همين‌ها را مرتب به رخ آمريکا بکشند تا ميزان پای‌بندی‌اش به مبارزه با تروريسم آشکار شود. ديگر اين‌که درباره‌ی انرژی هسته‌ای، عبارات جدلی مناسبی را به کار برده بود که منطق آمريکا را عملاً‌ مضحکه کرده است. آمريکا واقعاً نمی‌داند با کدام مبنای حقوقی سر قضيه‌ی انرژی يقه‌ی ايران را بگيرد و احمدی‌نژاد دارد اين‌ها را بازی می‌دهد، هر چند بازی خطرناکی است.

وقتی با احمدی‌نژاد آدم درد دل می‌کند، دارد با کسی حرف می‌زند که شده است رييس‌ جمهور کشورش، در نتيجه ممکن است حرف‌هايی را به او بزند که وقتی به بيرونی‌ها می‌رسد آن‌ها را تکرار نکند. ولی حالا قرار است از بيرون به قضيه نگاه کنيم. احمدی‌نژاد وقتی می‌گويد رسم مهمان‌نوازی اين نيست، راست می‌گويد بنده‌ی خدا. يکی نيست به آقای بولينجر بگويد که مرد حسابی تو به چه قصد و نيتی احمدی‌نژاد را دعوت کرده بودی به دانشگاه (يا اساساً با سخنرانی‌اش موافقت کرده بودی)؟ اگر قرار بود همان اول بروی و چاک دهن‌ات را باز کنی و هر چه دل‌ات می‌خواهی بگويی، اصلاً‌ چه مرضی داشتی دعوت‌اش کنی؟ اين‌جاست که رييس يک دانشگاه معتبر آمريکايی می‌شود مسخره‌ی خاص و عام. به اين می‌گويند منتها درجه‌ی حماقت. پس می‌بينيد که احمدی‌نژاد با تمام کارهای‌اش در برابر اين ريیس دانشگاه جو زده، نابغه‌ای به حساب می‌آيد! به اعتقاد من در اين ميان آبروی آمريکا بيش از هر کس ديگری رفت. ايران خودش هميشه به نقض‌ آزادی بيان متهم است. ايران متهم به نقض آزادی‌های فردی و سياسی است. ولی آمريکا که کلی ادعای دهن‌پرکن برای رعايت حقوق بشر و حقوق انسانی و مدنی افراد را دارد، چرا بايد در يک دانشگاه معتبر چنين خيمه‌شب‌بازی مضحکی بر پا کند که حيثيت دانشگاه را به باد دهد؟ هر وقت تلويزيون مصاحبه با بعضی از آمريکايی‌ها را نشان می‌دهد، ملت مصاحبه‌شونده بلافاصله می‌گويند: «آن‌چه آمريکا مظهر آن است . . .» (What America stands for). آمريکا مظهر و نماد چی‌ست حالا؟ واقعاً روی‌تان می‌شود بعد از اين همه دسته گل به آب دادن‌ها بگوييد ما مظهر چيزی هستيم؟ اين آدم‌ها که اين‌جوری درباره‌ی آمريکا حرف می‌زنند واقعاً درک و دانش‌شان از اوضاع جهانی چقدر است؟ به چه چيزی می‌نازند؟ به قلدری و جنگ‌افروزی کشورشان؟ يا به نمايش عقلانيت و شعور و احترام رييس دانشگاه‌شان؟ يا به درک و دانش بالای رييس‌جمهورشان؟ خوب بود رييس دانشگاه آن حرف‌ها را نمی‌زند و خودش را خراب نمی‌کرد و قضاوت درباره‌ی احمدی‌نژاد را به عهده‌ی مردم می‌گذاشت نه اين‌که خودش – که ميزبان است – در مقام مدعی‌العموم و شاکی بنشيند. به اين می‌گويند بی‌آبرويی آزادی و حقوق بشر و به باد رفتن اعتبار دانشگاه.

اما نکته‌ی آخر. اين اتفاق‌ها که می‌افتد و اساساً وقتی شخصيت‌های جنجالی سياسی ايران می‌روند خارج از کشور، بهترين فرصت برای آشکار شدن اپوزيسيون ايرانی خارج از کشور است. آن‌چه من تا به حال از اين‌ها ديده‌ام با برخوردهای متفاوت مستقيم يا غير مستقيمی که با آن‌ها داشته‌ام يک واقعيت شگفت‌انگيز را درباره‌ی آن‌ها نشان می‌دهد: اکثريت اپوزيسيون سياسی خارج از کشور، از تقريباً همه‌ی طيف‌ها، شديداً از لحاظ فکری و عقلانی ورشکسته هستند. رفتار، گفتار و کردار اين‌ها رفتار يک عده آدم عصبی است که هیچ عقلانيت و سنجيدگی در آن ديده نمی‌شود. مثال و نمونه‌اش بسيار است (از جمله در همين سفر احمدی‌نژاد، رفتار و گفتار سلطنت‌طلب‌ها را در آن‌جا مشاهده بفرماييد). اساساً اپوزيسيون گويی نمی‌تواند با زبانی سنجيده و متين جمهوری اسلامی را نقد کند. در اکثر موارد عنان اختيار از دست‌اش در می‌رود، احساساتی می‌شود و شروع می‌کند به آسمان به ريسمان بافتن يا ناسزا گفتن. برای اين‌ها اپوزيسيون مساوی است با مقادير معتنابهی ناسزا به اضافه‌ی مشتی شعار درباره‌ی دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بيان که اگر پای‌اش بيفتد، خودشان هم به اين‌ها اصلاً پای‌بند نيستند (به عبارتی نزد آن‌ها، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بيان خوب است ولی فقط برای خودشان و دوستان و هم‌فکران‌شان!).

خلاصه‌ی ماجرا اين‌که آمريکا که قبلاً هم چندان وزنی برای احمدی‌نژاد قايل نبود. پس او اساساً نه برای آمريکا، بلکه نزد بقيه‌ی مردم هم چيز زيادی برای از دست دادن نداشت. پس زيان‌کار بزرگ ماجرا خود آمريکا بود که ظرفيت کافی را برای شنيدن حرف‌ها او ندارد. آمريکا بيش از هر کس دیگری در اين ماجرا بی‌آبرو شد، خواسته يا ناخواسته. آمريکا بود که آن همه ادعا داشت، ولی همين آمريکا تحمل نداشت بگذارد يکی حرف‌اش را بزند و قضاوت درباره‌ی حرف‌های او را - که کلی پرت و پلا و حرف بی‌ربط و خنده‌دار هم در آن آمده است - به عهده‌ی «جمهور» واگذار کند. اين است که رييس دانشگاه‌اش هم جوگير تبليغات رسانه‌ای می‌شود و مبانی و اصول اخلاقی و فکری‌اش و آن به اصطلاح ارزش‌های استواری را که می‌گويند آمريکا بر آن‌ها بنا شده است، زير پا می‌گذارد. به اعتقاد من، دقيقاً به دليل اين‌که دانشگاه کلمبيا در آمريکاست و آمريکا آن همه ادعای ارزش‌مداری انسانی، دموکراتیک و حقوق بشری دارد، رييس دانشگاه‌اش نبايد چنان حرف‌هايی می‌زد و آن عبارات را به کار می‌برد.

پ. ن. نکته‌ی تئوريک و بغرنج ماجرا: آزادی بيان نمی‌تواند فضايی ناسزا گفتن و توهين را به بهانه‌ی آزادی برای هيچ کسی تقديس کند، چه آن فرد احمدی‌نژاد باشد، چه رييس دانشگاه کلمبيا يا رييس جمهور آمريکا. آزادی بيانِ اين شکلی، نهايتاً به ضدِ خودش تبديل می‌شود و نقض غرضی تمام عيار خواهد بود.

پ. ن. ۲: اين هم تحلیل هاآرتص از ماجرا: بازنده‌ی اصلی سفر احمدی‌نژاد اسراييل است. (به راهنمايی مکتوب آقای مهاجرانی؛ کاش آقای مهاجرانی لينک مستقيم مطالب را در وبلاگ‌اش می‌آورد). اين مطلب مهدی جامی هم يکی از منصفانه‌ترين يادداشت‌های سياسی راديو زمانه است که به درستی بر نکته‌ای حساس انگشت نهاده است.

ادامه‌ی «آبروی کی رفت؟»

September 24, 2007

درد دل با احمدی‌نژاد

معصومه‌ ناصری راست می‌گويد: «کلا هیجان ماجرا زده بالا و همه این شلوغ بازی‌ها کار همین احمدی‌نژادی است که کلا ریز می‌بینیمش ولی به تنهایی یک دنیا را اسکل خودش کرده است.» ولی ماجرا اين است که اين وسط هيچ خبری از عقلانيت از هيچ سويی نيست. من می‌فهمم واکنش آمريکايی‌ها واقعاً شلوغ کردن ماجراست و زياد جدی گرفتن احمدی‌نژاد. آخر تحليل‌گری که فرق احمدی‌نژاد و بن‌ لادن را نداند و از پيشينه‌ی شکل‌گيری شخصيت و لفاظی‌های اين دو نفر آگاه نباشد، تحليل‌گری است رسماً مشنگ. اين از طرف آمريکايی که حتی در حد سناتورش هم خودش را در سطح بازی‌ها و لجاجت‌های بچه‌گانه پايين آورده است.

اما محمود آقای خودمان. خوب برادر من! تو با اين همه اهن و تلپ بلند می‌شود بروی آمريکا دل اين‌ها را به دست بياوری، پز سياسی بدهی، و ابراز تمدن و شخصیت کنی. اين کارها شرط دارد، زمينه می‌خواهد، مشی و رفتاری می‌خواهد که دلالت کند بر کاری که ادعای‌اش را داری. من در حسن نيت‌ات هیچ شکی ندارم. ولی وقتی شما به عنوان رييس‌جمهور ايران نمی‌فهمی چطور بايد از اسراييل و صهيونيسم انتقاد کنی که هم انتقادت جدی و بی‌تعارف و برنده و قاطع باشد و هم خودت مسخره‌ی خاص و عام نشوی، توقع داری مردم چه رفتاری با تو داشته باشند؟ می‌دانی چه می‌گويم؟‌ مقصودم اين است که تو اگر از اين مردم آمريکا - نه حتی دولت‌شان - توقع مهمان‌نوازی داری، بايد اول برادری‌ات را ثابت کرده باشی. نه اين‌که تا تقی به توقی می‌خورد دهان‌ات را بی هوا باز کنی و راست راست بگويی هولوکاست همه‌اش کشک بوده. ما که می‌فهميم تو قصد بدی نداشته‌ای. ما می‌فهميم تو مقصودت اين است که کسی نبايد به بهانه‌ی هولوکاست به فلسطينی‌ها ظلم کند. ولی تو اگر می‌خواستی همه‌ی دنيا همين معنی را از حرف‌ات بفهمند، بايد عيناً‌ همين عباراتی را به کار می‌بردی که نوشتم. حالا حساب‌اش را بکن که در کشوری که يک دنيا يهودی دارد - و يهودی‌های‌اش خيلی وقت پيش از ايجاد اسراييل به آن‌جا رفته‌اند و ساکن آن‌جا بوده و هستند - تو چشمِ بيچاره‌ها را در آورده‌ای و گفته‌ای همه‌ی حرف‌هاتان دروغ است! توقع مهمان‌نوازی از اين‌ها داشتن کمی گزاف است. خودت بايد فکر می‌کردی که داری با سر می‌روی توی دهن شير. پس بیخودی لازم نيست خودت را برای اين‌ها به موش‌مردگی بزنی. من هم می‌فهمم که خیلی از مردم دنیا با تريپ ضد آمريکايی‌ات حال کرده‌اند. ولی باور کن، ديپلماسی و درايت داشتن فقط در مخالفت با آمريکا نيست.

می‌دانی محمود آقا؟ تو واقعاً رفيق صادق و يکرنگ در دنيا خيلی کم داری. رفيقی که برای‌ات سوت بکشد و کف بزند، شايد زياد داشته باشی، اما رفیق فابريک و يک‌دل و يک‌جان خيلی خيلی کم داری. انصافاً‌ خيلی تنهايی! پس بهتر است زياد باعث خراب‌تر شدن اوضاع نشوی. ما هم دل‌مان خون است از اين‌که رييس‌جمهور کشورمان را دارند آن‌جا مسخره می‌کنند. ولی تو خودت چرا بهانه دست اين‌ها می‌دهی آخر؟ نکن برادر من! نکن! بعدش هم من نفهميدم چرا اين وسط پای گاليله را کشيدی وسط. خوب بود قبلاً با دو سه نفر که تاريخ علم خوانده‌اند و کمی با عقايد فيلسوفان مسلمان آشنا بودند مشورت می‌کردی که ضايع نشويم آخر. آخر که چی ما در ايران همجنس‌گرا نداريم. نمی‌شد ديپلماتيک‌تر جواب بدهی که ملت مسخره‌ات نکنند؟ نمی‌شد؟ نمی‌شد دو دقيقه جلوی زبان‌ات را بگيری؟ امان از دست اين زبان!

ببين، ما که می‌فهميم تو خيلی با بن لادن و هيتلر فرق داری، خيلی فرق داری. و اين را صادقانه می‌گويم و محض طنز و شوخی نيست. ولی به خدا آن‌ها نمی‌فهمند. آن‌ها حتی اگر واقعاً بدانند تو با اين‌ها فرق داری، فقط برای اين‌که تو را بی‌آبرو کنند، دنبال بهانه‌ای می‌گردند که بگويند تو مثل آن‌ها هستی و تو هم که از خدا خواسته صبح تا شب بهانه به دست اين‌ها می‌دهی. می‌دانی آن‌ها که برای‌ات کف می‌زنند در ايران اسم تو را معجزه‌ی هزاره‌ی سوم گذاشته‌اند و دفترت هم به تو می‌گويد سقراط زمانه. اميدوارم این بار که بر می‌گردی وطن، با معجزه‌ی تازه‌ای برنگردی. تو را به خدا سعی کن زياد سخنرانی نکنی آن‌جا. سعی کن بيشتر فکر کنی. سعی کن بدهی يک آدم سخنرانی‌نويس با سواد سخنرانی‌ات را بنويسد. رئوس حرف‌هات را بهش بده، ولی بهش بگو ديپلماتيک برای‌ات سخنرانی بنویسد. به خدا هيچ شرمی ندارد. خيلی از شخصيت‌های تراز اول دنيا، کسی را دارند که برای‌شان سخنرانی می‌نويسد. تو را به خدا دست از اين اعجازهات بردار. ملت ديگر پيغمبر لازم ندارد. تو هم که الحمدلله مسلمانی و قايل به خاتميت رسول اسلام. بيا کوتاه بيا برادر من.

پ. ن. من واقعاً‌ به خاطر اين لحن و بيان و زبان از خوانندگان فرهيخته‌ای که با زبانی دیگر خو دارند، عذر می‌خواهم. اين اوضاع و بازیگران اين بازی را با هيچ زبان ديگری نمی‌شود توصيف کرد. حق مطلب را هم که مطلقاً به هيچ وجهی و به هیچ زبانی ادا نمی‌توان کردن.

September 12, 2007

يک سياست‌مدار تراز اول

باشد، می‌زنم به سيم آخر. هر چه ملت دوست دارند بگويند. يک بار ديگر هم نوشته بودم که من علی لاريجانی را سياست‌مدار و ديپلماتی ترازِ‌ اول می‌دانم. اين آدم اصلاً برای هيچ شغل و منصب ديگری در جمهوری اسلامی ساخته نشده بود جز کار ديپلماسی. هر کس اين آدم را به اين کار حاضر گمارده است هوشمندی زيادی به خرج داده است. واکنش‌های اخير علی لاريجانی به آمريکا در شمار دندان‌شکن‌ترين پاسخ‌هايی بود که يک سياست‌مدار ايرانی به آمريکا داده است. به نظر من دستگاه دولتی بايد رسماً سکان هدايت سياست خارجی جمهوری اسلامی را به لاريجانی بسپارد و به بقيه مؤکداً بگويد فقط سکوت کنند و بگذارد يک نفر باسوادتر و ديپلمات‌تر از خودشان حرف بزند. سخنان لاريجانی را از بسياری جهات من سخت منسجم، متين و محکم می‌دانم. تيتری هم که راديو زمانه برای سخنان او انتخاب کرده است، شاهکار است: «آمريکا به ليبرال-دموکراسی در عراق التزام ندارد» و اين درست‌ترين سخنی است که هر سياست‌مداری در چنين وضعيتی می‌تواند به رخ آمريکا بکشد. سخنان لاريجانی فکت دارد، اشارات صريح دارد. تنها حرف‌های جدلی نيست.

August 30, 2007

فرق سياست‌مدار و غير سياست‌مدار

آدمی که در مقام سياست می‌نشيند (به معنای وسيع‌اش)، چه تفاوتی با «هر آدمی» دارد که چنان نيست؟ پاسخ اين پرسش را از چندين جهت و با تکيه بر موازين مختلفی می‌شود داد. از نگاه دين اگر ببينی و تعاليم اخلاقی دين، برای آن پاسخی هست. از نگاه علم سياست و معرفت‌های انسان‌گرايانه‌ی روزگار مدرن هم اگر نگاه کنی، باز پاسخی برای اين پرسش هست. اما تا جايی که من فهميده‌ام، ميان کسی که سياست‌مدار است و «قدرت» دارد يا «آلوده‌ی قدرت» است فرق از زمين تا آسمان است. اولين چيزی که در اين زمينه‌ها هميشه به ذهن‌ام خطور می‌‌کند اين جمله‌ی امام علی است: «من نصب نفسه للناس إماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره». از همان صدر اسلام که اصلاً مباحث مدرن و امروزی و حقوق بشر و دموکراسی و اين حرف‌ها در ميان نبوده است يک چيز خيلی روشن بوده و آن اين است که آن که در مقام «امامت» (به معنای عام رهبری و ليدرشيپ) می‌نشيند، موظف است که اول خودش را ادب بکند (پيش از آن‌که گريبان ديگران را بگيرد). و اين يعنی تکليفی اساسی برای آن‌که «قدرت» در اختيار دارد. پس در اختيار داشتن «قدرت» اولين کاری که می‌کند اين است که تو را آماج هر انتقادی قرار می‌دهد. اگر درست باشد که بدا به حال آن سياست‌مدار و اگر غلط هم باشد، حداکثر می‌توانی بگويی چه مظلوم بودی! اگر برای آدم مهم باشد که وقتی «قدرت» در اختيار دارد، کسی او را مذمت کند، اصلاً نبايد تن به قدرت بدهد. وارد اين وادی شدی، بايد تمام اين‌ها را به جان بخری.

اما آن‌که اهل سياست است، بدون شک تفاوت دارد با «مؤمن» و «مسلمان» معمولی. بسياری از احکامی که بر يک «فرد» جاری است، ديگر برای آن فرد صاحب قدرت صدق نمی‌کند: آن احکام ده‌ها برابر دشوارتر می‌شود و عقوبت‌شان سخت‌تر. لذا هر چه بهره و حظ‌ات از قدرت بيشتر، مسئوليت‌ات هم بيشتر و ناگزير بايد پاسخگوتر از بقيه باشی. چه اين فرد برخوردار از قدرت (به معنای وسيع‌اش – که شامل «ثروت» و «شهرت» هم می‌شود اما البته با «قدرت سياسی» تفاوت دارد)، من باشم يا هر کس ديگر. قدرت با خودش فساد می‌آورد و هيچ انسانی بری از خطا نيست. اما وقتی در مقام قدرت نشستی، اين پاسخی موجه نيست که بگويی خوب من انسان‌ام، اشتباه می‌کنم ديگر! در مقام قدرت اگر باشی و بدانی و بفهمی که خطا کرده‌ای و به آن اذعان کنی، اخلاق حکم می‌کند، استعفا کنی و آن مقام را به کسی بسپاری که از تو سزاوارتر است. اگر هم بدانی و با پر رويی بر آن پافشاری کنی، خوب معلوم است جباری هستی فاسق! اگر هم اصلاً‌ خودت ندانی که داری چه غلطی می‌کنی و کلی آدم مشفق و دردمند و صاحب انديشه‌ی اطراف‌ات بدانند و بگويند به چه منجلابی داری فرو می‌روی و باز هم پنبه در گوش بگذاری، ديگر به نهايت قساوت قلب رسيده‌ای! خيلی ساده است. برگرديم به صدر اسلام. عثمان خليفه‌ی سوم وضعی کمابيش چنين داشت. و علی تا آخرين نفس از او حمايت کرد و بعد هم متهم به ريختن خونِ عثمان شد. اما همين علی مرتب به عثمان هشدار می‌داد و عثمان گوش به سخنان علی نمی‌داد. لحظه‌ای درنگ نکنيد. نگوييد او علی بود که چنين کرد و ما را و شما را چه قياس با علی بکنيم. علی چون يک انسانِ ‌صاحب خرد و فضيلت چنين می‌کرد. اگر از خاندان نبوت و رسالت هم نبود و وصی هم نبود، باز هم ممکن بود اين اندازه «درک» و «تشخيص» داشته باشد. می‌شود گفت که به هر حال همه خطا می‌کند و عثمان هم مثل همه‌ی آدم‌ها؟ اگر وضع چنين بود که علی بايد آن انذار را تعطيل می‌کرد. اگر بگوييم خوب آن وقت از عثمان بهتر علی بود، اين تشخيص من و شمای شيعه است. «عقل» اين وسط چه می‌گويد؟

نمی‌دانم. زياد به حاشيه نمی‌روم. من در فهم سياست، بعد از تحصيل علم سياست و مشاهده‌ی صحنه‌ی سياست جهان و ايران، فکر می‌کنم درکی واقع‌گرايانه دارم. اما در درک واقع‌گرايانه‌ام، ارزش‌ها را تعطيل نمی‌کنم و عقل و خرد را قربانی «ريل پالتيک» نمی‌سازم. کسی که در مقام سياست نشست، بايد پوست‌اش کلفت باشد و هر چه فحش هم خورد نوش‌جان‌اش. ننه من غريبم در سياست در آوردن و ادعای مظلوميت کردن، فقط خصلت ديکتاتورهای بچه‌ننه‌ای است که شهامت روبرو شدن با مهابت سياست را ندارند. سياست مردِ ميدان می‌خواهد که از پليد‌های‌اش نترسد. وقتی هم آلوده‌ی آن شدی، رنجشی از هيچ سخنی و عملی – به حق يا ناحق –نبايد داشت. فرصتی يافتم بيشتر موضوع را می‌شکافم. همين دو سه بند را سربسته داشته باشيد تا وقتی بتوانم بهتر بپرورانم‌اش.

مرتبط: عدالت ورزی با ارباب قدرت؟

July 10, 2007

از پاکستان تا ایران: سياست‌های دوگانه

حتماً اخبار را مرتب دنبال کرده‌ايد. نه فقط اخبار اين چند روز اخير را، بلکه اخبار چند سال اخير را. در اکثريت قريب به اتفاق ماجراهای تروريستی دنيا که پای اسلام هم در آن‌ها در میان است، هميشه نام پاکستان در صدر است. پاکستان ستون فقرات پرورش تروريسم در منطقه است. درست است که بهترين ميدان تمرين افغانستان بوده و هست؛ درست است که عراق شاهد خشونت‌های عملی القاعده است (حساب فلسطين و لبنان اندکی به اين‌ها فرق دارد)، اما پاکستان کشوری است اسلامی که خشن‌ترين بنيادگراهای اسلامی از آن بيرون می‌آيند. تا به حال در اين ماجراها يا نامی از ايران برده نشده است يا عمدتاً ايران در حاشيه بوده است. اما سازمان‌های بين‌المللی هميشه ابتدا ايران را هدف قرار می‌دهند، هميشه نام ايران است که در رأس حاميان تروريسم است. چرا؟ مدتی پيش حامد کرزی به سختی از مشرف انتقاد کرده بود که طالبان را پناه داده و آموزش می‌دهد و آن‌ها را سرکوب نمی‌کند. مشرف هم می‌گويد در اين کارها دخالتی ندارد و آن‌ها خودسر هستند. پيشاور و شهرهای مرزی پاکستان با افغانستان بيغوله‌‌هايی امن برای شورشيان و افراطيون و حاميان پياده شدن احکام شريعت است. اما آمريکا حتی يک بار به دولت پاکستان فشار نياورده است. چرا؟

عده‌ای طلبه در پاکستان به پاسگاهی حمله می‌کنند و زن و مرد با اسلحه خواستار پياده شدن احکام شريعت می‌شوند (لينک خبر در بی‌بی‌سی) و بحرانی درست می‌شود که چندين روز است ادامه دارد و هنوز خاتمه نيافته است. در ايران هرگز نمونه‌ی چنين چيزی را می‌بينيد؟ در ايران ۱۸ تير رخ می‌دهد، اما کسی جرأت نمی‌کند اسلحه به دست بگيرد و خواهان پیاده شدن احکام شريعت شود و در برابر دولت به پا خيزد (مگر البته دولت دولت خاتمی باشد!). ولی اين تفاوت بنيادی از کجاست که همه‌ی تروريست‌ها از عراق، عربستان، افغانستان، پاکستان، اردن، لبنان و کشورهای ديگری غير از ايران می‌آيند و تا به حال در اين همه حوادث تروريستی نام يک ايرانی هم ذکر نشده است، و دولت ايران هم با مسببان اين حوادث هيچ نسبتی نداشته، اما باز هم ايران است که نام‌اش مترادف است با تروريسم؟ و عجيب‌تر اين نيست که آمريکا هنوز نمی‌خواهد تکليف‌اش را با سازمان مسعود رجوی يکسره کند؟ تحليل اين ماجراها نياز به دانش سياسی پيچيده‌ای ندارد. کافی است فقط اخبار را ببينيد. اخبار مثلاً بی‌بی‌سی يا سی‌ان‌ان را. فقط واقعيت‌ها را بدون تفسير اضافی ببينيد. يک نتيجه کاملاً مشهود است: معيارهای دوگانه؛ دورويی سياسی آشکار. پاکستان عملاً لانه‌ی تروريسم است، اما مگر آمريکا به آن‌جا لشکرکشی کرده يا برای‌اش خط و نشان می‌کشد؟ عربستان تنها کشور مسلمان است که مو به مو احکام شريعت را اجرا می‌کند، دست دزد قطع می‌کند، زنان از بسياری از حقوق انسانی خود در آن محروم‌اند، و ده‌ها نمونه از نقض آشکار حقوق بشر در آن‌جا می‌توان يافت (که يک دهم آن را در کشوری مثل ايران نمی‌تواند ديد؛ با وجود تمام افراط‌هايی که در ايران هست)، اما آمريکا و «جامعه‌ی بين‌المللی» در برابر عربستان سکوت می‌کند و سال‌های سال است که سکوت کرده است. چرا؟

خيلی خوب است يکی تحقيق مفصلی درباره‌ی تندروی‌های دینی پاکستانی‌ها انجام بدهد. سنی‌های افراطی پاکستان که پيوندهای استواری با وهابی‌ها و طالبان دارند، چگونه به اين‌جا رسيده‌اند و کی مسلمان شده‌اند و در تاريخ خود چه چيزهايی دارند؟ ده‌ها پرسش بی‌پاسخ در پاکستان است. تحليل بهتر و منصفانه‌تری از وضعيت پاکستان و عربستان و افغانستان، شايد راه برون‌رفتی از کلاف سر در گم تندوری‌های دينی و خشونت به نام دين نشان بدهد.

July 8, 2007

مسأله‌ی زن «قدرت» است

نمی‌دانم چرا صاحب سيبستان سرش را به درد آورده است و اين همه شرح فلسفی معرفتی نوشته است. تمام حرف‌های‌اش به جا و معقول، اما مهدی يک چيز را فراموش کرده است: زن نمونه‌ و مطلوبی که در برابر تمام زن‌های «ديگر» و «غير خودی»، ولو ايرانی، مطرح می‌شود، شخص شخيص خانم «فاطمه رجبی» است. وقتی الگوی زن ايشان باشد، ديگر شما چرا به خودتان زحمت می‌دهيد؟ چرا الگوست؟ چون اگر الگو نبود، حتماً آقای خامنه‌ای مستقيم يا غير مستقيم جلوی اين خانم را گرفته بود که اين همه مايه‌ی بی‌آبرويی سياسی و اخلاقی کشور نشود. آن جناح اگر فقط يک الگو، يک شخص مطرح مثل فاطمه‌ رجبی داشته باشد، نياز به هيچ دشمن خارجی ندارد. نيازی به حمله‌ی غربی‌ها و هجوم فرهنگی غرب نيست. بهترين نماد انحطاط اخلاقی و دينی زن ايشان است که هيچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نيست و به هيچ چيز اعتنا ندارد جز حفظ قدرت.

به نظر من تحليل‌های مهدی، هر چند مهم و معتبر باشد، از اعتنا به يک نکته غفلت کرده است:‌ اخلاق قدرت. رکن رکين تمام معادله‌های فکری نظام مبتنی بر اخلاق قدرت و ادب حفظ قدرت است. لذا تمام آن حرف‌ها يک طرف، تجزيه و تحليل «اخلاق قدرت» يک طرف. سنگين‌ترين وزنه در برابر تمام اصول اخلاقی، دينی، فرهنگی و اجتماعی همين مسأله‌ی قدرت است. ما در نقد اخلاقی قدرت قصور کرده‌ايم و چون نمی‌توانيم نقد اخلاقی از قدرت عرضه کنيم، برای آن‌که صاحب قدرت است همه‌ی مسايل اخلاقی ديگر، از جمله مسايل انسانی و حقوقی و اخلاقی زن، از هر منظری که باشد، چه اسلامی باشد و چه انسانی، چه شرقی باشد و چه غربی، فقط بازيچه است و لفاظی سياسی. اخلاق قدرت اقتضا می‌کند، هر چه دل‌مان خواست بگوييم و کسی هم نفس نکشد. جز اين اگر هست، خود صاحب قدرت به صراحت از نقد اخلاقی قدرت بايد استقبال کند. اما صاحبان قدرت در هر جای دنيا، اساساً با اين خصلت بيگانه هستند. تنها ساختارهای جا افتاده‌ی اجتماعی و سياسی موجود هستند که وضعيت را در کشورهای متفاوت، تغيير می‌دهد.

May 14, 2007

ادبيات قدرت!

اصل جمله‌ی وزير ارشاد به نقل از ايسنا: «ما سايت‌ها و پايگاه‌ها را به دريافت مجوز از خودمان اجبار نكرديم و فقط به آن‌ها گفتيم كه مشخصات و نوع فعاليتشان را به ما اعلام كنند؛ خوشبختانه بيش از دو هزار و چند صد سايت و پايگاه اطلاع‌رسانی خود را معرفی كردند و هنوز برای كساني كه به اين كار اقدام نكرده‌اند، فرصت وجود دارد».

حالا همان جملات بالا را نه پشت سر هم، بلکه با مکث بخوانيد. اصلاً اين‌جوری بخوانيد:
۱. «ما سايت‌ها و پايگاه‌ها را به دريافت مجوز از خودمان اجبار نكرديم و فقط به آن‌ها گفتيم كه مشخصات و نوع فعاليتشان را به ما اعلام كنند؛ خوشبختانه بيش از دو هزار و چند صد سايت و پايگاه اطلاع‌رسانی خود را معرفی كردند» و
۲. «هنوز برای كساني كه به اين كار اقدام نكرده‌اند، فرصت وجود دارد».

شرح و تفسير لازم ندارد ديگر. آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!

پ. ن. بی‌خيال!‌ توضيح می‌دهم. فکر نمی‌کنم زبان فارسی اين‌قدر پيچيده باشد که نفهميم جمله‌ی شماره‌ی (۱) با جمله‌ی شماره‌ی (۲) تناقض دارد. «اجبار نمی‌کنيم» چه ربطی دارد با اين‌که «هنوز فرصت دارند»؟! فرصت دادن و مهلت گذاشتن، مضمون‌اش اجبار و تکلیف است. بعد هم «خود را معرفی کردند» يعنی چه آخر؟ مگر سربازی است که بيايند خودشان را معرفی کنند؟

آقای وزير! چرا بيخودی به ساز ملت می‌رقصيد؟ يک جا بايستيد. يا بگوييد زور است يا بگوييد زور نيست. چرا هی يکی به نعل و يکی به ميخ می‌زنيد، برادر من! وقتی می‌خواهيد نرمش و انعطاف هم از خودتان نشان دهيد، به بدترين شکل ممکن نشان می‌دهيد!

May 1, 2007

عدالت‌ورزی با ارباب قدرت؟

بعد از اين‌که يادداشت «بأی ذنب؟» را نوشتم، ديدم بعضاً عده‌ای در اصالت فيلم شک کرده‌اند و گفته‌اند که زود داوری کرده‌ام و از سر خشم و احساس نوشته‌ام. بگذاريد خيلی صريح‌تر و روشن‌تر نظرم را بگويم. فرض را بر اين می‌گيرم که اين يک فيلم ساختگی باشد. با هزاران رخداد ديگر که اين همه آدم، از جمله من، ديده‌ام چه می‌کنيد؟ با اين همه خبری که خود حاکميت هم تأييدش می‌کند، چه می‌کنيد؟

اما چرا من گاهی اوقات به درشتی می‌نويسم؟ دليل‌اش بسيار روشن است. آن که بر مسند حکمفرمايی نشسته است، آن‌که قدرت دارد، کسی که قوه‌ی قاهره دارد، با انسان عادی يکی نيست. لذا اگر با اشخاص بتوان و بايد مدارا کرد، بدون هيچ ترديدی با ارباب قدرت، بايد زبان قاطع و برنده داشت. من يک بار ديگر هم نوشته‌ام که در اسلام، فلسفه‌ی امر به معروف و نهی از منکر اساساً از پايين به بالاست، نه از بالا به پايين. اين شهروندان هستند که بايد بر حاکمان نظارت داشته باشند از از آن‌ها پاسخ طلب کنند،‌ نه بر عکس. تمام اين‌ها تازه با اين فرض است که آن‌که در مقام حاکميت نشسته باشد، هيچ لغزشی مرتکب نشده باشد. در بهترين حالت، حاکمان بسيار پارسا و خداترس هستند. اما من و شما نيک می‌دانيم و نشانه‌های آن هم آشکار است که در ميان حاکمان ما بی‌تقوايی مثل طاعونی افتاده است و هيچ کس را پروای خدا و ترس از او نيست. اندک‌اند آن‌ها که قدرت دارند و از خدا می‌هراسند. لذا، هر اندازه که مکلف‌ايم در حفظ آبروی مؤمن، به همان اندازه مکلف‌ايم در آشکار کردن خطای ارباب قدرت. قصه‌ی ابوحنيفه‌ی کوفی و آن کودک را حتماً به ياد داريد. ابوحنيفه از جايی رد می‌شد. کودکی را ديد که آرام آرام از زمين لغزانی رد می‌شود. گفت مواظب باش زمين نخوری. کودک گفت تو مواظب باش زمين نخوری. من اگر زمين بخورم عيبی نيست. تو اگر بلغزی مسلمانی می‌لغزد!

اما حاکمانی که از اين نقدها بر می‌آشوبند و منتقدشان را به انواع و اقسام اتهامات از خود می‌رانند، خود آشکار است که ديگر نقدپذير نيستند. پس اين نصايح را بايد به حاکمان کرد، نه به محکومان. اگر اين‌جا چيزی می‌نويسم، نه صرفاً از سر خشم است و احساس. بدون هيچ شکی احساس می‌کنم که چيزی که می‌گويم حقيقتی در خود دارد. قدرت را نمی‌توان به حال خويش رها کرد. قدرت بايد مرتباً بدون هيچ ملاحظه و تعارفی نقد شود. گريبان قدرت را بايد مدام گرفت. و البته گريبان قدرت را گرفتن هزينه دارد. اما وقتی صاحب قدرت ادعای اخلاق و دين‌داری و اسلام می‌کند، آن‌جاست که می‌توان ميزان پای‌بندی‌اش را به اين ادعاها ديد. خوب، حالا فکر می‌کنيد کارنامه‌ی حاکميت ما بسيار درخشان است؟ من ماجرا را خيلی انسانی می‌بينم. نه به آن‌ها قداست می‌دهم (و به همين دليل است که خود را موظف به نقد آن می‌بينم) و نه آن‌ها را از شأن بشريت‌شان جدا می‌کنم. آن‌ها در مقام کمال و معصوميت نيستند. بيش از اين نمی‌شود از آن‌ها توقع داشت. پس هر چه قدرت و حاکميت را نقد کنند کم است. فراموش نکنيد: قدرت سياسی، قوه‌ی قاهره دارد، پليس دارد، زندان دارد، قوه‌ی قضايی دارد. در اين‌ها طبيعتاً فساد راه پيدا می‌کند. نقد، مهم‌ترين ابزاری است که اين‌ بيماری‌ها را اصلاح می‌کند.

February 22, 2007

آزادی حق است يا لطف؟

روزگار مدرن، روزگار اشباع ادبياتِ سياسی از کلمه‌ی «آزادی» است. نظريه‌پردازان سياسی – مسلمان و غير مسلمان – عمدتاً اتفاق دارند که آزادی حق انسان است (البته بايد حساب نظريه‌پردازان حکومت‌های ايدئولوژيک را جدا کرد). اما قطعاً عده‌ای هم هستند، از ميان عامه‌ی مردم و روشنفکران يا سياست‌مداران، که آزادی را «لطف» حکومت به رعايا يا شهروندان می‌دانند.

اين «الطاف حکومتی» تنها از کشورهای جهان سوم و حکومت‌های ايدئولوژيک و مردمانِ ساکن در کشورهای توسعه‌نيافته صادر نمی‌شود. در غرب، در دنيای به اصطلاح متمدن، در همين جامعه‌های مدنی ليبرال دموکرات هم يافت می‌شود. در کشورهای توسعه‌نیافته و جهان سوم، البته آزادی لطفی است که حکومت در حق شهروندان‌اش می‌کند (آزادی را عام – نه بی‌حد و حصر - بگيريد: آزادی عقيده، آزادی بيان و الخ). اما در غرب هم اين اتفاق رخ می‌دهد. فرض کنيد کسی ادعا کند که در ايران آن اندازه هم که می‌گويند وضع آزادی بد نيست و اين قدر هم که رسانه‌ها تبليغ می‌کنند، ايران سرزمين تباهی و تاريکی نيست (فارغ از صحت و سقمِ ادعا). اين را من فراوان ديده‌ام و شنيده‌ام از ايرانی‌های داخل يا خارج ايران و کسانی که مخالفِ فکری و عملی جمهوری اسلامی هستند که: «خوب اگر در ايران آزادی بيشتر است، برويد آن‌جا زندگی کنيد! در همين غربِ آزاد، ما به شما اين اجازه را می‌دهيم که حرف‌تان را بزنيد، ولی آن‌جا که برويد چنین آزادی‌ای نداريد». در اين جملات مغالطه‌ای هست. شايد درست بگويند که آن آزادی‌ بيانی که در غرب هست، در ايران نيست. طبیعی هم هست. ما داريم از تفاوت يک کشور توسعه‌يافته و مدرن غربی با يک کشور در حالِ توسعه‌ی جهان سوم که هزار و يک چالش سياسی دارد، صحبت می‌کنيم. شنونده وقتی جمله را می‌شنود، حس می‌کند که اين آزادی لطفی است که غرب به او کرده است. مهم نيست که در ايران يا مثلاً سوريه اين آزادی نيست. مهم اين است که اين آزادی حقِ بشری اين انسان است در هر کجا که باشد. در نتيجه، اين‌که کسی می‌تواند در غرب عقيده‌اش را بدون پروای سانسور و تعقيب حکومتی بگويد (فرض کنيم همه جا بشود آزادی بيان در هر زمينه‌ای داشت)، اين آزادی حق فرد است نه لطفِ جامعه‌ی غربی!

ايرانی‌های ما هميشه مرغ همسايه را غاز می‌بينند و فکر می‌کنند آزادی غرب، هديه است، لطف است. آزادی، بر پایه‌ی همين نظريه‌های غربی، حق «هر» انسانی است، تا جايی که آزادی ديگری را محدود نکند و به کار انتشار نفرت و خشونت نيايد. اين مغالطه‌ی کودکانه که اگر از فلان چيز اين‌جا خوش‌تان نمی‌آيد يا فکر نمی‌کنيد ايران دوزخ است، برگرديد همان‌جا باشيد، آينه‌ی ضعف استدلال گوينده است. من اگر در غرب هستم و از «حقِ بديهی»‌ام استفاده می‌کنم، کشوری که در آن ساکن هستم، منتی بر سرِ من ندارد. اتفاقاً اگر اين «حق» را به من ندهد جای ملامت دارد و فرقی با همان‌ها که مدعی تفاوت با آن‌هاست، ندارد. ذهنِ پريشان و سياست‌زده‌ی بعضی از ايرانی‌های ما خيلی احتياج به تمرين مدارا و انصاف و روشن‌بينی دارد.

February 13, 2007

و ما ادريک ما لاريجانی!

وقتی حرف زدن لاريجانی را در اين کنفرانس مونيخ می‌شنويد، سخنان يک سياست‌مدار مسلط و با سواد را می‌شنويد. من به مواضع يک دولت کاری ندارم. آدم می‌تواند سخنان سياست‌مدار هر کشوری را بشنود و تشخيص بدهد طرف چه اندازه «سواد» دارد و چقدر بارش هست. همه می‌دانيم لاريجانی صدا و سيما چه مديری بود. لاريجانی هر چه که بود لااقل آدم بی‌سوادی نبود. کسانی که لاريجانیِ علمی را می‌شناسند می‌دانند کسی است که در فلسفه و منطق يد طولايی دارد. این جنس سخنرانی لاريجانی را من هرگز نشنيده بودم. هرگز. سخنانی سنجيده و متين بدون هوچی‌گری و شاخ و شانه کشيدن‌های بيهوده. واقعاً دست مريزاد. شما فقط همين جنبه‌ی رتوريک و کلامی سخنان لاريجانی را داشته باشيد. من هميشه از بعضی از سياست‌مداران انگليسی به خاطر سنجيده سخن گفتن‌شان و سياست‌مدارانه حرف زدن‌شان ستايش کرده‌ام (کاری ندارم که اغراض و نياتِ آن‌ها خوب است يا بد)، اما در اين يکی دو سال اخير، حرف‌هايی از جنس حرف‌های لاريجانی بيشتر به معجزه شبيه است! باور نمی‌کنيد؟ اين فيلم را ببينيد و با اين سخنان لاريجانی مقايسه کنيد تا بفهميد چه می‌گويم!

February 11, 2007

متهم کيست: ايران يا آمريکا؟!

۱. آخرين خبر داغ در اخبار بی‌بی‌سی (هم در تلويزيون و هم در وب‌سايت) اين است که آمريکا ايران را متهم به دخالت نظامی در عراق کرده است و گفته است بمب‌هايی که باعث مرگ بيش از ۱۷۰ (به رقم دقت کافی بکنيد) سرباز آمريکايی شده است ساخت ايران است و فناوری ايرانی دارند.

کاری نداريم به اين‌که دستگاه سياست خارجی ايران چه اندازه بی‌تدبير عمل کرده است و رييس‌جمهور با اظهارات شتاب‌زده و نسنجيده‌اش چه فرصت‌هايی را که از ملت ايران (و حتی از نظامی که خود مقدس‌اش می‌داند) سوزانده است. مسأله تخطئه يا تبرئه‌ی ايران نيست. به هر حال شواهد و مدارک قابل سنجش و بررسی است؛ هر نتيجه‌ای که متکی بر شواهد انکارناپذير باشد، منطبق با «واقعيت» خواهد بود، به سود ايران باشد يا به زيان‌اش؛ دولت‌مردان وقتی کاری را می‌کنند بايد به فکر عواقب‌اش هم باشند. اما چرا آمريکايی که خودش دست‌اش آلوده است اين وقاحت را به خرج داده است؟ چون هميشه وقيح بوده است؟ چرا هيچ کس نگفت و نمی‌گويد که تمام سلاح‌هايی که جوانان ايرانی را (که شمارشان بسيار بيشتر از ۱۷۰ نفر بوده است) در جبهه‌ها به خاک و خون می‌کشيد و مردمِ بی‌دفاع و غيرنظامی ايرانی را از هستی ساقط می‌کرد، از آمريکا و آلمان و چندين کشور غربی و شرقی ديگر آمده بود؟ اگر منبع و محل توليد سلاح‌های به کار رفته در عراق ايران باشد، چه نتيجه‌ای می‌شود عليه ايران گرفت که نشود همان نتيجه را عليه آمريکا و ساير کشورهای حامی عراق در جنگ عليه ايران گرفت؟ کاش سياست‌مداران ايرانی از اين فرصت برای ديپلماسی مناسب استفاده کنند و بدانند لفاظی‌های آمريکا را می‌توان با لفاظی‌های همسنگ و هم‌وزن پاسخ داد نه با خط و نشان کشيدن‌های بيهوده و شاخ و شانه کشيدن‌های پهلوان‌-پنبه‌ای و دون کيشوت‌وار. آمريکا خود در اين بازی دست‌اش بسيار آلوده‌تر است. زبان و ادبيات مناسب و سياست معقول را برای تأمين منافع‌ ملی بايد به کار بست.

۲. ديروز شبکه‌ی خبر ايران برنامه‌ای را داشت نشان می‌داد برای به اصطلاح رسوا کردنِ آمريکا (انگار آمريکا محتاج اين است که هر روز رسوا شود و به قدر کافی رسوا نشده است!). پيش در آمد اين برنامه‌ی خبری، صحنه‌هايی از يک باغ وحش بود و نمايش «طاووس»! مفسر خبر می‌گفت طاووس پرنده‌ی گرانبهايی است و چه و چه. بعضی‌ها به سودای شکار طاووس و پرهای رنگارنگ‌اش خود را به هزار درد سر می‌اندازند. وضعِ آمريکا هم همين است! و بعد خبرهايی را از سی‌ان‌ان نشان می‌داد که چقدر در بودجه‌ی کنگره سوء استفاده شده است و چيزهايی از اين دست. در سراسر برنامه، لحن مفسر، لحن تمسخر بود و استهزاء. انگار وقتی خبری را نقل می‌کنند و در آن کسی را استهزاء نکنند، مخاطب خبر را باور نمی‌کند. سياست و ادبياتِ سياسی دستگاه بوش و دولت آمريکا به قدر کافی انزجار آور و متناقض هست. نيازی به متوسل شدن به لفاظی‌های بچه‌گانه و تمسخر آميزی که حيثيتِ رسانه‌ی ايرانی را به باد می‌دهد نداريم. همان اخبار سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی، بدون هيچ اظهار نظر اضافی و تمسخری کافی است که نشان بدهد وزن سياست‌های بوش در آمريکا چی‌ست. نيازی نيست با اين کارها ذهن مخاطب را نسبت به صداقت و اصالت روايت‌تان مشکوک کنيد.

۳. و اين را هم بخوانيد «و لا تلقوا بأيديکم الی التهلکه». بالاخره سفر لاريجانی به مونيخ و ولايتی به روسيه برای چی‌ست؟ برای سوزاندنِ آخرين فرصت‌های باقی‌مانده برای تأمين منافع ايران و خلق گلستان و ترکمان‌چای‌های تازه؟ يا قرار است سياست‌مداران ديگرمان در ايران هر نتيجه‌ای را که اين‌ها با چانه‌زنی - شايد - بگيرند، به طرفة العينی به باد دهند؟

February 1, 2007

فوکوياما و نقدِ هويت و مهاجرت

اين مقاله‌ی تازه‌ی فوکوياما درباره‌ی هويت و مهاجرت در مجله‌ی پراسپکت مقاله‌ی شگفت‌انگيزی است (ترجمه‌ی فارسی در سايت راديو زمانه). بسياری از حرف‌هايی را که می‌خواستم بنویسم و پيش‌تر ننوشته‌ام يا تنها اشاره‌ای به آن‌ها کرده بودم، به قلمِ او به شيوايی تمام آمده است. وقتی می‌گفتم نيلگون زمانه احتياج به چیزی دارد که آن را تکميل کند، و گرنه بحثی ناقص و یک‌طرفه است، مقصودم وجود چنين چيزی بود.

چه بسا بشود در نوشته‌ی فوکوياما خطوط مشترکی با نوشته‌های عبدی کلانتری يافت، اما آن واقع‌بينی، صراحت و شجاعتی که در قلمِ او و بيانِ او هست، هرگز در نوشته‌های نيلگون ديده نمی‌شود. به اين می‌گويند يک نقدِ علمی و تحليل آکادميکِ تمام عيار و سنجيده (ولو به آن ایراد وارد باشد). در مقايسه با اين جنس نقدهاست که من نيلگونِ عبدی کلانتری را علمی و جامعه‌شناسانه نمی‌دانم – بر خلاف ادعای خودِ عبدی. فوکوياما به خوبی مشکل مهاجران مسلمان و اسلام‌گرايان تندرو را تشخيص داده است: معضل هويت. از طرفی فوکوياما در انتخاب واژه‌ها و کلمات حساس است. وقتی از اسلام‌گرايان افراطی سخن می‌گويد مشخص‌ است که مقصودش يک گروهِ سياسی با اهداف ايدئولوژيک در جهان اسلام است - نه کلِ يک دين و يک آيين و تمامِ پيروان‌اش. فوکوياما خشونت و تروريسم را زاده‌ی دين و آيين اسلام نمی‌داند (بر خلاف مدعای پرزور و عاطفی طيفِ مقابل)، فوکوياما اسمِ اين کار را يک «صنعت کوچک» تازه نهاده است و انصافاً که از اين بازی روانی عجب صنعتی ساخته‌اند و شوربختانه شواهد استقرايی اين صنعتِ سست را هم به قوت در گوشه و کنار جهان می‌توانند پيدا کنند.

سخن مشابهی را هم دکتر سروش چندين سال پيش در خلال بحث درباره‌ی اسلام هويت واسلامِ حقیقت مطرح کرده بود، اما ديدنِ ماجرا از زاويه‌ی معضلات اروپا و آمريکا حکايتِ تازه‌ای است. به هر حال، مقاله را بخوانيد و اگر واقعاً حوصله داشته باشيد، سلسله‌ی بحث‌های عبدی را هم در نيلگون با آن مقايسه کنید تا تفاوتِ آشکارِ دو ديدگاه را ببينيد (مثلاً ديدگاهی که معضلاتِ امروز را محصول بحرانِ هويت‌ و مشکلاتِ سياسی معاصر و مدرن می‌بيند و ديدگاهی که خود را به آب و آتش می‌زند تا ثابت کند عرفان و تصوف از همان اول ذات و هسته‌ای شورشی و سياسی داشته است!).

پ. ن. اين هم ترجمه‌ی کامل مقاله‌ی فوکوياما در سايت زمانه. در ادامه، فهرست‌وار چند بند از مقاله‌ی فوکوياما را نقل کرده‌ام، به همان ترتيب و توالی خودِ نويسنده. ممکن است بعضی از بندها پشت سر هم باشند، اما شماره‌دار کردن‌شان به اين دليل است که در هر بندی نکته‌ی درخور تأملی هست.

ادامه‌ی «فوکوياما و نقدِ هويت و مهاجرت»

January 23, 2007

خطای بی‌بی‌سی:‌ دعوت آشکار به جنگ

سه چهار روز پيش در بی‌بی‌سی مطلبی منتشر شد با عنوان «جنگ آری يا نه؟»(ترجمه‌ی کامل فارسی آن را در راديو زمانه بخوانيد). نويسنده ماجراهای زمان نخست‌وزيری چيمبرلين را يادآوری کرده است و مقدمات وارد شدن انگليس را به جنگ جهان دو آورده است: چگونه چيمبرلين مخالف جنگ و طرف‌دار صلح بود در حالی که چرچيل هيتلر را فريب‌کاری وقت تلف‌کن می‌دانست که بالاخره جنگ راه می‌اندازد.

نويسنده اين همه قصه را گفته است، و بدون تأييد مستقيم و صريح، اشاره کرده است که آری، ايران سوداهای هسته‌ای دارد، فردا ممکن است بمب اتمی بسازد و به کشوری ديگر – مشخصاً اسراييل – حمله کند. پس به همان شيوه‌ی قديم سياست‌مدارانی مثل چيمبرلين بايد تسليم دورانديشی سياست‌مدارانی هوشمند چون چرچيل شوند و حمله‌ای پيشگيرانه به ايران بکنند و تجهيزات هسته‌ای ايران را از بين ببرند. نويسنده با بی‌شرمی تمام راه‌حل هم برای اين حمله‌ی مسلحانه ارايه می‌دهد:‌ بمب نوترونی مسأله‌ی تجهيزات زيرزمينی ايران را حل می‌کند. بمب نوترونی را چه کسی دارد؟ البته اسراييل! حالا درست است که اسراييل خودش به آن اعتراف نمی‌کند، ولی خوب می‌شود يک جوری مسأله را حل کرد.

من آشکارتر از اين دعوت به جنگ نديده بودم. نويسنده ده‌ها اشتباه در اين يادداشت مرتکب شده است و مقايسه‌هايی کرده است پاک بی‌معنی و مزخرف که گويی از ابتدا به قصد تأييد مدعای حمله به ايران دنبال چنين نمونه‌هايی می‌گشته است. نخست اين‌که زمان ما با زمان چرچيل و چيمبرلين قابل مقايسه نيست. طرف مقابل آن‌ها هم هيتلر نيست. رسانه‌های امروز مثل رسانه‌های آن زمان نيستند. راه‌حل‌های سياسی امروز هم با راه‌حل‌های سياسی زمان هيتلر خيلی فرق دارند – آن زمان اصلاً سازمان مللی وجود نداشت؛ سلاح هسته‌ای در کار نبود، بشريت را هزاران خطر ديگر تهديد نمی‌کرد؛ حساسيت‌های آن زمان حساسيت‌های امروز نبودند. آن زمان حتی کمونيسم در برابر کاپيتاليسم آمريکا آن قدر خطرناک به حساب نمی‌آمد. از آن زمان تا به حال جنگ سرد را پشت سر گذاشته‌ايم. کمونيسم سقوط کرده است. ايران هم ده‌ها تحول سياسی و فکری و فرهنگی را پشت سر گذاشته است.

نويسنده می‌گويد وقتی به عراق حمله کردند، هدف از بين بردن سلاح‌های کشتار جمعی بود که بعد معلوم شد وجود نداشته‌اند. و همين اشاره را درباره‌ی ايران می‌کند، ولی شهامت اين را ندارد که اذعان کند تجاوزهای آمريکا (دقت کنيد که «احمدی‌نژاد» تا به حال به هيچ کشوری تجاوز نکرده و فقط خط و نشان کشيده است؛ هر اندازه که کارش زشت و شرم‌آور و دور از عقل و ديپلماسی باشد) به عراق و افغانستان نه تنها منطقه را به آشوب و ويرانی و تباهی کشانده است، بلکه امنيت خود آمريکايی‌ها و غربی‌ها را هم به مخاطره‌ی جدی انداخته است. واقعاً اگر آمريکا به منطقه‌ حمله نمی‌کرد، باز هم اين اندازه ناامنی و قتل و کشتار داشتيم؟ راستی چرا آمريکا به سومالی، به الجزاير، به ليبی، به عربستان سعودی حمله نمی‌کند؟ چرا؟ وضع حقوق بشر و دموکراسی در آن کشورها خيلی بهتر است؟

نويسنده به انقلاب ايران اشاره می‌کند و پيروزی قاطع همه‌پرسی ملی. بعد از گروگان‌گيری حرف می‌زند و پشت سرش می‌گويد رژيم ايران از اين ميانه‌روتر نمی‌شود. واقعاً آدم حيرت می‌کند از اين هم تحليل ضعيف و آبگوشتی. انگار نويسنده در خواب اصحابِ کهف بوده است. انگار نمی‌داند که نه تنها جامعه‌ی ايران عوض شده است بلکه ساختار سياست ايران هم بسيار متغير است. نويسنده جوری نوشته است که انگار خاتمی هرگز هشت سال رييس جمهور نبوده است. انگار ۲۸ سال است فقط احمدی‌نژاد مشغول خط و نشان کشيدن برای همه‌ی دنيا بوده است! نويسنده چنان در توهم‌های خودش غرق است که فکر می‌کند در ايران تمام حاکميت را به نام رييس‌جمهور سند زده‌اند. اين را نمی‌داند که رييس‌جمهور با مجلس مشکل دارد و حتی طرف‌داران‌اش امروز منتقد وعده‌های بی‌عمل و سياست‌ها نينديشده و شتاب‌زده‌اش هستند.  نويسنده اين را که می‌داند وقتی مجلس سنای آمريکا به دست دموکرات‌ها می‌افتد سياست رييس جمهور هم تغيیر می‌کند. ايران هنوز چنان کشوری نشده است که شخص رييس جمهور بتواند خودسرانه برای تمام کشور تصميم بگيرد و هر کار که خواست بکند (اگر می‌شد، خاتمی حتماً کاری کرده بود!).

اين نوشته نه تنها يک‌جانبه و مغرضانه است و با بی‌شرمی تمام دعوت به جنگ و حمله‌ی نظامی به ايران است و پيشاپيش راه هر مذاکره‌ی دیپلماتيک را بسته اعلام می‌کند و جان انسان‌ها – از هر طرفی که باشند – برای‌اش مهم نيست، بلکه بی‌بی‌سی هم که عموماً رسانه‌ای است حساب شده که موضع‌گيری‌های سياسی‌اش بسيار سنجيده‌تر از بقيه است، عملاً خود را هم‌رديف جنگ‌طلبان نئوکانِ آمريکايی قرار داده است. واقعاً شرم‌آور است. بسيار مهم و واجب است که همه‌ی ايرانی‌های وبلاگ‌نويس مخصوصاً هم در اين نظرسنجی شرکت کنند و هم نويسنده‌ی ياوه‌گو را به چالش بگيرند. از آن مهم‌تر بايد به خود بی‌بی‌سی اعتراض کرد که چنين آشکار سرود يادِ مستان می‌دهد (نگوييد آزادی بيان است، اگر آزادی بيان باشد بايد برای حرف‌های يکی مثل احمدی‌نژاد هم همان‌جا تريبونی درست کنند – که نبايد بکنند).

پ. ن. به کسانی که فکر می‌کنند آن‌چه نوشته‌ام صرفاً يک برداشت شخصی حداقلی و روايتی يک‌جانبه يا حتی متعصبانه است، توصيه می‌کنم نظرهای پای اين مطلب بی‌بی‌سی را يک بار ديگر به دقت بخوانند و نام‌ها را هم به دقت مشاهده کنند. عمده‌ی کسانی که نظرشان با نظر من همسو و شبيه است، نه ايرانی هستند، نه مسلمان! بحث درباره‌ی يک لغزش سياسی آشکار است، يک بی‌تدبيری مشهود و حماقتی جنگ‌جويانه. وظيفه‌ی همه‌ی ماست که بعد از خود جهانی بهتر و سالم‌تر باقی بگذاريم. جنگ نه تنها عليه ايران که عليه هر کشور ديگری که مخل صلح و آزادی جهان نباشد و دستِ تهاجم و تعدی به ديگری دراز نکرده باشد، نامشروع است (اشتباه نکنيد! سياست‌مدار بی‌تدبير و کوته‌بين در جهان زياد است، حتی در اروپا و آمريکا! راه تأديب يک سياست‌مدار، حمله به يک کشور و برافروختن آتش جنگی پردامنه و خانمان‌سوز برای بشريت نيست). اين البته با تئوری نئوکان‌ها سازگاری ندارد، ولی در بريتانيا اين حرف‌ها را زدن از آن حرف‌هاست، مگر عارضه‌ی اخيری باشد که در دوران بلر عارض بعضی‌ها شده باشد!

December 20, 2006

سيزده روزِ کندی و بحران سياست امروز آمريکا

يک بار ديگر مدت‌ها پيش درباره‌ی بحران موشکی کوبا به اختصار چيزی نوشته بودم. ديشب بی‌بی‌سی يک فيلم «سيزده روز» را دوباره نشان می‌داد. فيلم خيلی به من چسبيد. حرف نداشت. هر وقت بحث بحران هسته‌ای ايران پيش می‌آيد ياد بحران کوبا می‌افتم و شيوه‌ی برخورد آمريکا با موضوع در آن زمان – يعنی دهه‌ی شصت، حدود چهل سال پيش.

در اين فاصله چه اتفاقی افتاده است؟ معادلات قدرت جهانی چه تغييرهايی کرده است؟ سرنوشت برنامه‌ی هسته‌ای ايران چی‌ست؟ کار به جنگ و زد و خورد می‌کشد؟ خوب بياييد تفاوت‌ها را بررسی کنيم.

ادامه‌ی «سيزده روزِ کندی و بحران سياست امروز آمريکا»

December 15, 2006

يک داستان، دو سناريو و چندين انتخابات

و اما انتخابات! بارها وسوسه شده بودم چيزی بنويسم. صبر کردم تا روز انتخابات فرا برسد. می‌خواستم بعد از نتيجه‌ی انتخابات چيزی بنويسم، اما ديدم تفاوت چندانی نمی‌گذارد در نتيجه. داستان انتخابات در ايران هميشه يکی است (دوم خرداد و رأی‌های خاتمی‌ هم ظاهرش فرق داشت؛ واقع‌بين باشيم).

بيايید اين سناريوی فرضی را (که چندان هم دور از واقعيت نيست) بررسی کنيم:
انتخابات را بازی فوتبال فرض کنيم، فوتبال انتخابات. دو تيم اصلی بازيکن صحنه هستند: گروه کلانِ به اصطلاح اصلاح‌طلب و گروه کلانِ ديگر به اصطلاح اصول‌گرا، محافظه‌کار يا راست‌گرا. هر دوی اين‌ گروه‌ها تقسيم‌های کوچک‌تری هم دارند. اما عجالتاً مرزبندی را تا حدودی، هر چند مبهم، روشن می‌کند. داور ميدان هم البته شورای نگهبان است. در سال‌های اخير – اخير که چه عرض کنم، هميشه اين‌جور بوده است – يک گروه حاضر بوده به هر قيمتی به قدرت دست پيدا کند. بيايید فرض کنيم اصلاح‌طلبان همه گل و بلبل هستند (که البته نيستند) و همه‌شان کفايت و صداقت و مديريت دارند (حالا با کمی اغماض می‌شود ادعا کرد دموکرات‌تر و کثرت‌گراتر از گروه مقابل هم هستند).

ادامه‌ی «يک داستان، دو سناريو و چندين انتخابات»

December 10, 2006

تيغ دادن در کف زنگی مست

ديشب تلويزيون بی‌بی‌سی فيلمی را نشان داد با عنوان «خلاصه‌ی همه‌ی ترس‌ها». داستان فيلم از اين قرار است که يک گروه تروريستی بمبی اتمی را در بالتيمور منفجر می‌کند و ظاهر قضيه طوری نمايش داده می‌شود که دستور انفجار بمب را رييس جمهور روسيه داده است. پيش از آن حمله‌ای شيميايی به گروژنی در چچن می‌شود و باز هم ظاهر قضيه‌ طوری است که همه چيز زير سر دولت روسيه است. درست وقتی که دو کشور آمريکا و روسيه در آستانه‌ی جنگی اتمی قرار دارند، دقايقی پيش از پرتاب موشک‌ها، يک گزارش‌نويس سيا می‌تواند سرنخ ماجرا را يافته و نشان دهد که يک نئونازی همه‌ی اين انفجارها را ترتيب داده است تا آمريکا و روسيه را در برابر هم قرار دهد برای اين‌که کمونيست‌ها و کاپيتاليست‌ها يکديگر را نابود کنند و تنها فاشيسم باقی بماند!

کمی به سناريو و وقت‌شناسی تلويزيون دقت کنيد. در بحبوحه‌ی جنجال‌ها بر سر قتل افسر اطلاعاتی سابق روسيه در لندن، هنوز هيچ کس مستقيماً گريبان پوتين را نگرفته است. فکرش را بکنيد که فردا مدعی شوند دو سه نفر مأمور اطلاعاتی خودسر (!) يکی از دشمنان بی‌خطر پوتين را کشته‌اند و روح پوتين از آن بی‌خبر بوده است.

يکی از نکات جالب فيلم اين است. زمانی که رييس جمهورهای آمريکا و روسيه مدام دارند برای هم خط و نشان می‌کشند و همديگر را ملامت می‌کنند، ناگهان رييس جمهور روسيه با عصبانیت بر می‌گردد و به رييس جمهور آمريکا می‌گويد که تو مرا به خاطر گروژنی ملامت نکن. شما خودتان دست‌تان به خون مردم ناگازاکی و هيروشيما آلوده است! راستی در دنيای سياستِ امروزی واقعاً‌ چه کسی صلاحيتِ اخلاقی دارد که بگويد چه کسی می‌تواند و بايد دسترسی به سلاح هسته‌ای داشته باشد؟ ممکن است يکی بيرون از بازی‌های سياسی وجود داشته باشد که بتواند مرجع اخلاقی قابل اعتمادی باشد؟ به نظر من اين مرجع مطلقاً نمی‌تواند هيچ يک از کشورها و سياست‌مدارانی باشند که خود سلاح هسته‌ای دارند يا نقشی در جنگی هسته‌ای داشته‌اند. ناظر بی‌طرف کی‌ست تا اين تيغ را از کف زنگیِ مست (همه‌ی زنگی‌های مست) بگيرد؟

November 9, 2006

از جمهوری‌خواهان تا دموکرات‌ها: لينک بدون تفسير!

شکست اخیر جمهوری‌خواهان در انتخابات ميان‌دوره‌ای سنای آمريکا، شايد علی الظاهر چیز غير منتظره‌ای نباشد. اما بدون ترديد پيامدهای منطقه‌ای و جهانی گسترده‌ای خواهد داشت. بی‌گمان، برای فهم بسياری از اتفاقات سياسی ايالات متحده، بايد مبناهای تئوريک احزاب مختلف را به دقت بررسی کرد.
 
می‌خواستم مطلب مفصلی بنويسم درباره‌ی پيشينه‌ی تئوريک احزاب سياسی در آمريکا که هر بار که نوشتم چيز خوبی از آب در نيامد. ديگر حال و حوصله‌اش هم نيست. عجالتاً همين لينک‌ها را بخوانيد (به زبان انگليسی):

۱. شش اصل رئاليسم سياسی
۲. حزب دموکرات (ويکی‌پيديا)
۳. نومحافظه‌کاری (ويکی پيديا)
۴. ليبراليسم (ويکی‌پيديا)
۵. رئاليسم سياسی (ويکی‌پيديا)

November 4, 2006

عدالت و دموکراسی در انديشه‌ی دکتر سروش

ديروز «مرکز مطالعه‌ی دموکراسی» دانشگاه وست‌مينستر يک روز را تماماً به بررسی انديشه‌های دکتر سروش اختصاص داده بود، البته آن بخش از انديشه‌های سروش را که به موضوعات دموکراسی و عدالت مربوط می‌شد و طبعاً اقتضائات سياسی دارند.
برنامه‌ی دانشگاه وست‌مينستر از چند جهت قدمی بسيار مثبت و مهم بود. نخست اين‌که دکتر سروش در برابر جمعی آکادميک، بحث آکادميکی به زبان انگليسی می‌کرد. چنين جلسه‌ای بسيار فرق دارد با جلساتی که سروش در مقام وعظ و خطابه برای مستمعین‌اش سخنرانی می‌کند. نکته‌ی مهم بعدی اين بود که برای مخاطب انگليسی زبان، حداقل بخشی مهم از انديشه‌های سروش مستقيم و بلاواسطه معرفی می‌شد. و آخر اين‌که دانشگاه هم با اين اقدام‌اش نشان داد که اسير جنجال‌های رسانه‌ای نيست و مسايل ايران و جهان اسلام را در جريان های و هوی رسانه‌ها نمی‌فهمند و نيتی برای فهم همدلانه و درست مسايل جهان اسلام دارند.

ادامه‌ی «عدالت و دموکراسی در انديشه‌ی دکتر سروش»

October 31, 2006

خاتميت مرجعيت يا آغاز گمانه‌زنی‌ها از سر يقين؟

مقاله‌ی تازه‌ای که مهدی خلجی در مؤسسه‌ی تحقيقاتی واشنگتن نوشته است (البته يک ماهی از تاريخ انتشار آن می‌گذرد ظاهراً) ده‌ها پرسش برای‌ام ايجاد کرد (لينک مقاله). در واقع خلجی در سخنرانی دو سال پيش‌اش در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی دکتر آجودانی، همين حرف‌ها را به زبان فارسی و کمابيش با همين استدلال‌ها تکرار کرده بود. تفاوتی که اين مقاله‌ی تازه با آن سخنان دارد اين است که خلجی از مسير بحث درباره‌ی منابع مالی و اقتصادی روحانيت، نتايجی سياسی می‌خواهد بگيرد که می‌توان در آن‌ها به طور جدی خدشه کرد.

مدعای اصلی خلجی چی‌ست؟ خلجی ادعا می‌کند که تا زمانی که مرجعيت و روحانيت شيعه از منابع مالی گسترده‌ی دولت ايران (دقیقاً «دولت» - که اين کلمه را گه‌گاه مترادف با «حاکميت» و «رژيم» هم به کار می‌برد) برخوردار است و با اتکای به آن‌ها عمل سياسی می‌‌کند، خاورميانه در معرض تهديد جدی بنيادگرايی افراطی شيعيان است. از سويی ديگر، خلجی تسلط آيت‌الله خامنه‌ای را رو به گسترش می‌بيند و متعقد است اين روند به حذف نهايی سيستانی و مرجعيت منتهی خواهد شد و ديگر نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان! مجموع اين «واقعيت‌»ها از ديد خلجی باعث به وجود آمدن جريان بنيادگرا و خطرناک شيعيان افراطی در مقابل ميانه‌روهای شيعه می‌شود که با فرايندهای دموکراتيک تحت پوشش فعاليت دينی مقابله می‌کنند و نهاد روحانيت شيعه که – از ديد خلجی – از يک نهاد مدنی است تبديل به يک بازيچه‌‌ی سياسی می‌شود. گمان می‌‌کنم تا اين‌جا صورت‌بندی وفادارانه‌ای از مدعيات خلجی عرضه کرده باشم (با اندکی اغماض).

ادامه‌ی «خاتميت مرجعيت يا آغاز گمانه‌زنی‌ها از سر يقين؟»

October 26, 2006

شاگردان مصباح در بی‌بی‌سی!

الآن تلويزيون دارد مصاحبه‌ی برنامه‌ی هاردتاک را با آيت‌الله هادوی تهرانی نشان می‌دهد که علی‌الظاهر از مريدان آقای مصباح است. نکته‌ی جالب اين‌جاست: يکی از شاگردان مصباح دارد به زبان انگليسی در لندن با غربی‌ها جدل می‌کند. لحن بيان‌اش – لحن تمسخر‌آميزی که طرف‌اش را به هيچ می‌گيرد – شديداً يادآور ملاهايی است که خود را محور تمام عالم می‌دانند، با آن پوزخند تحقيرآميز. مصاحبه‌کننده دارد درباره‌ی تمام مسايل ايران او را سئوال پيچ می‌کند و البته او هم طبق معمول جواب‌هايی آخوندی می‌دهد! مجری برنامه به او می‌گويد که مرشدِ شما آقای مصباح يزدی به دموکراسی اعتقادی ندارد و قس عليهذا. طرف می‌گويد آقای مصباح نظر خودش را می‌گويد، ما نظر مقام معظم رهبری را! ملاحظه فرموديد؟ روی‌ام نمی‌شود چيز ديگری بنويسم. هم خنده‌ام گرفته است و هم دردم. عجيب است، عجيب عجيب است! نکته‌اش ساده است: وب‌سايت آقا را ملاحظه کنيد. ايشان اخيراً به انگلستان سفر کرده‌اند. کانديدای شورای خبرگان رهبری هستند. برای عراقی‌های شيعه‌ی مقيم انگلستان سخنرانی می‌کنند و الخ. در وب‌سايت‌اش هم اسمی از مصباح نيست، اما وقتی مجری مصباح را مرشدِ او می‌نامد، نفی ارشاد مصباح نمی‌کند، بلکه پناه به جای ديگری می‌برد! بگذريم. «گر خود رقيب شمع است . . . »!

August 31, 2006

از بلر تا هيتلر

الآن که خبرش را از تلويزيون در اخبار بی‌بی‌سی شنيدم، داشتم شاخ در می‌آوردم. خبر را در بی‌بی‌سی انگليسی بخوانيد. بلر می‌خواهد طرحی بدهد برای نظارت و کنترل بر کودکانی که در آينده رفتار «ضد اجتماعی» خواهند داشت و اين کار را حتی از پيش از تولد کودک می‌خواهد آغاز کند. اگر خانواده‌ها دخالت دولت را در «تربيت» کردن بچه‌ی مثلاً دو سه ماهه‌شان نپذيرند، مزايای‌شان قطع خواهد شد و تنبيهاتی از اين قبيل. چيزی که من می‌بينم لغزش به سمت تفکر نازيسم است.
اين بخش ماجرا قابل فهم است که دولت بايد بتواند برای سلامت فيزيکی بچه به خانواده پشتيبانی بدهد و حتی حفظ سلامتی فيزيکی و پيشگيری از معلوليت‌ها و نارسايی‌های جسمی را پيش از تولد الزامی کند. اما فراتر رفتن از اين مرحله يعنی دخالت در ذهن. مشکلی که پيش می‌‌آيد اين است که چه کسی قرار است تشخيص دهد کدام رفتار ضد اجتماعی است و کدام نيست؟ معيارهای ارزشی کدام‌ها هستند؟ واقعاً حيرت‌آور است اگر عقلا شباهتِ اين انديشه‌ها را با رفتار هيتلر نبينند. هيتلر هم مدعی بود که نژاد ساميان از منظر علمی و پزشکی اختلال دارد و نابودی آن‌ها مرجح است. بلر شايد نخواهد دست به قتل فيزيکی بزند. اما اين رفتار يک معنای روشن دارد:‌ دخالت مستقيم دولت بر زندگی انسان‌ها و حضور پر رنگ حاکميت سياسی در زندگی خصوصی افراد و تحميل گزينه‌ها و سليقه‌های خاص دولت.
من واقعاً منطق اين سياست خودخواهانه را نمی‌فهمم. وقتی بلر نمی‌تواند ارزش‌های جامعه‌ی انگليسی را، ارزش‌های ارج‌مند انسانی را، به داخل خانواده‌ها ببرد، می‌خواهد برای تربيت کودکان از پيش از تولد، دخالت سياسی بکند! واقعاً نمی‌فهمم. شايد من دچار سوء تفاهم شده‌ام. آگاهان و عقلا نظری ندارند؟ دانشوران و علمای علم سياست چه می‌فهمند از سياست آقای بلر و تبعات و پيامدهای احتمالی اين سياست؟

August 23, 2006

شطرنج ايران و پوکر آمريکا

عنوان بالا، هوشمندانه‌ترين (و البته شاعرانه‌ترين) عنوانی بود که ندیم شهادی درباره‌ی بحران منطقه به کار برده است (خبر بی‌بی‌سی را ببينيد). کمی با فاصله به ماجرا نگاه کنید و جهت‌گيری‌های سياسی و احساسات و عواطف شخصی را اندکی کنار بگذاريد. مسأله را فعلاً فقط در سطح قدرت، ديپلماسی و سياست ببينيد نه در سطح ايدئولوژی (يادمان نرود که گاهی اوقات حتی حقوق بشر و آزادی بيان هم می‌توانند تبديل به ايدئولوژی شوند). بعضی از واقعيت‌ها کمی تا قسمتی روشن به نظر می‌رسند:

۱. آمريکا هم در افغانستان و هم در عراق ريسک بزرگی کرده است (بخوانيد قمار) و تا همين لحظه دارد مرتب هزينه می‌دهد.
۲. پشتيبانی آمريکا از اسرايیل روز به روز مشروعيت‌اش را مخدوش‌تر کرده است. از آن سو، بر خلاف پیش‌بينی‌های آمریکا و اسراييل، حزب‌الله نه تنها نابود نشد (يکی از اهداف اصلی جنگ لبنان همين بود؛ گروگان‌گیری بهانه‌ای بيش نبود)، بلکه محبوبيت‌اش بيشتر شد و مطلقاً حاضر نيست سلاح‌های‌اش را زمين بگذارد.
۳. ايران هم در عراق و هم در افغانستان نفوذ دارد و می‌تواند اوضاع را به سمت بهبود يا بدتر شدن ببرد.
۴. پرونده‌ی هسته‌ای ايران عملاً به دستِ خود ايران هدايت شده است نه کشورهای عضو شورای امنيت و آمريکا. تمام داد و فريادهای آمريکا هم سر و صدای بيهوده‌ای بوده است. آمريکا مصداق الغريق يتشبث بکل حشيش شده است.

عاقبت ماجرا چی‌ست؟ نمی‌دانم. اما اين را می‌دانم که علی‌الاصول پوکر قمار است، اما شطرنج فکر می‌خواهد. لاريجانی‌ها خوب بلدند شطرنج بازی کنند. اما آمريکايی‌ها هم پوکربازان قهاری هستند.

August 11, 2006

بحران خاورميانه و حاميان دردسر ساز

دردناک‌ترين بخش ماجراها و معضلات جهان اسلام اين است که عمدتاً کسانی به دفاع از مظلومين بر می‌خيزند که چندان سابقه‌ی درخشان و خوشی ندارند. نمونه‌اش همين آقای جورج گلووی (سوابق او را در ويکی‌پيدیا ببينيد). سخنان او البته که بسيار به جا هستند و قلب ماجرا را هدف قرار داده‌اند. اما ای کاش کس ديگری اين سخنان را گفته بود. پارادوکس ماجرا هم البته در این است که کسانی که معمولاً بسيار صلح‌طلب و معتدل هستند، به ندرت خودشان را در گير بحث‌های جنجالی می‌کنند.

حساب‌اش را بکنيد که ما داريم کشتار قساوت‌آميز انسان‌ها را در خاور ميانه محکوم می‌کنيم و از آن سوی ديوانگانی افراطی فتوا می‌دهند که بايد با هر کس که از حمله‌ی اسراييل به لبنان حمايت می‌کند جنگيد و خون‌اش را ريخت. من البته که مخالف جدی مداخله‌ی وحشيانه و نظامی اسرايیل هستم. اما موضعِ من کجا و موضع افراطيون کجا؟ اين مشابهت‌هاست که کار را دشوار می‌کند. کار بسیار طاقت‌فرسايی است که طرف حقيقت باشی و برای جان انسان‌ها ارزش‌ها قايل باشی و تبعيض‌های آشکار قدرت‌ها را ببينی و در عين حال بخواهی دامن‌ات از افراط و تفريط پاک باشد. کسی که نه طرف‌دار القاعده باشد و نه طرف‌دار بوش و بلر، کجا می‌ایستد؟ کسی که طرف‌دار سياست‌های ايدئولوژيک افراطيون اسلام‌گرا که گوهر دين را گروگان سياست ساخته‌اند نباشد، چگونه می‌تواند سخن‌اش را شجاعانه بگويد؟ به گمان من خيلی ساده است. هر دو سوی اين نبرد مشمئز کننده يک تئوری مشترک دارند: جهان سياه و سفيد است؛ همه چيز صفر و یک است. شما يا طرف‌دار القاعده بايد باشيد يا طرف‌دار آمريکا. اين همان تقسيم‌بندی کثيف و دل‌آزاری است که خيلی‌ها که حتی لباس روشنفکر و انديشمند به تن دارند، به سادگی در دام آن می‌افتند. ارزش‌ِ جان آدمی، بالاتر از ايدئولوژی‌های سياسی و دينی شرق و غرب است. آزادگی و حريت بالای تعلقات و منافع سياسی و حزبی است.

بحران بزرگ در خاورميانه، بحران بشردوستی است. بحران بشردوستی و حقوق بشر و آزادی بيانِ بدون تبعيض و منصفانه است. انديشمندی که برای آزادگی و حريت‌اش ارزش قايل است بايد رسماً برائت خود را از هر دوسوی افراطی ماجرا اعلام کند. (نبرد و جنگ در ميدان جنگ قصه‌ی ديگری است و با آدم‌کشی و نبرد ناجوانمردانه زمين تا آسمان فرق دارد؛ اشتباه نکنيد).

August 9, 2006

زخم‌های کهنه و حافظه‌ی چهار هفته‌ای

نمی‌دانم اين گاف اسکای‌نيوز بود يا چيزی که بايد به هر حال پخش می‌شد. مصاحبه‌ای که جورج گلووی درباره‌ی بحران خاورميانه با لبنان کرد، مصاحبه‌ای شگفت‌انگيز بود. به طور خلاصه، تمام حرف او اين است که اين اندازه که رسانه‌ها (و مخصوصاً‌ اسکای روپرت مرداک) روی اتفاقات چهار هفته‌ی اخير مانور می‌دهند، فقط برای پوشاندن دهه‌ها جنايت اسراييل در منطقه است. بحران خاورميانه تازه شروع نشده است. دهه‌ها است که اسرايیل در اين منطقه جنايت می‌کند و قوانين بين‌المللی را زير پا می‌گذارد و هيچ کس هم نفسی بر نمی‌آورد.

او از حزب‌الله لبنان حمايت می‌کند و اين گروه را تنها گروه و جنبش ملی در لبنان می‌داند که از خاک لبنان بيش از دو دهه دفاع کرده است. گلووی سخنانی را آشکارا گفت که در غرب هيچ کس ديگری جرأت و جسارت‌اش را ندارد و به گمان مرّ حقيقت است: اسراييل جنايت‌کاری طراز اول است و قطع‌نامه‌های سازمان ملل نه تنها عدالت را اجرا نخواهند کرد بلکه استخوانی ديگر لای زخم می‌گذارند. بسيار پيش‌تر از آن‌که حزب‌الله و حماس آدم بکشد يا آدم‌ربايی کند، اسراييل در اين کار پيش قدم بود. حزب‌الله حداقل در يک درگيری «جنگی» دو سرباز را به اسارت می‌گيرد (اصلاً‌ معنای آدم‌ربايی چی‌ست؟ می‌شود «سرباز» را به گروگان گرفت يا ربود؟). اما اسراييل به سادگی اعضای يک دولت را می‌ربايد، زندانی می‌کند و می‌کشد. آمريکا هم نه تنها کک‌اش نمی‌گزد که با وقاحت يا سکوت می‌کند يا از آن دفاع می‌‌کند.

اسراييل و آمريکا مدعی هستند که ايران به حزب‌الله سلاح و موشک می‌دهد. صحت و سقم‌اش به کنار. آمريکا هم به اسراييل اسلحه و موشک می‌دهد و تسليحات هسته‌ای در اختيارش می‌گذارد و اسراييل و آمريکا هم به هيچ کس پاسخ‌گو نيستند. ايران به راحتی کشوری حامی تروريزم تلقی می‌شود (دقت کنيد «حامی» تروريزم) اما اسراييل که آشکارا «فعل» تروريزم را بدون هيچ پروا و شرمی انجام می‌دهد، در تمام حملات‌اش توجيه شده است. اگر سلاح‌های دوربردی که احتمالاً‌ ايران به حزب‌الله می‌دهد می‌توانند اسراييل را هدف قرار دهند،‌ تمامی سلاح‌هايی که آمريکا به اسراييل می‌دهد می‌تواند تمام کشورهای عرب و مسلمان منطقه را هدف قرار دهد. و همه می‌دانند که هيچ چيزی مطلقاً جلودار اسراييل نيست اگر تصميم به حمله به يک کشور بگيرد. به همين سادگی. واقعاً تعداد زندانيان و گروگان‌های فلسطينی و لبنانی را مقايسه کنيد با زندانيان يا اسرای اسراييلی. نسبت‌اش چه اندازه است؟!

جورج گلووی مصاحبه‌ای بی‌نظير و شجاعانه داشت به گمان من. محشر بود. سياست‌مدار بايد چنين جسارتی داشته باشد. هنری نيست که يک سياست‌مدار ايرانی چنين حرف‌هايی را در ظل حمايت‌های عاليه‌ی حکومتی بزند. اگر اين‌‌جا جسارت داشتی و خلاف آب شنا کردی و دروغ‌های رسانه‌ای مغلوب و مرعوب قدرت را بر آفتاب افکندی، هنر کرده‌ای. اين رسانه‌ها آشکارا يک پيام دارند، يک پيام ظالمانه و تبعيض‌آميز و ضد حقوق بشر: جان يک اسراييلی از جان يک فلسطينی و لبنانی ارزش‌مندتر و محترم است. به همين سادگی.

راستی چرا ديگر لينک اين مصاحبه در صفحه‌ی اصلی اسکای‌نيوز نيست؟ من پيدا نمی‌کنم‌اش اين‌جا؟ فردا لينک اصلی ويديوی مصاحبه را هم اين‌جا می‌گذارم. آن‌ها که انگليسی می‌‌دانند حتماً مصاحبه را دقيق ببينند.

مطالب مرتبط:
مونيخ، اسراييل و دموکراسی (ملکوت)
لينک ديديوی اصلی مصاحبه در اسکا‌ی‌نيوز (در صفحه‌ی اصلی موجود نيست)
اين هم يک لينک مرتبط ديگر که به مصاحبه گلووی اشاره دارد.
اين هم مدخل ويکی‌پيديا درباره‌ی جورج گلووی. به قول دوستی، جالب است بدانيم که هنگام جنگ ايران و عراق موضع جورج گلووی چه بوده است.

August 2, 2006

قابل توجه اهل خبر

روزنامه‌ی مترو، پنجشنبه‌ی گذشته در صفحه‌ی ۵ خبری را منتشر کرد که ساعاتی بعد بلافاصله آن خبر جای‌اش را به خبر ديگری داد و نسخه‌های روزنامه در آن روز، عملاً دو شکل دارند. اين دو نسخه را با هم مقايسه کنيد: نسخه‌ی قبل از تغيير، نسخه‌ی پس از تغيير.
خبر اين بود: «اسراييل متهم به استفاده از سلاح شيميايی». ناگهان اين خبر خلاصه شد و به باکسی کوچک در سمت راست همان صفحه رفت و به جای آن خبر اعتراض مارگرت بکت به کاندوليزا رايس درباره‌ی استفاده از فرودگاه‌های اسکاتلند برای انتقال بمب به اسراييل آمد. در انتهای خبر نسخه‌ی نخست آمده است که اسراييلی‌ها ۱۱ جنگجوی فلسطينی، سه کودک و يک مرد معلول را به قتل رساندند. در نسخه‌ی تازه اين موارد نيامده است. به نظر شما اين تفاوت از کجا می‌آيد؟ خبرنگاران عزيز توضيحی دارند؟

July 4, 2006

حقوق کدام بشر؟

اين وسوسه‌های ذهنی آدم را راحت نمی‌گذارد. مدت درازی نگذشته است از بحثی که درباره‌ی استشهاد پيش آمده بود. به گمان‌ام قصور است و بی‌انصافی محض اگر از بحران و فاجعه‌ی انسانی فلسطينيان در غزه حرف نزنيم. نخست بگويم که آن‌چه باعث وقوع اين ماجراها شده است، البته قابل پيش‌گيری بود که به ريشه‌ی همان بحث استشهاد بر می‌گردد. اگر آن آدم‌ربايی با آن شکل و تبعات رخ نمی‌داد، اين‌ همه انسان بی‌گناه و بی‌دفاع فلسطينی قربانی حرکت کور يک گروه‌ِ سياسی نمی‌شدند. اما اين‌ها به هيچ وجه رفتار اسراييل را چه قبل و چه بعد از ماجرا توجيه نمی‌کند.

دولت اسراييل بارها و بارها ثابت کرده است که مثقال ذره‌ای برای حقوق انسان‌ها اعتبار و احترام قايل نيست و تنها ملاک برای‌اش رسيدن به اهداف و اغراض‌اش است و بس و در راه رسيدنِ به آن‌ها از نقض گسترده و وسيعِ حقوق بشر ابايی ندارد (دولت آمريکا کجاست که اعتراض کند؟).

به جای حاشيه‌ رفتن، بهتر است تمام کسانی که به جنبه‌ی حقوقی بحث توجه دارند، مروری بر قوانين حقوق بشرِ بين‌الملل و کنوانسيون‌های ژنو داشته باشند. بر اساس قوانين حقوقی بين‌المللی اقدامات اسراييل در حمله به تأسيسات غير‌نظامی و از بين‌ بردن زير ساخت‌های مدنی مردم معمولی، نقض صريح و آشکار حقوقِ انسانی مردمی بی‌دفاع و بی‌گناه است. هر چقدر رفتار استشهاديون منجر به نقض حقوق مسلم افرادی می‌شود که کاملاً از مبارزاتِ آن‌ها برکنار هستند، عملکرد دولتِ نظامی اسرايیل صدها بار ضد انسانی‌تر از آن‌هاست. دو طرف ماجرا هم هر روز به بهانه‌ای با هم گلاويز‌ند و جان مردم عادی است که در اين ميانه قربانی نزاعِ آن‌هاست. اما کاش  همان دادگاهی که در نورنبرگ برای رسيدگی به جنايات جنگی پس از جنگ جهانی دوم بر پا شد، وقتی که بحران خاورميانه به پايان برسد، برای اسراييلی‌ها هم بر پا شود و بر اساس همين قوانين موجود بين‌المللی عملکردشان بررسی شود و کاش آن وقت رسيدگی به نقض حقوقِ بشر در يک کشور خاص به بهانه‌ی وجود نقض حقوق بشر در کشوری ديگر معلق يا منتفی نباشد! کاش نباشد و همه انسان باشند و بعضی‌ها از بعضی ديگر انسان‌تر نباشند!

محض اطلاع (برای کسانی که انگليسی می‌دانند!)، به صفحات متفاوت قوانين حقوق بشر بين‌الملل در سايت صليب سرخ جهانی مراجعه کنید. اين هم فهرست تمامی اسناد و معاهدات مربوط به حقوق بشر (توجه کنيد چه اندازه از اين‌ها به درگيری‌های نظامی که غيرنظاميان در آن‌ها قربانی می‌شوند مربوط است).

اين خبر بی‌بی‌سی را هم ببينيد: اسرائيل به نقض قوانين بين المللی متهم شد (بالاخره!)

پ. ن. حضراتی که پرونده‌شان پاک‌تر نيست، لطفاً بل نگيرند که بعله اين هم از غرب! شما برويد خودتان را درست کنيد به جای تکذيب کردن‌های پی‌درپی و آدرس عوضی دادن!

June 13, 2006

جهاد فرهنگی و جهاد غير-فرهنگی

خوشحال‌ام که محمدمسيح باب گفت‌وگو و سخن گفتن از دغدغه‌هايی را که ميان بسياری از ما مشترک است، باز کرده است. اول قدم پيمودن راه معرفت، باز گذاشتن پنجره‌های گفت‌وگوست و اين نخستين چيزی است که گوينده را از اهل خشونتِ کور متمايز می‌کند. در گفت‌وگو هميشه می‌توان با سخن بسياری از اختلاف‌نظرها را بدون فرياد کشيدن حل کرد. محمدمسيح مرا در مقام استاد معرفی می‌کند که البته نيستم. نه من با اين بضاعت مزجات داعيه‌‌دار دانش هستم و نه او که پخته می‌نويسد و شور و سودايی دارد، شاگرد. پس موضوع را به سياق گفت‌وگو و درد دل ادامه می‌دهم.

قبل از اين که به بعضی از پرسش‌های محمدمسيح پاسخ بدهم، باز هم لازم است موضع‌ام را مرتب تکرار کنم و روشن بگويم. مثقال ذره‌ای ترديد در اين ندارم که نظاميان اسراييل خشن و وحشيانه و ضد انسانی رفتار می‌کنند. در رفتار ستمکارانه‌ی آن‌ها با فلسطينی‌ها هم جای ترديدی نيست. اين را از اين بابت نوشتم که – چنان‌که در فضای وبلاگستان باب است – بلافاصله ملت هر برچسبی را نزنند. پيش‌تر هم يک بار درباره‌ی وضعيت دشوار سياسی آن منطقه‌ يادداشتی نوشته بودم («مونيخ، اسراييل و دموکراسی») و اگر محمدمسيح آن يادداشت را بخواند پاره‌ای از ديدگاه‌های من در آن آمده است.

اما سئوال‌های محمد مسيح: بگذاريد از سئوال سوم‌اش آغاز کنم. او به انتخابات اخير فلسطين و پيروزی حماس اشاره کرده است و خواسته از آن نتيجه بگيرد که معنی‌اش آيا اين نيست که « مردم فلسطین راه مقاومت را انتخاب کرده اند؟!». پاسخ صريح و مستقيم من اين است:‌ نه! مطلقاً از پيروزی در يک انتخابات نمی‌توان چنين نتيجه‌ی مستقيم و سرراستی گرفت! به نظر محمدمسيح از پيروزی هيتلر و جورج بوش در انتخابات کشورهای‌شان در همان فرايند دموکراتيک چه نتيجه‌ای می‌توان گرفت؟ نتيجه‌ها هر چه باشند، آميخته به حدس و گمان و جهت‌گيری‌ها و پيش‌فرض‌های سياسی است. در نتيجه، نمی‌توان از يک رخداد سياسی در يک کشور – که متأثر از هزار و يک عامل و برخاسته از صدها ظن و گمان است – نتيجه‌ی دينی گرفت و تکليف ايمانی استنباط کرد. اين نخستين حذر و جدی‌ترين هشدار. باز هم نمونه می‌خواهی؟ جامعه‌ی مسلمانان پس از وفات پيامبر ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند. به نظر تو حقانيت علی ابن ابيطالب، از نظرگاهِ منِ شيعه، بر باد رفته است؟ از اين دست نمونه‌ها بسيارند. اگر در اين پرسش محمدمسيح صداقتی هست و خلوص نيتی، لازم نیست راه دوری برود و بخواهد از رخداد سياسی يک کشور در خاورميانه نتيجه‌های اخلاقی يا دينی و بگيرد. همين انتخابات رياست جمهوری چند دوره‌ی اخيرمان به قدر کافی گوياست. اگر قرار است تکليف دينی استنباط شود از برنده‌های انتخابات و ميزان قدرت‌ِ آن‌ها، وضع ايران گويای خيلی چيزهاست. اما مگر می‌شود به همين سادگی استنباط تکليف دينی کرد؟ پس سئوال آخر را صادقانه و مردانه‌، بدون هيچ تعارفی بهتر است با دست مبارک خودش پاک کند.

و اما پرسش‌های ديگر محمدمسيح عمدتاً حول يک مسأله چرخ می‌خورد: همسو کردن جهاد (استشهاد يا حرکت انتحاری و يا هر نامی که او بدان می‌دهد) با توسعه و کار فرهنگی. نخست اين‌که من به محمد مسيح با سوء ظن نگاه نمی‌کنم و نمی‌گويم فکر و ذکرش فقط مرگ است و بس. اگر به نتيجه‌ای برسم از روی اظهارات صريح و نوشته‌های مکتوبِ خود اوست. و اين تنها من نيستم که از اين‌ها نتيجه‌گيری می‌کنم. خدای عالم نيز سميع و بصير است و مو را از ماست می‌کشد. هم او می‌گويد که «انا خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد». پس حساب باطن و درون محمد مسيح، با خود او باد و خدای‌ خودش. اما حساب بيرون‌اش با امثال ماست که نقدش می‌کنيم! در پرسش‌ِ اول او از امکان سازگاری و همزيستی جهاد و مقاومت با توسعه‌ی فرهنگی ياد کرده است و سپس حزب الله لبنان را مثال زده است. پاسخ من اين است: اين نوع نگاه به مسأله ناشی از فهم نادرست از دو مقوله‌ی توسعه‌ی فرهنگی و جهاد است. معنی اين حرف اين است که هم مقاومت و جهاد و هم توسعه را بر مبنای پايه‌های فکری نوعی جزميت و ايدئولوژی بنا کرده‌ايم. او نوشته است: « مجاهدان حزب الله در حال مبارزه بودند [بودن]، در شهرها نیروهای فرهنگی در حال تبلیغ و توسعه‌ی فرهنگی بودند [بودن]، موسسات متعدد فرهنگی، حوزه‌های علمیه، مدارس، بیمارستان‌ها و از این دست مؤکد این نکته‌اند. فکر می‌کنم حزب الله نمونه‌ی خوبی باشد برای اینکه متوجه باشیم جهاد لزوماً در تعارض با دیگر فعالیت‌های بشری نیست!». بگذاريد از آخرش شروع کنم. او پرسش را می‌پرسد، اما گويا نتيجه را پيشاپيش گرفته است و ما را متوجه می‌کند که: «زنهار! جهاد لزوماً در تعارض با ديگر فعاليت‌های بشری نيست!». بهتر بود محمدمسيح می‌گفت با اين اوصاف فکر نمی‌کنيد تعارضی نباشد؟ من می‌گويم اگر مثال‌ها را بخواهيم بررسی کنيم، می‌پرسم که حزب الله لبنان با کدام منابع مالی اين کار را می‌کند؟ منابع‌اش از کجا تأمين می‌شود؟ با چه مقاصدی؟ فکر می‌کنيد چقدر مشروعيت در کار بشردوستانه‌ای باشد که به انگيزه و نيت استمرار جنگ انجام شود؟ من می‌گويم من به شما پول می‌دهم، برای شما مدرسه می‌سازم، بيمارستان درست می‌کنم، شما را حمايت مالی می‌کنم، شما برويد جهاد کنيد! زير بنای اين تفکر از بن خطاست و دست بر قضا تعارضات جدی هم با دين دارد. سئوالِ من این است: غايت و هدف کدام است؟ جهاد می‌کنيم برای توسعه؟ يا توسعه انجام می‌دهيم برای جهاد؟ جهاد فيزيکی، هيچ وقت در اسلام هدف و غايت نبوده است. ستاندن جان هيچ انسانی هيچ وقت هدف نبوده است و حال در پرتو اين هدف بشود توسعه هم انجام داد! اگر توسعه‌ای قرار است باشد، هدف‌اش اين است که انسان را – هر انسانی را – از فقر، بی‌سوادی، بیماری، ناامنی و نوميدی برهاند. استشهاد به همه‌ی اين‌ها دامن می‌زند، ولو موقتاً بيمارستان و مدرسه‌ای هم بسازد. و چقدر تفاوت است ميان مدرسه‌ای که حزب‌الله با اغراض ايدئولوژيک می‌سازد و دانشگاه الازهری که امروزه هم پابرجاست و مايه‌ی افتخار جهان اسلام. نه، حزب الله لبنان اصلاً در اين مورد خاص نمونه‌ی خوبی نيست. مگر ما تمام کارنامه‌ی حزب الله لبنان را خوانده‌ايم و ديده‌ايم؟ من شک ندارم که مقاومت و دفاع از وطن کار پسنديده و نيکويی است. اما استنباط تکليفِ دينی و مشروعيت الهی از آن هم خطاست و هم نوعی خيانت به ميراث پيامبر.

محمد مسيح دو آيه از قرآن نقل کرده است و اتفاقاً همان آيات خود توصيه‌هايی در خود دارند که دست و دل آدمی را می‌لرزانند. او از قرآن نقل می‌کند که « فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» و همه‌ی نتيجه‌ها را می‌گيرد، الا آن‌جا که خدا به «تقوا» فرا می‌خواند. جهاد کردن اصلاً کار سختی نيست، «تقوا» ورزيدن دشوار کارِ مردافکنی است که محمدمسيح مرتب فراموش‌اش می‌کند. باز هم محمدمسيح را ارجاع می‌دهم به داستان حضرت علی و جهادش که چگونه مراقب است نفس‌اش بر او چيره نشود (اشاره به داستان دفتر اول مثنوی مولانا). اگر يک بار ديگر همان ماجرا را با خود مرور می‌کرد، اين اندازه شتاب‌زده اين آيه را برای‌ من نقل نمی‌کرد. باز در آخر يادداشت‌اش او از کسانی ياد می‌کند که جانِ خويش را برای «رضای خدا» می‌بازند. اين «ابتغاء مرضات الله» را محمد مسيح چگونه در استشهاد در فلسطين متبلور می‌بيند؟ منبعِ اين استنباط دينی کجاست؟ چند درصد از مسلمانان جهان اتفاق‌نظر دارند بر سر اين شيوه‌ی عمل؟ هنوز بحث من اين است: به کدامين اختيار؟ با کدام پشتوانه؟ به چه حقی ما تفسير و برداشت خودمان و جمعی همفکر خود را بر تمامی جهان اسلام تحميل می‌کنيم بماند، حتی خودمان داريم بدون هيچ پروا و «تقوايی» مصداق برای «رضای خدا» مشخص می‌کنيم؟ خدا به کدام زبان و در کدام آيه از درگيری امروز فلسطين و اسرايیل حرف زده است؟ از کدام فقيه پرسش کرده‌ايم؟ تازه اگر فرضاً فقيهی بر عملی فتوا بدهد، اگر فقيهی ديگر رأی خلاف آن صادر کند، حکمِ آن عمل چی‌ست؟ اين ديگر داستان غسل و طهارت و فروعِ شرعی نيست که فلان مقلد از بهمان مجتهد پيروی کند. بحث حيثيت و حرمت بيش از يک ميليارد مسلمان است، نه بحث برداشت و تفسير من يا محمدمسيح از دين. من هم چه بسا تفسيرهايی از دين داشته باشم. حق ندارم اين تفسير را به نام خدا و به نام اسلام و به نامِ همه‌‌ی مسلمين عملی کنم. اگر بشود به همين راحتی چنين استنباط‌هايی از دين کرد، عقلاً هيچ مانع و ايرادی بر کار هيچ يک  از کسانی نيست که محمدمسيح در نوشته‌اش از آن‌ها انتقاد کرده است. اگر ما حقِ چنين تفسير و چنان اعمالی را داريم، آن‌ها هم دارند! ما هيچ امتيازی بر آن‌ها نداريم. اگر آن‌ها ندارند، به طريق اولی ما هم ممکن است نداشته باشيم. حجت کجاست؟ بينه‌ی ما چيست؟

مطلب دراز شد. باز هم شايد اين گفت‌وگو و درد دل را ادامه دهم. اما گير اصلی کار در اين قضيه جايی است که جزميت و نگاه ايدئولوژيک و مطلق‌انگار راهِ خود را از ديدگاهی که سعه‌ی صدر دارد و خود را نشسته بر سفره‌ی حق و حقيقت مطلق نمی‌داند، جدا کرده است. ما واجد علوم اولين و آخرين نيستيم و همين بايد ما را در حکم صادر کردن و عمل کردن، بسيار محتاط‌تر کند، علی الخصوص که پای سرنوشت و حيثيت اسلام و نيز بسياری از انسان‌های ديگر نيز در ميان باشد.

April 26, 2006

پاک‌ترين نوع انرژی!

در اين که هيچ کسی نمی‌تواند و نبايد مانع پيشرفت و توسعه‌ی علمی و اقتصادی ايران شود، هيچ ترديدی نيست. هيچ عقل سليمی نمی‌گويد که به خاطر قلدری آمريکا ما بايد تمام زندگی‌مان را تعطيل کنيم و فقط چشم‌مان به دست غرب باشد. اما، بد نيست کسانی که فقط رژه رفتن بلدند و مدام از «حق مسلم» ما دم می‌زنند، يادشان باشد که هيچ حقی بدون دردسر و مسئوليت نيست. می‌گويند انرژی هسته‌ای، پاک‌ترين نوع انرژی است. گمان نمی‌کنم علم، اين ادعای شتابزده را به همين سادگی تأييد کند. فرض کنيم، روزی برسد که ما به سطح پيشرفته‌ای از دانش و برخورداری از انرژی هسته‌ای رسیده باشيم و آمريکا هم هيچ غلطی نتوانسته باشد بکند. اگر خدای‌ ناکرده، فاجعه‌ای مثل فاجعه‌ی چرنوبيل رخ بدهد و چند شهر، ناگهان تبديل به شهر ارواح شوند و تا سال‌ها عواقب آلودگی و تشعشعات هسته‌ای در کشور باقی بماند و نه از تاک، نشان ماند و نه از تاک‌نشان، نه از نطنز اثری بماند و نه از کاشان و اصفهان، آيا باز هم ادعا می‌کنند انرژی هسته‌ای، پاک‌ترين انرژی بود؟! کسانی که امروز «حق مسلم» را توی بوق می‌کنند، خوب است همين امروز تدابيری عقلانی و جدی برای مهار کردن اين انرژی خطرناک و مهلک بينديشند تا اگر فردا از اين انرژی به طور کامل برخوردار شديم، شب‌ها از بيم چرنوبيلی ديگر، کابوس نبينيم! به همان اندازه که از غرور آن می‌شود حرف زد، از خطرات آن هم بايد برای مردم گفت تا همه بدانند با چه ابزار هراس‌آوری دارند غرور می‌خرند و فخر بر جهانيان می‌کنند:
شکوه تاج سلطانی که بيمِ جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترکِ سر نمی‌ارزد!

راستی دانشمندان برجسته‌ی کشور ما تا به حال به سیاست‌مدارانی که نمی‌دانم چرا بی‌خودی توی علم دخالت می‌کنند، گفته‌اند که اصلاً امکان دارد از انرژی خورشيدی هم استفاده بکنند يا نه؟

مرتبط: به شهر ارواح خوش آمديد (عکس‌های چرنوبيل ۱)
شهر از دست رفته؛ بيست سال پس از حادثه (عکس‌های چرنوبيل ۲)
خاطرات بازماندگان؛ پس از واقعه

April 11, 2006

دموکراسی بغرنج؟ (۱)

اين مطلب بخش نخست، از سه بخش ترجمه‌ی مقاله‌ی جان کين درباره‌ی دموکراسی، در دايرة المعارف اينکارتای مايکروسافت است. به زودی دو بخش ديگر مقاله را هم ترجمه می‌کنم و به وبلاگ خواهم افزود. بخش نخست را مدت‌ها پيش ترجمه کرده بودم و روی کامپيوترم خاک می‌خورد!

ريشه‌ها

دموکراسی در معنای متعارف به نوعی از نظام سياسی اشاره دارد که در آن مردم يا نمايندگان‌شان قانوناً بر خويش حکمرانی می‌کنند، نه اين‌که مثلاً تحت حاکميت يک ديکتاتوری نظامی، يک حزب تماميت‌خواه يا يک پادشاه باشند. در دهه‌های اخير، دموکراسی به اين معنا از محبوبيت و اقبال بی‌سابقه‌ای برخوردار شده است. دموکراسی تبديل به يکی از آن واژه‌های انگليسی شده است که – در کنار کلماتی مثل کامپيوتر و اوکی – برای ميليون‌ها انسان در سراسر جهان آشنا است. بعضی از ناظران از پيروزی جهانگير دموکراسی سخن می‌گويند يا مدعی هستند که دموکراسی اکنون خيری جهان‌شمول است. با اين حال معنای اين کلمه و اين‌که آيا و چرا بايد دموکراسی را بر ساير رقيب‌های‌اش ترجيح داد هنوز محل بحث است. در باب اين‌که آيا دموکراسی‌های موجود مانند ايالات متحده‌ی آمريکا يا بريتانيا يا هند يا آرژانتين در برآورده ساختن آرمان‌های دموکراتيک‌شان موفق بوده‌اند اختلاف نظر هست. رايج‌ترين اختلاف نظر ميان طرف‌داران دموکراسی «مشارکتی» يا «مستقيم»، به معنای مشارکت تمام شهروندان در تصميم‌گيری‌هايی که بر زندگی‌شان اثر می‌گذارد، مثلاً از طريق رأی دادن و پذيرش حکم اکثريت است و طرف‌داران دموکراسی «غير مستقيم» يا «نماينده‌ای»، که شيوه‌ای از حکمرانی است که در آن مردم نمايندگانی را (از طريق رأی دادن و ابراز عمومی عقايدشان) بر می‌گزينند تا از سوی آن‌ها تصميم‌گيری کنند.

اول حکمت در چنين اختلاف نظرهايی اين است که ببينيم دموکراسی، مانند تمامی برساخته‌های بشری، تاريخی دارد. ارزش‌ها و نهادهای دموکراتيک هرگز کالنقش فی الحجر نبوده‌اند؛ حتی معنای دموکراسی با گذشت زمان تغيير کرده است. دموکراسی در نخستين مرحله‌ی تاريخی خود که در بين‌النهرين باستان (۲۵۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح)  آغاز شد و به يونان و رم کلاسيک گسترش يافت تا هنگان طلوع و بلوغ تمدن اسلامی در حدود ۹۵۰ ميلادی، ملازم با ايجاد و اشاعه‌ی شورا‌های عمومی بود. در طی اين قرون، هيچ کس نمی‌داند که چه کسی اين اصطلاح را وضع کرد و دقيقاً کجا و کی کلمه‌ی «دموکراسی» را برای نخستين بار به کار بردند. تصور معمول اين است که دموکراسی از ريشه‌ی کلاسيک يونانی می‌آيد، اما پژوهش‌های تازه نشان می‌دهد اسم مؤنث دموکراتيا dēmokratia (به معنای حاکميت مردم: از دموس dēmos، «مردم» و کراتين kratein، «حکمرانی کردن») ريشه‌های بس قديمی‌تر دارد. ريشه‌های اين کلمه را می‌توان در رسم‌الخط خطی B دوره‌ی مسينی (يکی از شهرهای قديم يونان) هفت تا ده قرن پيش‌تر، تا اواخر تمدن عصر مفرغ (۱۵۰۰-۱۲۰۰ پيش از ميلاد) يافت که مرکز آن در حوالی مسين و ساير مناطق مسکونی شهری پِلوپونیز بود. دقيقاً روشن نيست که چگونه و چه زمانی مسينيان اصطلاحاتی مانند داموس (گروهی از مردمی که در زمينی شريک هستند) و داموکوی (يکی از مقاماتی که با داموس ارتباط دارد)، اما ممکن است که خانواده‌ی اصطلاحاتی که امروزه هنگام سخن گفتن از دموکراسی به کار می‌بريم ريشه‌های شرقی داشته باشد، مثلاً در اشارات سومريان باستان به دومو dumu، «ساکنان» يا «پسرها» يا «فرزندان» يک مکان جغرافيايی.

ترديد درباره‌ی ريشه‌های زبانی دموکراسی را کشفيات باستان‌شناسان معاصر مبتنی بر اين‌که رواج شورا‌های خود-حکمرانی اختراعی یونانی نبوده است، تعديل می‌کند. عرفِ مقبول حکمرانی مردم در «شرق» زاده شده است، در ميان مردمان و سرزمين‌هايی که از حيث جغرافيايی در عراق و ايران امروزی واقع هستند. شورا‌ها بعداً به سوی سرزمين‌های شرقی، به سوی شبه‌ قاره‌ی هند رفتند؛ اين شوراها به سوی غرب نيز رفتند و نخست سر از دولت-شهرهايی چون بايبلوس و سيدون و سپس آتن در آوردند که در طی قرن پنجم پيش از ميلاد مسيح مدعی بودند که اين‌ها منحصر به غرب است و نشانی از برتری آن‌ها نسبت به «وحشی‌ها»ی شرق. تا قرن پنجم پيش از ميلاد، در آتن و بسياری از دولت-شهرهای يونانی، دموکراسی به معنای حکمرانی مردم بر خود از طريق شورا شهروندان مذکر برابری بود که در يک بازار یا منطقه‌ی شهری به منظور بحث درباره‌ی موضوعی گرد هم می‌آمدند و آراء مختلف را به رأی می‌نهادند و اغلب با اکثريت که دست‌های خويش را بالا می‌بردند تصميم می‌گرفتند که چه کار بايد بکنند. به گفته‌ی ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ پيش از ميلاد)، فيلسوف يونانی، دموکراسی حکمرانی مردم بر خود در ميان افراد برابر بود که به نوبت حکمرانی می‌کنند يا بر آن‌ها حکمرانی می‌شود. دموکراسی قانون مشروع يک شورا از شهروندان مذکر بود – زنان، برده‌ها و خارجی‌ها به طور طبيعی از اين جريان بر کنار بودند – که اقتدار حاکمانه‌ی آن‌ها در تصميم‌گيری ديگر به خدايان تخيلی يا اشرافيت يا مستبدان خون‌خوار واگذار نمی‌شد.

با اين فهم، دموکراسی به اين معنا بود که درون نظام سیاسی پرسش‌هايی در باب اين‌که چه کسی به چه چيزی، در چه زمانی و چگونه دست می‌يابد بايد همواره آزاد و باز بماند. اين نيز به نوبه‌ی خود نيازمند عرف‌ها و نهادهای سياسی خاصی بود. اين‌ها شامل قوانين مکتوب، پرداخت مستمری به مقامات برگزيده، آزادی سخن گفتن در برابر عموم، دستگاه رأی‌گيری، رأی‌‌گيری به قرعه و دادرسی و محاکمه در برابر داوران برگزيده يا منتخب بود. اين امر همچنين محتاج تلاش‌هايی بود برای متوقف ساختن رهبران قلدر مآب در جايگاه‌شان با استفاده از روش‌های صلح‌آميزی چون دوره‌ی محدود منصب – در دوره‌ای که احزاب سياسی وجود نداشتند، يا روندهای فراخوانی و استيضاح – و محروم کردن و طرد عوام‌فريبان از حضور در شورا‌ها با رأی اکثريت. نخستين مرحله‌ی دموکراسی همچنين شاهد متأخرترين آزمون‌ها برای ايجاد اتاق‌های ثانويه (به نام داميورگوی در بعضی از دولت-شهرهای يونان) و کنفدراسيون‌های دولت‌های دموکراتيکی که از طريق يک شورای مشترک به نام ميريوی بود، چنان‌که آرکيدی‌ها در طی دهه‌ی ۳۶۰ پيش از ميلاد پيشنهاد کرده بودند. سنت دموکراتيک حدود اواخر نخستين مرحله‌اش از مشارکت‌های جهان اسلام غنا پذيرفت. جهان اسلام عامل گسترش فرهنگ چاپ و تلاش‌هايی برای رونق دادن و بارور کردن انجمن‌های خود-حکمرانی مانند اوقاف و مسجد، و در زمينه‌ی زندگی اقتصادی همکاری‌هايی را تشويق می‌کرد که قانوناً مستقل از حاکمان بودند. اسلام همچنين دفاع از فضايل مشترکی چون رواداری، احترام متقابل ميان شکاکان و مؤمنان به مقدسات، و وظيفه‌ی حاکمان در برابر احترام نهادن به تفسيرهای ديگران از زندگی را پرورش داد.

February 13, 2006

درباره‌ی دموکراسی

تا دوباره سرم شلوغ نشده بنويسم. امروز رفتم به يکی از کلاس‌های جان کين که تصادفاً برای دانشجويان ليسانس علوم سياسی داشت. برای اولين بار ظاهراً، در وست‌مينستر، درسی را گذاشته‌اند برای دوره‌ی ليسانس با عنوان «دموکراسی» (باورتان می‌شود؟)، در سالنی بزرگ با ۲۴۰دانشجو! خلاصه‌ی سخنرانی را اگر می‌خواهيد می‌توانيد از سايت جان کين بيابيدش و در اين‌جا بخوانيدش. چند نکته را بيفزايم که با مطالب مشابهی که ممکن است درباره‌ی تاريخ دموکراسی پيدا کنيد فرق دارد. می‌دانستيد که دموکراسی مفهومی نيست که از يونان آمده باشد؟ پيشتر از يونانی‌ها، اهالی بين‌النهرين، دموکراسی را به صورتی اوليه پياده می‌کردند. در ضمن دموکراسی مؤنث است (فمينيست‌ها شاد باشيد!). در ميدان تيان‌آن‌من مجسمه‌ای از خدای مؤنث دموکراسی ساخته‌اند که امروز چشم‌مان به جمال‌اش روشن شد. به زودی اين مقاله را که مدخلی از دايرة المعارف اينکارتای مايکروسافت است ترجمه خواهم کرد که هم در اين‌جا و هم در سايت جان کين خواهيد يافت‌اش.

بعد از سخنرانی، با جان کين به يکی از کافه‌های ايتاليايی ‌حوالی ريجنت‌ استريت رفتيم و اسپرسو نوشان (خير سرم چقدر حجم اسپرسو زياد است!!)، از سياست و فرهنگ و ادبيات و فلسفه سخنانی به ميان آمد که مپرس. طبق معمول همه ساله (!) بحث شيرين آزادی بیان و حدود ثغور معرفتی و فلسفی آن به ميان آمد. باز هم طبق معمول چون دعوا می‌شود و عده‌ای ظرفيت شنيدن چيزی غير از کليشه‌های رايج سياست‌زده‌ی ذهنی خودشان ندارند (از هر دو گروه: هم اسلام‌گرايان افراطی و هم ضد-اسلامان افراطی)،‌ عجالتاً توی خماری‌اش بمانيد تا وقتی ديگر به تفصيل بيشتر بنويسم.

يک تکمله‌ی هم بر ديدار امروز با جان کين نوشته بودم که دچار خودسانسوری ملاحظه‌کارانه شد (کتابی را توصيه کرده بود که فعلاً اسم‌اش را لو نمی‌دهم).

February 7, 2006

چرا ديوانه نباشيم؟

اصلاً به ما بگويید چرا ديوانگی بد است؟ چرا حماقت مذموم است؟ افاضات سردار طلايی را بخوانيد. آدم نمی‌داند بخندد يا گريه کند: «اگر من این مسئولیت را نداشتم، همچون شما جوانان انقلابی به خاطر اهانت به پیامبر تجمع می کردم و حاضر بودم حتی در ازای آسیب دیدگی نیز وارد سفارت مذکور شده و اعتراض خود را به گوش مسئولان آن کشور هتاک برسانم.» سردار تازگی آموخته است که می‌تواند خودش «تجمع کند»! تجمعی که خود آدم با خودش بکند، چه شود! سردار مثل اين‌که خبر نمی‌خواند. آن‌که کاريکاتور کشيده است و آن‌که سفارش داده‌ است و منتشرش کرده اصلاً مسئولان آن کشور نبوده‌اند، چه برسد به اين‌که هتاک باشند آن مسئولان. وقتی می‌گويم اين‌ها ديوانه شده‌اند، فکر می‌کنيد بيخود می‌گويم؟ رفتار اين شورشيان در ايران (و سوريه و لبنان) جوری است که انگار در اين کشورها حکومت و دولت اصلاً کاره‌ای نيست و حتی خوش‌اش می‌آيد اين اتفاقات بيفتد (بدون اين‌که رسماً خودش برود هوچی‌گری کند). آقا! از دانمارک شاکی هستيد، روابط‌تان را با اين کشور قطع کنيد (حالا درست يا غلط)، سفارت‌خانه‌اش را ببنديد، سفيرش را اخراج کنيد و اعتراض‌تان را مدنی و دپيلماتيک اعلام کنيد. وقتی می‌گذاريد چهار تا جوان افراطی حيثيت خودتان و همه‌ی دنيا را به مسخره بگيرند، اول از همه آبروی خودتان می‌رود. آتش زدن يک ساختمان آخر يعنی چه؟ مصداق ديوانگی نيست اين؟ پليس چه کاره است اين وسط؟ نيروی انتظامی چه کار می‌کند؟ وزارت کشور ته دل‌اش دارد قند آب می‌شود؟ وضع‌مان همين‌جوری خيلی خوب است و دنيا دارد ما را تشويق می‌کند که رفتيد آتش‌بازی راه انداختيد؟ فکر کرديد دوباره سيزده آبان شده است و لانه‌ی جاسوسی و اين حرف‌ها؟ عجيب است به خدا! حيرت‌آور است. درست مثل بچه‌ای که وسط جنگ و دعوا دارد جيغ و داد می‌کند شده‌ايم. به جای اين‌که شروع کنيم به امتياز گرفتن، مدام در حال سوتی دادن‌ هستيم و گل خوردن. همين‌جوری الکی و بيخودی! چرا؟ چون يک نفر مسئول پيدا نمی‌شود که بگويد مصلحت کشور، مصلحت مسلمين، مصلحت انسان‌ها، مصلحت صلح، در «عقل» است و خويشتنداری. اصلاً «عقل» يعنی چه؟ ديوانه بشويد آقا! ديوانگی عالمی است به خدا! توی ديوانگی است که می‌شود همه را به کشتن داد، حتی آن عابر پياده‌ای را که بی‌خبر از همه جا از جلوی سفارت‌خانه‌ای در کشوری در خاورميانه رد می‌شود. برای ما البته مهم هم نيست که پيش وجدان‌مان شرمنده باشيم. ديگر از خود خدا و پيغمبر هم سبقت گرفته‌اند. شيطنت اروپايی که نمی‌خواهد جهان اسلام را بفهمد و مدام دنبال آشوب است سر جای خودش، حماقت اين طرفی‌ها را نمی‌توان بخشيد. گير افتاده‌ايم وسط دو گروه کينه‌‌جو و ديوانه که دارند برای همديگر رجز می‌خوانند و شاخ و شانه می‌کشند. هی داريم داد می‌زنيم و به هر دو طرف می‌گويیم بس است ديگر، آدم باشيد. در جواب از هر دو طرف فحش می‌خوريم. مسلمان‌اش به ما می‌گويد خود فروخته و بی‌غيرت. آن طرفی‌ها می‌گويد دشمن آزادی بيان و مزدور حکومت. عجب شری گير کرده‌ايم ها! می‌بينيد طرف‌دار عقل و صلح و آرامش بودن چقدر هزينه دارد؟ می‌بيند هزينه‌ی بی‌عقل بودن و فقط بد و بيراه گفتن و سوار احساسات بودن چقدر کمتر است؟ چرا ديوانه نباشيم؟ مگر ما مدام از اين «عقل» و «دورانديشی» (و البته کمی هم «وجدان») نيست که در رنج‌ايم؟ حالا اين ديوانگی هم‌عنان بی‌وجدانی هم هست. اخلاق ما کجا و اخلاق آتش‌بازان کجا؟! خدايا عاقبت همگی ما را ختم به خير کن!

February 5, 2006

روزگار ديوانگی

ديشب تلويزيون فيلم پيانيست رومن پولانسکی را نشان می‌داد که به شدت احوال‌ام را به هم ريخت و هزار غم و غصه در جان‌ام چنگ زد. امروز که برخاسته‌ام می‌بينم خبرها از جنس همان جنون‌های افسار گسيخته‌ی قرن پيشين است: عده‌ای مسلمان افراطی در لندن تظاهرات‌‌شان را درباره‌ی کاريکاتورها ادامه داده‌اند و شور ماجرا را در آورده‌اند. معنی‌اش اين است که رسماً حماقتی بدتر از کار منتشر کنندگان کاريکاتورها را اين شتاب‌زدگان افراطی و خودخواه دارند انجام می‌دهند:‌ برای اين‌ها اسلام و پيغمبر و ايمان و دين،‌ حتی انسانيت و اخلاق مطرح نيست. اين‌ها چيزی جز ارضاء شهوات خود و آرام کردن نفس خود نمی‌خواهند. دين برای اين‌ها بهانه است، همچنان که آزادی بيان برای عده‌ای بهانه است. به خدا که از هر دو طايفه بيزارم! نمونه‌ی ديگرش را می‌خواهيد،‌ اتفاقات سوريه و آتش زدن سفارت‌خانه‌هاست. وقتی خدا عقل را از عده‌ای مسلمان می‌گيرد به جای‌اش به آن‌ها خشونت می‌دهد؛ نه، ببخشيد، چرا خدا؟ وقتی عده‌ای خودشان به دست خودشان عقل را کنار می‌گذارند، چرا خشونت و حماقت جای‌اش را نگيرد؟

بيدار که می‌شوم رديف خبرها را می‌بينم: تظاهرات عده‌ای در ايران را در ميان مراسم محرم، سينه‌زنان،‌ می‌بينم که فرياد می‌زنند:‌ «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». آقا! شماها خوابيد؟ يا شده‌ايد مثل همين افراطيون لندن که بعد از اين‌که اصل ماجرا دارد حل می‌شود،‌ هنوز دارند شلوغ می‌کنند؟ بس است ديگر!‌ دنبال راه حل‌تان باشيد! اين ماجرا انرژی هسته‌ای و شاخ و شانه کشيدن‌های ما مرا ياد داستان مثنوی می‌اندازد که قلدری قصد مخنثی کرده بود و هنگام فعل شنيع‌اش ناگهان ديد که مخنث خنجری بر کمر دارد. حيران پرسيد که اين خنجر برای چی‌ست؟ مخنث گفت که اگر کسی سوء نيتی (!)‌داشته باشد، با همين خنجر خدمت‌اش می‌رسم. طرف گفت الحمد لله که من سوء نيتی ندارم! اين حکايت بی‌کم و کاست قصه‌ی ماست:

کنده‌ای را لوطیی در خانه برد
سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین
پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک با من ار یک بدمنش
بد بیندیشد بدرم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من
بد نه اندیشیده‌ام با تو به فن
چون که مردی نیست خنجرها چه سود
چون نباشد دل ندارد سود خود
از علی میراث داری ذوالفقار
بازوی شیر خدا هستت بیار
گر فسونی یاد داری از مسیح
کو لب و دندان عیسی ای قبیح
کشتیی سازی ز توزیع و فتوح
کو یکی ملاح کشتی هم‌چو نوح
بت شکستی گیرم ابراهیم‌وار
کو بت تن را فدی کردن بنار
گر دلیلت هست اندر فعل آر
تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار

ياد حرف‌های کلينتون افتادم که بانو ديشب به يادم انداخت. انگار اروپا همان رفتاری را که با يهوديان کرده بود، دارد با مسلمان‌ها تکرار می‌کند. يادمان باشد اين همه نفرت و نژادپرستی غريبی را که در کشورهای متمدن و دموکرات دارد عليه مسلمان‌ها موج می‌زند. يعنی ما هم مثل همان يهودی‌های قرن پيش می‌شويم؟ و اين اروپا باز هم مدعی همان ارزش‌های فرادينی و انسانی خواهد بود؟

اين جنون نيست که به راه افتاده است: کاريکاتور می‌کشند و زمانی که غايله رو به خوابيدن است،‌ درست در بحرانی‌ترين شرايط که حماس برنده‌ی انتخابات فلسطين شده است،‌ ايران دارد در طوفان شورای امنيت کشتی شکسته‌اش را به جان کندن ناخدايی می‌کند، و ذهن مسلمانان و عرب‌ها معطوف به چيز ديگری است، دوباره اين‌ها را چاپ می‌کنند و نفت بر اين آتش می‌ريزند. انگار خوب می‌دانند که در ميان اين مسلمان‌ها،‌ نادان، بی‌سواد، خشن و بيمار فراوان است (و انگار ما نمی‌دانيم که در آن اردو هم از همين قبيل موجوداتی در لباسی متمدن زياد هستند). سرسام گرفته‌ام از اين ديوانگی‌های بی‌فرجام. انگار همه با هم دست به دست يکديگر داده‌اند که آشوبی جهانی بر پا کنند. خسته‌ام از اين همه دروغ. بيزارم از اين همه خشونت. متنفرم از اين همه نفرت. سرگيجه‌ام می‌گيرد از اين همه بی‌خويشتنی و شتاب در ارضای نفس. هنوز هم در همه جای دنيا، در هر نظام سياسی، «مادر بت‌ها، بت نفس شماست». هنوز هم خشم و غضب و قدرت و ثروت است که آدميان را می‌چرخاند. آی،‌ هابز کجايی؟!

February 2, 2006

عصر مقدسات جديد يا ابزاری سياسی برای سرکوب

قصه‌ی کاريکاتور پيامبر اسلام و اين بازی تازه‌ای که به اسم آزادی بيان راه انداخته‌اند، دوباره بحث‌های کهنه را زنده می‌‌کند. بحث کردن با آدمی که مذهبی نيست – سهل است حتی ضد مذهب است – در اين زمينه بيهوده است. چرا بايد کسی که ضديت با يک مذهب دارد، بخواهد استدلال خنده‌آور «آزادی بيان» را رد کند؟ می‌مانند آن‌ها که به خاطر اصولی انسانی و فرامذهبی و نفس احترام به عقايد انسان‌ها، بخواهند اين سياست دوگانه‌ای را که غرب با مسلمانان در پی گرفته است،‌ نقد کنند.

ديده‌ايد طرف‌داران اين کاريکاتور کشيدن‌ها چقدر از آزادی بيان مايه می‌گذارند و قداستی بيش از حد به آن می‌دهند؟ گمان نمی‌کنم يک مسلمان مؤمن معمولی آن قدر که اين‌ها مدافع آزادی بيان شده‌اند،‌ سنگ خدا را به سينه بزند! اين «آزادی بيان»‌ يا «حقوق بشر» برای عده‌ای در زمره‌ی مقدسات هستند، مقدساتی برای کوبيدن استبدادهايی که به باور آن‌ها از دين و مشخصاً از دين اسلام بيرون می‌آيد. اين گروه البته کسانی هستند که در اين ميانه کارشان هورا کشيدن و کف زدن برای تمسخر کنندگان است. طرف تمسخر کننده عمدتاً‌ هدفی روشن دارد. آزادی بيان بی‌قيد و شرط و بی حد و حصر، زودا که دامن آزادی من و شما و حتی همين تشويق کنندگان تمسخر را بگيرد. آزادی اگر بی‌قيد باشد، برای «هر» کسی رواست و حد و حصری ندارد.

بحث اصلاً بر سر اين نيست که کسی آيا حق دارد مقدسات دينی را به طنز بگيرد يا نه؟ هميشه شرايط و بسترهای اجتماعی اين موضوعات را رنگ می‌زنند. بگذاريد کمی عقب‌تر برويم. حافظ در زبان و بيان خود و در زمانه‌ی خود زبان نقاد و تندی داشت که علما را به سخره می‌گرفت و از آفت‌ها و عفونت‌های دين‌داری زمانه‌ی خود به شدت انتقاد می‌کرد. اما، حافظ آيا به سراغ پيامبران می‌رفت و با اين زبان سخن می‌گفت؟ عقب‌‌تر برگرديم زکريای رازی را می‌بينيم که نفس دعوت پيامبران را عبث می‌شمرد و البته مخالفت او صبغه‌ی استدلالی و عقلی داشت نه تمسخر و شانتاژ رسانه‌ای. اتفاق حاضر، يک پيام روشن دارد. به دلايلی يک مافيای رسانه‌ای دارد تلاش می‌‌کند انگشت در چشم مسلمين کند و قصد و غرض‌اش هم روشن است:‌ تحريک کردن يک آدم ديوانه که کار را به خشونت و قتل بکشاند. نتيجه چه می‌شود؟ قربانی اصلی آدم متعصبی است که خويشتنداری‌اش را از کف می‌دهد و طرف مقابل را تبديل به قهرمان آزادی و شهيد بيان می‌کند. خيلی تيزبينی می‌خواهد کسی فريب اين بازی سياسی را نخورد. اگر مسلمان‌ها عزت و احترام می‌خواهند و دوست ندارند کسی به محبوب‌شان اهانت کند،‌ بايد تدبيری اساسی برای آن داشته باشند. بگذاريد يک سئوال بپرسم: اگر روزی کسی در خيابان هر چه می‌خواهد به همسر شما بگويد، آيا شما به بهانه‌ی آزادی بيان سکوت می‌کنيد؟ اگر کسی مشتی ياوه و دروغ را در روزنامه‌ای به شما نسبت دهد يا با آبروی شما بازی کند، سکوت می‌‌کنيد؟ پيامبر اسلام يک شخصيت زنده که در ميان ما در روزگار معاصر زندگی کند نيست. پس غرض کاريکاتورکشان، آشوب‌سازی و برآشفته ساختن پيروان اوست. با نقد کردن شخصيت پيامبر اسلام (که اين‌جا معنای‌اش جز تمسخر چيزی نيست) واقعيت‌های تاريخی باور مسلمين (باورهای کلامی‌شان) هيچ تغييری نمی‌کند. پس واقعاً غرض در اين‌جا چی‌ست؟

به باور من تنها کاری که می‌شود کرد اين است که به قوانين هر کشوری مراجعه کنيم و بپرسيم آيا در شرايط مشابه،‌ اگر چنين اتفاقی برای يک نفر غير مسلمان بيفتد، موضع قانون چی‌ست و بعد همان را از قانون توقع داشته باشيم. بيش از اين در حد منطقه‌ای کاری نمی‌شود کرد. اما بت ساختن از آزادی بيان و چماق کردن آن بر سر آدمی که نه آزاری به کسی دارد و نه خشونتی به کسی می‌ورزد و با صلح و آرامش با اطرافيان‌اش زندگی می‌کند و هيچ کجای رفتارش اقتضای سياسی يا امنيتی رفتار کردن ندارد، تنها از يک ذهن بيمار و کينه‌جو تراوش می‌کند که تا دل‌تان بخواهد در همين فضای فارسی زبان ما زياد است. بياييد مسأله را دينی نبينيم. هر چيزی را که به هر نحوی بر هويت يک آدم انگشت می‌گذارد،‌ در نظر بگيريد. حتی همان آدمی که کاريکاتور پيامبر اسلام را می‌کشد هم نقطه‌ی حساسی دارد و هويتی. همان هويت را اگر نشانه بگيريم واکنش آن‌ها چی‌ست؟ ما هم حق داريم حداقل همان واکنش را داشته باشيم:
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتن‌ات مشت
تنها چيزی که من می‌توانم فهمم اين است که يک گروه رسانه‌ای – شايد با پشتيبانی‌های سياسی – مشغول موج‌سواری است و دارد از آب گل‌آلوده‌ی سياست جهانی که دست بر قضا ايران هم – به منزله‌ی يک کشور مسلمان با کلی ادعای دهن پر کن – يک طرف ماجراست، ماهی می‌گيرد. اميدوارم عقلا ملعبه‌ی اين بازی سياه نشوند. نه چهره‌ی پيامبر، که چهره‌ی هر انسان بزرگ و ارج‌مند ديگری را، نمی‌توان و نبايد مخدوش کرد. اين را من آزادی بيان نمی‌بينم:‌ اين عدول کردن از اصول اوليه‌ی انسانی به بهانه‌ی آزادی است. اين قربانی کردن حقوق بعضی از انسان‌ها در پای اختيارات بعضی انسان‌های ديگر است. تنها احساسی که من دارم اين است که آزادی بيان و حقوق بشر برای بعضی‌ها حق‌تر است تا برای بعضی ديگر. اگر آزادی بيان است و حقوق بشر بايد برای همه‌ی انسان‌ها فارغ از رنگ، نژاد، جنس و دين به طور يکسان وجود داشته باشد. آزادی و حقوق مسلمان از آزادی و حقوق غير مسلمان، از حيث انسانی، بيشتر نيست. چرا بايد بر عکس آن درست باشد؟


پ. ن. اين مطلب بی‌بی‌سی فارسی را ببينيد و عنوان و جملات داخلی‌اش را مقايسه کنيد با مطلب مشابه‌اش در بی‌بی‌سی انگليسی. در متن فارسی آمده است: «آيا طنز در مورد اعتقادات مذهبی جرم است؟ مرز توهين به مذاهب کجاست و آيا می توان آن را توجيه کرد؟ آيا وضع چنين قوانينی نقض آزادی بيان است؟». تو را به خدا جمله‌بندی را می‌بينيد؟ نويسنده‌ی اين جملات تلويحاً «توهين به مذاهب» را در تعريف خود از «آزادی بيان» درج کرده است! در حالی که عنوان متن انگيسی بسيار سنجيده‌تر و حساب‌شده‌تر است: «آيا کاريکاتورهای ضد اسلامی بايد منتشر می‌شدند؟». در متن فارسی آشکارا نگاهی منفی همراه با «طنز» و کنايه هست. يعنی چه «مرز توهين به مذاهب»؟! معنی‌اش اين است که می‌شود،‌ حق داريم، به مذاهب توهين کنيم، اما اين توهين حد و مرز دارد و از آن حد نمی‌شود فراتر رفت؟! يعنی نويسنده جواز توهين را قبلاً صادر کرده است؟ فرق است بين اين‌که بگوييد «طنز درباره‌ی مذهب» و «توهين به مذهب»! شايد نامه‌ای چيزی به رييس اين آقايان نوشتم که قدری توجيه‌شان کند و فارسی نوشتن يادشان بدهد!

پ.پ. ن. لطفاً قبل از داوری‌های شتاب‌زده، همه‌ی مطالب زير را بخوانيد و همان اول پای بغض کينه‌ی شخصی با دين يا نظام‌های سياسی که به نام دين حکومت می‌کنند را وسط نکشيد. مطمئن باشيد که پيش‌تر از اين از طيف مقابل به اصطلاح مسلمان هم انتقاد کرده‌ام!
مطالب مرتبط:
راه‌‌های نرفته‌ی روشنفکران و اصلاح‌گران دينی (سيبستان)
يک نشانه (مکتوب؛ مهاجرانی)
جوهر آيينه (مکتوب؛ مهاجرانی)
کاريکاتور و حد و مرزهای آن (نيک‌آهنگ کوثر)
کاريکاتور و حد و مرزهای آن - 2 (نيک‌آهنگ کوثر)
آسيب‌شناسی شيوه‌ی اعتراض مسلمانان (سيبستان)
درباره‌ی تقدس آزادی (نيک‌آهنگ کوثر)
درباره‌ی کاريکاتورها و اهانت‌آميز بودن‌شان (نيک‌‌آهنگ کوثر)

January 29, 2006

مونيخ، اسرايیل و دموکراسی!

می‌خواستم از واقعه‌ی مبهوت کننده‌ی ديشب بنويسم و اين‌که چطور می‌شود در يک کشور مدرن و متمدن، امنيت و آسايش آدمی به همين سادگی بازيچه‌ی هوس‌های چند نوجوان افسار گسيخته شود. عجالتاً تا نتيجه‌ی تحقيقات پليس روشن شود و حاصل کار را ببينم، اين را رها می‌کنم و باز می‌گردم به موضوعی که چند شب پيش می‌خواستم درباره‌اش بنويسم.

رويدادهای اخير فلسطين، پيروزی حماس در انتخابات و اتفاقاتی که در اسراييل رخ داده است – از جمله اغمای شارون و جنازه‌ی متحرک او – همه و همه دنيايی پرسش ايجاد می‌کند. دو روز پيش فيلم تازه‌ی اسپيلبرگ – مونيخ – در لندن اکران شد (اين نقد جانانه را هم در اپن‌دموکراسی ببينيد) و شب قبل‌اش تلويزيون مستندی پخش کرد درباره‌ی جريانات المپيک مونيخ و کشته شدن ورزشکاران اسرايیلی. اين مستند با تکيه بر شواهدی دقيق و مصاحبه‌هايی که با بازماندگان ورزشکاران مقتول اسراييلی، رؤسای سابق موساد و مأموران امنيتی درگير در انتقام‌جويی‌های بعدی موساد انجام شده، تهيه شده بود. جالب‌تر اين‌که مصاحبه‌ای با ايهود باراک نخست وزير سابق اسراييل داشت که به عنوان کماندو در يکی از عمليات‌های تروريستی موساد در بيروت شرکت کرده بود. موساد، به دستور مستقيم نخست وزیر وقت اسراييل گلدماير، برنامه‌ی دقيقی را برای کين‌خواهی و قتل فعالان جنبش فلسطينی به بهانه‌ی قتل ورزشکاران در مونيخ تدارک می‌بيند. نکته‌ی جالب اين مستند اين بود که کسی که رسماً نخست وزير يک کشور بوده است،‌ می‌آيد و با افتخار داستانی را تعريف می‌کند که در عرف بين‌المللی تروريسم شناخته می‌شود و طرفه آن است که دامن‌آلوده‌ی خونخواری مثل دولت اسراييل، ديگران را – هر کسی می‌خواهد باشد – متهم به تروريسم می‌کند (اين مقاله ويکی‌پيديا را درباره‌ی باراک ببينيد که در بخش خدمات نظامی او به شرکت او در عمليات بيروت در لباس يک زن اشاره دارد). توصيف دقيق اين عمليات را در اين‌جا بخوانيد: عمليات خشم خدا.

به هيچ رو بحث بر سر رسميت – يا عدم رسميت - دولت اسراييل يا خود يهودی‌ها ندارم. عرف بين‌المللی درباره‌ی جايگاه سياسی يک دولت و مرزبندی‌های سياسی آن، هر چه باشد، بر اساس قوانين بين‌المللی و منشور سازمان ملل بحثی ديگر است.  اما بحث اصلی بر سر سياست دوگانه‌ی رفتار آمريکا با اسراييل و فلسطين و ايران است. آمريکا تا جايی که پای منافع‌اش در ميان باشد، از حامی و متحدش، يعنی اسراييل رسماً حمايت می‌کند. يعنی که «هر چه آن خسرو کند، شيرين کند» اگر همان کار را ايران يا عرفات انجام دهد، تروريسمی است که بايد در اسرع وقت سرکوب شود. اين‌ها که می‌گويم مطلقاً توجيه رفتار خشونت آميز هيچ گروه مقابل اسراييل نيست، ولی تا زمانی که حمايت يک‌جانبه از خشونت‌طلبی اسراييل شود، بازی بر همين منوال می‌چرخد و خشونت ادامه پيدا می‌کند. قتل و خشونت کار هر گروهی باشد، چه اسلامی، چه مسيحی و چه يهودی مذموم و محکوم است. قتل کار فرد است. پشتوانه ايدئولوژيک به آن دادن فقط توجيه رفتاری غير انسانی است. اما در ناصيه‌ی اسراييل نشانی از رفتاری انسانی نيست. انسان‌هايی که شهروندان اسراييل هستند، چه بسا چنان نباشند، اما نبض اين خشونت‌ها در دست دولتی است که رسماً پشتيبان تروريسمی است، که البته هيچ کس علناً زبان به انتقاد از آن نمی‌گشايد.

فکر می‌کنم به جای طرح مسايل جنجالی و دردسر آفرين مثل بحث هولوکاست که هيچ نفعی برای ما ندارد، می‌توان به صراحت به موضوعاتی اشاره کرد و بر آن‌ها انگشت نهاد که دامن اسراييل در آن‌ها آلوده است و خود نيز به آن اعتراف صريح داد. چرا بايد بحثی را به ميان کشيد که بيهوده مشروعيتی را به دولتی مستبد بدهيم؟

اما، اما، اما قصه‌ی دموکراسی! فقط چند مثال را در اشاره به قابليت‌ها و امکان‌های دموکراسی سر بسته می‌نويسم: هيتلر در يک فرايند دموکراتيک رهبر آلمان شد؛ خاتمی در يک پروسه‌ی دموکراتيک ريیس جمهور ايران شد؛ احمدی نژاد هم از ابزارهای دموکراتيک (يعنی رأی‌گيری) برای به قدرت رسيدن استفاده کرد؛ حماس نيز با ابزارهای دموکراتيک رهبری فلسطين را به دست گرفت؛ اسرايیل نيز همين شيوه را دارد و آمريکا نيز. پس گير کار در دموکراسی کجاست؟ دموکراسی چه چيزهای ديگری را لازم دارد تا اين اژدها را به خورشيد عراق نکشاند؟ با همين شواهد، به روشنی می‌توان ديد که دموکراسی به تنهايی برای سعادت يک ملت و سلامت يک دولت کفايت نمی‌کند. علاوه بر دموکراسی چيزهای ديگری هم لازم است. کاش کسانی که هر روز بر طبل دموکراسی و مدرنيته می‌‌کوبند و از ناتوانی‌ها و سترونی‌های سنت می‌گويند، توضيح بدهند که واقعاً فضيلت دموکراسی و مدرنيته بر سنت چی‌ست و چگونه می‌توان از تبديل آن به نقيض‌اش جلوگيری کرد.

July 5, 2005

مصادره به مطلوب سياسی

صد بار توبه می‌کنم که از چيزی که به سياست مربوط است ننويسم ولی نمی‌شود. بعضی وقت‌ها آدم چيزهايی را می‌خواند که احساس می‌کند دارند مستقيماً به شعورش اهانت می‌کنند. خاتمی آخرين اصطلاح دوران رياست جمهوری‌اش را با صداقت تمام وضع کرد و با سادگی هر چه تمام‌تر دو دوستی تقديم رقبای‌اش کرد! دقت کرده‌ايد که هر وقت خاتمی چيزی گفت که نشانی از مردم‌سالاری و اندک گرايشی به حقوق انسانی مردم و ملت داشته است، طيف مقابل و رقبای او همان اصطلاحات و تعابير را گرفته‌، وارونه کرده و در برابر خاتمی علم‌اش کرده‌اند. خاتمی از قانون‌گرايی حرف زده‌ بود و راست گفته بود. با اين تفاوت که بعضی‌ها خيلی وقت‌ها يادشان می‌رود در کشور ما قانون مترادف است با حاکميت قدرت و زور، نه حاکميت مساوی و برابر قانون برای همه، از فقير گرفته تا غنی و سياسی و غير سياسی! بگذريم، هنوز دو سه هفته نشده است که خاتمی از «بد اخلاقی‌های انتخاباتی» (بخوانيد تقلب‌های سازمان‌يافته) حرف زده است. ايشان در لفافه و با هزار ترس و لرز، آن هم نه با زبان و بيان هاشمی و کروبی، اعلام کرده است که در اين انتخابات تقلب شده است! اندکی که فشار بيشتری روی‌اش بيايد حتماً فردا صريح‌تر خواهد گفت که بله تخلفات همه به زيان و عليه آقای احمدی‌نژاد بوده است! من اصلاً کاری ندارم که احمدی‌نژاد رييس جمهوری منتخب هست يا نه. اصلاً مهم نيست که با تقلب رييس جمهور شده است يا نه. مهم اين است که اين رييس جمهور سابق بی‌نوا ته دل‌اش اين بوده است که عده‌ای مداخله‌ی سازمان يافته در انتخابات کرده‌اند که معلوم است چه عده‌ای و به نفع چه کسی اين کار را کرده بودند. آن وقت از سخنگوی قوه‌ی قضايیه می‌پرسند که با «بد اخلاقی‌های انتخاباتی قرار است چه کار کنيد؟» حضرت آقا پاسخ می‌دهند که پدر کسانی را که با اس‌ام‌اس موبايل، آقای احمدی‌نژاد را تخريب کرده‌اند در می‌آوريم! آخر امر هم دو کلام از مادر عروس بشنويد که فرمودند: «پديده بداخلاقي در عرصه روابط بين‌المللي محصول بدگماني و سوء برداشت است»! تو را به خدا معنای اين جمله – اين تعبير «بد اخلاقی» –  چی‌ست؟ آقای خاتمی بهتر نيست اين روزهای آخر سکوت کنی و حرف نزنی اصلاً؟! هر روز اين رييس جمهور محبوب سابق ما، که شديداً هم دوست‌اش دارم، دسته‌گل تازه‌ای به آب می‌دهد. پدر جان! تمام شد آن هشت سال! برويد استراحت کنيد ديگر! بگذاريد اين‌ها مملکت را بچرخانند. ول‌شان کنيد! بس کنيد ديگر. همين‌جور داريد سرود ياد مستان می‌دهيد.

هر بار که دو خط از سياست می‌نويسم هزار بار گريبان خودم را می‌گيرم که آخر يعنی چه؟ ولی مگر می‌گذارند دو روز آدم آب خوش از گلوی‌اش پايين برود. علی‌الظاهر بايد عادت کنيم به اين سوتی‌های عظمای سياست‌مداران‌مان و سرمان را به کار ديگری گرم کنيم. نه، نمی‌شود که نمی‌شود. درست بشو نيستند که نيستند! آقا، مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان!

پ.ن. اين مطلب سيبستان را هم بخوانيد: «مبارزه با فقر و فساد و تبعيض»، ولی فکر نکنيد احمدی‌نژاد با اين حرف‌ها تحريک به خير می‌شود، هر چند ما واقعاً‌ اميدواريم بشود و فقير و ستمديده در کشور ما فقط جناح سياسی خاصی نباشد و مردم بينوا باشند!

June 24, 2005

تير در تاريکی: نشانه‌ی سرگشتگی مطلق مردم

بعضی‌ها که قصد رأی دادن دارند، وقتی هاشمی و احمدی‌نژاد را مقايسه می‌کنند، می‌گويند هاشمی حساب‌اش را پس داده است و معلوم است چه جور آدمی است. اما احمدی‌نژاد را هنوز امتحان نکرده‌ايم. بگذاريد به او رأی بدهيم ببينيم چه می‌شود! آدم از اين نوع استدلال‌ها حيرت می‌کند. اولاً که چند چيز را بايد حساب‌شان را از هم جدا کرد. عرصه‌ی سياست، عرصه‌ی اخلاق نيست (اين معنی‌اش اين نيست که در سياست بايد اخلاق را قربانی کرد). رابطه‌ی اخلاقی و دينی يک فرد (هر چند کانديد رياست جمهوری شود) فقط به خودش و خدای خودش مربوط است (نبايد اين‌ها را به هيچ نحوی به رخ مردم بکشد يا از آن‌ها استفاده‌ی تبليغاتی بکند). ثانياً، آدم‌ها را بايد بر اساس فکر و تئوری‌هايی که ارايه می‌دهند، سنجيد و نقد کرد. آدم بی‌برنامه‌ای که فقط شعار می‌‌دهد و دل می‌ربايد، خطرش به مراتب بيشتر از آدم سياست‌بازی است که برنامه‌ می‌دهد ولو سابقه‌ای تاريک داشته باشد. برنامه ملموس را می‌توان نقد کرد، ولی نقد شعار را بايد فقط به آينده و هنگام عمل حواله داد. مردم می‌خواهند تيری به تاريکی بيندازند که شايد احتمالاً بهتر از بقيه از آب در آمد. کشورداری کار احتمالات و ظن و گمان نيست. سياست محاسبه‌ی سود و زيان و تدبير درست عقلی است. هاشمی حساب‌های گذشته‌اش را پس داده است، همان‌جور که احمدی‌نژاد. از اين حيث اين دو هيچ فرقی با هم ندارند. حساب‌های آينده را هم هنوز هيچ کدام‌شان پس نداده‌اند ولی تا همين امروز هر دو افکار و رفتارشان را برای مردم، تا اين لحظه، رو کرده‌اند. ادبيات و نحوه‌ی صحبت کردن هر دو کاملاً مشخص است. حالا چرا مردم، حتی تحصيل‌کرده‌گانی که می‌خواهند رأی بدهند، دوست دارند رأی عاطفی بدهند؟ دليل‌اش غير از اين است که مردم پاک گيج شده‌اند؟ 

وضع مردم ايران، وضع همان گربه‌ی در انبانی است که مولوی توصيف کرده است. سياست‌مداران داخلی و خارجی، کسانی که رأی می‌دهند و کسانی که رأی نمی‌دهند، کسانی که تحليل می‌دهند و کسانی که تحريم می‌کنند، همگی دست به دست هم داده‌اند و مردم را مثل گربه کرده‌اند توی کيسه گونی و بالای سرشان هزار بار چرخانده‌اند. حالا اين گربه را بيرون آورده‌اند و می‌گويند راست راست راه برو!

يک نکته‌ی ديگر را بگويم و اگر خدا بخواهد درِ سياست‌خانه‌ی اين وبلاگ را گل بگيرم و کار آدميزادی بکنم (من واقعاً فکر می‌کنم سياست‌بازی کار شياطين و جن و پری است!). همه دارند از فساد اقتصادی يا سياسی هاشمی حرف می‌زنند. قبول، فرض کنيم که هاشمی فاسد است. ولی يادتان نرود که فساد در عمل، از فساد در نظر شروع می‌شود. اين آرايی که احمدی‌نژاد دارد نشان از فساد غريبی در فکر و نظر دارد. آقای احمدی‌نژاد مثل اصحاب کهف سال‌های سال است خواب‌اش برده است و ايران و دنيا را جور ديگری می‌بيند که با واقعيت هزاران فرسنگ فاصله دارد. شايد احمدی‌نژاد روزی از اين خواب چندين ساله بيدار شد ولی ممکن است آن روز برای ماها خيلی دير باشد.

June 19, 2005

حيرت مکرر از آگاه و ناخودآگاه ايرانيان

خوب. تکليف دور اول انتخابات روشن شد و آقای معين تشريف بردند مرخصی. حالا ديگر نه تنها وقت نقد اصلاح‌طلبان است (هم خودشان و هم ديگران بايد اين کار را بکنند) که از همه مهم‌تر وقت نقد و درک مردم است، درک هم‌دلانه‌ی مردمی که با رأيی پراکنده و از هم گسيخته، تکليف چهار سال آينده‌ی خودشان را دارند ترسيم می‌کنند. چنان که يک‌بار ديگر هم گفته بودم، اين مشارکت مدنی مردم،‌ تبديل به آينه‌ای شده است برای ديدن خودشان. نه جای ملامت دارد و نه جای تحسين. اين نتيجه،‌ آينه‌ی تمام عياری است از کليت جامعه‌ی ايرانی که بخش قابل توجه‌اش نه روشنفکر و نويسنده تحريم‌گراست و نه دانشجو و وبلاگ‌نويسی حامی اصلاحات؛ بخش عمده‌ی اين رأی دهندگان نه حاميان گنجی‌اند و نه طرفداران ناصر زرافشان. وقت آن نشده است بفهميم که خيلی از اين مطالبات آزادی‌خواهانه گاهی اوقات نماد توهماتی است که برخی فکر می‌کنند دغدغه‌ی اکثريت مردم ايران است؟ آری اين مطالبات، دغدغه‌ی خواستاران اصلاحات و آزادی است. اما چند نفر اين اصلاحات را می‌خواهند؟ با خودتان و با ملت ايران رو راست باشيد! به هر حال اين ترکيب حاکميت و اين ترکيب جمعيتی و فکری مناسبتی تام و تمام با هم دارند و بايد تمام ماجراهای چهار سال آينده را، گوارا يا ناگوار بر خود هموار کنند و بگويند خودمان خواسته بوديم! درست است که سه ميليون به معين رأی دادند و سه ميليون هم خانه‌نشين شدند، اما سهم آن سه ميليون تحريم‌گر از سرنوشت آينده‌ی ايران به گمان من سهم همان تلخی‌ها و دشواری‌هاست. البته سهم آن عده‌ی ديگر، سهمی است از آرامش، امنيت و معيشتی است که می‌خواهند، حالا هر کسی می‌خواهد اين را برای‌شان بياورد. لطفاً ديگر غر نزنيد! ملت ايران خودشان را به نام و به کام هر کسی که دوست داريد فکر کنيد، نشان دادند.

مطالب مرتبط:
شير يا خط (ساغر)
خانم‌ها،‌ آقايان، لطفاً مردم ايران را تحقير نکنيد (خوابگرد)
شکست حزب ليبرال-دموکرات وبلاگستان (سيبستان)

June 16, 2005

رأی مسئولانه و آگاهانه: ويژگی و چالش انتخابات 84

اگر حوصله‌ی بحث طولانی نداريد، خودتان را خسته نکنيد، هر چند خلاصه‌ی تمام حرف‌های‌ام اين‌جاست!
گمان می‌کنم ديگر بحث‌های انتخاباتی و دلايل و مدعيات طرف‌های درگير در انتخابات (و طرف‌های خود-درگير در انتخابات!) ديگر به حد اشباع رسيده‌ و حجت عقلانی بر صاحبان خرد تمام شده است. نکته‌ی بسيار ظريفی که بايد از همين حالا به آن توجه جدی شود، آگاهی و مسئوليت در رأی دادن است، چه برای کسی که داخل ايران است و چه برای کسی که خارج از ايران است. مسئوليت هم در برابر خويشتن بايد باشد و هم در برابر وطن و آينده‌ی آن.

ادامه‌ی «رأی مسئولانه و آگاهانه: ويژگی و چالش انتخابات 84»

June 15, 2005

معين، آشوری، سيمين بهبهانی و ماجرای يک شعر

دقايقی پيش داريوش آشوری تلفن زد و خواست که لوگوهای سايت‌های حامی معين در انتخابات را به وبلاگ‌اش بيفزايم. خيلی خيلی خوشحالم که می‌بينم زبان‌شناسی که در اين سال‌ها مرتب از مدرنيته و مسايل مبتلا به جامعه‌ی ما نوشته است و هر روز دغدغه‌ی اين مسايل را دارد، دست رو دست نمی‌گذارد و از شور و حال جوانان به وجد می‌آيد و رسماً همراهی‌اش را با ملت و جوانان اين ديار اعلام می‌کند و در عين حال خود را به هيچ گروه سياسی گره نمی‌زند.

ادامه‌ی «معين، آشوری، سيمين بهبهانی و ماجرای يک شعر»

June 14, 2005

آيا معين به سرنوشت خاتمی دچار می‌شود؟

پيش‌بينی قطعی کردن در عرصه‌ی سياست، آن‌هم در کشور آشوب‌زده و عجيب و غريبی مثل ايران کاری است که نتيجه‌ی خوبی ندارد. مسأله‌ی اساسی اين است که فرض کنيم به معين رأی داديم و معين رييس‌ جمهور شد. آن وقت چه می‌شود؟ علی‌الظاهر، با توجه به تمامی موانع و مشکلات قانونی و حضور مزاحمت‌آفرين گروه‌های به اصطلاح فشار، کار رييس جمهوری منتخب بسيار بسيار دشوار خواهد بود، علی‌الخصوص که تجربه‌های تلخ دوره‌ی خاتمی را هم داريم.

ادامه‌ی «آيا معين به سرنوشت خاتمی دچار می‌شود؟»

June 9, 2005

تهی‌دستی اعتزالی

اين روزها که بحث انتخابات داغ است، گويا تنها کسی که اين وسط تبديل به سيبل مخالفان و موافقان نظام جمهوری اسلامی شده است، معين بيچاره است. چيزی که می‌خواهم بنويسم دفاع از معين نيست؛ دفاع از خودم و موضع خودم و ارزشی است که برای رأی و انديشه‌ی خودم برای ساختن امروز و فردای ايران قايلم.

ادامه‌ی «تهی‌دستی اعتزالی»

May 28, 2005

چند نکته برای دکتر معين

خوب. بالاخره معين آمد. در این چند بيانيه‌ای که معين اخيراً صادر کرده است، به نظر من چند نکته هست که اگر به آن‌ها توجه کند، احتمالاً، بيشتر مورد عنايت نسل جوان واقع می‌شود. معين در بيانيه‌های‌اش در عين اين‌که تلاش می‌کند به خوبی صدر و ذيل مطلب‌اش را جمع و جور کند و انسجام منطقی نوشته‌اش را حفظ کند، شايد ناخواسته کاری را می‌کند که نبايد بکند. بيانيه‌های معين بسيار طولانی و پيچيده می‌شوند. ايرانی‌ها و مخصوصاً جوانان سخنرانی‌های دراز و فيلسوف‌وار خاتمی را زياد شنيده و ديده‌اند. الآن وقت آن نيست که همان راه طولانی و ملال‌آور را برود. معين سخنور فصيح و بليغی نيست. نمی‌توان انتظار داشت آن سخنان مسجع و آهنگين و خطابی دکتر سروش را در سخنان معين پيدا کنيم. معين هم بايد مراقب باشد که خوانندگان بيانيه‌های‌اش حوصله داشته باشند تمامی بندهای آن را به دقت بخوانند و چيزی از قلم نيفتد.

صراحت و شفافيت معين در بيانيه‌ی ورود به انتخابات‌اش ستودنی است، اما معين بايد کسی را پيدا کند که اديب خوبی باشد و بتواند سخنرانی‌ها و بيانيه‌های‌اش را ويرايش کند و آن‌ها را هر چه صيقل‌خورده‌تر در برابر مخاطبان‌اش بگذارد - البته اگر هم چنين ويراستار يا نويسنده‌ای دارد، بد نيست يواش يواش به فکر عوض کردن‌اش بيفتد! يک نکته‌ی ديگر هم اين‌که بسيار عجيب است که هنوز بعد از اين‌که چندين ساعت از انتشار اين بيانيه در رسانه‌های خبری گذشته است، خبری از آن در وبلاگ او نيست! اين الپر چه کار دارد می‌کند که زير گوش معين نمی‌خواند کمی فعال‌تر باشد در وبلاگ‌اش؟! مثل اين‌که معين وبلاگ‌نويسی را شوخی گرفته است. معين بايد به فاصله‌ی اندکی بعد از انتشار بيانيه‌اش در رسانه‌ها و مطبوعات آن را حتماً در وبلاگ‌اش هم می‌آورد.

May 25, 2005

حرکت روی لبه‌ی تيغ

اصلاح طلبان و جبهه‌ی مشارکت گير افتاده‌اند سر يک دو راهی حساس که عاقبت هيچ‌ کدام‌اش روشن‌تر از آن ديگری نيست. اول اين‌که انصراف معين از شرکت در انتخابات (بعداً درباره‌ی دليل‌اش حرف می‌زنم)، عملاً يک انتحار سياسی است و فاتحه‌ی اصلاح‌طلبی و جنبش دوم خرداد را تا قيام قيامت می‌خواند.

ادامه‌ی «حرکت روی لبه‌ی تيغ»

May 3, 2005

خيال شهسواری مسکينان

دقايقی پيش بی‌بی‌سی دو برنامه‌ای را نشان می‌داد درباره‌ی فعاليت‌های هسته‌ای ايران. برنامه‌ای با «عنوان اسرار اتمی ايران». روايتی مستند بود از سخنان تمام طرف‌های درگير در ماجرا. گزارش‌ها تقريباً دقيق بودند و وفادار به واقعيات اما نتايج برنامه هول‌ناک بودند. اين برنامه پيام صريحی بود که گويا برنامه‌ی هسته‌ای ايران ديگر از مرز مذاکرات ديپلماتيک گذشته است. اشاره‌ی تکان‌دهنده‌ی برنامه به صدام حسين، عراق و حمله‌ی اسراييل به مواضعی در عراق بود که احتمال وجود امکانات اتمی در آن می‌رفت. در اين ميانه، اسراييل و آمريکا بی‌تابی می‌کنند و تلنگری می‌خواهند برای مداخله‌ی نظامی. وقتی چنين برنامه‌ای در تلويزيون انگليس پخش می‌شود، به اعتقاد من (به سايقه‌ی طبع دايی جان ناپلئونی ما!) نشانه‌های شومی دارد. اين يعنی اين‌که ديگر راهی نيست. عين همين ماجرا را درباره‌ی صدام داشتند. پوشش مرتب و دقيق تلويزيون از وضعيت عراق قبل از حمله‌ی آمريکا و انگليس، درست مشابه چيزی است که امشب ديدم. بسيار تلخ و دردناک است اين ماجرا. يک نکته‌ی ديگر اين‌که وقتی داشتند با علی اکبر صالحی گفت‌وگو می‌کردند و می‌پرسيدند که آيا احتمال اين هست که ايران غنی‌سازی را معلق کند، صالحی با لحنی معصومانه که گويی دارد دامن خودش (و شايد دولت) را از ماجرا بيرون می‌کشد، گفت که امکان ندارد، اين‌ها خطوط قرمز نظام است که مقام رهبری ترسيم کرده‌اند! چه کسی حاضر است مسئوليت اين بند بازی و رقص ديپلماتيک سياست‌مداران را که ممکن است به بهای زندگانی هزاران نفر انسان بی‌گناه تمام شود، بپذيرد؟ وقتی داشتم برنامه را می‌ديدم و پيام‌های آشکار و نهان اين شيوه‌ی پوشش خبری را در ذهن‌ام تحليل می‌کردم، بی‌اختيار با خود گفتم:

خيال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکين
خداوندا نگه‌ دارش که بر قلب سواران زد!

خدا ما را واقعاً نگه دارد، اوضاع خراب‌تر از اين‌هاست که می‌گويند و می‌شنويم و می‌بينيم.

Free counter and web stats