زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب
ادامهی «زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب»
ادامهی «زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب»
اين قصهی انرژی هستهای ايران، قصهی بسيار جالبی است. استدلال آمريکا اين است که ايران نبايد «سلاح هستهای» داشته باشد و از آن بدتر اينکه نبايد انرژی هستهای داشته باشد چون دسترسی به انرژی هستهای نامحدود به ايران امکان ساخت سلاح هستهای را میدهد. سلمنا. درست. ايران امکان ساخت سلاح هستهای را پيدا میکند؟ اشکالاش کجاست؟ وقتی لايههای زيرین استدلال آمريکا را نگاه میکنيم – که اغلب خودش را در مقام مبصر کلاس جامعهی بينالمللی و کلانترِ جهان میبيند – به خوبی روشن میشود که مسأله اين نیست که ايران به «سلاح هستهای» دسترسی پيدا کند. مسأله اين است که «ايران» به سلاح هستهای دست پيدا میکند و اين خود مسألهای است بزرگ. اما چرا دسترسی پيدا کردن ايران به سلاح هستهای و حتی انرژی هستهای خطر است؟ استدلال طرف مقابل اين است که ايران حامی تروريسم است و دسترسی پيدا کردن ايران به سلاح هستهای مترادف است با «تهديد امنيتِ جهان». اما پرسش عميقتر اين است: چه چيزی مانع از اين میشود که حکومتی که دسترسی به سلاح هستهای – يا انرژی هستهای – دارد از آن استفادهی نامشروع و جنگطلبانه و يا قلدرانه و تهديدگرانه نکند؟ نوع نظام حکومتی؟ کارنامهی آن کشور در حقوق بشر؟ ميزان آزادیهای مدنی در آن کشور؟ نوع رابطهاش با آمريکا؟ همهی اين پرسشها را میشود پرسيد، اما نهايتاً يک پرسش بیجواب میماند: آيا اينکه به فرض کشوری نظام حکومتی دموکراتيک داشته باشد – که در خود همين بحث و جدل فراوان است – و در آن کشور آزادیهای مدنی رعايت شود و مثلاً آن کشور کارنامهی خوبی در حقوق بشر داشته باشد، نتيجه میدهد که آن کشور «هرگز» استفادهی نامشروع يا قلدرانه از ابزارهای نظامیاش نکند؟ پاسخ به روشنی منفی است. نمونهی آشکارش خود آمريکاست. آمريکا برای تهديد جهان و دخالت در تمام نقاط کرهی زمين، هيچ نيازی به سلاح هستهای ندارد اما باز هم اين کار را میکند. حالا سلاح هستهای هم دارد و البته با پررويی بيشتر اين کار را میکند.
هيچ نوع نظام حکومتی – به صرف نوع نظام حکومتی – بازدارندگی اخلاقی ايجاد نمیکند. از اين گذشته، حتی نوع نظام حکومتی دموکراتيک هم نمیتواند ساز و کارهای لازم را برای ايجاد بازدارندگی اخلاقی حفظ کرده و پياده کند. باز هم نمونهاش خود آمريکاست و ماجرای حمله به عراق که در آن «دليل» حمله به عراق چيزی اعلام شد که از بن خطا بود. اين قياسها را بگيريد و ادامه بدهيد. با اين نوع نگرش به قضيه، مسأله خيلی ساده میشد: همه چيز خلاصه میشود در دعوای ايران و آمريکا و قدرت پيدا کردن ايران در منطقه. ايران و آمريکا اختلاف ايدئولوژيک دارند و مسأله هژمونی آمريکا در منطقه و در جهان است. ايران با اين «تخطی» از فرمان و ارادهی آمريکا، آن هژمونی را به سخره گرفته است. شايد پايان دعوا صلح و آشتی و مذاکره باشد. شايد هم خدای ناکرده جنگ و خونريزی. اما قلب مسأله اين است: به همان اندازه که میتوان گريبان ايرانی که آرمان دسترسی به انرژی هستهای – و حتی سلاح هستهای – را دارد گرفت، میتوان گريبان آمريکا و اسراييل را هم گرفت. جنگ، جنگ قدرت است، نه مقابلهی ارزشهای اخلاقی و بشری. اتفاقاً موضع آمريکا از جنبهی عقلانی و اخلاقی ضعيفتر است و موضع ايران هم مقبوليت بيشتری میتواند پيدا کند. فرض کنيم ايران از گروههای به اصطلاح «تروريستی» حمايت میکند (يادمان باشد که خيلیها در جهان زمانی به همين گروههای «تروريستی» میگفتند «آزادیخواه» و خود آمريکا هنوز حاضر نشده است مجاهدين خلق را – مثلا – ببرد به گوانتانامو)، مگر آمريکا وقتی پای منافعاش در ميان باشد، وجدان اخلاقی است که حاکم بر رفتار سياسی دولتمرداناش است؟ مگر آمريکا از همين گروههای به اصطلاح «تروريستی» حمايت آشکار و نهان نمیکند؟
خيلی مختصر بگويم که به اعتقاد من، به ويژه بعد از اشغال عراق، آمريکا صلاحيت اخلاقیاش را برای داوری در مشکلات جهان از دست داده است. تفاوت ايران و آمريکا در پایبندی به بعضی از مسايل در حد اختلاف سطوح است. اگر در ايران حقوق بشر نقض میشود، در آمريکا هم نقض میشود. اگر در ايران شکنجه انجام میشود، در آمريکا هم انجام میشود (ماجرای شکنجهگاههای مخفی سيا و نوارهای ويديويی نابود شدهی شکنجه که جنجالی در آمريکا به پا کرد، نمونههای بارز اينهاست). پس فرق ايران و آمريکا چیست؟ آمريکا قدرت بينالمللی دارد، تکنولوژی قویتر دارد و اهرمهای اعمال قدرت بيشتر در اختيار دارد. همين و بس. برای فهم بهتر مسأله، تنها بايد موضعگيریهای احساسی و عاطفی له يا عليه آمريکا يا ايران را کنار گذاشت. بله، طبيعی است که کسانی که اساساً از نظام حکومتی ايران دلِ خوشی ندارند و خواهان سرنگونی آن هستند، دلشان خوش باشد که آمريکا دارد حالی از حکومت ايران میگيرد. دشمنِ دشمنِ ما، دوست ماست! اما اين روشی است که نهايتاً اخلاق را هم به مسلخ میبرد. گرفتيم که حکومت ايران عوض شد. گرفتیم حکومت ايران چيزی شد مطلوب اپوزيسيون يا مثلاً آمريکا. تمام مسأله آن وقت حل میشود؟ آن وقت آمريکا میشود فرشته و منادی اخلاق و آزادی و حقوق بشر؟ مضمون و معنای آنچه نوشتم بیعملی و بیتفاوتی نيست. حرف من يک مضمون روشن دارد: موضعگيری سياسی اگر مبتنی بر اصول اخلاقی و انسانی باشد، ناگزير بايد خالی از تعصب و تبعيض باشد. اگر قرار است ايران حساب پس بدهد، آمريکا و اسراييل هم بايد حساب پس بدهند. فاصله گرفتن از اين موضع – به فرض گناهکار بودن ايران با هر معياری – درست مثل اين است که دو مجرم را به دادگاهی ببرند و مجرمی که نفوذ بيشتری دارد و ثروت و قدرت بيشتری دارد، از تخفيف ويژه برخوردار شود که هيچ بلکه اساساً در جايگاه مدعی بنشيند. به اين میگويند کور کردن چشمِ فرشتهی عدالت. تحولات دو سه دههی اخير، آشکارا شاهد متزلزل شدن بنيان عدالت در نظام روابط بينالملل بوده است و همين مخدوش شدن عدالت و عمیقتر شدن شکاف ميان فقير و غنی، حاصلخيزترين زمين برای رشد تروريسم بوده است. و انسانها هستند که قربانی بازی تبلیغاتی و رسانهای قدرتها میشوند. ايران هم اگر در موضع آمريکا قرار بگيرد و اخلاق و عدالت در آن بازيچهی قدرت شود، شايد بشود همان آمريکا. شايد. مهم اين است که بيرون بايستيم و توانايی و شهامت نقد اخلاقی و عقلانی بدون تبعيض داشته باشيم، فارغ از جهتگيری سياسی و گرايشهای عاطفی و احساسی. شهامت اخلاقی يعنی اينکه اگر تيغمان برای نقد و جراحی سياستهای ايران تيز است، وقتی به آمريکا میرسد، تيغمان تبديل به چوبی بیخاصيت نشود. شهامت اخلاقی يعنی اين. اتفاقاً شهامت اخلاقی يعنی اينکه تيغات در برابر آنکه قویتر است و قدرت بيشتری دارد، تيزتر باشد. مرعوب شدن و ملايم شدن در برابر قدرت، و فراموش کردن اصول اخلاقی در مقابله با برتری سياسی، عين زبونی و بیاخلاقی است. مقتضای اين حرف اين نيست که کسی سر به شورش انقلابی بردارد و از فردا بشود منتقد تمام عيار آمريکا و اسراييل و به جز آنها هم کسی را در دنيا خاطی نبيند. رعايت اعتدال و انصاف است که مهم است.
پ. ن. همين اصل را میشود در مقياسهای منطقهای و ملی هم بررسی کرد. اگر حوزهی بحث را منطقه بگيريم، باز هم اين اصل صادق است. اگر داخل ايران هم بگيريم، باز هم میبينيم بیعدالتی و افول اخلاق در سياست چگونه فاجعه درست میکند و به شکافها دامن میزند.
ديروز کارل گرشمن رييس بنياد اعانهی ملی برای دموکراسی (همان NED مشهور) به دعوت انجمن هنری جکسون در لندن سخنرانی داشت. سخنرانی او در يکی از اتاقهای ساختمان مجلس عوام پارلمان برگزار شد و جمعيت نسبتاً خوبی از دانشگاهيان و اهل سياست در آن حضور داشتند. بخش مهمی از سخنان گرشمن شامل ارجاعاتی به ايران و مثالهایی از وضعيت سياسی ايران بود.
پيش از هر چيز، نخستين نکتهای که جلب توجه میکرد، چه در سخنان آلن مندوزا، مدير اجرايی انجمن هِنری جکسون، و چه در سخنان گرشمن، اين بود که دموکراسی بيش از آنکه ارزشی انسانی قلمداد شود که آرزوی مشترک همهی انسانها باشد، به شکل يک آيين يا کيش فروکاسته شده بود که بايد ديگران را به اين کيش «دعوت» کرد تا به آن بپيوندند. از همان ابتدای سخنرانی اين حس منفی بر ذهن مخاطب حساس سايه میانداخت که «دموکراسی» بيشتر ابرازی تبليغاتی و سياسی شده است تا مفهومی ارجمند.
گرشمن تمام سخنان آشنايی را که تا به امروز شنيدهايم تکرار کرد. عمدهی سؤالهای جدی و اساسی از سوی دانشگاهيان و دانشجويان بود. از جمله يکی از استادان دانشگاه وستمينستر، از او پرسيد که به نظر شما حمايتی که شما از دموکراسی در ايران میکنيد به نفع دموکراسیخواهان است يا به زيان آنها؟ که البته گرشمن تلاش کرد با زیرکی از پاسخ مستقيم به آن پرهيز کند و صرفاً اکتفا کرد به اينکه بگويد کار کردن با ايران بسيار سخت است. يکی ديگر از دانشجويان از او پرسيد آيا شما برای دموکراسی ارزشی ذاتی و گوهری قايلايد که همه باید به دنبال آن باشند؟ گرشمن اذعان کرد که پاسخ به اين سؤال دشوار است. شايد اگر او بتواند پاسخی روشن و تعيينکننده به اين پرسش بدهد، موضع سازمان متبوعاش را بيشتر روشن میکند.
آنچه از سخنان گرشمن بر میآمد، به نظر من، نشاندهندهی يک چيز بود: اطلاعات آنها از جامعهی ايرانی، بيشتر منحصر به ايرانیهای در تبعيد و ايرانیهای مخالف حاکميت ايران است. بنياد اعانهی ملی دموکراسی که گرشمن به درستی میگويد مستقل از دولت آمريکاست، ايراد بزرگی که دارد اين است که به جای فاصله گرفتن از سياست و پرداختن به فعاليتهای نظری (يا عملی خالی از شائبهی جهتگيری سياسی له يا عليه يک کشور خاص)، عملاً به تعيين خطمشی سياسی پرداخته است و تلاش میکند دموکراسی را «صادر کند» و اين کالا را به مردم خاورميانه «بفروشد». سخنان او بدون شک، سخنانی بود سخت ايدئولوژيک و غلظت احساسات و عواطف در آن بسيار بالا بود. گرشمن چنان از وبلاگنويسان ايرانی سخن میگفت که انگار دربارهی نهادی صحبت میکند که پیشبرد دموکراسی در زمرهی اهداف آن است. بعد از سخنرانی بعضی از ايرادهای گرشمن را به يکی از استادان میگفتم. گفت چرا همانجا به او نگفتی. گفتم اگر قرار بود اينها را يکی يکی بشمرم که دعوا به پا میشد. نظر او هم عوض نمیشد. گرشمن تصوری که از ايران دارد، تصوری است سياه و سفيد. با اطلاعاتی دست دوم و مغشوش. (نکتهی حاشيهای ماجرا هم اين بود که حسين درخشان، عاشق سينهچاک گرشمن، در اين سخنرانی حاضر نبود! لابد خبر نداشته گرشمن آمده است لندن). گرشمن از چيزی به اسم «بنياد برومند» سخن گفت که بار اول بود اسماش را میشنيدم. سازمان او از حاميان اين بنياد است. گرشمن چنان با تحسين و ستايش از آن صحبت میکرد که هر کس نمیدانست گمان میکرد بزرگترين فعاليتهای علمی و عملی دربارهی ترويج دموکراسی بر عهدهی اين بنياد است! اين هم يک نمونه از تنگنظریهای ديگر گرشمن!
جای جان کين در اين سخنرانی بسيار خالی بود. در مقابل يکی مثل گرشمن با آن ادعاهايی که گوش فلک را کر میکند، تنها جان کين حريف میشد که تمام هزارتوهای دموکراسی را مثل کف دستاش میشناسد.
میدانستيد که بینظير بوتو از طرف مادرش ايرانی بوده است؟ «نصرت اسپهانی» دختر يک بازرگان ايرانی اهل کردستان بوده است که به همراه خانوادهاش به کراچی مهاجرت میکند. در هيچ کدام از وبسايتهای خبری فارسی زبان اثری از اين نکته نديدم. گفتم بد نيست به اين اشاره شود. اين هم مطلب ويکیپيديا دربارهی مادر بینظير بوتو.
مرتبط: حيف از بینظير
بینظير بوتو امروز به قتل رسيد. شنيدناش ساده است، اما پيامدهایاش سخت. بوتو قربانی افراطیگری به ظاهر مسلمانان شد. اصلاً چه میگويم؟ چرا به ظاهر؟ مسلمانان کشتندش. اگر مسلمانی اين است، من مسلمان نيستم. هنوز همهی جزييات ماجرا روشن نيست. ولی هر چه هست بسيار تلخ است و تکاندهنده. مواضع بوتو هر چه بود چند نکته بسيار روشن بود: بوتو زنی مسلمان بود که انديشههای نوگرايانه داشت. هنوز گيجم و نمیدانم چه بايد بنويسم. بیبیسی فارسی و انگليسی، هر دو تيتر بزرگ زدهاند و نوار صفحهی اولشان پاک عوض شده است. اتفاق بسيار بزرگ و عجيبی افتاده است. احتمال سوء قصد به مشرف و قتل او را میدادم، اما اين يکی غير منتظره بود هر چند يک بار ديگر هم به بوتو سوء قصد شده بود.
پ. ن. فکر میکنيد اينکه بوتو در دوران نخستوزيریاش از طالبان حمايت کرده بود چه تفاوتی در ماجرا میگذارد؟ پاسخ به اين پرسش بدون فهم روابط پيچيدهی نظاميان و سياستمداران و در واقع تسلط و سيطرهی نظاميان بر تمام شئون زندگی پاکستانیها ممکن نيست. حتی اينکه بوتو زمانی از طالبان حمایت کرده باشد و امروز به اقدامات تروريستی آنها معترض بوده باشد، توجيه کنندهی جنايت و قتل نيست.
قوانينی که در يک کشور با نظام سياسی خاصی وجود دارند، هيچ قداستی ندارند. از جمله در کشور خودمان «قوانين» هيچ قداستی ندارند. اگر قداست داشتند که هیچ تغييری نمیکردند. اصولاً مقدسات را نبايد تغيير داد. مقدسات ازلی و ابدی هستند. بگذاريد يک قدم فراتر بيايم. وقتی فقيهی به خود اجازه میدهد که شرعاً، عقلاً و عرفاً يک قانون دينی را تغيير دهد، معنیاش آن است که آن قانون «قداست» ازلی ابدی ندارد و در بستر شرايط خاص دستخوش تغيير میشود. ديگر خودم دارم خسته میشوم از ذکر اين مثالها: در جمهوری اسلامی، آيتالله خمينی حج را متوقف کرد (در حالی که از احکام محکم شرعی است). آيتالله خمينی نماز جمعه را بر قرار کرد. در حالی که در فقه شيعهی اثنیعشری، نه تنها برگزاری نماز جمعه بلکه تشکيل حکومت هم در زمان غيبت امام زمان حکماش روشن است و درست خلاف چيزی است که رخ داده است. پس يک نتيجهی خيلی صريح میشود از اين مقدمات گرفت: قوانين مقدس نيستند! مقدسات را ما میسازيم بر حسب نيازها و اقتضائات وقت. مقدسات را ما بر میکشيم و از آنها ابزار میسازيم برای پيشبرد مقاصد خودمان. حقيقت به همين صراحت و عريانی است. دوست نداريد باور کنيد، نکنيد. چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. انسان در برابر قانون منفعل نيست و نبايد باشد. قانون برای انسان است، نه انسان برای قانون. قانون برای خدمت به بشر است، نه بشر برای خدمت به قانون. و همچنين دين برای بشر است، نه بشر برای دين. دين با خدا فرق دارد (تازه در باب خودِ خدا هم اگر و اما دارم که بماند فعلاً). مشکل مردم اين است که فلان حکم فرعی شرعی با قرآن و پيامبر و امام و خودِ دين و خدا يکی میشود. تصحيح میکنم: مشکل مردم عوام اين است. پس قوانين را میشود تغيير داد ولو سايهی شريعت بر سرِ آنها باشد. به همان سادگی که اين آيتالله يا آن مجتهد در قم یا فلان شهر، مثلاً حکمی را که بقيه حلال میدانستهاند، امروز حرام میداند يا به همين آسانی که مجلس و قوهی مقننه، قانونی را تصويب میکند که با فهم سنتی فقيهان منافات صريح و آشکار دارد. اين همه توضيح که دادم شرح واضحات بود. ابهامی برای اهل اشارت در ميان نيست. گفتم شايد ذکر چند مثال مسأله را روشنتر کند. ديگر خود دانند!
شايد اين خبر را شنيده باشيد که چندين ماه پيش، هفت مرد دختری را از يک مرکز خرید در قطيف به همراه مردی که هيچ نسبتی به او نداشت ربوده و سپس به او تجاوزکردند. دادگاه مجرمان را محکوم به دو تا نه سال زندان کرد و برای زنی که به تجاوز شده بود به خاطر تخطی از قوانين شريعت اسلامی و همراه نبودن با ولی ذکور محکوم به تحمل شلاق شد. پس از اعتراض به رأی قاضی، تعداد ضربات شلاقاش به خاطر اعتراض به حکم قاضی افزايش يافت. همسر اين زن، که هنگام وقوع ماجرا، نامزد او بوده است، باز هم میگويد که قصد اعتراض به حکم را دارد. تا اينجای ماجرا، جامعهی متعارف عربستان است. هيچ چيز عجیبی برای خودشان رخ نداده است. حتی همسر زن معتقد است که جامعهی عربستان با زنان مشکلی ندارد و مسأله قاضی پرونده است!
اما مسأله اينجا شروع میشود. هيلاری کلينتون به بوش اعتراض کرده است و از او درخواست کرده که به عربستان فشار بياورد و از ملک عبدالله بخواهد که زن را از تمام اتهامات تبرئه کند. دولت بوش آشکارا نمیخواهد متحدش را از خود برنجاند. و نهايتاً واکنش وزارت خارجهی آمريکا این است که از اين حکم «حيرتزده» شده است، اما باز هم آن را مسألهی داخلی خود عربستان میداند و طبعاً دليلی ندارد برای اينکه «از کاه کوه بسازد»! قضيه ساده است، نه؟ اينجا چند مسأله مهم است:
يکم اينکه آيا برخوردی که آمريکا با يک مسألهی واحد در دو کشور مختلف میکند، يکسان است؟ طبعاً نه. اگر اتفاق مشابهی در ايران رخ داده بود، بدون شک آمريکا از آن مستمسکی میساخت برای ارایهی چهرهای اهريمنی از ايران.
دوم. آيا نفس مسأله چيزی است که بشود از کنار آن عبور کرد؟ فرقی نمیکند اين تضييع حقوق اين انسان، و يک زن، در کدام کشور رخ بدهد. فرقی نمیکند کشوری که در آن حق يک انسان ضايع میشود، ايران باشد يا عربستان، آمريکا باشد يا انگليس. حق بشر، حق بشر است. قاعدتاً حقوق بشر تابع مرزهای سياسی و محدودههای عرفی نبايد باشد. اما برخورد آمريکا دقيقاً خلاف اين را نشان میدهد. حقوق بشر بدون هيچ شکی تابع سياست و تابع قدرت است.
سوم. چه کسی صلاحيت هشدار دادن در برابر نقض حقوق بشر را دارد و چه کسی مجهز به ابزار جلوگيری از نقض حقوق بشر است؟ آمریکا با نشان دادن برخوردهای متناقض و جهتگيریهای سياسی و ايدئولوژيکاش آشکار است که صلاحيت اظهار نظر دربارهی حقوق بشر را ندارد. حداقل دولت بوش وضعاش چنين است. فردا اگر هيلاری کلینتون هم رييس جمهور شود، بايد ديد چه اندازه بیطرفی را حفظ میکند و در اعتنا به حقوق بشر ملاحظهی منافع سياسی را نمیکند. داوری دربارهی آينده باشد برای آينده.
چهارم. زنی که در قطيف به او تجاوز شده، شيعه بوده است. فرض را بر اين میگذارم که قاضی تعصبات مذهبیاش را در صدور حکم دخيل نکرده است (که البته با توجه به واقعيتهای جامعهی عربستان فرض دشواری است). اما برای يک ناظر بیرونی که دغدغهی حقوق بشر را دارد، نکتهی قابل توجهی است.
و اما... زن. زن قربانی است. زن قرنها قربانی بوده است. زن اکنون هم قربانی است. زن در بازیهای فمينيستی هم باز قربانی میشود، باز وجهالمصالحه قرار میگيرد. زن حتی برای کشوری که ابر قدرت است، برای دولتی که به هر جای دنيا که بخواهد سرک میکشد و هر چه بخواهد میکند و همهی اينها را هم با ادعای آزادی، حقوق بشر و دموکراسی انجام میدهد، باز هم قربانی است. آن زن به عنوان زن، به عنوان يک انسان نيست که برای مدعيان آزادی مهم باشد. آن زن هميشه در سايهی سياست و قدرت قاهره است که سنجيده میشود. اگر حقی از حقوقاش استيفا میشود به طفيل سياست و از صدقهی سر منافع قدرت است. اگر حقی هم از حقوقاش ضايع میشود، باز معلول اقتضائات ساختار قدرت است. و ما همه قربانی هستيم. قربانی سياستی که ذرهای رحم در دل به مادران، خواهران، همسران و دخترانمان ندارد. ما با اين همه زن احاطه شدهايم و اين همه زن از دستمان به فغاناند. نه، دل به مهر و لطف آمريکا بستن برای هيچ عاقلی عايدی ندارد که – با عذر از حضرت حافظ - «کامبخشی یو اس عمر در عوض دارد»!
يکی از چيزهايی که پنج شش سالی است ذهن مرا به خود مشغول کرده است، «ديپلماسی» است و اينکه سياستمداران چقدر از آن استفاده میکنند. در نتيجه هر وقت سياستمداران مختلف را میبينم و سخنانشان را میشنوم، همه را با متر ديپلماسی میسنجم يا حداقل يکی از معيارهای مهم سنجش من دپيلماتيک بودن آنهاست. و ديپلماسی برای من يعنی استفادهی درست و مناسب از کلمات برای به دست آوردن بهترين نتيجه در شرايطی که ممکن است لزوماً به نفع آدم نباشد. مدتی پيش، يادداشتی دربارهی لاريجانی نوشته بودم و از فرط هيجان گمان کنم بيش از آنچه بايد از او ستايش کرده بودم. تمام دغدغهی من البته ديپلماسی بود که شتاب و هيجان صورتی ديگر به آن داده بود. به هر تقدير، الآن تلويزيون بیبیسی دارد برنامهی هارد تاک را نشان میدهد. دارندبا خالد مشعل مصاحبه میکنند. مصاحبهکننده آدمی است بسیار بدقلق و سختگير که شديداً مصاحبهشونده را زير سؤالهای سخت میگيرد. اما از لحظهای که من دارم این برنامه را میبينم، يک چيز بسيار برای من جالب است: خالد مشعل با مهارتی فوقالعاده به پرسشها پاسخ میدهد. پرسشهايی که از او میشود چه بسا هر مصاحبهشوندهای را به سادگی عصبانی کند، اما مشعل به خوبی بر خود مسلط است. نه صريحاً جواب مثبت يا منفی میدهد. نه در دام پرسشهای مصاحبهگر گير میکند. نه کسی را مستقيماً تحريک میکند و نه از موضع سياسیاش عدول میکند. رهبران حماس دارند درس ديپلماسی را میآموزند. پس چرا مشکل خاورميانه حل نشده است؟ پاسخ به اين پرسش را نمیتوان با بحث دربارهی ديپلماسیِ صرف داد. ولی به اعتقاد من يک چيز مسلم است: اگر سياستمداران خاورميانه ديپلماسی و گفتوگو بياموزند (و بله، مواضعشان را هم حفظ کنند) میتوان گفت به درجهای از بلوغ سياسی رسيدهاند. اينجا اگر برسيم (که برای رسيدن به آن راه زيادی مانده است)، آن وقت معلوم میشود نقش سياستهای پشت پردهی آمريکا در دامن زدن به بحرانهای منطقه چیست؟
به پاکستان نگاه کنيد. مشرف عملاً حکومت نظامی اعلام کرده است. راه برونرفت از بحران پاکستان عملاً يکی از اين سه مورد است: يا مشرف تبدیل به قدرت مطلقه میشود و همهی مخالفاناش را حذف میکند و تا يکی دو دهه ديگر مهره و فرمانبردار بیچون و چرای آمريکا در پاکستان باقی میماند؛ يا کشور به آشوب و هرج و مرج کشيده میشود که افراطيون مذهبی قدرت پيدا میکنند و طالبانی تازه در پاکستان پديد میآيد؛ راه حل سوم هم حل دموکراتيک و مدنی مسأله است. اما قلب ماجرا اينجاست: بقای تروريسم به سود آمريکاست (بر خلاف تبليغات ظاهری و جنگ زرگری بوش)؛ آمريکا از حضور افراطيون مسلمان که از دين ابزاری سياسی ساختهاند و به بهانهی آن دست به قتل میزنند سود میبرد. فلسفهی حضور مشرف در پاکستان هم مقابله با همينهاست. آمريکا خودش مشکل را درست میکند و خودش هم میخواهد مشکل را حل کند و اين دايرهی بسته همچنان ادامه دارد!
بحث به حاشيه کشيده شد، اما همين الآن که اينها را مینويسم هر بار که حرفهای خالد مشعل را میشنوم نمیتوانم او را تحسين نکنم. ممکن است مواضع فکری من اصلاً با مواضع فکری او موافقتی نداشته باشد، اما نمیتوانم پختگی و سنجيدگی او را در پاسخگويی ستايش نکنم. مشعل در عين حفظ موضع حماس، تلاش میکند صدمهای به يکپارچگی ساير فلسطينیها نزند و ساير گروههای سياسی فلسطينی را متهم نکند. باشد که بعضیها درس بگيرند! «و ما ادريک ما الديبلوماسی»!
خاستگاه دموکراسی يونان است؟ بيشتر مردم ذهنیتی دربارهی دموکراسی دارند که مبتنی بر تبليغات رسانهای و آموزشهای سطحی کتابهای درسی و تاریخی است. شواهد تاریخی نشان میدهد که دموکراسی ابداع يونيانيان نيست. و هديهای نيست که ارزشهای غربی يا اروپا به جهانيان داده باشند. پيشتر اشاره کرده بودم که جان کين مشغول نوشتن تاريخ جامع دموکراسی است. نويسنده در اين کتاب نشان داده است که نسبت دادن ابداع دموکراسی به يونانيان تحريف تاريخ است و آن را «انتحال» يونانيان ناميده است. جان کين، در اين کتاب، که عنوان «زندگی و مرگ دموکراسی» را بر خود دارد، نشان داده است که «دموکراسی» به لفظ، معنا، و در عمل ريشه در «شرق» دارد؛ يعنی سرزمينهايی که اکنون سوريه، عراق و ايران ناميده میشوند!
ما ناگزير به اصلاح تاريخ و راست کردن اين تحريف تاريخی برای دو گروه هستيم: برای شرقیها - و ايرانیهايی - که گمان دارند دموکراسی، ارزش يا ابداعی «غربی» است. از آن سو بايد برای غربیهای متخبتری که گمان کردهاند «دموکراسی» زاييدهی تمدنِ آنهاست و ريشههای آن را در تاريخ کهن خويش نشان میدهند، ثابت کرد که دموکراسی از آنِ آنها نيست تا کسی مانند جورج بوش ادعا نکند که: «ما در مدت زمان اندکی، يعنی در فاصلهی کمتر از يک نسل، شاهد سريعترين پيشرفت آزادی در داستان ۲۵۰۰ سالهی دموکراسی بوده است. مورخين آينده توضيح خواهند داد که چرا اين اتفاق رخ داده است. اما ما هماکنون بعضی از دلايلی را که آنها نقل کردهاند میدانيم. تصادفی نيست که طلوع اين همه دموکراسی در زمانی رخ داده است که با نفوذترين ملت دنيا خود يک دموکراسی بوده است.» (نوامبر ۲۰۰۳).
دموکراسی در شمار يکی از مفاهيمی است که دستخوش عميقترين سوء تفاهمها و تعابير نادرست بوده است. آن دموکراسی که مردم میشناسند، خيالی است از واقعيتی که چندان نسبت مستقيم و دقيقی با آن خيال و توهم ندارد. و مردم هميشه با خيال و ظن خويش زندگی میکنند.
بسياری از مفاهيمی که امروزه مبنای تمدنهای غربی و دولتهای ليبرال دموکرات قرن حاضر هستند، عمدتاً مبتنی بر ارزشهای پايهی انسانی به شمار میروند. آيا حقوق بشر بايد رعايت شود؟ شکی نيست. آيا حقوق بشر در همه جای جهان يکسان است؟ به گمان من بايد باشد. يعنی میتوان به يک فصل (يا وصل!) مشترک ميان همهی انسانها فارغ از جنسيت، رنگ، نژاد و دين رسيد که میشود بر مبنای آنها «حقوق بشر» را فهميد. اما چند نکته و معضل بزرگ هميشه کار را دشوار کرده است.
نخست اينکه اگر به گفتمان حقوق بشر، تنها در تمدنهای غربی نگاه کنيم، اساساً به قلمرو دولت-ملتها و نگاه وبری ماجرا توجه داريم. در اين طرز تلقی از «حقوق بشر» گاهی اوقات میبينيم که «حقوق بشر» میتواند با «حقوق شهروندی» تزاحم داشته باشد. حقوق بشر، اساساً بايد بدون «مرز» فهميده شود در حالی که «حقوق شهروندی» (و ايضاً «تکاليف شهروندی») مبنای فهمشان «مرز» آن دولت-ملت خاص است. اين نسبتها هنوز به قدر کافی کاويده نشدهاند و گاهی تناقضها و تعارضهای اين دو خود را نشان میدهند. نکتهی ديگر اينکه همين «حقوق بشر» امروز در اروپا جوری فهميده میشود که با فهم آمريکايی آن اندکی تفاوت دارد.
نکتهی ديگر اينکه «حقوق بشر» امروز تبديل به چيزی شده است ورای حقوق واقعی بشر. حقوق بشر امروز بيشتر بازيچهای سياسی است که دولتهای رقيب يا مدعی هنگامی که میخواهند مخالفان خود را زمينگير کنند يا چهرهای اهريمنی به آنها بدهند، به آن متوسل میشوند. حقوق بشر تبديل شده است به يکی از «مقدساتی» که پرسش کردن دربارهی آن هم گاهی جرم تلقی میشود. دقت کنيم که نقض حقوق بشر هم در آمريکا رخ میدهد، هم در اروپا، هم در کشورهای توسعه نيافتهی جهان سوم. تفاوت در اين است که اين نقض حقوق بشر در کشورهای اروپايی و آمريکايی يا آنقدر مشهود نيست يا عمدتاً در بازیهای رسانهای گم میشود و «قدرت» میتواند آن را به سود خود مصادره کند. در کشورهای توسعه نيافته و جهان سوم – که شامل کشورهای مسلمان نيز میشود – حقوق بشر اساساً «سياسی» فهميده میشود. کافی است جهتگيریهای سياسی يک کشور خاص را به دقت واکاوی کنيم تا ببينيم نقض حقوق بشر در آن کشور چه اندازه بررسی و نظارت میشود و چقدر عليه آن بيانيه صادر میشود و چه اندازه با آن برخورد قاطع صورت میگيرد. موضع «آمريکا» در قبال نقض حقوق بشر در ايران، در عربستان سعودی، در پاکستان، در ليبی و در سوريه يکسان نيست. هر چقدر هم که قوانين حاکم بر عربستان ضد-انسانی باشد يا شديدتر از قوانينی باشد که در ايران اجرا میشود، عربستان هرگز «اهريمن» نيست ولی ايران به خاطر سياستهايی بسيار متعادلتر از سياستهای عربستان میتواند دشمن شمارهی يک بشريت تلقی شود! پس به وضوح میتوان ديد «حقوق بشر» تبديل شده است به اهرمی سياسی که در آن حقیقتاً اعتنای چندانی به خود «بشر» نمیشود. در اين ميان میمانند چند سازمان غيرانتفاعی و بشردوستانه که آرام و بیسر و صدا خرده قدمهايی بر میدارند برای تأمين حقوق ابتدايی بعضی انسانها در کشورهای محروم و مهجور.
حقوق بشر نياز به مدافعی دارد خوشنامتر از آمريکا. حقوق بشر به قدر کافی دستمالی شده است (چنانکه دين به همان اندازه دستمالی شده است). میدانم اين بحث بسيار گسترده و پر جنجال است. بسياری از اين نکات را قبلاً هم در ملکوت نوشتهام. اما خيلی مهم است مرتب اينها را آدم بنويسد و به خودش يادآوری کند که «حقوق بشر» سياه و سفيد نيست. حقوق بشر واقعاً مسألهای پيچيده و مهم است که حمايت از آن از ارکان مهم بقای بشريت در سالهای آينده به شمار میرود. کاش کسانی که از همه چيز، از دين، از سياست، از حقوق بشر، از آزادی بيان، مقدساتی آسمانی میسازند و مرتب در پی دريدن گلوی همديگرند، کمی به فکر خودِ بشر هم باشند. خودِ بشر در اين ميان از ياد رفته است.
احمدینژاد به حق دارای يکی از «قراضه»ترين ديپلماسیهايی است که تا به حال در تاريخ سياسی ايران وجود داشته است (چند روز پيش دوستی اين تعبير «قراضه» را به کار برد و سخت به جا و ايدهی اين يادداشت را هم ديروز ظهر). کاش از هوش و درايت و بلاغت لاريجانی میتوانستند و میخواستند استفادهی مناسبت بکنند. اما دردِ عظيم اينجاست که در اين وانفسايی که چند دولتِ ديوانه دندانهایشان را تيز کردهاند که تنِ وطن را پاره پاره کنند، بايد دندان بر جگر بفشاری که به بهانهی قبا کردن پیراهن رييس جمهوری که نمیداند چه وقتی بايد چه بگويد و چه نگويد، آنها بر سر وطن نريزند! دردناک است ديگر، اما ظاهراً بايد صبوری کرد. ولی اين صبوری هم ريسک است. چه ريسکی؟ ممکن است ما صبوری کنيم يا نکنيم، باز هم آمريکا جنونِ هميشگیاش گل کند. و ريسک ديگری هم که هست اين است که . . . خودتان میدانيد ديگر! همان خطرِ ديگر. تاريخ سرزمين ما سرشار از موقعيتهايی است که از يک خطر به دامان خطر ديگر افتادهايم، حال يا خطر بزرگتر بوده يا کوچکتر. ما هيچ وقت از امنيتی به امنيتی بزرگتری نرفتهايم انگار. ريشهی مشکل را من هنوز در «توسعه نيافتگی» مزمن کشور میدانم. «توسعه» به معنای دقيقاش در کشور ما غايب است. و توسعه شامل رشد تحصيل و آموزش به معنای مدرنِ آن، نهادينه شدن خدمات بهداشتی، فقرزدايی بنيادين و مقولاتی از اين قبيل است. و صد البته هزار درد و مرض ديگری که حاصل موقعيت خاص جغرافيايی ايران است. پس میبينيد که جغرافيا گاهی باعث بدبختی و گاهی باعث خوشبختی آدمی است.
اما چه باک؟ بگذاريد اين را هم بگويم (شرمندهی آقای مهاجرانی عزيز). آقای جوادی آملی يک نصيحت به احمدی نژاد کرده بود: «به مردم دروغ نگوييد» و رييس جمهور ما اسطورهی صداقت و راستگويی و عمل به وعدههايی است که مدعی بوده است میتواند محقق کند. کاش از مراجع «تقليد» اين يکی را میشد به خوبی «تقليد» کند، «تحقيق»اش پيشکش به خدا!
این ماجراهای محمود آقا در نيويورک حقيقتاً قصهای بديع است. يعنی به هر جنبهاش نگاه کنی، از هر طرفی که ببينی، سوژه میبارد، آن هم سوژههای داغِ داغ. پس بگذاريد حالا که با محمود آقا درد دل کردم، دو کلام هم به حواشی ماجرا نگاه کنيم.
اول از همه اينکه احمدینژاد کلی حرفهای جورواجور زده است. وسط حرفهایاش دو نکتهی خوب را خيلی صريح گفته است. يکی اينکه وقوع هولوکاست نبايد بهانه برای ظلم به فلسطينیها شود. احسنت اين را درست گفته است. کاش قبلاً که دربارهی هولوکاست حرف زده بود همين حرف را زده بود تا خودش و دیگران مجبور به ماستمالی کردن نشوند. سياستمداران ايرانی هنوز يک برگ برندهی ديپلماتيک قوی و قاطع در اختيار دارند: مجاهدين خلق هنوز از سوی آمريکا حمايت میشوند و آمريکا رسماًٌ آنها را منزوی نکرده در حالی که قدرت کامل برای انجام اين کار را دارد. به جای پرت و پلا گفتن و حرفهای شعارگونه سر هم کردن، کافی است همينها را مرتب به رخ آمريکا بکشند تا ميزان پایبندیاش به مبارزه با تروريسم آشکار شود. ديگر اينکه دربارهی انرژی هستهای، عبارات جدلی مناسبی را به کار برده بود که منطق آمريکا را عملاً مضحکه کرده است. آمريکا واقعاً نمیداند با کدام مبنای حقوقی سر قضيهی انرژی يقهی ايران را بگيرد و احمدینژاد دارد اينها را بازی میدهد، هر چند بازی خطرناکی است.
وقتی با احمدینژاد آدم درد دل میکند، دارد با کسی حرف میزند که شده است رييس جمهور کشورش، در نتيجه ممکن است حرفهايی را به او بزند که وقتی به بيرونیها میرسد آنها را تکرار نکند. ولی حالا قرار است از بيرون به قضيه نگاه کنيم. احمدینژاد وقتی میگويد رسم مهماننوازی اين نيست، راست میگويد بندهی خدا. يکی نيست به آقای بولينجر بگويد که مرد حسابی تو به چه قصد و نيتی احمدینژاد را دعوت کرده بودی به دانشگاه (يا اساساً با سخنرانیاش موافقت کرده بودی)؟ اگر قرار بود همان اول بروی و چاک دهنات را باز کنی و هر چه دلات میخواهی بگويی، اصلاً چه مرضی داشتی دعوتاش کنی؟ اينجاست که رييس يک دانشگاه معتبر آمريکايی میشود مسخرهی خاص و عام. به اين میگويند منتها درجهی حماقت. پس میبينيد که احمدینژاد با تمام کارهایاش در برابر اين ريیس دانشگاه جو زده، نابغهای به حساب میآيد! به اعتقاد من در اين ميان آبروی آمريکا بيش از هر کس ديگری رفت. ايران خودش هميشه به نقض آزادی بيان متهم است. ايران متهم به نقض آزادیهای فردی و سياسی است. ولی آمريکا که کلی ادعای دهنپرکن برای رعايت حقوق بشر و حقوق انسانی و مدنی افراد را دارد، چرا بايد در يک دانشگاه معتبر چنين خيمهشببازی مضحکی بر پا کند که حيثيت دانشگاه را به باد دهد؟ هر وقت تلويزيون مصاحبه با بعضی از آمريکايیها را نشان میدهد، ملت مصاحبهشونده بلافاصله میگويند: «آنچه آمريکا مظهر آن است . . .» (What America stands for). آمريکا مظهر و نماد چیست حالا؟ واقعاً رویتان میشود بعد از اين همه دسته گل به آب دادنها بگوييد ما مظهر چيزی هستيم؟ اين آدمها که اينجوری دربارهی آمريکا حرف میزنند واقعاً درک و دانششان از اوضاع جهانی چقدر است؟ به چه چيزی مینازند؟ به قلدری و جنگافروزی کشورشان؟ يا به نمايش عقلانيت و شعور و احترام رييس دانشگاهشان؟ يا به درک و دانش بالای رييسجمهورشان؟ خوب بود رييس دانشگاه آن حرفها را نمیزند و خودش را خراب نمیکرد و قضاوت دربارهی احمدینژاد را به عهدهی مردم میگذاشت نه اينکه خودش – که ميزبان است – در مقام مدعیالعموم و شاکی بنشيند. به اين میگويند بیآبرويی آزادی و حقوق بشر و به باد رفتن اعتبار دانشگاه.
اما نکتهی آخر. اين اتفاقها که میافتد و اساساً وقتی شخصيتهای جنجالی سياسی ايران میروند خارج از کشور، بهترين فرصت برای آشکار شدن اپوزيسيون ايرانی خارج از کشور است. آنچه من تا به حال از اينها ديدهام با برخوردهای متفاوت مستقيم يا غير مستقيمی که با آنها داشتهام يک واقعيت شگفتانگيز را دربارهی آنها نشان میدهد: اکثريت اپوزيسيون سياسی خارج از کشور، از تقريباً همهی طيفها، شديداً از لحاظ فکری و عقلانی ورشکسته هستند. رفتار، گفتار و کردار اينها رفتار يک عده آدم عصبی است که هیچ عقلانيت و سنجيدگی در آن ديده نمیشود. مثال و نمونهاش بسيار است (از جمله در همين سفر احمدینژاد، رفتار و گفتار سلطنتطلبها را در آنجا مشاهده بفرماييد). اساساً اپوزيسيون گويی نمیتواند با زبانی سنجيده و متين جمهوری اسلامی را نقد کند. در اکثر موارد عنان اختيار از دستاش در میرود، احساساتی میشود و شروع میکند به آسمان به ريسمان بافتن يا ناسزا گفتن. برای اينها اپوزيسيون مساوی است با مقادير معتنابهی ناسزا به اضافهی مشتی شعار دربارهی دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بيان که اگر پایاش بيفتد، خودشان هم به اينها اصلاً پایبند نيستند (به عبارتی نزد آنها، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بيان خوب است ولی فقط برای خودشان و دوستان و همفکرانشان!).
خلاصهی ماجرا اينکه آمريکا که قبلاً هم چندان وزنی برای احمدینژاد قايل نبود. پس او اساساً نه برای آمريکا، بلکه نزد بقيهی مردم هم چيز زيادی برای از دست دادن نداشت. پس زيانکار بزرگ ماجرا خود آمريکا بود که ظرفيت کافی را برای شنيدن حرفها او ندارد. آمريکا بيش از هر کس دیگری در اين ماجرا بیآبرو شد، خواسته يا ناخواسته. آمريکا بود که آن همه ادعا داشت، ولی همين آمريکا تحمل نداشت بگذارد يکی حرفاش را بزند و قضاوت دربارهی حرفهای او را - که کلی پرت و پلا و حرف بیربط و خندهدار هم در آن آمده است - به عهدهی «جمهور» واگذار کند. اين است که رييس دانشگاهاش هم جوگير تبليغات رسانهای میشود و مبانی و اصول اخلاقی و فکریاش و آن به اصطلاح ارزشهای استواری را که میگويند آمريکا بر آنها بنا شده است، زير پا میگذارد. به اعتقاد من، دقيقاً به دليل اينکه دانشگاه کلمبيا در آمريکاست و آمريکا آن همه ادعای ارزشمداری انسانی، دموکراتیک و حقوق بشری دارد، رييس دانشگاهاش نبايد چنان حرفهايی میزد و آن عبارات را به کار میبرد.
پ. ن. نکتهی تئوريک و بغرنج ماجرا: آزادی بيان نمیتواند فضايی ناسزا گفتن و توهين را به بهانهی آزادی برای هيچ کسی تقديس کند، چه آن فرد احمدینژاد باشد، چه رييس دانشگاه کلمبيا يا رييس جمهور آمريکا. آزادی بيانِ اين شکلی، نهايتاً به ضدِ خودش تبديل میشود و نقض غرضی تمام عيار خواهد بود.
پ. ن. ۲: اين هم تحلیل هاآرتص از ماجرا: بازندهی اصلی سفر احمدینژاد اسراييل است. (به راهنمايی مکتوب آقای مهاجرانی؛ کاش آقای مهاجرانی لينک مستقيم مطالب را در وبلاگاش میآورد). اين مطلب مهدی جامی هم يکی از منصفانهترين يادداشتهای سياسی راديو زمانه است که به درستی بر نکتهای حساس انگشت نهاده است.
معصومه ناصری راست میگويد: «کلا هیجان ماجرا زده بالا و همه این شلوغ بازیها کار همین احمدینژادی است که کلا ریز میبینیمش ولی به تنهایی یک دنیا را اسکل خودش کرده است.» ولی ماجرا اين است که اين وسط هيچ خبری از عقلانيت از هيچ سويی نيست. من میفهمم واکنش آمريکايیها واقعاً شلوغ کردن ماجراست و زياد جدی گرفتن احمدینژاد. آخر تحليلگری که فرق احمدینژاد و بن لادن را نداند و از پيشينهی شکلگيری شخصيت و لفاظیهای اين دو نفر آگاه نباشد، تحليلگری است رسماً مشنگ. اين از طرف آمريکايی که حتی در حد سناتورش هم خودش را در سطح بازیها و لجاجتهای بچهگانه پايين آورده است.
اما محمود آقای خودمان. خوب برادر من! تو با اين همه اهن و تلپ بلند میشود بروی آمريکا دل اينها را به دست بياوری، پز سياسی بدهی، و ابراز تمدن و شخصیت کنی. اين کارها شرط دارد، زمينه میخواهد، مشی و رفتاری میخواهد که دلالت کند بر کاری که ادعایاش را داری. من در حسن نيتات هیچ شکی ندارم. ولی وقتی شما به عنوان رييسجمهور ايران نمیفهمی چطور بايد از اسراييل و صهيونيسم انتقاد کنی که هم انتقادت جدی و بیتعارف و برنده و قاطع باشد و هم خودت مسخرهی خاص و عام نشوی، توقع داری مردم چه رفتاری با تو داشته باشند؟ میدانی چه میگويم؟ مقصودم اين است که تو اگر از اين مردم آمريکا - نه حتی دولتشان - توقع مهماننوازی داری، بايد اول برادریات را ثابت کرده باشی. نه اينکه تا تقی به توقی میخورد دهانات را بی هوا باز کنی و راست راست بگويی هولوکاست همهاش کشک بوده. ما که میفهميم تو قصد بدی نداشتهای. ما میفهميم تو مقصودت اين است که کسی نبايد به بهانهی هولوکاست به فلسطينیها ظلم کند. ولی تو اگر میخواستی همهی دنيا همين معنی را از حرفات بفهمند، بايد عيناً همين عباراتی را به کار میبردی که نوشتم. حالا حساباش را بکن که در کشوری که يک دنيا يهودی دارد - و يهودیهایاش خيلی وقت پيش از ايجاد اسراييل به آنجا رفتهاند و ساکن آنجا بوده و هستند - تو چشمِ بيچارهها را در آوردهای و گفتهای همهی حرفهاتان دروغ است! توقع مهماننوازی از اينها داشتن کمی گزاف است. خودت بايد فکر میکردی که داری با سر میروی توی دهن شير. پس بیخودی لازم نيست خودت را برای اينها به موشمردگی بزنی. من هم میفهمم که خیلی از مردم دنیا با تريپ ضد آمريکايیات حال کردهاند. ولی باور کن، ديپلماسی و درايت داشتن فقط در مخالفت با آمريکا نيست.
میدانی محمود آقا؟ تو واقعاً رفيق صادق و يکرنگ در دنيا خيلی کم داری. رفيقی که برایات سوت بکشد و کف بزند، شايد زياد داشته باشی، اما رفیق فابريک و يکدل و يکجان خيلی خيلی کم داری. انصافاً خيلی تنهايی! پس بهتر است زياد باعث خرابتر شدن اوضاع نشوی. ما هم دلمان خون است از اينکه رييسجمهور کشورمان را دارند آنجا مسخره میکنند. ولی تو خودت چرا بهانه دست اينها میدهی آخر؟ نکن برادر من! نکن! بعدش هم من نفهميدم چرا اين وسط پای گاليله را کشيدی وسط. خوب بود قبلاً با دو سه نفر که تاريخ علم خواندهاند و کمی با عقايد فيلسوفان مسلمان آشنا بودند مشورت میکردی که ضايع نشويم آخر. آخر که چی ما در ايران همجنسگرا نداريم. نمیشد ديپلماتيکتر جواب بدهی که ملت مسخرهات نکنند؟ نمیشد؟ نمیشد دو دقيقه جلوی زبانات را بگيری؟ امان از دست اين زبان!
ببين، ما که میفهميم تو خيلی با بن لادن و هيتلر فرق داری، خيلی فرق داری. و اين را صادقانه میگويم و محض طنز و شوخی نيست. ولی به خدا آنها نمیفهمند. آنها حتی اگر واقعاً بدانند تو با اينها فرق داری، فقط برای اينکه تو را بیآبرو کنند، دنبال بهانهای میگردند که بگويند تو مثل آنها هستی و تو هم که از خدا خواسته صبح تا شب بهانه به دست اينها میدهی. میدانی آنها که برایات کف میزنند در ايران اسم تو را معجزهی هزارهی سوم گذاشتهاند و دفترت هم به تو میگويد سقراط زمانه. اميدوارم این بار که بر میگردی وطن، با معجزهی تازهای برنگردی. تو را به خدا سعی کن زياد سخنرانی نکنی آنجا. سعی کن بيشتر فکر کنی. سعی کن بدهی يک آدم سخنرانینويس با سواد سخنرانیات را بنويسد. رئوس حرفهات را بهش بده، ولی بهش بگو ديپلماتيک برایات سخنرانی بنویسد. به خدا هيچ شرمی ندارد. خيلی از شخصيتهای تراز اول دنيا، کسی را دارند که برایشان سخنرانی مینويسد. تو را به خدا دست از اين اعجازهات بردار. ملت ديگر پيغمبر لازم ندارد. تو هم که الحمدلله مسلمانی و قايل به خاتميت رسول اسلام. بيا کوتاه بيا برادر من.
پ. ن. من واقعاً به خاطر اين لحن و بيان و زبان از خوانندگان فرهيختهای که با زبانی دیگر خو دارند، عذر میخواهم. اين اوضاع و بازیگران اين بازی را با هيچ زبان ديگری نمیشود توصيف کرد. حق مطلب را هم که مطلقاً به هيچ وجهی و به هیچ زبانی ادا نمیتوان کردن.
باشد، میزنم به سيم آخر. هر چه ملت دوست دارند بگويند. يک بار ديگر هم نوشته بودم که من علی لاريجانی را سياستمدار و ديپلماتی ترازِ اول میدانم. اين آدم اصلاً برای هيچ شغل و منصب ديگری در جمهوری اسلامی ساخته نشده بود جز کار ديپلماسی. هر کس اين آدم را به اين کار حاضر گمارده است هوشمندی زيادی به خرج داده است. واکنشهای اخير علی لاريجانی به آمريکا در شمار دندانشکنترين پاسخهايی بود که يک سياستمدار ايرانی به آمريکا داده است. به نظر من دستگاه دولتی بايد رسماً سکان هدايت سياست خارجی جمهوری اسلامی را به لاريجانی بسپارد و به بقيه مؤکداً بگويد فقط سکوت کنند و بگذارد يک نفر باسوادتر و ديپلماتتر از خودشان حرف بزند. سخنان لاريجانی را از بسياری جهات من سخت منسجم، متين و محکم میدانم. تيتری هم که راديو زمانه برای سخنان او انتخاب کرده است، شاهکار است: «آمريکا به ليبرال-دموکراسی در عراق التزام ندارد» و اين درستترين سخنی است که هر سياستمداری در چنين وضعيتی میتواند به رخ آمريکا بکشد. سخنان لاريجانی فکت دارد، اشارات صريح دارد. تنها حرفهای جدلی نيست.
آدمی که در مقام سياست مینشيند (به معنای وسيعاش)، چه تفاوتی با «هر آدمی» دارد که چنان نيست؟ پاسخ اين پرسش را از چندين جهت و با تکيه بر موازين مختلفی میشود داد. از نگاه دين اگر ببينی و تعاليم اخلاقی دين، برای آن پاسخی هست. از نگاه علم سياست و معرفتهای انسانگرايانهی روزگار مدرن هم اگر نگاه کنی، باز پاسخی برای اين پرسش هست. اما تا جايی که من فهميدهام، ميان کسی که سياستمدار است و «قدرت» دارد يا «آلودهی قدرت» است فرق از زمين تا آسمان است. اولين چيزی که در اين زمينهها هميشه به ذهنام خطور میکند اين جملهی امام علی است: «من نصب نفسه للناس إماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره». از همان صدر اسلام که اصلاً مباحث مدرن و امروزی و حقوق بشر و دموکراسی و اين حرفها در ميان نبوده است يک چيز خيلی روشن بوده و آن اين است که آن که در مقام «امامت» (به معنای عام رهبری و ليدرشيپ) مینشيند، موظف است که اول خودش را ادب بکند (پيش از آنکه گريبان ديگران را بگيرد). و اين يعنی تکليفی اساسی برای آنکه «قدرت» در اختيار دارد. پس در اختيار داشتن «قدرت» اولين کاری که میکند اين است که تو را آماج هر انتقادی قرار میدهد. اگر درست باشد که بدا به حال آن سياستمدار و اگر غلط هم باشد، حداکثر میتوانی بگويی چه مظلوم بودی! اگر برای آدم مهم باشد که وقتی «قدرت» در اختيار دارد، کسی او را مذمت کند، اصلاً نبايد تن به قدرت بدهد. وارد اين وادی شدی، بايد تمام اينها را به جان بخری.
اما آنکه اهل سياست است، بدون شک تفاوت دارد با «مؤمن» و «مسلمان» معمولی. بسياری از احکامی که بر يک «فرد» جاری است، ديگر برای آن فرد صاحب قدرت صدق نمیکند: آن احکام دهها برابر دشوارتر میشود و عقوبتشان سختتر. لذا هر چه بهره و حظات از قدرت بيشتر، مسئوليتات هم بيشتر و ناگزير بايد پاسخگوتر از بقيه باشی. چه اين فرد برخوردار از قدرت (به معنای وسيعاش – که شامل «ثروت» و «شهرت» هم میشود اما البته با «قدرت سياسی» تفاوت دارد)، من باشم يا هر کس ديگر. قدرت با خودش فساد میآورد و هيچ انسانی بری از خطا نيست. اما وقتی در مقام قدرت نشستی، اين پاسخی موجه نيست که بگويی خوب من انسانام، اشتباه میکنم ديگر! در مقام قدرت اگر باشی و بدانی و بفهمی که خطا کردهای و به آن اذعان کنی، اخلاق حکم میکند، استعفا کنی و آن مقام را به کسی بسپاری که از تو سزاوارتر است. اگر هم بدانی و با پر رويی بر آن پافشاری کنی، خوب معلوم است جباری هستی فاسق! اگر هم اصلاً خودت ندانی که داری چه غلطی میکنی و کلی آدم مشفق و دردمند و صاحب انديشهی اطرافات بدانند و بگويند به چه منجلابی داری فرو میروی و باز هم پنبه در گوش بگذاری، ديگر به نهايت قساوت قلب رسيدهای! خيلی ساده است. برگرديم به صدر اسلام. عثمان خليفهی سوم وضعی کمابيش چنين داشت. و علی تا آخرين نفس از او حمايت کرد و بعد هم متهم به ريختن خونِ عثمان شد. اما همين علی مرتب به عثمان هشدار میداد و عثمان گوش به سخنان علی نمیداد. لحظهای درنگ نکنيد. نگوييد او علی بود که چنين کرد و ما را و شما را چه قياس با علی بکنيم. علی چون يک انسانِ صاحب خرد و فضيلت چنين میکرد. اگر از خاندان نبوت و رسالت هم نبود و وصی هم نبود، باز هم ممکن بود اين اندازه «درک» و «تشخيص» داشته باشد. میشود گفت که به هر حال همه خطا میکند و عثمان هم مثل همهی آدمها؟ اگر وضع چنين بود که علی بايد آن انذار را تعطيل میکرد. اگر بگوييم خوب آن وقت از عثمان بهتر علی بود، اين تشخيص من و شمای شيعه است. «عقل» اين وسط چه میگويد؟
نمیدانم. زياد به حاشيه نمیروم. من در فهم سياست، بعد از تحصيل علم سياست و مشاهدهی صحنهی سياست جهان و ايران، فکر میکنم درکی واقعگرايانه دارم. اما در درک واقعگرايانهام، ارزشها را تعطيل نمیکنم و عقل و خرد را قربانی «ريل پالتيک» نمیسازم. کسی که در مقام سياست نشست، بايد پوستاش کلفت باشد و هر چه فحش هم خورد نوشجاناش. ننه من غريبم در سياست در آوردن و ادعای مظلوميت کردن، فقط خصلت ديکتاتورهای بچهننهای است که شهامت روبرو شدن با مهابت سياست را ندارند. سياست مردِ ميدان میخواهد که از پليدهایاش نترسد. وقتی هم آلودهی آن شدی، رنجشی از هيچ سخنی و عملی – به حق يا ناحق –نبايد داشت. فرصتی يافتم بيشتر موضوع را میشکافم. همين دو سه بند را سربسته داشته باشيد تا وقتی بتوانم بهتر بپرورانماش.
مرتبط: عدالت ورزی با ارباب قدرت؟
حتماً اخبار را مرتب دنبال کردهايد. نه فقط اخبار اين چند روز اخير را، بلکه اخبار چند سال اخير را. در اکثريت قريب به اتفاق ماجراهای تروريستی دنيا که پای اسلام هم در آنها در میان است، هميشه نام پاکستان در صدر است. پاکستان ستون فقرات پرورش تروريسم در منطقه است. درست است که بهترين ميدان تمرين افغانستان بوده و هست؛ درست است که عراق شاهد خشونتهای عملی القاعده است (حساب فلسطين و لبنان اندکی به اينها فرق دارد)، اما پاکستان کشوری است اسلامی که خشنترين بنيادگراهای اسلامی از آن بيرون میآيند. تا به حال در اين ماجراها يا نامی از ايران برده نشده است يا عمدتاً ايران در حاشيه بوده است. اما سازمانهای بينالمللی هميشه ابتدا ايران را هدف قرار میدهند، هميشه نام ايران است که در رأس حاميان تروريسم است. چرا؟ مدتی پيش حامد کرزی به سختی از مشرف انتقاد کرده بود که طالبان را پناه داده و آموزش میدهد و آنها را سرکوب نمیکند. مشرف هم میگويد در اين کارها دخالتی ندارد و آنها خودسر هستند. پيشاور و شهرهای مرزی پاکستان با افغانستان بيغولههايی امن برای شورشيان و افراطيون و حاميان پياده شدن احکام شريعت است. اما آمريکا حتی يک بار به دولت پاکستان فشار نياورده است. چرا؟
عدهای طلبه در پاکستان به پاسگاهی حمله میکنند و زن و مرد با اسلحه خواستار پياده شدن احکام شريعت میشوند (لينک خبر در بیبیسی) و بحرانی درست میشود که چندين روز است ادامه دارد و هنوز خاتمه نيافته است. در ايران هرگز نمونهی چنين چيزی را میبينيد؟ در ايران ۱۸ تير رخ میدهد، اما کسی جرأت نمیکند اسلحه به دست بگيرد و خواهان پیاده شدن احکام شريعت شود و در برابر دولت به پا خيزد (مگر البته دولت دولت خاتمی باشد!). ولی اين تفاوت بنيادی از کجاست که همهی تروريستها از عراق، عربستان، افغانستان، پاکستان، اردن، لبنان و کشورهای ديگری غير از ايران میآيند و تا به حال در اين همه حوادث تروريستی نام يک ايرانی هم ذکر نشده است، و دولت ايران هم با مسببان اين حوادث هيچ نسبتی نداشته، اما باز هم ايران است که ناماش مترادف است با تروريسم؟ و عجيبتر اين نيست که آمريکا هنوز نمیخواهد تکليفاش را با سازمان مسعود رجوی يکسره کند؟ تحليل اين ماجراها نياز به دانش سياسی پيچيدهای ندارد. کافی است فقط اخبار را ببينيد. اخبار مثلاً بیبیسی يا سیانان را. فقط واقعيتها را بدون تفسير اضافی ببينيد. يک نتيجه کاملاً مشهود است: معيارهای دوگانه؛ دورويی سياسی آشکار. پاکستان عملاً لانهی تروريسم است، اما مگر آمريکا به آنجا لشکرکشی کرده يا برایاش خط و نشان میکشد؟ عربستان تنها کشور مسلمان است که مو به مو احکام شريعت را اجرا میکند، دست دزد قطع میکند، زنان از بسياری از حقوق انسانی خود در آن محروماند، و دهها نمونه از نقض آشکار حقوق بشر در آنجا میتوان يافت (که يک دهم آن را در کشوری مثل ايران نمیتواند ديد؛ با وجود تمام افراطهايی که در ايران هست)، اما آمريکا و «جامعهی بينالمللی» در برابر عربستان سکوت میکند و سالهای سال است که سکوت کرده است. چرا؟
خيلی خوب است يکی تحقيق مفصلی دربارهی تندرویهای دینی پاکستانیها انجام بدهد. سنیهای افراطی پاکستان که پيوندهای استواری با وهابیها و طالبان دارند، چگونه به اينجا رسيدهاند و کی مسلمان شدهاند و در تاريخ خود چه چيزهايی دارند؟ دهها پرسش بیپاسخ در پاکستان است. تحليل بهتر و منصفانهتری از وضعيت پاکستان و عربستان و افغانستان، شايد راه برونرفتی از کلاف سر در گم تندوریهای دينی و خشونت به نام دين نشان بدهد.
نمیدانم چرا صاحب سيبستان سرش را به درد آورده است و اين همه شرح فلسفی معرفتی نوشته است. تمام حرفهایاش به جا و معقول، اما مهدی يک چيز را فراموش کرده است: زن نمونه و مطلوبی که در برابر تمام زنهای «ديگر» و «غير خودی»، ولو ايرانی، مطرح میشود، شخص شخيص خانم «فاطمه رجبی» است. وقتی الگوی زن ايشان باشد، ديگر شما چرا به خودتان زحمت میدهيد؟ چرا الگوست؟ چون اگر الگو نبود، حتماً آقای خامنهای مستقيم يا غير مستقيم جلوی اين خانم را گرفته بود که اين همه مايهی بیآبرويی سياسی و اخلاقی کشور نشود. آن جناح اگر فقط يک الگو، يک شخص مطرح مثل فاطمه رجبی داشته باشد، نياز به هيچ دشمن خارجی ندارد. نيازی به حملهی غربیها و هجوم فرهنگی غرب نيست. بهترين نماد انحطاط اخلاقی و دينی زن ايشان است که هيچ اصل اخلاقی برایاش مهم نيست و به هيچ چيز اعتنا ندارد جز حفظ قدرت.
به نظر من تحليلهای مهدی، هر چند مهم و معتبر باشد، از اعتنا به يک نکته غفلت کرده است: اخلاق قدرت. رکن رکين تمام معادلههای فکری نظام مبتنی بر اخلاق قدرت و ادب حفظ قدرت است. لذا تمام آن حرفها يک طرف، تجزيه و تحليل «اخلاق قدرت» يک طرف. سنگينترين وزنه در برابر تمام اصول اخلاقی، دينی، فرهنگی و اجتماعی همين مسألهی قدرت است. ما در نقد اخلاقی قدرت قصور کردهايم و چون نمیتوانيم نقد اخلاقی از قدرت عرضه کنيم، برای آنکه صاحب قدرت است همهی مسايل اخلاقی ديگر، از جمله مسايل انسانی و حقوقی و اخلاقی زن، از هر منظری که باشد، چه اسلامی باشد و چه انسانی، چه شرقی باشد و چه غربی، فقط بازيچه است و لفاظی سياسی. اخلاق قدرت اقتضا میکند، هر چه دلمان خواست بگوييم و کسی هم نفس نکشد. جز اين اگر هست، خود صاحب قدرت به صراحت از نقد اخلاقی قدرت بايد استقبال کند. اما صاحبان قدرت در هر جای دنيا، اساساً با اين خصلت بيگانه هستند. تنها ساختارهای جا افتادهی اجتماعی و سياسی موجود هستند که وضعيت را در کشورهای متفاوت، تغيير میدهد.
اصل جملهی وزير ارشاد به نقل از ايسنا: «ما سايتها و پايگاهها را به دريافت مجوز از خودمان اجبار نكرديم و فقط به آنها گفتيم كه مشخصات و نوع فعاليتشان را به ما اعلام كنند؛ خوشبختانه بيش از دو هزار و چند صد سايت و پايگاه اطلاعرسانی خود را معرفی كردند و هنوز برای كساني كه به اين كار اقدام نكردهاند، فرصت وجود دارد».
حالا همان جملات بالا را نه پشت سر هم، بلکه با مکث بخوانيد. اصلاً اينجوری بخوانيد:
۱. «ما سايتها و پايگاهها را به دريافت مجوز از خودمان اجبار نكرديم و فقط به آنها گفتيم كه مشخصات و نوع فعاليتشان را به ما اعلام كنند؛ خوشبختانه بيش از دو هزار و چند صد سايت و پايگاه اطلاعرسانی خود را معرفی كردند» و
۲. «هنوز برای كساني كه به اين كار اقدام نكردهاند، فرصت وجود دارد».
شرح و تفسير لازم ندارد ديگر. آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!
پ. ن. بیخيال! توضيح میدهم. فکر نمیکنم زبان فارسی اينقدر پيچيده باشد که نفهميم جملهی شمارهی (۱) با جملهی شمارهی (۲) تناقض دارد. «اجبار نمیکنيم» چه ربطی دارد با اينکه «هنوز فرصت دارند»؟! فرصت دادن و مهلت گذاشتن، مضموناش اجبار و تکلیف است. بعد هم «خود را معرفی کردند» يعنی چه آخر؟ مگر سربازی است که بيايند خودشان را معرفی کنند؟
آقای وزير! چرا بيخودی به ساز ملت میرقصيد؟ يک جا بايستيد. يا بگوييد زور است يا بگوييد زور نيست. چرا هی يکی به نعل و يکی به ميخ میزنيد، برادر من! وقتی میخواهيد نرمش و انعطاف هم از خودتان نشان دهيد، به بدترين شکل ممکن نشان میدهيد!
بعد از اينکه يادداشت «بأی ذنب؟» را نوشتم، ديدم بعضاً عدهای در اصالت فيلم شک کردهاند و گفتهاند که زود داوری کردهام و از سر خشم و احساس نوشتهام. بگذاريد خيلی صريحتر و روشنتر نظرم را بگويم. فرض را بر اين میگيرم که اين يک فيلم ساختگی باشد. با هزاران رخداد ديگر که اين همه آدم، از جمله من، ديدهام چه میکنيد؟ با اين همه خبری که خود حاکميت هم تأييدش میکند، چه میکنيد؟
اما چرا من گاهی اوقات به درشتی مینويسم؟ دليلاش بسيار روشن است. آن که بر مسند حکمفرمايی نشسته است، آنکه قدرت دارد، کسی که قوهی قاهره دارد، با انسان عادی يکی نيست. لذا اگر با اشخاص بتوان و بايد مدارا کرد، بدون هيچ ترديدی با ارباب قدرت، بايد زبان قاطع و برنده داشت. من يک بار ديگر هم نوشتهام که در اسلام، فلسفهی امر به معروف و نهی از منکر اساساً از پايين به بالاست، نه از بالا به پايين. اين شهروندان هستند که بايد بر حاکمان نظارت داشته باشند از از آنها پاسخ طلب کنند، نه بر عکس. تمام اينها تازه با اين فرض است که آنکه در مقام حاکميت نشسته باشد، هيچ لغزشی مرتکب نشده باشد. در بهترين حالت، حاکمان بسيار پارسا و خداترس هستند. اما من و شما نيک میدانيم و نشانههای آن هم آشکار است که در ميان حاکمان ما بیتقوايی مثل طاعونی افتاده است و هيچ کس را پروای خدا و ترس از او نيست. اندکاند آنها که قدرت دارند و از خدا میهراسند. لذا، هر اندازه که مکلفايم در حفظ آبروی مؤمن، به همان اندازه مکلفايم در آشکار کردن خطای ارباب قدرت. قصهی ابوحنيفهی کوفی و آن کودک را حتماً به ياد داريد. ابوحنيفه از جايی رد میشد. کودکی را ديد که آرام آرام از زمين لغزانی رد میشود. گفت مواظب باش زمين نخوری. کودک گفت تو مواظب باش زمين نخوری. من اگر زمين بخورم عيبی نيست. تو اگر بلغزی مسلمانی میلغزد!
اما حاکمانی که از اين نقدها بر میآشوبند و منتقدشان را به انواع و اقسام اتهامات از خود میرانند، خود آشکار است که ديگر نقدپذير نيستند. پس اين نصايح را بايد به حاکمان کرد، نه به محکومان. اگر اينجا چيزی مینويسم، نه صرفاً از سر خشم است و احساس. بدون هيچ شکی احساس میکنم که چيزی که میگويم حقيقتی در خود دارد. قدرت را نمیتوان به حال خويش رها کرد. قدرت بايد مرتباً بدون هيچ ملاحظه و تعارفی نقد شود. گريبان قدرت را بايد مدام گرفت. و البته گريبان قدرت را گرفتن هزينه دارد. اما وقتی صاحب قدرت ادعای اخلاق و دينداری و اسلام میکند، آنجاست که میتوان ميزان پایبندیاش را به اين ادعاها ديد. خوب، حالا فکر میکنيد کارنامهی حاکميت ما بسيار درخشان است؟ من ماجرا را خيلی انسانی میبينم. نه به آنها قداست میدهم (و به همين دليل است که خود را موظف به نقد آن میبينم) و نه آنها را از شأن بشريتشان جدا میکنم. آنها در مقام کمال و معصوميت نيستند. بيش از اين نمیشود از آنها توقع داشت. پس هر چه قدرت و حاکميت را نقد کنند کم است. فراموش نکنيد: قدرت سياسی، قوهی قاهره دارد، پليس دارد، زندان دارد، قوهی قضايی دارد. در اينها طبيعتاً فساد راه پيدا میکند. نقد، مهمترين ابزاری است که اين بيماریها را اصلاح میکند.
روزگار مدرن، روزگار اشباع ادبياتِ سياسی از کلمهی «آزادی» است. نظريهپردازان سياسی – مسلمان و غير مسلمان – عمدتاً اتفاق دارند که آزادی حق انسان است (البته بايد حساب نظريهپردازان حکومتهای ايدئولوژيک را جدا کرد). اما قطعاً عدهای هم هستند، از ميان عامهی مردم و روشنفکران يا سياستمداران، که آزادی را «لطف» حکومت به رعايا يا شهروندان میدانند.
اين «الطاف حکومتی» تنها از کشورهای جهان سوم و حکومتهای ايدئولوژيک و مردمانِ ساکن در کشورهای توسعهنيافته صادر نمیشود. در غرب، در دنيای به اصطلاح متمدن، در همين جامعههای مدنی ليبرال دموکرات هم يافت میشود. در کشورهای توسعهنیافته و جهان سوم، البته آزادی لطفی است که حکومت در حق شهرونداناش میکند (آزادی را عام – نه بیحد و حصر - بگيريد: آزادی عقيده، آزادی بيان و الخ). اما در غرب هم اين اتفاق رخ میدهد. فرض کنيد کسی ادعا کند که در ايران آن اندازه هم که میگويند وضع آزادی بد نيست و اين قدر هم که رسانهها تبليغ میکنند، ايران سرزمين تباهی و تاريکی نيست (فارغ از صحت و سقمِ ادعا). اين را من فراوان ديدهام و شنيدهام از ايرانیهای داخل يا خارج ايران و کسانی که مخالفِ فکری و عملی جمهوری اسلامی هستند که: «خوب اگر در ايران آزادی بيشتر است، برويد آنجا زندگی کنيد! در همين غربِ آزاد، ما به شما اين اجازه را میدهيم که حرفتان را بزنيد، ولی آنجا که برويد چنین آزادیای نداريد». در اين جملات مغالطهای هست. شايد درست بگويند که آن آزادی بيانی که در غرب هست، در ايران نيست. طبیعی هم هست. ما داريم از تفاوت يک کشور توسعهيافته و مدرن غربی با يک کشور در حالِ توسعهی جهان سوم که هزار و يک چالش سياسی دارد، صحبت میکنيم. شنونده وقتی جمله را میشنود، حس میکند که اين آزادی لطفی است که غرب به او کرده است. مهم نيست که در ايران يا مثلاً سوريه اين آزادی نيست. مهم اين است که اين آزادی حقِ بشری اين انسان است در هر کجا که باشد. در نتيجه، اينکه کسی میتواند در غرب عقيدهاش را بدون پروای سانسور و تعقيب حکومتی بگويد (فرض کنيم همه جا بشود آزادی بيان در هر زمينهای داشت)، اين آزادی حق فرد است نه لطفِ جامعهی غربی!
ايرانیهای ما هميشه مرغ همسايه را غاز میبينند و فکر میکنند آزادی غرب، هديه است، لطف است. آزادی، بر پایهی همين نظريههای غربی، حق «هر» انسانی است، تا جايی که آزادی ديگری را محدود نکند و به کار انتشار نفرت و خشونت نيايد. اين مغالطهی کودکانه که اگر از فلان چيز اينجا خوشتان نمیآيد يا فکر نمیکنيد ايران دوزخ است، برگرديد همانجا باشيد، آينهی ضعف استدلال گوينده است. من اگر در غرب هستم و از «حقِ بديهی»ام استفاده میکنم، کشوری که در آن ساکن هستم، منتی بر سرِ من ندارد. اتفاقاً اگر اين «حق» را به من ندهد جای ملامت دارد و فرقی با همانها که مدعی تفاوت با آنهاست، ندارد. ذهنِ پريشان و سياستزدهی بعضی از ايرانیهای ما خيلی احتياج به تمرين مدارا و انصاف و روشنبينی دارد.
وقتی حرف زدن لاريجانی را در اين کنفرانس مونيخ میشنويد، سخنان يک سياستمدار مسلط و با سواد را میشنويد. من به مواضع يک دولت کاری ندارم. آدم میتواند سخنان سياستمدار هر کشوری را بشنود و تشخيص بدهد طرف چه اندازه «سواد» دارد و چقدر بارش هست. همه میدانيم لاريجانی صدا و سيما چه مديری بود. لاريجانی هر چه که بود لااقل آدم بیسوادی نبود. کسانی که لاريجانیِ علمی را میشناسند میدانند کسی است که در فلسفه و منطق يد طولايی دارد. این جنس سخنرانی لاريجانی را من هرگز نشنيده بودم. هرگز. سخنانی سنجيده و متين بدون هوچیگری و شاخ و شانه کشيدنهای بيهوده. واقعاً دست مريزاد. شما فقط همين جنبهی رتوريک و کلامی سخنان لاريجانی را داشته باشيد. من هميشه از بعضی از سياستمداران انگليسی به خاطر سنجيده سخن گفتنشان و سياستمدارانه حرف زدنشان ستايش کردهام (کاری ندارم که اغراض و نياتِ آنها خوب است يا بد)، اما در اين يکی دو سال اخير، حرفهايی از جنس حرفهای لاريجانی بيشتر به معجزه شبيه است! باور نمیکنيد؟ اين فيلم را ببينيد و با اين سخنان لاريجانی مقايسه کنيد تا بفهميد چه میگويم!
۱. آخرين خبر داغ در اخبار بیبیسی (هم در تلويزيون و هم در وبسايت) اين است که آمريکا ايران را متهم به دخالت نظامی در عراق کرده است و گفته است بمبهايی که باعث مرگ بيش از ۱۷۰ (به رقم دقت کافی بکنيد) سرباز آمريکايی شده است ساخت ايران است و فناوری ايرانی دارند.
کاری نداريم به اينکه دستگاه سياست خارجی ايران چه اندازه بیتدبير عمل کرده است و رييسجمهور با اظهارات شتابزده و نسنجيدهاش چه فرصتهايی را که از ملت ايران (و حتی از نظامی که خود مقدساش میداند) سوزانده است. مسأله تخطئه يا تبرئهی ايران نيست. به هر حال شواهد و مدارک قابل سنجش و بررسی است؛ هر نتيجهای که متکی بر شواهد انکارناپذير باشد، منطبق با «واقعيت» خواهد بود، به سود ايران باشد يا به زياناش؛ دولتمردان وقتی کاری را میکنند بايد به فکر عواقباش هم باشند. اما چرا آمريکايی که خودش دستاش آلوده است اين وقاحت را به خرج داده است؟ چون هميشه وقيح بوده است؟ چرا هيچ کس نگفت و نمیگويد که تمام سلاحهايی که جوانان ايرانی را (که شمارشان بسيار بيشتر از ۱۷۰ نفر بوده است) در جبههها به خاک و خون میکشيد و مردمِ بیدفاع و غيرنظامی ايرانی را از هستی ساقط میکرد، از آمريکا و آلمان و چندين کشور غربی و شرقی ديگر آمده بود؟ اگر منبع و محل توليد سلاحهای به کار رفته در عراق ايران باشد، چه نتيجهای میشود عليه ايران گرفت که نشود همان نتيجه را عليه آمريکا و ساير کشورهای حامی عراق در جنگ عليه ايران گرفت؟ کاش سياستمداران ايرانی از اين فرصت برای ديپلماسی مناسب استفاده کنند و بدانند لفاظیهای آمريکا را میتوان با لفاظیهای همسنگ و هموزن پاسخ داد نه با خط و نشان کشيدنهای بيهوده و شاخ و شانه کشيدنهای پهلوان-پنبهای و دون کيشوتوار. آمريکا خود در اين بازی دستاش بسيار آلودهتر است. زبان و ادبيات مناسب و سياست معقول را برای تأمين منافع ملی بايد به کار بست.
۲. ديروز شبکهی خبر ايران برنامهای را داشت نشان میداد برای به اصطلاح رسوا کردنِ آمريکا (انگار آمريکا محتاج اين است که هر روز رسوا شود و به قدر کافی رسوا نشده است!). پيش در آمد اين برنامهی خبری، صحنههايی از يک باغ وحش بود و نمايش «طاووس»! مفسر خبر میگفت طاووس پرندهی گرانبهايی است و چه و چه. بعضیها به سودای شکار طاووس و پرهای رنگارنگاش خود را به هزار درد سر میاندازند. وضعِ آمريکا هم همين است! و بعد خبرهايی را از سیانان نشان میداد که چقدر در بودجهی کنگره سوء استفاده شده است و چيزهايی از اين دست. در سراسر برنامه، لحن مفسر، لحن تمسخر بود و استهزاء. انگار وقتی خبری را نقل میکنند و در آن کسی را استهزاء نکنند، مخاطب خبر را باور نمیکند. سياست و ادبياتِ سياسی دستگاه بوش و دولت آمريکا به قدر کافی انزجار آور و متناقض هست. نيازی به متوسل شدن به لفاظیهای بچهگانه و تمسخر آميزی که حيثيتِ رسانهی ايرانی را به باد میدهد نداريم. همان اخبار سیانان و بیبیسی، بدون هيچ اظهار نظر اضافی و تمسخری کافی است که نشان بدهد وزن سياستهای بوش در آمريکا چیست. نيازی نيست با اين کارها ذهن مخاطب را نسبت به صداقت و اصالت روايتتان مشکوک کنيد.
۳. و اين را هم بخوانيد «و لا تلقوا بأيديکم الی التهلکه». بالاخره سفر لاريجانی به مونيخ و ولايتی به روسيه برای چیست؟ برای سوزاندنِ آخرين فرصتهای باقیمانده برای تأمين منافع ايران و خلق گلستان و ترکمانچایهای تازه؟ يا قرار است سياستمداران ديگرمان در ايران هر نتيجهای را که اينها با چانهزنی - شايد - بگيرند، به طرفة العينی به باد دهند؟
اين مقالهی تازهی فوکوياما دربارهی هويت و مهاجرت در مجلهی پراسپکت مقالهی شگفتانگيزی است (ترجمهی فارسی در سايت راديو زمانه). بسياری از حرفهايی را که میخواستم بنویسم و پيشتر ننوشتهام يا تنها اشارهای به آنها کرده بودم، به قلمِ او به شيوايی تمام آمده است. وقتی میگفتم نيلگون زمانه احتياج به چیزی دارد که آن را تکميل کند، و گرنه بحثی ناقص و یکطرفه است، مقصودم وجود چنين چيزی بود.
چه بسا بشود در نوشتهی فوکوياما خطوط مشترکی با نوشتههای عبدی کلانتری يافت، اما آن واقعبينی، صراحت و شجاعتی که در قلمِ او و بيانِ او هست، هرگز در نوشتههای نيلگون ديده نمیشود. به اين میگويند يک نقدِ علمی و تحليل آکادميکِ تمام عيار و سنجيده (ولو به آن ایراد وارد باشد). در مقايسه با اين جنس نقدهاست که من نيلگونِ عبدی کلانتری را علمی و جامعهشناسانه نمیدانم – بر خلاف ادعای خودِ عبدی. فوکوياما به خوبی مشکل مهاجران مسلمان و اسلامگرايان تندرو را تشخيص داده است: معضل هويت. از طرفی فوکوياما در انتخاب واژهها و کلمات حساس است. وقتی از اسلامگرايان افراطی سخن میگويد مشخص است که مقصودش يک گروهِ سياسی با اهداف ايدئولوژيک در جهان اسلام است - نه کلِ يک دين و يک آيين و تمامِ پيرواناش. فوکوياما خشونت و تروريسم را زادهی دين و آيين اسلام نمیداند (بر خلاف مدعای پرزور و عاطفی طيفِ مقابل)، فوکوياما اسمِ اين کار را يک «صنعت کوچک» تازه نهاده است و انصافاً که از اين بازی روانی عجب صنعتی ساختهاند و شوربختانه شواهد استقرايی اين صنعتِ سست را هم به قوت در گوشه و کنار جهان میتوانند پيدا کنند.
سخن مشابهی را هم دکتر سروش چندين سال پيش در خلال بحث دربارهی اسلام هويت واسلامِ حقیقت مطرح کرده بود، اما ديدنِ ماجرا از زاويهی معضلات اروپا و آمريکا حکايتِ تازهای است. به هر حال، مقاله را بخوانيد و اگر واقعاً حوصله داشته باشيد، سلسلهی بحثهای عبدی را هم در نيلگون با آن مقايسه کنید تا تفاوتِ آشکارِ دو ديدگاه را ببينيد (مثلاً ديدگاهی که معضلاتِ امروز را محصول بحرانِ هويت و مشکلاتِ سياسی معاصر و مدرن میبيند و ديدگاهی که خود را به آب و آتش میزند تا ثابت کند عرفان و تصوف از همان اول ذات و هستهای شورشی و سياسی داشته است!).
پ. ن. اين هم ترجمهی کامل مقالهی فوکوياما در سايت زمانه. در ادامه، فهرستوار چند بند از مقالهی فوکوياما را نقل کردهام، به همان ترتيب و توالی خودِ نويسنده. ممکن است بعضی از بندها پشت سر هم باشند، اما شمارهدار کردنشان به اين دليل است که در هر بندی نکتهی درخور تأملی هست.
سه چهار روز پيش در بیبیسی مطلبی منتشر شد با عنوان «جنگ آری يا نه؟»(ترجمهی کامل فارسی آن را در راديو زمانه بخوانيد). نويسنده ماجراهای زمان نخستوزيری چيمبرلين را يادآوری کرده است و مقدمات وارد شدن انگليس را به جنگ جهان دو آورده است: چگونه چيمبرلين مخالف جنگ و طرفدار صلح بود در حالی که چرچيل هيتلر را فريبکاری وقت تلفکن میدانست که بالاخره جنگ راه میاندازد.
نويسنده اين همه قصه را گفته است، و بدون تأييد مستقيم و صريح، اشاره کرده است که آری، ايران سوداهای هستهای دارد، فردا ممکن است بمب اتمی بسازد و به کشوری ديگر – مشخصاً اسراييل – حمله کند. پس به همان شيوهی قديم سياستمدارانی مثل چيمبرلين بايد تسليم دورانديشی سياستمدارانی هوشمند چون چرچيل شوند و حملهای پيشگيرانه به ايران بکنند و تجهيزات هستهای ايران را از بين ببرند. نويسنده با بیشرمی تمام راهحل هم برای اين حملهی مسلحانه ارايه میدهد: بمب نوترونی مسألهی تجهيزات زيرزمينی ايران را حل میکند. بمب نوترونی را چه کسی دارد؟ البته اسراييل! حالا درست است که اسراييل خودش به آن اعتراف نمیکند، ولی خوب میشود يک جوری مسأله را حل کرد.
من آشکارتر از اين دعوت به جنگ نديده بودم. نويسنده دهها اشتباه در اين يادداشت مرتکب شده است و مقايسههايی کرده است پاک بیمعنی و مزخرف که گويی از ابتدا به قصد تأييد مدعای حمله به ايران دنبال چنين نمونههايی میگشته است. نخست اينکه زمان ما با زمان چرچيل و چيمبرلين قابل مقايسه نيست. طرف مقابل آنها هم هيتلر نيست. رسانههای امروز مثل رسانههای آن زمان نيستند. راهحلهای سياسی امروز هم با راهحلهای سياسی زمان هيتلر خيلی فرق دارند – آن زمان اصلاً سازمان مللی وجود نداشت؛ سلاح هستهای در کار نبود، بشريت را هزاران خطر ديگر تهديد نمیکرد؛ حساسيتهای آن زمان حساسيتهای امروز نبودند. آن زمان حتی کمونيسم در برابر کاپيتاليسم آمريکا آن قدر خطرناک به حساب نمیآمد. از آن زمان تا به حال جنگ سرد را پشت سر گذاشتهايم. کمونيسم سقوط کرده است. ايران هم دهها تحول سياسی و فکری و فرهنگی را پشت سر گذاشته است.
نويسنده میگويد وقتی به عراق حمله کردند، هدف از بين بردن سلاحهای کشتار جمعی بود که بعد معلوم شد وجود نداشتهاند. و همين اشاره را دربارهی ايران میکند، ولی شهامت اين را ندارد که اذعان کند تجاوزهای آمريکا (دقت کنيد که «احمدینژاد» تا به حال به هيچ کشوری تجاوز نکرده و فقط خط و نشان کشيده است؛ هر اندازه که کارش زشت و شرمآور و دور از عقل و ديپلماسی باشد) به عراق و افغانستان نه تنها منطقه را به آشوب و ويرانی و تباهی کشانده است، بلکه امنيت خود آمريکايیها و غربیها را هم به مخاطرهی جدی انداخته است. واقعاً اگر آمريکا به منطقه حمله نمیکرد، باز هم اين اندازه ناامنی و قتل و کشتار داشتيم؟ راستی چرا آمريکا به سومالی، به الجزاير، به ليبی، به عربستان سعودی حمله نمیکند؟ چرا؟ وضع حقوق بشر و دموکراسی در آن کشورها خيلی بهتر است؟
نويسنده به انقلاب ايران اشاره میکند و پيروزی قاطع همهپرسی ملی. بعد از گروگانگيری حرف میزند و پشت سرش میگويد رژيم ايران از اين ميانهروتر نمیشود. واقعاً آدم حيرت میکند از اين هم تحليل ضعيف و آبگوشتی. انگار نويسنده در خواب اصحابِ کهف بوده است. انگار نمیداند که نه تنها جامعهی ايران عوض شده است بلکه ساختار سياست ايران هم بسيار متغير است. نويسنده جوری نوشته است که انگار خاتمی هرگز هشت سال رييس جمهور نبوده است. انگار ۲۸ سال است فقط احمدینژاد مشغول خط و نشان کشيدن برای همهی دنيا بوده است! نويسنده چنان در توهمهای خودش غرق است که فکر میکند در ايران تمام حاکميت را به نام رييسجمهور سند زدهاند. اين را نمیداند که رييسجمهور با مجلس مشکل دارد و حتی طرفداراناش امروز منتقد وعدههای بیعمل و سياستها نينديشده و شتابزدهاش هستند. نويسنده اين را که میداند وقتی مجلس سنای آمريکا به دست دموکراتها میافتد سياست رييس جمهور هم تغيیر میکند. ايران هنوز چنان کشوری نشده است که شخص رييس جمهور بتواند خودسرانه برای تمام کشور تصميم بگيرد و هر کار که خواست بکند (اگر میشد، خاتمی حتماً کاری کرده بود!).
اين نوشته نه تنها يکجانبه و مغرضانه است و با بیشرمی تمام دعوت به جنگ و حملهی نظامی به ايران است و پيشاپيش راه هر مذاکرهی دیپلماتيک را بسته اعلام میکند و جان انسانها – از هر طرفی که باشند – برایاش مهم نيست، بلکه بیبیسی هم که عموماً رسانهای است حساب شده که موضعگيریهای سياسیاش بسيار سنجيدهتر از بقيه است، عملاً خود را همرديف جنگطلبان نئوکانِ آمريکايی قرار داده است. واقعاً شرمآور است. بسيار مهم و واجب است که همهی ايرانیهای وبلاگنويس مخصوصاً هم در اين نظرسنجی شرکت کنند و هم نويسندهی ياوهگو را به چالش بگيرند. از آن مهمتر بايد به خود بیبیسی اعتراض کرد که چنين آشکار سرود يادِ مستان میدهد (نگوييد آزادی بيان است، اگر آزادی بيان باشد بايد برای حرفهای يکی مثل احمدینژاد هم همانجا تريبونی درست کنند – که نبايد بکنند).
پ. ن. به کسانی که فکر میکنند آنچه نوشتهام صرفاً يک برداشت شخصی حداقلی و روايتی يکجانبه يا حتی متعصبانه است، توصيه میکنم نظرهای پای اين مطلب بیبیسی را يک بار ديگر به دقت بخوانند و نامها را هم به دقت مشاهده کنند. عمدهی کسانی که نظرشان با نظر من همسو و شبيه است، نه ايرانی هستند، نه مسلمان! بحث دربارهی يک لغزش سياسی آشکار است، يک بیتدبيری مشهود و حماقتی جنگجويانه. وظيفهی همهی ماست که بعد از خود جهانی بهتر و سالمتر باقی بگذاريم. جنگ نه تنها عليه ايران که عليه هر کشور ديگری که مخل صلح و آزادی جهان نباشد و دستِ تهاجم و تعدی به ديگری دراز نکرده باشد، نامشروع است (اشتباه نکنيد! سياستمدار بیتدبير و کوتهبين در جهان زياد است، حتی در اروپا و آمريکا! راه تأديب يک سياستمدار، حمله به يک کشور و برافروختن آتش جنگی پردامنه و خانمانسوز برای بشريت نيست). اين البته با تئوری نئوکانها سازگاری ندارد، ولی در بريتانيا اين حرفها را زدن از آن حرفهاست، مگر عارضهی اخيری باشد که در دوران بلر عارض بعضیها شده باشد!
يک بار ديگر مدتها پيش دربارهی بحران موشکی کوبا به اختصار چيزی نوشته بودم. ديشب بیبیسی يک فيلم «سيزده روز» را دوباره نشان میداد. فيلم خيلی به من چسبيد. حرف نداشت. هر وقت بحث بحران هستهای ايران پيش میآيد ياد بحران کوبا میافتم و شيوهی برخورد آمريکا با موضوع در آن زمان – يعنی دههی شصت، حدود چهل سال پيش.
در اين فاصله چه اتفاقی افتاده است؟ معادلات قدرت جهانی چه تغييرهايی کرده است؟ سرنوشت برنامهی هستهای ايران چیست؟ کار به جنگ و زد و خورد میکشد؟ خوب بياييد تفاوتها را بررسی کنيم.
و اما انتخابات! بارها وسوسه شده بودم چيزی بنويسم. صبر کردم تا روز انتخابات فرا برسد. میخواستم بعد از نتيجهی انتخابات چيزی بنويسم، اما ديدم تفاوت چندانی نمیگذارد در نتيجه. داستان انتخابات در ايران هميشه يکی است (دوم خرداد و رأیهای خاتمی هم ظاهرش فرق داشت؛ واقعبين باشيم).
بيايید اين سناريوی فرضی را (که چندان هم دور از واقعيت نيست) بررسی کنيم:
انتخابات را بازی فوتبال فرض کنيم، فوتبال انتخابات. دو تيم اصلی بازيکن صحنه هستند: گروه کلانِ به اصطلاح اصلاحطلب و گروه کلانِ ديگر به اصطلاح اصولگرا، محافظهکار يا راستگرا. هر دوی اين گروهها تقسيمهای کوچکتری هم دارند. اما عجالتاً مرزبندی را تا حدودی، هر چند مبهم، روشن میکند. داور ميدان هم البته شورای نگهبان است. در سالهای اخير – اخير که چه عرض کنم، هميشه اينجور بوده است – يک گروه حاضر بوده به هر قيمتی به قدرت دست پيدا کند. بيايید فرض کنيم اصلاحطلبان همه گل و بلبل هستند (که البته نيستند) و همهشان کفايت و صداقت و مديريت دارند (حالا با کمی اغماض میشود ادعا کرد دموکراتتر و کثرتگراتر از گروه مقابل هم هستند).
ديشب تلويزيون بیبیسی فيلمی را نشان داد با عنوان «خلاصهی همهی ترسها». داستان فيلم از اين قرار است که يک گروه تروريستی بمبی اتمی را در بالتيمور منفجر میکند و ظاهر قضيه طوری نمايش داده میشود که دستور انفجار بمب را رييس جمهور روسيه داده است. پيش از آن حملهای شيميايی به گروژنی در چچن میشود و باز هم ظاهر قضيه طوری است که همه چيز زير سر دولت روسيه است. درست وقتی که دو کشور آمريکا و روسيه در آستانهی جنگی اتمی قرار دارند، دقايقی پيش از پرتاب موشکها، يک گزارشنويس سيا میتواند سرنخ ماجرا را يافته و نشان دهد که يک نئونازی همهی اين انفجارها را ترتيب داده است تا آمريکا و روسيه را در برابر هم قرار دهد برای اينکه کمونيستها و کاپيتاليستها يکديگر را نابود کنند و تنها فاشيسم باقی بماند!
کمی به سناريو و وقتشناسی تلويزيون دقت کنيد. در بحبوحهی جنجالها بر سر قتل افسر اطلاعاتی سابق روسيه در لندن، هنوز هيچ کس مستقيماً گريبان پوتين را نگرفته است. فکرش را بکنيد که فردا مدعی شوند دو سه نفر مأمور اطلاعاتی خودسر (!) يکی از دشمنان بیخطر پوتين را کشتهاند و روح پوتين از آن بیخبر بوده است.
يکی از نکات جالب فيلم اين است. زمانی که رييس جمهورهای آمريکا و روسيه مدام دارند برای هم خط و نشان میکشند و همديگر را ملامت میکنند، ناگهان رييس جمهور روسيه با عصبانیت بر میگردد و به رييس جمهور آمريکا میگويد که تو مرا به خاطر گروژنی ملامت نکن. شما خودتان دستتان به خون مردم ناگازاکی و هيروشيما آلوده است! راستی در دنيای سياستِ امروزی واقعاً چه کسی صلاحيتِ اخلاقی دارد که بگويد چه کسی میتواند و بايد دسترسی به سلاح هستهای داشته باشد؟ ممکن است يکی بيرون از بازیهای سياسی وجود داشته باشد که بتواند مرجع اخلاقی قابل اعتمادی باشد؟ به نظر من اين مرجع مطلقاً نمیتواند هيچ يک از کشورها و سياستمدارانی باشند که خود سلاح هستهای دارند يا نقشی در جنگی هستهای داشتهاند. ناظر بیطرف کیست تا اين تيغ را از کف زنگیِ مست (همهی زنگیهای مست) بگيرد؟
عنوان بالا، هوشمندانهترين (و البته شاعرانهترين) عنوانی بود که ندیم شهادی دربارهی بحران منطقه به کار برده است (خبر بیبیسی را ببينيد). کمی با فاصله به ماجرا نگاه کنید و جهتگيریهای سياسی و احساسات و عواطف شخصی را اندکی کنار بگذاريد. مسأله را فعلاً فقط در سطح قدرت، ديپلماسی و سياست ببينيد نه در سطح ايدئولوژی (يادمان نرود که گاهی اوقات حتی حقوق بشر و آزادی بيان هم میتوانند تبديل به ايدئولوژی شوند). بعضی از واقعيتها کمی تا قسمتی روشن به نظر میرسند:
۱. آمريکا هم در افغانستان و هم در عراق ريسک بزرگی کرده است (بخوانيد قمار) و تا همين لحظه دارد مرتب هزينه میدهد.
۲. پشتيبانی آمريکا از اسرايیل روز به روز مشروعيتاش را مخدوشتر کرده است. از آن سو، بر خلاف پیشبينیهای آمریکا و اسراييل، حزبالله نه تنها نابود نشد (يکی از اهداف اصلی جنگ لبنان همين بود؛ گروگانگیری بهانهای بيش نبود)، بلکه محبوبيتاش بيشتر شد و مطلقاً حاضر نيست سلاحهایاش را زمين بگذارد.
۳. ايران هم در عراق و هم در افغانستان نفوذ دارد و میتواند اوضاع را به سمت بهبود يا بدتر شدن ببرد.
۴. پروندهی هستهای ايران عملاً به دستِ خود ايران هدايت شده است نه کشورهای عضو شورای امنيت و آمريکا. تمام داد و فريادهای آمريکا هم سر و صدای بيهودهای بوده است. آمريکا مصداق الغريق يتشبث بکل حشيش شده است.
عاقبت ماجرا چیست؟ نمیدانم. اما اين را میدانم که علیالاصول پوکر قمار است، اما شطرنج فکر میخواهد. لاريجانیها خوب بلدند شطرنج بازی کنند. اما آمريکايیها هم پوکربازان قهاری هستند.
دردناکترين بخش ماجراها و معضلات جهان اسلام اين است که عمدتاً کسانی به دفاع از مظلومين بر میخيزند که چندان سابقهی درخشان و خوشی ندارند. نمونهاش همين آقای جورج گلووی (سوابق او را در ويکیپيدیا ببينيد). سخنان او البته که بسيار به جا هستند و قلب ماجرا را هدف قرار دادهاند. اما ای کاش کس ديگری اين سخنان را گفته بود. پارادوکس ماجرا هم البته در این است که کسانی که معمولاً بسيار صلحطلب و معتدل هستند، به ندرت خودشان را در گير بحثهای جنجالی میکنند.
حساباش را بکنيد که ما داريم کشتار قساوتآميز انسانها را در خاور ميانه محکوم میکنيم و از آن سوی ديوانگانی افراطی فتوا میدهند که بايد با هر کس که از حملهی اسراييل به لبنان حمايت میکند جنگيد و خوناش را ريخت. من البته که مخالف جدی مداخلهی وحشيانه و نظامی اسرايیل هستم. اما موضعِ من کجا و موضع افراطيون کجا؟ اين مشابهتهاست که کار را دشوار میکند. کار بسیار طاقتفرسايی است که طرف حقيقت باشی و برای جان انسانها ارزشها قايل باشی و تبعيضهای آشکار قدرتها را ببينی و در عين حال بخواهی دامنات از افراط و تفريط پاک باشد. کسی که نه طرفدار القاعده باشد و نه طرفدار بوش و بلر، کجا میایستد؟ کسی که طرفدار سياستهای ايدئولوژيک افراطيون اسلامگرا که گوهر دين را گروگان سياست ساختهاند نباشد، چگونه میتواند سخناش را شجاعانه بگويد؟ به گمان من خيلی ساده است. هر دو سوی اين نبرد مشمئز کننده يک تئوری مشترک دارند: جهان سياه و سفيد است؛ همه چيز صفر و یک است. شما يا طرفدار القاعده بايد باشيد يا طرفدار آمريکا. اين همان تقسيمبندی کثيف و دلآزاری است که خيلیها که حتی لباس روشنفکر و انديشمند به تن دارند، به سادگی در دام آن میافتند. ارزشِ جان آدمی، بالاتر از ايدئولوژیهای سياسی و دينی شرق و غرب است. آزادگی و حريت بالای تعلقات و منافع سياسی و حزبی است.
بحران بزرگ در خاورميانه، بحران بشردوستی است. بحران بشردوستی و حقوق بشر و آزادی بيانِ بدون تبعيض و منصفانه است. انديشمندی که برای آزادگی و حريتاش ارزش قايل است بايد رسماً برائت خود را از هر دوسوی افراطی ماجرا اعلام کند. (نبرد و جنگ در ميدان جنگ قصهی ديگری است و با آدمکشی و نبرد ناجوانمردانه زمين تا آسمان فرق دارد؛ اشتباه نکنيد).
نمیدانم اين گاف اسکاینيوز بود يا چيزی که بايد به هر حال پخش میشد. مصاحبهای که جورج گلووی دربارهی بحران خاورميانه با لبنان کرد، مصاحبهای شگفتانگيز بود. به طور خلاصه، تمام حرف او اين است که اين اندازه که رسانهها (و مخصوصاً اسکای روپرت مرداک) روی اتفاقات چهار هفتهی اخير مانور میدهند، فقط برای پوشاندن دههها جنايت اسراييل در منطقه است. بحران خاورميانه تازه شروع نشده است. دههها است که اسرايیل در اين منطقه جنايت میکند و قوانين بينالمللی را زير پا میگذارد و هيچ کس هم نفسی بر نمیآورد.
او از حزبالله لبنان حمايت میکند و اين گروه را تنها گروه و جنبش ملی در لبنان میداند که از خاک لبنان بيش از دو دهه دفاع کرده است. گلووی سخنانی را آشکارا گفت که در غرب هيچ کس ديگری جرأت و جسارتاش را ندارد و به گمان مرّ حقيقت است: اسراييل جنايتکاری طراز اول است و قطعنامههای سازمان ملل نه تنها عدالت را اجرا نخواهند کرد بلکه استخوانی ديگر لای زخم میگذارند. بسيار پيشتر از آنکه حزبالله و حماس آدم بکشد يا آدمربايی کند، اسراييل در اين کار پيش قدم بود. حزبالله حداقل در يک درگيری «جنگی» دو سرباز را به اسارت میگيرد (اصلاً معنای آدمربايی چیست؟ میشود «سرباز» را به گروگان گرفت يا ربود؟). اما اسراييل به سادگی اعضای يک دولت را میربايد، زندانی میکند و میکشد. آمريکا هم نه تنها ککاش نمیگزد که با وقاحت يا سکوت میکند يا از آن دفاع میکند.
اسراييل و آمريکا مدعی هستند که ايران به حزبالله سلاح و موشک میدهد. صحت و سقماش به کنار. آمريکا هم به اسراييل اسلحه و موشک میدهد و تسليحات هستهای در اختيارش میگذارد و اسراييل و آمريکا هم به هيچ کس پاسخگو نيستند. ايران به راحتی کشوری حامی تروريزم تلقی میشود (دقت کنيد «حامی» تروريزم) اما اسراييل که آشکارا «فعل» تروريزم را بدون هيچ پروا و شرمی انجام میدهد، در تمام حملاتاش توجيه شده است. اگر سلاحهای دوربردی که احتمالاً ايران به حزبالله میدهد میتوانند اسراييل را هدف قرار دهند، تمامی سلاحهايی که آمريکا به اسراييل میدهد میتواند تمام کشورهای عرب و مسلمان منطقه را هدف قرار دهد. و همه میدانند که هيچ چيزی مطلقاً جلودار اسراييل نيست اگر تصميم به حمله به يک کشور بگيرد. به همين سادگی. واقعاً تعداد زندانيان و گروگانهای فلسطينی و لبنانی را مقايسه کنيد با زندانيان يا اسرای اسراييلی. نسبتاش چه اندازه است؟!
جورج گلووی مصاحبهای بینظير و شجاعانه داشت به گمان من. محشر بود. سياستمدار بايد چنين جسارتی داشته باشد. هنری نيست که يک سياستمدار ايرانی چنين حرفهايی را در ظل حمايتهای عاليهی حکومتی بزند. اگر اينجا جسارت داشتی و خلاف آب شنا کردی و دروغهای رسانهای مغلوب و مرعوب قدرت را بر آفتاب افکندی، هنر کردهای. اين رسانهها آشکارا يک پيام دارند، يک پيام ظالمانه و تبعيضآميز و ضد حقوق بشر: جان يک اسراييلی از جان يک فلسطينی و لبنانی ارزشمندتر و محترم است. به همين سادگی.
راستی چرا ديگر لينک اين مصاحبه در صفحهی اصلی اسکاینيوز نيست؟ من پيدا نمیکنماش اينجا؟ فردا لينک اصلی ويديوی مصاحبه را هم اينجا میگذارم. آنها که انگليسی میدانند حتماً مصاحبه را دقيق ببينند.
مطالب مرتبط:
مونيخ، اسراييل و دموکراسی (ملکوت)
لينک ديديوی اصلی مصاحبه در اسکاینيوز (در صفحهی اصلی موجود نيست)
اين هم يک لينک مرتبط ديگر که به مصاحبه گلووی اشاره دارد.
اين هم مدخل ويکیپيديا دربارهی جورج گلووی. به قول دوستی، جالب است بدانيم که هنگام جنگ ايران و عراق موضع جورج گلووی چه بوده است.
روزنامهی مترو، پنجشنبهی گذشته در صفحهی ۵ خبری را منتشر کرد که ساعاتی بعد بلافاصله آن خبر جایاش را به خبر ديگری داد و نسخههای روزنامه در آن روز، عملاً دو شکل دارند. اين دو نسخه را با هم مقايسه کنيد: نسخهی قبل از تغيير، نسخهی پس از تغيير.
خبر اين بود: «اسراييل متهم به استفاده از سلاح شيميايی». ناگهان اين خبر خلاصه شد و به باکسی کوچک در سمت راست همان صفحه رفت و به جای آن خبر اعتراض مارگرت بکت به کاندوليزا رايس دربارهی استفاده از فرودگاههای اسکاتلند برای انتقال بمب به اسراييل آمد. در انتهای خبر نسخهی نخست آمده است که اسراييلیها ۱۱ جنگجوی فلسطينی، سه کودک و يک مرد معلول را به قتل رساندند. در نسخهی تازه اين موارد نيامده است. به نظر شما اين تفاوت از کجا میآيد؟ خبرنگاران عزيز توضيحی دارند؟
اين وسوسههای ذهنی آدم را راحت نمیگذارد. مدت درازی نگذشته است از بحثی که دربارهی استشهاد پيش آمده بود. به گمانام قصور است و بیانصافی محض اگر از بحران و فاجعهی انسانی فلسطينيان در غزه حرف نزنيم. نخست بگويم که آنچه باعث وقوع اين ماجراها شده است، البته قابل پيشگيری بود که به ريشهی همان بحث استشهاد بر میگردد. اگر آن آدمربايی با آن شکل و تبعات رخ نمیداد، اين همه انسان بیگناه و بیدفاع فلسطينی قربانی حرکت کور يک گروهِ سياسی نمیشدند. اما اينها به هيچ وجه رفتار اسراييل را چه قبل و چه بعد از ماجرا توجيه نمیکند.
دولت اسراييل بارها و بارها ثابت کرده است که مثقال ذرهای برای حقوق انسانها اعتبار و احترام قايل نيست و تنها ملاک برایاش رسيدن به اهداف و اغراضاش است و بس و در راه رسيدنِ به آنها از نقض گسترده و وسيعِ حقوق بشر ابايی ندارد (دولت آمريکا کجاست که اعتراض کند؟).
به جای حاشيه رفتن، بهتر است تمام کسانی که به جنبهی حقوقی بحث توجه دارند، مروری بر قوانين حقوق بشرِ بينالملل و کنوانسيونهای ژنو داشته باشند. بر اساس قوانين حقوقی بينالمللی اقدامات اسراييل در حمله به تأسيسات غيرنظامی و از بين بردن زير ساختهای مدنی مردم معمولی، نقض صريح و آشکار حقوقِ انسانی مردمی بیدفاع و بیگناه است. هر چقدر رفتار استشهاديون منجر به نقض حقوق مسلم افرادی میشود که کاملاً از مبارزاتِ آنها برکنار هستند، عملکرد دولتِ نظامی اسرايیل صدها بار ضد انسانیتر از آنهاست. دو طرف ماجرا هم هر روز به بهانهای با هم گلاويزند و جان مردم عادی است که در اين ميانه قربانی نزاعِ آنهاست. اما کاش همان دادگاهی که در نورنبرگ برای رسيدگی به جنايات جنگی پس از جنگ جهانی دوم بر پا شد، وقتی که بحران خاورميانه به پايان برسد، برای اسراييلیها هم بر پا شود و بر اساس همين قوانين موجود بينالمللی عملکردشان بررسی شود و کاش آن وقت رسيدگی به نقض حقوقِ بشر در يک کشور خاص به بهانهی وجود نقض حقوق بشر در کشوری ديگر معلق يا منتفی نباشد! کاش نباشد و همه انسان باشند و بعضیها از بعضی ديگر انسانتر نباشند!
محض اطلاع (برای کسانی که انگليسی میدانند!)، به صفحات متفاوت قوانين حقوق بشر بينالملل در سايت صليب سرخ جهانی مراجعه کنید. اين هم فهرست تمامی اسناد و معاهدات مربوط به حقوق بشر (توجه کنيد چه اندازه از اينها به درگيریهای نظامی که غيرنظاميان در آنها قربانی میشوند مربوط است).
اين خبر بیبیسی را هم ببينيد: اسرائيل به نقض قوانين بين المللی متهم شد (بالاخره!)
پ. ن. حضراتی که پروندهشان پاکتر نيست، لطفاً بل نگيرند که بعله اين هم از غرب! شما برويد خودتان را درست کنيد به جای تکذيب کردنهای پیدرپی و آدرس عوضی دادن!
خوشحالام که محمدمسيح باب گفتوگو و سخن گفتن از دغدغههايی را که ميان بسياری از ما مشترک است، باز کرده است. اول قدم پيمودن راه معرفت، باز گذاشتن پنجرههای گفتوگوست و اين نخستين چيزی است که گوينده را از اهل خشونتِ کور متمايز میکند. در گفتوگو هميشه میتوان با سخن بسياری از اختلافنظرها را بدون فرياد کشيدن حل کرد. محمدمسيح مرا در مقام استاد معرفی میکند که البته نيستم. نه من با اين بضاعت مزجات داعيهدار دانش هستم و نه او که پخته مینويسد و شور و سودايی دارد، شاگرد. پس موضوع را به سياق گفتوگو و درد دل ادامه میدهم.
قبل از اين که به بعضی از پرسشهای محمدمسيح پاسخ بدهم، باز هم لازم است موضعام را مرتب تکرار کنم و روشن بگويم. مثقال ذرهای ترديد در اين ندارم که نظاميان اسراييل خشن و وحشيانه و ضد انسانی رفتار میکنند. در رفتار ستمکارانهی آنها با فلسطينیها هم جای ترديدی نيست. اين را از اين بابت نوشتم که – چنانکه در فضای وبلاگستان باب است – بلافاصله ملت هر برچسبی را نزنند. پيشتر هم يک بار دربارهی وضعيت دشوار سياسی آن منطقه يادداشتی نوشته بودم («مونيخ، اسراييل و دموکراسی») و اگر محمدمسيح آن يادداشت را بخواند پارهای از ديدگاههای من در آن آمده است.
اما سئوالهای محمد مسيح: بگذاريد از سئوال سوماش آغاز کنم. او به انتخابات اخير فلسطين و پيروزی حماس اشاره کرده است و خواسته از آن نتيجه بگيرد که معنیاش آيا اين نيست که « مردم فلسطین راه مقاومت را انتخاب کرده اند؟!». پاسخ صريح و مستقيم من اين است: نه! مطلقاً از پيروزی در يک انتخابات نمیتوان چنين نتيجهی مستقيم و سرراستی گرفت! به نظر محمدمسيح از پيروزی هيتلر و جورج بوش در انتخابات کشورهایشان در همان فرايند دموکراتيک چه نتيجهای میتوان گرفت؟ نتيجهها هر چه باشند، آميخته به حدس و گمان و جهتگيریها و پيشفرضهای سياسی است. در نتيجه، نمیتوان از يک رخداد سياسی در يک کشور – که متأثر از هزار و يک عامل و برخاسته از صدها ظن و گمان است – نتيجهی دينی گرفت و تکليف ايمانی استنباط کرد. اين نخستين حذر و جدیترين هشدار. باز هم نمونه میخواهی؟ جامعهی مسلمانان پس از وفات پيامبر ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند. به نظر تو حقانيت علی ابن ابيطالب، از نظرگاهِ منِ شيعه، بر باد رفته است؟ از اين دست نمونهها بسيارند. اگر در اين پرسش محمدمسيح صداقتی هست و خلوص نيتی، لازم نیست راه دوری برود و بخواهد از رخداد سياسی يک کشور در خاورميانه نتيجههای اخلاقی يا دينی و بگيرد. همين انتخابات رياست جمهوری چند دورهی اخيرمان به قدر کافی گوياست. اگر قرار است تکليف دينی استنباط شود از برندههای انتخابات و ميزان قدرتِ آنها، وضع ايران گويای خيلی چيزهاست. اما مگر میشود به همين سادگی استنباط تکليف دينی کرد؟ پس سئوال آخر را صادقانه و مردانه، بدون هيچ تعارفی بهتر است با دست مبارک خودش پاک کند.
و اما پرسشهای ديگر محمدمسيح عمدتاً حول يک مسأله چرخ میخورد: همسو کردن جهاد (استشهاد يا حرکت انتحاری و يا هر نامی که او بدان میدهد) با توسعه و کار فرهنگی. نخست اينکه من به محمد مسيح با سوء ظن نگاه نمیکنم و نمیگويم فکر و ذکرش فقط مرگ است و بس. اگر به نتيجهای برسم از روی اظهارات صريح و نوشتههای مکتوبِ خود اوست. و اين تنها من نيستم که از اينها نتيجهگيری میکنم. خدای عالم نيز سميع و بصير است و مو را از ماست میکشد. هم او میگويد که «انا خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد». پس حساب باطن و درون محمد مسيح، با خود او باد و خدای خودش. اما حساب بيروناش با امثال ماست که نقدش میکنيم! در پرسشِ اول او از امکان سازگاری و همزيستی جهاد و مقاومت با توسعهی فرهنگی ياد کرده است و سپس حزب الله لبنان را مثال زده است. پاسخ من اين است: اين نوع نگاه به مسأله ناشی از فهم نادرست از دو مقولهی توسعهی فرهنگی و جهاد است. معنی اين حرف اين است که هم مقاومت و جهاد و هم توسعه را بر مبنای پايههای فکری نوعی جزميت و ايدئولوژی بنا کردهايم. او نوشته است: « مجاهدان حزب الله در حال مبارزه بودند [بودن]، در شهرها نیروهای فرهنگی در حال تبلیغ و توسعهی فرهنگی بودند [بودن]، موسسات متعدد فرهنگی، حوزههای علمیه، مدارس، بیمارستانها و از این دست مؤکد این نکتهاند. فکر میکنم حزب الله نمونهی خوبی باشد برای اینکه متوجه باشیم جهاد لزوماً در تعارض با دیگر فعالیتهای بشری نیست!». بگذاريد از آخرش شروع کنم. او پرسش را میپرسد، اما گويا نتيجه را پيشاپيش گرفته است و ما را متوجه میکند که: «زنهار! جهاد لزوماً در تعارض با ديگر فعاليتهای بشری نيست!». بهتر بود محمدمسيح میگفت با اين اوصاف فکر نمیکنيد تعارضی نباشد؟ من میگويم اگر مثالها را بخواهيم بررسی کنيم، میپرسم که حزب الله لبنان با کدام منابع مالی اين کار را میکند؟ منابعاش از کجا تأمين میشود؟ با چه مقاصدی؟ فکر میکنيد چقدر مشروعيت در کار بشردوستانهای باشد که به انگيزه و نيت استمرار جنگ انجام شود؟ من میگويم من به شما پول میدهم، برای شما مدرسه میسازم، بيمارستان درست میکنم، شما را حمايت مالی میکنم، شما برويد جهاد کنيد! زير بنای اين تفکر از بن خطاست و دست بر قضا تعارضات جدی هم با دين دارد. سئوالِ من این است: غايت و هدف کدام است؟ جهاد میکنيم برای توسعه؟ يا توسعه انجام میدهيم برای جهاد؟ جهاد فيزيکی، هيچ وقت در اسلام هدف و غايت نبوده است. ستاندن جان هيچ انسانی هيچ وقت هدف نبوده است و حال در پرتو اين هدف بشود توسعه هم انجام داد! اگر توسعهای قرار است باشد، هدفاش اين است که انسان را – هر انسانی را – از فقر، بیسوادی، بیماری، ناامنی و نوميدی برهاند. استشهاد به همهی اينها دامن میزند، ولو موقتاً بيمارستان و مدرسهای هم بسازد. و چقدر تفاوت است ميان مدرسهای که حزبالله با اغراض ايدئولوژيک میسازد و دانشگاه الازهری که امروزه هم پابرجاست و مايهی افتخار جهان اسلام. نه، حزب الله لبنان اصلاً در اين مورد خاص نمونهی خوبی نيست. مگر ما تمام کارنامهی حزب الله لبنان را خواندهايم و ديدهايم؟ من شک ندارم که مقاومت و دفاع از وطن کار پسنديده و نيکويی است. اما استنباط تکليفِ دينی و مشروعيت الهی از آن هم خطاست و هم نوعی خيانت به ميراث پيامبر.
محمد مسيح دو آيه از قرآن نقل کرده است و اتفاقاً همان آيات خود توصيههايی در خود دارند که دست و دل آدمی را میلرزانند. او از قرآن نقل میکند که « فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» و همهی نتيجهها را میگيرد، الا آنجا که خدا به «تقوا» فرا میخواند. جهاد کردن اصلاً کار سختی نيست، «تقوا» ورزيدن دشوار کارِ مردافکنی است که محمدمسيح مرتب فراموشاش میکند. باز هم محمدمسيح را ارجاع میدهم به داستان حضرت علی و جهادش که چگونه مراقب است نفساش بر او چيره نشود (اشاره به داستان دفتر اول مثنوی مولانا). اگر يک بار ديگر همان ماجرا را با خود مرور میکرد، اين اندازه شتابزده اين آيه را برای من نقل نمیکرد. باز در آخر يادداشتاش او از کسانی ياد میکند که جانِ خويش را برای «رضای خدا» میبازند. اين «ابتغاء مرضات الله» را محمد مسيح چگونه در استشهاد در فلسطين متبلور میبيند؟ منبعِ اين استنباط دينی کجاست؟ چند درصد از مسلمانان جهان اتفاقنظر دارند بر سر اين شيوهی عمل؟ هنوز بحث من اين است: به کدامين اختيار؟ با کدام پشتوانه؟ به چه حقی ما تفسير و برداشت خودمان و جمعی همفکر خود را بر تمامی جهان اسلام تحميل میکنيم بماند، حتی خودمان داريم بدون هيچ پروا و «تقوايی» مصداق برای «رضای خدا» مشخص میکنيم؟ خدا به کدام زبان و در کدام آيه از درگيری امروز فلسطين و اسرايیل حرف زده است؟ از کدام فقيه پرسش کردهايم؟ تازه اگر فرضاً فقيهی بر عملی فتوا بدهد، اگر فقيهی ديگر رأی خلاف آن صادر کند، حکمِ آن عمل چیست؟ اين ديگر داستان غسل و طهارت و فروعِ شرعی نيست که فلان مقلد از بهمان مجتهد پيروی کند. بحث حيثيت و حرمت بيش از يک ميليارد مسلمان است، نه بحث برداشت و تفسير من يا محمدمسيح از دين. من هم چه بسا تفسيرهايی از دين داشته باشم. حق ندارم اين تفسير را به نام خدا و به نام اسلام و به نامِ همهی مسلمين عملی کنم. اگر بشود به همين راحتی چنين استنباطهايی از دين کرد، عقلاً هيچ مانع و ايرادی بر کار هيچ يک از کسانی نيست که محمدمسيح در نوشتهاش از آنها انتقاد کرده است. اگر ما حقِ چنين تفسير و چنان اعمالی را داريم، آنها هم دارند! ما هيچ امتيازی بر آنها نداريم. اگر آنها ندارند، به طريق اولی ما هم ممکن است نداشته باشيم. حجت کجاست؟ بينهی ما چيست؟
مطلب دراز شد. باز هم شايد اين گفتوگو و درد دل را ادامه دهم. اما گير اصلی کار در اين قضيه جايی است که جزميت و نگاه ايدئولوژيک و مطلقانگار راهِ خود را از ديدگاهی که سعهی صدر دارد و خود را نشسته بر سفرهی حق و حقيقت مطلق نمیداند، جدا کرده است. ما واجد علوم اولين و آخرين نيستيم و همين بايد ما را در حکم صادر کردن و عمل کردن، بسيار محتاطتر کند، علی الخصوص که پای سرنوشت و حيثيت اسلام و نيز بسياری از انسانهای ديگر نيز در ميان باشد.
در اين که هيچ کسی نمیتواند و نبايد مانع پيشرفت و توسعهی علمی و اقتصادی ايران شود، هيچ ترديدی نيست. هيچ عقل سليمی نمیگويد که به خاطر قلدری آمريکا ما بايد تمام زندگیمان را تعطيل کنيم و فقط چشممان به دست غرب باشد. اما، بد نيست کسانی که فقط رژه رفتن بلدند و مدام از «حق مسلم» ما دم میزنند، يادشان باشد که هيچ حقی بدون دردسر و مسئوليت نيست. میگويند انرژی هستهای، پاکترين نوع انرژی است. گمان نمیکنم علم، اين ادعای شتابزده را به همين سادگی تأييد کند. فرض کنيم، روزی برسد که ما به سطح پيشرفتهای از دانش و برخورداری از انرژی هستهای رسیده باشيم و آمريکا هم هيچ غلطی نتوانسته باشد بکند. اگر خدای ناکرده، فاجعهای مثل فاجعهی چرنوبيل رخ بدهد و چند شهر، ناگهان تبديل به شهر ارواح شوند و تا سالها عواقب آلودگی و تشعشعات هستهای در کشور باقی بماند و نه از تاک، نشان ماند و نه از تاکنشان، نه از نطنز اثری بماند و نه از کاشان و اصفهان، آيا باز هم ادعا میکنند انرژی هستهای، پاکترين انرژی بود؟! کسانی که امروز «حق مسلم» را توی بوق میکنند، خوب است همين امروز تدابيری عقلانی و جدی برای مهار کردن اين انرژی خطرناک و مهلک بينديشند تا اگر فردا از اين انرژی به طور کامل برخوردار شديم، شبها از بيم چرنوبيلی ديگر، کابوس نبينيم! به همان اندازه که از غرور آن میشود حرف زد، از خطرات آن هم بايد برای مردم گفت تا همه بدانند با چه ابزار هراسآوری دارند غرور میخرند و فخر بر جهانيان میکنند:
شکوه تاج سلطانی که بيمِ جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترکِ سر نمیارزد!
راستی دانشمندان برجستهی کشور ما تا به حال به سیاستمدارانی که نمیدانم چرا بیخودی توی علم دخالت میکنند، گفتهاند که اصلاً امکان دارد از انرژی خورشيدی هم استفاده بکنند يا نه؟
مرتبط: به شهر ارواح خوش آمديد (عکسهای چرنوبيل ۱)
شهر از دست رفته؛ بيست سال پس از حادثه (عکسهای چرنوبيل ۲)
خاطرات بازماندگان؛ پس از واقعه
اين مطلب بخش نخست، از سه بخش ترجمهی مقالهی جان کين دربارهی دموکراسی، در دايرة المعارف اينکارتای مايکروسافت است. به زودی دو بخش ديگر مقاله را هم ترجمه میکنم و به وبلاگ خواهم افزود. بخش نخست را مدتها پيش ترجمه کرده بودم و روی کامپيوترم خاک میخورد!
ريشهها
دموکراسی در معنای متعارف به نوعی از نظام سياسی اشاره دارد که در آن مردم يا نمايندگانشان قانوناً بر خويش حکمرانی میکنند، نه اينکه مثلاً تحت حاکميت يک ديکتاتوری نظامی، يک حزب تماميتخواه يا يک پادشاه باشند. در دهههای اخير، دموکراسی به اين معنا از محبوبيت و اقبال بیسابقهای برخوردار شده است. دموکراسی تبديل به يکی از آن واژههای انگليسی شده است که – در کنار کلماتی مثل کامپيوتر و اوکی – برای ميليونها انسان در سراسر جهان آشنا است. بعضی از ناظران از پيروزی جهانگير دموکراسی سخن میگويند يا مدعی هستند که دموکراسی اکنون خيری جهانشمول است. با اين حال معنای اين کلمه و اينکه آيا و چرا بايد دموکراسی را بر ساير رقيبهایاش ترجيح داد هنوز محل بحث است. در باب اينکه آيا دموکراسیهای موجود مانند ايالات متحدهی آمريکا يا بريتانيا يا هند يا آرژانتين در برآورده ساختن آرمانهای دموکراتيکشان موفق بودهاند اختلاف نظر هست. رايجترين اختلاف نظر ميان طرفداران دموکراسی «مشارکتی» يا «مستقيم»، به معنای مشارکت تمام شهروندان در تصميمگيریهايی که بر زندگیشان اثر میگذارد، مثلاً از طريق رأی دادن و پذيرش حکم اکثريت است و طرفداران دموکراسی «غير مستقيم» يا «نمايندهای»، که شيوهای از حکمرانی است که در آن مردم نمايندگانی را (از طريق رأی دادن و ابراز عمومی عقايدشان) بر میگزينند تا از سوی آنها تصميمگيری کنند.
اول حکمت در چنين اختلاف نظرهايی اين است که ببينيم دموکراسی، مانند تمامی برساختههای بشری، تاريخی دارد. ارزشها و نهادهای دموکراتيک هرگز کالنقش فی الحجر نبودهاند؛ حتی معنای دموکراسی با گذشت زمان تغيير کرده است. دموکراسی در نخستين مرحلهی تاريخی خود که در بينالنهرين باستان (۲۵۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح) آغاز شد و به يونان و رم کلاسيک گسترش يافت تا هنگان طلوع و بلوغ تمدن اسلامی در حدود ۹۵۰ ميلادی، ملازم با ايجاد و اشاعهی شوراهای عمومی بود. در طی اين قرون، هيچ کس نمیداند که چه کسی اين اصطلاح را وضع کرد و دقيقاً کجا و کی کلمهی «دموکراسی» را برای نخستين بار به کار بردند. تصور معمول اين است که دموکراسی از ريشهی کلاسيک يونانی میآيد، اما پژوهشهای تازه نشان میدهد اسم مؤنث دموکراتيا dēmokratia (به معنای حاکميت مردم: از دموس dēmos، «مردم» و کراتين kratein، «حکمرانی کردن») ريشههای بس قديمیتر دارد. ريشههای اين کلمه را میتوان در رسمالخط خطی B دورهی مسينی (يکی از شهرهای قديم يونان) هفت تا ده قرن پيشتر، تا اواخر تمدن عصر مفرغ (۱۵۰۰-۱۲۰۰ پيش از ميلاد) يافت که مرکز آن در حوالی مسين و ساير مناطق مسکونی شهری پِلوپونیز بود. دقيقاً روشن نيست که چگونه و چه زمانی مسينيان اصطلاحاتی مانند داموس (گروهی از مردمی که در زمينی شريک هستند) و داموکوی (يکی از مقاماتی که با داموس ارتباط دارد)، اما ممکن است که خانوادهی اصطلاحاتی که امروزه هنگام سخن گفتن از دموکراسی به کار میبريم ريشههای شرقی داشته باشد، مثلاً در اشارات سومريان باستان به دومو dumu، «ساکنان» يا «پسرها» يا «فرزندان» يک مکان جغرافيايی.
ترديد دربارهی ريشههای زبانی دموکراسی را کشفيات باستانشناسان معاصر مبتنی بر اينکه رواج شوراهای خود-حکمرانی اختراعی یونانی نبوده است، تعديل میکند. عرفِ مقبول حکمرانی مردم در «شرق» زاده شده است، در ميان مردمان و سرزمينهايی که از حيث جغرافيايی در عراق و ايران امروزی واقع هستند. شوراها بعداً به سوی سرزمينهای شرقی، به سوی شبه قارهی هند رفتند؛ اين شوراها به سوی غرب نيز رفتند و نخست سر از دولت-شهرهايی چون بايبلوس و سيدون و سپس آتن در آوردند که در طی قرن پنجم پيش از ميلاد مسيح مدعی بودند که اينها منحصر به غرب است و نشانی از برتری آنها نسبت به «وحشیها»ی شرق. تا قرن پنجم پيش از ميلاد، در آتن و بسياری از دولت-شهرهای يونانی، دموکراسی به معنای حکمرانی مردم بر خود از طريق شورا شهروندان مذکر برابری بود که در يک بازار یا منطقهی شهری به منظور بحث دربارهی موضوعی گرد هم میآمدند و آراء مختلف را به رأی مینهادند و اغلب با اکثريت که دستهای خويش را بالا میبردند تصميم میگرفتند که چه کار بايد بکنند. به گفتهی ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ پيش از ميلاد)، فيلسوف يونانی، دموکراسی حکمرانی مردم بر خود در ميان افراد برابر بود که به نوبت حکمرانی میکنند يا بر آنها حکمرانی میشود. دموکراسی قانون مشروع يک شورا از شهروندان مذکر بود – زنان، بردهها و خارجیها به طور طبيعی از اين جريان بر کنار بودند – که اقتدار حاکمانهی آنها در تصميمگيری ديگر به خدايان تخيلی يا اشرافيت يا مستبدان خونخوار واگذار نمیشد.
با اين فهم، دموکراسی به اين معنا بود که درون نظام سیاسی پرسشهايی در باب اينکه چه کسی به چه چيزی، در چه زمانی و چگونه دست میيابد بايد همواره آزاد و باز بماند. اين نيز به نوبهی خود نيازمند عرفها و نهادهای سياسی خاصی بود. اينها شامل قوانين مکتوب، پرداخت مستمری به مقامات برگزيده، آزادی سخن گفتن در برابر عموم، دستگاه رأیگيری، رأیگيری به قرعه و دادرسی و محاکمه در برابر داوران برگزيده يا منتخب بود. اين امر همچنين محتاج تلاشهايی بود برای متوقف ساختن رهبران قلدر مآب در جايگاهشان با استفاده از روشهای صلحآميزی چون دورهی محدود منصب – در دورهای که احزاب سياسی وجود نداشتند، يا روندهای فراخوانی و استيضاح – و محروم کردن و طرد عوامفريبان از حضور در شوراها با رأی اکثريت. نخستين مرحلهی دموکراسی همچنين شاهد متأخرترين آزمونها برای ايجاد اتاقهای ثانويه (به نام داميورگوی در بعضی از دولت-شهرهای يونان) و کنفدراسيونهای دولتهای دموکراتيکی که از طريق يک شورای مشترک به نام ميريوی بود، چنانکه آرکيدیها در طی دههی ۳۶۰ پيش از ميلاد پيشنهاد کرده بودند. سنت دموکراتيک حدود اواخر نخستين مرحلهاش از مشارکتهای جهان اسلام غنا پذيرفت. جهان اسلام عامل گسترش فرهنگ چاپ و تلاشهايی برای رونق دادن و بارور کردن انجمنهای خود-حکمرانی مانند اوقاف و مسجد، و در زمينهی زندگی اقتصادی همکاریهايی را تشويق میکرد که قانوناً مستقل از حاکمان بودند. اسلام همچنين دفاع از فضايل مشترکی چون رواداری، احترام متقابل ميان شکاکان و مؤمنان به مقدسات، و وظيفهی حاکمان در برابر احترام نهادن به تفسيرهای ديگران از زندگی را پرورش داد.
تا دوباره سرم شلوغ نشده بنويسم. امروز رفتم به يکی از کلاسهای جان کين که تصادفاً برای دانشجويان ليسانس علوم سياسی داشت. برای اولين بار ظاهراً، در وستمينستر، درسی را گذاشتهاند برای دورهی ليسانس با عنوان «دموکراسی» (باورتان میشود؟)، در سالنی بزرگ با ۲۴۰دانشجو! خلاصهی سخنرانی را اگر میخواهيد میتوانيد از سايت جان کين بيابيدش و در اينجا بخوانيدش. چند نکته را بيفزايم که با مطالب مشابهی که ممکن است دربارهی تاريخ دموکراسی پيدا کنيد فرق دارد. میدانستيد که دموکراسی مفهومی نيست که از يونان آمده باشد؟ پيشتر از يونانیها، اهالی بينالنهرين، دموکراسی را به صورتی اوليه پياده میکردند. در ضمن دموکراسی مؤنث است (فمينيستها شاد باشيد!). در ميدان تيانآنمن مجسمهای از خدای مؤنث دموکراسی ساختهاند که امروز چشممان به جمالاش روشن شد. به زودی اين مقاله را که مدخلی از دايرة المعارف اينکارتای مايکروسافت است ترجمه خواهم کرد که هم در اينجا و هم در سايت جان کين خواهيد يافتاش.
بعد از سخنرانی، با جان کين به يکی از کافههای ايتاليايی حوالی ريجنت استريت رفتيم و اسپرسو نوشان (خير سرم چقدر حجم اسپرسو زياد است!!)، از سياست و فرهنگ و ادبيات و فلسفه سخنانی به ميان آمد که مپرس. طبق معمول همه ساله (!) بحث شيرين آزادی بیان و حدود ثغور معرفتی و فلسفی آن به ميان آمد. باز هم طبق معمول چون دعوا میشود و عدهای ظرفيت شنيدن چيزی غير از کليشههای رايج سياستزدهی ذهنی خودشان ندارند (از هر دو گروه: هم اسلامگرايان افراطی و هم ضد-اسلامان افراطی)، عجالتاً توی خماریاش بمانيد تا وقتی ديگر به تفصيل بيشتر بنويسم.
يک تکملهی هم بر ديدار امروز با جان کين نوشته بودم که دچار خودسانسوری ملاحظهکارانه شد (کتابی را توصيه کرده بود که فعلاً اسماش را لو نمیدهم).
اصلاً به ما بگويید چرا ديوانگی بد است؟ چرا حماقت مذموم است؟ افاضات سردار طلايی را بخوانيد. آدم نمیداند بخندد يا گريه کند: «اگر من این مسئولیت را نداشتم، همچون شما جوانان انقلابی به خاطر اهانت به پیامبر تجمع می کردم و حاضر بودم حتی در ازای آسیب دیدگی نیز وارد سفارت مذکور شده و اعتراض خود را به گوش مسئولان آن کشور هتاک برسانم.» سردار تازگی آموخته است که میتواند خودش «تجمع کند»! تجمعی که خود آدم با خودش بکند، چه شود! سردار مثل اينکه خبر نمیخواند. آنکه کاريکاتور کشيده است و آنکه سفارش داده است و منتشرش کرده اصلاً مسئولان آن کشور نبودهاند، چه برسد به اينکه هتاک باشند آن مسئولان. وقتی میگويم اينها ديوانه شدهاند، فکر میکنيد بيخود میگويم؟ رفتار اين شورشيان در ايران (و سوريه و لبنان) جوری است که انگار در اين کشورها حکومت و دولت اصلاً کارهای نيست و حتی خوشاش میآيد اين اتفاقات بيفتد (بدون اينکه رسماً خودش برود هوچیگری کند). آقا! از دانمارک شاکی هستيد، روابطتان را با اين کشور قطع کنيد (حالا درست يا غلط)، سفارتخانهاش را ببنديد، سفيرش را اخراج کنيد و اعتراضتان را مدنی و دپيلماتيک اعلام کنيد. وقتی میگذاريد چهار تا جوان افراطی حيثيت خودتان و همهی دنيا را به مسخره بگيرند، اول از همه آبروی خودتان میرود. آتش زدن يک ساختمان آخر يعنی چه؟ مصداق ديوانگی نيست اين؟ پليس چه کاره است اين وسط؟ نيروی انتظامی چه کار میکند؟ وزارت کشور ته دلاش دارد قند آب میشود؟ وضعمان همينجوری خيلی خوب است و دنيا دارد ما را تشويق میکند که رفتيد آتشبازی راه انداختيد؟ فکر کرديد دوباره سيزده آبان شده است و لانهی جاسوسی و اين حرفها؟ عجيب است به خدا! حيرتآور است. درست مثل بچهای که وسط جنگ و دعوا دارد جيغ و داد میکند شدهايم. به جای اينکه شروع کنيم به امتياز گرفتن، مدام در حال سوتی دادن هستيم و گل خوردن. همينجوری الکی و بيخودی! چرا؟ چون يک نفر مسئول پيدا نمیشود که بگويد مصلحت کشور، مصلحت مسلمين، مصلحت انسانها، مصلحت صلح، در «عقل» است و خويشتنداری. اصلاً «عقل» يعنی چه؟ ديوانه بشويد آقا! ديوانگی عالمی است به خدا! توی ديوانگی است که میشود همه را به کشتن داد، حتی آن عابر پيادهای را که بیخبر از همه جا از جلوی سفارتخانهای در کشوری در خاورميانه رد میشود. برای ما البته مهم هم نيست که پيش وجدانمان شرمنده باشيم. ديگر از خود خدا و پيغمبر هم سبقت گرفتهاند. شيطنت اروپايی که نمیخواهد جهان اسلام را بفهمد و مدام دنبال آشوب است سر جای خودش، حماقت اين طرفیها را نمیتوان بخشيد. گير افتادهايم وسط دو گروه کينهجو و ديوانه که دارند برای همديگر رجز میخوانند و شاخ و شانه میکشند. هی داريم داد میزنيم و به هر دو طرف میگويیم بس است ديگر، آدم باشيد. در جواب از هر دو طرف فحش میخوريم. مسلماناش به ما میگويد خود فروخته و بیغيرت. آن طرفیها میگويد دشمن آزادی بيان و مزدور حکومت. عجب شری گير کردهايم ها! میبينيد طرفدار عقل و صلح و آرامش بودن چقدر هزينه دارد؟ میبيند هزينهی بیعقل بودن و فقط بد و بيراه گفتن و سوار احساسات بودن چقدر کمتر است؟ چرا ديوانه نباشيم؟ مگر ما مدام از اين «عقل» و «دورانديشی» (و البته کمی هم «وجدان») نيست که در رنجايم؟ حالا اين ديوانگی همعنان بیوجدانی هم هست. اخلاق ما کجا و اخلاق آتشبازان کجا؟! خدايا عاقبت همگی ما را ختم به خير کن!
ديشب تلويزيون فيلم پيانيست رومن پولانسکی را نشان میداد که به شدت احوالام را به هم ريخت و هزار غم و غصه در جانام چنگ زد. امروز که برخاستهام میبينم خبرها از جنس همان جنونهای افسار گسيختهی قرن پيشين است: عدهای مسلمان افراطی در لندن تظاهراتشان را دربارهی کاريکاتورها ادامه دادهاند و شور ماجرا را در آوردهاند. معنیاش اين است که رسماً حماقتی بدتر از کار منتشر کنندگان کاريکاتورها را اين شتابزدگان افراطی و خودخواه دارند انجام میدهند: برای اينها اسلام و پيغمبر و ايمان و دين، حتی انسانيت و اخلاق مطرح نيست.