صفحه‌ی اصلی

بايگانی: شعر

March 20, 2010

بهارِ صبر و ظفر

در این ساعت‌های آخر سال، فکر کردم بهترین چيزی که می‌توانم بنویسم اين‌جا غزلی است از سايه که هر بیت‌اش را به شکلی در اين ماه‌ها زندگی کرده‌ام و از آرزوهای سالِ تازه است. این روزها که شعر، شعرِ خوب، درمان دردهای سخت و سنگينِ ماست و مرهمی بر جان‌های زخم‌خورده، خوب است همنشين حکيمان باشيم و شاعرانی که انسانيت را زيسته‌اند. عنوان غزل «صبر و ظفر» است و سايه اين غزل را در بهمن ۶۳ در تهران سروده است.

ای مرغ آشيان وفا خوش‌خبر بيا
با ارمغانِ قول و غزل از سفر بيا

پيکِ اميد باش و پيام‌آورِ بهار
همراهِ بوی گل چو نسيمِ سحر بيا

زان خرمنِ شکفته‌ی جان‌های آتشين
برگیر خوشه‌ای و چو گل شعله‌ور بيا

دوشَت به خواب ديدم و گفتم خوش آمدی
ای خوش‌ترين خوش‌آمده بار دگر بيا

چون شب به سايه‌های پريشان گريختی
چون آفتاب از همه سو جلوه‌گر بيا

در خاک و خون تپيدنِ اين پهلوان ببين
سيمرغ را خبر کن و چون زالِ زر بيا

ما هر دو دوستان قديم‌ايم ای عزيز
اين صبر تا نرفته ز کف چون ظفر بيا

بشتاب ناگزير که دیر است وقتِ پير
ای مژده‌بخش بختِ جوان زودتر بيا

اين‌ روزگار تلخ‌تر از زهر گو برو
يعنی به کامِ سايه شبی چون شکر بيا

March 4, 2010

شأنِ شعر

شعر در تار و پودِ زندگی ایرانی‌ها تنيده شده است. از موسیقی ما گرفته تا ادبیات و سخنرانی حتی دولتمردان، همه جا رد پا و نشان شعر هست. نزد کسانی که شعر می‌گويند و شعر می‌خوانند هم طبیعی است که شعر، نقلِ محافل باشد. اما گاهی اوقات، شعر خواندن شأن ویژه‌ای پيدا می‌کند. همیشه این حال و مجال دست نمی‌دهد که کسی با تمام شعور و احساس‌اش، شعر بخواند – یا بسراید. خیلی اوقات پيش می‌آید – و حتی خوانندگان و اهل موسیقی که قاعدتاً بيش از هر کسی دیگری باید با شعر مأنوس باشند، از این امر مستثنا نیستند – که شعری را می‌خوانند، بسان پاره‌ی آجر. بسانِ پاره‌ی آجر یعنی هیچ احساسی در آن نیست، هیچ ذوقی ندارد. و این تنها یک بخش ماجراست که کسی که شعر را می‌خواند، ابیات را مثل پاره‌ی آجر پرتاب می‌کند بدون زندگی و بدون شور و حال (حتی ممکن است شاعرِ یک شعر هم این کار را بکند). «حضور قلب» هنگام خواندن شعر، امری نادر است. شعر، این محصول بی‌تابی آدمی که پهلو به پهلوی نبوت می‌زند، چیز غریبی است اما نادرند کسانی که شعرِ خوب می‌خوانند و شعر را خوب می‌فهمند. شعر کج و ناراست و صنعتی و تولیدی هم تا دل‌تان بخواهد هست.

همین ماه دسامبر گذشته که سایه در لندن بود، در محفلی گردِ هم بودیم و صحبت از کوشش برای شعر شد. شعر خوب، شعری نیست که لزوماً آدمی همان لحظه بسراید و برای همگان بخواند. شعر را باید میناگری کرد. شعر را باید پرورد. شعر، اثری هنری است. یادمان نرود که همه‌ی آدم‌ها مولوی نیستند که شعرشان محصول توفان ذوق و شهود و نتیجه‌ی فوران عاطفه باشد. تازه شعر مولوی هم شعری است که اگر کسی پای آن وقت صرف کند و آن را بپیراید، درخششی خیره‌کننده پیدا می‌کند. شعر فارسی گفتن، کار دشواری است. شاید از همين‌رو باشد که مدت‌های مديدی است جسارتش را نیافته‌ام به سراغ شعر گفتن بروم. برای شعر گفتن، گاهی باید شاعرِ تمام وقت بود. شعر گفتن – شعری فارسی، یا شعرِ دری گفتن – سخت است.

سخنِ منظوم گفتن کار بسيار دشواری نيست. هر کسی اندک ذوقی داشته باشد یا قلمی توانا و حافظه‌ای انباشته از شعرِ شاعران پيشين، بعید است نتواند سخنان را به نظم بکشد یا تصاویر شعری پيشينيان را با اندکی بازی، بازتولید کند. شعرِ خوب گفتن سخت است، چون باید در شعرِ خوب گفتن، آدمی خودش باشد و سخنِ خودش را بگويد. سخنِ منظوم گفتن را می‌توان با تبديل هر انشايی به نظم، حاصل کرد. این روزها، کم می‌بینم شعری که چنگی به دل بزند یا روزم را بسازد. شعر مصرفی گفتن و به مناسبت شعر سرودن، شعر فروختن است. شعر فروختن همیشه لازم نیست ریختن این درِ قیمتی لفظ دری در پای زور و قدرت باشد. شعر را باید قدر دانست و بيهوده تباه نکرد. شعر را باید مثل کودکی، مثل جنینی، بار گرفت، پروراند، زاييد و آرام‌آرام برکشید. شعرِ يکشبه گفتن، شعرِ مکانیکی گفتن، حتی از شاعران بزرگ و طراز اول هم که صادر می‌شود، شعری نيست که مکانیکی بودن آن را نتوان دریافت.

اين شعر شفیعی را می‌خواندم امروز – با عنوان «آواره‌ی یمگان» - که اشارت روشن‌اش به ناصر خسرو است. يادِ سايه افتادم و يادِ شعر. و يادِ شعرهایی که اين روزها مثل قارچ می‌رويند و کسی هم به آن‌ها سخت نمی‌گيرد. نزدِ من، شأنِ شعر بالاتر از آن است که بتوانم به سادگی برای هر شعری ذوق‌زده شوم يا زبان به ستايش‌اش بگشايم. شاید معاشرت با شاعرانی که قله‌های ادب فارسی‌اند، مرا سخت‌گير بار آورده است. اما فکر می‌کنم باید در شعر سخت‌گيرتر از این‌ها بود و البته سخت‌گیری با بهانه‌گیری متفاوت است. فکر می‌کنم لازم بود بعد از اين همه مته به خشخاش گذاشتن مقصودم را روشن و صريح بگويم که فرق است میان سخت‌گیری و بهانه‌جويی. شعر شفیعی را بخوانیم و از شعرفروشانِ روزگار پناه ببریم به شاعرانی که کلام‌شان فوران عاطفه است و شعر صنعتی نمی‌سرايند!

کیست در آنجا
کنار چشمه
که خود را
از گره موج می‌گشاید تصویر
موی سپیدش: غبار لشکر ایام
ذهنش:‌ آیینه‌ای موازی شبگیر
تیشه‌ی طوفان و تندباد نکاهید
هیچ ازین صخره
این شکوه تناور
اینک فریاد اوست از پس ده قرن
بر سر خیزاب و تندباد شناور
اسبش آن‌جا رهاست
نظم رهایی است
می‌چمد ‌آنجا که نثر ساده‌ی شبدر
ریخته در شعر آب و شیری مهتاب
صبح شقایق کنار عصر اساطیر
شعر فروشان روزگار من و او!
اینک بعد از هزار سال ببینید
شاعر و شمشیر را و
بیشه‌ای از شیر

February 19, 2010

«در» به «در»ی!

در آن غزل سعدی که آواز سه‌گاه‌اش را شجریان در ناز لیلی می‌خواند، بيتی هست که سال‌های درازی مرا مشغول کرده بود و امروز به مدد سايه معنای‌اش را دریافتم و در کنارش معنای بیت‌های دیگری را نیز. بيت این است:
به خاک‌پای تو سوگند و جانِ زنده‌دلان
که من به پای تو در مردن آرزومندم

هميشه تصورم از مصرع دوم اين بود که می‌گويد آرزوی من اين است که در پای تو بميرم (و این «در» را در تعبیر «در پای» می‌خواندم). اما این در، در تعبیر «در مردن» معنا دارد. «در مردن» يعنی در آب غرق شدن. در مصرع اول هم اشاره به خاک آمده و معنای در آب غرق شدن هم در تعبیر «در مردن» مستتر است.

کلمه‌ی «در» در کنار افعال دیگری هم که می‌آيد این معنای عمیق شدن و غوطه‌خوردن و غور کردن را به آن‌ها می‌افزاید. از جمله در این بيت حافظ:
آن شُد اکنون که ز ابنای عوام انديشم
محتسب نیز در این عيش نهانی دانست

فعل در این بیت «در دانستن» است که «اين عيش نهانی» ميان «در» و «دانستن» فاصله انداخته است. در دانستن، يعنی به عمق نکته‌ای پی بردن.
و يا این بيت سعدی را می‌توان به عنوان شاهد آورد:
درويش تو در مصلحت خويش ندانی
خوشباش اگرت نيست كه بی مصلحتی نيست

که باز هم تعبیر «در دانستن» در آن آمده است. لذا معنای بیت بالا اول این می‌شود که به خاک‌پای تو سوگند و جان زنده‌دلا که آرزوی من اين است که در پای تو غرق شوم. هر چند معنا با آن چيزی که از ابتدا می‌فهمیم فرق چندانی نمی‌کند، اما اين پيچش لفظ برای ما حل می‌شود. در زبان امروزی، تعابیر از جنس «در دانستن» و «در مردن» به ندرت به کار می‌رود و از زبان محاوره غايب است. در نتیجه، گاهی ابیاتی از اين جنس به گوش‌مان عجیب می‌آيد.

September 9, 2009

در شط شفق جاری

فرقِ پدرِ خاک، بر خاک، شکافته است
اين بشارتِ ازلی صبح
بر آستان سحر
در خون نشسته است و هنوز
تا آخرِ شامِ ابد
رستگاری رُسته از خونِ او
در شط شفق جاری است

- سحرگاه ۱۹ رمضان ۱۴۳۰؛ با زمزمه‌ی شعر سايه:

گلوی مرغِ سحر را بریده‌اند و هنوز
در اين شط شفق، آوازِ سرخِ او جاری است

September 6, 2009

آستينی نگرفتم که ببوسم دستی

اين شعر که از سایه‌ی نازنین در زير می‌آورم، مخاطب (يا مخاطبانی) خاص دارد که خود لابد از پلیدی کردار و گفتارشان باخبرترند. عنوان شعر «راهزن» است و تاریخ‌اش را هم در زیر می‌بینید. هر چه گفتنی هست در همين ابیات سایه هست. حکایت ما هم با خودمان و هم با حضرت دوست روشن است: «ما را سری است با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم». يعنی: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» و اين يعنی حکايت ایمان و استقامت.

همه آفاق گرفته‌ست صدای سخنم
تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم

راست در قصدِ سر و چشمِ کج‌اندازان است
نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم

آستینی نگرفتم که ببوسم دستی
بوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم

باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاه
کآورد روشنی دیده ازآن پیرهنم

نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت
من به هيچ آيه و افسون دل از او بر نکنم

نه چراغی است دل من که به بادی میرد
دم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم

برس ای موکبِ نوروز خوش‌آوازه که باز
زحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم

سايه! شعرم به دل دوست نشسته‌ست و خوش است
کاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم

تهران، اردیبهشت ۱۳۶۵

April 3, 2009

گوارش!

جمله‌ی بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آيدت

جمله‌ی ناگوارش‌ات، از طلب گوارش است
ترکِ گوارش ار کنی، زهر گوار آيدت

و ايضاً:
هر کسی رويی به سويی برده‌اند
این عزیزان رو به بی‌سو کرده‌اند
هر کبوتر می‌پرد زی جانبی
این کبوتر جانبِ بی‌جانبی
هر عقابی می‌پرد از جا به جا
این عقابان راست بی‌جایی سرا
زان فراخ آمد چنین روزی ما
که دریدن شد قبادوزی ما!

این حاشیه باشد تا شرحی بنویسم در مجالی فراخ‌تر!

March 17, 2009

تشویش

برای حال و روز فعلی - تا اطلاع ثانوی!

بنشینیم و بیندیشیم!
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته‌ی ما مرغی ست
 کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
و اندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش.

هستی ما که چو آینه
 تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد
 دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه‌ی دوست
خون فرو می‌ریزد.

دوست کاندر برِ وی گریه‌ی انباشته را نتوانی سر داد
 چه توان گفتمش؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم انداز پنجره‌اش
 نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ، زندان است.

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می‌جویم
 خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
 و توانایی را حلقه به گوشش کن!

من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال‌آور
 و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
 آشتی را
 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین
 وندر این فتنه‌ی بی‌تدبیر
 با چه دلشوره و بیمی نگرانم من!

 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
 بنششینیم و بیندیشیم!

(از سایه‌ی نازنين)

February 27, 2009

که بر نهالک بی‌برگِ ما ترانه بخواند؟

حال و روزی داريم با اين شعر شفیعی:

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب
تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی»

شعر محمد رضا شفیعی کدکنی - «در کوچه باغ‌های نشابور»

January 31, 2009

يقين در زهدانِ شک...

داشتم فيلمی را می‌ديدم در وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی که مصاحبه‌گونه‌ای است با اسماعيل خويی درباره‌ی انقلاب ايران. در انتهای مصاحبه، اسماعيل خويی، شعری می‌خواند که سخت بامعناست و نکته‌های بسيار در خود دارد. و شعر البته بسيار عبرت‌آموز است.  متن شعر را که طولانی‌تر از چيزی است که شاعر، خود،‌ می‌‌خواند در وب يافتم. نشانی درست‌اش نمی‌دانم کجاست. کسی اگر نام دفتر يا تاريخ انتشارش را می‌داند، بنويسد. اين شناخت‌ها البته با تجربه حاصل می‌شود نه با شعار و لقلقه‌ی زبان. نمی‌شود کسانی را که در توهم يقين هستند و گمان می‌کنند حقيقت مطلق در مشت‌شان است و هميشه حق و راستی را به سادگی می‌توانند تشخيص دهند، به آسانی ملامت کرد. «سال‌ها بايد که تا يک سنگ اصلی ز آفتاب / لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن».

من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم
  خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم
حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم
به کوس بی خدايی کوفتم، کز دين بلا ديدم
خود اما بی که دانم، بی خدايی را خدا کردم،
نخستين درد را دين يافتم، خود در مثل اما
به درد ديگری درد نخستين را دوا کردم
که يعنی با خطای ديگری نفی خطا گفتم
که يعنی با بلای ديگری، دفع بلا کردم
ز بی دينی چو دين کردی، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم .
رسيدم در مصاف دين، ز کين دين به دين کين
چو ديدم، نفی دين نه، دين و کين را جا بجا کردم
چو مسلک جای دين آيد، خدا سوی زمين آيد
عبث پنداشتم هر کبريايی را فنا کردم.
خدا را زاسمان دين، کشانيدم به خاک کين
نخستين نام‌اش اين پايين، پروله تاريا کردم
پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشين کبريا کردم
سزد گر می گزد جانم، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم.
رهايی نيست از دامی به دام ديگری رفتن
به دين معنا دريغا، گوش جان دير آشنا کردم.
رها بودم به دشت شک، ولی در حال گشت شک
دريغا کز ندانستن، رهايی را رها کردم.
حقيقت از دلِ امای پر چون و چرا زايد
حقيقت را من اما خالی از چون و چرا کردم.
حقيقت‌ها که در بايد، هم از زهدان شک زايد
يقينم شد که جز شک، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس، نه آيين ست و نه حزبی
جز اين گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم.
خطا کارم، ولی شايد اگر بر من ببخشاييد
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.

October 30, 2008

ای همه گُل‌های از سرما کبود!


ای همه گل‌های از سرما کبود
خنده‌هاتان را که از لب‌ها ربود؟
مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود
تاج‌های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد بر سینه‌تان
صبح می‌خندد خود آرایی کنید
اشک‌های یخ زده آیینه‌تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ‌هاتان فسرد
آتش رخساره‌هاتان دود شد
روزگاری شام غمگین خزان
خوش‌تر از صبح بهارم می‌نمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گل‌های از سرما کبود
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه‌ی مهتاب را
این زمان دور از ملامت‌های ماه
چشم می‌بندم که جویم خواب را
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوش‌تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را می‌نواخت
آفتاب عشق شورانگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه‌ی از آرزو لبریز من
تاج عشق‌ام عاقبت بر سر شکست
 خنده‌ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگ‌های‌ام فسرد
اين زمان حالِ شما حالِ من است
ای همه گل‌های از سرما کبود

شعرها از زنده ياد فريدون مشيری
قطعات از آلبوم «سرود گل» اثر حسين عليزاده؛ اجرای گروه هم‌آوايان با صدای افسانه‌ رثايی و پوريا اخواص

مجید خلج: تنبک و دف
علی بوستان: سه تار
نيما عليزاده: رباب
صبا عليزاده: کمانچه
حسين عليزاده: شورانگيز، سه تار
(بله هر دو قطعه را گوش بدهيد؛ هر دو شعر از فريدون مشيری هستند)
با همین دیدگان اشک‌آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم
به بهاری که می‌رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دل‌های‌مان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی‌خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم‌مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه‌های بهار
گریه سر می‌دهیم با دل شاد
گریه‌ی شوق با تمام وجود....

October 14, 2008

يک شبی...

يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم
بعد از آن چون خاک در بادی پريشان می‌شوم
باغِ گل، باران و این بادِ خزانی را تمام
می‌هلم، گريان چون ابر نوبهاران می‌شوم
می‌دهم از کف عنانِ دل، رهای‌اش می‌کنم
هم‌نشين ريگ‌های اين بيابان می‌شوم
با اميری عالمِ جان تنگ و تاريک است و سرد
پس رها چون گيسوی‌ات در دستِ توفان می‌شوم
تا دمی ديوانه‌وش، دل سر دهد فرياد را
رهسپار شهرهای بی‌خيابان می‌شوم
تا جهانی بی‌تمنا جای گيرد در کف‌ام
يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم...

September 20, 2008

چراغانی شب

بيا ساقی شبِ ما را چراغان گردان
خزانِ خاطرِ ما را بهاران گردان...

بنوشان يارا
از آن می ما را
که در جانِ مشتاقان شرار اندازد
گذار دل در کوی نگار اندازد

که بگويی: «ما کارک خويش با تو برديم به سر / دست افشانان برون گريزيم ز در» و بگويی که«فُزتُ وربّ الکعبة». شادی از اين عظيم‌تر؟

September 19, 2008

غرامت

درويش! مکن ناله ز شمشير احبا
کاين طايفه از کشته ستانند غرامت!

ياری

رفتم برِ درويشی، گفتا که: «خدا يارت»
گويی به دعای او شد چون تو شهی يارم!

July 31, 2008

داوری

لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نامِ فسق
داوری دارم بسی، يارب که را داور کنم؟
***
نصيحت‌گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دل‌اش بس تنگ می‌بينم، مگر ساغر نمی‌گيرد؟

پ. ن. هر گونه ارتباط مستقيم يا غير مستقيم، صريح یا کنايی لفظ «ساغر» در بيت‌های بالا با نام وبلاگِ بانو قوياً و شديداً تکذيب می‌شود.

July 23, 2008

من‌ام تمامِ افق را به رنج گرديده...

- تقديم به حسين نوروزی و خل‌بازی‌های‌اش!

من‌ام تمام افق را به رنج گرديده‌،
من‌ام كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌
من‌ام كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پر بود
به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر، می‌شناسندم‌
من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد...

- محمد کاظم کاظمی

پ. ن. تقصير خودت بود! کاری کردی بروم تمام فایل‌های گذشته‌ها را بگردم. به نبش قبر شبيه بود کاری که کردم! جان‌ام به لب‌ام آمد! از آخر هم از خیر منتشر کردن‌اش گذشتم.

July 10, 2008

سيل‌خيز رهگذران

تا به دامن ننشيند ز نسيم‌اش [نسيم‌ات] گردی
سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست

- سر ريز «روی خدا...»؛ نسخه‌ی بدل: خودم!

پ. ن. حالا فرض کنيم همه‌ی پياده‌روها را با اشک آب زدم. با آن هوا، با آن فضايی که هواپيمای‌ات سينه‌اش را می‌شکافد چه کنم؟ می‌بینی؟ اسباب مسافرت‌ات را عوض کرده‌ای، شعرِ ما را هم پاک به هم ريخته‌ای! نه شتر سوار می‌شوی، نه اسب! حالا اين همه وصفِ ستوران را چه کنم؟! دارم يواش يواش بر می‌گردم پايین. توصيه‌ای، سفارشی؟ امری، اشاره‌ای؟ فرمانی؟!

July 7, 2008

گريه

بگريست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من
جز آهِ من به گوش وی اين ماجرا که بُرد؟

پ. ن. باران می‌بارد؛ سنگين. رعد می‌غرد. زمين خيس است. اشکِ آسمان، گونه‌های خشکِ زمين را تر کرد .و ما؟ يادی و حسرتی... سودايی و دردی... گريه‌ی ابر هم ما را به ياد گريه‌ی خودمان می‌اندازد! هر بارشی می‌شود بارشِ اشک! هر خروشی می‌شود خروشِ عشق!

June 29, 2008

حافظ و صوفيان

۱. صوفيان جمله حريف‌اند و نظرباز ولی
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

۲. مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی

۳. آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث‌اش خواند
اشهی لنا و احلیٰ من قبلة العذارا

۴. عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بی‌عملان واجب است نشنيدن

پ. ن. برای اين «وعظ» پادکستی ساخته بودم. ويران شد! بعد با خودم فکر کردم:
نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان
هر چه کرديم به چشمِ کرم‌اش زيبا بود!

June 23, 2008

پرده‌ی پرهيز

برخيز و بزن بر دف رسوايی
فسقی که در این پرده‌ی پرهيز است!

June 21, 2008

نسخه‌ی بدل بعد از عمل

در درگه ما بندگی/عاشقی يک دله کن
هر چيز که غير ماست آن را يله کن
يک صبح به اخلاص بيا بر در ما/در بر ما
گر کار/کام تو برنيامد آنگه گله کن

- شاعرش را نمی‌دانم کيست ولی اختلافات نسخ از خودم است.‌ (به تايپ بانو)

May 7, 2008

«صاحب خبر» يعنی چه؟

اين دو بيت از سعدی و حافظ را بخوانيد و مقايسه کنيد:
۱. گوش‌ام به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست / صاحب خبر بيامد و من بی‌خبر شدم
۲. ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟

معنای «صاحب خبر» را می‌توان از همان بيت نخست فهميد. صاحب خبر، اشاره به دوست، معشوق يا يار دارد. يعنی مترصد اين بود که چه کسی خبری از يارم به من برساند. خودِ يار آمد و من از خودم بی‌خبر شدم. در نتيجه اين تعبير «صاحب خبر» به معشوق باز می‌گردد نه به عاشق. ولی در بيت دوم ظاهراً تعقيدی هست. مصرع دوم بيت می‌گويد تا راهرو نباشی، راهبر نخواهی شد. عاشق کسی است که هميشه به دنبال معشوق می‌دود. در نتيجه، معنای‌اش اين است که برای رسيدن به مقام معشوقيت، بايد عاشقی کرد؟ مگر عاشق شدن به اختيار است؟ اما معنای «بی‌خبر» و «صاحب خبر» در مصرع اول، در حد معنای ظاهر آن نيست؟ بی‌خبر را می‌توان به «بی‌خبر از خود» معنا کرد، مثل بيت سعدی؟ و «صاحب خبر» را می‌تواند به «دوست» معنا کرد؟ چنين اگر باشد، تکليف آن مصرع دوم حافظ چه می‌شود؟ می‌بينيد که اگر قرار باشد از معنای مستقيم بيت فاصله بگيريم گرفتار تأويل و تفسيرهای عجيب و غريبی می‌شويم که نهايت نخواهد داشت. در نتيجه، معنای «صاحب خبر» در بيت حافظ و سعدی متفاوت است هر چند هر دو از تعبير «بی‌خبر» و «صاحب خبر» استفاده کرده‌اند. معنای صاحب خبر در بیت حافظ يعنی صاحبِ خبر، يعنی دارای خبر. و برای حافظ رسيدن به مقام صاحب خبری در گرو اين است که راهرو که همان بی‌خبر باشد بايد سلوک کند و پيروی تا برسم به مقام صاحب خبری و راهبری.

از اين دست تأويل‌های عجيب و غريبی که از حافظ می‌شود در کشور ما به کرات رخ داده است. و مخصوصاً در مورد حافظ، بهترين راه سانسور شعر او بوده است. سانسور هميشه اين نيست که کلمات و عبارات نويسنده يا شاعر را حذف کنی. بعضی اوقات با ارايه‌ی تأويل‌های دور از ذهن و عجيب و غريب می‌شود سخن کسی را سانسور کرد. نمونه‌ی اعلای‌اش همين کتاب «تماشاگاه راز» آقای مطهری است که سانسور تمام عيار شعر حافظ است. وقتی حافط می‌گويد: «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت...» مرادش روشن است. اين سخن پهلو به پهلوی سخنان کفرآميز می‌زند و اصلاً سخنی است کفر آميز. ولی نويسنده چون حافظ را شخصيتی الهی می‌ديده است و نمی‌توانسته تصور کند که انديشه‌های کفرآميز از ذهن او عبور کرده، ناگزير به تأويل‌های دور از ذهن می‌شود. گاهی اوقات برای فهم سخن يک نويسنده يا شاعر کافی است به مدلولات مستقيم سخن او توجه کنيم. شکی نيست که در بسياری موارد شاعر از استعاره هم استفاده می‌کند. در مواردی که نياز به تأويل هست، بايد به سوابق و اشاره‌های ديگری که در متن موجود است توجه داشت و با عنایت به آن‌ها به سوی رمزگشايی از متن رفت، نه اين‌که ذهنيت خودمان را به نويسنده يا شاعر تحميل کنيم.

گاهی اوقات برای فهم معنای يک بيت می‌شود از بيت‌های مشابه خود شاعر يا شاعران ديگر مدد گرفت. گاهی اوقات، مثل اين مورد، اين کار عملاً باعث گمراهی و پيچيدگی معنای شعر می‌شود.

December 2, 2007

شهرت‌طلب و خسرو شاعرباره (يا شاعر خسروباره!)

آدم چقدر ضعيف است و عاجز! هر چه بر سر راه‌اش می‌گذارند برای‌اش هم درد است و هم درمان. همان‌که برای‌اش درد است، می‌تواند درمان‌اش هم باشد و غالباً او به جای درمان يافتن و درمان گرفتن از آن‌ها دردش را بر می‌گزيند. اين غزل مولوی را بخوانيد:
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چی‌ست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بی‌هوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزه‌ی او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بسته‌ی این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشته‌ست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کی‌اش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
اين غزل را شبی استادی نازنين در ضيافتی در لندن برای‌مان خواند و سخت حال‌مان را خوش کرد. اين‌ غزل را امشب برای دو دوست، دو يار موافق، خواندم و بيش از يک ساعتی درباره‌اش حرف می‌زديم و درباره‌ی ده‌ها شعر ديگر. اين‌که مخاطب اين غزل کی‌ست، بماند. مولوی دارد يکی را وصف می‌کند، وصف کردنی. تا امشب دقيق نشده بودم که با اين وصف، او عجز آدمی و حقارت‌اش را هم به رخ‌اش می‌کشد:
۱. آدمی سخت فريب‌کار است؛ هم خودش را فريب می‌دهد و هم اطرافيان‌اش را.
۲. آدمی اهل تطميع است. وقتی به خواسته‌ای بخواهد برسد هر چه توان داشته باشد پيشکش می‌کند تا به مقصودش برسد (اين‌که متعلق تطميع‌اش چه باشد، البته تفاوت می‌گذارد در ماجرا).
۳. آدمی اسير غم است. «انديشه»ها و خيال‌های تاريک و رنج‌آور جان‌اش را رنجه می‌کنند و او در پی درمان و تسکين می‌گردد و «ننگ خمر و زمر» بر خود می‌نهد.
۴. آدمی برای رسيدن به هدف‌اش به وسيله نياز دارد (ناوک غمزه، خدنگ و کمان)؛ وسايل را که از او بگيری عاجز می‌شود.
۵. آدمی در حبس جهان است و جهان و تنعم‌اش او را به زنجير می‌کشد. برای کسبِ اين‌ها خود را به آب و آتش می‌زند. آدمی بنده‌ی دنياست: مال و ملک او را خوش می‌آيد!
۶. آدمی بشر است و بشر شهوتی است و زنان او را به آسانی بر زمين می‌کوبند: خدنگ غمزه‌ی خوبان خطا نمی‌افتد / اگر چه طايفه‌ای زهد را سپر گيرند!
۷. آدمی محاسبه‌گر است. هر کار می‌کند اول حساب سود و زيان‌اش را دارد. سر همه چيز تجارت می‌خواهد بکند، حتی وقتی که عبادت می‌کند و حتی وقتی که عاشق می‌شود. همه جا را بازار می‌بيند و هر جا به نوعی متاعی را از جنسی می‌فروشد.
۸. آدمی به نقش و نشان فريب می‌خورد. ديده‌ايد که چقدر زيب و زيور به خودمان می‌آويزيم و از نقش و نشان مردم فريب می‌خوريم.
۹. آدمی عاشقِ مَرکَب است. تا ديروز اسب و شتر و قاطر بود، امروز بنز است و ب‌ام‌و و آئودی و البته هواپيما. به پر نمی‌پرد و هواپيما سوار می‌شود چون دوست دارد مثل پرنده پرواز کند و سريع بپرد و بلند و بالا.
۱۰. آدمی مغلوب شکم‌اش است. «نان» او را شکست می‌دهد، چون قوتِ نور ندارد. آن «آدم» که مدعی است من نور می‌خورم، هر آدمی نيست؛ اکثريت قاطع آدميان با «شعر» بازی می‌کنند و خود را «نورخوارِ مطلق» به مردم می‌نمايانند از بهر «فريب»! زنهار از ما! فرياد از ما!
۱۱. آدمی محجوب است. به سادگی فريب‌ها را باور می‌کند. ياد دوران کودکی می‌افتم که برای گريز از تکليف مدرسه بهانه‌ها می‌تراشيدم و تمارض می‌کردم و معلم «محجوب» ما باور می‌کرد!
۱۲. آدمی تملق‌طلب است. هر کس ستايشگرش باشد، برای‌اش عزيز می‌شود. چند بار که به‌به و چه‌چه بشنود، باد به مغزش می‌افتد و ديگر هيچ کس جلودارش نيست. می‌شود «خسرو» و می‌خواهد پادشاهی کند. «شهرت طلب» و «شاعرباره» می‌شود! اگر اين‌ها هم نباشد، می‌شود دلبرده‌ی آن‌ها که مدام شعر می‌خوانند و «عقل»‌شان را تخدير می‌کنند و گريزان از کسانی است که مُحرّک و مُهيجِ «عقل» و «پرسش» و چون و چرا باشند.

می‌بينيد در غزل مولوی چقدر عجزِ آدمی موج می‌زند؟ و چقدر خوب آدمی را توصيف می‌کند؟ اين‌ها البته در قرآن آمده است. اين آيه يک نمونه‌اش: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة. و من سخت در هراس‌ام از اين‌که ستايش ديگران مرا خوش آيد/می‌آيد. سخت هراسان‌ام از اين‌که اين بستگی‌های تن، اين اسارت چاهِ طبيعت، اين تاريکی خاک، آن الماس درخشنده را بپوشاند. و من عاجزم: دام سخت است مگر يار شود لطف خدا / ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجيم.

July 24, 2007

محض تبرک

بار دگر آمديم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشيد اين جهان، باز ز ديدار ما
گشت جهان تازه روی، چشم بدش دور باد!
عشق ز زنجير خويش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستانِ عشق ناله کنان،‌ داد داد
مريمِ عشق قديم زاد مسيحی عجب
داد نيابد خرد چون که چنين فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنين خوان بديد، پای به خون در نهاد
دولت بشتافته‌ست چون نظرت تافته‌ست
تا که بقا يافته است عاشق کون و فساد
مفخر تبريزيان! شمس حق! ای خوش نشان
عالم - ای شاهِ‌ جان! - بی رخ خوبت مباد!

June 8, 2007

ای شادی آزادی . . .

مدت‌ها پيش می‌خواستم - يا وعده داده بودم که اين شعر سايه را در ملکوت بياورم. شعری است آرمان‌خواهانه و سرشار از درد. شعری شيوا و رسا. توضيح اضافه نمی‌دهم. شعر را در ادامه‌ی مطلب بخوانيد.

ادامه‌ی «ای شادی آزادی . . .»

May 29, 2007

پای استدلاليان و پای استدلال

مولوی بيت مشهوری دارد: پای استدلاليان چوبين بود / پای چوبين سخت بی تمکين بود. اين بيت قرن‌ها با ذهن بسياری بازی کرده است (از جمله با ذهن آرامش دوستدار - ر. ک. ص. ۱۵ کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی»؛ پيشگفتار). مولوی آشکارا می‌گويد پای «استدلاليان» چوبين بود و خودش بلافاصله متوسل به نوعی «استدلال» می‌شود. روی سخن مولوی با «استدلاليون»‌ است، نه با «استدلال» (بر خلاف تصور شتاب‌زده‌ی آرامش دوستدار). مولوی بارها انواع استدلال را به کار برده است. بدون شک استدلال‌های او فلسفی نيست، اما به هر روی استدلال است. مولوی با فلاسفه مشکلات جدی دارد. دلايل تاريخی اين مشکلات را هم بسيار کسان بارها نوشته‌اند. اما اين يک بيت را همه برای حمله به خود «استدلال» و رها کردن آدميان از قيد حتی «عقل» به کار برده‌اند، حال آن‌که مولوی مخاطب‌اش استدلاليان بوده است - آن‌ها که دليل می‌تراشند. مولوی با دليل‌تراشان و فلسفيانی که به قول او «در وسايط می‌فزايند» اختلاف نظر دارد. گاهی اوقات دقت کردن به کلمات يک نفر در فهم انديشه‌ی او بسيار راه‌گشاست.

پ. ن. اين هم پس و پيش شعر:

صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان 
که بظن تقلید و استدلالشان 
قایمست و جمله پر و بالشان 
شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون 
در فتند این جمله کوران سرنگون 
پای استدلالیان چوبین بود 
پای چوبین سخت بی تمکین بود 
غیر آن قطب زمان دیده‌ور 
کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر 
پای نابینا عصا باشد عصا 
تا نیفتد سرنگون او بر حصا 
آن سواری کو سپه را شد ظفر 
اهل دین را کیست سلطان بصر 
با عصا کوران اگر ره دیده‌اند 
در پناه خلق روشن‌دیده‌اند 
گر نه بینایان بدندی و شهان 
جمله کوران مرده‌اندی در جهان

May 9, 2007

حاشيه‌هايی در باب دو بيت مولوی

مدتی پيش، روی پروژه‌ای کار می‌کردم که بايد مجموعه‌ای شعر، از قصيده گرفته تا غزل را هم آوانگاری می‌کردم و هم ترجمه. انتخاب اشعار با خود من بود. طبعاً بايد از مولوی هم شعر اختيار می‌کردم. ضمن ورق زدن‌های مکررم در ديوان شمس (و گزيده‌ی شفيعی کدکنی)، به دو بيت دردسر ساز (حداقل برای خودم) برخوردم. بيت‌ها اين‌ها هستند:

۱. آن‌که زين جرعه کشد، جمله جهان‌اش نکشد / مگر او را به گليم از بر ما برگيرند
۲. حلاج وشانيم که از دار نترسيم / مجنون صفتانيم که در عشق خداييم

مشکلات اين‌هاست: در بيت اول، آن «نکشد» در مصرع نخست بايد با ضم کاف خوانده شود يا به کسر (يا فتح) کاف؟ يعنی کسی که از اين جرعه بخورد ديگر دنيا هم حريف‌اش نمی‌شود و کسی نمی‌تواند او را به قتل برساند؟! يا کسی که اين جرعه را بخورد آن قدر مست و ملنگ و خراب می‌شود که بايد حتماً بيندازندش توی گليم تا بتوانند حمل‌اش کنند (بکشندش)؟

در بيت دوم، دو کلمه‌ی آخر مصرع دوم، مشکل ساز است. پيش از هر چيز، اين بيت از غزلی است که به مولوی منسوب است ولی واقعاً از آن مولوی نيست. اما آن‌قدر متواتر است که همه فکر می‌کنند غزل مولوی است (ما در ره عشق تو اسيران بلاييم؛ اين را شجريان هم خوانده است). دو کلمه‌ی آخر را بايد خواند: «در عشقِ خداييم» (يعنی به حالت اضافی) يا «در عشقْ خداييم» (با سکون روی قاف عشق)؟ عده‌ای حالت اول را اختيار کرده‌اند که مثلاً بوی شرک از آن به مشام نرسد ولی اين‌جوری بيت پاک بی‌معنا می‌شود. يعنی چه که در عشقِ خداييم؟ در عشقِ کسی بودن يعنی چه؟ شجريان صورت درست‌تر آن را می‌خواند يعنی در عشقْ خدا هستيم. از حيث لفظی اين قرائت دوم درست‌تر است چون در مصرع نخست به حلاج اشاره رفته است که ادعای انا الحق کرده بود و بعد هم صحبت از مجنون و ديوانگی‌های اوست. اما اين هم قرائتِ وصله‌بندی شده‌ی آن است. بيت اساساً بيت ضعيفی است. در عشق، خدا بودن يعنی چه؟ خوب اگر کسی خداست در همه چيز خداست. چه حاجت به اين قيد؟ مثلاً اگر بگويند فلانی در علم، خداست، چه معنايی می‌دهد؟ اين تعبيرها، فلانی در فلان چيز خداست، به نظر من خيلی امروز می‌آيند. خلاصه يک جای اين تلقی بدجوری می‌لنگد. من هم دقيق نمی‌توانم تقريرش کنم.

اين‌ها را وقتی که کار را انجام می‌دادم يک بار با سايه در ميان نهادم. در مورد بيت دوم، او اول گفت همان «در عشقِ خداييم» درست‌تر است، اما دوباره که با او صحبت کردم حرف‌اش را تصحيح کرد. صورت درست‌تر از نظر سايه هم همان در عشقْ خداييم است. درباره‌ی بيت اول اما، چنان‌که سايه هم تأييد کرد، قرائت نکشد به معنای حمل کردن درست‌ است. نکُشد بدون شک غلط است.

اما نکته‌ی حاشيه‌ای: بزرگان هم بعضی وقت‌ها شعرهای بی‌سر و ته و بی‌معنايی می‌سروده‌اند. هر کس شاعر بزرگی باشد، هميشه همه‌ی شعرهای‌اش درخشان نيست. يعنی آدم وقتی شعری را می‌خواند که می‌گويند مال شاعر بزرگی است (حتی شعر حافظ يا مولوی باشد)، نبايد عقل‌اش را دربست بدهد دستِ نامِ شاعر. بعضی وقت‌ها خوب است آدم کمی فکر کند و عقل‌اش را به کار بيندازد و تجزيه و تحليل کند. نمی‌شود هر چيز بی‌معنايی را همين‌جور خواند به بهانه‌ی اين‌که خوب اين‌جا اين‌جوری نوشته‌اند يا اصلاً آدم شروع به تأويل‌های بی‌سر و ته و ضعيف بکند (مثل آن موردِ در عشقِ خداييم) تا جوری ماجرا را رفو کند.

January 8, 2007

«عقدنامه»

«انکحت...» عشق را و تمام بهار را!
«زوجت...» سيب را و درخت انار را!

«متعت...» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گيلاسهای آتشی آبدار را!

«هذا موکلی...»: غزلم دف گرفت و گفت.
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را!

«يک جلد...» آيه آيه قرآن! تو سوره‌ای!
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را!

«يک آينه...» به گردن من هست...دست توست٬
دستی که پاک مي‌کند از آن غبار را

« يک جفت شمعدان...»؟! نه عزيزم! دوچشم توست
که بر دريده پرده شبهای تار را!

مهريه‌ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمه‌ی آبشار را!

«ده شرط ضمن...» ده؟!...نه! بگوييد صد!...هزار!
با بوسه مهر می‌کنم آن صد هزار را!

ليلی تويی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را!

اين بار من به بوسه‌ات افطار مي‌کنم
خانم! شکسته‌ای عطش روزه‌دار را!

«سیامک بهرام‌پرور»
از کتاب «عطر تند نارنج»

نقل از: وبلاگ گزاره

پ. ن. خوب ربطش اين است که امروز سالگرد ازدواج من و بانو است!

December 24, 2006

صدای بال ققنوسان

از استاد محمدرضا شفيعی کدکنی

پس از چندین فراموشی و خاموشی
 صبور پیرم
ای خنیاگر پارين و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
 چه وحشتناک خواهد بود
 آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی‌دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
 که در تبعید تاریخ‌اند
دوباره باز هم آوای غمگین‌شان
 طنین شوق خواهد داشت؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
 که بال افشان مرگی دیگر
 اندر آرزوی زادنی دیگر
 حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
 نه چندان دور
 همین نزدیک
 بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه‌ی شب
 پس از آنجا کجا
 یارب؟
در آن‌جایی که آن ققنوس آتش می‌زند خود را
 پس از آن‌جا
کجا ققنوس بال افشان کند
 در آتشی دیگر؟
خوشا مرگی دگر
 با آرزوی زایشی دیگر

December 22, 2006

ققنوس و شب يلدا

تمام امروز داشتم به شعر و موسيقی و ققنوس  و شب يلدا و پرويز مشکاتيان فکر می‌کردم. اين قدر اين کلمه‌ها و مفاهيم ذهن‌ام را بازی دادند که عاقبت اين‌ها را نوشتم (به اين می‌گويند شعر؟). شايد بعداً بعضی جاهای‌اش را اصلاح کردم ولی خوب همين است فعلاً ديگر. در ضمن اين شعر است فقط (يعنی خودم چیزی در مايه‌های شعر می‌فهمم‌اش)، مانيفست سياسی عرفانی اجتماعی نيست!

ققنوسِ من! ای خفته‌ی خاکسترِ دوران!
آواز بخوان!
بال بگردان!
خاکستر خونين تو ديری است خموش است!

صد بار در اين قرن پر از زيورِ تزوير
در خونِ فلق سوختی و چشم گشودی.
بار دگر از مشرقِ هستی
خورشيد صفت سر به طلوعی
            زرين و شرر بار برون کن!

در حنجره‌ات نغمه‌ی خونين اساطير
پنهان شده با داغِ دلِ اين فلک پير
همرازِ من! ای مرغ خوش‌آهنگِ سعادت!
ديگر به کدامين لقب‌ات بايد خواندن؟

عنقا شده‌ای گم شده در ابر و مِه و دود
افسانه‌ی قافِ تو دگر رفته ز هر ياد
کس قدر نداند
آن سايه‌ی فرخنده‌‌ی همسايه‌ی جان را!

اينک من و اين کوه:
خورشيد رخ افروخته بر اوج و ستيغ‌اش
اينک تو و اين دشت:
وقت است دگر باره بسوزی!
وز نو بفروزی!

برخيز و دگر بال به پرواز گشا باز
آوازه‌ی ققنوس در افسونِ زوال است
آواز بخوان باز!

اين دير و درازِ شب مغرب
اين بانوی يلدا
خورشيد همايون تو را خواهد زاييد

همزادِ تو فردا
آغاز نوی را
بر گرده‌ی کيهانِ کهن‌سال
خواهد بارانيد!

برخيز و بخوان آوازت را
هم‌پهلوی خورشيد
نوزادِ شبِ ظلمتِ يلدا!

***
ادامه‌ی مطلب هم ممکن است برای‌تان جالب باشد!

ادامه‌ی «ققنوس و شب يلدا»

December 17, 2006

در رثای يک عرفان‌شناس طراز اول

فکر می‌کنم اين بحث عرفان به اصطلاح اجتماعی عبدی کلانتری نياز به نقد و جرح فراوان دارد. سعی می‌کنم تا جايی که می‌توانم شواهد مستقيم و معتبری را از متون دستِ اول - تا حد امکان - و با تکيه بر حاصل پژوهش‌های علمای زبده و ورزيده‌ی ايرانی نقل کنم تا مستندات ادعای‌ام روشن باشند. اما اين‌ها برای آينده است. اين يادداشت کوتاه، بعد از آن نقد، ذکر خيری است از استاد فقيد دکتر عبدالحسين زرين کوب که خود در ادبيات و تاريخ و انديشه‌ی عرفانی در ايران استوانه‌ای استوار بود و معياری مثال‌زدنی. کاش آن‌ها که هر روز ادعای فهم و تفسير عرفان می‌کنند، يک بار آثار او را به دقت بخوانند تا حداقل مبنای مدعيات پر طمطراق‌شان روی هوا نباشد!

ديشب ديدم شعری از دکتر تقی پورنامداريان در مجله‌ی بخارا آمده است در رثای دکتر عبدالحسين زرين‌کوب. دريغ‌ام آمد شعر را اين‌جا نياورم. روانِ آن بزرگ مردِ فرهيخته شاد باد. عنوان شعر «شعله‌ی طور» است که نام يکی از کتاب های استاد است.

ادامه‌ی «در رثای يک عرفان‌شناس طراز اول»

December 7, 2006

عشق و قدرت

چند روزی است دارم به قدرت فکر می‌کنم و اين‌که چه اندازه مهيب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگيريد که شامل شهرت و جاه و مقام و ثروت و غيره می‌شود. اين حس فزونی طلبی و استعلای آدمی را هيچ چيزی جز عشق نمی‌تواند اين قدر خوار کند. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم عشق و قدرت با هم منافاتِ تام دارند: «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس»:
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
ابراز بندگی کن و اظهار چاکری
همين‌طور که اين فکرها توی ذهن‌ام کلنجار می‌رفت، ديشب به ياد ترجيع بند هاتف اصفهانی افتادم که می‌گفت:
چشم دل باز کن که جان بینی □ آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری □ همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد □ گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد □ وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را □ سر به ملک جهان گران بینی
تا به جايی که می‌گويد:
هرچه داری اگر به عشق دهی □ کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق □ عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری □ وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی □ وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی □ از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان □ تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او □ وحده لااله الاهو
ديدم حيف است بخواهم چيزی درباره‌ی اين ترجيع‌بند درخشان و پر مغز بنويسم. بهتر است تمام ترجيع بند را برای ثبت در ملکوت هم که شده و برای مراجعه‌های بعدی خودم همين‌جا بیاورم. شما هم بخوانيد و لذت ببرید.

ادامه‌ی «عشق و قدرت»

December 5, 2006

نهنگِ شهادت!

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا

ادامه‌ی «نهنگِ شهادت!»

July 11, 2006

شوق يوسف

سايه - لندنباز شوق يوسفم دامن گرفت
پير ما را بوی پيراهن گرفت

ای دريغا نازك آرای تنش
بوی خون می‌آيد از پيراهنش

ای برادرها! خبر چون می‌بريد؟
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد!

يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟
بر چه خاكی ريخت خون روشنت

بر زمين سرد خون گرم تو
ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو

تا نپنداری ز يادت غافلم
گريه می‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم‌هاست بر جانم بسی
در دلم پيوسته می‌گريد كسی

ای دريغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاويدان جوان

در بهار عمر ای سرو جوان
ريختی چون برگ‌ريز ارغوان

ارغوانم! ارغوانم! لاله‌ام!
در غم‌ات خون می‌چكد از ناله‌ام

آن شقايق رسته در دامان دشت
گوش كن تا با تو گويد سرگذشت

نغمه‌ی ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند با جوانان اين سرود

چشمه‌ای در كوه می‌جوشد من‌ام
كز درون سنگ بيرون می‌زنم

از نگاه آب تابيدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق

آذرخش از سينه‌ی من روشن است
تندر توفنده فرياد من است

هر كجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازيانه پشت من

هركجا فرياد آزادی منم
من در اين فريادها دم می‌زنم

(ه. ا. سايه)

November 17, 2005

ز درس فقه چه آموختند؟

اين ابيات نزاری قهستانی شب مرا ساختند:

جهان خراب شد از عالمان وقف تراش
برو نزاری و جز در لباس جهل مباش
در اين مزارع دنيا به هرزه دانه‌ی عمر
به اعتماد بر اندر زمين شوره‌ مپاش
خرد به وعظ منافق چه التفات کند
طبيب عقل به بيهوش کی دهد خشخاش؟
فساد و منکر اهل صلاح تا حدی است
که آفرين و ثنا واجب است بر اوباش
ز درس فقه چه آموختند جز سالوس؟
ز علم و فضل چه اندوختند جز پرخاش؟
ز دوک پيره زنان می‌دهد ترازِ لباس
ز شام بی‌پدران می‌نهد وجوه معاش

و آهی بلند و دراز و سوزناک! همين!

March 18, 2003

عمان سامانی

عمان سامانی
ابيات زير مالِ عمان سامانی است که از وبلاگ افسون فسرده پيدا کردم:

کيست اين پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من همی گويد سخن؟
اين که گويد از لب من راز کيست / بنگريد اين صاحب آواز کيست
در من اينسان خودنمايی می کند / ادعای آشنايی می کند
کيست اين گويا و شنوا در تنم؟ / باورم يا رب نيايد کين منم
متصلتر با همه دوری به من / از نگه با چشم از لب با سخن
خوش پريشان با منش گفتار هاست / در پريشان گوييش اسرار هاست
گويد او چون شاهدی صاحب جمال / حسن خود بيند به سر حد کمال
از برای خودنمايی صبح و شام / سر بر آرد گه ز روزن گه زبام
با خدنگ غمزه صيد دل کند / ديد هر جا طايری بسمل کند
گردنی هر جا در آرند در کمند / تا نگويد کس اسيرانش کمند
لاجرم آن شاهد بالا و پست / با کمال دلربايی در الست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت / يوسف حسنش خريداری نداشت
غمزه اش را قابل تيری نبود / لايق پيکانش نخجيری نبود
عشوه اش هر جا کمند انداز گشت / گردنی لايق نيامد بازگشت
ما سوا آيينهء آن رو شدند / مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خويش در آيينه ديد / روی زيبا ديد و عشق آمد پديد
مدتی آن عشق بی نام ونشان / بد معلق در فضای بيکران
دلنشين خويش ماوايی نداشت / تا در او منزل کند جايی نداشت
بهر منزل بيقراری ساز کرد / طالبان خويش را آواز کرد
چونکه يکسر طالبان را جمع ساخت / جمله را پروانه خود را شمع ساخت
جلوه ای کرد از يمين از يسار / دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز و دل فروز / دوزخی دشمن گداز و غير سوز
***
باز ساقی گفت تا چند انتظار؟ / ای حريف لاابالی سر برآر
ای قدح پيما درآ، هويی بزن / گوی چوگانت سرم، گويی بزن
چون بموقع ساقيش در خواست کرد / پير ميخواران ز جا قد راست کرد
زينت افزای بساط نشأتين / سرور و سر خيل مخموران حسين
گفت آنکس را که می جويی منم / باده خواری را که می گويی منم
شرطهايش را يکايک گوش کرد / ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از اين شراب خوش گوار / ديگرت گر هست، يک ساغر بيار

توی اين بی‌خبری مغرب و دوری از حال و هوای محرمِ ايران يادآورِ خوبی بود!

March 13, 2003

خونبها

خونبها
خيره‌کشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگويد تدبير خونبها کن!

July 4, 2002

سخن بگو

هو العشق
سخن بگو

اي رازدانِ مستيِ صهبا سخن بگو
اي پرده دارِ منزلِ عنقا سخن بگو
خارِ خشونت است كه در خاكِ ما دميد
اي خنده ات لطافتِ ديبا سخن بگو
تنگ است عرصه بر نفسِ پاكِ آفتاب
اي چهرة گشادة صحرا سخن بگو
خاموشي ات گرفته دگر دامن حضور
غيبت بس است، سينة سينا سخن بگو
هم صحبتِ تمامِ نهنگانِ عالمي
با موج هاي پر صلابتِ دريا سخن بگو
بالاتري ز پردة اين گوش هاي تنگ
بيرون ز سوزِ نالة ني ها سخن بگو
بُغضي كه قرن هاست فرو خورده اي به دل
آن دل نه جاي اوست، به غوغا سخن بگو
در ديرها عياني و در كعبه اي نهان
اي نورِ كفر و سرّ هويدا سخن بگو
با هر كلامِ جاري ات از بطنِ خاكِ ما
جوشيده است جانِ مسيحا سخن بگو
محبوسِ اين زبان نه تويي، اي بيانِ عشق!
امروز را خموش، ز فردا سخن بگو


داريوش
پنجشنبه 5 مهر 1380، 00:58 بامداد
تهران، بني هاشم

Free counter and web stats